« April 2011 | صفحه‌ی اصلی | June 2011 »

بايگانی: May 2011

May 23, 2011

هر که بستايد تو را، دشنام ده!

عظيم‌ترين دشمنِ آدمی، خودِ اوست؛ بزرگ‌ترين تهديدی که متوجه اوست، از جانبِ درون است نه از برون. در قياس با آن‌چه که خودِ آدمی می‌تواند بر سرش بياورد، هيچ دشمنی اين اندازه توانا نيست. اين نکته‌ی سلوکی چیزی است که به تجربه حاصل می‌شود و البته به تعليم و در معرض نَفَسِ حکيمان و صاحب‌دلان قرار گرفتن.

اين معنا را، حافظ به شيوه‌ای حکيمانه و رندانه تصوير کرده است:
به می‌پرستی از آن نقش خود زدم بر آب
که تا خراب کنم نقشِ خود پرستيدن

حافظ به يک کرشمه، چند کار را برآورده است: ميان خود و زاهدان متشرع مرز می‌کشد: آن‌چه اسباب رستگاری است، تشرع نيست. اين پوستی است بر مغز گوهر بشريتِ آدمی. آدمی به آسانی گرفتارِ خويشتن‌پرستی و خود-شيفتگی می‌شود و از آن آسان‌تر برای خود-شيفتگی خود توضيح و توجيه پيدا می‌کند: کارِ آدمی، خودآرايی و خويشتن‌فریبی است. آدمی عيوب خود را نمی‌بيند و نمی‌خواهد ببيند و هنگامی هم که عيوب را ببيند، به دشواری آن‌ها را می‌پذيرد مگر اين‌که از اين بند رهيده باشد: نقشِ خود را بر آب زده باشد و نقشِ خود پرستيدن را خراب کرده باشد.
از همين روست که همو می‌گويد که:
گر خود بتی ببينی، مشغولِ کارِ او شو
هر قبله‌ای که بينی بهتر ز خودپرستی

مولوی، معلم‌وار و مشفقانه اين ستايش‌دوستی آدمی را آفتی مهلک تشخيص می‌داد:
هر که بستايد تو را، دشنام ده
سود و سرمايه به مفلس وام ده
ايمنی بگذار و جای خوف باش
بگذر از ناموس و رسوا باش و فاش

آدمی هنگام ستايش شنیدن و تأييد ديدن، احساس امنيت می‌کند؛ غريزه به او می‌گويد که از جانب آن‌که او را ستایش می‌کند، خطری متوجه‌اش نخواهد بود (هر چند غريزه در اين‌جا هم مآل‌انديش نيست). آدمی وقتی احساس کند مورد نقد واقع می‌شود و طرف مقابل‌اش (دوست، دشمن، همنشين و همراه) هيچ وقت او را دربست و مطلق مؤيد و مصدَّق نمی‌داند، با احتياط و محافظه‌کاری به او نزديک می‌شود. همين احتیاط، زمينه‌ساز آفت هم می‌شود: هراس داشتن از منتقد و معترض باعث می‌شود او نتواند خود را از بيرون تماشا کند؛ يا هر چه از خود ببيند، خوبی خواهد بود. درست است که آدمی، خود به لغزش‌ها و خطاهای خود واقف است. اما هميشه خوبی‌ها و فضايلی هم هستند که خود حجاب می‌شوند. يعنی مشکل فقط در اين نيست که آدمی عيوب خود را نمی‌تواند ببيند، بلکه لغزش‌گاه خطرناک‌تر آن‌جاست که آدمی در حصار فضيلت‌ها هم گاهی محبوس می‌شود و از فضيلت‌ها رذيلت می‌سازد. علم، اسباب پرواز آدمی است اما چیزی هست که متصل به علم است و اسباب سقوط آدمی هم می‌شود:
به عُجبِ علم نتوان شد ز اسباب طرب محروم
بيا ساقی که جاهل را هنی‌تر می‌رسد روزی

هنر هم از همين جنس است. هنر فضيلت است:
روندگان طريقت به نیم‌جو نخرند
قبای اطلس آن‌کس که از هنر عاری‌ست

