« December 2010 | صفحه‌ی اصلی | February 2011 »

بايگانی: January 2011

January 31, 2011

چراغی بايد افروخت

برای همه‌ی دوستان و ياران نازنين‌ام که این روزها زخم‌ها از بيداد به جان دارند

آن‌ها که زخم اين بساط دروغ و بیداد در استخوان‌شان نشسته است و احوال اين روزهای ايران را دیده‌اند، حتماً نيازی ندارند که کسی برای‌شان وصف اين تنوره کشيدنِ حيرت‌آور پليدی و اهریمن‌خویی بی‌سابقه را بازگو کند. هر چه اين روزها رسانه‌های فتنه‌ی دولت محموديه را بیشتر می‌خوانم، بيشتر به اين نکته می‌رسم که چه بسا ملت ایران هرگز چنین روزگاری را به ياد نداشته باشد و هرگز اين مايه تيرگی و تباهی را به چشم ندیده باشد. به این‌ها بیفزاييد عمق توحشی که اين روزها اگر چه آشکار نمی‌شود و شکارِ دوربین‌های رسانه‌ای و قلم‌های افشاگر نيست، اما هست و کم‌تر از پيش هم نيست. اين قصه‌، قصه‌ی تازه‌ای نيست که کانون‌هايی در حکومت فعلی ايران می‌کشند و کشته را مجازات می‌کنند؛ دروغ می‌گويند و لاف پاکی و راستی می‌زنند؛ از کلام و کردارشان نفرت و خشونت فوران می‌زند، اما نمايش لطافت و رأفت می‌دهند؛ دم از اخلاق می‌زنند اما چيزی جز شلتاق در چنته ندارند. اين قصه‌ها، تازه نيست و همگی آزادی‌خواهان و عدالت‌جویانی که خردشان و روان‌شان از تلبيس ابليسی به رنج است، اين تلخی آشنا را در بن دندان‌شان دارند. اما چه باید کرد؟

درست از روزهای پيش از بالا گرفتنِ شعله‌ی فتنه‌ی محموديه، هر روز و هر ساعت نگران اين بوده‌ام و هم‌چنان هستم که چگونه می‌توان به نبرد تباهی رفت و چگونه می‌توان با دروغ و ریا و شيطان‌صفتی پنجه زد اما آلوده‌ی آن نشد. اين پرسش را با بسيار کسان از اهل تجربه در میان نهاده‌ام. این سخن را از حکیمان پرسيده‌ام، از کسانی که چون جان عزیزند و خلاصه‌ای از دهه‌ها تجربه‌ی درد و دشواری‌اند. پاسخ ساده است: ايمان باید و اميد. نبايد چندان چشم در چشمِ مغاک بدوزيم که خود روزی به مانندِ آن شويم. می‌شود هر روز جريده‌های بی‌حیايی چون فارس‌نيوز،‌ رجانيوز و کيهان را خواند و دید. می‌شود هر روز تراوشاتِ ذهن‌های بيمار و اسیر سوءظن و بدگمانی‌های مزمن سياسی و اعتقادی را خواند و بر این مايه از جهالت اندوه خورد یا حتی به خشم آمد. پرسش اين است که اگر روزی در چنگال این نابخردان افتادی و جایی گرفتار زورگویی و ارعاب و تهديد اين فرومايه‌گانی شدی که تنها هنگام اتکای به قدرت نظامی و امنيتی و مالی، زبان‌شان دراز است و مار و اژدهای‌اند اما در فراق قدرت و سياست مانند موری ضعيف و حقیر، چه می‌توان کرد و چه بايد کرد؟

استوار ماندن و قامت افراشتن کار آسانی نيست. همه اين گنجايش را ندارند که در اين دشواری‌ها جان‌شان را در تن خلاصه کنند و ايمانی به صلابت کوه در برابر دروغ و ارعاب اين‌ها بنشانند. پرورده شدن، صيقل خوردن و الماس شدن، رياضت می‌طلبد. اين کار همه نيست. اما من ايمان دارم، باور دارم که در آدمی، در همين آفريده‌ی عزيز و شریف، مایه‌ای هست و شعله‌ای هست که هر ظلمتی را می‌تواند خاموش کرد. و پاسخ اين پرسش به گمان من يک کار ساده و دشوار است: در تاریکی‌ها بايد چراغی افروخت. مردمی کردن يعنی همين‌که اجازه ندهی حاکميت زور و قدرت سیاست و دروغ، انسانيت و وفا را از تو بستاند. يعنی اين‌که در برابر این سيلاب بلا و فتنه‌انگیزی دروغ و رستاخيز ديوان، آدمی‌وار بايستی و گوهر بشريت‌ات را، وفا را، مهر را و راستی را سخت در سینه بفشاری. می‌توان اين هستی را سپر کرد برای صیانت از بشریت خود. آدمی گرامی است و مکرم. «آن‌قدر زیباست اين بی‌بازگشت / کز برای‌اش می‌توان از جان گذشت». هر روز فکر می‌کنم که باید پيوسته چراغی بيفروزيم. هر روز بايد آتش اميد را تازه کنيم و بدانيم که اين آتش یزدانی را نباید گذاشت تا از دمِ دیوان تيره شود:
تیره شد آتشِ یزدانی ما از دَمِ ديو
گر چه در چشم خود انداخته دود ای ساقی

آن‌که در خاموش کردن اين آتش می‌‌کوشد، دود در چشمِ خود می‌اندازد و نفسِ خود را تنگ می‌کند. تقدير آتش سوختن است و افروختن. بايد با تمام یارانِ دلنواز و نازنینی که اين روزها خسته‌اند و رنج‌کشيده و زخم‌خورده از بیداد، اين دوبيتی سايه را زمزمه کرد:
ای آتش افسرده‌ی افروختنی
ای گنج هدرگشته‌ی اندوختنی
ما عشق و وفا را ز تو آموخته‌ايم
ای زندگی و مرگِ تو آموختنی

ما از نژاد آتش هستيم. آتش را با تاريکی و دخمه‌های خفاشان ميانه‌ای نيست. صبر کنيد. صبر کنیم. تسليم آدمی‌ستيزی این بيدادگران نباید شد. آتش ما، اين ظلمت را خواهد زدود:
از آن به دير مغانم عزيز می‌دارند
که آتشی که نمیرد هميشه در دلِ ماست

January 30, 2011

حکومت نظامی و تظاهرات: مورد مصر و ايران

مصری‌ها چند روز است قوانین حکومت نظامی را رسماً زير پا گذاشته‌اند و کمترین اعتنایی به مقررات حکومت نظامی نکرده‌اند. علاوه بر این مصری‌ها از همان ابتدای مقاومت‌شان در خیابان‌ها بوده‌اند و از حق اعتراض و تظاهرات مدنی‌شان استفاده کرده‌اند. دولت مصر هم هرگز به اين‌ها نگفته است که شما برای تظاهرات‌تان نیازی به «مجوز» دارید.

اما ایران چه؟ نخست اين‌که در ماجراهای انتخابات هرگز در ایران رسماً اعلام «حکومت نظامی» نشد ولی در عمل چیزی که رخ داد به مراتب هول‌ناک‌تر از هر حکومت نظامی بود: سيطره و غلبه‌ی نیروهای امنيتی و نظامی و دستگیری‌ها، اعتراف‌گیری‌ها، دادگاه به پا کردن‌ها و شکنجه‌های هول‌ناک بخشی جدایی‌ناپذیر از واکنش حکومت بود. در قانون اساسی فعلی جمهوری اسلامی دو مورد مشخص وجود دارد که نتيجه‌ی مستقیم انقلاب اسلامی ايران است: ۱. حکومت نظامی؛ ۲. تظاهرات و راهپيمایی‌ها. بعد از انقلاب، در قانون اساسی درباره‌ی اين دو مورد بحث فراوان صورت گرفت و نتیجه‌ی عملی‌اش اين شد که اعلام حکومت نظامی و قوانین منع تردد غير قانونی است. و هم‌چنین اصل ۲۷ قانون اساسی به صراحت از حق برگزاری هر راهپيمایی و تظاهرات صلح‌آمیز به شرط این‌که مسلحانه نباشد و مخل مبانی اسلام نباشد، سخن می‌گويد. به عبارت ديگر، هر تظاهراتی که این شرط‌ها را داشته باشد، نياز به هيچ مجوزی ندارد. طبعاً قبل از انجام هیچ راهپيمایی‌ای کسی نمی‌تواند بفهمد آن راهپيمایی واجد اين شرایط هست يا نه. هر چه هست، نفس ماجرای «صدور مجوز» در وزارت کشور، ابزاری است سياسی: موافقان حکومت آزادانه هر وقت بخواهند می‌‌توانند هر تجمعی داشته باشند (ولو در آن سلاح حمل کنند) و منتقدان يا مخالفان ولو تمام آداب قانونی را رعایت کنند از برگزاری هرگونه تظاهرات و راهپيمایی محروم‌اند (حتی اگر مثلاً در راهپيمایی ۲۲ بهمن حضور پيدا کنند!).

در نتیجه، اين مشاهده يک نکته‌ی ساده را نشان می‌دهد: نوع حکومت اتوکراتيک و مستبدانه‌ی مبارک با نوع استبداد دینی حاکم بر ایران تفاوت دارد. در یکی مردم هم قوانين حکومت نظامی را زير پا می‌‌گذارند و هم تظاهرات می‌کنند (ولو برخورد ميان آن‌ها و حکومت در سطحی محدود رخ می‌دهد) و در ديگری مردم با وجود این‌که حکومت نظامی غيرقانونی است و تظاهرات قانوناً آزاد است با شرایطی مواجه می‌شوند بسی هول‌ناک‌تر از آن‌چه مصریان می‌بينند. واقعیت ماجرا این است: مردم مصر به صراحت سخن از سرنگونی مبارک می‌گويند (یعنی با منطق حکومت ایران کسانی که به معنی دقیق کلمه «اغتشاش» کرده‌اند همين مصری‌ها هستند ولو ملت آزادی‌خواه طبعاً‌ نام این اغتشاش را «قیام» می‌گذارند) و هم‌چنان ایستاده‌اند اما مردم سبز ايران تنها دنبال رأی‌شان بودند ولی پاسخ سکوت‌شان گلوله بود (هر چند از بام تا شام سخن از «اجرای بدون تنازل قانون اساسی» بگويند). بقیه‌ی ماجرا شبیه به هم است. فرافکنی‌های قدرت مسلط کمابيش شبیه به هم است. البته تفاوت بزرگ مصر با ایران اين است که مصر نه قاضی مرتضوی دارد، نه طائب و نه نقدی. مصر کهريزک ندارد. مصر تنها زندانی دارد اما ایران قربانی شکنجه و تجاوز دارد. بايد البته هنوز صبر کرد ولی داستان مصر به هر حال با داستان ایران خیلی فرق دارد.

