ديدگاههای فلسفی عرب معاصر دربارهی سکولاريسم
دليل دوم اما اين است: به ويژه با مقالات دامنهدار اکبر گنجی در حوزههای معرفتی، بعد از چند يادداشت به اين نتيجه رسيدم که نقد اکبر گنجی به قلم من، و حتی به قلم هر کس ديگری، کاری است بيهوده و بیخاصيت. به چند دليل. يکم اينکه در ذهن اکبر گنجی، مخالف و منتقد و مدعی گويا هرگز وجود ندارد. اگر داشت و جدی میگرفت، لااقل دو خط مینوشت که من نقدها را میخوانم و جدی میگيرم و مثلاً در فرصت مقتضی پاسخ خواهم داد. اين خلل بزرگی است برای گنجی و البته اين ابتدايیترين و سطحیترين اشکال اوست. اما اينکه من شخصاً با باورهای خودم به نقد گنجی برخيزم، کاری است که، تجربه نشان داده است، قربانی موجهای احساسی و عاطفی وبلاگستان میشود. همان بهتر که وقتام را به کاری ارزشمندتر و ماندگار صرف کنم که هم غير مستقيم پاسخی به گنجی باشد و هم خدمتی باشد به زبان فارسی و حوزهی دانشهای فلسفی، جامعهشناختی و دینی. میتوان بعد در حاشيهی اين مقالات و يادداشتها ارايهی تفسير کرد (به عبارتی: مشک آن است که ببويد نه آنکه اکبر گنجی يا داريوش بگويد!). با بولتننويسی نه میتوان انديشه توليد کرد و نه میتوان انديشه را نقد کرد و بولتننویس تنها میتواند جريانسازی کند. و در اين موردِ خاص، تنها فضا را غبار آلود میکند. اميدوارم بتوانم با استمرار اين سلسله از ترجمهها، قدمی برداشته باشم که به جای غوغا آفريدن و جنجال ساختن، خدمتی کرده باشم به علم و دانش و فرهنگ.
جانِ کلام ابو ربيع در این مقاله اين است که روشنفکری دین ستیز سکولار در جهان عرب با شکست مواجه شد چون ۱. هم بر تلقیای غیر انتقادی از آموزههای روشنگری متکی بود؛ و هم ۲. با موج اسلامگرایی مواجه شد که تودهها را به سمت خود برد و این روشنفکران در حد گروهی نخبه بدون ارتباط گیری با توده ها باقی ماندند. و همچنين ابو ربيع به خوبی بستر سياسی معاصر رشد اسلامگرايی را (با توجه به سيطرهی نخبگان سياسی قدرتمند عرب) توضيح میدهد (بر خلاف بعضیها که اسلامگرايی سياسی معاصر را پرتاب میکنند و ربط میدهند به هزار سال پيش و از ذات اسلام و گوهر دين و مقولات حرف میزنند).
زنده ياد استاد عبدالحسين زرينکوب در مقدمهای که بعد از بازنويسی «دو قرن سکوت» در سال ۱۳۳۶ نوشته است (من بر این سال تأکيد دارم؛ این سال قبل از انقلاب اسلامی است، خیلی وقت قبل). زرينکوب کتاب را بازنويسی میکند در راستای متعادلتر کردن بعضی از جنبههای ضد اسلام و ضد عربِ آن. اين جملات از عماد کاتب در صدر يادداشت زرينکوب است: «چنان ديدم که هيچکس کتابی نمینويسد الا آنکه چون روز دیگر در آن بنگرد گوید: اگر فلان سخن چنان بودی بهتر گشتی و اگر فلان کلمه بر آن افزوده شدی نيکتر آمدی» (عماد کاتب). او سپس مینويسد: «باری، آنچه مرا بر آن داشت که در اين چاپ تازه نیز، کتاب سابق را بی هیچ فزود و کاستی چاپ نکنم، وظيفهی حقيقتجويی بود. اما در اين تجديد نظری که کردم، آيا وظيفهی خويش را درست ادا نمودهام؟ نمیدانم و باز بر سر سخن خويش هستم که نويسندهی تاريخ، هم از وقتی که موضوع کار خويش را انتخاب میکند از بیطرفی که لازمهی حقیقتجويی است خارج شده است. ليکن این مايه عدول از حقيقت را خواننده میتواند بخشود. من نيز اگر بيش از اين از حقيقت تجاوز نکرده باشم خرسندم. با اين همه بسا که باز نتوانسته باشم از تعصّب و خامی بر کنار بمانم. در هر حال از این بابت هيچ ادّعايی ندارم: ادّعا ندارم که در این جستجو به حقيقتی رسيدهام. ادّعا ندارم که وظيفهی مورخی محقق را ادا کردهام. این متاعم که تو میبینی و کمتر زينم». گمان نمیکنم هیچ شرحی لازم داشته باشد. کاش اين مايه از فروتنی علمی و ترک تعصب در ضمير همهی ما راسخ شود و «حقیقتجويی» را قربانی گرايشهای احساسی و عاطفی خود نکنيم که یا تکليف سکولاريسم را پيشاپيش برای خود روشن کرده باشيم و يا تکليف دين را.