اما هنرمندی هم درجات دارد و هم انواع و آفات. عاشقی خود هنر است:
بکوش خواجه و از عشق بی‌نصيب مباش
که بنده را نخرد کس به عيبِ بی‌هنری

بی‌عشقی، بی‌هنری است و عیب است. عاشقی خود هنر است. اما در عاشقی هم حرمان هست و بسياری از هنرها اسباب حرمان می‌شوند:
عشق می‌ورزم و اميد که اين فن شریف
چون هنرهای دگر موجب حرمان نشود

حافظ در شريف بودنِ هنرِ عشق ترديدی ندارد؛ اما مراقب است که عاشقی هم طریقی خطرناک است و ممکن است از اين طريق هم آدمی به مقصود نرسد.

آدمی اگر از شرِ خويشتن برهد، از عظيم‌ترين دشمنِ خود رهيده است. همين مضمون را سايه به ظرافت و هنرمندی تصوير کرده است:
اين حکايت با که گويم؟ دوست با من دشمن است
ماجرا با دوست دارم ورنه دشمن دشمن است
تن درونِ پيرهن مار است اندر آستين
وای بر من کز گريبان تا به دامن دشمن است

May 19, 2011

انتخاب از انتخابِ اصفهان!

آواز اصفهان، از متعلقات همايون، يکی از آوازهای بسيار محبوب من است (هر چند اصفهان آن‌قدر به استقلال و به دفعات فراوان اجرا شده است که خود شأنی مستقل از همايون دارد). گزيده‌ای از آوازهای مختلف اصفهان را که بلافاصله از ذهن‌ام عبور کردند کنار هم گذاشتم تا با شما سهيم شوم. همه‌ی قطعات با صدای شجريان هستند. قطعه‌ی آخر تکنوازی تار محمدرضا لطفی است در بيات اصفهان در محفلی خصوصی. آوازهای اصفهان فراوان ديگری هم هستند که بسیاری از آن‌ها هم برای من خاطره‌انگيزند و هم آثاری بی‌نظيرند. خصوصاً در ذهن داشتم که يکی دو آواز اصفهان از بنان را هم به مجموعه بيفزايم که پیدا کردن‌اش الآن برای‌ام کمی دشوار است. مانند هميشه، غزل‌هایی که در اين آوازها آمده است - خصوصاً غزل‌های حافظ - همه از غزل‌های محبوب من هستند و مضمون و نکته در همه‌ی اين‌ها فراوان است. سودای شرح و تفسير این غزل‌ها، در مقام حال، بيشتر فضولی است و پرچانگی. مطمئن‌ام شما هم از غزل‌ها لذت خواهيد برد. یکی از قطعات، افسانه‌ی شيرين، به همراه صدای زنده‌ياد هايده روی تصنيف اصلی برنامه است. برنامه‌ی جان عشاق و بتِ چين، هر دو شامل تصنيف هم هستند. کل اثر اول، ساخته‌ی پرويز مشکاتيان است؛ دومی هم اجرای گروه پايور است. از ويژگی‌های ديگر دو تا از اين قطعات اين است که با سه‌تار مرحوم استاد عبادی اجرا شده‌اند. چه بسا اين قطعات به کار کسانی که آواز کار می‌کنند و ردیف می‌آموزند هم بيايد. گوش بدهيد و لذت ببريد. ترتيب قطعات را چنان‌که خودم دوست داشتم انتخاب کرده‌ام. اگر جور ديگری می‌خواهيد قطعات را بشنويد - فارغ از اين ترتيب - روی هر قطعه جداگانه کليک کنيد.