January 29, 2011

به مردی که مُلکِ سراسر زمين...

چند ساعتی است که تلويزيون الجزيره تصاويری را از سردخانه‌ها از جنازه‌ی کشته‌شدگان نشان می‌دهد. مسير اعتراض‌ها دارد تغيير می‌کند. خون‌ريزی‌ها مثل نفتی است که بر آتش پاشيده باشند. و اين دقيقاً نقطه‌ی شباهت جنبش سبز و خيزش ملت مصر است: هر دو حکومت دست به خون‌ریزی زدند. و اين بيت سعدی چه حکيمانه و تکان‌دهنده است با آن سوگند عظيمی که در ابتدای‌اش است:

به مردی که ملک سراسر زمين
نیرزد که خونی چکد بر زمين
(مردی، يعنی «مردمی» يعنی «انسانيت»، يعنی به عظمت اين بشر سوگند؛ نه به جنسيت ذکور!)

اين خطا را هم مبارک مرتکب شد و هم نظام حاکم بر ايران و فتنه‌گران دولت محمودی. معترضان الآن شهید داده‌اند و قربانی می‌دهند و آرام کردن اين طايفه دیگر آسان نيست، خصوصاً که مبارک مرتکب اشتباه بعدی هم شد: عمر سليمان يک آدم نظامی-امنیتی را برای اولين بار در طول حکومت‌اش به معاونت خود منصوب کرد. از همان ساعت‌های اول فرياد اعتراض مصريان بلند بود: هم‌چنان که از سخنان مبارک راضی نبودند، از انتصاب سليمان هم ناراضی‌اند. آن‌ها چيزی بيش از اين می‌خواهند.

تفاوت بزرگ ایران و مصر اين است: حکومت معترضان را می‌کشد و فيلم‌اش از الجزيره پخش می‌شود و تمام جهان می‌بینند. حکومت ایران معترضان را بی‌رحمانه می‌کشد و از همان روزهای اول ادعا می‌کند که ما کسی را نکشته‌ايم بلکه کشته‌گان ما را کشته‌اند و مقتولان اصلاً بسيجی بودند. ندا آقا سلطان هم هر چند ماه روايت و قصه‌اش با وقاحت تمام عوض می‌شود. محسن روح‌الامينی هم خون‌اش پايمال مقام و منصب پدرش شده است انگار. در ايران هر کس کشته‌ شود، خودش به جای قاتل مجازات می‌شود. اين همان اشتباهی است که آغاز سقوط است و هنوز هيچ کس در ایام فتنه‌ی محمودی در ميان دولتيان جسارت و شهامت به گردن گرفتن اين نامردمی را نيافته است. بله، هنوز هم توصيه‌های آخر هاشمی رفسنجانی بر زمين مانده است.

اين خونِ بر زمين ريخته دامن‌گیر مبارک شد. حاکمان ایران هم از اين خون‌های ريخته شده و از آه بی‌گناهان و مظلومان در امان نخواهند بود. روز غضب ملی ایران شايد جنس‌اش با روز غضب مصريان فرق داشته باشد، ولی محتوم است. از همین روست که حاکميتی که هنرش ارعاب است و تحقیر، چاره‌ای ندارد جز تکيه‌ی مدام بر ارعاب. هر چه بيشتر احوال مصر را تماشا می‌کنم، بيشتر شباهت‌های احوال يک سال و نيم پيش ملت ايران با اين روزها آشکارتر می‌شود.

January 28, 2011

اوباما در برابر مبارک؛ تفاوت مصر و ايران

دقایقی پيش، موضع‌گيری اوباما بعد از سخنرانی مبارک پخش شد و به نظر من يک موضع‌گیری سنجيده، انديشيده و قاطع بود. اوباما خواستار اعاده‌ی حقوق اساسی مردم مصر، پرهیز از خشونت، اعطای حق کامل تظاهرات صلح‌آمیز، آزاد شدن دسترسی به اینترنت و موبايل‌ها و خطوط ارتباطی شد. در يک کلمه، او با قاطعيت از «حقوق بشر»ی ملت مصر دفاع کرد. وقتی که گفت با مبارک پس از سخنرانی‌اش صحبت کرده است، گفت که مبارک «قول داده است» اوضاع عوض شود و به او گفته است که او «مسؤوليت» دارد و بايد ثابت کند که اين‌ها که وعده داده است، فقط حرف‌های توخالی نيست. اوباما به زبان ديگر، مبارک را میانه‌ی ميدان نبرد رها کرد تا خودش گليم‌اش را از آب بکشد.

اگر مبارک قرار باشد به توصيه‌های اوباما عمل کند، معنای ضمنی‌اش اين است که اجازه بدهد خشم ناراضيان بر سرش آوار شود. باز کردن راه‌های ارتباطی و تأمين امنيت، يعنی راه دادن به دامن گستر شدن اعتراض‌های مخالفان و این یعنی سقوط مبارک. بله، می‌شود چنین استنباط کرد که اوباما می‌گويد اگر تظاهرکنندگان مرتکب خشونت شدند، مقابله با خشونت آن‌ها مشروع است. این حرفی است که همه جا می‌شود زد. نه اوباما و نه هیچ کس ديگر را نمی‌شود به خاطر این ملامت کرد. اما از مجموع مواضع اوباما در قضيه‌ی مصر، استنباط من اين است که گويی آمريکا به مبارک فرصت داده است تا تمام فسادهای این سال‌ها را جبران کند و ثابت کند وعده‌های‌ امشب‌اش را عملی می‌کند. اوباما البته با ملت مصر هم سخن گفت: آن‌ها را ميراث‌دار يک تمدن کهن و باستانی دانست و در واقع به زبان ديگر از آن‌ها خويشتنداری و مدنيت خواست تا مشکلات‌شان را بدون توسل به خشونت حل کنند.

بعيد می‌دانم مبارک بتواند رفتارش را به این سادگی تصحيح کند و توصيه‌های مشفقانه‌ی اوباما را بپذيرد و عملی کند. هم‌چنين بعيد می‌دانم که این مردم عاصی در مصر، بتوانند به این زودی به آرامش بازگردند. اين‌ها که من در اين روزها ديده‌ام، شباهتی به جنبش سبز ملت ايران ندارند. سبزها در روزهای اول اعتراض‌های پس از انتخابات اگر می‌خواستند به شيوه‌ی مصری‌ها عمل کنند، چه بسا حکومت فعلی را اکنون نداشتيم. در اعتراض‌ها يا به عبارت دقیق‌تر «شورش»ها در مصر، نه شعار خويشتن‌داری داشتيم و نه نظريه‌پردازی و روش‌های مسالمت‌آميز. جنبش سبز مبنای کارش توسل به صندوق رأی و شيوه‌های مسالمت‌آميز بود. اگر بنای جنبش سبز از ابتدا بر تظاهرات خيابانی و اعتراض به این شيوه بود، هرگز نباید پای صندوق رأی می‌رفت و اساساً نباید تن به هيچ انتخاباتی می‌داد. تصور من اين است که هم‌چنان جنبش سبز، نقطه‌ی عزيمت‌اش اصلاح سياسی از طریق روش‌های دموکراتيک و از معبر صندوق رأی است. اعتراض مصريان از اين جنس نيست.

با این احوال، اوباما مبارک را در وضعيت بسیار دشواری قرار داده است. مبارک حال شاگرد مدرسه‌ای را دارد که وقت امتحان آخر سال‌اش فرارسيده و هیچ درس بلد نيست. امکان تقلب در امتحان هم از او گرفته شده و معلمی که تا ديروز مرتب به او ارفاق می‌کرد، حالا ناگزیر شده گوش‌اش را بتاباند و به او بگويد خودت باید درس بخوانی و نمره‌ی خوب بگیری. ببينیم مبارک می‌تواند کفایت از خود نشان بدهد و دل ناراضيان‌اش را به دست بياورد يا نه.

پ.ن. بگذاريد تصحيح و تصريح کنم که وقتی از «تظاهرات خيابانی» حرف می‌زنیم، لزوماً هر تظاهرات خیابانی معنای‌اش «خشونت» نيست. ممکن است در تظاهرات هم مردم بایستند،‌ حتی تن به صندوق رأی هم ندهند و فقط در خيابان فرياد بزنند، ولی مرتکب خشونت نشوند (يا اگر شدند در مقياس محدودی باشد و در قامت دفاع از خود) اما به بعضی از (يا تمام) خواسته‌‌های‌شان برسند. قصدم از برجسته کردن تفاوت اين بود که شاید اگر سبزها در همان روزهای اول هرگز به خانه بر نمی‌گشتند اوضاع جور دیگری بود. شايد. مطمئن نيستم ولی به هر حال تظاهرات خيابانی لزوماً در تعارض با صندوق رأی نیست. هر دو در زمره‌ی حقوق مسلم مدنی و سياسی هر شهروند هستند. حکومت ایران همه‌ی این حقوق را با خشونت محض از مردم‌اش سلب کرده است. در مصر امروز کسی از دولت نمی‌رود برای تظاهرات‌اش «مجوز» بگیرد ولی در ایران بر خلاف تصريح قانون اساسی، ملت مجبور به دریوزگی برای مجوز گرفتن می‌شوند. تفاوت‌هايی از اين جنس را باید ديد ولو در مصر در مقابل تظاهرات نيروی خشن هم به میدان بیايد.

