« November 2010 | صفحه‌ی اصلی | January 2011 »

بايگانی: December 2010

December 28, 2010

دین؟ کدام دين؟

مدت‌ها پيش، هنگام گفت‌وگو درباره‌ی یکی از فصل‌های پايان‌نامه‌ام، در حاشيه‌ی بحث با استاد راهنمای‌ام، به ريشه‌ی واژه‌ی معادل دين (یعنی religion) در زبان انگليسی کشيده شديم. شاید کمتر کسی بداند که در زبان‌های اروپایی و در واقع در اروپای مسيحی است که اين کلمه برای اشاره به دين به کار رفته است، آن هم از اواخر قرن هجدهم به بعد. یعنی اين واژه برای معنا کردن تجربه‌ی روحانی، يا ترس از خدا و تمام مقولاتی که ذیل کلیسا معنا شده‌اند، از قرن هجدهم به بعد در اروپا به کار رفته‌اند (يعنی به طور طبيعی خیلی از ما وقتی متنی را به زبان انگلیسی می‌خوانيم بلافاصله در برابر کلمه‌ی فوق می‌نويسيم «دين»‌ و البته این واژه امروز جاافتاده است و بخواهيم يا نخواهيم به همان چيزی اشاره می‌کند که در زبان‌های ديگر وجود دارد). از جمله کسانی که در اين زمینه کار کرده‌اند (و من هنوز به طور کامل آثارشان را نديده‌ام) يکی ارنست فایل است و یکی هم فریدریش شلايرماخر (نگاه کنید به منبع زیر، دايرة المعارف دین). خلاصه‌ی سخن اين است که واژه يا در واقع رده و طبقه‌بندی‌ای که برای اشاره به مفهوم یا معنای دین در اروپای مسیحی در دو قرن اخیر جاافتاده است، نه آن چیزی است که مشخصاً مسلمان‌ها در طول تاریخ‌شان از «دين» می‌فهمیده‌اند و نه دقيقاً سنخيت يا تطابق با ساير آيین‌ها (مثل هندوييسم و بوديسم) دارد.

مسأله اين است: واژه‌ی religion در زبان مسيحيان اروپايی اواخر قرن هجدهم به بعد، واژه‌ای است با بار معنايی سنگين که در واقع به مثابه‌ی یک سلاح به کار رفته است. نمونه‌ی مشخص‌اش اين‌جاست: اين واژه، سلاحی است در دست سکولاريست‌ها (به همان مفهوم سکولاریسم اواخر قرن هجده میلادی توجه کنيد). لذا بلافاصله دوگانه‌ی دینی/سکولار به وجود می‌آيد. اگر اين فرض را جدی بگیريم که اسم یا واژه‌ای که برای سخن گفتن از مفهومی به نام دين – که در زبان فارسی يا عربی هم می‌تواند معناهای مختلفی داشته باشد – واژه‌ای باشد که دقیقاً به يک چيز واحد اشاره نکند، آیا حق نداریم به بسياری از بحث‌های داغی که بر سر دین در می‌گیرد با ديده‌ی احتياط و حتی تردید نگاه کنيم؟ بگذاريد بخشی از مدخل «دين» در دايرة المعارف دين گیل را اين‌جا نقل کنم:

«واژه‌ی معادل دين در زبان‌های اروپایی (religion)، مقوله‌ای است محلی که پژوهشگران، و افراد ديگر، آن را ورای حدود خاستگاه و ریشه‌ی اصلی‌اش به کار برده‌اند. درست همان‌طور که در قرن‌های پس از کریستف کلمب، مورخان طبیعت در اروپا اصطلاحات محلی را برای نام گذاردن روی گیاهان و جانورانی که با آن‌ها برخورد می‌کردند تغيير دادند، اروپاييان نيز هم‌زمان اصطلاح «دين» را برای معنادار کردن انديشه يا رفتارهای ناآشنايی که با غنای بی‌سابقه‌ای پيش روی‌شان واقع می‌شدند به کار گرفتند. اسکات آتران استدلال کرده است که کوشش برای تعميم جهانی طبقه‌بندی‌های زيست‌شناسی از این رو موفق بود که ذهن بشری در همه‌جا از راهبردهای سلسله‌مراتبی خاصی برای طبقه‌بندی زندگی جان‌داران استفاده کرده است. اما معلوم نیست که ذهن بشری برای برساخته‌های انسانی نيز از همان طبقه‌بندی مفهومی استفاده می‌کند یا نه. (خفاش یا پرنده است يا پستاندار، اما اگر قرار باشد بگويیم که مثلاً آيین کنفوسيوس دين نیست، جايگزین رده‌شناسيک آن چه خواهد بود؟). در واقع، اديان و سایر فراورده‌های فرهنگی «گوهر اصيل» (true-bred) ندارند و از آن ثبات و تمایزی که جمعيت ساير ارگانيسم‌ها دارند، برخوردار نيستند. اگر مشاهدات بالا درست باشند – و هنوز نمی‌توان به یقین گفت که اين مشاهدات درست هستند – شاید معقول نباشد که آن شکل از رده‌بندی جهان‌شمول و قابل‌قبول را که در علوم طبيعی مانند زیست‌شناسی به کار می‌رود، در مطالعه‌ی دین به کار بگيريم.» (جلد ۱۱، ص ۷۷۰۳)

