در درگه ما بندگی/عاشقی يک دله کن
هر چيز که غير ماست آن را يله کن
يک صبح به اخلاص بيا بر در ما/در بر ما
گر کار/کام تو برنيامد آنگه گله کن
- شاعرش را نمیدانم کيست ولی اختلافات نسخ از خودم است. (به تايپ بانو)
آدم چقدر ضعيف است و عاجز! هر چه بر سر راهاش میگذارند برایاش هم درد است و هم درمان. همانکه برایاش درد است، میتواند درماناش هم باشد و غالباً او به جای درمان يافتن و درمان گرفتن از آنها دردش را بر میگزيند. اين غزل مولوی را بخوانيد:
عقل گوید که من او را به زبان بفریبم
عشق گوید تو خمش باش به جان بفریبم
جان به دل گوید رو بر من و بر خویش مخند
چیست کو را نبود تاش بدان بفریبم
نیست غمگین و پراندیشه و بیهوشی جوی
تا من او را به می و رطل گران بفریبم
ناوک غمزهی او را به کمان حاجت نیست
تا خدنگ نظرش را به کمان بفریبم
نیست محبوس جهان بستهی این عالم خاک
تا من او را به زر و ملک جهان بفریبم
او فرشتهست اگر چه که به صورت بشر است
شهوتی نیست که او را به زنان بفریبم
خانه کاین نقش در او هست فرشته برمد
پس کیاش من به چنین نقش و نشان بفریبم
گله اسب نگیرد چو به پر می پرد
خور او نور بود چونش به نان بفریبم
نیست او تاجر و سوداگر بازار جهان
تا به افسونش به هر سود و زیان بفریبم
نیست محجوب که رنجور کنم من خود را
آه آهی کنم او را به فغان بفریبم
سر ببندم بنهم سر که من از دست شدم
رحمتش را به مرض یا خفقان بفریبم
موی در موی ببیند کژی و فعل مرا
چیست پنهان بر او کش به نهان بفریبم
نیست شهرت طلب و خسرو شاعرباره
کش به بیت غزل و شعر روان بفریبم
عزت صورت غیبی خود از آن افزون است
که من او را به جنان یا به جنان بفریبم
شمس تبریز که بگزیده و محبوب وی است
مگر او را به همان قطب زمان بفریبم
اين غزل را شبی استادی نازنين در ضيافتی در لندن برایمان خواند و سخت حالمان را خوش کرد. اين غزل را امشب برای دو دوست، دو يار موافق، خواندم و بيش از يک ساعتی دربارهاش حرف میزديم و دربارهی دهها شعر ديگر. اينکه مخاطب اين غزل کیست، بماند. مولوی دارد يکی را وصف میکند، وصف کردنی. تا امشب دقيق نشده بودم که با اين وصف، او عجز آدمی و حقارتاش را هم به رخاش میکشد:
۱. آدمی سخت فريبکار است؛ هم خودش را فريب میدهد و هم اطرافياناش را.
۲. آدمی اهل تطميع است. وقتی به خواستهای بخواهد برسد هر چه توان داشته باشد پيشکش میکند تا به مقصودش برسد (اينکه متعلق تطميعاش چه باشد، البته تفاوت میگذارد در ماجرا).
۳. آدمی اسير غم است. «انديشه»ها و خيالهای تاريک و رنجآور جاناش را رنجه میکنند و او در پی درمان و تسکين میگردد و «ننگ خمر و زمر» بر خود مینهد.
۴. آدمی برای رسيدن به هدفاش به وسيله نياز دارد (ناوک غمزه، خدنگ و کمان)؛ وسايل را که از او بگيری عاجز میشود.
۵. آدمی در حبس جهان است و جهان و تنعماش او را به زنجير میکشد. برای کسبِ اينها خود را به آب و آتش میزند. آدمی بندهی دنياست: مال و ملک او را خوش میآيد!
۶. آدمی بشر است و بشر شهوتی است و زنان او را به آسانی بر زمين میکوبند: خدنگ غمزهی خوبان خطا نمیافتد / اگر چه طايفهای زهد را سپر گيرند!