از جنبش سبز تا عطر ياس - شباهت‌ها و تفاوت‌ها

تا همین لحظه که این‌ها را می‌نويسم شتاب حوادث مصر به نحوی است که نمی‌توان پيش‌بینی کرد اتفاق بعدی چه خواهد بود (آخرين خبر، بی‌اعتنايی معترضان به حکومت نظامی است). هنوز زود است که بتوانيم داوری روشنی نسبت به اتفاقات منطقه داشته باشيم اما فکر می‌کنم مشاهدات اولیه را می‌توان کار هم قرار داد. فهرست‌وار نکاتی را که به نظرم می‌رسيد می‌آورم تا ببينیم چه می‌شود.

۱. به نظر می‌رسد که شورش‌های جهان عرب، از تونس گرفته تا مصر و در اين ميانه لبنان، عربستان سعودی، اردن و يمن هم از قاعده مستنثا نيستند، تا حد زيادی ريشه در معيشت مردم دارد و بيشتر حکايت شورشِ نان است تا جنبش‌های مدنی. طبعاً وقتی مردم به ميدان می‌آيند خواسته‌های ديگری هم طرح می‌شود. اما نکته اين است که آن‌چه باعث برافروخته شدن آتش اعتراض‌ها در کشورهای عربی شده است، عمدتاً به احوال اقتصادی اين کشورها باز می‌گردد.

۲. جنبش سبز، زايیده‌ی اعتراض مردم به دستکاری گسترده در فرايند انتخابات و تصرف دولت و حاکميت در رأی مردم بود. اين تفاوت بزرگ ايران با ساير کشورهای منطقه است که اکنون در تلاطم هستند. از اين حیث خیزش مردم ايران، بيشتر پایگاهی مدنی دارد و تکیه بر حقوق مدنی آن‌هاست تا مطالبات اقتصادی. با اين‌حال، گمان می‌کنم جنبش سبز تنها در اين سطح باقی نخواهد ماند و اقتصاد هم تبديل به محملی ناگزیر برای اعتراض‌های تازه‌ای می‌شود که از طبقات اجتماعی ديگری که نظام شايد تصورش را هم نداشته باشد، بروز خواهد کرد.

۳. وجه مشترک انقلاب ياسمنی کشورهای عرب با جنبش سبز در یک چيز است: ميدان نبرد در ايران و اين کشورها کمابيش يکسان است. يک طرف قدرت مسلط است که تکیه بر نيروهای نظامی و امنيتی دارد و طرف دیگر، مردم هستند که از ابزارهای نظامی و امنيتی محروم‌ام و سلاح‌شان صدای‌شان و اعتراض‌شان است. يک طرف تا دندان مسلح است و طرف ديگر بی‌پناه و بی‌دفاع. يک طرف باتوم، گاز اشک‌آور، نيروی ضد شورش، زندان، دستگاه‌های امنیتی و رسانه‌های تبليغاتی دارد و طرف مقابل از همه‌ی اين‌ها محروم است. يعنی در اين نبرد نابرابر، مردم اعتراض می‌کنند و دولت سرکوب می‌کند. دولت مصر هم مانند دولت ايران اینترنت را مسدود می‌‌کند، توييتر را فيلتر می‌کند، در موبايل‌ها اخلال ايجاد می‌کند با این تفاوت بزرگ که دولت مصر بعد از اعتراض‌ها – بنا به غريزه‌ی بقا – متوسل به معلق کردن قانون می‌شود و دولت ايران درست قبل از انتخابات و پيش از پايان رأی‌گيری و تنها برای کنار زدن و مضمحل کردن رقبای سياسی‌اش مرتکب همه‌ی اين‌ها شده است. دولت مصر هم مانند دولت ايران، اعتراض‌ها را به دخالت خارجی‌ها و بيگانگان نسبت می‌دهد: نظام‌های استبدادی خصلت‌های مشابهی دارند؛ فرقی نمی‌کند استبدادشان دينی باشد يا سکولار.

۴. سرخوشی رسانه‌های نظام و حاميان فتنه‌ی محموديه از موج اعتراض‌ها و مقاومت‌ها در برابر دولت‌های عرب، سرخوشی ناپخته و شتاب‌زده‌ای است. هنوز معلوم نيست سمت و سوی اين مقاومت‌ها دقیقاً چی‌ست ولی يک چيز قطعی است: مردم در برابر دولت می‌ايستند. از نظر اين رسانه‌های داخل ايران، همه‌‌ی قدرت‌ها و دولت‌ها فاسد و فرعونی‌اند الا دولت و قدرتی که در ايران هست. هر چه از هر دولتی سر بزند و بد باشد، ارتکاب‌اش در ايران از سوی دولت و نظام پسنديده و محمود است. جدای اين‌که به هر حال اين نوع برخورد با حوادث و تفسير اخبار، چيزی نيست جز استمرار سلسله‌ی دروغ و رياکاری، فکر می‌کنم ناشی از دستپاچه‌گی هم هست. هميشه اين بيم وجود دارد که موج اين اعتراض‌ها به ايران هم بر گردد. حکايت اين رسانه‌ها قصه‌ی کسانی است که از ترس تاريکی بلند بلند با خودشان آواز می‌خوانند يا سوت می‌زنند.

۵. چيزی که حاکميت سياسی مصر را بسيار شبيه همتای ايرانی‌اش می‌کند، قساوت‌اش در توسل به خشونت است. هر دو بنا به غريزه‌ی بقا و برای حفظ قدرت، از توسل به هيچ خشونتی روگردان نيستند. تفاوت بزرگ‌اش اين است که يکی سکولار است و ديگری دینی وگرنه هر دو به يک اندازه مرتکب خشونت می‌شوند. هر دو سال‌هاست که مشی استبدادی پيشه کرده‌اند و سياست‌شان ادامه‌ی سياست سرکوب و بستن فضای سياسی برای ادامه‌ی تکيه زدن بر سرير قدرت است. پيداست مستبدان سياسی و سکولار هر دو کم تاريخ خوانده‌اند!

نکته‌ی آخر اين است که هرگز نباید انتظار داشت هر چه در کشورهای عربی اتفاق‌ می‌افتد در ايران هم رخ بدهد. ايران با بقيه‌ی کشورها تفاوت دارد و در واقع موقعيت يگانه‌ای دارد که آن را از ساير کشورهای منطقه متمایز می‌کند. امروز یکی از همکاران تاجيک‌ام می‌گفت کاش این موج به کشور ما هم برسد! یعنی سطح آگاهی مردم منطقه به جایی رسيده است که در هر نقطه‌ای که مردم از دست حاکمان‌ و زمام‌داران‌‌شان آزرده باشند و ناراضی، امروز اين اعتماد به نفس را دارند پیدا می‌کنند که می‌شود دست رد به سينه‌ی قدرت سياسی هم زد. گويی مردم ترس‌شان ريخته است. فکر می‌کنم وجه اشتراک ديگر اين خيزش‌ها با جنبش سبز ايران همين است: از میان رفتن ترس از قدرت. قدرت سياسی مسلطی که متکی به نيروی نظامی و امنيتی است، از آن‌چه به نظر می‌رسد ضعيف‌تر است.

اکونوميست اين هفته و هفته‌ی پيش دو مقاله درباره‌ی اين اتفاقات دارد که هر چند کمی تأخير دارند ولی تصوير نسبتاً خوب و صيقل‌خورده‌ای از ماجراها به دست می‌دهد. توصيه می‌کنم اين دو را حتماً بخوانيد.

پ. ن. اين حس شهودی و اوليه‌ی من است و شواهدش را هم شايد بتوان بعداً يافت: آمريکا علايمی فرستاده است که گويی نمی‌خواهد از مبارک حمايت کند که بسيار يادآور برخورد آمریکا با شاه در زمان انقلاب ايران است. از آن سو، آمريکا در جريان‌های دو سال اخير در ايران، عملاً رفتارش به سود حاکميت و دولت احمدی‌نژاد بوده است. به عبارت دقیق‌تر، فکر می‌کنم آمریکا هرگز حامی جنبش سبز نبوده است (تحريم‌های استخوان‌ساز بهترين گواه اين نکته است). آمريکا از روی کار آمدن دولتی متکی بر رأی مردم، دموکراتيک و شفاف در ايران سود نمی‌برد. بيشترين سود را به اسرايیل و آمريکا محمود احمدی‌نژاد رسانده و می‌رساند و دلیلی ندارد آمریکا اين حامی رايگان و بی مزد و منت را از دست بدهد. اين نکته را بگذاريد به حساب تفاوت برخورد آمريکا با نمونه‌ی مصر و ايران.

