« September 2011 | صفحه‌ی اصلی | November 2011 »

بايگانی: October 2011

October 25, 2011

تونس: آزمونی برای رواداری و تغيير تراز سياست‌ورزی

پیروزی حزب نهضت در تونس، آزمونی تاريخی و بی‌بدیل است برای نشان دادن میزان راوداری کسانی که مشهورند به «سکولار». اين روزها کم نمی‌بینم که از ميان تونسی‌هايی که گرايشِ سکولار دارند – و این سکولار يک وصف عام نيست بلکه يک قرائت و روايت از سکولاريسم است که عمدتاً بر اساس نوع موضع‌اش نسبت به دين تعریف می‌شود – که با ناخرسندی و نارضایتی و حتی هراس و وحشت از پيروزی حزب غنوشی در انتخابات تونس ياد می‌کنند.

فکر می‌کنم اين هراس بیهوده است و چیزی نيست جز امتداد فضای ترسی که برآمده از تبليغات رسانه‌ای و هم‌چنين نمونه‌های راديکال اسلام سياست‌زده است – که نمونه‌ی تمام‌عيارش جمهوری اسلامی بالفعل موجود است. مقايسه‌ی راشد غنوشی با نمونه‌های سياست‌مداران يا سياست‌ورزان مسلمانی که در ايران در سی سال اخير حکمرانی کرده‌اند، مقايسه‌ی نادرستی و نادقیقی است. اما اين را بايد درک کرد که اين مقایسه و این مشابه‌سازی يک انگيزه و سابقه‌ی قابل‌فهم دارد: با این مشابه‌سازی‌ها می‌توان مردم را از سرنوشت آتی قدرت گرفتن «اسلام‌گرایان» که نمونه‌ی بالفعل و موجودشان همين جمهوری اسلامی یا نمونه‌های ديگرش است هراساند و رعبی در دلِ آن‌ها افکند. فکر می‌کنم اين رعب‌آفرينی‌ها نه تنها غیراخلاقی است بلکه فاقد مبنای منطقی استوار و محکمی هم هست. اين‌ سخن البته منافاتی ندارد با اين‌که کسی بر سر مسايل نظری با راشد غنوشی مسلمانی که به سنت و هویت مسلمانی خود مباهات می‌کند و از آن گريزان یا شرم‌سار نيست اختلاف داشته باشد يا با او مخالفت کند، اما باید توجه داشت که آن‌چه حاکم را به استبداد می‌کشاند مسلمان بودن يا نامسلمان بودن نيست: فاصله گرفتن از عدالت و اخلاق و قربانی کردن حقوق آحاد جامعه در پای مصالح ايدئولوژيک و مقدم گرفتن عقيده بر انسان راه را بر تماميت‌خواهی و انحصارگرايی هموار می‌‌کند. معادله‌ی تمامیت‌خواهی=دين، معادله‌ای است مغالطه‌آميز که هميشه می‌توان در آن خدشه کرد،‌ اما البته فرمول خيلی خوبی است برای ذهن‌های ساده و تنبلی که هميشه لقمه‌های سهل و آسان می‌خواهند و هاضمه‌ای قوی برای گوارش مسأله‌های دشوارتر ندارند.

