« February 2011 | صفحه‌ی اصلی | April 2011 »

بايگانی: March 2011

March 23, 2011

بکوش خواجه و از عشق بی‌نصيب مباش

شجريان ابوعطايی دارد در گلهای تازه - شماره‌ی ۱۰۴ - که با تار فرهنگ شريف روی غزل حافظ می‌خواند. ساعتی پيش فکر می‌کردم چيزی درباره‌ی اين غزل بنويسم، که بسيار می‌‌توان درباره‌ی مضامين‌اش نوشت. اما گفتم ذوق شنيدن موسيقی را فعلاً نباید پای بحث و گفت‌وگو نهاد. گوياترين زبانِ بيان اين غزل را نوازنده و خواننده دارند.

طفيل هستی عشق‌اند آدمی و پری
ارادتی بنما تا سعادتی ببری

می صبوح و شکرخواب صبحدم تا چند
به عذر نيم‌شبی کوش و ناله‌ی سحری

بکوش خواجه و از عشق بی‌نصيب مباش
که بنده را نخرد کس به عيب بی‌هنری

هزار جان گرامی بسوخت زين غيرت
که هر صباح و مسا شمع مجلس دگری

دعای گوشه‌نشينان بلا بگرداند
چرا به گوشه‌ی چشمی به ما نمی‌نگری؟


March 22, 2011

دايره‌ی خودی-بيخودی و رهِ افسانه

مقصود آفرينش شناخت است. شناخت آدمی. منزلت اين طرفه آفريده‌ی نازنین که آفريدگاری می‌تواند و می‌‌داند. اين معنا را در طول تاریخ به هزاران زبان نوشته‌اند، گفته‌اند، سروده‌اند و تصوير کرده‌اند. در قرآن آمده است که «ما خلقت الجن و الانس الا ليعبدون». عارفان حاشيه‌ای تفسیری بر کناره‌ی اين آيه افزوده‌اند که: «ای لیعرفون». يعنی مقصود آفرينش همين شناخت است. عرفان صوفيان و فيلسوفان به عرفانِ عاشقان گره خورد و گفتند که: عاشق شو ار نه روزی کارِ‌ جهان سر آيد / ناخوانده نقش مقصود از کارگاه هستی. يعنی شناخت تبدیل شد به عاشقی. اما در عاشقی هم نکته هم‌چنان شناخت است. در نفس عاشقی – به خودی خود – هيچ منزلتی نيست. عاشقی ابزار است. عشق، خود هدف نيست. عشق، فرض راه است. راهی است برای شناخت. و اين راه – که «طريقی عجب خطرناک است» – از خامان رهزنی می‌کند و در پندار و سودا گمان می‌کنند که همين است که ابتدا و انتهای آفرينش است و ماده و مضمون این گمراهی هم به پهنای تاريخ پيش روی مردم گسترده و فراهم است. نکته‌ی ظريف ماجرا اين است که «حشمتِ‌ اين عشق از فرزانگی است / عشقِ بی‌‌ فرزانگی،‌ ديوانگی است». عشقی که خرد و حکمت را به بهانه‌ی دست‌مالی شده و تکراری تقابل عقل و عشق،‌ فرو می‌گذارد، خود گرفتار تکبری است که لباس فروتنی به تن دارد. از سخن دور نیفتم: عشق هم ابزار شناخت است. شناختِ آدمی؛ با همين مضمونِ فاخرِ «من عرف نفسه فقد عرف ربه» که دريايی است از حکمت. آدمی وقتی خويشتن را بشناسند، کمالِ آدمی را هم می‌تواند در برابر خدای بنهد!

سخن از خودی و بیخودی گفتن آسان نيست. به لفظ و زبان آسان است. می‌توان طوطی‌وار سخن درويشان و بزرگان و عارفان را تکرار کرد و بر ساده‌دلان فسون خواند و دل‌های شيفته را رام کرد. اما مغزِ‌ حکمت در شعر دانستن و شعر خواندن و دلبری کردن نيست. مغز حکمت همين فرزانگی است که بدانی چگونه از خويش عبور کنی و باز به خويش برگردی. بدانی که چگونه خودِ ابليسی را با خودِ خداصفت یکی نگیری. يکی وقتی از خودی می‌گويد، چيزی از غیر ندارد. هر چه می‌گويد همه از خود است و بام تا شام غير از گفته، انديشيده و بافته‌ی خويش چيزی در نظر ندارد. کمالی هم اگر می‌بیند در خود می‌بيند یا در آن‌چه مصدَّق و مؤيَّدِ خودِ اوست. يعنی حتی اگر حکمتی ببيند يا بشنود که با یافته‌های خودش سازگار نباشد، آن را باطل می‌انگارد. تناقض اين قصه هم درست همين‌جاست: بيخودی جايی ممدوح است و جایی مذموم. سکر و صحو و بيهوشی، جايی که ناپختگان راه نرفته منزل دارند، نمايش است و دام بر مرغانِ کم‌هوش نهادن. از آن سو، مقامِ خودی وقتی که با معرفت و حکمت و فرزانگی همراه و هم‌عنان باشد، پهلوی به پهلوی خدايی می‌سايد. این‌جا درست همان‌جايی است که مقام خليفة اللهی آدمی است. درست همان‌جاست که آدمی صاحبِ‌ جام جم است و پير مغان: هم‌او که «به تأييد نظر حل معما می‌کرد» و هم‌او که «گفت خطا بر قلم صنع نرفت»‌ و نظر پاکِ خطاپوش داشت.

اما حکايت اديان و نزاع ملت‌ها و مذاهب همين قصه‌ی ساده‌ی حقيقت در ميان نديدن است. از همين روست که نزاع بر سر دين و آيين و يک کيش و آيين را بر حق دانستن و آداب و مناسک‌اش را متصل و پيوسته به عين حقيقت شمردن و آن را يگانه راه رستگاری دانستن و بس، حکايت از همین نابينايی و تهی‌دستی دارد. اين بيت حافظ، از ابيات شگفت، رندانه و فوق‌العاده «انسانی» اوست:
جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه
چون نديدند حقيقت رهِ‌ افسانه زدند
دین‌فروشی و بهشت‌فروشی، حکایت همين طايفه‌ی معذوری است که حقیقتی نمی‌بینند و نمی‌يابند اما چنان به خود و افسانه‌ی برساخته‌ی خود مشغول‌اند که به خیال‌شان هم گذر نمی‌کند که از اساس چيزی در ميانه نيست و مشغول جنباندن گهواره‌ای خالی هستند. یکی از تعبیرهای «رهِ افسانه زدن» این است که نغمه‌ی افسانه ساز می‌کنند. يعنی رهِ چيزی زدن را به معنای آهنگی ساز کردن اگر بگيريم (این بيت را در نظر داشته باشيد: چه راه می‌زند اين مطرب مقام‌شناس / که در میان غزل قول آشنا آورد)، نتیجه اين می‌شود که: يکی از بیرون در احوال اين ارباب اديان نگاه می‌کند و آن‌ها را معذور می‌دارد که نمی‌دانند و نمی‌بينند و از همین روست که قصه و افسانه می‌سازند و خود مشغولِ افسانه‌های ساخته و بافته‌ی خود می‌شوند.

این بیت حافظ را با خود می‌خوانم:
زاهد شرابِ کوثر و حافظ پیاله خواست
تا در ميانه خواسته‌ی کردگار چيست
و ناگهان شکاف عمیقی گشوده می‌شود ميان «شرابِ کوثر» و «پياله‌»ی حافظی (که به گواهی و شهادت همين بيت، از جنسی است متفاوت با «شراب کوثر» يا احتمالاً باده‌های روحانی). به تأمل که می‌نگری می‌بینی این «زاهد» جايی است در ميانه‌ی همان نزاع هفتاد و دو ملت و آن حافظ جايی نشسته است در مقام ناظر و شاهد اين جنگِ طایفه‌ی معذوران!