پ. ن. ۲. مصداق عريان ریاکاری دستگاه‌های دولتی و حاکميت ايران در فتنه‌ی محمودیه،‌ همین واکنش وزارت خارجه‌ی ايران است. وزارت خارجه گفته است: «مقامات مصري از هرگونه برخورد خشونت‌آميز با موج مردمي اين كشور احتراز كنند». فکرش را بکنید که اگر در هنگامه‌ی خشونت‌های حکومتی روز انتخابات به بعد، همين دولت مصر حرف‌های مشابهی زده بود، آيا از منبرهای نماز جمعه آقايان گلو نمی‌دريدند که به شما ربطی ندارد؟ چه چيزی در اين معادله فرق دارد که «مناسب‌تر به نظر مي‌رسد مقامات اين كشور ضمن تمكين به خواسته‌هاي به حق مردم خود از هرگونه برخورد خشونت‌آميز نيروهاي نظامي و امنيتي با اين موج مردمي احتراز نمايند» اما وقتی قصه به ایران می‌رسد، حاکميت باید «فتنه» را ريشه‌کن کند؟ چرا وقتی مصری‌ها شهرهاشان را به آتش می‌کشند و مردم‌شان دقیقاً «اغتشاش» می‌کنند، می‌توانند بگويند «حركت مردم عدالتخواه مصر بر اساس آموزه‌هاي ديني و ناشي از بيداري اسلامي در منطقه بوده»، اما وقتی مردم ايران دقيقاً همان کار را می‌کنند، اسم‌اش می‌شود اغتشاش و هر کس بیايد خيابان خون‌اش به گردن خودش است؟ دقت کنيد که در ایران هم حکومت نظامی اعلام شد ولی به شکلی ديگر (فرمودند هر کس بياید خيابان خون‌اش گردن خودش است). ما ایرانی‌ها چه فرقی با مصری‌ها داريم؟

January 27, 2011

فتنه‌ی دولت محمود

مدت‌هاست می‌خواستم این را بنویسم که ديگر بايد آرام‌آرام از تعبيرهایی مثل «دولتِ کودتا» و «کودتاچی‌ها» کمی فاصله بگيريم و صورت‌بندی‌های بهتر و دقیق‌تری از ماجرا داشته باشيم تا ذهنيت ما را درباره‌ی حوادث جاری جامعه روشن‌تر کند. فکر می‌کنم بهترين و رساترين تعبير همين «فتنه» است اما درست در جهتی خلاف آن‌چه رسانه‌های حکومتی و با عذرخواهی از شاعر نازنين – شايد ناصر خسرو باشد – بايد گفت که: «نظاما! راست گويم فتنه از توست»!

در نتيجه، گوياترین تعبیرها برای وصف اوضاع جاری کشور چیزی است شبيه «فتنه‌ی دولت محمود» يا «فتنه‌ی محمودی» يا «محنت محموديه» و تعابیری از اين جنس که به گوياترين وجهی می‌تواند پيوند استوار ميان محمود و فتنه و در حقیقت فتنه‌انگیزی و آشوب‌گری او را تصوير کند. فتنه يعنی موقعيتی که قوای تشخیص متعارف آدميان در تمیز دادن راست از دروغ دچار زحمت می‌شود. در اوضاع فتنه تشخيص راست از دروغ آسان نيست. اين تعریف را رسانه‌های حکومتی در تبليغات‌شان جا انداخته‌اند و این‌گونه ماجرا را قلمداد کردند که طرف مقابل – يعنی همه‌ی کسانی که به آن‌ها معترض‌اند و در برابرشان ايستادگی می‌کنند و رنگ تعريف‌کننده‌شان «سبز» است – راست را با دروغ می‌آمیزد و فتنه‌گری می‌کند و در اين ميانه معيار درستی و راستی و شاقول حقیقت آن‌ها – که نظام باشند – هستند؛ غافل از آن‌که اين تيغِ فتنه، تيغی است دو لبه. از روزی که اصطلاح فتنه در کشور جا افتاده است، هميشه فکر می‌کنم که اگر فتنه مصداقی داشته باشد، بهترين مصداق‌های‌اش را می‌توان در گفتار و کردار همان کسانی ديد که اين تيغ را برای بريدن گلوی مخالفان‌شان به دست گرفته‌اند. آری، فتنه، از همان اول تيغی دو لبه بود. حالا آرام‌آرام جهت بريدن‌اش دارد عوض می‌شود! اين است آخر و عاقبت سوار شدن بر تعابير زبانی بارداری که قرن‌ها تاريخ پشت سر خود دارد و می‌تواند ناگهان آوار شود بر سر گويندگان‌اش. کلمات و واژه‌ها، موجوداتی جان‌دار و زنده هستند. گاهی بر کسانی که عنان‌شان را به دست گرفته‌اند، شورش می‌کنند. مراقب کلمات باشيد!

پ. ن. دوستان می‌فرمايند کپی‌رايت فتنه‌ی محموديه از آنِ علی مطهری و مهدی خزعلی است! ما که بخيل نيستيم؛ حق مطلب ادا شود، هر که خواهد قايل‌اش باشد!

January 26, 2011

شده‌ام خراب و بدنام و هنوز...

امروز يادداشتی در فيس‌بوک ديدم (اين‌جا) درباره‌ی اقبال بخشی از مردم به احمدی‌نژاد که مضمونی آشنا و قديمی دارد و البته با مقدمه‌های‌اش می‌توان آهنگِ نتايجِ آشناتری را ساز کرد. اما پيش از اين‌که داستان را بازگو کنم و بگويم کجای تصوير می‌لنگد و مغالطه‌های هول‌ناک – و حتماً ناخواسته‌ای – در خود دارد، اجازه بدهيد تصوير را در بيتی از حافظ ببينيم. بيت مورد نظر اين است:
شده‌ام خراب و بدنام و هنوز اميدوارم
که به همّت عزيزان برسم به نيکنامی

صورت ظاهر معنای بيت روشن است. گوينده تمام حيثيت و آبروی‌اش را پای هدفی گذاشته‌ و با وجود اين‌که می‌داند اين هدف آخر و عاقبتی ندارد، هم‌چنان می‌گويد که «هنوز» امیدوار است. هدف‌اش چی‌ست؟ رسيدن به آدمی نيک‌نام! (طبعاً آن یای آخر نيک‌نام، يای نکره است؛ يعنی يک آدم خوش‌نام). و این بيت طنزی در خود دارد. برای رسيدن به کسی که خوش‌نام باشد و پاکدامن و پلیدی در او نباشد، شاعر خودش را به آب و آتش زده است و از همه‌ی کرامت و عزت خودش گذشته تا مگر اين کيميا را پيدا کند! حالا حکايت ماست. توضيح می‌دهم چرا.

می‌گويند که وقتی فلانی به فلان شهر می‌رود، «هنوز» هم خیل عظيمی به استقبال‌اش می‌‌آیند و هم‌چنان نامه می‌نویسند و عريضه به دست‌اش می‌دهند و خلاصه اين تصوير، تصويری است که مدام تکرار می‌شود و «هنوز» هم آن فلان، به مردم می‌گويد که «کی خسته است» و باز آن‌ها ساده‌لوحانه می‌‌گويند: «دشمن». نتيجه؟ اين همه اعتراض و جنبش سبز و مقاومت و اين حرف‌ها، قصه است و قاطبه‌ی جامعه را همين آدم‌ها می‌سازند که عريضه به دست و پابرهنه پی فلانی می‌دوند و اين‌که بايد «واقع‌گرا»تر بود!

با اجازه‌ی «شاهدان عينی» عرض می‌کنم که:

۱. ادعای جنبش سبز – يا دست کم در فهمی که من از آن دارم – هرگز اين نبوده و نيست که آن فلان از «هيچ» اقبالی برخوردار نيست (بدون شک نظر من هرگز اين نبوده و نيست). اين جور مقایسه کردن‌ها و به رخ کشاندن خیل هواداران و سينه‌چاکان زمانی مقايسه‌ای معنادار است که دو گروه رقيب و مدعی بتوانند در شرايطی برابر، هواداران‌شان را به ميدان بکشانند و به آن‌ها وعده بدهند يا آن‌ها را با سخن‌وری مفتون خود کنند. طبعاً می‌دانيم که چنين وضعيتی وجود ندارد. پس يک پای مهم اين مقایسه از همان ابتدا لنگ است؛ اين منطق «حق با اکثريت است»، منطقی است که پشت اين نگاه تقليل‌گر و ساده‌انگاری نشسته است که اگر تعداد راست‌گويان ناگهان کم شود، نزدش راست‌گويی هم خوار و خفيف می‌شود! (تازه مگر در این مورد خاص، بر ما مدلل شده است که «اکثريت عددی» با همين طبقه است؟ آمار گرفته‌ايم؟ در چه شرایطی؟ با تکيه بر کدام ارقام؟ اين مردم انتخاب ديگری هم داشته‌اند؟ انتخاب‌شان طيف داشته و متعدد بوده يا انتخاب صفر و يک بوده فقط؟ و هزار و یک سؤال ديگر).

۲. اين‌که بخشی از جامعه‌ی ايرانی – حتی اگر همان ۲۴ ميليون کذايی و ادعايی باشند – شيفته و دلبرده‌ی کسی باشند که وجودش عينیت دروغ و نيرنگ است و اين روزها گردن‌کشی در برابر قانون هم به آن اضافه شده است، تنها يک چيز را به ما ثابت می‌کند: توسعه نيافتگی کشور. این نکته اثبات‌کننده‌ی حقانيت، درستی و اصالتِ موضع او نيست. چنين نيست که مردم فقط دو گزينه داشته باشد و گزينه‌ها عبارت باشند از الف) تن دادن به عوام‌فريبی احمدی‌نژاد و دل‌خوش بودن به عريضه نوشتن‌ها و خيال دريافت سهام عدالت در سر پروراندن؛ و ب) دل سپردن به ادبيات و آرمان‌های اصلاح‌طلبان و اسير ادبيات مغلق و سنگين روشنفکران شدن. این دقيقاً همان چيزی است که بيدادگران به ما القاء می‌کنند که دو گزينه بيشتر نداريد که يا برويد به سوی «اصلاح‌طلبان» و کسانی که زبان‌شان قابل‌فهم نيست؛ آرمان‌گرا هستند و متعلق به طبقه‌ی متوسط و چه بسا مرفه جامعه؛ و يا بيايید به سوی ما که زبان‌مان هم زبان تحقیر و توهين، دروغ‌گويی و لمپن‌پروری است ولی به شما مستضعفان و بيچارگان نزديک‌ايم. عزت و کرامت چيزی نيست که تنها با تعلق به طبقه‌ی متوسط يا بالاتر بتوان در پی آن بود.