۷. آدمی محاسبهگر است. هر کار میکند اول حساب سود و زياناش را دارد. سر همه چيز تجارت میخواهد بکند، حتی وقتی که عبادت میکند و حتی وقتی که عاشق میشود. همه جا را بازار میبيند و هر جا به نوعی متاعی را از جنسی میفروشد.
۸. آدمی به نقش و نشان فريب میخورد. ديدهايد که چقدر زيب و زيور به خودمان میآويزيم و از نقش و نشان مردم فريب میخوريم.
۹. آدمی عاشقِ مَرکَب است. تا ديروز اسب و شتر و قاطر بود، امروز بنز است و بامو و آئودی و البته هواپيما. به پر نمیپرد و هواپيما سوار میشود چون دوست دارد مثل پرنده پرواز کند و سريع بپرد و بلند و بالا.
۱۰. آدمی مغلوب شکماش است. «نان» او را شکست میدهد، چون قوتِ نور ندارد. آن «آدم» که مدعی است من نور میخورم، هر آدمی نيست؛ اکثريت قاطع آدميان با «شعر» بازی میکنند و خود را «نورخوارِ مطلق» به مردم مینمايانند از بهر «فريب»! زنهار از ما! فرياد از ما!
۱۱. آدمی محجوب است. به سادگی فريبها را باور میکند. ياد دوران کودکی میافتم که برای گريز از تکليف مدرسه بهانهها میتراشيدم و تمارض میکردم و معلم «محجوب» ما باور میکرد!
۱۲. آدمی تملقطلب است. هر کس ستايشگرش باشد، برایاش عزيز میشود. چند بار که بهبه و چهچه بشنود، باد به مغزش میافتد و ديگر هيچ کس جلودارش نيست. میشود «خسرو» و میخواهد پادشاهی کند. «شهرت طلب» و «شاعرباره» میشود! اگر اينها هم نباشد، میشود دلبردهی آنها که مدام شعر میخوانند و «عقل»شان را تخدير میکنند و گريزان از کسانی است که مُحرّک و مُهيجِ «عقل» و «پرسش» و چون و چرا باشند.
میبينيد در غزل مولوی چقدر عجزِ آدمی موج میزند؟ و چقدر خوب آدمی را توصيف میکند؟ اينها البته در قرآن آمده است. اين آيه يک نمونهاش: زين للناس حب الشهوات من النساء و البنين و القناطير المقنطرة من الذهب و الفضة. و من سخت در هراسام از اينکه ستايش ديگران مرا خوش آيد/میآيد. سخت هراسانام از اينکه اين بستگیهای تن، اين اسارت چاهِ طبيعت، اين تاريکی خاک، آن الماس درخشنده را بپوشاند. و من عاجزم: دام سخت است مگر يار شود لطف خدا / ور نه آدم نبرد صرفه ز شیطان رجيم.
بار دگر آمديم تا شود اقبال شاد
دولت بار دگر در رخ ما رو گشاد
سرمه کشيد اين جهان، باز ز ديدار ما
گشت جهان تازه روی، چشم بدش دور باد!
عشق ز زنجير خويش جست و خرد را گرفت
عقل ز دستانِ عشق ناله کنان، داد داد
مريمِ عشق قديم زاد مسيحی عجب
داد نيابد خرد چون که چنين فتنه زاد
باز دو صد قرص ماه بر سر آن خوان شکست
دل چو چنين خوان بديد، پای به خون در نهاد
دولت بشتافتهست چون نظرت تافتهست
تا که بقا يافته است عاشق کون و فساد
مفخر تبريزيان! شمس حق! ای خوش نشان
عالم - ای شاهِ جان! - بی رخ خوبت مباد!