بگذريم. اين قصه را پيوند می‌زنم به موسیقی. همين غزل حافظ را با صدای بهشتی شجریان بشنويد. اجرای گلهای تازه‌ی شماره‌ی ۱۶۲ است.

هر وقت خوش که دست دهد مغتنم شمار
کس را وقوف نيست که انجامِ کار چیست


پ. ن. شجریان این آواز ابوعطا را یک بار با تار هوشنگ ظریف در برنامه‌ی گلهای تازه خوانده است و يک بار دیگر هم با تار محمدرضا لطفی خوانده است. هر دو آواز هر يک لطفی دارد! دومی را هم افزودم که حسابی مستفيض شويد در اين «بهار دلکش»!

March 21, 2011

بياييد بياييد به گلزار بگرديم...

اين هديه‌ی نوروزانه‌ی طربستانی ملکوت، آلبوم «شور انگيز» ساخته‌ی استاد حسين عليزاده است با آواز شهرام ناظری. به اعتقاد من اين آلبوم يکی از بهترين آلبوم‌های موسيقی ايرانی است از حيث آهنگسازی. شرح و توضيح زياد هم لازم ندارد. موسیقی شنيدنی است نه وصف‌کردنی. بشنويد و در اين نوروز حظی ببريد از اين ساخته‌‌ی استاد.


چو امکان خلود ای دل در اين فيروزه‌ ايوان نيست...

يکی از حکمت‌های ساده و بليغ نوروز، همين است که «جهان نمی‌پايد»؛ يعنی این عالم با همه‌ی تلخی‌ها و شيرینی‌های‌اش دوام ندارد. يعنی که ستم و بيداد پايدار نخواهد ماند و «جز نکویی اهل کرم نخواهد ماند». قاعده‌ی تاريخ همین است که بيدادگران نه تنها درس و عبرت نمی‌گيرند که درست بر عکس در خيال و گمانِ خود می‌پندارند که عين حقیقت و حقانیت‌اند و هيچ ستمی از دستِ آن‌ها بر کسی نمی‌رود! طبعاً چرخ‌های زمان به آسانی پیکره‌ی همه‌ی سرکشان و مقتدران تاریخ را در هم می‌شکند و از آن‌ها چیزی نمی‌ماند جز قصه و البته لعنتِ ابدی هر که در پی آن‌ها می‌آید. تاريخ و زمان، داورانی سخت‌گیرند و همین داوران سخت‌گیرند که روزنه‌ی امید را می‌گشايند. برای سال تازه، دعا می‌کنم و آرزو می‌کنم که بيخِ درخت بیداد خشک شود و سايه‌ی سبزِ مهربانی، درستی و راستگویی بر سرِ يکايک هم‌وطنان، همراهان و یاران‌ام گسترده‌تر شود. آرزو می‌کنم آن‌ها که در چنگال بيداد اسيرند، زندان‌شان شکسته شود و از زندان برون و درون رهايی يابند. هم‌چنان ايمان دارم که ملت ما لياقتِ بهتر از این و بسی بهتر از این را دارد. سزای درستی و پاکی، شادی است و بخت و اقبال؛ نه خواری ديدن و تحقير شنيدن و استخفاف و بندگی. سزای ما آزادی است و شادی و شادیِ آزادی. اميدوارم این بار آزادی ما با زنجير از راه نرسد.

هديه‌ی طربستانی ملکوت اجرای آواز ماهور بهاريه‌ی حضرت استاد است با همراهی تار داریوش پيرنیاکان و تنبک همايون. ادامه‌‌ی قطعات هم‌نوازی دو عزيز است که امروز ديگر به زبان دیروز با ما سخن نمی‌گويند: ناصر فرهنگ‌فر و پرویز مشکاتيان. غزل آواز بخش اول، از نوروزانه‌ترین غزل‌های حافظ است و غزلی است حکيمانه. سال نودتان خجسته باد.



March 17, 2011

به پيشواز نوروز

از امروز تا فرا رسيدن نوروز دو سه روزی باقی است. حتماً تا آن وقت باز هم اين‌جا چیزهایی خواهم نوشت. حرف بسیار است. آرزو بسیار است. دعا بسیار است. اميد هم هست. امید هم با ما باقی است. همان چیزی که بيدادگران کرانه‌ی تاريخ هميشه کوشش کردند از ما بستانند و نتوانستند، هنوز هست. درباره‌ی اين‌ها وقتی که به لحظه‌ی تحويل سال نزديک‌تر شويم، خواهم نوشت. قطعاتی از آلبوم رباعيات خيام را که شجریان روی آن‌ها آواز خوانده است و با صدای احمد شاملو دکلمه شده‌اند به همراهی آهنگ فریدون شبهازيان، اين‌جا می‌‌آورم. اهل حال و حکمت، حتماً از شنیدن‌شان ذوقی خواهند برد.

این قافله‌ی عمر عجب می‌گذرد
دریاب دمی که با طرب می‌گذرد
ساقی، غمِ فردای حريفان چه خوری
پيش آر پياله را که شب می‌گذرد!


March 16, 2011

وطنی که در جان است نه روی کاغذ!

به چه کسی می‌‌گويند ايرانی؟ واقعاً از خود پرسيده‌ايد؟ ديده‌ايد چقدر طيف پاسخ‌ها مختلف و متفاوت است؟ هويت ايرانی را دقيقاً چه چيزی تعريف می‌کند؟ طيف پاسخ‌ها از «هر کس متولد خاک ايران باشد، ايرانی است» تا «تنها کسی که تابع قوانين و مقررات رسمی و اعلام‌شده‌ی حکومت سياسی وقت ايران باشد، ايرانی است» تغيیر می‌کند. آن‌چه در اين ميانه به سادگی گم می‌شود، انسان است. فکر می‌کنم جایی که انسان بودن آدمی گم می‌شود، ایرانی بودن (يا داشتن هر تابعيت سياسی ديگری) بی‌معناترين و خوارترين صفتی است که می‌توان برای آدمی برشمرد. انسان بودن، غم انسان خوردن، ارج نهادن به کرامت بشر، چيزی نيست که در محدوده‌ی مرزهای جغرافيايی يک کشور و قوانين سياسی‌اش محدود شود. به طريق اولی، جايی که آدمی از انسان بودنِ خود تهی شود، ديگر نه دين و آيین و نه مسلک و گرايش سياسی آدمی با معنا خواهد بود. انسان بودنِ خويش را اگر در پای دين هم قربانی کرد، حال آن دين، هر دينی که می‌خواهد باشد، باز هم به مغاک فرومايه‌گی غلتيده‌ای. برای من يک اصل فربه و بزرگ هست که زيستن مرا معنا می‌کند: آزادی و آزادگی انسان فارغ از هر نوع مرزبندی سياسی، دينی، جغرافيايی و نژادی.

پيش‌تر از اين يک‌بار ديگر شعری را که سايه برای ناظم حکمت گفته بود نقل کرده‌ام. فکر می‌کنم بازخوانی اين شعر هنوز هم برای ما ایرانی‌ها، برای ما «انسان‌»های ايرانی - خصوصاً در ميانه‌ی اين بحران‌هايی که گريبان‌گير ایران است - فوق‌العاده مهم است.

مثل يک بوسه‌ی گرم،
مثل يک غنچه‌ی سرخ،
مثل يک پرچم خونين ظفر،
دلِ افروخته‌ام را به تو می‌بخشم، ناظم حکمت!

