در باب ظاهر و باطن – چند توضيح
«به نظرم این ماجرا ظاهر و باطن خیلی اسباب رهزنی است و خوب است که اگر سر تدقیق در این مقوله داری کتابچهای در این خصوص پدید آوری. به نظر من ظاهر اصلا ظاهر نیست! یعنی همین درک ظاهری هم خودش مراتب دارد و سطوح مختلف. و چون ماجرا به نوعی به ادراک عامه یا عمومی بر میگردد به نظرم اصلا نباید آن را دست کم گرفت یا به سمت تحقیر آن گرایید - ولو ناخواسته. در بادی امر میشود فرض کرد که برای درک ظاهر هم نیاز به نوعی شناخت باطنی هست یا شناختهای پیشینی که لزوما از خود ظاهر و مثلا لغت معین در نمیآید. نکته باریکی در اینجا هست که شاید با دوگانهانگاری جور در نیاید و آن این است که هر ظاهری به قدر خود باطن دارد و با درکی باطنی ممکن میشود. به عبارت اخری ظاهر و باطن ربط شان عمیقا دیالکتیکی است. اگر این نبود خداوند نمیتوانست هم ظاهر باشد و هم باطن. در جنبه انسانیاش هم آدم هم عوام است و هم میتواند از خواص در کاری و رشتهای و دانشی باشد. هر نخبهای از همه جهات نخبه نیست. هر باطنشناسی هم از همه جهات برگذشته از ظاهر نیست. خلاصه این ماجرا سر دراز دارد اما بدون بحث معرفتشناختی و معناشناختی بعید است بحث سیاسی و اجتماعیاش به جایی که باید برسد».
در مورد مشخصتر اسماعیلیه، تا جايی که دانش من اجازه میدهد، تلقی اسماعيليان باطنی و تأويلگرا هم در دورههای مختلف دستخوش تغييراتی شده است. هر چند تقريباً در تمام طول تاريخ اسماعيلی يعنی درست از زمان امام صادق به بعد تا همین دورهی معاصر، يعنی در ميان اسماعیليان نزاری قاسمشاهی، همچنان حداقل مشترکی از يک تلقی واحد از نسبت ظاهر و باطن وجود دارد. اين حداقل، عمدتاً توسط دشمنانشان – خواسته يا ناخواسته – به شيوهی نادرست و محرفی روايت شده است و مشهورترین اين روایتها اين بوده است که گفتهاند از منظر اسماعيليان ظاهر و باطن تضادی آشتیناپذیر دارند و از نظر آنها باید از ظاهر عبور کرد و به باطن رسيد و رسيدن به باطن مستلزم ترک و اسقاط ظاهر است. اين ادعا، هم از حيث تاريخی و هم از حيث معرفتشناختی خالی از دقت و کلیانگارانه است. از اين نکته که بگذریم، يعنی اگر آن زمينهی حداقلی تلقی نسبت ظاهر و باطن را که کنار بگذاريم، اسماعيليان دورههای مختلف تلقیهای متفاوتی از نسبت ظاهر و باطن داشتهاند: در دورهی ستر اول، يعنی پس از امام صادق و قبل از ظهور خلافت فاطمی، درک آنها از ظاهر و باطن عمدتاً به آراء اخوان الصفاء نزدیکی است و فهمی فلسفی-عرفانی از دین. در دورهی فاطمی، صبغهی فلسفی آن پررنگتر میشود اما همچنان در سراسر دورهی فاطمی، شريعت (بخوانيد ظاهر) همچنان نقش پررنگی دارد. در دورهی الموت، پس از اعلام قيامت توسط اولين امام اسماعيلی الموت (يعنی چهارمين خداوند الموت) اين نقش پررنگ ظاهر جابهجا میشود و باطنگرايی بنيادین جای تعبد ظاهری را میگیرد. پس از سقوط الموت اسماعيلیه سخت آميخته و آغشته به تصوف میشود و تلقی عمدهی آنها از نسبت ظاهر و باطن بيشتر به تلقی صوفيان نزديک است البته با حفظ تقيهآميز و پنهانکارانهی عنصر شيعی اسماعيلی که تمام مؤلفههای تاریخی دورهی فاطمی و الموت را هم با خود دارد (گمان میکنم هانری کُربن هنگام انتشار تأويل اسماعيلی گلشن راز شيخ محمود شبستری، اين نکته را توضيح میدهد که پس از سقوط الموت بسيار دشوار است که ميان متون صوفيانه و اسماعيلی فرق بگذاريم: ممکن است متنی اسماعيلی را میخوانده باشيم و گمان کنيم متنی صوفيانه میخوانیم و بر عکس). اما با مهاجرت امامت اسماعيلی از ايران به شبهقاره، آرامآرام اين توازن ميان ظاهر و باطن باز میگردد.
بحث مشابهی را هم میتوان دربارهی فلاسفه ادامه داد. غرض از ذکر این مثالها این بود که هر چند نکتهی مهدی نکتهای قابلتأمل است، همچنان در ظرف فهم تاریخی، به برداشتی متفاوت از نسبت ظاهر و باطن میرسيم. تفسيرهای مختلفی که از نسبت ظاهر و باطن شده است، متکثر و متنوعاند. نمیتوان به آسانی ادعا کرد که تفسير الف درست است و تفسير ب نادرست. تمام اينها بستگی به موضعگیریهای پيشينی ما دارد. يعنی اگر مثلاً من شيفتهی عينالقضات همدانی هستم و ظاهر و باطن را از نگاه او میبينم، شخص ديگری که نسبت ظاهر و باطن را از ديد ملاصدرا میبیند، به درک متفاوتی خواهد رسید. در اين ميانه تکلیف دینداران فقهی کمابيش روشن است. ديندار فقهی از نظر من کسی است که دين را به شکل رسالهای میفهمد و بر اساس همان دينورزی میکند و تقريباً چيزی خارج از این تلقی برایاش موضوعیت ندارد: رکن دينورزی برای چنین افرادی همان دينورزی رسالهای است و مبنا همان است؛ بقيهی برداشتها يکسره حاشیهای و تزيينی خواهند بود.
در بحث از نسبت ظاهر و باطن، حتماً بايد تاریخ تحولات این برداشتها را در نظر داشت و تازه آنوقت به سلیقه يا انتخاب شخصی من يا مهدی میرسيم. مثلاً اگر به شاعر حکيمی مانند حافظ اشاره میکنيم، باید در نظر داشت که حافظ هم يکی است از افراد بیشماری که در پهنهی تاریخ برخوردی با مسألهی نسبت ظاهر و باطن داشتهاند و او هم نظر خودش را دارد. طبعاً نظر مولوی با نظر او تفاوت بسياری دارد و نوع نگاه سنايی با هر دوی اینها تفاوت دارد. اما بحث معرفتشناختی و معناشناختی چنانکه مهدی به آن اشاره میکند، به نظر من، بحثی است کاملاً جدید و امروزی و امروزی بودناش چيزی از مشروعيت آن نمیکاهد. این البته میدان تازهای است که میشود در آن سخن فراوان گفت.
در این گزارش، بعضی از جملات بالا دستنخورده باقی ماند از جمله اينکه مهدی میگويد خدا هم ظاهر است و هم باطن و اينکه بعضی هم عواماند و هم در زمينهای خاص از خواص. اينها را میشود جداگانه بررسی کرد ولی همچنان حتی در همين بستر هم باید به تاريخیت بحث از ظاهر و باطن توجه داشت.
