آن حارسِ دل، مُشرفِ جان، سخت غيورست...
در اين شبهای ناباور که خردمندان از غلبهی جنون و سلطهی شهوت قدرت بر اربابِ سياست انگشت به دهان ماندهاند، اتفاقی که ممکن است بیفتد اين است که زخمخوردگانِ تازیانهی قدرت و داغدیدگانِ دشنهی زور، رشتهی ایمان و حلقهی اميد را از دست بهلند. رها کردن ايمان و اميد، همعنان است با به دست گرفتنِ خشونت و اختيارِ خشم. این همان چيزی است که دولتمدارانِ ناکس و اخلاقستیز در پی آن هستند. به همین مستمسک میتوانند برچسبها بزنند و گرز گران بر سر آوازگران حقیقت بکوبند.
از یاد نبريم که اين بازی، بازیگر بزرگتری هم دارد (نه فقط این بازیگران حقیری که دو دستی به قدرت چسبيدهاند و لاف صلاح در خرقهی آلوده میزنند). بیتقوايانی که به آسانی دین، خدا، پیامبر و امامان را قربانی سوداهای پست دو روزهی دنیا میکنند، پیش از اینها ترک اين ايمان کردهاند. بیاخلاقی و ناپارسايی حریف، نباید ما را به گریز از خرد، اخلاق و تقوا بکشاند. خرد، اخلاق و تقوا حکم میکند که هر که خونِ يک نفر را بریزد، گويی خونِ جهانی را ریخته است. بگذارید آنها که دستشان تا مرفق به خون بیگناهان آلوده است، به تنهایی در این غرقاب ظلم و ستم غوطهور باشند. خونِ خائن (و ترسو) را هم نمیتوان و نباید ریخت. صدای تظلم را میتوان اما بلند کرد. بانگِ الله اکبر و لا اله الا الله را میتوان به سقف افلاک برد.
نمیتوان در راه توحید با دو قبله رفت. قبلهی حقيقت، حکم به اخلاق میکند. اخلاق، خدعه را بر نمیتابد. اخلاقی که بنایاش بر فرافکنی باشد و افکندن گناه و معصیتِ خويش (گناهِ خودکرده) به دوش حریف و رقيب، اخلاقی ابزارگراست که تنها مصرفاش بر تخت نشاندن قدرتمداران فاسد و جباران خرد ستيز است.
واهمه به دل نباید راه داد. آنکه امروز خدعه در کار میکند و تف به روی حقیقت میاندازد، خدایاش را سالهاست به دولتِ دنیا فروخته است. جويندگان حقيقت و آوازدهندگانِ آزادی نیکوتر میدانند که:
آن حارسِ دل، مشرفِ جان، سخت غيور است
با غيرتِ او رو سوی اغيار مداريد
پ. ن. به زودی خواهم نوشت که چرا تضرع و ابتهال در جلوت نشان ضعف و زبونی شخصیت است و خاکساری در خلوت و گریهی نهان، رکنِ استواری و عظمت شخصیت. ما باید بتوانیم تفاوتِ انسان جبون و ترسو را از انسان نستوه تشخیص بدهيم. زبونان هستند که در ميان جمع، زاری و ناله میکنند و گیسو میکشند و چنگ بر چهره میزنند. شيوهی مردان اين شعبدهبازیها نيست. بازی عمر و عاص در برابر علی را که خاطرتان هست؟ حالا حکايتِ ماست!