نمونهی سوم برای من جالبتر است. این نمونه محتاج تأمل بيشتری است. شاید باید اول توضيح میدادم که نبايد به سرعت دربارهی این نمونهها داوری صریح کرد و باید با تأمل لايههای ديگری از این تجلیهای زبانی و بیرونی رو واشکافی کرد. این يکی، يادداشت تازهای بود از کاوه لاجوردی در وبلاگاش با عنوان «
چرا برگشتهام». در اين يادداشت نويسنده توضیح میدهد که چرا به ايران برگشته است و چرا قصد دارد در ایران بماند. يادداشت نويسنده، به نظر من یادداشتی است کاملاً شخصی و دلایلی هم که عرضه میکند واقعاً نیازی به بیان ندارد. بعید است يک نفر ایرانی را پیدا کنید که همین دلایل را برای برگشتن به ايران نداشته باشد يا دوست نداشته باشد برای وطناش کار کند. یعنی من اين يادداشت را توضیح واضحات میدانم نه چیزی بیشتر. اما چرا نويسنده بايد اين يادداشت را بنويسد؟ او چه احساس نیازی میکند به اينکه به مردم (یا خوانندگاناش) توضيح بدهد که کاری که میکند خوب است و ممدوح و چيزی نيست که سزاوار ملامت خردمندان باشد؟ توضیح ماجرا – دستکم از نظر من – اين است که نویسنده مدتی پيش يادداشتی نوشته بود (با عنوان «
تدبير اعتراض (يا اخلاق شکست؟)») در نقد ميرحسین موسوی و به او اعتراض کرده بود که «اخلاق شکست» را نمیداند. سخن او این بود که میرحسين نباید اعلام میکرد که تقلب شده است (و البته نتايج ديگری که بر اين ادعا بار میشود). البته نويسنده نمیگويد کارهای طرف مقابل خوب بوده است، ولی به هر حال موضعی گرفته است در برابر رخدادی که جامعهی ايرانی را دستخوش زلزلهای عمیق و بحرانزا کرده است. فارغ از اینکه من چقدر استدلالهای او را بپذيرم يا آنها را معیوب و ناقص بدانم، وقتی به اين يادداشت آخر میرسم اين تصور به من دست میدهد که نويسنده از حيث روانی احساس ناامنی میکند (چه به آن اذعان کند و چه خلاف آن را بگويد). نشانههای درون متن (اينکه وقتی خارج بوده است از جمهوری اسلامی پولی نگرفته و حالا هم که برگشته زندگی خودش را دارد میکند) همه دلالت بر همین معنا دارد (نزدِ من دستکم).