مولوی بيت مشهوری دارد: پای استدلاليان چوبين بود / پای چوبين سخت بی تمکين بود. اين بيت قرنها با ذهن بسياری بازی کرده است (از جمله با ذهن آرامش دوستدار - ر. ک. ص. ۱۵ کتاب «امتناع تفکر در فرهنگ دينی»؛ پيشگفتار). مولوی آشکارا میگويد پای «استدلاليان» چوبين بود و خودش بلافاصله متوسل به نوعی «استدلال» میشود. روی سخن مولوی با «استدلاليون» است، نه با «استدلال» (بر خلاف تصور شتابزدهی آرامش دوستدار). مولوی بارها انواع استدلال را به کار برده است. بدون شک استدلالهای او فلسفی نيست، اما به هر روی استدلال است. مولوی با فلاسفه مشکلات جدی دارد. دلايل تاريخی اين مشکلات را هم بسيار کسان بارها نوشتهاند. اما اين يک بيت را همه برای حمله به خود «استدلال» و رها کردن آدميان از قيد حتی «عقل» به کار بردهاند، حال آنکه مولوی مخاطباش استدلاليان بوده است - آنها که دليل میتراشند. مولوی با دليلتراشان و فلسفيانی که به قول او «در وسايط میفزايند» اختلاف نظر دارد. گاهی اوقات دقت کردن به کلمات يک نفر در فهم انديشهی او بسيار راهگشاست.
پ. ن. اين هم پس و پيش شعر:
صد هزاران ز اهل تقلید و نشان
افکندشان نیم وهمی در گمان
که بظن تقلید و استدلالشان
قایمست و جمله پر و بالشان
شبههای انگیزد آن شیطان دون
در فتند این جمله کوران سرنگون
پای استدلالیان چوبین بود
پای چوبین سخت بی تمکین بود
غیر آن قطب زمان دیدهور
کز ثباتش کوه گردد خیرهسر
پای نابینا عصا باشد عصا
تا نیفتد سرنگون او بر حصا
آن سواری کو سپه را شد ظفر
اهل دین را کیست سلطان بصر
با عصا کوران اگر ره دیدهاند
در پناه خلق روشندیدهاند
گر نه بینایان بدندی و شهان
جمله کوران مردهاندی در جهان
مدتی پيش، روی پروژهای کار میکردم که بايد مجموعهای شعر، از قصيده گرفته تا غزل را هم آوانگاری میکردم و هم ترجمه. انتخاب اشعار با خود من بود. طبعاً بايد از مولوی هم شعر اختيار میکردم. ضمن ورق زدنهای مکررم در ديوان شمس (و گزيدهی شفيعی کدکنی)، به دو بيت دردسر ساز (حداقل برای خودم) برخوردم. بيتها اينها هستند:
۱. آنکه زين جرعه کشد، جمله جهاناش نکشد / مگر او را به گليم از بر ما برگيرند
۲. حلاج وشانيم که از دار نترسيم / مجنون صفتانيم که در عشق خداييم
مشکلات اينهاست: در بيت اول، آن «نکشد» در مصرع نخست بايد با ضم کاف خوانده شود يا به کسر (يا فتح) کاف؟ يعنی کسی که از اين جرعه بخورد ديگر دنيا هم حريفاش نمیشود و کسی نمیتواند او را به قتل برساند؟! يا کسی که اين جرعه را بخورد آن قدر مست و ملنگ و خراب میشود که بايد حتماً بيندازندش توی گليم تا بتوانند حملاش کنند (بکشندش)؟
در بيت دوم، دو کلمهی آخر مصرع دوم، مشکل ساز است. پيش از هر چيز، اين بيت از غزلی است که به مولوی منسوب است ولی واقعاً از آن مولوی نيست. اما آنقدر متواتر است که همه فکر میکنند غزل مولوی است (ما در ره عشق تو اسيران بلاييم؛ اين را شجريان هم خوانده است). دو کلمهی آخر را بايد خواند: «در عشقِ خداييم» (يعنی به حالت اضافی) يا «در عشقْ خداييم» (با سکون روی قاف عشق)؟ عدهای حالت اول را اختيار کردهاند که مثلاً بوی شرک از آن به مشام نرسد ولی اينجوری بيت پاک بیمعنا میشود. يعنی چه که در عشقِ خداييم؟ در عشقِ کسی بودن يعنی چه؟ شجريان صورت درستتر آن را میخواند يعنی در عشقْ خدا هستيم. از حيث لفظی اين قرائت دوم درستتر است چون در مصرع نخست به حلاج اشاره رفته است که ادعای انا الحق کرده بود و بعد هم صحبت از مجنون و ديوانگیهای اوست. اما اين هم قرائتِ وصلهبندی شدهی آن است. بيت اساساً بيت ضعيفی است. در عشق، خدا بودن يعنی چه؟ خوب اگر کسی خداست در همه چيز خداست. چه حاجت به اين قيد؟ مثلاً اگر بگويند فلانی در علم، خداست، چه معنايی میدهد؟ اين تعبيرها، فلانی در فلان چيز خداست، به نظر من خيلی امروز میآيند. خلاصه يک جای اين تلقی بدجوری میلنگد. من هم دقيق نمیتوانم تقريرش کنم.
