در حصارِ فتنهها
کارِ هر روز من اين است: از اداره که میزنم بيرون، شروع میکنم به موسیقی گوش دادن. در تمام طول راه، گرفتارم ميانهی توفان و آشوب. «چون کشتی بی لنگر». هوسی، اشتياقی، ميلی در سرم، در دلام هست که با خود نمیگذاردم. سرگشته و حيران میانِ نار و نور، جنگی در درون دارم. صحرای کربلايی است دلام که مپرس! ناظری میخواند: «دلنوازان، نازنازان در رهاند...» و چيزی در درونام میلرزد. دلنوازان، ناز نازان... تصويری در درونام جنبيدن میگيرد، تصويری از بهشت... بهشتی که گويی اين عالم عکس بیرنگ و رويی از آن است. عکس؟ مطمئن نيستم. ولی يک چيز را نيک میدانم. و آن اين است که این سودا، اين دلشوره، سودای رسيدن به فردوس نعيم است. سودای آرامش است. سودای آسودن است و خرقهی هستی فروهشتن... سودای رستن از اين دامگه «اغوا»... جمعی از «اخوان» میخواهم. اخوان صفا. جايی که غل و غشی نباشد. جايی که سينهها پاک باشد... با خود میگويم: «در دل ندهم ره پس از اين مهرِ بتان را...» و از داغی ياد میکنم که بر دلِ ديوانه نهاديم. اما دل هنوز ديوانه است. و من حيرانتر از پيش.
دوباره میافتم به گرداب. از آن سودا و اغوا که میرهی، تازه میبينی در بندِ قصهای نو هستی. دل پر خون است و رخ زرد. اين بار شجريان در گوشام میخواند. دقايقی ديگر بايد پياده شوم از قطار. من شدهام آماج اغوا و سودای سر بالا. دستی از اين سو میکشدم، دستی از آن سو. و چقدر اين حال برایام آشناست. ديرزمانی است که اين حال با من است. هر بار مینويسماش شايد زوايهای و کنجی تازه از آن بر من مکشوف شود. نوشتنِ تجربهای که برای همه در دسترس نيست و شايد فهماش دشوار باشد، چندان آشنا نيست. ولی... بايد نوشت. از زبان مولوی میخواند که: «به حق اشکِ گرمِ من، به حقِ آهِ سردِ من / که گرمام پرس چون بينی که گرم از سرد میدانم...». گرم از سرد دانستن يعنی چه؟ يعنی اينکه به هر دامی نيفتی؟ يعنی گرفتار تفاخر و تکاثرِ دنيا نشوی؟ يعنی اسيرِ لهو و لعب و زينت حياتِ دنیا نشوی؟ قرآن پيش رویام باز است. میخوانم: «وَمَا تُجْزَوْنَ إِلَّا مَا كُنتُمْ تَعْمَلُونَ إِلَّا عِبَادَ اللَّهِ الْمُخْلَصِينَ أُوْلَئِكَ لَهُمْ رِزْقٌ مَّعْلُومٌ فَوَاكِهُ وَهُم مُّكْرَمُونَ فِي جَنَّاتِ النَّعِيمِ عَلَى سُرُرٍ مُّتَقَابِلِينَ يُطَافُ عَلَيْهِم بِكَأْسٍ مِن مَّعِينٍ بَيْضَاء لَذَّةٍ لِّلشَّارِبِينَ لَا فِيهَا غَوْلٌ وَلَا هُمْ عَنْهَا يُنزَفُونَ» (آيات ۳۹ تا ۴۶ از سورهی صافات، ۳۷). اينها وصفِ جنت است. شرطاش اخلاص است و آخرش رزق و روزی. و خلاصهاش صفاست و پاکی. صفايی بی خمار و درد سر. این سودا، هنوز پا به جاست. سودای جايی که در آن سلام و امنيت باشد و سينهها از کينهها زدوده: « إِنَّ الْمُتَّقِينَ فِي جَنَّاتٍ وَعُيُونٍ ادْخُلُوهَا بِسَلاَمٍ آمِنِينَ وَنَزَعْنَا مَا فِي صُدُورِهِم مِّنْ غِلٍّ إِخْوَانًا عَلَى سُرُرٍ مُّتَقَابِلِينَ لاَ يَمَسُّهُمْ فِيهَا نَصَبٌ وَمَا هُم مِّنْهَا بِمُخْرَجِينَ» (آيات ۴۵ تا ۴۸ سورهی الحجر، ۱۵). این خطِ امانِ آنجا، تضمينی است اطمينانبخش. اما تا برسی به اينجا از ميانهی بلا عبور بايد کرد، از ميانهی اغوا: «قَالَ رَبِّ بِمَآ أَغْوَيْتَنِي لأُزَيِّنَنَّ لَهُمْ فِي الأَرْضِ وَلأُغْوِيَنَّهُمْ أَجْمَعِينَ إِلاَّ عِبَادَكَ مِنْهُمُ الْمُخْلَصِينَ» (همان، آيات ۳۹ و ۴۰).
بر میگردم دوباره اينها را و همهی هذيانهای قبلی را با هم میخوانم. اينها يعنی چه؟ اينها خطِ امان است؟ بدون شک نه! اينکه اينها را بدانی، چه تضمینی است برای رهايی؟ هيچ نمیدانم. کمترین خاصيتاش اين است که خودت بدانی با چه کسی طرف هستی. همين. بدانی چگونه همزادی داری. يک بار ديگر هم نوشتهام که نمیدانم اينها که مینويسم اسباب عقوبت است يا مايهی ثواب. هر چه هست برای خودم آينهای است. اميدوارم که اسبابِ عقوبت نشود. اين را میدانم ولی که در حصار فتنهها افتادهام و «دارم از زلفِ سياهاش گله چندان که مپرس!». نمیدانم به چه زبانی و چگونه باید شرحِ اين قصه را داد. اين چيزها را نمیشود به هر زبانی و به صراحت گفت و نوشت. بعضی چيزها تنها با اشاره و کنايه شنيدنیاند. به تصريح اگر برسند بیمزه میشوند و بیخاصيت. استعلا دادنِ زمینیترين و خاکیترين تجربهها کار دشواری است. اين است که میگويند: «کاملی گر خاک گيرد زر شود»...
میبينی چقدر سخت است اين کار؟ تا اندکی به هوش میآيم، عنانام میافتد به دستِ آنچه در مغزم و دلام جولان دارد. يا گرفتار منبر میشوم يا اسير شطاحی. ولی دلی پر خون هست. دلی دردمند هست. همين است که زلزله به پا میکند. همين است که صبوری میخواهد. همين است که باعث میشود بگويی: «مرا دل سوزد و سينه، تو را دامن، در اين فرق است / که سوز از سوز و دود از دود و درد از درد میدانم». و تشخيص باید. فرق دانستن بايد. و ما فرقِ اينها را میدانيم و فرقانی در کف داريم؟ نمیدانم! شما هم اين را گوش بدهيد، شايد چشيديد که بر من چه میرود. شايد!