ستيز بیخردیها
- محمد ارکون، «اسلام: اصلاح یا براندازی»؛ صص ۳۶۶-۳۶۷
چند روز پيش، يادداشتی نوشته بودم دربارهی اين جنجال تازهای که – مثل بسياری از جنجالهای مشابه ديگر – فضای فکری فارسیزبانان را مسخر خود کرده است و در آن کوشيده بودم توضيح دهم که مهمترین چيزی که در ميانهی اين همه جنجال، ميداندار قصه است «بیخردی» و در واقع «بیخردیها»ست؛ اما از انتشارش به دلايلی منصرف شدم تا اکنون. يادداشت صاحب سيبستان باعث شد همان نوشته را به شکل ديگری منتشر کنم.
چيزی که تقريباً در هيچ کدام از جوانب قصه نديده بودم، مسؤوليتپذيری و شجاعت اخلاقی و عقلانی بود. به گمان من، کاری که شاهين نجفی کرده است – که اگر قرار باشد آن را وصف کنم چيزی نيست جز تفريح کردن فارغدلانه، هزلآميز و بیخيالانه با چيزی که موضوع باور، اعتقاد، احساس و عاطفهی عدهای است که با او و همفکران و همبازیهای تفريحاش تفاوت دارند – کاری است از سر بیخردی و بیمسؤوليتی.
لذا در اينکه کار شاهين نجفی از سر بیخردی بوده است، کمترين ترديدی ندارم (و البته جانِ حتی بیخردان هم حرمت دارد و نمیتوان به آن به هيچ بهانهای تعرض کرد). او اگر هنرمند است و در قبال کارش و مردمی که قرار است کارش را بشنوند و اعتبار برایاش قايل شوند مسؤول است، بايد به سادگی متوجه خطای اوليهی خود میشد و در پی توجيه يا فرار از مسؤوليت آن بر نمیآمد. از اين حيث، خودِ او در دامن زدن به اين بیخردی و دستکم بخشی از عواقب آن سهم دارد. اما اين مغالطهی هولناکی است که کسی گمان کند تقبيح بیخردی اولی، مترادف است با تقدیس، توجيه يا روا داشتن بیخردی گروه مقابل. بر عکس، تقبيح بیخردی گروه دوم هم جوازی برای بیخردی اولی نيست. خلط کردن اين دو، نشانهی ساده و روشنی از فقدان درک انتقادی و شخلتگی فکری است.
نکتهی آخر اینکه آدمی، به ويژه هنرمندان، شاعران يا کسانی که کارشان جنبهی اجتماعی پررنگتری دارد، در وضعيت بسيار دشواری قرار دارند. گاهی گفتن يک جمله میتواند آدمی را به کلی نابود و مضمحل کند و گاهی در شرايطی ديگر فقط با يک حرکت کوچک و ساده، فرد میتواند در حافظه، خاطره و دلهای گروه بزرگی از مردم جايی را تا مدتهای دراز و چه بسا تا قرنها برای خود باز کند. در فضای ايران دو نمونهی روشن و خوب داريم: محمدرضا شجريان تنها با گفتن «صدای من صدای همان خس و خاشاک است» چنان جايگاهی پيدا کرده است که به هيچ حيلهای ديگر نمیتوان او را از دلهای مردم بيرون کرد. ولی در مقابل عليرضا افتخاری همچنان هر روز به خاطر خبطهای مکرری که مرتکب شده و سعی در تقرب به اهل دولت و دنيا کرد، نمیتواند آن خطای اوليهاش را تدارک کند. از اين نمونهها کم نيستند. نکتهی قصه اين است: داوری مردم و زمانه، داوری سختگيرانهای است و خود را در معرض داوری عموم مردم قرار دادن هم کار سختی است. گاهی يک خطای کوچک میتواند صدمهای جدی و جبرانناپذير به اعتبار و آبروی اجتماعی فرد بزند. ماجرای شاهين نجفی يک نمونه از همين موارد است. سوار شدن بر احساسات و عواطف جنجالآميز و کسب شهرت از طريق هياهو کردن، اگر بار و بهرهای داشته باشد، زودگذر است و غالب آن است که سوء عاقبت و بدنامی اين خودکامی به شيرینی و لذت آن شهرت و تسخير رسانهها غلبه خواهد کرد.