اينها را وقتی که کار را انجام میدادم يک بار با سايه در ميان نهادم. در مورد بيت دوم، او اول گفت همان «در عشقِ خداييم» درستتر است، اما دوباره که با او صحبت کردم حرفاش را تصحيح کرد. صورت درستتر از نظر سايه هم همان در عشقْ خداييم است. دربارهی بيت اول اما، چنانکه سايه هم تأييد کرد، قرائت نکشد به معنای حمل کردن درست است. نکُشد بدون شک غلط است.
اما نکتهی حاشيهای: بزرگان هم بعضی وقتها شعرهای بیسر و ته و بیمعنايی میسرودهاند. هر کس شاعر بزرگی باشد، هميشه همهی شعرهایاش درخشان نيست. يعنی آدم وقتی شعری را میخواند که میگويند مال شاعر بزرگی است (حتی شعر حافظ يا مولوی باشد)، نبايد عقلاش را دربست بدهد دستِ نامِ شاعر. بعضی وقتها خوب است آدم کمی فکر کند و عقلاش را به کار بيندازد و تجزيه و تحليل کند. نمیشود هر چيز بیمعنايی را همينجور خواند به بهانهی اينکه خوب اينجا اينجوری نوشتهاند يا اصلاً آدم شروع به تأويلهای بیسر و ته و ضعيف بکند (مثل آن موردِ در عشقِ خداييم) تا جوری ماجرا را رفو کند.
«انکحت...» عشق را و تمام بهار را!
«زوجت...» سيب را و درخت انار را!
«متعت...» خوشه خوشه رطبهای تازه را
گيلاسهای آتشی آبدار را!
«هذا موکلی...»: غزلم دف گرفت و گفت.
تو هم گرفتهای به وکالت سهتار را!
«يک جلد...» آيه آيه قرآن! تو سورهای!
چشمت «قيامت» است! بخوان «انفطار» را!
«يک آينه...» به گردن من هست...دست توست٬
دستی که پاک ميکند از آن غبار را
« يک جفت شمعدان...»؟! نه عزيزم! دوچشم توست
که بر دريده پرده شبهای تار را!
مهريهی تو چشمه و باران و رودسار
بر من بريز زمزمهی آبشار را!
«ده شرط ضمن...» ده؟!...نه! بگوييد صد!...هزار!
با بوسه مهر میکنم آن صد هزار را!
ليلی تويی که قسمت من هم جنون شده
پس خط بزن شرايط ديوانهوار را!
اين بار من به بوسهات افطار ميکنم
خانم! شکستهای عطش روزهدار را!
«سیامک بهرامپرور»
از کتاب «عطر تند نارنج»
نقل از: وبلاگ گزاره
پ. ن. خوب ربطش اين است که امروز سالگرد ازدواج من و بانو است!
