در اين ده سال گذشته، هميشه، آگاهانه از خواندن شعر اخوان و زمزمه کردن آن با خود پرهیز کردهام به خاطر اينکه هر چه زباناش حماسی است و تصويرهایاش خراسانی است و تار و پودش سرشته با زادگاهِ من است، روحِ حاکم بر آن، روحِ نوميدی است. خشم هم در آن هست. اما نوميدی آن بيشتر است. درست در نقطهی مقابلاش، سايه برای من نويدِ اميد میداده و میدهد. غم در شعر سايه موج میزند اما اميد رشتهی پنهان و مستحکم شعر و زندگی سايه است. این مقدمه را نوشتم که دردم را تصوير کنم.
امروز سراغ شعر چاووشی اخوان رفتم. بعد از ديدن خبر و فيلم آزادی دو کوهنورد آمريکایی محبوس در ايران که به اتهام ورود غيرقانونی و «جاسوسی» در زندان بودند، نخستين واکنشام درد بود و بهت و حيرت. اين بهت و حيرت، دستکمی از حيرتی نداشت که روز ۲۲ خرداد پس از اعلام نتايج شوم و شنيع تقلب قرن داشتم. چرا؟ چرا بايد دو نفر آمريکایی، در آستانهی سفر رييس دولت دروغ، «انحراف»، تقلب و وقاحت، با همين سرعت آزاد شوند – آن هم بدون هيچ دادگاهی و محاکمهای بدون اينکه بدانی تبرئه شدند يا جرمشان محرز است؟! اما ببینی که - به روایتِ خودشان - «رأفت» و «عطوفت»ی در کارشان کردهاند!
چرا اين رفتار – هر چه ناماش هست – نصيب ما، نصيب هموطنانمان، نصيب تمام دلسوزان مشفقی که دار و ندار و همه چيزشان را مایهی ايستادگی و مبارزه در راه آزادی و عدالت کردند و میکنند، نمیشود؟ اگر منطق اين رفتار ارجاع به زبان و گفتار دینی يا قرآنی هم میبود – معنای اين اتفاق – يکی از معانیاش – اين است: نقض «اشداء علی الکفار و رحماء بينهم». هر چه غيظ و بغض و نفرت و کينه است، نصيب برادر و دوست است. و هر چه ملايمت و رأفت و عطوفت است، نصیب هر آنکسی است که خودشان نام «دشمن» و «محارب» بر او مینهند! «اينک از سينهی دوست، خون فرو میريزد...»
اين اتفاق تنها بلاهت و حماقت نيست. یک دلیلاش شايد ضعف و تزلزل هولناکی باشد که بر دولتی فاقد مشروعيت مستولی شده است و ناگزير است پياپی و بیوقفه امتياز بدهد – چنانکه امتياز داده است و همچنان میدهد. يک معنایاش امتياز دادن است بدون هيچ شوخی و تعارفی.
يک معنای دیگر مستتر در آن – و بلکه آشکارتر از هر پيامِ ديگری در آن – اين است که با ما، يعنی با ملتی که مانند آنها نينديشيدهاند و نمیانديشند – با تحقير و ارعاب رفتار خواهند کرد. معنایاش اين است که عزمشان برای «تحقير» ما به هر شکل و شيوهای جزم است. چرا؟ چون همين روزهاست که سميه توحيدلو شلاق میخورد. همين روزهاست که ژيلا بنی يعقوب وقتی به ديدار همسر دلاورش میرود و باز هم نمونههای تحقير را مشاهده میکند.
اتفاق امروز، آيينهای است از تمام آنچه که با ما، با زندهی ما، با مردهی ما، و با نام و آبروی و امنيت يکايک ما میکنند و اين سيل را سرِ باز ايستادن نيست. اين گرداب، خودشان را هم يکی يکی در خود فرو میکشد. دلیلاش ساده است: بنایاش بر بیعدالتی است. پايهاش ستم و بيداد است. شالودهاش بیاخلاقی، دروغ، ريا، نابرابری و وقاحت و دريدگی است؛ و هنوز داغِ وفات مظلومانهی عزت سحابی و شهادت سرفرازانهی هاله سحابی و ایثارِ حماسی هدی صابر از ياد و خاطرها نرفته است.