و نه تنها دل من،
همه‌جا خانه‌ی توست:
دل هر کودک و زن،
دل هر مرد،
                       دل هر که شناخت
بشری نغمه‌ی اميد تو را
که در آن هر شب و روز
زندگی رنگ دگر، طرح دگر می‌گيرد.


زندگی، زندگی
                   اما نه بدين‌گونه که هست
نه بدين‌گونه تباه
نه بدين‌گونه پليد
نه بدين‌گونه که اکنون به ديار من و توست،
به دياری که فرو می‌شکنند
شبچراغی چو تو گيتی‌افروز
وز سپهر وطنش می‌رانند
اختری چون تو، پيام‌آور روز.

ليک، ناظم حکمت!
آفتابی چون تو
به کجا خواهد رفت
که نباشد وطنش؟
و تو می‌دانی ناظم حکمت!
روی کاغذ زکسي
وطنش را نتوانند گرفت.

آری، ای حکمت: خورشيدِ ِبزرگ!
شرق تا غرب ستايشگر توست.
وز کران تا به کران، گوشِ جهان
پرده‌ی نغمه‌ی جانپرور توست.

جغدها
در شب تب‌زده‌ی ميهن ما،
می‌فشانند به خاک
هر کجا هست چراغی تابان،
و گل غنچه‌ی باغ ما را 
به ستم می‌ريزند
زير پای خوکان.
و به کام خفاش
پرده می‌آويزند
پيش هر اختر پاک
که به جان می‌سوزد،
وين شبستان فروريخته می‌افروزد.

ليک جانداروی شيرين اميد
همچو خونِ خورشيد
می‌تپد در رگ ما
و گل گم‌شده سر می‌کشد از خاکِ شکيب
غنچه می‌آرد بی‌رنگِ فريب
و به ما می‌دهد اين غنچه نويد
از گلِ آبیِ صبح
خفته در بسترِ سرخِ خورشيد.

نغمه‌ی خويش رها کن، حکمت!
تا فروپيچد در گوش جهان
و سرود خود را
چو گل خنده‌ی خورشيد، بپاش
از کران تا به کران!
جغدها، خفاشان
می‌هراسند ز گلبانگ اميد
می‌هراسند زپيغام سحر.

 بسراييم و بخوانيم، رفيق!
نغمه‌ی خون شفق
نغمه‌ی خنده‌ی صبح.
پرده‌ی نغمه‌ی ماست
گوش فردای بزرگ.
و نوابخش سرود دل ماست
لب آينده‌ی پاک.
 
تهران، اسفند ۱۳۳۰

March 13, 2011

چهار آواز اصفهان از شجريان

چهار آواز از شجريان هست که از محبوب‌ترين آوازهای اصفهان است که از شجریان می‌پسندم. جز اين‌که دست‌کم دو آواز اصفهان دیگر هست که سخت به آن‌ها علاقه دارم: یکی آواز اصفهان آلبوم «بت چين» در مجموعه‌ی گلبانگ است و ديگری آواز اصفهان آلبوم «جان عشاق» است (اولی با سنتور زنده‌ياد فرامرز پايور و دومی با پيانوی زنده‌ياد جواد معروفی است).

از این چهار آواز، دو آواز از اجراهای گلهای تازه است. يکی از مجموعه برنامه‌های شاخه گل است و ديگری هم يکی از اجراهای خصوصی با ویولن شاپور نیاکان است. 

شرح و تفصیل نمی‌دهم. گمان می‌کنم برای کسانی که اهل موسیقی ایرانی باشند، این چهار آواز، حتماً شنيدنی و ارزش‌مند خواهند بود.

March 11, 2011

اما اميد همره من ماند...

اين‌که شعر «سنگواره»ی سايه را با اجرای بوسليک بنان، روی غزل شهريار با آهنگ روح‌الله خالقی کنار هم می‌آورم، چندان مناسبت خاصی ندارد. چند روزی است که این شعر را با صدای سايه گوش می‌دهم و قبل يا بعدش صدای بنان همراه‌اش است. اين شعر سايه در «تاسيان» نيست. شعر از کتاب «چند برگ از يلدا»ست. نوعی حکايت حال است.

این ساکت صبور که چون شمع
سر کرده در کنار غم خویش
با این شب دراز و درنگش،
جانش همه فغان و دریغ است.
فریادهاست در دل تنگش.

در خلوت غم‌آور مرجان
بی های‌های گریه شبی نیست 
اما خروش وحشی دریا
گم می کند در این شب طوفان
فریادهای خسته او را.

بس در حصار این شب دلگیر
ماندم نگاه بسته به روزن
همچون گیاهِ رُسته بُنِ چاه
یک یک ستاره‌ها به سر من
چون اشک پر شدند و چکیدند.

نایی نرُست آخر از این چاه
تا ناله‌های من بتواند
روزی به گوش رهگذری گفت.
وز خون تلخ من گل سرخی
در این کویر سوخته نشکفت.

بس آرزو که در دل من مرد
چون عشق‌های دور جوانی
اما امید همره من ماند
با من نشست در پسِ زانو،
تنها گریستیم نهانی!

مرغ قفس اگر چه اسیر است
باز آرزوی پر زدنش هست
اینک ستم! که مرغ هوا را
از یاد رفته است دریغا
رویای آشیانه در ابر!

شب‌ها در انتظار سپیده،
با آتشی که در دل من بود
چون شمع قطره قطره چکیدم.
افسوس! بر دریچه‌ی باد است
فانوس نیمه‌جان امیدم!

بس دیر ماندی، ای نفس صبح!
کاین تشنه‌کام چشمه‌ی خورشید
 در آرزوی لعل شدن مُرد.
و امروز زیر ریزش ایام
خود سنگواره‌ای‌ست ز امّید...

آذر ۱۳۴۱

March 8, 2011

از «انقلاب» و «امام»اش دقيقاً چه باقی مانده است؟

نور ببارد به قبر هانس کريستين اندرسون! قصه‌ی اين نظام پس از رسوايی ۲۲ خرداد ۸۸، فی‌الجمله‌ی قصه‌ی لباسِ تازه‌ی سلطان است. خياطِ تردستی که روان‌شناسی سلطان را خوب می‌دانست، سلطان را برهنه کرد و گفت تنها اهل «بصیرت» می‌توانند لباسِ تازه‌ی سلطان را ببينند. هر کس هم که صدای‌اش بلند شد که ما سلطان را عريان می‌بينيم، يا عوام شد يا در زمره‌ی خواصِ بی‌بصيرتی که سکوت کرده است و زبان به ستايش اين لباس تازه و خلعت زیبنده نگشوده است! لباسِ تازه البته همین فتنه‌ی محموديه بود که از همان روز نخست، باعث شد تَرَک‌ها و شکاف‌های نظام دومینو-وار يکی پس از ديگری آشکار شود و هر یکی مانند درّه‌ای عميق دهان باز کند. اين قصه هم‌چنان ادامه دارد البته.