از استاد محمدرضا شفيعی کدکنی
پس از چندین فراموشی و خاموشی
صبور پیرم
ای خنیاگر پارين و پیرارین
چه وحشتناک خواهد بود آوازی که از چنگ تو برخیزد
چه وحشتناک خواهد بود
آن آواز
که از حلقوم این صبر هزاران ساله برخیزد
نمیدانم در این چنگ غبار آگین
تمام سوگوارانت
که در تبعید تاریخاند
دوباره باز هم آوای غمگینشان
طنین شوق خواهد داشت؟
شنیدی یا نه آن آواز خونین را؟
نه آواز پر جبریل
صدای بال ققنوسان صحراهای شبگیر است
که بال افشان مرگی دیگر
اندر آرزوی زادنی دیگر
حریقی دودناک افروخته
در این شب تاریک
در آن سوی بهار و آن سوی پاییز
نه چندان دور
همین نزدیک
بهار عشق سرخ است این و عقل سبز
بپرس از رهروان آن سوی مهتاب نیمهی شب
پس از آنجا کجا
یارب؟
در آنجایی که آن ققنوس آتش میزند خود را
پس از آنجا
کجا ققنوس بال افشان کند
در آتشی دیگر؟
خوشا مرگی دگر
با آرزوی زایشی دیگر
تمام امروز داشتم به شعر و موسيقی و ققنوس و شب يلدا و پرويز مشکاتيان فکر میکردم. اين قدر اين کلمهها و مفاهيم ذهنام را بازی دادند که عاقبت اينها را نوشتم (به اين میگويند شعر؟). شايد بعداً بعضی جاهایاش را اصلاح کردم ولی خوب همين است فعلاً ديگر. در ضمن اين شعر است فقط (يعنی خودم چیزی در مايههای شعر میفهمماش)، مانيفست سياسی عرفانی اجتماعی نيست!
ققنوسِ من! ای خفتهی خاکسترِ دوران!
آواز بخوان!
بال بگردان!
خاکستر خونين تو ديری است خموش است!
صد بار در اين قرن پر از زيورِ تزوير
در خونِ فلق سوختی و چشم گشودی.
بار دگر از مشرقِ هستی
خورشيد صفت سر به طلوعی
زرين و شرر بار برون کن!
در حنجرهات نغمهی خونين اساطير
پنهان شده با داغِ دلِ اين فلک پير
همرازِ من! ای مرغ خوشآهنگِ سعادت!
ديگر به کدامين لقبات بايد خواندن؟
عنقا شدهای گم شده در ابر و مِه و دود
افسانهی قافِ تو دگر رفته ز هر ياد
کس قدر نداند
آن سايهی فرخندهی همسايهی جان را!
اينک من و اين کوه:
خورشيد رخ افروخته بر اوج و ستيغاش
اينک تو و اين دشت:
وقت است دگر باره بسوزی!
وز نو بفروزی!
برخيز و دگر بال به پرواز گشا باز
آوازهی ققنوس در افسونِ زوال است
آواز بخوان باز!
اين دير و درازِ شب مغرب
اين بانوی يلدا
خورشيد همايون تو را خواهد زاييد
همزادِ تو فردا
آغاز نوی را
بر گردهی کيهانِ کهنسال
خواهد بارانيد!
برخيز و بخوان آوازت را
همپهلوی خورشيد
نوزادِ شبِ ظلمتِ يلدا!
***
ادامهی مطلب هم ممکن است برایتان جالب باشد!
چند روزی است دارم به قدرت فکر میکنم و اينکه چه اندازه مهيب است واقع شدن در شعاع قدرت. قدرت را عام بگيريد که شامل شهرت و جاه و مقام و ثروت و غيره میشود. اين حس فزونی طلبی و استعلای آدمی را هيچ چيزی جز عشق نمیتواند اين قدر خوار کند. بعضی وقتها فکر میکنم عشق و قدرت با هم منافاتِ تام دارند: «در کوی ما شکستهدلی میخرند و بس»:
در کوی عشق شوکت شاهی نمیخرند
ابراز بندگی کن و اظهار چاکری
همينطور که اين فکرها توی ذهنام کلنجار میرفت، ديشب به ياد ترجيع بند هاتف اصفهانی افتادم که میگفت:
چشم دل باز کن که جان بینی □ آنچه نادیدنی است آن بینی
گر به اقلیم عشق روی آری □ همه آفاق گلستان بینی
بر همه اهل آن زمین به مراد □ گردش دور آسمان بینی
آنچه بینی دلت همان خواهد □ وانچه خواهد دلت همان بینی
بیسر و پا گدای آن جا را □ سر به ملک جهان گران بینی
تا به جايی که میگويد:
هرچه داری اگر به عشق دهی □ کافرم گر جوی زیان بینی
جان گدازی اگر به آتش عشق □ عشق را کیمیای جان بینی
از مضیق جهات درگذری □ وسعت ملک لامکان بینی
آنچه نشنیده گوش آن شنوی □ وانچه نادیده چشم آن بینی
تا به جایی رساندت که یکی □ از جهان و جهانیان بینی
با یکی عشق ورز از دل و جان □ تا به عینالیقین عیان بینی
که یکی هست و هیچ نیست جز او □ وحده لااله الاهو
ديدم حيف است بخواهم چيزی دربارهی اين ترجيعبند درخشان و پر مغز بنويسم. بهتر است تمام ترجيع بند را برای ثبت در ملکوت هم که شده و برای مراجعههای بعدی خودم همينجا بیاورم. شما هم بخوانيد و لذت ببرید.