پيروزی حزب نهضت در تونس با محوریت راشد غنوشی برای دو گروه آزمون مهمی است: نخست برای خود حزبِ پيروز که نشان بدهد چه اندازه می‌تواند از ظرفيت‌های فکری، انسانی، اخلاقی و سياسی حزب‌اش برای بهبود کیفيت زندگی و دگرگون کردن نحوه‌ی سياست‌ورزی در تونس استفاده کند و دوم برای مخالفان آن‌ها که به طور مشخص گرايش‌های «سکولار» دارند به اين معنا که حضور دين در عرصه‌ی سياست را «خطرناک» می‌دانند. اگر سکولار بودن و دموکرات بودن به این معنا باشد که به همه‌ی انسان‌‌ها فارغ از عقیده‌، رنگ و جنس امتياز سياسی يکسانی بدهيم، هيچ دليلی ندارد که از مسلمان بودن حزب پیروز در انتخابات وحشت کنيم. اگر این هراس درست باشد، به همان اندازه دلايل قوی می‌تواند وجود داشته باشد که گروه مقابل از پيروزی سکولارها بیم داشته باشند. اين منطقِ دوگانه‌ساز اولين کاری که می‌کند راه را بر تبعيض می‌گشايد: اگر نقطه‌ی عزیمت‌اش موضع گرفتن نسبت به دين باشد، نسبت به متدينان تبعيض روا خواهد داشت. چه باک اگر يک نفر دين‌دار قدرت را به دست بگیرد؟ همين‌که عقيده داشته باشی دین‌داران بايد امتياز کمتری در سهم‌خواهی از قدرت سياسی داشته باشند، آغاز تبعيض است و لحظه‌ی شکست و فروپاشی سياستِ عدم تبعيض. از آن سو، دين‌داران پیروز در صحنه‌ی سياست هم اگر بخواهند ديگرانی را که اختلاف عقيده با آن‌ها دارند از حقوق اجتماعی يا سياسی محروم کنند و آن‌ها را به دلیل باور نداشتن به دين – يا به نقش سياسی و اجتماعی دين – از قدرت محروم بدانند، باز هم سنگ بنای تبعيض را نهاده‌اند.

با اين توضيح و با شناختی که از غنوشی دارم، تصور نمی‌کنم که غنوشی و حزب‌اش با پيروزی در انتخابات تونس آغازگر تبعيض باشند. آن‌ها حتماً مدافع و مروج حضور پررنگ دين‌داران در عرصه‌ی سياست هستند، اما مطمئن نيستم که نوع سياست‌ورزی آن‌ها از همان جنسی باشد که امروز از سياست‌ورزان مشهور به «اسلام‌گرا» یا «راديکال» می‌بینيم.

انتخابات تونس، پیام‌های ظریفی با خود دارد. يک نکته‌ی نه چندان آشکار اين پيروزی نوع حضور زنان در این صحنه است. عکس زیر از راشد غنوشی، دخترش و همسرش را در روز انتخابات در تونس ببينيد. اين عکس، سرشار از نشانه و معناست. هر دو زن – يعنی دختر و همسر غنوشی – حجاب دارند به شيوه‌ی سنتی خودشان. و این حجاب با نوع حجابی که زنانِ سياست‌مداران يا اهل سياست در ایران، به طور مشخص، دارند، تفاوت چشم‌گير و معناداری دارد. شک ندارم که رسانه‌های ایران ناگزیر خواهند بود عکس‌های همسر غنوشی را سانسور کنند! غنوشی دست در دست همسرش حرکت می‌کند. در ايران هيچ سياست‌مداری – به جز ميرحسین موسوی – چنین در ملاء عام دست همسرش را نگرفته است. تصور من اين است که همین يک عکس، مثال گويايی است از تفاوت عميق وضعيت ایران و تونس.

عکس از صفحه‌ی فيس‌بوک راشد غنوشی

October 22, 2011

دلم از وحشت زندان سکندر بگرفت

سال‌های درازی است که به دنبال اين اجرای بيات اصفهان شجریان در کنسرتی که در آلمان در سال ۱۳۶۶ اجرا شده است می‌گشتم. امشب به لطف دوستی مهربان، فايل صوتی این اجرا به دستم ‌رسيد. حیف ديدم که اين ذوق و لذت را با شما سهيم نشوم. من اطلاعات زيادی درباره‌ی اين اجرا ندارم. ممنون می‌شوم اگر کسی جزييات بیشتری از اثر می‌داند در اختيارم بگذارد که نوازندگان گروه چه کسانی هستند.