پینوشت
فکر میکنم يکی از بندهای اساسی اين نوشته که این روزها مغفول افتاده است و هيچ کس به آن توجهی ندارد اين است: «اين مغالطهی هولناکی است که کسی گمان کند تقبيح بیخردی اولی، مترادف است با تقدیس، توجيه يا روا داشتن بیخردی گروه مقابل. بر عکس، تقبيح بیخردی گروه دوم هم جوازی برای بیخردی اولی نيست. خلط کردن اين دو، نشانهی ساده و روشنی از فقدان درک انتقادی و شخلتگی فکری است». در سراسر اين نوشته مشهود است که نه تنها از فتوای قتل يا هر نوع تشويق به خشونتی جانبداری نمیشود بلکه حتی اهل تهتک و توهين يا شنيعترين حرکاتی که میتوانند پيامدهای حقوقی و قانونی سنگينی داشته باشند، از هر گونه تعرض جانی مصون هستند. در نتيجه اين بخش موضع من چيز پنهانی نيست. مسألهی اساسیتر به نظر من نگاه «حل مسألهای» به قصه است. مسأله دقیقاً چیست؟ زودرنجی دينباوران؟ سلمنا. راه حلاش چیست؟ مسأله بار افزون نهادن بر شانهی آزادی بیان و در نتيجه نابود کردن و مخدوش کردن اصل آزادی بيان و تبديل کردن آن به ضد خودش است؟ بسيار خوب. راه حل اين يکی چیست؟ تمام هدف من در اين نوشته برجسته کردن مسأله بود. انتظاری نمیتوان از کسانی داشت که پيشاپيش دربارهی همه چيز تصميمشان را گرفتهاند و کلا چيزی برای آنها در حالت تعلیق نيست. برای من چه دين، چه آزادی بيان، چه آزادی هر چیزی هميشه مشمول سؤال و تعليق است. هيچ چيز مقدسی در مقام نظر وجود ندارد و اين قداستزدایی شامل خود آزادی بيان هم میشود. نمیشود به بهانهی مبارزه با فاشيسم، به فاشيسم تازهای دامن زد. نمیشود به بهانهی دفاع از آزادی بيان و آزادی توهين، آزادی بيان عدهای ديگر را سلب کرد. همانطور که اين طرف آزادی بيان و آزادی توهين دارد، آن طرف هم آزادی بيان در اعتراض - و با منطق همان گروه اول حتی آزادی بيان در تهتک و توهين - دارد. آزادی بيان تیغی است که از دو طرف میبرد. نمیشود وقتی اين تيغ دست ما باشد برنده باشد وقتی دست طرف مقابل یا مخالف ما بيفتد کندش کنيم. اصل و اساس نوشتهی من اين است. مشکل بزرگتر اين است که بعضی از کسانی که به قدسيت يا نينديشیدنی بودن دین - چه واقعی باشد و چه تصور باشد اين تحليل - معترضاند، خودشان از آزادی بيان مفهومی قدسی ساختهاند. از ديد اين افراد، دربارهی خود آزادی بيان و حدودش نمیتوان چون و چرا کرد (و هر کس که بخشی از صورتبندی آنها را نپذيرد، ولو خشونتطلب نباشد و مشوق استبداد هم نباشد، متهم به «فاشيسم» و هموار کردن راه خفقان میشود). صورت سادهتر قصه اين است: از دين کلاسيک عبور کردهاند و محبوس دين تازهای شدهاند. در حقیقت، از چاله به چاه افتادهاند و از يک ايدئولوژی صلب به ايدئولوژی ديگری گرفتار شدهاند.




نادر و سيمين میخواهند از هم جدا شوند و سيمین میخواهد برود خارج – اقامتاش را گرفته است – اما نادر حاضر نيست همراه همسرش و دخترش مهاجرت کند. يکی از دلایلاش برای امتناع از اين کار این است که پدری بیمار و مبتلا به آلزايمر دارد که او يگانه مراقب اين پدر است. سيمین خانهی نادر را ترک میکند و موقتاً به خانهی مادرش میرود. پدر نادر بیپرستار میماند و نادر قرار است پرستاری برای مراقبت از پدرش هنگامی که او سر کار است و دخترش در مدرسه، استخدام کند. زن آبستن است و در جریان اتفاقاتی که میافتد، نادر یک بار که به خانه بر میگردد پدرش را دست-به-تخت-بسته و در آستانهی مرگ در خانه میبيند و همزمان مشاهده میکند که مبلغی پول در خانه نيست. زن پرستار – که زنی است از طبقهای فقیر و تهیدست – مظنون به سرقت میشود و نادر او را با عصبانیت از خانه بيرون میکند. زن در راهپله میلغزد و جنيناش را سقط میکند. نادر متهم به قتل میشود و همسر زن، که عملاً بیکار است، مدعی میشود که نادر فرزندش را کشته است. قصه به اینجا ختم میشود که آیا نادر میدانسته که این زن باردار بوده و با او تندی کرده یا او را هل داده است يا نه. در اين ميانه، نادر هم با مشکلات پدر بیمار، زندگی زناشویی در آستانهی فروپاشی و دختری نوجوان که نگران پدر و مادرش است، روبروست. او خود میگوید که مطمئن نيست که برخورد او باعث سقط جنين زن شده است، اما در جریان دادگاه به دفعات دروغ میگويد. نادر به زبان و بياناش در دادگاه مسلط است و پيش از اینکه مخاطب دریابد که او مکرر دروغ گفته است (که خبر نداشته زن پرستار آبستن بوده)، چهرهی متين، مؤدب و آرام نادر او را در مقابل واکنشهای عصبی، خشن و تندخويانهی حجت همسر راضیه، زن پرستار، قرار میدهد. کليد قصه و پيام سياسی آن، به گمان من، درست همينجاست.
نادر، مردی است که به طبقهی متوسط به بالا تعلق دارد. همسرش نيز. راضيه و حجت، زن و شوهری هستند تنگدست. نادر، در سخن گفتن به کلماتاش مسلط است و به نوعی سخن میگويد که میتواند مخاطب را از لحاظ حسی و عاطفی عقب براند. حجت، خشن است. ناسزا هم میگويد. حملهی فيزيکی به طرف مقابلاش میکند. اما روايت فیلم به ما میگويد که نادر با تمامی تسلطاش بر زبان و بياناش، دروغگوست و انسجام اخلاقی ندارد. حجت و راضيه به شدت مذهبی و معتقد هستند، اما حجت مردی است ناآرام که هر چند موضعاش اخلاقاً درست و از منظر عدالتخواهی و انصاف است، تصويری که از او در فيلم میبينم، بيننده را میرماند. تنها در اواخر فیلم است که میبینيم حجت و راضيه – به رغم خشونتی که در چند مورد از شوهر مشاهده میشود و ترس و لرزی که در بيان حقیقت از راضيه میبينیم – انسجام و اصالت اخلاقی بيشتری – در برابر دروغ و دروغگويی – از خود نشان میدهند.