مکن در جسم و جان منزل، که این دونست و آن والا
قدم زین هر دو بیرون نه نه آنجا باش و نه اینجا
بهرچ از راه دور افتی چه کفر آن حرف و چه ایمان
بهرچ از دوست وا مانی چه زشت آن نقش و چه زیبا
گواه رهرو آن باشد که سردش یابی از دوزخ
نشان عاشق آن باشد که خشکش بینی از دریا
سخن کز روی دین گویی چه عبرانی چه سریانی
مکان کز بهر حق جویی چه جابلقا چه جابلسا
شهادت گفتن آن باشد که هم ز اول در آشامی
همه دریای هستی را بدان حرف نهنگ آسا
باز شوق يوسفم دامن گرفت
پير ما را بوی پيراهن گرفت
ای دريغا نازك آرای تنش
بوی خون میآيد از پيراهنش
ای برادرها! خبر چون میبريد؟
اين سفر آن گرگ يوسف را دريد!
يوسف من! پس چه شد پيراهنت؟
بر چه خاكی ريخت خون روشنت
بر زمين سرد خون گرم تو
ريخت آن گرگ و نبودش شرم تو
تا نپنداری ز يادت غافلم
گريه میجوشد شب و روز از دلم
داغ ماتمهاست بر جانم بسی
در دلم پيوسته میگريد كسی
ای دريغا پاره دل جفت جان
بی جوانی مانده جاويدان جوان
در بهار عمر ای سرو جوان
ريختی چون برگريز ارغوان
ارغوانم! ارغوانم! لالهام!
در غمات خون میچكد از نالهام
آن شقايق رسته در دامان دشت
گوش كن تا با تو گويد سرگذشت
نغمهی ناخوانده را دادم به رود
تا بخواند با جوانان اين سرود
چشمهای در كوه میجوشد منام
كز درون سنگ بيرون میزنم
از نگاه آب تابيدم به گل
وز رخ خود رنگ بخشيدم به گل
پر زدم از گل به خوناب شفق
ناله گشتم در گلوی مرغ حق
آذرخش از سينهی من روشن است
تندر توفنده فرياد من است
هر كجا مشتی گره شد، مشت من
زخمی هر تازيانه پشت من
هركجا فرياد آزادی منم
من در اين فريادها دم میزنم
(ه. ا. سايه)
اين ابيات نزاری قهستانی شب مرا ساختند:
جهان خراب شد از عالمان وقف تراش
برو نزاری و جز در لباس جهل مباش
در اين مزارع دنيا به هرزه دانهی عمر
به اعتماد بر اندر زمين شوره مپاش
خرد به وعظ منافق چه التفات کند
طبيب عقل به بيهوش کی دهد خشخاش؟
فساد و منکر اهل صلاح تا حدی است
که آفرين و ثنا واجب است بر اوباش
ز درس فقه چه آموختند جز سالوس؟
ز علم و فضل چه اندوختند جز پرخاش؟
ز دوک پيره زنان میدهد ترازِ لباس
ز شام بیپدران مینهد وجوه معاش
و آهی بلند و دراز و سوزناک! همين!