۳. اين‌که بگويی از فلانی در فلان سفر به چنين شيوه‌ای استقبال شد، مفيد هيچ مدعايی نیست بلکه دقیقاً بخشی از مسأله است که چه شده است که به رغم اين همه نيرنگ و دروغ‌گويی، هم‌چنان بيداد و رياکاری به ادبار نيفتاده است. پاسخ اين سؤال دشوار نيست. اما اين‌ بخش ماجرا دردناک است که توسعه‌نيافتگی، تهی‌دستی مادی و فکری مردم را به رخ‌مان بکشند و ناخواسته آن‌ها را گواهی بر عبث بودن و بيهوده بودن هر کوششی برای مقاومت در برابر انسان‌ستيزی قلمداد کنند.

۴. اين بساط - بساط فتنه‌ی دولت محمود - يک قانون نانوشته دارد: عزم‌اش اين است که انسانيت ما را از ما بستاند؛ مروت و وفا را از درونِ ما ريشه‌کن کند؛ عزت و کرامت ما را بسوزاند. بازنمايی تصوير پابرهنگانی که در برابر نمايش‌های آن فلانی سر از پا نمی‌شناسند و انسانيت خويش را چنين ارزان ناگزير به فروش می‌شوند، بی هيچ اغراقی به رخ کشيدن زوال انسانيت و فرومردنِ شعله‌ی اخلاق در ماست: چه اتفاقی افتاده است که به جای برآشفتن در برابر شکسته شدن حرمت، کرامت و عزتِ انسان بودن و خفه کردن آزادی و آزادگی انسان، تصویر ذلت، استخفاف، دريوزگی و زبونی انسان را تکثیر و بازتوليد می‌کنيم و ناخواسته مشروعيت می‌دهيم به همين خفت؛ گویی که چون يک سوی اعتراض در برابر اين نامردمی، در بازی سياست منکوب شده است، همه‌ی مشروعيت اخلاقی، انسانی و سياسی‌اش را هم از دست داده است و حرف‌های‌اش خيال‌بافی است و آرمان‌گرايی!

اگر بنا بر اين بود که از اين تصويرها الگويی برای عمل فردی يا مسؤوليت اجتماعی خود تدارک کنيم، گمان می‌کنم بايد به عقب‌تر برگرديم و بگويیم حسين بن علی هم که تمام هستی‌اش را در کربلا پای آرمان‌اش نهاد، تفاوتی با هيچ خيال‌باف ديگری در تاريخ ندارد چون طرف مقابل هم‌چنان می‌توانست خيل عظيمی از مردم را با همین شيوه و با همين نوع ذلت و استخفاف در پی خود بکشاند!


فهم اين‌که اين تصویر چه اندازه ضد-انسانی و با کرامت بشر تضاد دارد، کاملاً مستقل از اين است که آدمی داخل ايران زندگی کند يا خارج؛ «دور از ميهن» باشد يا در آغوشِ مامِ ميهن. برای درک نابود شدن کرامت آدمی و برای دريافت پليدی دروغ‌گویی و مشمئز شدن از رياکاری لازم نيست کسی معنای ماکياوليسم يا پوپوليسم را بفهمد يا دسترسی به اينترنت، فيس‌بوک، گودر، ماهواره و بی‌بی‌سی داشته باشد! پليدی دروغ، جايی که هنوز درون آدمی سالم باشد، مثل جنازه‌ی مرداری متعفن مشام جان را می‌آزارد. برای فهم تباهی و پليدی دروغ، تنها يک ابزار لازم است: يک انسان! يک انسان و ديگر هيچ؛ نه انسانی که به عبوديت و بندگی کشيده شده باشد و استخفاف شده باشد تا بندگی کند. نه انسانی که استضعاف تقديرش بوده تا دم برنياورد و به ذلت زندگی کند.

حکايت همان بيت حافظ است: درد ما و ملت ما اين است که در به در به دنبال آدمی نيک‌نام و سالم هستند. خراب شده‌اند. دار و ندارشان به باد رفته؛ دين‌شان بازيچه شده است، اصول اخلاقی‌شان مهره‌های سوخته‌ی بازی کسانی است که تمام قدرت را بالفعل در دست دارند، بدنام شده‌اند و بسيار توسری خورده‌اند. با تمام اين‌ها امیدی واهی دارند («هنوز» اميدوارند) که از تيرگی قيرگون آن اسطوره‌ی دروغ هم باز خورشيدی سر بزند و «نيک‌نامی» در آن ميانه يافت شود! اين نهايت بی‌انصافی است که رنج استخوان‌سوز و مچاله شدن آن همه انسان را نبينيم و اين همه را به پای پيروزی و ظفرمندی يا اقبال آن ستمکاره بنويسيم! نگاه‌مان را به سويی ديگر بگردانيم. «هنوز» برای انسانيتِ ما جا هست؛ هنوز جا برای عزت و کرامت و شرف ما تنگ نشده است. باور کنيد که همين مردم تا کمترين روزن گشوده‌ای برای بازيافتن عزت از دست رفته‌‌شان و غلبه بر استخفاف فرعونی پيدا کنند، زبان خواهند گشود و آدمی‌وارتر سر از اين بندگی برخواهند تافت.

پ. ن. مشکل از مردم نيست که با استيصال در پی چاره کردن مشکل و درمان دردشان هستند؛ مشکل آن دروغ‌زنی است که مدعی است مسيحای عالم است اما به جز درد در بساط‌اش هيچ نيست. مشکل آن شغالی است که در خم رنگ رفته و می‌گويد که طاووس عليين شده؛ مشکل مردم ما نيستيد که درد دارند و درد امان‌شان را بريده و از هر جايی طلب درمان می‌کنند. بله، همين مردم هم مسؤول‌اند و مسؤوليت اخلاقی در نوع طلب کردن درمان و چاره‌شان دارند، اما تهی‌دستی مردم و تمیز ننهادن ميان حفظ عزت و کرامت و شکسته شدن قدر و منزلت راستی و اخلاق، توجيه‌کننده‌ی اقتدار يا عظمت بیداد نيست و نباید باشد. همه‌ی اين تصویر را جملگی می‌بينیم اما يک نکته‌ی ظريف در حاشيه‌ی اين تصویر هست که اگر اهل تأمل نباشی و زحمت فکر کردن به خود ندهی به آسانی از نگاه‌ات می‌گريزد. شيوع بيماری، حجتی بر قاعده بودن و معتبر بودن منطق بيماری نيست! اين‌که شغالان، شيرها را به حبس افکنده باشند، دليلی بر خفت شیر نيست. ريشه‌ی مشکل را بايد پيدا کنيم نه اين‌که به مشکل مشروعيت بدهيم با سستی در نقد اين «رتوريک»!

از پری‌وارِ پنهان... تا «بيداد همايونی»!

می‌دانم. حالِ ديوانگان است. ظاهراً حال فرزانگان اين نيست ولی «المنة لله که چو ما بی دل و دين بود / آن را که لقب عاقل و فرزانه نهاديم»! پری‌گویی و پری‌خوانی، از احوال ديوانگان است. اما آتش به جان گرفتگان نیک‌تر می‌دانند که وقتی درون‌ات می‌سوزد يا کمندی در جان‌ات افتاده و در فراز و نشيبی، همین زمزمه کردن با اين پری و اين پنهان تنيده در جان می‌تواند راهی در این ظلمتِ بی‌منتها پيش روی آدمی بگذارد. روزن اميد را می‌توان به مدد همین پری‌خوانی گشود. پری جستن و پری خواندن، شرطی دارد البته و آن این است که بدانی‌اش تا خواندن‌اش بتوانی. برای دانستن‌اش، باور کردن‌اش هم شرط است. وقتی هرگز باوری به گشايشی و فتوحی نداشته باشی، می‌شوی گمگشته‌ی بیابان:
خاکِ سيه مباش که کس برنگيردت
آيينه شو که خدمتِ آن ماهرو کنی

صيقل خوردن می‌خواهد و صيقل دادن. آدمی گاهی صيقل داده می‌شود به جبر و گاهی به اختيار خويش را می‌تراشد و صیقل می‌دهد. هر چه باشد، تا صيقل نخوری و صيقل ندهی، درجه و مرتبه نمی‌يابی. اندوه‌ات هم روی کاستن نخواهد داشت. جایی اگر نوايی شنيده باشی و نفسی دل‌ات رفته باشد و لرزیده باشد، کافی است تا همان نشانه را پی بگيری و بروی. برای اين‌که دل‌ات بلرزد، چنان که باید بلرزد، خواب و خيال‌ها باید:
خواب و خيالِ من هم با يادِ روی تست
تا کی به من چو دولت بیدار روی کنی

اصلاً قصه گفتن می‌خواهد؟ اين‌ها حديث کسی است که خونِ دل می‌خورد. کسی که «هر چه مراد است در جهان» دارد، پری‌خوانی‌اش از چی‌ست؟ آمده بودم برای اولین بار اين برنامه‌ی همايون گلهای تازه – گلهای ۵۲ را با صدای قوامی بگذارم که جنونِ پری‌خوانی زبان مرا هم از خود کرد. اگر اين‌ها را هم نخوانده‌ايد، اصلاً خواندن نمی‌خواهد. برنامه را که بشنويد، اگر آماده باشيد، شاید بفهميد اين‌ها که به هم بافته‌ام يعنی چه. در کنارش گلهای تازه‌ی ۳۷ را هم اضافه کرده‌ام که يک همايون درست و حسابی داشته باشيد.

پ.ن. امروز دوست نازنینی - از مشهد - که مدت‌هاست کوشش می‌کند بتواند موسيقی‌های طربستان را – پس از فتنه‌ی دولت محنت – بشنود، گله می‌کرد که نمی‌شود به این‌ها دسترسی پیدا کرد. هر چند پشت سد فيلتر واقع شدن در این نظام، اسباب مباهات است و ذخيره‌ی آخرت (!)، ولی اين‌که دوستان اهل دل حتی از شنيدن موسيقی و خواندن شعر هم محروم می‌شوند چون آدم‌هايی مثل ما زبان به تملق و چاپلوسی در برابر این بساط باز نکرده‌ایم، البته اسباب شرمساری است (طبعاً برای آنان که زمام امور را به دست مردم نادان می‌سپارند!). در چنین احوالی است که شاعر می‌فرمايد:
آن‌که‌ آيينه‌ی صبح و قدح لاله شکست
خاکِ شب در دهن سوسن آزاد گرفت

آه از شوخی چشم تو که خونریز فلک
ديد اين شيوه‌ی مردم‌کشی و ياد گرفت...

