اين مقالهی تازهی فوکوياما دربارهی هويت و مهاجرت در مجلهی پراسپکت مقالهی شگفتانگيزی است (ترجمهی فارسی در سايت راديو زمانه). بسياری از حرفهايی را که میخواستم بنویسم و پيشتر ننوشتهام يا تنها اشارهای به آنها کرده بودم، به قلمِ او به شيوايی تمام آمده است. وقتی میگفتم نيلگون زمانه احتياج به چیزی دارد که آن را تکميل کند، و گرنه بحثی ناقص و یکطرفه است، مقصودم وجود چنين چيزی بود.
چه بسا بشود در نوشتهی فوکوياما خطوط مشترکی با نوشتههای عبدی کلانتری يافت، اما آن واقعبينی، صراحت و شجاعتی که در قلمِ او و بيانِ او هست، هرگز در نوشتههای نيلگون ديده نمیشود. به اين میگويند يک نقدِ علمی و تحليل آکادميکِ تمام عيار و سنجيده (ولو به آن ایراد وارد باشد). در مقايسه با اين جنس نقدهاست که من نيلگونِ عبدی کلانتری را علمی و جامعهشناسانه نمیدانم – بر خلاف ادعای خودِ عبدی. فوکوياما به خوبی مشکل مهاجران مسلمان و اسلامگرايان تندرو را تشخيص داده است: معضل هويت. از طرفی فوکوياما در انتخاب واژهها و کلمات حساس است. وقتی از اسلامگرايان افراطی سخن میگويد مشخص است که مقصودش يک گروهِ سياسی با اهداف ايدئولوژيک در جهان اسلام است - نه کلِ يک دين و يک آيين و تمامِ پيرواناش. فوکوياما خشونت و تروريسم را زادهی دين و آيين اسلام نمیداند (بر خلاف مدعای پرزور و عاطفی طيفِ مقابل)، فوکوياما اسمِ اين کار را يک «صنعت کوچک» تازه نهاده است و انصافاً که از اين بازی روانی عجب صنعتی ساختهاند و شوربختانه شواهد استقرايی اين صنعتِ سست را هم به قوت در گوشه و کنار جهان میتوانند پيدا کنند.
سخن مشابهی را هم دکتر سروش چندين سال پيش در خلال بحث دربارهی اسلام هويت واسلامِ حقیقت مطرح کرده بود، اما ديدنِ ماجرا از زاويهی معضلات اروپا و آمريکا حکايتِ تازهای است. به هر حال، مقاله را بخوانيد و اگر واقعاً حوصله داشته باشيد، سلسلهی بحثهای عبدی را هم در نيلگون با آن مقايسه کنید تا تفاوتِ آشکارِ دو ديدگاه را ببينيد (مثلاً ديدگاهی که معضلاتِ امروز را محصول بحرانِ هويت و مشکلاتِ سياسی معاصر و مدرن میبيند و ديدگاهی که خود را به آب و آتش میزند تا ثابت کند عرفان و تصوف از همان اول ذات و هستهای شورشی و سياسی داشته است!).
پ. ن. اين هم ترجمهی کامل مقالهی فوکوياما در سايت زمانه. در ادامه، فهرستوار چند بند از مقالهی فوکوياما را نقل کردهام، به همان ترتيب و توالی خودِ نويسنده. ممکن است بعضی از بندها پشت سر هم باشند، اما شمارهدار کردنشان به اين دليل است که در هر بندی نکتهی درخور تأملی هست.
۱. ايدئولوژی تندروی اسلامگرا را که طی يک دههی گذشته مشوق حملات ارعابآميز بوده است بايد در مقياسی کلان به عنوان تجلی سياستِ هويتی مدرن ديد تا به عنوان تجلی فرهنگ سنتی اسلامی. اسلامگرايی ايدئولوژيک به اين معنا از همان جنبشهای نخستين سياسی برای ما آشناست. مدرن بودنِ آن خطرِ آن را کمتر نمیکند، بلکه به روشنتر کردن مسأله و راهحلهای احتمالی آن ياری میرساند.
۲. اليور روی، دانشمند فرانسوی در سال ۲۰۰۴ در کتاب «اسلام جهانی شده» به قوتِ بسيار مدعی شده است که اسلامگرايی تندروی امروزی صورتی از سياستِ هويتی است. به گفتهی روی، ريشهی اسلامگرايی تندرو و افراطی فرهنگی نيست – يعنی این امر محصولِ چيزی درونی و ذاتی در اسلام يا فرهنگی که اين دين توليد کرده است نيست. بلکه او مدعی است که اسلامگرايی تندرو به اين دليل پديد آمده است که اسلام به گونهای «قلمروزدايی» شده است که کل مسألهی هويت اسلامی را باز کرده است.