عمان سامانی
ابيات زير مالِ عمان سامانی است که از وبلاگ افسون فسرده پيدا کردم:
کيست اين پنهان مرا در جان و تن / کز زبان من همی گويد سخن؟
اين که گويد از لب من راز کيست / بنگريد اين صاحب آواز کيست
در من اينسان خودنمايی می کند / ادعای آشنايی می کند
کيست اين گويا و شنوا در تنم؟ / باورم يا رب نيايد کين منم
متصلتر با همه دوری به من / از نگه با چشم از لب با سخن
خوش پريشان با منش گفتار هاست / در پريشان گوييش اسرار هاست
گويد او چون شاهدی صاحب جمال / حسن خود بيند به سر حد کمال
از برای خودنمايی صبح و شام / سر بر آرد گه ز روزن گه زبام
با خدنگ غمزه صيد دل کند / ديد هر جا طايری بسمل کند
گردنی هر جا در آرند در کمند / تا نگويد کس اسيرانش کمند
لاجرم آن شاهد بالا و پست / با کمال دلربايی در الست
جلوه اش گرمی بازاری نداشت / يوسف حسنش خريداری نداشت
غمزه اش را قابل تيری نبود / لايق پيکانش نخجيری نبود
عشوه اش هر جا کمند انداز گشت / گردنی لايق نيامد بازگشت
ما سوا آيينهء آن رو شدند / مظهر آن طلعت دلجو شدند
پس جمال خويش در آيينه ديد / روی زيبا ديد و عشق آمد پديد
مدتی آن عشق بی نام ونشان / بد معلق در فضای بيکران
دلنشين خويش ماوايی نداشت / تا در او منزل کند جايی نداشت
بهر منزل بيقراری ساز کرد / طالبان خويش را آواز کرد
چونکه يکسر طالبان را جمع ساخت / جمله را پروانه خود را شمع ساخت
جلوه ای کرد از يمين از يسار / دوزخی و جنتی کرد آشکار
جنتی خاطر نواز و دل فروز / دوزخی دشمن گداز و غير سوز
***
باز ساقی گفت تا چند انتظار؟ / ای حريف لاابالی سر برآر
ای قدح پيما درآ، هويی بزن / گوی چوگانت سرم، گويی بزن
چون بموقع ساقيش در خواست کرد / پير ميخواران ز جا قد راست کرد
زينت افزای بساط نشأتين / سرور و سر خيل مخموران حسين
گفت آنکس را که می جويی منم / باده خواری را که می گويی منم
شرطهايش را يکايک گوش کرد / ساغر می را تمامی نوش کرد
باز گفت از اين شراب خوش گوار / ديگرت گر هست، يک ساغر بيار
توی اين بیخبری مغرب و دوری از حال و هوای محرمِ ايران يادآورِ خوبی بود!
خونبها
خيرهکشی است ما را، دارد دلی چو خارا
بکشد کسش نگويد تدبير خونبها کن!
هو العشق
سخن بگو
اي رازدانِ مستيِ صهبا سخن بگو
اي پرده دارِ منزلِ عنقا سخن بگو
خارِ خشونت است كه در خاكِ ما دميد
اي خنده ات لطافتِ ديبا سخن بگو
تنگ است عرصه بر نفسِ پاكِ آفتاب
اي چهرة گشادة صحرا سخن بگو
خاموشي ات گرفته دگر دامن حضور
غيبت بس است، سينة سينا سخن بگو
هم صحبتِ تمامِ نهنگانِ عالمي
با موج هاي پر صلابتِ دريا سخن بگو
بالاتري ز پردة اين گوش هاي تنگ
بيرون ز سوزِ نالة ني ها سخن بگو
بُغضي كه قرن هاست فرو خورده اي به دل
آن دل نه جاي اوست، به غوغا سخن بگو
در ديرها عياني و در كعبه اي نهان
اي نورِ كفر و سرّ هويدا سخن بگو
با هر كلامِ جاري ات از بطنِ خاكِ ما
جوشيده است جانِ مسيحا سخن بگو
محبوسِ اين زبان نه تويي، اي بيانِ عشق!
امروز را خموش، ز فردا سخن بگو
داريوش
پنجشنبه 5 مهر 1380، 00:58 بامداد
تهران، بني هاشم