چیزی که مرا مدتی است به فکر فرو برده است اين است که اين نظام، بنيان‌گذاری داشت و «امام»ی. اين امام، یارانی داشت و خواص و محرمانی که صاحبِ سرّ او بودند و از زمره‌ی وفادارانِ او. اين روزها هر چه به سراپای اين نظام می‌نگرم، همه‌ی ياران آن «امام» به جز البته يک نفر، همگی يا محبوس‌اند، يا محکوم. يا متهم‌اند يا مجرم قلمداد می‌شوند. و طرفه اين است که اکثريت قریب به اتفاق اين «ياران امام» هر وقت زبان به سخن می‌گشايند، از برهنه بودن سلطان به تصريح يا تلويح سخن می‌گويند. ياران امام دو دسته شده‌اند: يک دسته‌ی بزرگ که متهم است به دشمنی با امام و رو گرداندن از مشی و منشِ او و يک دسته‌ی يک‌نفره که گویی خلاصه و زبده‌ی آن امام است! سؤال اين است: چرا نبايد فکر کرد که اتفاقاً آن جمع بزرگ است که هم‌چنان نماينده و ميراث‌دار آن امام است – از جمله همان‌ها که خويشان و نزديکان و رازداران اويند – و درست همان جمع کوچک است که از او رو گردانده‌اند؟ چرا نقيض اين مدعای پرهياهو که اين روزها از رسانه‌های داخلی نظام تبليغ می‌شود درست نباشد؟ واقعاً چه دليل قانع‌کننده و محکمی داريم بر اين‌که سوی رسمی و صاحبِ قدرتِ قصه در راهِ آن امام حرکت می‌کرده باشد و ياران او، امروز خائن به او باشند؟ (دقت کنيد که هیچ کاری نداريم که اساساً کدام يک دارد درست می‌گويد و کدام غلط؛ ممکن است حتی حق با همان يک نفر باشد).

امروز خبری خواندم در بولتن‌نیوز که البته مضمون‌اش تازه نيست و ماه‌هاست که از اين جنس خبرها از محافل امنيتی و در بازجويی‌ها دهان به دهان منتشر می‌شود که دشمنان نظام، برای «ترور» منتقدان و مخالفان نظام برنامه‌ريزی می‌کنند تا چهره‌ی نظام را بد جلوه دهند و نظام را متهم کنند. دو پرسش بزرگ پيش می‌آيد: ۱. اين دشمنان نظام (سيا، موساد، انگليس، امريکا و منافقين و غيره) چرا هميشه منتقدان و مخالفان نظام را از ميان بر می‌دارند و کار نظام را راحت‌تر می‌کنند؟ چرا هيچ وقت سراغِ خود نظام نمی‌روند؟ از مجموع اين سخنانی که محافل امنيتی و اطلاعاتی نظام می‌گويند، آيا نمی‌توان نتيجه گرفت که حالا که سيا و موساد و منافقين، دارند يکی‌يکی موانع اين نظام را از سر راه‌اش حذف می‌کنند (آن هم حذف فيزیکی) – و نظام هم کاملاً از خنثی کردن اين توطئه‌ها عاجز است – آن‌ها متحدان بالفعل همين نظام هستند؟ ۲. اگر نظام می‌داند که سيا، موساد و منافقين تا اين اندازه در کشور رخنه و نفوذ دارند و دستگاه اطلاعاتی کشور در خنثی کردن اقدامات‌شان اين‌قدر فشل و ناتوان است که آن‌ها مثل آب خوردن می‌توانند هر کاری بکنند – مثلاً وارد کهريزک بشوند و جوان‌های مردم را بکشند يا سعيد امامی را اجیر کنند که روشنفکران را قلع و قمع کنند – پس چرا هيچ فکری به حال ترميم و اصلاحِ اين دستگاه امنيتی که نمی‌تواند آبروی نظام را حفظ کند، نمی‌کند؟

اسم ببريم؟ ياران و فرزندان امام: سيد حسن خمينی، اکبر هاشمی رفسنجانی، ميرحسين موسوی، مهدی کروبی، موسوی خوئينی‌ها، موسوی اردبيلی، يوسف صانعی، سيد محمد خاتمی و همه‌ی آدم‌های ریز و درشت ديگری که پیرامون اين آدم‌ها هستند (و این فهرست خیلی بلند است اين روزها و روز به روز هم بلندتر می‌شود). اين‌ها امروز همه مغضوب‌اند و مبغوض. فکر می‌کنید از آن امام چيزی هم باقی مانده این روزها؟

March 7, 2011

آخر قصه کدام است؟

۱. امروز بيش از سه هفته است که مير دلاور و شيخ مبارز جنبش سبز به معنای دقيق کلمه ناپدید شده‌اند. به کار بردن تعبير «حصر» - که در قانون، شريعت و اخلاق ممنوع و مذموم است - درباره‌ی اين اتفاق، تنها تخفیف دادن و غبارآلود کردن فضاست. حتی «حبس» هم که پله‌ای بالاتر از حصر است، هنوز حق مطلب را ادا نمی‌کند. نه تنها سبزها، و نه تنها هر ايرانی منصف، خردمند و مفتخر به انسانيت و آدميت خويش، بلکه هر انسان آزاده‌ای در هر نقطه‌ای از زمين حق دارد بپرسد که سرنوشت اين دو تن و همسران‌شان چی‌ست و چرا بيش از سه هفته است که هيچ کس – از جمله فرزندان و خويشاوندان‌شان – از آن‌ها هيچ خبری ندارد. اين‌که مقامات رسمی جمهوری اسلامی ايران نشانی‌های نادرست می‌دهند و گاهی اظهارات متضاد و متناقضی از آن‌ها صادر می‌شود (سخنگوی قوه‌ی قضا و دادستان رسماً از «حصر» آن‌ها سخن می‌گويد و وزير خارجه می‌‌گويد آزاد هستند و در خانه‌ی خودش و هر جا بخواهند می‌توانند بروند)، همه نشان از بازی پليدی است که دولتيان با قانون، با شريعت و با اخلاق آغاز کرده‌اند. 

عادی‌ترين استنباطی که می‌توان از اين پريشان‌گویی‌ها و از امتناع از شفاف کردن ماجرا داشت، اين است که ربايندگان اين چهار تن، آن‌ها را در شرایطی نگه داشته‌اند برای اعتراف‌گيری يا توبه‌فرمايی. اين ساده‌ترين نتيجه است. گمان نمی‌کنم اين حرکت از روی دستپاچه‌گی يا بی‌جرأتی باشد که اذعان به ربودن يا حبس آن‌ها نکنند. اين کارها بيشتر شبیه وقت‌کشی است و زمان خريدن برای به بار نشستن برنامه‌ی پليدی که تدارک ديده‌اند و اين نظام سابقه‌ی بلند و کارنامه‌ی سياهی در اين ماجراها دارد. کيانوری، طبری و سعيدی سيرجانی از نمونه‌های متقدم این بازی‌اند. زنده‌ياد سعيدی سيرجانی که در برابر «کلفتی دستار و درشتی گفتار» ايستاد و «فرمان آتش» را به دست خود امضاء کرد، عاقبت «تلنگر سفتی» به «روح»اش خورد اما جسم‌اش نابود شد و از دنيا رفت! از اين دست نمونه‌ها زياد است. کم نبوده‌اند کسانی که در حبس تن به اعتراف و توبه نداده‌اند و بسيار هم بوده‌اند که نتوانسته‌اند زندان را بشکنند بلکه زندان آن‌ها را شکسته است.

اين چهار تن روزی از اين حصر و ربايش خارج خواهند شد و آن روز اگر به قدر سرِ سوزنی سخن‌شان متفاوت باشد با روزهای پيش از ناپديد شدن‌شان و بگويند که ما در اين مدت خلوت کرده‌ بوديم و مثلاً رفته بوديم يیلاق (آن هم به همراه همسران‌مان) و ناگهان فهميديم که در اين دو سال اشتباه می‌کرديم و از ملت عذرخواهی می‌کنيم و سخنانی از اين دست، البته مردم ديگر باور نخواهند کرد اما يک جنايت ديگر به سياهه‌ی نامردمی‌ها و رذالت‌های اين دستگاه دروغ و ريا افزوده خواهد شد. تنها نگرانی ما – و اين نگرانی، نگرانی هر انسان آزاده و سالمی است – اين است که در اين روزها با اين چهار تن چه می‌کنند و از آن‌ها چه انتظاری دارند که کمترين تلاشی برای ابهام‌زدایی از حرکت غيرقانونی، غيرشرعی، غیر اخلاقی و ضد-انسانی‌شان نمی‌کنند تا جايی که حتی خروش دردمندانه‌ی مرجعی چون موسوی اردبیلی هم با شلتاق و دريدگی روزنامه‌ی کيهان پاسخ می‌گيرد. آخرِ قصه‌ی اين چهار تن – اين دو زن و دو مرد دلاور – آيينه‌ای خواهد بود از سقوط اخلاقی بيشتر اين دستگاه يا باقی ماندن‌اش در همين رتبه‌ی دنائت.