این اجرا - قسمت اول - آواز اصفهان روی غزل حافظ با مطلع:
خرم آن روز کزين منزل ویران بروم
راحت جان طلبم وز پی جانان بروم

تصنيف انتهای قسمت اول، روی غزل «ما سرخوشان مست دل از دست داده‌ایم». این اجرا مربوط به دوره‌ای است که صدای شجريان در اوج درخشش و شفافيت است - هم‌چنان هم هست اما آن دوره عظمت و صلابت جوانی را هم با خود دارد در حالی که امروز دوره‌ی پختگی و جاافتادگی صدای شجریان است. بشنويد و لذت ببريد.


October 20, 2011

وه که غرقِ خود تماشا می‌کنيد...

اين قصه‌ی هزاران ساله‌ی تاریخ است که بيدادگران آن‌گاه که سقوط می‌کنند، آماج خشم و انتقام ستمديدگان می‌شوند. اما در اين قصه‌ی هزاران ساله يک نکته به سادگی گم می‌شود و کمتر کسی هست که به آن اعتنايی بکند. آن‌چه غبار بر چهره‌اش می‌نشيند، انسانيت ماست. شأن و کرامت آدمی است که صدمه می‌بيند.

قذافی امروز کشته شد. و چه خوب سرنوشتی برای او بود که زنده به دست انقلابيون نيفتاد (*). تأمل کنيد که اين دل سوزاندن برای ستم نيست. این گرفتن جانبِ بيداد نيست. اين تأمل کردن در وضعيت تراژيک و اندوه‌بار آدمی است. آن‌چه بر قذافی رفت، آن‌چه بر صدام رفت، اتفاقی است که برای همه‌ی ما – برای يکايک ما – رخ داده است: آدمی خوار شده است. اين آدمی است که در اين قصه شکست می‌خورد. اين شکستِ ماست. اين تنها شکست قذافی و صدام نيست. اين تنها پايمال شدن يک انسان ستمگر و بيدادگر نيست. انسان، هر انسانی، نمادی است از قاطبه‌ی آدميت.

اين ابيات «بانگ نی» سايه را يادآوری می‌کنم که می‌‌گويد:

آن‌که خصم خود به خاک انداخته است
در گمان برده است، اما باخته است

مرد چون با مرد رو در رو شود
مردمی از هر دو سو يکسو شود

اين داستان، شکستِ آدمی است. پيروزی او نيست. ظاهرِ اين قصه شادی است اما باطن‌اش غم است و اندوه:
کرکسی خود را به سيمرغی گرفت
مانده از کارش جهانی در شگفت

گفت من حاجت‌گزارِ هر کسم
تا پری از من بسوزی در رسم

گر چه از گندش جهان آگنده شد
مرده‌خواران را هوس‌ها زنده شد

دوزخی از حرص و آز افروختند
هم پرِ او، هم پی او سوختند

وه که زان خود سوختن سودی نبود
بلکه دودی نيز بر دودی فزود

خلق چون دريا و دريا تندخوست
خشمِ پنهان‌‌جوشِ توفان‌ها در اوست

می‌تپد دريا ز توفانی شگفت
ناخدا اين موج را آسان گرفت

می‌خروشد موج و يورش می‌برد
تازيانه‌اش می‌زند آن بی‌خرد

سخت و سنگين می‌نمايی اين زمان
باش تا گرداب بگشايد دهان

گفتمت، اما چه حاصل؟ نشنوی!
باد می‌کاری که توفان بدروی

و اين سرنوشت را از همين امروز باید اندوه خورد که بر بيدادگران سرزمين ما هم خواهد رفت. آن روز، تنها ستايشگران و تقديس‌گران بيداد نخواهند بود که گردِ غم بر رو خواهند داشت و اشکِ حسرت در چشم. ما هم آن روز ناکام‌ايم که عاقبت‌مان اين است که يکی از ما، انسانی ديگر، يکی از خيل آدميان باز هم در همين مغاک غلتيد! و اين تناقضی شگفت است که غم و شادی ما چگونه به هم آميخته است. اين سرشت تراژيک وجودِ بشری است که هم از رفتن بيدادگر بايد شاد باشد و هم بر سقوط آدمی بايد اندوه بخورد.