۳. به گفتهی روی، هویت دقيقاً زمانی مسألهساز میشود که مسلمانها مثلاً با مهاجرت به اروپای غربی جامعههای سنتی اسلامی را ترک میکنند. هويتِ فرد با عنوان يک مسلمان دیگر از سوی جامعهی بيرونی حمايت نمیشود؛ در واقع، فشار زيادی برای همسازی با هنجارهای فرهنگی غالب غرب وجود دارد. مسألهی سنديت و صحت به گونهای مطرح میشود که هرگز در جامعهی سنتی رخ نمینمود، چون اکنون شکافی ميان هويتِ درونی فرد به عنوان مسلمان و رفتارش در قبال جامعهی پیراموناش پيش آمده است. این به خوبی پرسشگری امامها در وبسايتهای اسلامی را دربارهی مسايل حرام و حلال توضيح میدهد. اما در عربستان سعودی، مثلاً مسألهی حرام بودن دست دادن با يک استاد دانشگاهِ زن هرگز پیش نمیآيد چون اين طبقهی اجتماعی اصلاً وجود ندارد.
۴. اسلامگرايی و جهادگرايی تندرو در واکنش به جستوجو برای هويت پديد آمدهاند. اين ايدئولوژیها به پرسش «من کيستم؟» يک جوان مسلمان در هلند يا فرانسه پاسخ میدهند: تو عضوی از امت جهانی هستی که توسط يک عقيدهی جهانی اسلامی تعريف شده است که عاری از تمامی سنتها، اوليا و آداب و رسوم محلیاش است. بدين سان هويت اسلامی تبديل به يک ايمانِ درونی میشود تا همسازی بيرونی با روشها و اعمال جامعه. روی اشاره میکند که اين وضعيت «پروتستانتيزم» باور اسلامی را میسازد که در آن رستگاری در گرو حالتی ذهنی و درونی است که با رفتار بيرونی فرد تضاد دارد. بدين سان بود که محمد عطا و چندين نفر ديگر از توطئهگران يازده سپتامبر به قولی الکل مینوشيدند و در روزهای قبل از حمله به کلوبهای شبانهی رقص برهنه میرفتند.
۵. فهم اسلامگرايی تندرو به صورتِ سياستِ هويتی همچنين توضیح میدهد که چرا نسل دوم و سوم اروپاییهای مسلمان به آن گرايش پيدا کردهاند. مهاجران نسلِ اول معمولاً ارتباط روانیشان را با فرهنگ سرزمين محل تولدشان قطع نکردهاند و روشها و رفتارهای سنتی خود را به سرزمين و خانهی تازهشان آوردهاند. در مقابل، فرزندانِ آنها اغلب با غرور و اهانت در برابر دينورزی والدينِ خود برخورد میکنند و در عين حال هنوز با فرهنگ جامعهی جديد هم يکپارچه نشدهاند. اين نسل میان دو فرهنگ گير کردهاند که نمیتوانند هويتشان را بر اساس هيچ کدام تعريف کنند و در نتيجه گرايشی قوی نسبت به ايدئولوژی جهانگرای جهادگرايی معاصر پيدا میکنند.
۶. تصادفی نيست که بسياری از مسببان توطئهها و وقايع اخیر تروريستی يا مسلمانانی اروپايی بودهاند که در اروپا تندرو شدهاند يا از بخشهايی مرفه جامعههای مسلمانی میآيند که فرصتِ تماس با غرب را داشتهاند. محمد عطا و ساير سازمان دهندگان يازده سپتامبر در اين دسته قرار میگيرند، همچنانکه محمد بويری (قاتل تئو ون گوگ فيلمساز هلندی)، بمبگذاران ۱۱ مارس مادريد، بمبگذاران ۷ جولای لندن و مسلمانان انگليسی متهم به توطئه برای انفجار يک هواپيما در تابستان گذشته. به اين نکته نيز بايد توجه داشت که اسامه بن لادن و ايمن الظواهری هر دو افرادی تحصيلکرده هستند، که دانشی فراوان از جهان مدرن داشته و به آن نیز دسترسی بیاندازه دارند.