May 17, 2011

زندگی پس از مرگِ سياسی: سرنوشت رهبران پس از ترکِ منصب

دانشگاه آکسفورد در سال ۲۰۰۹ کتابی را منتشر کرد با عنوان «رهبری دموکراتيکِ منتشر» (Dispersed Democratic Leadership). اين کتاب مجموعه‌ی مقالاتی است درباره‌ی روايتی تازه از رهبری دموکراتيک، ريشه‌ها، دينامیک‌ها و پيامدهای آن. این کتاب اساساً کتابی است در زمينه‌ی پژوهش‌های مربوط به رهبری که زمينه‌ای است بکر و بسيار غنی برای کسانی که در حوزه‌ی مطالعات سياسی کار می‌کنند. مقاله‌ی پانزدهم اين کتاب را جان کين، استاد راهنمای رساله‌ی دکتری من، نوشته است. جان کين در اين مقاله به بررسی سرنوشت رهبران سياسی پس از پايان دوره‌ی تصدی منصب‌شان می‌پردازد. این مقاله خصوصاً در روزهايی که در آن هستيم مقاله‌ای است خواندنی و درس‌آموز که چگونه رهبران سياسی بعد از این‌که دوره‌ی رهبری قانونی‌شان سر می‌آيد هم‌چنان در فضای ذهنی رهبری سياسی به سر می‌برند. من اين مقاله را در ابتدای سال ۲۰۰۹ يعنی پيش از اين‌که کتاب رسماً وارد بازار شود ترجمه کرده بودم و اميد داشتم در مجله‌/روزنامه‌ای در ايران به دست چاپ بسپارم‌اش که ديديم آن‌چه را که ديديم و همه وارد فضايی شديم که دغدغه‌ها به سمت و سوی ديگری چرخيد.

ترجمه‌ی فارسی اين مقاله را اکنون در وبلاگ‌ام منتشر می‌کنم و گمان می‌کنم خواندن این مقاله برای فهم وضعيت سياسی موجود در ايران و جهان مهم است و نکاتِ درخورِ تأملی در خود دارد. ترجمه‌ی این مقاله را احمد هاشمی با صبر و دقت ويرايش کرده است، اما هم‌چنان اگر نارسايی يا خطا و لغزشی در آن هست، يکسره متوجه من است. ترجمه‌ی کامل فصل پانزدهم کتاب فوق را در زير می‌خوانيد. يادداشت‌های متن را هم برای پرهيز از طولانی شدن نياورده‌ام اما می‌توانيد به اصل کتاب مراجعه کنيد و پانوشت‌های آن را ببينيد.

ادامه‌ی «زندگی پس از مرگِ سياسی: سرنوشت رهبران پس از ترکِ منصب»

May 14, 2011

گوش بنه عربده را، دست منه بر دهنم

سخن گفتن پيوسته است به جان آدمی و اصلاً فلسفه‌ی وجودی او. «خموشی دمِ مرگ است». بعضی از آدميان، زیاد اهل سخن گفتن و شايد هم به عبارتی «هياهو» نيستند. بعضی هم وقت سخن گفتن، فاش سخن می‌گويند. هيچ پرده‌ی پنهانی در سخن‌شان نيست. برای فهم مطويات سخن‌شان نيازی به کليد نيست؛ تأویل لازم نيست، مستقيماً می‌توان معانی را به صرافت دريافت. همه اين چنين نيستند. بعضی ناچارند برای سخن گفتن، هزار ملاحظه را در کار کنند. این لزوماً معنای‌اش اين نيست که خودشان آزاد نيستند برای سخن گفتن. گاهی تجربه و زمانه معلمِ آدمی می‌شود تا همه جا هر چيزی را نگويد يا اگر هم می‌گويد چنان بگويد که اهل اشارت نکته را دريابند و نامحرمان و بيگانگان، تهی‌دست و محروم بمانند. دزدان و رهزنان در سرای سخن هم هستند. اين‌ها فقط کارشان سرقت سخن نيست؛ بسياری از اين طایفه، آزادی می‌دزدند و راهِ آدميت می‌زنند. آدميت، با سخن نسبت دارد. هر رخنه‌ای که در حصنِ حصينِ آدمی بيفتد، از راهِ سخن می‌افتد. کسی را با خاموشان کاری نيست هم‌چنان که زندگان را با مردگان کاری نيست.

اين قصه‌ی من و اين وبلاگ هم هست. آن‌چه اين‌جا پدیدار می‌شود، گاهی فاش است و عريان. گاهی در پرده است و مستتر در لابه‌لای صد عبارت ديگر. اما آدمی ديگر به چه زبانی بايد بگويد که از بيداد بیزار است؟ آدمی چگونه و به چه بيان‌های دیگری بايد فرياد بزند که تن به ستم، به ريا، به دين‌فروشی و به دروغ نمی‌دهد؟ گرفتيم که دو روزی تازيانه بر گرده‌ی بيداد نکشيدی – که هميشه هم لازم نيست من و شما هر روز پنجه در پنجه‌ی ستم بيندازيم – اما با لب فروبستن من و ما، سخن نمی‌ميرد. آدميت هم‌چنان زنده است و اين شلعه بی‌وقفه زبانه می‌کشد!