بيداد «همايونی» فقط قصه‌ی آن روزها نیست؛ وصف حال همین روزهای تلخ و تيره هم هست! فقط رنگ‌ها عوض شده است: چه نقش باختی ای روزگارِ رنگ‌آميز...!


January 24, 2011

به رغمِ مدعيان...

چند روز پيش، اجرایی از شجریان را با نی حسن کسایی در ملکوت آوردم (اين‌جا؛ با عنوان «آيينه‌ی مهر‌آيين») که شايد چندان که بايد کسی به آن توجهی نکرد. این اجرا از دو جهت اهميت بسيار داشت. نخست این‌که آواز روی يکی از غزل‌های درخشان حافظ است: حاليا مصلحت وقت در آن می‌بينم... این غزل، ابيات نابی دارد که گويی برای روزگار ما ساخته شده است؛ روزگاری که ریاکاری و دين‌فروشی بيداد می‌کند و ستمِ طایفه‌ای که زیر عبای دین پنهان شده‌اند کمر آدميان را شکسته و غرور ایرانيان را مجروح کرده است. اين غزل، دو سه بیت دارد که خوب است کمی در آن‌ها تأمل کنیم.

يکی این بيت است که می‌گويد: «بس که در خرقه‌ی آلوده زدم لاف صلاح / شرمسار رخ ساقی و می رنگينم». شاعر در مصرع اول، گریبان خود را می‌گيرد و از آلودگی خرقه‌ی خود گله می‌کند و ابراز شرمساری، اما این شرمساری را هرگز پيش زاهدان و متشرعان نمی‌برد. می‌‌گوید اگر هم از کسی قرار است شرمنده باشم، درست از همان کسی است که زاهدان آن‌ها را می‌رانند و دين‌فروشان و دین‌پناهان دست رد به سينه‌شان می‌زنند: يعنی ساقی و باده!

دیگر اين بيت که می‌فرمايد: جام می گیرم و از اهل ریا دور شوم / يعنی از اهل جهان، پاک‌دلی بگزینم. دور شدن از اهل ریا نزد حافظ، باز هم پناه بردن به دامان زاهد و شيخ نيست. باز هم به سوی همان چیزی می‌رود که زاهدان ناپاک‌اش می‌خوانند و حرام و نجس و با رندی و به رغم زاهدان همان می را «پاک‌دل» می‌نامند. در ميانه‌ی تمام پلیدی‌هايی که می‌بيند و تمام کسانی که تظاهر به پاکی می‌کنند، پاک‌تر از همه همان است که متهم است به ناپاکی.

اما نکته‌ی دوم: در انتهای اين اجرا، حسن کسايی درباره‌ی شأن و منزلت شجريان و جايگاه بلند او سخنانی می‌گويد که هر که در زمانه‌ی ما اهل خرد باشد و هنرشناس خوب در می‌یابد که چه معنایی دارند. اين سخنان را حسن کسايی سال ۱۳۵۸ گفته است و هنوز که هنوز است، زمام‌داران سرزمین ما چنان که باید حق خدمت شجریان را ادا نکرده‌اند بلکه زمام امور را به دست طایفه‌ای فرومایه سپرده‌اند که کارشان جز جفا و ستم در حق اين گوهر معنوی و معرفتی ايران‌زمین نيست. چرا؟ تنها به دلیل اين‌که در برابر قدرت و سياست سر خم نکرده است و تملق زورمدارن و سياست‌پيشه‌گان ریاکار را نگفته است. همین‌جاست که رياکاری و تباهی اين طایفه آشکار می‌شود تا حدی که بانگ ربنای شجریان را هم برنتافتند و در هاویه‌ی هنرتراشی حکومتی خود افتادند. حالا اگر در این‌ها که نوشتم با من همدل‌اید، یک بار دیگر با حوصله بنشينید و اين آواز را از اول گوش کنید.

بنشين به کنارم

نمی‌دانم آيا اين اجرای تصنیف «بنشين به کنارم» دلکش را شنیده‌ايد يا نه. اين يکی در گلچين هفته‌ی شماره‌ی ۱۷ پخش شده است. متن تصنیف را در ادامه آورده‌ام و می‌توانيد اصل تصنيف را به همان شکلی که در برنامه‌ی گلچين هفته‌ی راديو پخش شده است، بشنويد. (کلام‌ پيش از اجرای تصنیف فرياد می‌زند که نوشته‌ی سایه است!).

تا آساید دلِ زارم بنشین، دلِ زارم بنشین
بنشین ای گل، به کنارم بنشین، دل زارم بنشین
سوز دل می دانی، بنشین تا بنشانی، آتش دل را
یک نفس مرو، که جز غم، همنفس ندارم
یار کس مشو، که من هم، جز تو کس ندارم
ای پری بنه به یک سو، ناز و دلفریبی
تا نصیبی از تو یابد جان بی نصیبی
ماه من به دامن‌ام بنشین،
کز غم‌ات ستاره بارم
شکوه‌ها ز دوری‌ات هر شب،
با مه و ستاره دارم.
من چه باشم بسته‌ی بندت
نیمه‌‌جانی، صید کمندت
آرزومندت .
از غم‌ات چون ابرِ بهارم،
ای به از گل‌های بهاری
روی دلبندت .
ای شمع طرب،
سوزم همه شب
بنشین که شود طی شب تارم
بنشین، به کنارم بنشین

مرو مرو که بی تابم من
درون آتش و آبم من
دامن‌ام ز اشک غم تر باشد
خارم ای گل بستر باشد

بیا بیا که نوشم جامی
ستانم از دهان‌ات کامی
طرّه‌ی تو بوسه باران سازم
گه جان یابم، گه جان بازم
مهِ فتنه‌گرم
چه روی ز برم؟
چون ز دلداری
آمدی باری
تا به پایت جان بسپارم
بنشین، دلِ زارم بنشین

January 20, 2011

«هر که پنداشتی از خويش به جای تو نشاند...»

دقايقی پيش، پخش برنامه‌ی ققنوس راديو فرهنگ درباره‌ی شعر سايه تمام شد. مشخصات برنامه در لينکی که داده‌ام آمده است (خبرش را من اول اين‌جا ديدم). به گمان من – با شناختی که از سايه و شعرش دارم – هيچ برنامه‌ای نمی‌توانست اين اندازه از شعر سايه و انديشه‌ی سايه فاصله داشته باشد که اين برنامه داشت. چیزی جز تملق، چاپلوسی، بت‌تراشی و عارف ربانی ساختن‌های خيال‌بافانه از اين برنامه با کارشناسان نابلد و خام در نیامد که نيامد (طبعاً مرادم از نابلدی و خامی درباره‌ی شعر سایه است و خودِ سایه). وسوسه شدم کل برنامه‌ را که ضبط کرده‌ام اين‌جا بگذارم اما می‌بينم جفاست، جنايت است به مردم و کسانی که شعر را می‌شناسند و اهل ادبيات‌اند. اين هم از وضع ادبيات و فرهنگ ما از رسانه‌ی وطنی:
جای آن است که خون موج زند در دل لعل
زین تغابن که خزف می‌شکند بازارش

می‌شود از همان ابتدای برنامه، نشست و عیوب ریز و درشت و نسبت‌های نادرست و گاه شرم‌آوری را که در این برنامه به سایه و بسياری ديگر داده شد، برشمرد ولی خاصیتی در این کار نيست. همین که بدانیم این جنس برنامه‌ها سازگار و متناسب با ترکیب و هيأت کلی همين نظام و دولت است، کافی است.

سايه می‌گفت سر حافظ هم همین بلا را آوردند. من اگر باشم بيشتر از این می‌گويم: با خدا و دين و ايمان و خود محمد بن عبدالله هم بسی بدتر از اين‌ها کرده‌اند! و زبان‌ام را گاز می‌گيرم که بيش نگويم! برای اين‌که دست‌کم به خودم تسلا داده باشم و تلخ‌تر از اين نشوم و بيش‌تر عنان از کف‌ام به در نرود، ترجيح می‌دهم گفت‌وگویی را که مهدی جامی سال‌ها پيش در سالگرد هفتاد سالگی سايه در برنامه‌ی روزنه‌ در راديوی بی‌بی‌سی فارسی تهيه و پخش کرده بود (تاريخ‌اش هست ۴ مارس ۱۹۹۸)، این‌جا بگذارم تا تفاوت کاری را که آدمی کاربلد، ادب‌شناس و اهل تتبع و سخت‌گير می‌تواند انجام بدهد با کارهای سستی از قبيل همين برنامه‌ی ققنوس که سخت باب طبع نظام ولایی امروز ايران است، ببينيد و بشنويد. و اين حسرت برای من می‌ماند که:
چه نقش باختی ای روزگار رنگ‌آميز
که آن سپيد سيه گشت و این سياه سپيد!



پ. ن. فقط محض نمونه بیفزایم که يکی از ميهمانان برنامه، که ايشان باشند، مدعی بود يا دست‌کم مجری و کارشناس برنامه می‌گفت که با سايه همنشینی و معاشرت داشته است و او را از نزدیک می‌شناسد و الخ. ايشان بنا به ادعا با سايه معاشرت داشته (صدق و کذب‌اش به گردن خودش). اگر نمی‌داشت معلوم نبود چه چيزهای ديگری درباره‌ی سایه می‌گفت! بله، چنين مملکتی داريم!

January 19, 2011

صفيری ز پرده‌ی راک...