۷. از زمان يازده سپتامبر، صنعت کوچکی پديد آمده است که سعی میکند نشان دهد خشونت و حتی بمبگذاری انتحاری ريشههای عميق قرآنی يا تاريخی دارد. اما، مهم است به ياد داشته باشيم که در بسياری از دورههای تاريخ، جامعههای اسلامی از همتايان مسيحیشان بسيار روادارتر و بيشتر اهل مدارا بودهاند. موسی الميمونی فيلسوف يهودی در قرطبهی اسلامی به دنيا آمد که مرکز متکثر از فرهنگ و علمآموزی بود؛ بغداد برای نسلهايی متمادی ميزبان بزرگترين جامعههای يهودی بود. اينکه اسلامگرايی افراطی امروز را محصول ناگزير رشد اسلام ببينيم، به همان اندازه معنا دارد که فاشيسم را نقطهی اوج قرنها مسيحيت اروپايی بدانيم.
۸. الگوی کهن چند-فرهنگیگرايی مبتنی بر به رسميت شناختن گروهها و حقوق گروهی بود. به خاطر حس احترام نابجا در قبال تفاوتهای فرهنگی – و در بعضی موارد حس گناه امپرياليستی – اختیارات بسيار زیادی به جامعههای فرهنگی برای تعريف قواعد و مقررات رفتاریشان برای اعضای خودشان دادند. ليبراليسم نمیتواند نهايتاً مبتنی بر حقوق گروهی باشد، چون همهی گروهها حامی ارزشهای ليبرال نیستند. تمدن روشنگری اروپايی، که ليبرال دموکراسی معاصر ميراثدارِ آن است، نمیتواند از لحاظ فرهنگی بیطرف و خنثی باشد، چون جامعههای لیبرال در قبال ارزش و عزت و کرامت برابر افراد ارزشهای خودشان را دارند. فرهنگهايی که اين زمينههای را نمیپذيرند سزاوار حمایت مساوی در يک دموکراسی ليبرال نيستند. اعضای جامعههای مهاجر و فرزندانشان سزاوار اين هستند که به عنوان فرد جايگاهی مساوی داشته باشند نه به عنوتن اعضای اجتماعاتی فرهنگی. هیچ دليلی وجود ندارد که طبق قانون رفتاری که با يک دختر مسلمان میشود با رفتاری که با يک مسيحی يا يهودی میشود فرق داشته باشد، حال احساسات خويشاوندانِ آن دختر هر چه میخواهد باشد.
۹. در مقام مقايسه، بعضی از جامعههای معاصر مسلمان خواستار حقوقی گروهی هستند که به سادگی نمیتوانند همتراز با اصول ليبرال برابری فردی قرار بگيرند. اين تقاضاها شامل معافيتهای خاصی از قانون خانواده میشود که برای هر کس ديگری در جامعه جاری است، و همچنين حق جدا ساختن مسلمانان از بعضی انواع مراسم عمومی، يا حق به چالش گرفتن آزادی بيان به نام اهانت به مقدسات دينی (مانند اتفاق کاريکاتورهای دانمارکی). در بعضی از موارد افراطی، جامعههای مسلمان جاهطلبیهايی را نشان دادهاند تا شخصيت سکولار نظم سیاسی را به طور کلی به چالش بکشند. اين نوع حقوق گروهی مشخصاً تجاوز به حقوق ساير افراد در جامعه است و خودمختاری فرهنگی را بسيار فراتر از حوزهی خصوصی میبرد.
۱۰. معضل مهاجرت و هويت نهايتاً با مشکل بزرگتر بیارزشی پسا-مدرنيسم همگرايی دارد. طلوع نسبيتگرايی تأيید ارزشهای مثبت را برای مردمِ پسامدرن دشوارتر کرده است و در نتيجه آن نوع از باورهای مشترکی را که از مهاجران به عنوان شرط شهروندی تقاضا میکنند ديريابتر شده است. نخبگان پسامدرن، مخصوصاً آنها که در اروپا زندگی میکنند، احساس میکنند که تحولی ورای هويتهای تعريف شده توسط دين و مليت پيدا کردهاند و به مکانی برتر رسيدهاند. اما جدای از ارج نهادنِ آنها به تکثر و مدارا، برای مردمِ پسامدرن اتفاقِ نظر بر سر چیستی زندگیِ خوبی که همگی به دنبالِ آن هستند دشوار شده است.
۱۱. اگر جامعههای پسامدرن قرار باشد به سمت بحثی جدیتر دربارهی هويت بروند، نياز دارند که آن ارزشهای مثبتی را که عضويت در يک جامعهی بزرگتر را تعريف میکنند، آشکار کنند. اگر چنين نکنند، ممکن است مغلوب همان کسانی شوند که از هویت خویش مطمئنتر هستند.