فکر می‌کنم تبارشناسی اين کلمه در زبان‌های اروپايی-مسيحی برای ما ايرانی‌ها بسیار مهم است از آن‌رو که فکر می‌کنم بخشی از سنتِ سکولار – خصوصاً سکولاریسم افراطی ضد-دين – پای محکمی در اين سنت اروپايی-مسیحی دارد که آغازش را باید در اواخر قرن هجدهم جست‌وجو کرد. به این اعتبار، ناگزیر باید در پاره‌ای از فهم‌های سکولارها از دين با اين ملاحظه نگاه کرد که هم‌چنان زیر نفوذ رده‌بندی‌های اروپایی-مسيحی قرار دارند. و فکر کنيد که اگر صدها سال عده‌ای انسان را در شمار خزندگان حساب کرده باشند، وقتی که بفهمند انسان يک پستاندار است، با چه وضعیتی مواجه می‌شويم! پیداست که وضعِ دين چنين نيست چون نمی‌توان به اين آسانی – چنان‌که در قطعه‌ی بالا اشاره رفت – آن را رده‌بندی مفهومی کرد.

اين قلم‌انداز را نوشتم که برای خودم نشانه‌ای گذاشته باشم برای پی‌گیری بحث. اما فکر می‌کنم نکته‌ی قابل‌تأملی است که بدانيم تا پيش از قرن هجدهم میلادی اين اصطلاح برای ارجاع به تجربه‌ی روحانی، خدا، خداترسی و مفاهیمی از اين دست به کار نمی‌رفته است (نه به این معنی که وجود نداشته است). طبعاً اگر مطلب تازه‌تری پیدا کنم که مشخصاً به این موضوع اشاره داشته باشد، ارجاعات‌اش را خواهم افزود. اما می‌توان اين پرسش را اين‌جا بيفزاييم که در زبان‌های ما شرقی‌ها – فعلاً فارسی و عربی را بگيرید – چه واژه‌ها و اصطلاحاتی و از چه زمانی برای اشاره به این تجربه‌ی دينی و روحانی به کار رفته است. دانستن تبارشناسی اين واژه‌ها و نسب‌نامه‌شان ما را به حل بعضی از مشکلات امروزی‌مان نزديک‌تر می‌‌کند.

پ. ن. می‌توانید کتاب «دين: نظريه‌های کلاسيک» نوشته‌ی جيمز ثروئر را ببينید، به خصوص مقدمه‌اش را. نویسنده در این کتاب به تفصیل درباره‌ی موضوع سخن گفته است.

December 25, 2010

در شمار ار چه نياورد کسی حافظ را...

در زبان انگليسی کلمه‌ای است که ترجمه‌های مختلفی از آن شده است اما چه بسا هنوز معادل مناسب و روشنی از آن به زبان فارسی نيست. این کلمه «recognition» است. یکی از معادل‌هایی که برای این کلمه آمده است، «به رسميت شناختن» است. از معادل‌های متعددی که برای اين کلمه آمده است در می‌گذرد تا به آن معنایی که در نظر دارم برسم. اين کلمه برای من يعنی کسی را در شمار آوردن، يعنی آدميان را جدی گرفتن، یعنی برای ديگری نیز سهمی و حظی قایل شدن، یعنی کسی را چیزی حساب کردن. به عبارت دقیق‌تر، این کلمه یعنی ديگری را تحقیر نکردن و از سر طعنه با دیگری سخن نگفتن. با این تعبیر، اين دیگری را در شمار آوردن، نزدِ من ارزشی است اخلاقی. و توضيح می‌دهم که اهميت این ارزش، به ويژه برای جامعه‌ی ما چه می‌تواند باشد.

