تعجب نکنيد!
نگويید چه شده است اين پشت سر هم بيتک و مصرع مینويسد. اين شعری که ناظری میخواند، این شعر، این مثنویای که سايه سروده است آدم را پارهپاره میکند. حالِ مرا خراب میکند. هر بيتی را که مینويسم يکی ديگر از پس و پيشاش هجوم میآورد... «هر کجا فريادِ آزادی منم!». این وصفِ حالِ چه نسلی بوده است؟ «بر زمينِ سرد، خونِ گرمِ تو / ريخت آن گرگ و نبودش شرمِ تو»....
داغِ ماتمهاست بر جانام بسی
در دلام پيوسته میگريد کسی...