همیشه همه‌ی فريادها را نمی‌توان و شايد هم نباید نهان کرد. ولی بیانِ هر نکته‌ی نهانی، لزوماً به بانگ بلند نيست. گاهی با ناله‌ی حزين هم می‌توان فرياد زد. و گاهی آوازی پست و آرام به قدر صفيری از پرده‌ی راک بلند و تکان‌دهنده می‌تواند باشد. شرح اين نکته را فقط با شنيدن اين تکنوازی محمدرضا لطفی در بيات اصفهان می‌توان دانست. چنان ناله‌ی نفس‌گيری در اين ساز هست که استخوان می‌سوزاند. اجرای اين تکنوازی در محفلی خصوصی است که در آن از صدای بچه گرفته تا صدای سرفه، زنگ تلفن و حتی صدای پارس سگ را می‌توان شنيد. اما يک نفر هست که گويی از دنيا و مافيها بریده است و در حال و هوای خودش غوطه‌ور است و آن نوازنده‌ی تار است. در میانه‌ی اجرا، سيم دستگاه ضبط از پریز بیرون می‌آيد (کسی رد می‌شده گويا پای‌اش به سيم گیر می‌کند). سیم را دوباره به برق وصل می‌کنند اما به زحمت بتوان فهميد که ميانه‌ی این اجرا بریدگی دارد يا جایی افتادگی رخ داده است. چيزی که این اجرا را خاص می‌کند و آن جان و آن را در تار و پودش جاری می‌کند، تنها چيره‌دستی نوازنده و آن مضراب‌های ریز، پيوسته و محکم نيست بلکه همین حال غریب نوازنده است. اين دل‌گرفتگی آخر اجرا از زبان نوازنده با يک کلمه‌ی ساده بيرون می‌زند: «ببخشيد»! بشنويد. شايد بر شما هم همان حالی رفت که بر من می‌رود و بارها رفته است.


پ. ن. بله، ناگفته پیداست که «صفير» و «راک» مربوط به دستگاه راست‌پنجگاه‌اند و ربطی به «اصفهان» ندارند ولی نکته همين است که چيزهايی که ظاهراً مخالف هم‌اند، ادای حال می‌کنند: از خلاف آمد عادت بطلب کام...

جمله هيچ بر هيچ...

این «هيچ» کلمه‌ی زیبايی است. زیباست نه به خاطر اين‌که کسی فکر کند از پوچی يا مهمل‌انگاری هستی می‌گويم. هيچ زيباست چون عظمت و مهابتی را نمايش می‌دهد. هيچ زیباست چون تصوير گويا و بلیغی است از عدم. غزل سايه را با خود زمزمه می‌کردم و دست نوازش بر سر این زخم‌خورده‌ی خونين می‌کشيدم که: با اين غروب از غمِ سبزِ چمن بگو... رمز خيالِ سوختگان بی‌سخن بگو. رسيدم به اين بیت که: آن شد که سر به شانه‌ی شمشاد می‌گذاشت / آغوش خاک و بی‌کسی نسترن بگو... آن آبِ رفته... و تاب نياوردم که بیش از اين پيش بروم. عنان گرداندم به همين عالم و هر چه ديدم همين «هيچ» بود که می‌بینم چه اندازه عده‌ای آن را جدی می‌گیرند.

اين قصه را می‌شود از پنجره‌ی دیگری هم ديد؛ از زاويه‌ی آفرينش! چشم‌اندازش می‌شود این: پيرِ ما گفت خطا بر قلم صنع نرفت / آفرين بر نظر پاک خطاپوش‌اش باد! اگر آدمی خودش را محبوس نکند، دل‌خوش به خیالات نباشد، خودش را فریب ندهد و کوشش نکند جهانی را به آيینی بگرداند، جلوه‌ی مهيب «هيچ» را در اين بیت می‌بيند. و اين هیچ زیباست! این زيبايی گره خورده است با اشک،‌ با آه، با خونِ دل، با درد. خامان می‌پندارند که در اشک و آه و خونِ دل، زيبايی نيست. با اين‌ها که مأنوس شدی و اصلاً وقتی با اين‌ها زبان به گفت‌وگو گشودی و دیگر اشک برای‌ات همان قطره‌ی سوزنده‌ای نبود که از چشم‌ات بر گونه‌ات می‌غلتد، و اشک برای‌ات زنده بود و جان‌دار، آن وقت می‌فهمی اشک یعنی که (نه که يعنی «چه»)! وقتی فهميدی اشک، آه، خون، درد چه کسانی هستند، تازه آرام‌آرام معنی «هيچ» را می‌فهمی.

این هيچ، تازه آن وقت بهتر در این بیت می‌نشيند که: یک دم نگاه کن که چه بر باد می‌دهی / چندين هزار اميد بنی آدم است اين!

اين هيچ، زمانی زنده می‌شود، زبان می‌گشاید و مانند دوست با تو گفت‌وگو می‌کند که با او از سر مهر و دوستی درآيی و دشمن‌اش نپنداری. با هيچ که دوست شدی، مرگ هم رفیقِ راه تو می‌شود. تلخی‌ها شيرين می‌شود و دردها،‌ راحتی‌بخش. و با خود زمزمه می‌کنم: هيچ... هيچ... هيچ... مثل ذکر صوفيانِ چله‌نشسته. «هيچ» می‌گويم، چنان که آن بزرگ می‌گفت در گوشه‌ای بنشين و بگو «مرگ... مرگ... مرگ...». . اين تجربه‌ی شگفتی است که واژه‌ها و معانی را خودت بی‌واسطه تجربه کنی و پرده از رازهای درون‌شان برداری و خودت بيازمایی‌شان. همیشه می‌توان مقلدانه کلمات و الفاظی که دیگران با همان معنايی که خودشان در ذهن داشته‌اند تکرار کنیم ولی در بهترين حالت ممکن است به همان حسی برسیم که آن‌ها از آن حالت، شهود، تجربه يا واژه داشته‌اند؛ يعنی حس عاریتی نه حس بديع! این‌ها شعر نيست؛ تجربه‌ی زیستن بشری است. بس است... بس است... با گریه باید گفت... بس است.


January 17, 2011

گورِ گريه‌ی خاموش...

معنی بعضی حرف‌ها، سنگينی بعضی تعبيرها، مهابت بعضی تصويرها را آدم بايد فقط در یک لحظه‌ی خاص کشف کند. همه‌ی آدم‌ها ممکن است قرآن بخوانند، حافظ بخوانند، يا هر متن الهامی، شاعرانه يا بليغی را تورق کنند. ولی فهم بعضی چيزها و ارتباط بر قرار کردن با بعضی تجربه‌ها تا زمان‌اش نرسد، تا موقع‌اش از راه نرسد، هرگز شدنی نيست. شايد آدم بتواند پرتوی از حال آن لحظه را بيازمايد، ولی برای اين‌که چيزی مثل صاعقه در وجود آدم آتش بزند، بايد وقت‌اش رسيده باشد.

اين تعبير «خاموش گریستن»، اين تصوير، اين تجربه، چيزی بوده است که بارها سر راه‌ام قرار گرفته. بارها اين تصوير را در شعر ديده‌ام – شايد بيش از همه در شعر سايه. اين پنهان گريستن، گريه‌های خاموش و بغض‌های ناشکسته داشتن، کار آسانی نيست. آدمی از درون منفجر می‌شود. بايد چيزهایی را در خود دفن کنی. بعضی چيزها را اصلاً نمی‌شود بلندبلند گفت. بعضی چيزها را شايد اصلاً نشود با هيچ کس در ميان گذاشت. بعضی گريه‌ها از اين نوع‌اند:

سخن به سينه‌ی تنگم نمی‌زند چنگی
که گورِ گريه‌ی خاموش شد سرای سرود

این تصوير را خيلی رساتر از اين سايه در مرثيه‌ی جنگل آورده است:

امشب همه غم های عالم را خبر کن!
بنشین و با من گریه سر کن،
گریه سر کن!
ای جنگل، ای انبوه اندوهان دیرین!
ای چون دل من، ای خموش گریه آگین!
سر در گریبان، در پس زانو نشسته،
ابرو گره افکنده، چشم از درد بسته،
در پرده های اشکِ پنهان، کرده بالین...

گاهی با خودم می‌گویم برای اين‌که آدم بتواند اين سيل گريه را در خود آرام و خاموش کنم و بگويد که «و من با کوششی پردرد اشک‌ام را نهان کردم»، طاقت بايد داشت. ظرفیت می‌خواهد. فکر می‌کنم که آدم باید بزرگ‌تر از اين بشود و گنجايش بيشتری داشته باشد تا بتواند دندان بر جگر بگذارد و دم بر نياورد. ولی چرا بيهوده آدم تظاهر به شجاعت يا ظرفيت نداشته بکند؟ بگذار بگويند از ضعف است که فلانی های‌های گریه می‌کند. بگذار اشک هم به تردامنی ما بیفزايد. وقتی رسوای همه چيز باشی، چرا رسوای اشک نباشی؟ اما اشکی که تا بيخ گلوی‌ات می‌آيد و از همان جا، باز می‌گردد و زلالی و صفای‌اش، آغشته به خون می‌شود و در دل‌ات، زهر می‌شود و آرام‌آرام مسموم‌ات می‌کند. آن وقت مثل موج وحشی ديوانه‌خويی سر به ديوارهای خيالی وجودت می‌کوبی و هيچ راهی از این تنگنا و بن‌بست به بیرون نمی‌يابی.

در من کسی پیوسته می گرید
این من که از گهواره با من بود
این من که با من
تا گور همراه است 
دردی ست چون خنجر
یا خنجری چون درد
همزاد ِ خون در دل

ابری ست بارانی
ابری که گویی گریه‌های قرن‌ها را در گلو دارد
ابری که در من
یکریز می‌بارد

شب‌های بارانی
او با صدای گریه‌اش غمناک می‌خواند
رودی ست بی آغاز و بی انجام
با های‌های گریه‌اش در بی کران ِ دشت می‌راند...