پیش از این‌که بيشتر درباره‌ی موضوع سخن بگويم، خوب است توضیح بدهم که چگونه به شرح ماجرا از اين منظر رسيده‌ام. مدتی پيش، حین گفت‌وگویی که با شادی ضابط، نويسنده‌ی وبلاگوار، داشتم، درباره‌ی عادت رایجی که در گفت‌وگوهای فضای مجازی – و حتی واقعی ما – جاری است سخن می‌گفتیم که چگونه گاهی وقتی با هم سخن می‌گوييم از کمترین فرصتی برای به رخ کشيدن نادانی يا ناتوانی کسی استفاده می‌کنیم و يا اساساً اگر هم نادانی و ناتوانی‌ای در میان نباشد - حتی جايی که برتری، دانش و منزلتی نیز در میان باشد - اين تمايل به تحقیر دیگری، به ناچیز شمردنِ او یا سراغ کردن عیبی و لغزشی در او هم‌چنان وجود دارد. شادی اشاره کرد به آکسل هونِت، فیلسوف آلمانی – از شاگردان یورگن هابرماس – که از دست‌پروردگان مکتب فرانفکورت است. حوزه‌ی پژوهش آکسل هونت، فلسفه‌ی سياسی-اجتماعی و اخلاق است و به ويژه درباره‌ی نسبت قدرت، به رسميت شناختن [ديگری] و حرمت نهادن کار کرده است. هونت کتابی دارد با عنوان «مبارزه برای به شمار آمدن: قواعد اخلاقی کشمکش‌های اجتماعی» (این هم لينک کتاب در کتابخانه‌ی گوگل) که در آن می‌کوشد مغز نظريه‌اش را توضيح دهد.

برت فان در برينک و ديويد اوئن، در مقدمه‌ای که بر کتاب «در شمار آوردن و قدرت» نوشته‌اند، به تأثيرپذیری هونت از هگل در نقد انديشه‌های سياسی-اجتماعی عصر مدرن – و انديشه‌های هابزی – اشاره می‌کنند:
«هدفِ کار آکسل هونت از زمان انتشار نخستين اثرش يعنی «نقدِ قدرت» پژوهش درباره‌ی «قواعد اخلاقی» کشمکش‌های اجتماعی‌ای بوده است که در متن نهادها و روابط اجتماعی خاص جامعه‌های مدرن مندرج است. هونِت،‌ در جست‌وجوی قواعد اخلاقی کشمکش‌های اجتماعی، این تصور را که کشمکش‌های اجتماعی را باید به مثابه‌ی يک مشخصه‌ای اصلی وضعيت انسانی تلقی کرد که تنها برخاسته از خصلت منفعت‌جويی آدمی است، نفی می‌کند. اين ديدگاه، که تامس هابز در اوایل دوره‌ی مدرن قوی‌ترین بيان را از آن داشت، به نحوی بنيادین تصور يونانی-رُیِ تعامل اجتماعی و سياسی را – چه به صورتی هماهنگ و متوازن و چه به شکل‌هايی متضادتر – که در راستای منفعت عمومی زندگی اخلاقی جامعه است، متزلزل می‌کند. هونت هر چند منتقد فرضيات متافيزیکی انديشه‌ی اخلاقی و سياسی یونانی-رُمی است، از طریق قرائتی از آثار اوليه‌ی هگل درباره‌ی مفهوم در شمار آوردن، نقدی بر فرضيات اتمیستی، ابزارانگارانه و منطقی مربوط به عاملیت انسان‌ها ارایه می‌کند که او آثارش را در سنتی نشان می‌دهند که هابز آغاز می‌‌کند و سرچشمه‌ی بخش بزرگی از فلسفه‌ی سياسی ليبرال معاصر است.» (صص. ۲-۳)