۲. فردا روز زن است و روز راهپيمايی اعتراضی زنان کشور ما. بگذاريد بی‌تعارف و صريح بگويم که باور عميق من اين است که جنبش سبز بی هيچ شک و شبهه‌ای بر شانه‌های زنان سرزمين ما ايستاده است. اين سخن از جنس اين عبارات رياکارانه و ظاهراً دين‌دارانه نيست که «مرد از دامن زن به معراج می‌رود» که در متن و بطن‌اش حکم رقيت و بندگی زن مستتر است (شرح‌اش را بگذاريد جای ديگری بگويم). مقصود من بسيار صريح‌تر از اين حرف‌هاست. برای اولین بار در طول تاريخ ایران، زنان ما زبان‌آور و دلیر شده‌اند. حتی در دوره‌های پيش‌تر مبارزه‌ی سياسی در ایران، زنان زندانيان سياسی، اعدام‌شدگان سياسی که عمدتاً چپ بودند، اين مايه دليری و فرهيختگی و درخشش ذهن و زبان نداشتند.



 اين ماجرا هم در سيمای زنانِ نام‌آورتری چون زهرا رهنورد، فاطمه کروبی، فخرالسادات محتشمی‌پور و ديگران آشکار است و هم در گفتار و کردار يکايک زنان و دختران کمتر-شناخته‌شده‌ای که هستی‌شان و زندگی‌شان به دستِ غارت نظامی که قانون و اخلاق، شريعت و ايمان، برای‌اش بازيچه‌ی هوس‌های قدرت و استمرار مسند دنيا شده است، به تاراج رفته و می‌رود. امروز در ايرانِ ما، زنان اسم عام مبارزه هستند. هيچ وجهی و ساحتی از جنبشِ ما نيست که زنانِ ما در آن نماينده‌ای نداشته باشند. ملت ما امروز بايد به اين تحول بزرگ سخت مباهات کند که زنانی که تا ديروز هميشه يک گام از مردان عقب‌تر بودند و هميشه در سايه‌ی «رجال» گام بر می‌داشتند، امروز به جايی رسيده‌اند که مردان برای هم‌گامی و همراهی با آن‌ها بايد در تکاپو باشند که مبادا عقب بمانند از صف ايستادگی و مبارزه. امروز زنان ما، نمادِ قامت افراشتنِ نهاد آدمی‌زاد و آزادگی، نجابت و شرفِ انسانی هستند. فردای ايران، بی‌گمان وامدار زنانی است که امروز زخم می‌خورند و هم‌چنان در ميدان می‌ايستند.

March 3, 2011

صالح و طالح به صورت مشتبه

برای اولین بار است اين حال بر من می‌رود. در طول اين دو سال گذشته حتی يک بار چنین اختیار از کف نداده‌ام. حتی یک بار اين اندازه لرزه بر اندام‌‌ام نیفتاده بود. هم‌اکنون مصاحبه‌ی علی اکبر صالحی، وزیر خارجه‌ی تازه خلعت‌يافته‌ی فتنه‌ی محموديه‌ را خواندم و ديدم که می‌گويد: «همانطور که گفتم اطلاعی راجع به این مسئله ندارم. تا آنجا که من می دانم آنها در منازل خود هستند. آنها همیشه از جایی به جای دیگر می روند و آزاد بوده اند که خانواده و بستگانشان را ملاقات کنند. بنابراین، ممکن است آنها به میل و تصمیم خود درحال حاضر در خانه خود نباشند». از اين‌که تا هم‌اکنون برای علی اکبر صالحی در ذهن و خيال‌ام شخصيتی و منزلت و شرافتی قايل بودم، سخت نادم‌ام و استغفار می‌کنم! از اين‌که در خيال‌ام سر مويی برای او احترام قایل بودم و او را دولتمردی صالح و سالم می‌دانستم شرمسارم و واژه پیدا نمی‌کنم برای توصیف و انعکاس اين مايه از بی‌شرمی‌، رذالت و شناعت. توقع‌ام این بود که او يا سکوت می‌کرد يا از پاسخ طفره می‌رفت نه این‌که این اندازه وقاحت و بی‌شرمی در کار کند!

نفرین بر شما باد که تار و پود وجودتان با دروغ و نامردمی و ريا آمیخته است. خدای از تقصير من درگذرد که زبان‌ام را آلوده‌ی تلخی لعنت بر شمايان می‌کنم! حیف بر علی اکبر صالحی که ناگهان چنین در چشمان من شکست و خرد و خوار و خفیف شد (این‌جا را بخوانيد تا بفهميد چرا می‌‌گويم حيف). امروز گويی روز ديده گشودن بود برای من. وصف اين لحظه را همین بيت مثنوی مولوی آورده است:
صالح و طالح به صورت مشتبه
دیده بگشا بو که گردی منتبه

ايمان و تقوا از این‌که نام‌شان کنار شما بی‌شرمانِ دین به دنیا فروخته بيايد بر خود می‌لرزند. ننگ بر شما که خدا را هم با لوث دروغ‌های متعفن خود آلوده‌ايد! حيف بر من که هنوز مؤمنانه باور داشتم که می‌توانيد به انسانيت خود باز گرديد و اندکی از کرامت انسانی‌تان را در ميانه‌ی اين همه ظلمت زنده کنید! حیف بر من و حیف بر شما! حيف بر شما آقای علی اکبر صالحی! دولت دنیا به همین می‌ارزيد؟ ارزش‌اش را داشت که نفرين برای خودتان بخرید و پيش وجدان و آگاهی ملتی شرمسار شويد؟

از موسی صدر تا موسوی که امروز صدر مبارزه است

ديروز يادداشت درخشانی را در وب‌سايت جرس خواندم درباره‌ی حصر موسوی که از قصه‌ی امام موسی صدر الهام گرفته بود – آن هم در شرايطی که ليبی، کشور محل ربوده شدن امام موسی صدر در تلاطم و بحران سياسی است. اين يادداشت (خطای رهبران متفرعن در فهم طریقت «موسوی»: از امام موسی صدر تا میر حسین موسوی) طولانی است اما گمان می‌کنم در شرایط فعلی ما هر کس که دل در گرو آزادی ايران و عزت و افتخار ملت ما دارد، حتماً بايد چند بار این مقاله را بخواند و مضمون و معنای مندرج در آن را به گوش جان بنيوشد.

الهام گرفتن از قصه‌ی امام موسی صدر و آموزه‌های او و ميراث او – چه او در قيد حيات باشد و چه نباشد – ما را به نکته‌ی ساده‌ای می‌رساند: به جای گريستن بر حسين و عزاداری کردن بر او، بايد بیاموزیم که مانند حسين باشيم و هم‌چون او آزادوار در برابر ستم بايستيم و بياموزيم که به هيچ آيه وافسونی و به بهانه‌ی هيچ نامی نبايد از حق‌جويی و حق‌طلبی عقب‌نشينی کرد.

