تصريحات گفتمانی و جايگاه انسانِ ايرانی
اما قصه به همینجا محدود نمیشود. مهدی دوباره در پاسخ من، مغالطهی دومی را پيش میکشد که در عنوانبندی نکتهی ششم او مشهود است: «درخواست رهبران فلسطینی ها بی اعتبار است؟» در نقد من هيچ سخنی از اعتبار داشتن يا اعتبار نداشتن درخواست رهبران فلسطینی در میان نبود. بگذارید مثال را عوض کنيم. فرض کنيد يک جامعهشناس یا پژوهشگر علوم سياسی بيايد نشان بدهد که در ايران – در نظام سياسی ایران – ساختاری وجود دارد که در آن حقوق بشر دستخوش بحران میشود و برای استقرار حقوق بشر بايد این ساختار سياسی دگرگونی بنيادين پيدا کند. گرفتيم که يک رهبر سياسی – فرض کنيد مثلاً حتی خوشنامامشان – به اين صورتبندی اعتراض کردند و گفتند شما در امور ما دخالت نکنید (اصلاً چه معنا دارد که يک سياستمدار به يک پژوهشگر یا روشنفکر عرصهی عمومی بگويد شما در امور ما دخالت نکن؟)، اين اعتراض چه وجهی دارد؟
مغز پاسخ من به مهدی این است: مهدی حتی پژوهشهای آکادميک، موضعگیریهای روشنفکران عرصهی عمومی و بعضی از فعالان سياسی را میخواهد به جنس موضعگيریهای حکومتی نظام جمهوری اسلامی – که سرشتی یکسره متفاوت دارد و اعتبارش را فقط از قدرت سياسی اين نظام میگيرد – فروبکاهد در حالی که منبع مشروعيت اين دو موضع و خاستگاه اتوريتهی اين دو از اساس متفاوت است. مثل روز روشن است که درخواست رهبران سياسی فلسطينيان معتبر است ولی البته در چارچوب خودش و در بستر مرتبط به همان سخنان. برای يک پژوهشگر مهم نيست محمود عباس خائن است يا خادم. اگر در اسراييل حقوق بشر نقض میشود و نظام سياسی آن يک روایت قومگرايانه و نژادپرستانه و تبعيضآميز از دموکراسی است، این سخن از اساس مستقل از خائن يا خادم بودن محمود عباس یا مستبدانه يا عادلانه بودن نظام سياسی ايران است.
دوم اینکه وقتی از اسراييل سخن میگويم همچنان مهدی بازی را به زمين امتيازگيری سياسی و ديپلماسی میبرد. انگار پژوهشگر و روشنفکر عرصهی عمومی ملزم به ديپلماتيک عمل کردن و در کسوت ديپلمات ماندن است. سخن او وقتی که از «تنشزايی» سخن میگويد کاملاً درست است به خاطر اینکه وقتی سياستمداری در قدرت باشد ناگزیر «مسؤول» است در برابر «منافع ملی» کشورش و نمیتواند به خاطر پژوهش عملی يک دانشمند علوم سياسی – که سخن حق و مدللی هم گفته است – سرمايهی مادی، معنوی و سياسی کشورش را بسوزاند. لذا، مثل روز روشن است که موضع من – يا هر روشنفکری – نسبت به اینکه يک «دیپلمات» يا «سياستمدار» ايرانی بايد در قبال مسألهی اسراييل يا هر مسألهی ديگری چه موضعی بگیرد چیست. به تعبير دقيقتر، مهدی وقتی موضعاش را بيان میکند در واقع همان موضع ما را تکرار میکند با اين تفاوت که گويی موضع ما موضعی متفاوت است – و من موضع گنجی را هم متفاوت از موضعی که مهدی میگيرد ارزیابی نمیکنم.