می‌دانم که این بحث سخت مستعد تخصصی و پيچیده شدن است، در نتیجه، از پرداختن به جزيیات بيشتر می‌پرهیزم و شرح بيشتر موضوع از دیدگاه هونت را به گردن يادداشت‌های آتی می‌آويزم. اما ايده‌های هونِتی را بهانه‌ای می‌کنم برای گفتن سخن‌های ناگفته. چیزی که اين روزها در جامعه‌ی ما به وفور یافت می‌شود، تحقیر کردن ديگران است – و به یاد داشته باشيم که این اتفاق همه‌‌جا رخ می‌دهد و در سراسر جامعه وجود دارد. اين به رسمیت نشناختن ديگران، تحقير کردن آدميان، از موضع بالا در آن‌ها نگريستن، برای خويشتن مقام و منزلتی خاص قایل بودن و خود را خطاکار ندیدن يا هميشه هر چيز و هر کس جز خود را مستعد خطا دیدن، آفتی است که زيربنای بسیاری از تنش‌های سیاسی و اجتماعی و حتی فردی است. آدمیان همگی تصوری و درکی از خود دارند. شايد اين تصور، منطبق با واقعيت نباشد اما همه‌ی آدمیان انتظار دارند دیگران آن‌ها را چنان‌که هستند به رسمیت بشناسند، برای‌شان احترام قايل باشند، اگر فضيلت یا ارزشی در آن‌ها باشد، فضيلت‌شان به رسميت شناخته شود و از آن به نیکی و خوبی ياد شود و هیچ انتظار ندارند که با تحقیر با آن‌ها سخن بگويند و به هر دلیلی یا بهانه‌ای، تمام هستی و دستاوردهای آن‌ها را مطلقاً نادیده بگیرند. این البته می‌تواند قاعده‌ای اخلاقی باشد. اين مضمون، به باور من، در بطن قاعده‌ی طلايی اخلاق و عدالت نیز مندرج است: «آن‌چه بر خود نمی‌پسندی، بر ديگری نیز مپسند». آدمی می‌تواند هنگام سخن گفتن و عمل کردن ببيند آيا اگر خود با همين سخن و عمل مواجه شود، خوشايند او خواهد بود يا نه؟ هيچ آدمی مبرا از خطا نيست. همه‌ی آدميان خطاکارند. اما گروهی که تنها خطاکاری را در دیگران می‌بينند و خیلی خوب اين خطاکاری آدمیان را شناسايی می‌کنند و کورِ خود و بينای دگران‌اند، همان‌ها هستند که سنگ‌بنای اين کشمکش‌ها را می‌گذارند.

این ماجرا در جامعه‌ی ما ريشه دارد و تنها در سطح سياست نيست. در بسياری از لایه‌های مختلف اجتماعی این خلق و خو ريشه‌دار و محکم است: طعنه‌ زدن، تحقير کردن، ديگری را به هيچ گرفتن، از موضع بالا در دگران نگريستن، دستاورد خود را بزرگ ديدن و همان را از دیگری خُرد و حقیر شمردن، ماجرايی است که اگر اندکی کنکاش کنيم می‌توانیم به دامن‌گستر بودن آن در جامعه‌ی خود پی ببریم. به گمان من، آن‌چه که اين روزها زیر عنوان نقد، رخ نهان کرده است اما مغزش چيزی نيست جز خراش دادن آدميان، زخمی کردن آن‌ها و فوران نفرت و انزجار (و پوشاندن اهانت و به هيچ گرفتن آدمیان زیر نقاب «نقد») همین ماجراست. چيزی که گاهی از ياد می‌بریم این است که زخمی کردن آدميان، دود نمی‌شود و به آسمان نمی‌رود. اين زخم، باقی می‌ماند و سر باز می‌کند. تنها راهِ درمان‌اش اين است که بدانيم کجا به چه کسی چه زخمی زده‌ايم و اگر چنین کرده‌ایم راه مرهم نهادن بر آن چی‌ست. اين را نباید با تازيانه کشيدن بر گرده‌ی رذيلت‌ها و بيدادگری‌ها يکی گرفت. هجوم بردن به پليدی‌ها یک چيز است و آدميان را در اين میانه زخمی کردن، چيز دگری است. درباره‌ی اين البته بيشتر خواهم نوشت، ولی به باور من، این ناديده گرفتن آدميان که گاهی ممکن است حتی صورت‌اش چندان هم خشن نباشد – و شايد بعضی اوقات غيرارادی هم رخ بدهد – امری است که رکن بسياری از کشمکش‌های اجتماعی ماست.

اين یادداشت را نوشتم برای اين‌که پای انديشه‌های آکسل هونِت را بیشتر به اين بحث‌ باز کنم و در آینده بیشتر درباره‌‌اش بنويسم. تا همين‌جا آن‌چه نوشته‌ام از حد یک یادداشت وبلاگی تجاوز کرده و بيشتر پهلو به پهلوی مقاله‌ای می‌ساید که نيازمند ارجاع و پانوشت است. اما اين درازی و تفصیل را بر من ببخشاييد تا در يادداشت‌های ديگر جبران این قصور کنم و بيشتر مسأله را بشکافم.

