سری به شمس زدم، جنونام ده برابر شد. اين غزلها بیهوا شور به جان آدم میريزند. اما در کشاکش ايمان و يقين که باشی، دردت بيشتر است و رنجات افزونتر. گفتم زمانی از آن بالاها، از آن اوج به عالم نگاه میکنم، خودم را هم در ميانه نمیبينم، شايد فرجی حاصل شد. شايد اين گره بزرگ را اندکی توانستم وا کنم. اما نشد. گفتم میآيم پايين، خودم را همسفره و همخانهی همهی خاکيان میبينم، با تمام ضعفها و نقايصشان. گفتم عيبی در کسی نمیبينم، اگر هم ديدم، ديده بر هم میگذارم که ستار العيوب مرا به اين جرم نگيرد و فردا از من پردهدری کند! گفتم بگذار خاکی خاکی باشم، پر گناه و کمر شکستهی بار معصيت. اينجوری که باشی تمام آن عجبهای طاعت و نخوتهای بندگی و تقربات میريزد. آن وقت میفهمی و میدانی که اين اداها نه برایات قربت میآورند و نه وزنات پيش او زياد میشود. به چشم بر هم زدنی به بادت میدهد تا بفهمی که مستغنی است از طنازیهای کودکانهات. باز هم نشد. باز هم بعد آن همه بالا رفتن و پايين آمدن، ديدم شدم نقطه سر خط! همه چيز سر جای اولش است. گفتم عاشقی میکنم تا خار رذيلتها را از جان پاک کنم. شايد درس ايثار گرفتم و اين مرضهای خويشتنبينی را سوختم. اما بعد از اين همه سالهای دراز و از چاله به چاه رفتن و از چاه به ماه پريدنها، باز هم میبينی تفالههای آن امراض ته جانات رسوب کردهاند و تا نفسی غافل میشوی، مثل اژدهای هفت سر، قد علم میکند و دار و ندارت را خاکستر میکند. پشت سرم را که نگاه کردم ديدم هيچ چيزی نمانده است. همه چيز انگار دود شده است و رفته است هوا.
بازی شک و يقين را هزار بار آزمودهام. برد و باختاش را هم هزاران بار ديدهام. اما حالا کجا ايستادهام؟ تو کجا هستی؟ نمیدانم. ياد خوابهای خودم افتادم و خوابهای تو. رؤياهای تو کجا، رؤياهای من تنها کجا؟ تو همه از زندگی خواب میبينی، اما من مدام خواب اموات دنيا را میبينم. تو در خوابات عشقبازی میکنی با عشقهای مانده و رفته. من به خواب که میروم جانام را میبرند آن دنيا. تمام کسانی را که دوست داشتم و پيش از آنکه فرصت مهر ورزيدن به آنها پيدا کنم، رفتهاند آنجا و من هی خوابشان میبينم. جهان خيال من کجا و دنيای پر نقش و نگار رؤيای تو کو؟ دنيای خيال من سرد است، مثل کافور! سرد است و آبی. گرما و سرخی زندگی و خون تپندهی رؤياهای تو را ندارند خوابها من.
سالهاست فکر میکنم مردهای هستم ميان زندگان. وقتی هم که صدای زندهها از دهنام در میآيد، تازه میفهمم پژواک حرفهای همان کسانی است که ديگر اسير دنيا نيستند. من شدم رودخونه، دلام يه مرداب؟ راست است؟ شايد. از صبح همينجوری به گل شکسته در بادم فکر میکنم. تو يقينی داری که دستات به او نمیرسد. يقين من اما پيش روی من است ولی رویاش به روی کسی ديگر! فقط پشت دلاش به من است. همين. سالهاست به خودم میگويم برای اينکه کمی تا قسمتی از آن دنيا بيفتم توی همين دنيا، وقت عاشقیهای بیاختيارم که آخرش میشوند تصميمهای سخت و دشوار زندگی، میزنم به صحرای عاشقی و بیمنت و بیعلت عشق میورزم. شايد شد. اما آمد و شدِ شايدها هنوز پا بر جاست. به خودم میگويم توی اين دنيا هنوز کسی دوستات دارد که ماندهای و راه رزقات بسته نيست. اما مگر رزق را همه از نگاه من میبينند. برای خيلیها من مردهام. مردهی هزارسالهام! هوا سرد است و من ديگر مثل قبل نمیفهمم که سرد است. طعم مرگ را هميشه مزه میکنم. شيرين است؟ گس است؟ نمیفهمم. همین قدر میدانم مثل خون توی رگهام میدود. اه! چند صد بار من اين تجربه را نوشتهام؟ حتماً هفت هشت ده باری شده است. اما چه فرقی میکند. وقتی غم بيخ گلویات را میگيرد و مرگ مدام بهت تلنگر میزند، بايد بچشی اين را و بعضی وقتها هم بگويی. شدهام مثل موشی که افتاده است توی دست گربه و دم آخری دارد باهاش بازی میکند و پنجه توی سرش میزند. بعضی وقتها همين وحشتها، همين تنهايیها بهترين دوای آدم است. وقتی حس میکنی مثل پر کاه داری اين طرف و آن طرف میروی. ياد صائب افتادم:
چو جام اول مينا، سپهر سنگين دل / به خاک راهگذر ريخت ناچشيده مرا
رهين وحشت خويشام که میبرد هر دم / به سير عالم ديگر، دل رميده مرا
نه، عقل کار نمیکند. باتریهاش خشک شده. دل هم که پارهپاره شده است. ديگر نه عقلی هست و نه دلی. مانده است يک وجود مذبذب با دو سه مثقال نام و ذرهای اعتبار که آن هم مايهی عبرت خلايق است! بلا روزگاری است، روزگار زنده بودن. حالا دارم روز به روز میفهمم جنس من مال اين عالم نيست. بيخودی دارم خودم را به در و ديوار دنيا میمالم. ادعای عاشقی کردم. هنوز هم آن قدر پررو هستم که ادعایام را سفت میچسبم. اين یکی را فهميدهام که توی اين طوفانها، اگر چيزی باشد که به قدر ارزنی گرمات کند، همين شعلهی پتپتوی عشق کوچکی است که گوشهی دلم نشستهام کنارش. دستهای سرمازدهام را دورش گرفتهام که باد خاموشاش نکند. اين يک شعله که بميرد، ديگر خاموشی و سرمای محض است. ديگر حتی آن خوابهای کافوری هم به سراغام نمیآيد. اما سند اين عاشقی را دريدهاند، اگر چه هنوز معتبر است:
من عاشقام، گواه من اين قلب چاک چاک / در دست من جز اين سند پارهپاره نيست!