پيمانشکن به راهِ ضلالت سپرده به... (*)
آدمی یعنی عهد. يعنی پيمان. راه ضلالت همين است که آدمی اين پيمان را، اين عهد را گم کند يا آن را با عهدی ديگر اشتباه بگیرد. مدتهاست به مسألهای فکر میکنم و پی کلیدی میگردم برای گشودن این دری که حقيقتاً برای من بسته هم نيست. مدام مضامينی در خيالام آمده است و رفته است. يکی، از جمله، این بوده که آدمی باید به اهميت صحبت و همنشينی وقوف داشته باشد و بداند که صحبت نااهلان و بيدادگران، هم دلِ آدمی را تيره و تباه میکند و هم آدمی را به ورطهی بلا میاندازد. اين معنا را هم شاعران و حکيمان و رندان گفتهاند از قبیل اینکه:
نوای بلبلات ای گل کجا پسند افتد
که گوش و هوش به مرغان هرزهگو داری
يا اینکه:
من و همصحبتی اهلِ ريا دورم باد
از گرانان جهان رطل گران ما را بس
يا اينکه مولوی میگويد: هر که خواهد همنشینی با خدا / گو نشيند در حضور اوليا.
اثر صحبت در جان و روان آدمی و در انديشهی او، نقشی کلیدی در سعادت و شقاوت او هم دارد. همين معنا را، البته، قرآن هم میگويد: «وَلَا تَرْكَنُوا إِلَى الَّذِينَ ظَلَمُوا فَتَمَسَّكُمُ النَّارُ وَمَا لَكُم مِّن دُونِ اللَّـهِ مِنْ أَوْلِيَاءَ ثُمَّ لَا تُنصَرُونَ» (هود؛ آيه ۱۱۳) یعنی: و به كسانى كه ستم كردهاند متمايل مشويد كه آتش [دوزخ] به شما مىرسد، و در برابر خدا براى شما دوستانى نخواهد بود، و سرانجام يارى نخواهيد شد (ترجمهی فولادوند). اين آيه برای من هم معنايی سلوکی و فردی داشته است و هم آيهای است با مضامين و اشاراتی به شدت اجتماعی و سياسی. اين آيه به روشنی میگويد که «صحبت حکام ظلمت شب يلداست» و با اهل ستم به هيچ رو معاشرت نبايد کرد.
اما اینقدر از سخن بايد برای هر اهل دلی، برای هر صاحب خردی و برای ارباب بينش روشن باشد که نمیتوان در کنار ستمگران، یاوران ستمگران و توجیهکنندگان ستمِ آنها نشست و سپس امید رهايی و رستگاری هم داشت. «من تشبه بقوم فهو منهم». من همچنان دنبال معنایی بلندتر میگردم. گمانام اين است که اين معنا، اشارتی ازلی و اسطورهای هم دارد. ازلی يا اسطورهای را به معنایی به کار نمیبرم که طایفهای از شکاکان عصر جديد امروز به ديدهی تحقير به آن مینگرند. وقتی از ازلی یا اسطورهای سخن میگويم از معنايی حکيمانه و بلند سخن میگویم که مغز فرزانگی و شرف و نجابت و عصارهی دستاوردهای بلند خرد و روان آدمی در آن جمع است.
بگذاریم – همينجا در اين کنج خلوت – دلیری کنم و پای عهد ازلی را به میان بکشم. همان عهدی که شاعر رند ما از آن سخن میگوید:
از دمِ صبحِ ازل تا آخرِ شام ابد
دوستی و مهر بر یک عهد و يک ميثاق بود
اما این فقط قصهی عشق نیست؛ قصهی آدمی هم هست. اين همان انسانی است که سربلند است و «سرش به دنیی و عقبی فرو نمیآيد». اين همان است که میگويد:
پدرم روضهی رضوان به دو گندم بفروخت
ناخلف باشم اگر آن به جوی نفروشم
این مناعت طبع اوست که او را در مقامی برتر و بالاتر مینشاند. اینجاست که اين انسان، همتراز خداست و خداوندی میکند. اين سخنِ به ظاهر کفرآمیز، همان است که بر زبان حلاج و سهروردی و عینالقضات و حافظ و بسا کسان ديگر – گمنام یا صاحبنام – جاری شده است.