می‌فهمم که اين روزها، برای کسانی که اميد به زنده بودن امام موسی صدر – در قالب جسمانی – دارند چشم‌انداز سقوط ديکتاتور ليبی آرزويی را برای واقعی بودن احتمال حيات جسمانی او زنده می‌کند. اما، من هميشه موسی صدر را زنده می‌ديده‌ام و می‌بينيم. این جسم و جسد و قالب موسی صدر نيست که برای ما مهم است. روح و انديشه و خلاقيت و درخشش ذهنی او و آزادگی‌اش برای ما مهم‌تر و اساسی‌تر است. بايد بينديشيم که اگر موسی صدر هم‌اکنون در ميان ما می‌بود، چه می‌کرد؟ آیا او در برابر آن‌چه امروز بر مردم ما و بر آزادگی و بر انسانيت و بر دين رسول خدا می‌رود سکوت می‌کرد و به چيزی ديگر می‌پرداخت؟ آيا او در برابر قصه‌ای که بر خود موسی صدر رفته است و اکنون بر موسوی و کروبی و همسران‌شان رفته است، سکوت می‌کرد؟ فکر می‌کنم اگر قصه‌ی ربوده شدن صدر مهم است – که هست – حتماً قصه‌ی ربوده شدن موسوی اهميتی صد چندان دارد و حساسيت نشان دادن به آن و جوش و خروش نشان دادن بر اين ظلم عيان و آشکار و این حق‌کشی و بيدادگری عريان، ده‌ها برابر مهم‌تر از حساسيت نشان دادن به قصه‌ی ربوده شدن امام موسی صدر است. اتفاقاً واکنش نشان دادن به این رخداد که پيش چشمِ ماست، الزام اخلاقی بيشتری برای ما دارد. قصه، همان قصه‌ی حسین است که طایفه‌ای بر کشته شدن او در کربلا بگريند اما عاشورايی که در این دو سال گذشته هر روز و هر ساعت پیش چشمِ ما تکرار و زنده می‌شود، کمترین تکانی به آن‌ها نمی‌دهد.

آن‌چه که باید به آن حساسيت نشان داد، نه شخص موسی صدر است و نه شخص ميرحسين موسوی. قصه چيزی است فراتر از اين اشخاص. هم موسی صدر و هم میرحسین موسوی با شخص‌پرستی مشکل داشتند و دارند. اين دو نمادهایی هستند برای مبارزه با ستم. موسی و موسوی، اسم عامِ ايستادگی در برابر فرعون‌اند. وظيفه‌ی انسانی و اخلاقی ما دقیقاً اين است که فرعون زمانِ خود را درست شناسايی کنيم و در برابر او سکوت نکنيم. و گرنه می‌توان عاشقانه هم برای موسی صدر و هم برای موسوی مرثيه خواند و گریه و زاری کرد. از گريستن و اندوه خوردن چه سود؟ آن‌چه پيش روی ما زنده است و مهم، همين ذبح تدريجی آزادی و عدالت و به خواری و ذلت کشیدن قانون و شریعت است که مهم‌ترین و برجسته‌ترين تجلی‌گاه‌اش همين حبس و حصر نامشروع، غیرقانونی و ضد-اخلاقی موسوی، کروبی و همسران‌شان است.

امام موسی صدر در زمان ما، در انديشه و در وجود و هستی مردمی که يکايک‌شان تکثير ميرحسين موسوی‌اند، حلول کرده است. امام موسی صدر چه در قالب انسانی و جسمانی زنده باشد و چه از حبس خاک رهيده باشد، انديشه‌اش هم‌چنان پرفروغ است و انديشه‌ی او ما را به ايستادگی و مقاومت و حساسيت داشتن به مقتضيات زمان‌مان فرا می‌خواند. مراقب باشيم که خداوندان زور و ستم و سلاطين دروغ و فريب، موسی صدر را برای پوشاندن جنايت‌ها و بيدادشان دستاویز نکنند. کياست و فطانت مؤمنانه در چنين ایامی است که به کار می‌آيد.

مرتبط: نامه‌های فرزندان موسوی و رهنورد

March 2, 2011

رهزن دهر؛ کيميای زمان

همیشه کسانی که در قدرت هستند، از یک پهلوان شکست‌ناپذیر و مدعی بلامنازع غافل‌اند. آن‌ها به هر حیله و شيوه‌ای که در تحکیم، استمرار و استقرار قدرت‌شان بکوشند، ناگزیر روزی دير يا زود سر در برابر اين پهلوان خم می‌کنند. اين شهسوار میدان نبرد، زمان است. همين‌که نامِ روزگار، زمانه و فلک هم به خود گرفته است؛ يا «دهر».

اين زمانه، همان است که عزت می‌دهد و ذلت می‌دهد. همين دهر است و شايد حکمت آن روايت در همين است که می‌گويد: و لا تسبوا الدهر! همين زمانه، کارگهی دارد شگفت که اگر اندکی با فاصله به حاصلِ کارگه‌اش نگاه کنی و اهل عبرت و اعتبار هم باشی، ناگزير بر خود می‌لرزی از مهابت داوری‌اش و از سخت‌گيری قضاوت‌اش. اين‌که شاعر می‌گويد:
عنکبوت زمانه تا چه تنيد
که عقابی شکسته‌ی مگسی است

اشاره به همين معنا دارد. ولی همين زمانه، همين دهر، هميشه تيرش کارگر در همه جا نيست. اين کماندارِ راه، علی‌الاغلب و غالباً بلااستثناء اهل قدرت را شکار می‌کند. پادشاهی، سلطانی، زورمداری و قدرت‌مندی نيست که از کمين اين پهلوان طرفه جان به در برده باشد! زمانه، هر کسی را از مسند قدرت به زیر می‌کشد بی هيچ تبعيضی (آن مسندنشين از اوليا باشد يا اشقيا فرقی نمی‌کند)! تير زمانه البته به آستانِ بلند عشق است که نمی‌رسد. دليل‌اش هم ساده است: در قدرت، مدار قدرت‌مداری بر خويشتن و اثبات خود و برتری نفس، استعلاء و فرعونيت است و درعشق، مدار بازی بر ترکِ خويشتن است و بر رها کردنِ خودبينی. اين فرق فارق عشق است و قدرت؛ يکی ظاهرش خاکساری است اما صورت درونی‌اش عين عزت است و ديگری ظاهرش کامکاری و اورنگ‌نشينی است اما باطن و عاقبت‌اش فرو افتادن از مسند قدرت است: نردبانی است که هر چه از او بالاتر بروی، هنگام فرو افتادن، استخوان‌ات سخت‌تر خواهد شکست!

اين قصه را گفتم برای احوال روزگار ما. اين تسلی نيست که به يکديگر بگويیم صبر داشته باشيم و استقامت؛ اين عين حکمت است. اين سنت الاهی، يا سنت زمان، يا سنت تاريخ است (هر چه می‌‌خواهيد بناميدش) که «کام‌بخشی گردون عمر در عوض دارد». آن‌که دو روزی بر این مسند تکيه می‌زند، تنها به دادگری و پرهيز از ستم‌گستری و خونِ خلق ريختن می‌تواند عاقبتِ خود را از نفرين و لعنت ابدی برهاند و گرنه فرو افتادن از اين نردبان و زمين‌گير شدن در برابر تيرانداز زمانه، سرنوشتی محتوم و قطعی است. گمان می‌کنيد آن‌ها که امروز زمام امور را در کشور ما به دست دارند و کليدهای زندان را در مشت می‌فشارند و مردم ما را لگدکوب ستم می‌کنند – و تازه نمايش مظلوميت هم می‌دهند و بی‌شرمانه اصطلاح جعلی «ديکتاتوری اقليت» را نعلی وارونه کرده‌اند و دل‌های ساده و خام را به آن صيد می‌کنند – هرگز از اين گردش روزگار درس می‌گیرند؟ تاريخ نشان داده است که مستبدان، کمتر زبانِ خوش مردم را می‌فهمند و تنها به زبانِ ناخوش و درشتِ روزگار رام می‌شوند!

