چند نمونه را نقل میکنم و نکاتی را در حاشيه عرض میکنم تا ببينيد عمق فاجعه تا کجاها که نيست!
همان شعر نخست (همان به اصطلاح شعر نخست) اين است:
شيرين لبی شيرينتبار، «مست» و میآلود و «خمار»
مهپارهای «بیبند و بار»، با عشوههای بیشمار
هم کرده ياران را «ملول»، هم برده از دلها قرار
...
زلفات چو افشان میکنی، ما را پريشان میکنی
«آخر من از گيسوی تو خود را بياويزم به دار»
ياران هوار، مردم هوار، از اين دست اين بیبند و بار
از دست اين ديوانه يار، از کف بدادم اعتبار
می میزنم، می میزند، جام پياپی میزند
«هی میزند هی میزند بیاختيار...»
«کندوی کامات» را بيار، در کام بيمارم گذار
تا جان فزايد کامِ تو بر جانِ اين دلخستهی بشکسته تار
عباراتی که در گيومه آمده است تعمداً در گيومه آمده است. خوب هر کسی که اندک آشنايی با شعر و ادب پارسی داشته باشد به سرعت متوجه میشود اين به اصطلاح شعر چقدر بی سر و ته و به قولی «
بند تنبانی» است! اولاً که نمیشود کسی هم «مست» باشد و هم «خمار»! معلوم است ايشان نه بادهی زمينی را درست میشناسد نه بادهی آسمانی را! «لولیوش شورانگيز» و چيزهايی از اين دست شنيده بوديم اما مهپارهای «بیبند و بار» تعبير شگفتی است حقيقتاً! در کدام متن ادبی و شاعرانهی ما بیبند و بار به عنوان صفتی خيالانگيز برای معشوقِ مهپاره به کار میرود؟ شنيدهايد عاشقی بگويد «معشوق من لاتِ بی سر و پايی است که نگو و نپرس»؟! اين همان «مهپاره»ای است که باعث «ملول» شدن ياران میشود! تا جایی که ما شنيده بوديم عشق و شراب باعث زايل کردن «ملال» میشود و معشوق ملولی را میبرد: «ملولان همه رفتند درِ خانه ببنديد...». زلف معشوق برای خودکشی و انتحار نيست که آدم خودش را با آن «بياويزد به دار»! و بعد «هی» بزند و «هی» بزند و «کندوی کام»ِ معشوق را در کامِ بيمار عاشق بگذارند! بنازم به اين تصويرسازی شعری آقای «همای» (همان آقای «سعید جعفرزاده احمدسرگورابی»!).
اين از حسنِ مطلع! خواننده شروع به خواندن رباعياتی از خيام میکند و همهی اينها در ستايش از باده، شراب و می است. و به صراحت به قصد تمسخر باورهای دينی مردم است. تصحیح میکنم: اين تمسخر صريح حاکميت دینی در ايران است (بنازم به اين همه تسامح و تساهل حکومتی!). دقت کنيد. شعر خيام در جايگاه خود بسيار معتبر و به جا. حالا هر کسی هر تفسيری میخواهد از آن بکند. نکتهاش اين است که اين کنسرت در دولت جمهوری اسلامی ايران در کاخ نیاوران برگزار میشود (آقای صفار هرندی مجوزش را صادر فرموده بودند؟). نکتهی عجيباش اين است. و ايشان تا جايی که پا بدهد اشعار را هم غلط و در هم و بر هم میخواند. زهی دانش شعری و فهم خواننده و شاعری که مدعی شاختن ادب پارسی است! بفرماييد. ايشان میخواند:
گويند که دوزخی بود عاشق و مست (با صدای نشئه!)
قولی است خلاف دل در آن نتوان بست (اين را از روايت خودم گفتم؛ خواننده چيز دیگری میخواند که من به ياد ندارم)
«گويند عاشق و ميخواره به دوزخ باشد
فرداست ببينی که بهشت همچون کف دست»
تأکيدم بر همين بيت آخر است (و البته آن صدايی که گويندهاش انگار از پای منقل پا شده است!). ملاحظه فرموديد؟ به همين مسخرگی و رسوايی! با همین وقاحت و پررويی! وزن بيت آخر پاک به هم ریخته است. يعنی ايشان موسيقی شعر را نمیفهمد. وزن اصلی اين است: «مفعول مفاعيل مفاعلين فع» اما آن به اصطلاح بيت آخر (که موقع خواندناش قطعاً تن خيام در گور میلرزيده!) اصلاً وزن ندارد. شعر نيست. نثر است!
