اول از همه بگويم چرا استعمار و فرقه را با هم به کار میبرم که ذهنتان سراغ استعمار و فرقهسازی و اين حرفها نرود! استعمار که میگويم يعنی يکی نشسته است از آن بالا به بقيه، به ديگران، از موضع دانای کل و توانگر اعظم نگاه میکند و آن ديگران زيردستاند و نادان. کسانی هستند که من، ما، میتوانیم تشخيص بدهيم خير و صلاحشان چیست و کجا بايد برونند و چه بايد بکنند. روحيهی استعماری یعنی اينکه يکی همیشه ديگری را فرودست ببيند و فکر کند میتواند چيزهای خيلی بهتری به او عرضه کند.
اما چرا فرقه؟ اين کلمه را فراوان شنيدهايد. در افواه عوام مردم در کشورِ ما کلمهی فرقه به هر گروهی که با عموم مردم و تقسيمبندیهای بزرگترشان «فرق» داشته باشد، «فرقه» میگويند. چندان هم مهم نبوده است که اين گروه و صنف و جمعِ «ديگر»، لزوماً مذهبی باشد يا نه (چنانکه میگفتند «فرقهی دموکرات» و هکذا). نمونهی ديگرش عنوان کتاب ابومنصور عبدالقاهر بغدادی است: «الفرق بين الفِرَق». خوب نويسندهی کتاب هدف اصلیاش از نوشتن کتاب نشان دادن تنوع آراء و عقايدِ ملل و نحل مختلف نبوده است؛ اساس کارش رد و طرد آراء و عقايد ديگران است. شايد در بعضی جاها وقتی میگويند «فرقه»، کسی استنباط نکند اين کلمه باری منفی دارد. ولی فرقه، ريشهاش در تفرق و تفرقه و فرق داشتن است؛ حداقل در لغت با اينها همريشه است. از اين گذشته اگر نمونههای مختلف کاربرد اين کلمه را بررسی کنيم، میبينيم که در عمدهی موارد، کلمهی فرقه، بار منفی و ارزشی سنگينی دارد: «فرقهی ضالهی بهاييت» نمونهی خيلی مشهورِ آن است. تازگیها کسی گفته بود «فرقهی مصباحيه»؟ من درست يادم نيست. ولی گويا کسی گفته بود. ظاهراٌ در عرف عامه، در زبان فارسی، اين کلمه وقتی به کار میرود، معنايی شبيهی کلمهی
cult در انگليسی میدهد. هر چه هست، کاربرد آگاهانه يا ناآگاهانهی کلمه، ريشه در روحيهای استعماری و از بالا به پايین دارد. اگر نظامِ ارزشی آدم کثرتگرا و اهل مدارا باشد، آگاهانه اين کلمه را با کلمات انسانیتر و همدلانهتری جايگزين خواهد کرد. شما جايگزينی سراغ داريد؟ چيزهايی که به ذهن من میرسد اينهاست: مذهب، کيش، آيين، طريقه، مسلک... شما هم اگر چيزی به ذهنتان میرسد، به اين فهرست بيفزاييد. بد نيست حساس باشيم که چه کسانی، کجا، آگاهانه يا ناآگاهانه و چرا این واژهی تفرقهافکن و جدايیسازِ «فرقه» را به کار میبرند؟