قصه‌ی عشق هم از همين قبيل است. ساده‌دلان گمان می‌کنند که عاشقان از همه‌ی احوالِ جهان فارغ‌اند، غافل از آن‌که عاشق، کانون درد است. آن‌که يک بار با درد آشنا شود، بعید است چشم به روی دردِ آدمی ببندد. اصلاً درس عاشقی برای همين است که آدم‌تر شوی. آدم‌تر که شدی، حساس‌تر می‌شوی به هر ماجرايی که آدميتِ آدمی را لکه‌دار و خدشه‌دار کند. عشق، نسبتی با شرافت و نجابت هم دارد. از همين روست که عاشق چه بسا زودتر از ديگران می‌فهمد که کجا و چگونه دامن شرف و نجابت آدمی به ذلتِ تسليم در برابر بيداد آلوده می‌شود. پس عجيب نيست وقتی که خواجه‌ی شيراز می‌گويد:
نشانِ اهلِ خدا عاشقی است با خود دار
که در مشايخِ شهر اين نشان نمی‌بينم
ناگهان اين نکته پررنگ‌تر می‌شود که عاشقی زمین و زمينه‌ای است برای اين‌که دست رد بزنی به سينه‌ی دروغ. اين درد، پيوند دارد با وجودِ آدمی:
آن‌که به دل دردی ندارد آدمی نيست
بیزارم از بازارِ اين بی‌هيچ‌دردان

بيهوده نيست پس، اگر نمی‌شود لب فروبست:
منِ رميده‌دل آن به که در سماع نيايم
که گر ز پای در آيم به در برند به دوشم
مرا مگوی که سعدی طريق عشق رها کن
سخن چه فايده گفتن چو پند می‌ننيوشم!



بر آستانِ جانان...

ملت ايران و موسيقی و فرهنگ‌اش سخت وام‌دار مشکاتيان – و شجريان – است. آن‌چه که این دو از خزينه‌ی گران‌بار فرهنگ و ادب ما بيرون کشيده‌اند و در ياد و حافظه‌ی ناخودآگاه و آگاه ما نشانده‌اند، مسير حرکتِ ملت ما را در طول تاريخ ترسيم می‌کند. انتخاب اشعار و آهنگ‌ها هيچ وقت برکنار از امواج زمانه نبوده‌اند. يک نمونه‌ی درخشان‌اش آلبوم تاريخی «بيداد» است. نمونه‌ی ديگرش، «آستانِ جانان» است. 

سنتورنوازی بی‌مانند مشکاتيان به همراه تنبک ناصر فرهنگ‌فر و آواز بهشتی شجريان، اثری آفريده است که هم‌چنان در خاطره‌ی نسل من باقی است و باقی خواهد ماند.

اين خاطر حزين که شعرِ تر هم آن را بر نمی‌انگيزاند، قصه‌ی آن روز و امروز ماست. نه در زمانِ آفرينش اين اثر و نه در زمانه‌ی ما، کم نيستند کسانی که رموز اين «کلکِ خيال‌انگيز» را فهم نمی‌کنند. از همان زمان هم اين نويد باقی بوده است که:
غمناک نبايد بود از طعن حسودِ ای دل
شايد که چو وابينی، خیر تو در اين باشد

آن دوره هم، دوره‌ای بوده است که در آن سينه‌ها مالامال درد بود و مرهمی بر زخم‌های هنرشناسان کمتر يافت می‌شد و سخن حکيمانه و دردمندانه‌ی حافظ هم‌چنان که آن روز طنين داشت، امروز هم طنين دارد و چه بسا که مهيب‌تر هم به گوش می‌آيد که:
آدمی در عالمِ خاکی نمی‌آيد به دست
عالمی ديگر ببايد ساخت وز نو آدمی