خواننده رباعی ديگری میخواند:
ای مفتی شهر از تو بيدارتريم
با اين همه مستی، ز تو هشيارتريم
تو خونِ کسان نوشی و ما خونِ رزان
انصاف بده کدام خونخوارتريم؟
اول از همه اينکه ملت، حضار در کنسرت دست میزنند! تشويق میکنند! دقت فرمودید؟ کنسرت آشکارا سياسی است و اعتراضآميز! اما چه اعتراضی و چه سياستی؟! انگار به کنسرت مجوز دادهاند برای تحميق مردم! هر چه بيشتر گوش میدهم میبينم که اين نحوهی شعر خواندن و اين شکل به موسيقی کشيدن شعر خيام، بيشتر وهن خيام است (و البته وهن و به ابتذال کشيدن اعتراض)! قطعاً توجه داريد که اين «پديدهها» بازخورد رفتار به اصطلاح «اسلامی» و دينپناهانهی دولت است. اين آشفتگی و تباهی شعری در سراسر اين کنسرت واقعاً از نمونههای شگفتی است که در جمهوری اسلامی ممکن بود رخ بدهد. اينها را که مینويسم دارم همچنان گوش میدهم به اين کنسرت و لحظه به لحظه اعصابام ويرانتر میشود. (اينها هم نمونههای ديگری از شاهکارهای «شعری» آقای «همای» است: «زاهدا من که خراباتی و مستم به تو چه؟...» (بله دقيقاً «به تو چه» به همان معنايی که دو تا بچه موقع دعوا به هم میگويند و با همان لحن)؛ «آی مردم! پنبه در گوشام کنيد / از باده مدهوشم کنيد...»)
کسانی که فيلم را ببينند قطعاً توجه کردهاند به کوزههايی که زير دست خواننده است و مدام بر آنها میکوبد. اين کوزهها نقشی در موسيقی ندارند و قاعدتاً ربطی به اشعاری دارند که از خيام خوانده میشود (و در واقع بیسيرت میشود) و اشعار «بند تنبانی» آقای همای! گويا اشاره به خمِ شراب دارد! چشم آقای صفار هرندی روشن! کجا رفت آن همه دينفروشیتان؟
اينها تازه جنبهی شعری اين يک کنسرت است. اين آقا پديدهای است مثالزدنی و شگفتانگيز. آدم هر کجایاش را که دست میگذارد میبيند جای ديگرش هولناکتر است. من دربارهی موسيقیاش زياد حرف نمیزنم. اين کارها، خلاقیت موسيقايی چندانی ندارد. ترکيب و تلفيق رِنگهای مختلف ردیف موسيقی ایرانی است به اضافه سرقت بخشهایی از قطعات آهنگسازان نامی ايران. جزييات دقيقتر را موسيقیشناسان زبده و متخصص به دقت میتوانند نشان بدهند. در اين حد، هر کس موسيقی ايرانی را زياد شنيده باشد، تشخيص میدهد.
اما مشکل کجاست؟ چه چيزی است که این اندازه دردناک است؟ تبليغ فوق العادهای که برای اين شياد میشود! برويد ميزان مشاهدهی کارهای اين آدم را در يوتيوب و گوگل مشاهده کنید تا بفهميد چه میگويم. این همه جوان چرا خيال برشان داشته است که يکی پيدا شده است «مثل مولانا شعر میگويد» (والله عين همين تعابير را من شنيدهام!). خوب اولين نکته اين است که دولت هنرپرور و ادب دوست ما، هر کار نکرده باشد، ذوق ادبی و هنری نسل جوان ايرانی را ويران کرده و به تباهی کشانده است (وزير آموزش و پرورش هم بايد جواب بدهد؟) که نمیتوانند دوغ را از دوشاب تشخيص بدهند و شعری را که وزناش معيوب است، با شعر مولوی قياس میکنند. تصويرسازیهای ناموزون و کجطبعانه را با ذوق سليم و نازکخيالیهای مولوی و حافظ قياس میکنند. و تازه اين پسرک تازه به دوران رسيده خودش را در رديف شجريان و شهرام ناظری میشمارد.
مصاحبهاش را با راديو زمانه ببينيد. من اول با خودم فکر کردم پخش چنين مصاحبهای و انجامِ آن اساساً میتواند آدمهای شيادی از اين دست را رسوا کند. اما فاجعه عميقتر از اينهاست. چرا؟ توضیح میدهم. در کشوری که حتی محمدرضا شجریان برای اجرای کنسرت بايد قبلاً اشعارش را بدهد برای مميزی و تأيید، چنين اشعاری با چنان عنوانی برای کنسرت «تأييد شده است»! شعری مثل اين شعر:
«اين چه جهانی است
اين چه جهانی است که نوشيدن می نارواست
اين چه بهشتی است در آن خوردن گندم خطاست
آی رفيق اين رهِ انصاف نيست
اين جفاست!