منافع ملی فلسطينيان چيزی است که با سیاست آنها در نسبت با رهبران سياسیشان تعریف میشود. ولی بیاييد قصه را از آن سو ببینيم. به نظر مهدی، اينکه آمريکا يا غرب یا سازمان ملل دربارهی حقوق بشر در ایران سخن بگويند، و رهبران سياسی ايران، چه خائن باشند و چه خادم، در برابر آن موضع بگیرند و بگويند به شما ربطی ندارد، موضع درستی است؟ در واقع مراد من اين است که به روشنی بدانم آيا مهدی نه تنها در گفتار بلکه در عمل هم نقدش يکدست و يکپارچه است یا فقط وقتی به نقد رهبران سياسی ایران میرسد تیغاش میبرد ولی وقتی به مخالفان میرسد، ناگهان تیغاش کُند میشود؟
اولویت انسان بودن بر ايرانی بودن، مسلمان بودن، اپوزيسيون بودن و روشنفکر بودن
مهدی همه چیزش را در ایران و ايرانی بودن تعریف میکند و به عبارت دقيقتر، ملیت او بر بشریت او قید میزند. دقت کنید که من ملتفتام که هر انسانی ناگزیر در يک نقطهی جغرافيایی متولد میشود ولی اين جبر جغرافيايی «علت» است نه «دليل». پای بر فرق علتها نهادن یعنی همینکه از این قيدهای تصادفی فاصله بگیری و ایرانی بودنات را در پرتو انسان بودنات بفهمی. این موضع مهدی، هیچ تفاوتی با موضع جمهوری اسلامی ندارد. آنها میگويند ما اول مسلمان هستیم بعد ايرانی. مهدی هم میگويد من اول ايرانی هستم بعد انسان (ولو عین عبارتاش اين نباشد). مهدی درست همینجا يک جهش دارد: بحث از تقدم انسان بودن بر ایرانی بودن (يا اپوزيسيون بودن يا روشنفکر عرصهی عمومی بودن يا فيلسوف بودن و الخ) را ناگهان رها میکند و میرسد به اینکه ما در مقام اپوزيسيون بودن در قبال ایران مسؤولايم. خوب اینکه روشن است و در آن نزاعی نيست. مثل این میماند که يک نفر که در انگلیس عضو حزب کارگر باشد بگويد من فقط در قبال حزب خودم مسؤول هستم و کاری به سياستهای حزب محافظهکار ندارم. بله، او راست میگويد ولی اگر پای اتخاذ موضعی در ميان باشد که فوق سياستهای محافظهکار و کارگر باشد، او حق ندارد مسؤولیت انسانی و اخلاقیاش را قربانی سياست حزبی کند. مغالطهی مهدی درست همینجاست. اینکه مهدی در دو جملهی پياپی هم آن را اخلاقی مینامد و هم از آن سلب اخلاقيت میکند را نفهميدم ولی مهدی به جای پاسخ دادن به من، همچنان مشغول نقد موضع جمهوری اسلامی است. مگر بحث ما اين بود که ما اول مسلمانایم و بعد ايرانی؟ مسلمان بودن و ایرانی بودن هر دو به يک اندازه بشریت آدمی را قید میزنند در حالی که نسبت انسان بودن با مسلمان بودن و ايرانی بودن، نسبتی یکسان است.
مهدی در نکتهی دهم همین نکته را به شکلی ديگر تکرار میکند. سخن من هيچ ربطی به «انترناسيوناليسم روسی» ندارد. من نمیفهمم واقعاً روسها چه میگويند ولی این برچسب زدن مهدی – که در ذيل آن میخواهد تکليف اصل بحث را با نفی ضمنی شوروی و روس روشن کند – دور شدن از ادب بحث است. اين انسانگرایی که من از آن سخن میگويم هم در غرب و هم در شرق سابقه و نسبنامه دارد. هم در جهان مدرن وجود دارد و هم در جهان سنتی. کمترین ارتباطی هم به تقسیمبندیهای سیاسی و ايدئولوژيکی که مهدی وارد قصه میکند ندارد.
