يادِ ياران: پردههايی يلدايی از ايمان و اميد
پردهی سوم این صحنه، ادامهی پردهی پيشين است. میرحسین سنگی در مرداب سیاست ايران انداخت که نه تنها حاکمان در برابر اين رويش شگفت و دگرديسی بیسابقه در سیاستورزی مبهوت و دستپاچه کرد بلکه متر و تراز سياستورزی را چنان دگرگون کرد که هماکنون در ميان ايرانیان داخل و خارج کمتر کسی هست که به اوج درخشش ابداع او برسد. و تکرار میکنم که وقتی از «او» سخن میگويم، او نمادی است از روح جمعی ملت ما. او يک شخص نيست. او بت و بتواره نيست. او، ماست و ما اوييم.

پردهی چهارم اين صحنه، روايت حصر است و حبس. این حصر و حبس هم مانند همين شب یلدا نماد است و نمادين. حصر موسوی، حصر يک شخص نیست. حصر ملت ماست. به زنجير کشيدن قامت بلند آزادگی و عشق است. حصر موسوی نمادی است از سيطرهی وضعيت زندان. موسوی در زندان کوچکتری اسير است و ما در زندانی بزرگتر. بزرگی دایرهی حصر ما نباید اين توهم را برای ما ايجاد کند که زندان و زندانبان ناپدید شده است. حاکمان – در لباس زندانبان و با منطق زندانبان – همچنان در استمرار اين وضعيت میکوشند و تنها تفاوتی که در وضع ما و آنها ايجاد میشود اين است که شرايط اين زندان را برای زندانيان – شايد – اندکی دلپذیرتر کنند اما تنها چيزی که در این معامله رخ نمیدهد، شکستن منطق زندان است. پس اگر از حصر موسوی ياد میکنيم در این شب یلدا، دوباره به خودمان يادآوری میکنيم که همهی ما اسير زندانی بزرگتر هستيم که ميرحسين موسوی، زهرا رهنورد و مهدی کروبی، نماد بليغ آن هستند.
پردهی آخر این صحنه، بازگشت به پردهی نخستين است و تکرار مضمون اميد:
بگذرد اين روزگار تلختر از زهر
بار دگر روزگار چون شکر آيد