خوب بينديشيم که اين‌که مادر سهراب اعرابی می‌گويد: «اگر زندانيان را آزاد کنند و راهِ مردمی و عدالت گشوده شود، از خونِ پسرم هم خواهم گذاشت»، دو سو دارد. يک سوی داستان حماسه است و عظمتِ روح آدمی. و همين است که تموج رنج و دردِ آدمی است. همين سرشت حماسه‌خواهی و ايثارگر آدمی است که پهلو به پهلوی آن بيداد حرکت می‌کند و باعث می‌شود چرخ و چرخه‌ی اين بيداد، اين انتقام، اين بازگشت آرامش، ادامه پيدا کند و باز هم قصه‌ی هزاران ساله تکرار شود. و همه‌ی اميد و آرزوی ما اين است که روزی آدمی به معراج برسد. روزی برسد که آدمی از خويش پرواز کند و خود چنان بلند شود که اين گوهر خدايیِ خود را چنين آلوده و خوار نخواهد و چنين شکسته نبيند:
آب از سرچشمه صافی بود و پاک
بسترِ آلوده کردش بوی‌ناک

کشته شدن قذافی، شکست آينه‌ای بود. ما در او خويشتن را هم می‌توانستيم ديدن. جايی در او، بخشی از تاريخ بيکرانه‌ی زيستِ آدمی رؤيت می‌شد. ببينيد که آدمی با آدمی چه می‌کند! يک روز قذافی در لباس ديو و گرگ می‌رود و روزِ دیگر آن‌ها که در برابرش ايستادگی کردند و تن به زنجير و بيداد او ندادند. هيچ می‌فهميد چه بر سر آدمی آمده است؟ هيچ می‌فهميد آدمی با چه رنج و دردِ عميق و استخوان‌سوزی همزاد است؟ آدمی از ميانه‌ی اين شادی بر رفتنِ بيدادگر و اندوه از شکستی که بر آدميت او وارد شده است، چگونهِ راهِ رهایی را می‌جويد؟ چگونه ايمان و اميد خود را حفظ می‌کند؟ سرِّ اين بقا و دوام آدمی چی‌ست؟

«آی آدم‌ها» صدای قرنِ ماست
اين صدا از وحشتِ غرق شماست

ديده در گردابِ کی وا می‌کنيد؟
وه که غرقِ خود تماشا می‌کنيد!

(*) این‌که قذافی زنده به دست انقلابيون افتاده است و سپس او را کشته‌اند،‌ تفاوتی در مضمون اين نوشته نمی‌گذارد. قذافی زنده می‌ماند يا نه، همين که قصه با چنين خشونتی پايان يافته و همین که آدمی اين اندازه به حقارت و ذلت افتاده است و انسان تا اين درجه سقوط کرده است، کافی است برای اين‌که آدمی به خود بلرزد از هول اين فاجعه.

October 19, 2011

نازش بکشم که نازنين است...

هیچ قصد نداشتم چيزی درباره‌ی اصل کنسرتِ ديشب شجريان در رويال فستيوال هال لندن بنويسم، اما به اختصار می‌گويم و سپس کوشش می‌کنم افقی ديگری بالای اين کنسرت و نقشی که شجريان در اين قصه ايفا می‌کند باز کنم.

میزان دلبستگی و مهرِ من به شجريان پوشيدنی نيست. شجريان يک حادثه‌ی تکرارناپذير در تاريخ فرهنگ و موسيقی ايران است. چنان‌که پرويز مشکاتيان هميشه می‌گفت: شجريان پهلوان آواز ايران است. در اين به قدر سر سوزنی ترديد نيست. اين نکته را که در نظر بگيریم، هر چه درباره‌ی کنسرت‌های او، اين‌که تمرين‌کرده يا تمرين‌نکرده سراغ کنسرت برود، يا اين‌که سازهای ابداعی‌اش را چطور در کنسرت‌های‌اش جا می‌دهد مقوله‌ای است فرعی. سليقه‌ی شخصی من اين است که استاد بهتر بود سازهای ابداعی‌اش را برای آزمودن در کنسرتی عمومی مجال جولان برای اجرای سولو و هنرنمايی ندهد و فضای ديگری برای عرضه‌ی آن‌ها بيابد. اين‌گونه نمی‌بود برای من مطلوب‌تر بود. انتخاب شجريان است اما و من به اين انتخاب احترام می‌گذارم ولو خلاف ميل من باشد.