ماکس وبر، اسلام و سرمايه‌داری – کوششی ناتمام

ماکس وبر، جامعه‌شناس و اقتصاد سياسی‌دانِ آلمانی، دير زمانی است که چهره‌ای تعيین‌کننده در جامعه‌شناسی و علوم اجتماعی بوده است و هم‌چنان سايه‌ی سنگين نگاه وبری بر بسیاری از حوزه‌ها را می‌توان مشاهده کرد. وبر بسیار نقد شده است اما هم‌چنان چهارچوب‌های نظری وبری بر بسیاری از بحث‌های حوزه‌ی جامعه‌شناختی غلبه دارد. یکی از حفره‌های بزرگ تزهای وبری درباره‌ی مسلمانان و جهان اسلام است. نظريه‌های وبر درباره‌ی اتوريته، کاریزما و رهبری، از نظريه‌های شناخته‌شده‌ای هستند که متأسفانه هیچ ارجاع مناسب و به خوبی تحقیق‌شده‌ای درباره‌ی مسلمانان و فرهنگ و تمدن مسلمانی ندارد. در ماه‌های آینده کوشش خواهم کرد نکاتی را در این زمينه بنویسم اما غرض از نوشتن اين عبارات این است که مدت‌هاست فصلی از کتاب «ماکس وبر: از تاریخ تا مدرنيت» برايان ترنر را ترجمه کرده‌ام و از چند نفر از دوستان پرسيدم که آيا کسی این کتاب را به فارسی برگردانده است يا نه. نتيجه‌ی پرس‌وجوهای من پاسخ مشخصی نبود. یعنی همه اشاره می‌کردند که از برايان ترنر کتابی به فارسی درباره‌ی نقد آراء وبر منتشر شده است ولی گويا اين کتاب آن کتاب نيست. لذا، چه اين فصل را قبلاً کسی ترجمه کرده باشد و چه نکرده باشد، به هر تقدیر من ترجمه‌ی کل فصل را این‌جا می‌آورم.

در ادامه‌ی مطلب، ترجمه‌ی فصل سوم کتاب ترنر با عنوان «اسلام، سرمایه‌داری و تزهای وبری» را می‌بينيد. از آوردن پانوشت‌های مطلب صرف‌نظر کرده‌ام و بعید می‌دانم چیز زیادی را از دست بدهيد اما به هر حال اگر کسی اصل اين فصل را لازم داشته باشد می‌تواند به من ای‌میل بزند تا برای‌اش بفرستم. طبعاً ترجمه ممکن است حاوی لغزش‌هایی باشد. از زمانی که اين فصل را ترجمه کردم تا الآن مدتی می‌گذرد و فکر می‌کنم اگر يک بار ديگر ترجمه را مرور کنم، متن شايد روان‌تر از این در بيايد. شاید اگر عمری باقی باشد و یار موافقی به چنگ آيد که وقت و انگیزه‌ی دقت‌ورزی در ترجمه را داشته باشد، بتوان صورت شسته‌رفته‌تری از این مقاله را برای خواننده‌ی فارسی‌زبان فراهم کرد. عجالتاً فکر می‌کنم خواندن این فصل از کتاب به همین شکل برای اهل نظر و پژوهشگران حوزه‌ی علوم سياسی و جامعه‌شناسی خالی از فایده نيست. اگر نکته‌ای به چشم خوانندگان دقیق و شکیبای اين متن می‌رسد که حاوی خللی است، متشکر می‌شوم اگر به مترجم گوشزد کنند تا در اصلاح‌اش بکوشم.

ادامه‌ی «ماکس وبر، اسلام و سرمايه‌داری – کوششی ناتمام»

December 21, 2010

تا صبحِ شبِ يلدا

شب يلدا مثال است. ممثول اين شب، احوال تلخ بيدادى است كه بر ما می‌رود و بيدادی كه بر هم می‌كنيم. بيدادگران چشم دوخته اند به اين كه من و تو ديگر اميدی به بهبود، اميدی به رهايي، اميدی به پايان جدايى نداشته باشيم. اين شيوه از بيدادگران عجيب نيست: آن ها از جنس شب‌اند و شب را می‌پسندند؛ شب هر چه طولانی‌تر، بخت آن‌ها درازتر. اما از ما شگفت است اگر با يكديگر همان كنيم كه دست بيداد به صد شيوه می‌كوشد با ما كند. اين تنهايی و نوميدی و دل بريدن از يكديگر و سر در گريبان خويش بردن همان است كه غايت آرزوی شب‌پرستان و بيدادگران است.