اين آيه‌ی سوره‌ی قصص، آيه‌ای است تکان‌دهنده: «وَنُرِيدُ أَن نَّمُنَّ عَلَى الَّذِينَ اسْتُضْعِفُوا فِي الْأَرْضِ وَنَجْعَلَهُمْ أَئِمَّةً وَنَجْعَلَهُمُ الْوَارِثِينَ» و عجيب است که ارباب قدرت – خصوصاً آن‌ها که در زیّ دين‌اند و رياکارانه در کسوت متولی و مدافع شريعت – خوش‌خيالانه از مضمون مهيب اين آيه غافل‌اند: خود را – که کليد زندان به دست دارند و ابزار سرکوب و قتل و غارت مهيا – هم‌ردیف «مستضعفان» می‌نشانند و هرگز گمان نمی‌برند و درست از همان لحظه‌ای که بر مسند قدرت می‌نشينند تا زمانی که از مستند فرود بيايند در مظان اتهام دايمی هستند!

حافظ به اين ابيات حکيمانه‌ترين نکته‌ی تاريخ سياست ما را رقم زده است: شما نمی‌پاييد و اين ما هستيم که باقی خواهيم ماند؛ ما که دست‌مان تهی اما دل‌مان درياست! اين ابيات خطاب به همه‌ی آدميان است اما برای هر کس پيامی دارد. کاش مستبدان زمانه‌ی ما و فرعونيانی که زمام امور را امروز در کشور ما به دست گرفته‌اند و در استخفاف مردمان می‌کوشند به شنيدن اين‌ها تکانی بخورند و بدانند که ملک اين عالم، جاويد نيست و اين سلطنت و ولايت امکان خلود ندارد!

باغبانا ز خزان بی‌خبرت می‌بينم
آه از آن روز که بادت گلِ رعنا ببرد
رهزن دهر نخفته است، مشو ايمن از او
اگر امروز نبرده است که فردا ببرد!


از حصر تا حبس – حاشيه‌های يک رسوايی حکومتی

در قضيه‌ی ابتدا حصر و سپس بنا به تواتر حبسِ موسوی و کروبی و همسران‌شان، این‌که اين رفتار پرابهام، از موضع استغنا و ترفع حکومت که کوشش می‌کند وضعيت را در حالت تعلیق نگه دارد، نقض قانون، شریعت و حقوق انسانی است، نکته‌ای است اظهر من الشمس. در اين نکته نه تردیدی هست و نه هيچ صاحبِ‌ خردی در تشخيص سردرگمی حکومت و چه بسا هراس‌اش ترديد دارد. حتی اگر از موضع حکومت هم به ماجرا بنگریم، کل قصه تبديل به معضلی شده است که گرهِ زمانی-شايد-به‌دست-گشودنی را اکنون به هيچ دندانی نمی‌توان گشود! دو رهبر معترض به رفتاری خلاف قانون حاکمیت ايران ناگهان ناپديد شده‌اند و خانواده‌های‌شان هيچ خبری از آن‌ها ندارند و حاکمیت با خیال آسوده هم‌چنان مشغول تکذیب است که «هيچ اتفاقی نیفتاده است». قرائن چیز ديگری می‌گويند: درست بعد از راهپيمایی ۲۵ بهمن، احمد جنتی برای آن‌ها خط و نشان می‌کشد و مضمون روشن و صريح آن چيزی را که بلافاصله بعدش اتفاق می‌افتد، تقریر می‌کند آن هم از تریبون نماز جمعه. یعنی که نسخه را ايشان قبلاً پيچیده است. همین نسخه‌پيچی تا همين‌جا مستلزم دخالت يک فرد غیرمسؤول که در مقام قضايی نيست، در امور قضاست. قضيه در همين حد هم متوقف نمی‌ماند و اساس توصيه‌ی کسی که قاعدتاً باید در جايگاه دفاع از قانون و مطابقت آن با شرع باشد، چيزی است شبيه لگد زدن زیر میز کافه که بزنید، بدريد، بکشيد و ببريد تا صدای‌شان بريده شود!

مقدمه‌ی قبلی اين معضل نظام که روز به روز بر ابعاد رسواکننده‌ی آن افزوده می‌شود، مدتی پيش‌تر از زبان رييس قوه‌ی قضای نظام صادر شد – که اینک تبدیل به پياده‌نظام قوه‌ی غزا و دستگاه امنيت‌ربايی از شهروندان شده است، چنان‌که از فلتات زبانی و لغزش‌های فرويدی شيخ حیدر مصلحی بر می‌آید که می‌گفت «ما به عنوان دستگاه قضايی». آقای صادق لاريجانی - در برابر اعتراض حزبِ لايیان ولایت - گفته بود که نمی‌توانند بدون اذن رهبر کشور حتی به سران مخالفان دست بزنند. او مسؤولیت تصمیم نهایی هر اقدامی را عليه موسوی و کروبی به عهده‌ی رهبر نهاد. دیگر چه تصریحی از اين بليغ‌تر می‌خواهيم بر اين‌که کانون تصمیم‌گيری جايی است بالاتر از نهادهای قضايی و اجرايی؟

اما طنز ماجرا اين است که درست بعد از علنی شدن تبدیل حصر به حبس، بازوی رسانه‌ای سرکوب، يعنی فارس‌نيوز، خبر را تکذيب می‌کند و می‌گويد همه چیز به همان منوال سابق است و تفصيل مجمل‌اش در بيان محسنی اژه‌ای صادر می‌شود که نظام آن‌ها را در «حصر» کرده است. و البته باز هم او توضیح نمی‌دهد که مطابق چه قانونی و با رعایت کدام موازين حقوقی می‌شود کسی را در «حصر» نهاد. اما چه باک، قدرت است و امتیازهايی که به صاحب قدرت در مقام سخن گفتن، ادعا کردن و عمل کردن می‌دهد! پس می‌رسيم به پرده‌های بعدی نمايش.

رامين مهمان‌پرست می‌گويد: «هیچ کشوری اجازه مداخله در امور داخلی کشور ما را ندارد و نخواهد داشت. مسائلی که مربوط به افراد مطرح می‌شود در چارچوب حقوقی و توسط مقامات قضایی رسیدگی خواهد شد». و هم‌چنين گفته است که: «مسايل مربوط به داخل کشور ما مسأله‌ای کاملاً داخلی». اين عبارات سخنگوی دستگاه ديپلماسی – که وزیرش هم دسته‌گلی تازه به آب داده است – بيشتر به هزل و هجو شبيه است. پرسش‌ها این‌هاست: ۱. اين چارچوب‌های «حقوقی» که ايشان می‌فرمایند کدام‌اند؟ و اگر واقعاً چارچوبی حقوقی وجود دارد چرا اين نظام از تصریح به آن و تبيين و تشريح اين چارچوب‌های حقوقی هراس دارد و نمی‌آيد از همين رسانه‌های در اختیار خودش همین موازين را توضيح بدهد تا خاطر ملتی آسوده شود که کارشان قانونی بوده است؟ اصلاً چه نیازی به این همه ابهام و تعلیق؟ ۲. اگر مداخله در امور کشوری دیگر نادرست است، طبعاً تمام حرف‌هایی که همين آقای مهمان‌پرست درباره‌ی مثلاً مصر يا تونس گفته است به همان اندازه گستاخی است! شما که طاقت شنيدن همين حرف‌ها را در برابر خودتان ندارید، چرا زبان‌تان را بر کشورهای ديگر دراز می‌کنيد؟ ۳. مسأله‌ی انسان‌ها و حقوقی که از آن‌ها ضايع می‌شود و نقض قوانين مصرح کشور و عبور از موازین شريعت و احکام همين دینی که ظاهراً آقايان به آن معتقدند، مسأله‌ای نيست که قيد مرزهای سياسی و جغرافيایی کشور آن‌ها را معطل و معلق کند. به همین دليل ساده، هر انسانی در هر نقطه‌ای از کره‌ی زمین می‌تواند رياکاری و وقاحت اين نظام را به روی‌اش بکشد و نیازمند هیچ اجازه و صواب‌دیدی از سوی سخنگوی وزارت خارجه یا هيچ وزارت ديگری يا هيچ رييس يا کارمندی در اين نظام نیست.