راست بگو راست بگو راست
فردوس برينات کجاست؟ (درست شنيدم؟)
راستی آنجا هم هر کس و ناکس خداست!!!
... از تو بپرسند که در راه عشق
پيرو زرتشت بدی يا مسيح
دوزخِ ما چشم به راهِ شماست!
اين همه تکرار مکن ای همای
کفر مگو شکوه مکن بر خدای
پای از اين در که نهادی برون
در غل و زنجير برندت بهشت!
بهشت همان ناکجاست (کذا)
بهشت همان ناکجاست
وای به حالت همای، وای به حالت (۲)
این سر سنگين تو از تن جداست!»
آن وقت پهلوانی مثل شجريان هنوز بايد برای شعر حافظ و مولوی و سعدی از ارشاد مجوز بگيرد (سرنوشت آلبوم «قاصدک» را که خوب به خاطر داريم). بی سر و پايی با چنین شعری مجوز کنسرت میگيرد و با دوزخيانی «عرقخور» به مغازله مینشيند! اين همه تناقض و ياوهسرايی! يا للعجب! سر تا پای این کنسرت استهزاء دين و نظام سياسی ايران است (میافزايم که تمسخر و استهزاء فرهنگ و تمدن ايران باستان و آيين زرتشت هم هست هر چند به ظاهر در ستايش آنها باشد). چه اتفاقی افتاده است در ايران در اين سه سال گذشته؟ یعنی اینقدر نظام سياسی ايران ليبرال شده و اهل مداراست؟ اين اندازه آستانهی تحملاش بالا رفته؟ به حق چيزهای نشنيده!
تازه اينجا هنوز قسمتهای خوب ماجراست. اين آقا میرود به کانادا و آمريکا و در بزرگترين سالنهای کنسرت آمريکای شمالی کنسرت میدهد. گروه جوانی که به سادگی ويزا میگيرند و میروند و میآيند. یادتان هست حسين عليزاده در کنسرت شجريان نتوانست وارد آمريکا شود و کیهان کلهر به جای او ساز زد؟ فرق شجریان با اين جوانک تازه به دوران رسيده چیست؟ کجای کار است که میلنگد؟ اینها از چه حمایتی و از کجا برخوردارند که این حمايت به شجریان و عليزاده نمیرسد؟ بحث اين نيست که نبايد میرفتند و نبايد چنان میکردند. نوش جانشان! گوارای وجودشان! پولشان را میگيرند خوب. ولی فرق اين آقا با شجريان چیست؟ يک جای کار، يک چيزی درست نيست و مشکل دارد. هر چه هست، من نمیفهمم! «همای گو مفکن سايهی شرف هرگز / بر آن ديار که طوطی کم از زغن باشد» (حيف نام «همای» که اين ديوانهی از خودراضی روی خودش گذاشته!)
از عصر مدام دارم اين بيت را برای خودم میخوانم که:
پری نهفته رخ و ديو در کرشمهی راز
بسوخت عقل ز حيرت که اين چه بلعجبی است!
افسوس بايد خورد به حال ايران. به حال موسيقی. به حال جوانهای ايرانی که فرق يک شياد شعرتراش را از بزرگانی چون شجريان، ناظری، مشکاتيان، عليزاده و لطفی تشخيص نمیدهند، بايد تأسف خورد. بايد به حال آن جوانان نوازندهای که چنين شيادی را همراهی کردند (يا میکنند) دريغ خورد. دلام به حال بيژن کامکار میسوزد که میرود از نوازندگان تقدير کند (هيچ اشکالی در نوازندگی نوازندگان نيست؛ اشتباه نکنيد) و خانم شهلا صالح!
البته در این سه چهار سال اخير ما ديگر عادت کردهايم به انواع و اقسام فاجعههای فرهنگی، سياسی و اقتصادی. همين يکی را کم داشتيم که ديگر مولوی و حافظ و خيام را به این شیوه مضحکه کنند!