فروکاستن باور به اولویت عزت و کرامت آدمی به آدمخواری جمهوری اسلامی يعنی قلب کردن و وارونه کردن اين موضع. اين مغالطهی عظيمی است که بگوييم تکيه بر انسان بودن آدمی – نمیدانم چرا مهدی پای جهانشهریگری را که مبنایاش از نظر من کثرتگرايی است در اين بند از نوشتهآش گشوده است – منافات با وطن داشتن آدمی دارد. مثل روز روشن است که هر انسانی وطنی دارد. مهدی با خلط کردن اين موضع با موضع آشفته و ايدئولوژيک جمهوری اسلامی که آرمان خودش را آرمانی برای بشريت قلمداد میکرد و در متناش غيريتسوزی و ديگریتراشی مندرج است، از رويکردی که به روشنی جهانشمول است و فارغ از مرزهای سياسی و عقيدتی میايستد، و در آن دیگری است که اساس است و غيریتتراشی بیمعناست، اصل مسأله را تباه میکند. هيچ سخنی نمیتوانست به این اندازه از تکيه بر انسان بودن دور باشد که مهدی آن را با ايدئولوژی جمهوری اسلامی یکی کند. با منطق مهدی، تمام قوانين حقوق بشر بینالمللی هم عاقبت سر از ایدئولوژی جمهوری اسلامی در میآورند چون انسان بودن را بر ايرانی بودن يا آمريکايی بودن مقدم میدارند.
در باب وکالت
مهدی در واقع همان سخن مرا تکرار میکند که وقتاش که برسد خود مردم تعيين میکنند چه باید کرد. اين سخن بيش از هر چيز متوجه کسانی میتواند باشد که يا صراحتاً دعوت به حملهی نظامی به ایران میکنند يا نتيجهی عملی موضعگيریشان حملهی نظامی به ايران است. مردم دقیقاً به کسانی وکالت ندادهاند که از جانب آنها بخواهند تصميمی بگیرند که باعث ویرانی زندگیشان و فروریختن بمب بر سرشان شود. نام بردن از گنجی و دباشی هم در اين متن بیوجه است و شخصی کردن قصه (به زبان دیگر مهدی میگويد اگر به من وکالت ندادهاند به گنجی و دباشی هم کسی وکالتی نداده؛ ولی حتی اگر گنجی و دباشی هم بخواهند خود را نمايندهی تمام مردم بدانند و برای آنها تعيين تکلیف کنند، وضع همين است). در سخن من هيچ مغالطهای نيست. مغز سخن من این است که برای اینکه بدانيم مردم چقدر از جمهوری اسلامی به تنگ آمدهاند و برای تغيیر دادن اين وضعيت خواهان چه چيزی هستند، ما حق نداریم دل خوش کنیم به تخيلات خودمان يا جهتگيریهای اپوزیسیونی متبوع خودمان. یادمان نرود که ایران فقط سبزها نيستند. شمار گروه مقابل هم کم نيست. نقطهی مشترک همهی اينها انسان بودن است.
ساير نکات مهدی همچنان به نزاع او با گنجی باز میگردد و اينکه گنجی به فلان بيانيه تاخته است و آنها را تخريب کرده است. نزاعهای سياسی بیرون از بحث من میايستند. ولی بايد به ياد داشت که وقتی ما از «شجاع بودن» گنجی سخن میگوييم، متعلق شجاعت او به روشنی ايستادن در برابر نظام جمهوری اسلامی است. اتفاقاً همينجاست که خود مهدی گرفتار نابگرايی است. از نظر او لابد شجاع کسی است که در تمام زندگیاش معصوميت دارد و اگر یک جا شجاعت به خرج داد باید در تمام جاهای ديگری که از نظر من فلان رفتار شجاعت است، همچنان باشد که ما میگوييم و گرنه در همه جا شجاعتاش زیر سؤال رفته است. اين تحلیل را من مغالطه میدانم و برخورد شخصی با مسأله کردن. اينکه قصهی گنجی با نيروهای سياسی اپوزيسيون چگونه حل میشود، مسألهی من نيست و خارج از بحث من است. گنجی و مهدی خودشان بهتر میتوانند مسألهشان را حل کنند.
البته همچنان نکات ديگری در ميان سخنان مهدی هست که نيازمند پاسخ است ولی اين را موکول میکنم به يادداشت ديگری که بتوانم قصه را بيشتر باز کنم.


