هر که بستايد تو را، دشنام ده!
حافظ به يک کرشمه، چند کار را برآورده است: ميان خود و زاهدان متشرع مرز میکشد: آنچه اسباب رستگاری است، تشرع نيست. اين پوستی است بر مغز گوهر بشريتِ آدمی. آدمی به آسانی گرفتارِ خويشتنپرستی و خود-شيفتگی میشود و از آن آسانتر برای خود-شيفتگی خود توضيح و توجيه پيدا میکند: کارِ آدمی، خودآرايی و خويشتنفریبی است. آدمی عيوب خود را نمیبيند و نمیخواهد ببيند و هنگامی هم که عيوب را ببيند، به دشواری آنها را میپذيرد مگر اينکه از اين بند رهيده باشد: نقشِ خود را بر آب زده باشد و نقشِ خود پرستيدن را خراب کرده باشد.
مولوی، معلموار و مشفقانه اين ستايشدوستی آدمی را آفتی مهلک تشخيص میداد:
آدمی هنگام ستايش شنیدن و تأييد ديدن، احساس امنيت میکند؛ غريزه به او میگويد که از جانب آنکه او را ستایش میکند، خطری متوجهاش نخواهد بود (هر چند غريزه در اينجا هم مآلانديش نيست). آدمی وقتی احساس کند مورد نقد واقع میشود و طرف مقابلاش (دوست، دشمن، همنشين و همراه) هيچ وقت او را دربست و مطلق مؤيد و مصدَّق نمیداند، با احتياط و محافظهکاری به او نزديک میشود. همين احتیاط، زمينهساز آفت هم میشود: هراس داشتن از منتقد و معترض باعث میشود او نتواند خود را از بيرون تماشا کند؛ يا هر چه از خود ببيند، خوبی خواهد بود. درست است که آدمی، خود به لغزشها و خطاهای خود واقف است. اما هميشه خوبیها و فضايلی هم هستند که خود حجاب میشوند. يعنی مشکل فقط در اين نيست که آدمی عيوب خود را نمیتواند ببيند، بلکه لغزشگاه خطرناکتر آنجاست که آدمی در حصار فضيلتها هم گاهی محبوس میشود و از فضيلتها رذيلت میسازد. علم، اسباب پرواز آدمی است اما چیزی هست که متصل به علم است و اسباب سقوط آدمی هم میشود:
هنر هم از همين جنس است. هنر فضيلت است:
اما هنرمندی هم درجات دارد و هم انواع و آفات. عاشقی خود هنر است:
بیعشقی، بیهنری است و عیب است. عاشقی خود هنر است. اما در عاشقی هم حرمان هست و بسياری از هنرها اسباب حرمان میشوند:
حافظ در شريف بودنِ هنرِ عشق ترديدی ندارد؛ اما مراقب است که عاشقی هم طریقی خطرناک است و ممکن است از اين طريق هم آدمی به مقصود نرسد.
آدمی اگر از شرِ خويشتن برهد، از عظيمترين دشمنِ خود رهيده است. همين مضمون را سايه به ظرافت و هنرمندی تصوير کرده است:

ملت ايران و موسيقی و فرهنگاش سخت وامدار مشکاتيان – و شجريان – است. آنچه که این دو از خزينهی گرانبار فرهنگ و ادب ما بيرون کشيدهاند و در ياد و حافظهی ناخودآگاه و آگاه ما نشاندهاند، مسير حرکتِ ملت ما را در طول تاريخ ترسيم میکند. انتخاب اشعار و آهنگها هيچ وقت برکنار از امواج زمانه نبودهاند. يک نمونهی درخشاناش آلبوم تاريخی «بيداد» است. نمونهی ديگرش، «آستانِ جانان» است.
پرويز جان، انگار آنجوری که قبلاً با تو حرف میزديم و از تو سخن میشنیديم، نمیشود گفتوگو کرد. اشکالی ندارد. «گفتا که شبرو است او از راه دیگر آيد». صد راه گفتوگو را با تو اگر ببندند، باز هم میشود راه تازهای جُست و یافت. تو هیچ لحظهای و هیچ روزی از روزگار تلخ و تیرهای که بعد از سفرت بر ما رفت از میان ما غایب نبودی. هیچ روزی از گفتوگو با تو دست نکشيدیم. زبان گفتوگو و آيين سخن ما تغيير کرده است. اما ما همانيم که بوديم و تو هم همان شوریدهی دیرین و پيشین. تولدت مبارک قلندر شوريدهی نيشابوری!