باطل السحر اين بيداد با هم بودن است و محكم كردن رشته‌های الفت. بعضی رشته‌های گسيخته ديگر به آسانی پيوسته نمی‌شوند. دست كم، بدون فرونهادن غرورمان شدنی نيست. اما محال نيست. اين همه دوری و بيزاری و اين همه جدايی و دل‌های پراكنده تنها رشته‌های ستبر ستمی را كه نفس يكايك ما را بريده است، استوارتر می‌كند و آخر كار انبوه درختانی تنها خواهيم بود.

شب يلدا برای من يعنی شب تأمل و دوستي؛ يعنی شب شكستن اين نوميدی و از روز و روشنايی و خورشيد گفتن. بيدادگران روز به روز چندان بر ستم خويش می‌افزايند كه نقش و تصوير تمام آرزوهای دلكش و دلفريب‌مان دورتر و دورتر به نظر برسد تا از آن سپيده ی آرزو دل برگيريم. روزی كه تن بسپاريم به دروغ بی فروغ بيداد كه اين شب را صبحی در پی نخواهد بود، همان واپسين روز شكست ماست.

بگذارید، یک بار دیگر این بیت معنادار حافظ را با هم بخوانيم که می‌گويد: صحبت حكام، ظلمت شب يلداست / نور ز خورشید خواه بو که برآيد. حافظ از مطلق حکام سخن می‌‌گوید. هم‌صحبتی با ارباب قدرت، مترادف است با تاریکی؛ ظلمتی مانند شب یلدا. از این سو، می‌توان از اهل قدرت پرهیز کرد و با مردم نشست. هم‌نشینی و شب‌نشينی با حاکمان و اهل قدرت، دل را سياه می‌کند، اما:
آن‌چه زر می‌شود از پرتو آن قلب سياه
کيميايی است که در صحبت درويشان است.

و این شب، خوب است که در صحبت دوستان و ياران دلنواز و همدل و موافق بگذرد نه در همراهی بی‌خبران و ناسازگاران. اما، یلداييه‌ی من، شعر و صدای شاعری است که برای من نماینده‌ی اميد و ايمان بوده است و در این روزهای جان‌فرسا و طاقت‌سوز همواره همراه‌ام بوده است. و گمان می‌کنم برای من بی‌جا نباشد اگر همان تعابیر که سایه، درباره‌ی مرتضی کیوان به کار برده بود، خود درباره‌ی او به کار ببرم:

من در تمام این شب یلدا
دست امید خسته خود را 
دردست‌های روشن او می‌گذاشتم 
من در تمام این شب یلدا 
ایمان آفتابی خود را 
از پرتو ستاره او گرم داشتم

قطعاتی که در زير می‌شنويد، همه شعرهايی هستند که در آلبوم «تا صبح شبِ يلدا»ی سايه آمده‌اند. در انتها هم، «هنر گام زمان» را می‌شنوید. فکر می‌کنم برای این شب یلدا در این شعرها مضامینی هست که برای هر کدام از ما آيینه‌ای می‌تواند باشد که خود را در آن تماشا کنيم. اولین قطعه، «تشويش» است که يکی از شعرهای بسیار محبوب من است و خصوصاً در اين شب يلدا، زبانِ حال من است. شب يلداتان مبارک باد!


December 20, 2010

هجده قطعه از اميرحسين سام

آن‌ها که اهل موسيقی هستند، حتماً تا امروز نغمه‌ها و ترانه‌های لطیف و بهاری آهنگسازِ خوش‌قريحه و صاحب‌ذوق اميرحسین سام را شنيده‌اند. در آستانه‌ی شب یلدا هستيم و پيشاپیش به استقبال یلدا که می‌رویم، فکر می‌کنم هديه‌ی يلدايی خوبی باشد اگر قطعاتی از ساخته‌های اميرحسین سام را بشنويم. بسياری از این قطعات تا به امروز منتشر نشده‌اند و برای اولین بار به این شکل این‌جا پخش می‌شوند. ناگفته پيداست که پخش این قطعات با اجازه‌ی آهنگساز انجام می‌شود. اميدوارم در اين بد-روزگارِ تیره‌ای که سرزمینِ ما گرفتار ديو و ددانی است که جز دروغ و ریا چیزی از وجودشان تراوش نمی‌کند، آرام‌آرام بتوانيم روزنه‌های نور و امیدی در ميان اين همه ظلمت ببینیم و شاهد روزهای تازه‌ای باشيم که در آن هنر و راستی و پاکی قدر و عزت داشته باشد.