اما قصه هم‌چنان بر همان مدار پيشين می‌گردد که:
اهلِ کام و ناز را در کوی رندی راه نيست
رهروی بايد، جهان‌سوزی نه خامی بی‌غمی
در طریق عشقبازی امن و آسايش بلاست
ريش باد آن دل که با دردِ تو خواهد مرهمی

دردِ آزادی هم از همين جنس است. به آسانی و آسايش درمان نمی‌شود. راهِ آزادی و خواستن عدالت هم به خامی و بی‌غمی پيمودنی نيست. اين تلاش و تمنای آدمی، در آيينه‌ی وجود او و فراز و فرود احوال درونی او به روشنی متجلی است. جهان به شتاب از کنار ما می‌گذرد. زمان نمی‌آسايد. تيزروتر از پای لنگِ آدميان و چشمِ کوته‌بين آن‌هاست:
چشمِ آسايش که دارد از سپهرِ تيزرو
ساقيا جامی به من ده تا بياسايم دمی

همين آدمی است که گاهی در ميدان مبارزه، از پای می‌افتد و رنجور می‌شود:
کشتی باده بياور که مرا بی‌ رخِ دوست
گشته هر گوشه‌ی چشم از غمِ دل دريايی

پيش‌تر نوشته‌ام که چگونه بازی زمانه، هنرمند را وا می‌دارد که به جای «آيينه‌ی شاهی» تعبير «آيينه‌ی صافی» را بنشاند، حتی اگر کسی نکته‌ی ظريف و طعنه‌آميز اين تصرف در شعر خواجه‌ی شيراز را در نيابد!

اين قصه‌ها را نوشتم که يک بار ديگر تکرار کنم که هنرمند ما چگونه پا به پای زمانه و مردمِ خود گام برداشت تا نغمه‌سرای رنج‌ها و اميدها، شادی‌ها و اندوه‌ها و ترانه‌سرای حماسه‌های آن‌ها باشد و از آن‌ها جدا نباشد. و از خاطر نمی‌بريم که بدسگالان و کژبينان، چگونه بر جوانمردی آغاليدند که پشت پا بر هوس دولت دنيا زد و دلیرانه بانگ برآورد که او همان صدای «خس و خاشاک» است تا نامردمان و مزوران الحان او را برای نيرنگ و سالوس‌شان مصادره نکنند. موسيقی ما، تاريخ ماست. ملت ما توانگرتر از آن است که به زخم‌های بیداد و نادانی از پای در آيد. ما می‌مانيم و جهل و تاريکی رفتنی است.

ای دولتِ منصورِ ما...

امروز، ۲۴ ارديبهشت، پرویز مشکاتیان ۵۶ ساله می‌شود.

پرويز جان، انگار آن‌جوری که قبلاً با تو حرف می‌زديم و از تو سخن می‌شنیديم، نمی‌شود گفت‌وگو کرد. اشکالی ندارد. «گفتا که شبرو است او از راه دیگر آيد». صد راه گفت‌وگو را با تو اگر ببندند، باز هم می‌شود راه تازه‌ای جُست و یافت. تو هیچ لحظه‌ای و هیچ روزی از روزگار تلخ و تیره‌ای که بعد از سفرت بر ما رفت از میان ما غایب نبودی. هیچ روزی از گفت‌وگو با تو دست نکشيدیم. زبان گفت‌وگو و آيين سخن‌ ما تغيير کرده است. اما ما همانيم که بوديم و تو هم همان شوریده‌ی دیرین و پيشین. تولدت مبارک قلندر شوريده‌ی نيشابوری!


May 9, 2011

هر کس حکايتی به تصور چرا کنند؟!

قصه‌ی معرفت، قصه‌ی هميشگی بشر است. این وسوسه‌ی گشودنِ همه‌ی رازها در عالم چيزی است که آدمی را هيچ‌گاه به حال خود رها نمی‌کند. و طرفه اين است که هر رازی که برای آدمی گشوده شود، رازِ تازه‌ای پيش او چهره خواهد نمود. جهانِ بدون راز، حتی اگر مطلوب هم باشد، ممکن نيست. ما جهانِ راززدايی‌شده نداريم؛ جهان در هر عصر و زمانه‌ای پاسخ بعضی از مشکلات‌اش را می‌گيرد و بعضی معماها برای‌اش حل می‌شود اما هم‌چنان معماهای تازه‌ای پيش روی بشر باقی می‌ماند. حاصل‌جمعِ اين معماها برای آدمی هميشه ثابت مانده است.