صدای شجريان خوب بود ديشب. از درآمد گرفته تا اوج و فرود. انتخاب شعرها و نحوه‌ی ادای آن‌ها به باور من – که بر همه و حتی بر شجريان در نحوه‌ی ادای شعر و انتخاب آن، گاهی بی‌رحمانه، سخت می‌گيرم – خوب بود. انتخاب دو غزل سايه، خصوصاً غزل آواز اصفهان، بی‌نظير و بسيار هوشمندانه بود. 

يکی دو نکته‌ی حاشيه‌ای درباره‌ی کنسرت می‌گويم و به اصل سخن‌ام بر می‌گردم: فضای کنسرت، عمدتاً برای شنيدن موسيقی و خصوصاً موسيقی شجریان مناسب نيست. سر و صداهای مختلف، مزاحمت‌های ناگزيری که در فضای عمومی رخ می‌دهد، عمدتاً آدمی را به جای ديگری می‌کشاند. موسيقی را بايد در خلوت و در فضايی آرام شنيد و از آن لذت برد. چه بسا يک موسيقی در فضای سالن کنسرت اسباب آزار آدمی شود و همان موسيقی را وقتی در خلوت و حال مناسب بشنوی با آن به آسمان بروی. طايفه‌ی ايرانی هم متأسفانه هنوز آن دقت، ظرافت و صفای ادراک را ندارند که سالن کنسرت را با سالن عروسی اشتباه نگيرند: هم‌چنان با بی‌دقتی، بی‌نظمی و وقت‌ناشناسی اسباب آشفتگی فضای کنسرت می‌شوند. مخاطبی که دير به کنسرت می‌رسد بايد اين را درک کند و بيرون بايستد تا زمان مناسبی برای ورود به سالن فراهم شود. اگر نشد، برگردد خانه. به همين سادگی. اين يعنی رعايت حرمت موسيقی و موسيقی‌دان. 

نکته‌ی دوم اين‌که بايد به ياد داشته باشيم که اتفاقی که با کنار هم قرار گرفتن شجريان و کسانی چون محمدرضا لطفی، حسين عليزاده و پرويز مشکاتيان و همراهی شعرشناس گوهرتراشی مثل سايه – با آن وسواس عجيب درباره‌ی شعر – رخ داد، ديگر هرگز تکرار نمی‌شود. اين را از غولی مانند شجريان هم ديگر نمی‌شود انتظار داشت. آن فضا ديگر هرگز تکرار نمی‌شود. لذا مقايسه‌ی صدای شجريان، آهنگ‌ها و آوازها با آثار درخشان و تجلی‌وار و تکرارنشدنی دوره‌های پيشين خطاست و هرگز متر و معيار مناسبی برای سنجيدن کنسرت‌ها يا آثار شجريان نيست.