«من اينجا بس دلم تنگ است»؛ و فرقی نمیکند که جایاش داخل مرزهای ايران باشد يا خارج از آن. اين دلتنگی و اين بهت چيزی نيست که جايی رهایات کند. تا روزی که دلات برای سرزمينات میتپد و از اندوه هموطنانات، غبارِ غم بر چهرهات مینشاند، این غم با تو میماند. روزی از اين غم رها میشوی که يا بساط اين بيداد و اين تعفن دروغ و وقاحت برچيده شود و يا رشتهی اين تعلق را به آن آب و خاک گسسته باشی. دومی شدنی نمینمايد. با شرف ما و با غرور ما – که اينگونه وقيحانه و بیوقفه در کارِ زخمی کردن آناند – سازگار نيست که از آن عهد و پيمان بگرديم. اولی، اما، قصهی پرغصهای است...
در اين قصه، دو چيز بيشتر نمیبينم: امتیاز دادن به بيگانه به خاطر سقوط هولناک، مهيب و پرصدای مشروعيت و مقبوليت مردمی؛ و تحقیر مردمانی که در برابر دروغ، رياکاری و نخوت و تکبر حاکمان قد علم کردند. اين قصه دو پيام دارد: ذلت در برابر ديگر مردمان و تحقيرِ مردمانِ خود. آزادی این دو نفر و ادامهی حبس و حصر ايرانيان ما – که بسياری از آنها به «اتهام»هایی جز «جاسوسی» - رنج زندانهای کوچک و بزرگ را بر خود هموار میکنند، معنایی ندارد جز جنايت در حق ملت ما. کاش آمريکايیان اين پيام را با صدای بلند بشنوند که این حادثه، هر چند ظاهرش دلنشين است و هر چند آن سه جوان شاید به بهانه و بيهوده به حبس افتاده بودند، اما زخمی عمیق در روح و روان ما ساخته است. چيزی که برای آنها مایهی سرور و شادمانی است، برای ما يادآور يک رنجِ استخوانسوز و تحقيری است که عزت و کرامتِ ايرانی را نشانه رفته است. وجدان و آگاهی اخلاقی ما این نابرابری و ستم عظيم را میبيند و درد در استخوانِ ما میپيچد از اين بیداد. ملت ما اين تصاوير را هرگز فراموش نخواهد کرد: ما از شادی انسانها، شاديم ولی بيداد و نابرابری تنها لکهی ننگی است بر هر چه درستی که احتمالاً در این کار بوده است.
قصهی ملوانان انگليسی، آزادی رکسانا صابری و آزادی کوهنوردان آمريکايی، چه معناهای صريح يا ضمنی دیگری میتوانند داشته باشند؟ فراموش نکنيم که «اتهام» اينها هیچ يک اتهامات سبکی نبودند. سنگينی اتهامات و آسانی رهايی آنها، اين را هم نشان میدهد که اتهام وارد کردن در ايران کار آسانی است. سرسری انجام میشود. از سر هوا و هوس انجام میشود. يعنی که: عدالت وجود ندارد؛ بیداد است که میتازد!
اين اتفاق - و بیشمار اتفاق ديگر - همان چيزی است که ميرحسين موسوی در بيانيهی نهماش به روشنی و دقت تصوير کرده بود:
«از این پس ما دولتی خواهیم داشت که از نظر ارتباط با ملت در ناگوارترین شرایط به سر میبرد و اکثریتی از جامعه، که اینجانب نیز یکی از آنان هستم، مشروعیت سیاسی آن را نمیپذیرد. دولتی با پشتوانههای ضعیف مردمی و اخلاقی که از او انتظاری جز بیتدبیری، قانونگریزی، عدم شفافیت، تخریب ساختارهای تصمیمگیری و تدوام سیاستهای ویرانگر اقتصادی نداریم، و بیم آن میرود که بر اثر ضعفهای بیشمار ذاتی و عارضیاش در ورطه امتیاز دادن به بیگانگان بیفتد. این چیزی نیست که ما از آن خرسند باشیم، بلکه از آن به شدت واهمه داریم.»