اين‌ها را که می‌‌خوانم، از خود می‌پرسم که چرا پس نبايد گريست؟ چرا من که هر بهانه‌ای را برای گريستن دارم، به بند می‌کشم اين دريای اشک را؟ اما نمی‌شود. تقدیر بعضی اشک‌ها، همین پنهان ماندن و پنهان بودن است. بگذار ظاهرش آرامش و لبخند باشد. پنهان کردنِ اشک کار آسانی نیست. کمر آدمی را خم می‌کند... «دردا که جز به مرگ نسنجند قدر مرد». اين حال را همان روز رفتن پرويز مشکاتيان هم داشتم. همين که مزه‌ی دهان‌ات تلخ می‌شود و احساس می‌کنی خون در دهان‌ات موج می‌زند. حسی که ديگر گريستن‌ هم نمی‌توان درمان‌اش کند.



مهربانی کی سر آمد؟

گاهی اوقات سال‌ها طول می‌کشد تا آدمی بفهمد اتفاقی واقعاً افتاده است. گاهی اوقات آدمی روزها، هفته‌ها، ماه‌ها و سال‌ها خود را می‌فریبد؛ می‌فريبد به خيالی. شايد در تمام سال‌های عمرم – يعنی در تمام سال‌هایی که شعر می‌خواندم و می‌فهميدم – اين غزل حافظ برای من اين اندازه معنا نداشته است که امروز دارد: ياری اندر کس نمی‌بينیم، ياران را چه شد؟ يکايک ابيات‌اش، کلمه‌کلمه‌ی هر مصرع‌اش گويی تصويری است از حالِ درون‌ام.

گاهی – و شايد بسیاری اوقات – به آسانی همديگر را زخمی می‌کنيم. نه که به آسانی، بلکه گویی خو گرفته‌ايم، عادت کرده‌ايم به اين زخم زدن. انگار نه انگار که می‌توان در عين همه‌ی دشواری‌ها جور ديگری هم بود. گاهی بعضی دشواری‌ها و سختی‌ها چنان بزرگ‌اند، چنان بزرگ می‌شوند يا چنان بزرگ‌شان می‌کنيم و بزرگ می‌بينيم‌شان، که دیگر جا بر هر چيز ديگری – حتی برای آدميت هم – تنگ می‌شود.

مهم نيست که وقتی خراش بر چهره‌ی تن و جان يکديگر می‌کشيم به لفظ پاکيزه و کلام فخیم و استوار ادیبانه باشد يا به سخنانی آب نکشيده، ناراست و چرکين. مهم نتيجه است. نتيجه‌ای که به هر طريق يکی است: هر دو زخمی می‌کنند؛ هر دو زخم‌هایی دهان‌باز‌کرده باقی می‌گذارند که ناسور می‌شوند و روزهای درازی را تلخ و تيره می‌کنند.

هر چه قصه بگويم و شرح حال بگويم، هنوز آن اندازه بلاغت ندارد که اين شاهکار حافظ دارد. آری، آب حيوان تيره‌گون است و از شاخ گل خون می‌چکد. سال‌هاست که لعلی از کانِ مروت بر نيامده است و تابش خورشيد و سعی باد و باران هم اثری نکرده است. و گويی اين همه درد و رنج، اين همه تاريکی و زخم، همه «اسرار الاهی» است. گويی چاره‌ای نيست از خاموشی:

خون می‌چکد نهفته از اين زخمِ اندرون
ماندم خموش و آه که فرياد داشت دارد...

با اين همه، با همه‌ی دردی که در اين تصوير حافظانه موج می‌زند، چيزی، خیالی، حالی در درون‌ام، دستی از پسِ پرده‌ای گویی مرا می‌کشد به سوی چیزی که تمام زندگانی‌ام را با آن زیسته‌ام: امید؛ اميدی که ولو شعله‌ای کم‌زور باشد و کورسويی در اعماق تاریکی، باز هم راهِ تلخی‌ها را می‌بندد، ولو خيالِ محالی به چشم آيد. و اين امید، امیدی است که نمی‌دانم چی‌ست و چگونه است. تنها چيزی است مثل گواهی درون. چيزی است که گويی می‌گويد: بعد از اين همه تلخی‌ها هم هنوز خبری هست. خبری هست؟

اين غزل را بخوانيد و به آواز بشنويد:
ياری اندر کس نمی‌بينيم، ياران را چه شد
دوستی کی آخر آمد، دوستداران را چه شد

آب حيوان تيره‌گون شد، خضر فرخ‌پی کجاست
خون چکيد از شاخ گل، ابر بهاران را چه شد

کس نمی‌گويد که ياری داشت حق دوستی
حق‌شناسان را چه حال افتاد، ياران را چه شد

لعلی از کانِ مروت بر نیامد، سال‌هاست
تابش خورشید و سعی باد و باران را چه شد

شهرِ یاران بود و خاکِ مهربانان اين ديار
مهربانی کی سر آمد؟ شهرياران را چه شد؟

گوی توفیق و کرامت در ميان افکنده‌اند
کس به میدان در نمی‌آيد، سواران را چه شد

صد هزاران گل شکفت و بانگ مرغی بر نخاست
عندلیبان را چه پيش آمد، هزاران را چه شد

زهره سازی خوش نمی‌سازد، مگر عودش بسوخت
کس ندارد ذوق مستی، می‌گساران را چه شد

حافظ اسرار الاهی کس نمی‌داند، خموش
از که می‌پرسی که دور روزگاران را چه شد...


January 11, 2011

آيينه‌ی مهر‌آيين

دو-سه‌ روزی است که اين آواز شجريان با نی حسن کسايی همدم لحظات من بوده است. آوازی است در شور، روی غزلی از حافظ. برنامه روز يکم مهرماه ۱۳۵۸ در منزل محمد موسوی اجرا و ضبط شده است. غزل، غزل حافظ است با همان درخشش و هوشمندی حافظانه و صدا، صدای بهشتی شجريان است و به نظر من يکی از اجراهای بسيار قوی اوست. در انتهای برنامه، حسن کسايی دقايقی صحبت می‌کند درباره‌ی شجريان و موسيقی که بسيار شنیدنی است و زبانِ حال موسيقی ما، خصوصاً در اين روزگار محنتی است که ايران گرفتار آن است. بشنويد.


January 10, 2011

نه هنگامِ پيروزی و فرهی‌ست...

در شمار آوردن حجم دروغ‌گويی‌ها، بی‌تقوایی‌ها و رذالت‌های قاعده شده و از حد استثنا برون رفته‌ی زمام‌دارانی که امروزه مقدرات مردم ما را به دست گرفته‌اند، عمر نوح می‌خواهد و صبر ايوب. روزی نيست – حتی يک روز هم نيست – که نتوان مصداق و نمونه‌ای از اين وارونه شدن اوضاع در ایران يافت. شمار این مصاديق هم به شکلی تصاعدی رو به افزايش است و خردمند هوشياری نيست که اين تيرگی‌ها و تباهی‌ها را نبيند. امروز در خلال گفت‌وگو با بزرگی سخن از نامه‌ی رستم فرخزاد به برادرش به ميان آمد که در اواخر شاهنامه‌ی فردوسی آمده است. این ابيات گويی وصف‌حال روزگار ماست و آينه‌ی احوالی است که بر ايران و ایرانيان می‌رود. ابتدا همين دو سه فقره‌ی زیر را ببینید:

۱. بهبهانی، وزیر راه احمدی‌نژاد پس از سانحه‌ی سقوط هواپیمای اخير (تنها يکی از نمونه‌های متعدد در سال‌های اخیر): «برخلاف برخی جوسازی‌ها هنوز هم امنیت پروازی در ناوگان هواپیمایی جمهوری اسلامی ایران بالاست». (هر هواپيمایی که سقوط می‌کند خودش متهم است به جوسازی؛ این است تفسیر آن کلمات!). هم‌او می‌گويد: «آمار سوانح هوايی در ایران پايين است»!

۲. محمود احمدی‌نژاد، در دفاع از معاون‌اش که آوازه‌ی فساد مالی‌اش و اتهاماتی که متوجه او شده، از حد تواتر هم گذشته است: «اینکه کسانی با حضور در برنامه زنده تلویزیونی، بدون هیچ سند و مدرکی به معاون اول رئیس جمهور تهمت بزنند، خلاف قوانین کشور است...اینکه در یک برنامه زنده تلویزیونی، فردی که خودش متخلف است، نسبت به کسی که حضور ندارد، تهمت و افترا بزند، صحیح نیست». حيف است نيفزايم که همين فرد درباره‌ی آن ديگری گفته است: «آقای رحیمی از برادران بسیار خوب، پاک و مومن دولت است و شبانه روز، ایشان در اختیار مردم است».

۳. همان فرد بالا، حدود يک سال و نیم پيش: «بگم؟ بگم؟» (و سایر جزيياتی که بر صاحبان چشم و خرد از آفتاب عالم‌تاب روشن‌تر است!)

و این‌جاست که باید این ابیات فردوسی را به تأمل خواند و زار زار به حال ايران و ايرانیان گریست:
ز پیمان بگردند وز راستی
گرامی شود کژی و کاستی

پیاده شود مردم جنگ‌جوی
سوار آنک لاف آرد و گفت‌وگوی

کشاورز جنگی شود بی‌هنر
نژاد و هنر کمتر آید به بر

رباید همی این از آن آن ازین
ز نفرین ندانند باز آفرین

نهان بدتر از آشکارا شود
دل شاهشان سنگ خارا شود

بداندیش گردد پدر بر پسر
پسر بر پدر هم چنین چاره‌گر

شود بنده‌ی بی‌هنر شهریار
نژاد و بزرگی نیاید به کار

به گیتی کسی را نماند وفا
روان و زبان‌ها شود پر جفا...

زیان کسان از پی سود خویش
بجویند و دین اندر آرند پیش

نباشد بهار و زمستان پدید
نیارند هنگام رامش نبید

چو بسیار ازین داستان بگذرد
کسی سوی آزادگی ننگرد

بریزند خون ازپی خواسته
شود روزگار مهان کاسته

دل من پر از خون شد و روی زرد
دهن خشک و لب‌ها شده لاژورد...
Free counter and web stats