از بزمِ سيهدستان، هرگز قدحی مستان...
بعضی شعرها عصارهی حکمتاند و چکیدهی تجربههایی که وقتی با زبانی صیقلخورده، انديشهای درخشان را بیان میکنند، به مثابهی چشمهای تمامناشدنی هستند که همچنان میتوان از آنها نوشيد و سیراب شد.
یک بار ديگر اين غزل «چشمهی خارا»ی سايه را به مناسبتی دیگر – همين اواخر – آورده بودم. امروز در طول راه رفت و آمد، شايد چند بار اين غزل سایه را گوش دادم و يک بيت مدام در گوشام زنگ میزد. غزل را از نو میآورم و آن بیت را دوباره برجسته میکنم.
ای عشق مشو در خط گو خلق ندانندت
تو حرف معمایی خواندن نتوانندت
بیگانه گرت خواند چون خویشتنت داند
خوش باش و کرامت دان کز خویش برانندت
درد تو سرشت توست درمان ز که خواهی جست
تو دام خودی ای دل تا چون برهانندت
از بزم سیه دستان هرگز قدحی مستان
زهر است اگر آبی در کام چکانندت
در گردنت از هر سو پیچیده غمی گیسو
تا در شب سرگردان هر سو بکشانندت
تو آب گوارایی جوشیده ز خارایی
ای چشمه مکن تلخی ور زهر چشانندت
یک عمر غمت خوردم تا در برت آوردم
گر جان بدهند ای غم از من نستانندت
گر دست بیفشانند بر سایه، نمیدانند
جان تو که ارزانی گر جان بفشانندت
چون مشک پراکنده عالم ز تو آکنده
گر نافه نهان داری از بوی بدانندت
هر سخنی که بايد گفته شود در همين غزل هست. شايد توضيح زایدی باشد اما چون میدانم که اين تمايل بسيار شديد است که وقتی با مضمون چيزی که میخوانيم موافق نيستيم يا آن سخن در افق ديدمان قرار ندارد و با هاضمهی فکری ما سازگار نيست، به سرعت روی از مضمون آن میگردانيم و کوشش میکنیم تعبيری از آن کنيم که خودمان بتوانيم خودمان را راضی کنيم که خوب به اين دلیل پشت به آن کردهايم. واقعيت اين است که ما همچنان در اين دنيا، خير و شر و خوب و بد داريم. هر چقدر هم که دنيای ما خاکستری شود و بخواهيم موقعيتهای انسانی را در شرايط مختلف در نظر بگيريم، همچنان کسی نمیتواند بگويد دروغ خوب است (و مثلاً حکایت دروغی که جان کسی را نجات بدهد مشمول اين قصه نیست چون اولویت با نجات جان انسان است و همچنان یک ارزش بزرگ و فربه حفظ شده است). آدمها هميشه نمیتوانند يک منظومهی ارزشی داشته باشند که سخت به آن وفادار و پایبند بمانند. آدمی، بشر است و خطا میکند. ولی گاهی اوقات بعضی خطاها به بهایی سنگين تمام میشوند. تکرار اين سخنان واقعاً اطناب است و ملالآور. مغز سخن در همينهاست که بالا آمده است. ما همچنان ساقيان منافق داريم؛ کسانی که به جام مردمان به جای باده، زهر میريزند. اینکه چشم به روی واقعيت ببنديم و بگويیم نه، فلان ساقی آنقدرها هم که شما میگوييد منافق نيست و زهری به جام ما نريخته يا نمیریزد، تفاوتی در اين واقعيت ايجاد نمیکند که يا بارها پيش از اين زهر به کام عزیزان ريخته است يا بعد از اين باز هم بادهی مردمان را زهرآلود خواهد ساخت. پرسش اين است که آيا عقل و اخلاق اجازه میدهد که خود را در معرض مسموم شدن و صدمه ديدن قرار دهيم يا نه؟
سياهدستی آن ساقی منافق بین
که زهر ريخت به جامِ کسان به جای نبيد
سزاست گر برود رودِ خون ز سينهی دوست
که برق دشنهی دشمن نديد و دستِ پليد