نکته‌ی سوم و آخر اين‌که: شجريان تنها گوهر يک‌دانه‌ی موسيقی و هنر ماست. اين را بايد درک کرد و قدر دانست. شجريان ديگر تکرار نخواهد شد. اين نکته از آن رو مهم‌تر است که در مقطع سياسی و اجتماعی دردناک و خاصی قرار داريم. به ويژه در فضايی که هنرناشناسان و هنرستيزانی که فرهنگ و هنر، دين، اخلاق، خدا و تمام سرمايه‌ها و اندوخته‌های انسانی را بی‌دريغ به پای سياست و قدرت و بندگی دنيا قربانی کرده‌اند و دست بر قضا کوشش می‌کند چنگ در چهره‌ی شجريان هم بزنند، جانب شجريان را رعايت کردن، بسيار مهم‌تر و حياتی‌تر است. مطمئن‌ام که شجريان هم اين نکته را با هوشمندی و فراست در می‌يابد و اين مهر و تعلق خاطر دوسويه است. در اين ميانه، گر بدی گفت حسودی و رفيقی رنجيد / گو تو خوش باش که ما گوش به احمق نکنيم. بگذاريد رسانه‌ی وقيح و بی‌شرم نظامِ مقدس، حنجره‌های‌شان را بدرند و بکوشند به سوی آسمان آبِ دهان بيندازند. شجریان جايی نايستاده است که ساحت‌اش آلوده‌ی اين پليدکاری‌ها شود. شجريان در کنسرت‌های‌اش هم اگر آن‌چنان که ما دوست داريم يا انتظار داريم نيست يا ظاهر نمی‌شود، باکی نيست: نازش بکشم که نازنين است!

آن‌چه که برای من اهميت ويژه‌ای داشت انتخاب اشعار بود. شجريان دو غزل از سايه برگزيده بود که مناسبت تام و تمامی با احوال و اوضاع سياسی کشور ما داشت. آواز سه‌گاه روی غزلی با مطلع:

بر آستان تو دل پايمال صد درد است
ببين که دست غم‌ات بر سرم چه آورده است

اين غزل، حکايت دردهای ماست و بيدادی که در اين دو سال بر ما رفته است. اين ابيات غزل سايه، حکايت حال روزمره‌ی ماست:

چه ها که بر سر ما رفت و کس نزد آهی
به مردمی که جهان سخت ناجوانمردست 

به سوز دل نفسی آتشین بر آر ای عشق
که سینه‌ها سیه از روزگار دم‌سردست

غم تو با دل من پنجه درفکند و رواست
که این دلیر به بازوی آن هماوردست 

دلا منال و ببین هستی یگانه‌ی عشق
که آسمان و زمین با من و تو همدردست

اما شاهکار انتخاب شعر شجريان در قسمت بيات اصفهان بود. غزل اين آواز را تماماً و بيت به بيت (ابياتی که خوانده شد) نقل می‌کنم:
شبی رسید که در آرزوی صبح امید
هزار عمر دگر باید انتظار کشید 