گفتم که این‌ها هدیه‌ی یلدا هستند. شب یلدا جز تمام اشاره‌های فرخنده و خجسته‌ای که با خود دارد، طولانی‌ترين شب سال نيز هست و اين مثالی است از شبِ درازی که بر اهل خرد و هنر در کشور ما می‌رود. درباره‌ی این شب، در این يکی دو روز، کوشش می‌‌کنم بيشتر بنويسم. اين قطعات اميرحسین سام را به بهانه و به اراده این‌جا منتشر می‌کنم برای اين‌که شعر و موسيقی، حاصل و چکیده‌ی درد و ادراک آدمی‌اند. و اين‌ها همان‌هاست که اين روزها در میان مردمِ ما به وفور یافت می‌شوند و در ميان دولتمردان به مثابه‌ی کيمیا ناياب‌اند. پس شنيدن این قطعات را به مثابه‌ی تسکينی بر این همه زخم و درد نیز تلقی کنید.

از اين هجده قطعه تنها سه قطعه قبلاً منتشر شده است («در قطار»، يکی از اجراهای «زرد، سرخ، ارغوانی» و «غروب») و بقيه‌ی قطعات برای نخستین بار در این‌جا به طور عمومی منتشر می‌شوند. خوب است این توضيح را اضافه کنم که آثاری از جنس شعر و موسیقی در واقع مخاطب اصلی و حقیقی خود – يعنی مخاطبان خاصِ خود –  را می‌طلبند. با تمام موانعی که در کشور ما بر سر راه هنر وجود دارد و هميشه هنر،‌ موسیقی، شعر، فیلم و هر چيزی از جنس احساس و انديشه‌ی آدمی از تیغِ بی‌دريغ مميزان بی‌تمييز می‌گذرد و همواره بی‌هنران قدر می‌بينند و اراذل مقدم‌اند و افاضل مؤخر (که موج‌خيزش در این دو ساله سر به فلک زده است)، به گمان من یکی از اخلاقی‌ترین و انسانی‌ترین راه‌های نشر اين آثار همین است که سر از همراهی با دولتيان هنرناشناس و معرفت‌ستیز برتابيم و آن‌ها را مستقیم و بی‌واسطه به دست و گوش مخاطبان اصلی و خریداران حقیقی‌شان برسانيم. انتشار اين هجده قطعه را می‌توان هديه‌ای – با تأخیر – برای تولد اميرحسين سام نيز تلقی کرد که روز هجده تیر به دنيا آمده است – و اين روز برای مردم ايران و دانشجويانی که هنوز زخم‌های ستم و بیداد بر تن‌شان دهان گشوده مانده‌اند، روزی نیست که به اين سادگی از خاطر آزادگان و عدالت‌جويان زدوده شود.

شناسنامه‌ی اين قطعات را پيش‌تر آهنگ‌ساز در فضاهای خصوصی‌تر منتشر کرده است. عجالتاً‌ همين‌ها را داشته باشید تا مشخصات کامل هر کدام از آثار در ذیل مطلب اضافه شوند. این قطعات، به ترتیب حروف الفبا در فهرست زیر آمده‌اند و شماره‌گذاری‌ها هم از حروف الفبا تبعیت می‌کنند. بشنويد و لذت ببريد.


December 18, 2010

گلچين هفته ۸۳ - پريسا

مدتی است فکر می‌کنم بايد دقيقاً چه مقدمه‌ای بنویسم و چه توضيحی بدهم برای اين قطعه‌ای که خواهید شنيد. اين آلبومی از پریساست که تصنیف‌های مشهوری دارد و آوازی به غایت خوب. پريسا اين قطعات را با گروهی به سرپرستی حسين عليزاده در دستگاه نوا در استوديوی راديو اجرا کرده است که سنتور این اثر را پرویز مشکاتيان نواخته است. مرتضی اعيان تنبک می‌زند و علی اکبر شکارچی کمانچه و محمد علی کيانی‌نژاد نی. تصنیف مشهور «پیر فرزانه» که در فیلم سوته‌دلان علی حاتمی نيز آمده است، در همين اثر است. توضيح بيشتر نمی‌دهم. فکر می‌کنم هر توضيحی بدهم، زائد است. هر چه لازم است در خلال برنامه،‌ به خصوص در ده دقيقه‌ی اول قطعه‌ای که می‌توانید بشنويد، آمده است. تنها نکته‌ی مهمی که بايد افزوده شود، همان است که در عنوان مطلب آمده است. اين برنامه‌ی هشتاد و سوم گلچین هفته است که گمان می‌کنم هر کس اهل موسيقی ایرانی باشد و يکايک این برنامه‌های گلچين هفته را نشنيده باشد، چيزی در زندگی‌اش کم دارد. گلچين هفته هم مانند بسياری از برنامه‌های ماندگار موسيقی ايرانی، حاصل کوشش سايه است.