حاشيه نروم. اين‌ها را بهانه کردم برای سخن گفتن از اين غزل حافظ که مطلع‌اش اين بيت است:
آنان‌که خاک را به نظر کيميا کنند
آيا بود که گوشه‌ی چشمی به ما کنند...
عموم مردم اين بيت را نادرست و در واقع به معنايی معکوس می‌خوانند و می‌فهمند. در اين بيت نه تمنا هست و نه خواهش. اتفاقاً بیت بعدی مضمون طعنه‌ی گزنده‌ی حافظانه را بيشتر آشکار می‌کند:
دردم نهفته به ز طبيبان مدعی
باشد که از خزانه‌ی غيب‌اش دوا کنند
اين غزل، پاسخی است به غزل شاه نعمت‌الله ولی که سروده بود:
ما خاک راه را به نظر کيميا کنيم...

انگيزه‌ی حافظ هم کمابيش روشن است: حافظ ميانه‌ی چندانی با بساط و دستگاه‌ی سازمان‌دهی شده‌ی خانقاهی ندارد؛ درست به همين دليل است که صوفی و زاهد در نگاه حافظی بسيار جاها کنار هم واقع می‌شوند (و همين‌جا صوفی خانقاهی ماهانی را «طبيب مدعی» می‌خواند). حافظ غزل‌های بسياری دارد که در آن زاهدانی را که نگاه فقيهانه به دين و به عالم دارند، با عتابی گزنده به تازيانه‌ی نقد می‌گيرد. اين غزل خاص، درست از آن غزل‌هايی است که ابياتی از آن نقد دستگاه‌سازی صوفيانه‌ی خانقاهی است. نقد او هم روشن است: اين معرفتی که فلان صوفی مدعی داشتن آن است، معرفتی مسلم و قطعی و يقينی نيست. معشوق حافظ در پرده است و نقاب از رخ بر نداشته است. اين‌که فلان صوفی با ادعای عارف بودن می‌گويد به معرفت رسيده است و صاحبِ يقين است، چيزی نيست جز ظن و گمان و حکايتی است به تصور!

برای حافظ، حسنِ عاقبت نه در اين است که آدمی متشرع باشد و متعبد و نه موقوف رندی و قلندری. مغزِ حسن عاقبت، عنايت است. آن‌چه جاذبِ عنایت است که اصرار در دين‌ورزی فقيهانه و زاهدانه و حتی عارفانه است و نه بی‌اعتنايی به دين. جای ديگر هم اين مضمون را گفته است: دلا دلالت خيرت کنم به راه نجات . مکن به فسق مباهات و زهد هم مفروش. رهایی آدمی نه در مباهات به فسق است (که اين روزها سکه‌ی بازار اطفال ناپخته‌ی تازه به دوران رسيده‌ی ناگهان‌مغرب‌زمين‌ديده است!) و نه در زهدفروشی است (که اين روزها به نحو مهوعی از در و ديوار سرزمین «اسلامی» ايران فرو می‌بارد!). هيچ کدام از اين‌ها تضمين‌کننده‌ی عنايت نيست. رمز اين رهايی جای ديگری است.
نزد حافظ، برای آن‌ها که اهل رازند و درون پرده‌اند، چه جگرها که خون نمی‌کنند. گويی حافظ، رندانه از ارتفاعی در احوال زاهدان و فاسقان می‌نگرد که چگونه «و کل حزب بما لديهم فرحون»‌اند! آن‌ها که درونِ پرده‌اند، پريشان‌اند؛ حسابِ آن‌که از برون در، مغرور صد فريب شده‌اند و باورشان شده است به تصور که صاحبِ يقين‌اند، خود روشن است:
حالی درون پرده بسی فتنه می‌رود
تا آن زمان که پرده بر افتد چها کنند

سخن به درازا نمی‌کشم. بهتر است اين غزل را با آواز آسمانی شجريان و سنتور زنده‌ياد فرامرز پايور در سه‌گاه بشنويد و ذوقی از شنيدن غزل به اين شيوه ببريد.


Free counter and web stats