مرتبط: اوباما از همه بابت آزادی تشكركرد، جز ایران! (يعنی: خاک بر سرتان که بعد از اين همه ذلت و خواری - و نامهنگاریهای مکرر - ارزش این را هم نداشتيد یک تشکر خشک و خالی هم از شما بکنند؛ یعنی «کاپيتولاسيون» شفاف و صريح)
قصهی ملوانان انگليسی، آزادی رکسانا صابری و آزادی کوهنوردان آمريکايی، چه معناهای صريح يا ضمنی دیگری میتوانند داشته باشند؟ فراموش نکنيم که «اتهام» اينها هیچ يک اتهامات سبکی نبودند. سنگينی اتهامات و آسانی رهايی آنها، اين را هم نشان میدهد که اتهام وارد کردن در ايران کار آسانی است. سرسری انجام میشود. از سر هوا و هوس انجام میشود. يعنی که: عدالت وجود ندارد؛ بیداد است که میتازد!
اين اتفاق - و بیشمار اتفاق ديگر - همان چيزی است که ميرحسين موسوی در بيانيهی نهماش به روشنی و دقت تصوير کرده بود:
«از این پس ما دولتی خواهیم داشت که از نظر ارتباط با ملت در ناگوارترین شرایط به سر میبرد و اکثریتی از جامعه، که اینجانب نیز یکی از آنان هستم، مشروعیت سیاسی آن را نمیپذیرد. دولتی با پشتوانههای ضعیف مردمی و اخلاقی که از او انتظاری جز بیتدبیری، قانونگریزی، عدم شفافیت، تخریب ساختارهای تصمیمگیری و تدوام سیاستهای ویرانگر اقتصادی نداریم، و بیم آن میرود که بر اثر ضعفهای بیشمار ذاتی و عارضیاش در ورطه امتیاز دادن به بیگانگان بیفتد. این چیزی نیست که ما از آن خرسند باشیم، بلکه از آن به شدت واهمه داریم.»
مرتبط: اوباما از همه بابت آزادی تشكركرد، جز ایران! (يعنی: خاک بر سرتان که بعد از اين همه ذلت و خواری - و نامهنگاریهای مکرر - ارزش این را هم نداشتيد یک تشکر خشک و خالی هم از شما بکنند؛ یعنی «کاپيتولاسيون» شفاف و صريح)

نظرها (4)
aghaye mohmadzadeh
besyar del tang hastim, roozhast ke matlabi az shoma nakhandeheem
ba sepas
kianersi
---------------------
ممنونم. هر وقت حالی دست بدهد چيزی مینويسم.
د. م.
kian kianersi | دوشنبه، ۲۵ مهر ۱۳۹۰، ۱۵:۱۵
چند روزیست که صبحگاه دروازه های این سرای رو آب و جارو میکنم مگر که نوشته ای نو از ره در آید... چاووشی خوانی دست کم اثرش رو اینجا گذاشت... هرچند در گوشه و کنار این سرای همیشه برای امیدواری بهانه ای هست.
--------------------------
مرحمت داريد. چيزی دربارهی کنسرت شجريان نوشتم.
د.م.
فلورا | پنجشنبه، ۲۱ مهر ۱۳۹۰، ۱۶:۳۸
بسیار زیبا و ریز بینانه
سروش | جمعه، ۱ مهر ۱۳۹۰، ۲۱:۲۲
اخوان ، م.امید است و نومید!
Anonymous | جمعه، ۱ مهر ۱۳۹۰، ۰۸:۵۵