در يادداشت پيشين از سقوط اخلاق و انحطاط هولناک اصول انسانی سخن گفته بودم. اما اين را هم بايد افزود که فقيهان هم در جوار قدرت در حال سقوط هستند. در بهترين حالت میتوان تصور کرد که همهی اين فقيهان با اطلاعات نادرستی برخورد کردهاند و بر حسب آنها فتوا صادر کردهاند. اما اين هم توجيه مناسبی نيست. فقيهی که اهل تفحص و اجتهاد نباشد، فقيهی منجمد و خشک است. چنين فقيهی از درجهی فقاهت ساقط میشود. چنين اگر بود، فقيهان هزار سال پيش دربارهی مسايل صد هزار سال آينده از همان زمان میتوانستند اظهار نظر کنند. در بهترين حالت که بخواهيم شبههی بندگی قدرت و سياستزدگی را از اين فقيهان عالیقدر بزداييم، نمیتوان از بار گران بیدانشی و بیمسئوليتی که بر دوش آنها سنگينی میکند گذشت! حالت بدتر را هم که البته نيک میدانيد. امروزه معرفت و دانش، فقه و دين را به بهای سياست هر روز سودا میکنند و چوب حراج به آنها میزنند. سردبير کيهان، طعمههایاش را خوب انتخاب میکند. اين سمند جهالت و نادانی ماست که میتازد، نه بدذاتی و بیاخلاقی سردبير کيهان:
در بال عقاب آمد آن تیر جگردوز / وز ابر مرو را به سوی خاک فرو خواست
زی تیر نگه کرد پر خویش برو دید / گفتا «ز که نالیم؟ که از ماست که بر ماست»
قربانیهای بعدی جهالت و نيرنگ سردبير کيهان همين آيات عظام هستند، اگر تا آن زمان اندک مايهای از خداترسی و تقوا و پارسايی بر جا مانده باشد.
پ.ن. توضيحات «ملای درس نخوانده» در ذيل اين مطلب بسيار روشنگر است: «من از فقه چيزی نمی دانم ولی اين را می دانم که فقيه نمی تواند در باره مصداق حکم دهد. کار فقيه تعيين موضوع است. تشخيص مصداق با مقلد اوست. ضمنا اگر هم به فقيهی تقليد نمی کنيد حکمش هر چه باشد باشد. نمی دانم فلسفه اعلام اين احکام برای آگاهی عموم است يا آگاهی مقلدان اين آقايان». به نظر شما چه اتفاقی افتاده است که کار فقيهان به تشخيص مصداق کشيده شده است؟ معنای صريح و آشکار اين کار اين نيست که فقيهان ديگر کار خود را انجام نمیدهند؟ با اين اوصاف باز هم چنين فقيهانی صلاحيت اين را دارند که فقيه خوانده شوند؟