پ. ن. اين نکته ربط مستقيمی به اين نوشته ندارد ولی بايد اين را هم بنويسم. اين سالها چنان فرهنگ کشور به ابتذال کشيده شده است که هر کس و ناکسی، هر ناشستهروی بیسر و پايی، مدام با نام زرتشت و اوستا و فروهر و آتش و تمام نمادهاي آيينی کيش زرتشت بازی میکند و دين زرتشت، برای اينها، تبديل شده است به لقلقلهی زبان برای هوچیگریهای سياسی و ايضاً برای ابراز مخالفت با سياستهای جمهوری اسلامی! البته که اين بیرسمیها نه زيانی به سياست جمهوری اسلامی میرساند و نه نام و آوازهی زرتشت و معنويت آن آيين را بلند میکند. هر اندازه که ايدئولوژیهای تنگنظرانهی اسلامی به بيراهه میروند، اين ايرانپرستیها و تقديس و تعظيم مزورانه و از سر نادانیِ آيينهای باستانی به این شکل افراطی و مهوع، تنها نام آن پيامبر پاک را مخدوش میکند و بس. آنچه اينجا مظلوم افتاده است ايران است؛ هم ايران قبل از اسلام، هم ايران بعد از اسلام. هم زبان فارسی سره و هم زبان فارسی موجودِ امروزی. خدايا عقل و هوش کی بر میگردد به اين آدمها؟
توضيح مهم: در نظرها چند بار ديدم که عدهای گويا متن را درست و دقيق نخواندهاند و گمان بردهاند اين يادداشت در دفاع از دین و اسلام و خدا و پيغمبر است! اين يادداشت مطلقاً چنين قصدی نداشت. من با شادی مردم مشکل ندارم. مردم میتوانند با هر چيزی شاد باشند. با هر چه خواستند شاد باشند (از شما چه پنهان، شادی کردن با ترانههای لُس آنجلسی خيلی هم بهتر است تا...!). مسأله نسبت دعوی با واقعيت است. سخن من دو جا را نشانه گرفته بود: ۱. اين آقای همای، ادعای شعر دانستن دارد و خود را همرديف شجريان و ناظری و حافظ و خيام و مولوی شمرده است (مصاحبههایاش را ببينيد و بشنويد تا بفهميد چه میگويم). من با نقل اشعاری که در کنسرتاش خوانده به سادگی نشان دادم ايشان طبلی ميانتهی است با کلی ادعای گزاف. ۲. تمام اين اتفاقها زير نگاه دولت دينمدار، مهرورز و عدالتپرور آقای احمدینژاد و وزير ارشادشان رخ داده است. نسبت ادعاها و عمل آنها را هم بايد سنجيد. اگر اينها به شيوهی طالبانی محض عمل میکردند، تکليف ما با آنها روشنتر بود. کشوری که انديشمندان و فیلسوفان دردمند و فرهيختهاش (و همچنين هنرمندان تراز اول و کارکشتهاش) اين مايه امنيت خاطر، آزادی و ارج و قرب در آن ندارند که اين جوانکِ جويای نام و پرمدعا دارد، چه جور جايی است؟ هدف دوم نوشتهی من این بود که رياکاری آقای صفار را نشان بدهم. همين. وقتی مینویسم اين کنسرت آشکارا به قصد استهزاء حکومت دينی است، از اين جمله نه میتوان استنباط کرد که من موافق حکومت دينی هستم (و نه بر عکس) و نه میتوان استنباط کرد که من خواستار «مجازات» کسی شدهام (يا اين شخص را تحمل نمیکنم)(مگر من قاضیام که خواستار سياست کردن کسی بشوم؟). فرق است بين تحمل کردن کسی (يا رواداری و تسامح) و اينکه خطاها و ادعاهای گزافاش را آشکار کنی. فرق است بين نشان دادن لغزش کسی و ساقط کردن او از هستی. خوب است دوستانی که نظر میدهند، راه افراط و تفريط نروند و نوشته را دقيق و با حوصله بخوانند. آقای به اصطلاح «همای» آزاد است هر کاری دلاش خواست بکند. اما مردمی که میشنوند هم باید بدانند ايشان نه شعر را خوب میشناسد و نه ادعای همردیفی با شجريان و ناظریاش هيچ بهرهای از حقيقت دارد. به طريق اولیٰ، این را هم بايد گوشزد کرد که کجای کار میلنگد که هنوز که هنوز است آلبوم قاصدک مجوز نگرفته اما «ملاقات با دوزخيان» مجوز دارد! گمان نمیکنم هيچ کدام از اينها غير قابل فهم، پيچيده يا زيادهخواهی باشد. هست؟ سکوت کردن در برابر اين تفاوتهای عجيب و غريب، معنايی جز رضا دادن به ظلم و ستمکاری قدرت در عرصهی فرهنگ و قانع بودن به اندک جرعهای ولو خاک آلود در کام تشنگان هنر و معرفت، ندارد.