نخست اينکه اين پيرمرد سپيدموی مهربان و خوشمشرب ديگر عملاً پا به سن گذاشته است و واقعيت اين است که عمدهی توليدات فکری و علمیِ خودش را انجام داده و اين روزها، روزگار بازنشستگیِ اوست و انديشههای او جدای اينکه افزودههای مهمی به تاريخ عقلانيت انتقادی معاصر مسلمين است، ديگر دارد تبديل به تکرار مکررات میشود. گمان میکنم در اين سه چهار سالهی اخير بارها و بارها تعبير «جهالت نهادينه» را از ارکون شنيدهام. البته ارکون تعابير و اصطلاحات زيادی را وضع کرده که امروزه در ميان انديشمندان منتقد جای بحث زياد دارند.
ارکون، به زيرکی از حضار پرسيد «مصحف» يعنی چه؟ و دو سه نفر بلافاصله – شتابناک – پاسخ دادند که «يعنی قرآن»! و ارکون به حسرت سر تکان میداد که ببينيد اين است که میگويم زبانام را نمیفهميد! قرآن، آن چيزی است که خود خداوند از کتاب به آن ياد میکند، در حالی که مصحف اين مجموعهی مکتوب گردآوری شده و مدونی است که امروزه در برابر ما قرار دارد. قرآن، اين نظم امروزی را نداشته، ترتيب و توالی آيات و سور چنين نبوده است که امروز هست. اين قرآن صامت است و بیزبان، آن قرآن بر زبان پیامبر جاری میشده است و از دهانِ او استماع میشده و تمامی جوانب و ابعاد شخصيتی پيامبر در نحوهی ادراک و استنباط مؤمنين از کلام خدا اثر داشته است. یکی از اصطلاحاتی که ارکون دربارهی کتاب آسمانی وضع کرده است، «پيکره يا متن رسمی بسته» است و انصافاً ترجمهی اين اصطلاح [Official closed corpus] کار دشواری است (مگر مهدی خلجی راهنمايی کند!). خليفهی سوم زمانی که دستور داد متن واحدی از قرآن تهيه کنند که مرجع رسمی تمام مسلمين باشد، دستور داده بود تمامی نسخههای موجود از قرآن را در آب و سرکه بجوشانند تا هيچ اثری از نسخهی ديگری باقی نماند و همه رسماً از نسخهای واحد، از مصحفی يکسان استفاده کنند که ترتيب و توالی يکسانی داشته باشد. و میدانيم که مصحف امام علی، مصحفی بود بر اساس ترتيب نزول قرآن يعنی با سورهی علق آغاز میشد و به سورهی نصر ختم میشد. اين مصحف البته معيار رسمی واقع نشد (خوب يا بدش از داوری من خارج است). ارکون، علیالظاهر، معتقد است که کار امروزِ ما واشکافی انتقادی اين «مصحف» است و فهم آن. میشود آيا گفت که ارکون میخواهد از طريق واشکافی اين مصحف، به يک نوع تأويل از متن قرآن برسد که آن را از تفسيرهای افراطی يا ناصواب برهاند و برداشتی به روزتر از آن عرضه کند؟
ساعتی پيش ایميلی داشتم که خبر وفات