پاره‌ی شرم‌آورتر ماجرا کوشش مذبوحانه‌ی آقای صالحی است. گمان من اين است که ایشان يکی از محترم‌ترین، فرهيخته‌ترين و صالح‌ترين دولتمردانی است که جمهوری اسلامی در تاریخ خود داشته است. اما چرا کسی با چنين پایگاهی باید سخنانی بگويد این اندازه ناپخته و نسنجیده؟ ايشان در پاسخ سؤالی درباره‌ی زندانی بودن موسوی و کروبی فرموده است: چنین موضوعی صحت ندارد و آقایان موسوی و کروبی آزاد هستند! بارک‌الله آقای صالحی! خوب لابد همين ساعتی پيش همه این آقايان را دیده‌اند که از خريد روزانه‌شان بر می‌گشته‌اند منزل! ديگر برای زندانی کردن يک فرد دقیقاً‌ چه کارهایی باید کرد تا آن کار واقعاً متصف به صفت حبس شود؟! اگر سخن آقای وزير درست است، چرا نظام از این‌که حتی فرزندان‌شان با آن‌ها تماس بگيرند، هراس دارد و جرأت ندارد اجازه‌ی تماس با آن‌ها را فراهم کند؟ البته ايشان لابد دقت دارند که تعریف زندان، دقیقاً همين مواردی است که بر شمرديم؛ يعنی توصيف يکایک واقعیت‌های ماجرا تا همین الآن مترادف است با «زندانی بودن» آن‌ها! آقای صالحی تا کی خواهد توانست این بازی دیپلماتیک را با زبان انجام دهد و از پاسخ‌ها طفره برود؟ ايشان در برابر ملت هم همين پاسخ‌ها را خواهد داشت؟

از روز ۲۵ بهمن به بعد، هر برگی که اين نظام بازی می‌کند، مانند روضه‌ی فاش خواندن است. ذهن مخاطب داخلی و خارجی به طور طبیعی بعد از نزديک به دو سال، به ابزارهایی برای رمزگشايی از زبان و کلمات مبهم و چندپهلوی اين مسؤولان متزلزل نظام مجهز شده‌ است: این نظام به زبان بی‌زبانی به ما می‌گوید که رهبران اين جنبش را در حبس خواهد کرد ولی جسارت و جرأت اعتراف به این کار را ندارد، دقیقاً به همان دلیلی که قتل‌های زنجيره‌ای رخ داد و هرگز نظام مسؤوليت اين جنايت را به دوش نکشيد و درست به همان دلیل که سعيدی سيرجانی کشته شد و نظام مسؤولیت‌اش را به عهده نگرفت و باز هم دقیقاً به همان دلیل که کهريزک رخ داد ولی نظام حاضر نشد خودش مسؤولیت‌اش را به دوش بکشد يا توضيح بدهد که کجا قصور کرده است و کجا کج قدم برداشته است که اين فاجعه‌ها به دفعات و کرات در اين نظام تکرار می‌شود. نکته يک مسأله‌ی روان‌شناختی ساده است: کانونی در نظام کارهايی می‌کند که در خفا از اعماق ضمير خواهان رخ دادن آن‌هاست ولی هرگز جسارت آن را ندارد که آشکارا مسؤولیت‌اش را بپذیرد و بگويد این من بودم که همه‌ی این کارها را کرده‌ام! و ريشه‌ی همه‌ی اين رسوايی‌ها در همین‌جاست که نظام ضعيف‌کش است و هنگام دراز کردن دست تعدی و تطاول بر آن‌ها که در مقام قدرت نيستند، جرأت این را هم ندارد که بگويد اين همه افعال قبيح از خودش سر زده است.

March 1, 2011

تأملات زودهنگام و چشم‌انداز دور تازه‌ی اعتراض‌ها

قاعده اين است: رسانه‌ای مستقل و آزاد که در جهت منافع قدرت مسلط سياسی حرکت نکند وجود ندارد. هر خبری که از هر جايی می‌رسد، به تعبیر دقیق، خبری «قاچاقی» است! در هيچ يک از اعتراض‌هايی که پس از انتخابات رخ داد، نه پيش از اعتراض‌ها و نه در ساعت‌های اوليه، هيچ کس تصور دقیق و روشنی از اين‌که چه اتفاقی ممکن است بيفتد، نداشت. حتی تظاهرات میلیونی ۲۵ خرداد چيزی که دور از انتظار حتی رهبران جنبش بود. اعتراض‌ها یک خصلت مهم و ارگانيک پيدا کرده‌اند: آن‌ها در متن واقعه و در بطن جريان‌ها شکل می‌گيرند و جهت‌شان را خودشان در لحظه معين می‌کنند.

با این مقدمه و حتی با توجه به بعضی از گزارش‌هایی که از حضور گسترده‌ی مردم در اعتراض‌های امروز می‌شنوم و می‌خوانم – که بعضی می‌گويند جمعيت از ۲۵ بهمن بيشتر بوده است – فکر می‌کنم که کليد دور تازه‌ای از اعتراض‌ها زده شده است و شالوده‌ی مقاومتی طولانی ريخته شده است. امروز نه قرار بوده است و نه قرار هست که روز آخر اين جنبش باشد. حاکميتی که نزديک به دو سال پس از انتخابات – و سال‌هايی طولانی پیش از آن – رفتاری فرعون‌وار داشته است و چنان در خیره‌سری و بی‌خردی سخت‌سر شده است که حتی به منافعِ خودش هم نمی‌انديشد، بعید است به اين سادگی در برابر خواسته‌ی مردمی که مثل او نمی‌انديشند، عقب‌نشينی کند. ارزيابی من دست کم اين است. اين بساط زبان گفت‌وگو را نمی‌فهمد و روز به روز تمام روزنه‌ها و پنجره‌های سخن را می‌بندد و زبانی جز زبان خودش برای‌اش بی‌معناست. در نتيجه، «امروز نه آغاز و نه انجام جهان است». امروز تنها يک قطعه از پازل بزرگ جنبش سبز است و روزهای بسيار ديگری هم از راه خواهند آمد که آرام‌آرام پرده از عزم و اراده‌ی مردم برخواهد داشت.

من هم‌چنان به صبر و استقامت مردم ايمان دارم و هرگز از پست و بلند اين راه دلسرد نمی‌شوم:
به شاهراه طلب نيست بيم گمراهی
که راه با قدم رهنورد می‌آيد

اعتراض‌های تازه فصل جديدی در تاريخ جنبش سبز باز کرده است. نکته‌ی مهم اين است که فرسايش و ریزش بر خلاف تبليغات گسترده و زهرآگين حکومتی، بيشتر در آن سوی خاکريز جنگ حکومت، پشت سيم‌های خارداری که برای حفاظت قدرت‌شان کشيده‌اند و داخل اردوی از هم گسيخته و آشفته‌شان رخ می‌دهد.
Free counter and web stats