هزار سال ز من دور شد ستاره‌ی صبح
ببین کزین شب ظلمت جهان چه خواهد دید 

دریغ جان فرورفتگان این دریا
که رفت در سر سودای صید مروارید 

نبود در صدفی آن گوهر که می جستیم
صفای اشک تو باد ای خراب گنج امید 

ندانم آن که دل و دین ما به سودا داد
بهای آن چه گرفت و به جای آن چه خرید 

سیاه دستی آن ساقی منافق بین
که زهر ریخت به جام کسان به جای نبید 

سزاست گر برود رود خون ز سینه‌ی دوست
که برق دشنه ی دشمن ندید و دست پلید 

چه نقش باختی ای روزگار رنگ آمیز
که این سپید سیه گشت و آن سیاه سپید 

کجاست آن که دگر ره صلای عشق زند
که جان ماست گروگان آن نوا و نوید 

بیا که طبع جهان ناگزیر این عشق است
به جادویی نتوان کشت آتش جاوید 

روان سايه که آیینه‌دار خورشید است
ببین که از شب عمرش سپیده ای ندمید

اين‌که شجريان چهار مرتبه «ندانم آن که دل و دین ما به سودا داد / بهای آن چه گرفت و به جای آن چه خرید» را می‌خواند، تلنگری مهم است به دولتمردانی که تمام سرمايه‌های کشور ما را قمار هوس‌بازی سياست خود کردند و ملتی را به روزگار امروز نشاندند. «فرورفتگان اين دريا» و همه‌ی کسانی که در اين سی و اندی سال «به سودای صيد مرواريد» دل در گرو اين کار و بار کرده‌اند، امروز بهتر می‌دانند که چگونه و چرا بايد دريغ بخورند. اين نکته‌ها را مصطفی تاج‌زاده و محمد نوری‌زاد به بليغ‌ترين وجه و زبانی گفته‌اند. اين روزگار رنگ‌آميز، سپيد را سياه کرده و سياه را سپيد. از انقلاب سپيد بگيريد تا انقلاب سياه؛ از آن بهمن بگيريد تا اين بهمن. هر چه بود، همه کوشيدند که آتش جاويد را به جادو خاموش کنند – سپيد و سياه کوشيدند – اما اين آتش خاموش‌ناشدنی است. اين‌که که ساقيان منافق به جای نبيد زهر به جام کسان ريخته‌اند و رودِ خون ز سينه‌ی دوست می‌رود، دليلی بر نوميدی نيست. اما هم‌چنان بايد پرسيد که آن کسی که دل و دين ما را به سودا داد، بعد از اين همه فتنه و مصيبت و ويرانی، چه حاصل‌اش شد؟ بهای آن چه گرفت و به جای آن چه خريد؟ و تمام اين هشدارها را مير حسين موسوی تا قبل از اين‌که ربوده شود و در حبس و حصر بيفتد، بارها گفت و هيچ گوشی نشنيد. آيا هنوز فرصتی باقی است يا ستاره صبح هزار سال از ما دور شده است؟

به خاطر اين سخنان است که شجريان امروز جايگاهی دارد يگانه و بی‌نظير. امروز شجريان هر چه بخواند و هر چه بکند، سياسی است و اجتماعی. بخواهد يا نخواهد، شجريان صدای ملت ماست و اين شعر فارسی توانايی شگفت‌انگيزی دارد برای اين‌که اين امکان را به ما بدهد که روزگارمان را به اين بلاغت در آن تصوير کنيم. شجريان تجلی خروش فريادهای ماست و همين است که او را عزيز می‌کند و عزيز نگه می‌دارد.

پ. ن. دوست نازنينی فرمود که انتخاب اين غزل برای آواز اصفهان که معمولاً آوازی عاشقانه است مناسب نبود چون غزل مزبور اجتماعی است. من نظر ديگری دارم. درباره‌ی تناسب شعر و دستگاه، اين پرسش را از سايه هم پرسيدم. نظر سايه اين بود که اين بيشتر انتخاب و سليقه‌ی شخصی است. چنين نيست که بعضی شعرها را لزوماً نتوان در بعضی دستگاه‌ها خواند. مثلاً گفته‌اند که افشاری برای شعرهای پند و اندرز خوب است يا مثلاً دشتی برای حال اندوه و غم خوب است. دست‌ بر قضا بسياری از سرودهای ملی و ميهنی ما در دشتی است که شاخصه‌ی بسياری از کارهای کلنل وزيری است. اين‌ها البته نظرها و سليقه‌های مختلف افراد است. و کل حزب بما لدیهم فرحون.

پ. ن. ۲. برای اين‌که سوءتفاهمی پيش نيايد، گمان می‌کنم از فحوای بندهای نخستين اين يادداشت بر می‌آمد که من به اين کنسرت نقدهايی دارم اما اين نوشته نه مدعی وارد کردن نقد فنی و هنری به کنسرت ديشب است و نه مدعی پاسخ دادن به هر گونه نقدی؛ اثبات شیء هم نفی ماعدا نمی‌کند. اين يادداشت حرف ديگری می‌زند. به باور من، برای اين‌که سخنی را بشنويم لازم نيست صداهای ديگر را خاموش کنيم. نقد شجريان و نقد هنری کنسرت‌اش کاری است به جا و لازم - نتيجه‌اش هر چه می‌خواهد باشد - اما مقصود اين نوشته اين کار نيست. کسانی که جويای چنين نقدی هستند می‌توانند گزارش‌های پيشين مرا از کنسرت‌های قبلی شجريان در همين شهر لندن در همين وبلاگ مشاهده کنند.
Free counter and web stats