بگذاريد عنان قلم را به سويی ديگر بگردانم. اين عهد، یعنی اينکه آدمی شأن و منزلت خويش را بشناسند. این عهد يعنی اینکه این انسان خلاصهی آفرينش است و خود را به هيچ چیزی فروتر از شأن خود نباید بفروشد. این عهد به روشنی به آدمی میگويد که تمام کاینات برای توست؛ این تو نیستی که در بند آنها یا بندهی آنها باشی. این عهد همچنین به او میگويد که حتی همين «دين» برای توست و تو برای او نيستی. اين عهد، از آدمی خضوع میخواهد اما نه در برابر فروتر از خودش و نه در برابر فرومايهگان. مضمون سجدهی ملايک هم چيزی جز این نيست. بر حکيم عيب است اگر امر به فعلی خلاف عقل کند. ملايک انسانی را سجده کردند که فراتر از آنها بود. تواضع و فروتنی بيهوده و بیدليل وجود ندارد. حتماً باید فروتنی را دليلی آورد. جز این اگر باشد ذلت است و خوی غلامی و بردگی داشتن. فروتنی در برابر آنکه به معنا فراتر است یعنی عزت و قدر مقام و جايگاه دانستن.
باز دارم حاشيه میروم. تمام حرفام اين است که آدمی وقتی همنشينی با ناکسان میکند و سايهی همت بر نااهل میافکند يا از آن بدتر میل به اهل ستم میکند و آرامآرام – شاید بی آنکه بداند – کردار و گفتار يا عمل ستمگران، معاونان ستمگران و توجيهگران بيداد در چشماش آراسته میشود يا دلاش بر آنها نرم میشود و دیگر یاوری ستم را – که کاملاً آگاهانه رخ میدهد – در ناصيهشان نمیبيند، کمترين کاری که کرده است اين است که آداب صحبت را حفظ نکرده است. آن سوی ديگر قصه، ماجرايی است ازلی و بالای زمان و مکان. آن سوی قصه، شکستن اين عهد است. خیانت در همین امانت است: امانتی که بر آسمان و زمین عرضه کردند و آدمی به دوش کشيد. اين عهد، این امانت، همان چيزی است که آدمی را مسجود ملايک میکند و همردیف خدا مینشاند و آدمی را خدا میکند. اين عهد را که شکستی و در اين امانت اگر خیانت کردی، ديگر چه سود کسوتِ دين پوشيدن يا سودای راز و نياز داشتن؟ وقتی ريشهی این عهد و بيخ اين پيمان پوسيده باشد، انتظار روييدن چه ميوهای از شاخ این درخت میتوان داشت؟
آدمی، برای من، يعنی عهد. يعنی پيمان. يعنی ادای امانت. آدمی تمام ارزشاش به حفظ عهد است. به وفاست. به خيانت نکردن در امانت است. اين یکی را اگر نداشته باشی، هر چه داشته باشی، عمرت تباه است. اين است گوهر آدمی. همين گوهری که از دل بشريت او و وجود او و تاريخ او و گسترهی ازلی-ابدی او میجوشد: گوهر مسؤولیت انسانمحورِ او. خليفة اللهی از نگاه من یعنی این: عاشقان، زمرهی ارباب امانت باشند... پرهیز از ستم و تن به بردگی اختیاری و ارادی ندادن، مغز عاشقی است. عاشق سربلندتر و گردنفرازتر و عزیزتر از این است که با ستم خو کند و دردیکش ميخانهی بیداد شود:
باده با محتسب شهر ننوشی زنهار
بخورد بادهات و سنگ به جام اندازد!
دراز مینويسم. خسته میشوند از خواندن. همینقدر هم زياده بود.
(*) مصرع اول اين بيت از سايه است:
پيمانشکن به راه ضلالت سپرده به
ما جز طریق عهد و وفای تو نسپريم