December 14, 2010

گاه‌گاهی بگذر در صفِ دلسوختگان...

ديشب حکايتِ تشنه‌ای را داشتم که بعد از مدت‌ها گذر از کویر به باغستان مصفايی و جویبارِ آبِ زلالی رسيده باشد. لحظه‌ای از خودم بیرون آمدم – در همان حال – و خودم را نگاه کردم. کوشش می‌کردم برای خودم توضیح بدهم که چرا چنين حالی بر من می‌رود. این همه بی‌تابی و اين سرشک بی‌اختیار و گریه‌ی بی‌بهانه از چی‌ست؟ هر کسی برای خودش دلیلی می‌آوَرَد؛ دليل من ساده‌تر از همه است: هيچ شده است که عاشق شويد؟ دلیل نمی‌خواهد ديگر. این بی‌تابی، اين تمنای حضور، این مجاورت، همين‌که احساس می‌کنی سايه‌ی او بر سر توست، کافی است برای بی‌تاب کردن‌ات. همين که حس کنی او هميشه با تو بوده است و هست، و حتی تمام آن وقت‌هایی که پشت به او بوده‌ای و مجنون‌وار به ذکری و زبانی و بيانی – حتی مختلف و مخالف با زبان مرسوم – با او درگیر بوده‌ای و آغشته و آميخته با سخنِ او و حدیث او بوده‌ای، خودش کافی است برای این‌که اين گريه‌ی کودکانه را بیان کند.

کودک برای گریستن‌اش طلب دلیل نمی‌کند. گاهی اوقات گریه‌های معصومانه‌ی کودکانه آن‌قدر ساده و بدیهی است که عشق‌های ما را هم توضیح می‌دهد، دست‌کم بعضی از عشق‌های ما را. دل‌ها البته فرق می‌کنند. بعضی دل‌ها به وزش بادی و جنبیدن برگی، يا درخشش مهری و ماهی، يا حتی بال زدن پرنده‌ای و نگاه رهگذری به رهگذری ديگر، آشفته می‌شوند.

چند روز پيش، با خود زمزمه می‌کردم که:

چه ابر تيره‌ای گرفته سینه‌ی تو را
که با هزار سال گريه‌ی شبانه‌روز هم
دل تو وا نمی‌شود؟

این بی‌بهانه بودن و آماده بودن گریه، این کودکِ گريزپا، آب و آبروی ماست:
گريه آبی به رخ سوختگان باز آورد
ناله فریادرس عاشق مسکين آمد...

طول نمی‌دهم قصه را. این‌ها را نوشتم برای اين‌که شايد وقتی اين تصنيف و آواز زیر را گوش می‌دهید، بر شما هم همان حالی برود که ديشب بر من رفته است یا حالی که بارها هنگام شنيدن اين آواز بر من هم رفته است. آواز نواست بر روی اين غزل سعدی: دلبرا پیش وجودت همه خوبان عدم‌اند... که به سرپرستی فرامرز پایور اجرا شده است. اما... «گاه‌گاهی بگذر در صف دلسوختگان / تا ثنايیت بگویند و دعايی بدمند»

December 13, 2010

عزل متکی: نشانه‌ای معنادار

امروز محمود احمدی‌نژاد وزير خارجه‌اش را درست در ميانه‌ی سفری دیپلماتیک عزل کرد. همین جمله به قدر کافی معنادار است. عزل متکی در حین سفر تنها به معنای عزل او نیست؛ معنای صريحِ ديگرش تحقیرِ اوست. رييس دولت کودتا و وزير خارجه‌اش مدت‌هاست با هم اختلاف دارند ولی علنی کردن اين اختلاف آن هم به این شکل تنها از کسی بر می‌آمد که پروفایل روانی و شخصیتی محمود احمدی‌نژاد را داشته باشد. این يک عزل عادی نيست؛ عزلی است تحقيرگرانه که تنها با متخلفان يا دزدان و قاتلان انجام می‌دهند. گويی وزير خارجه‌ای او ذنب لايغفری مرتکب شده است یا معصيت عظمایی که باید حتماً پيش از اتمام سفرش (که برای رساندن پیامِ خود احمدی‌نژاد انجام شده بود) او را بر می‌داشتند. جزييات ماجرا هر چه باشد، صورت خبر به قدر کافی افشاگر است.

اما اين عزل تحقیرآمیز دلالت بر واقعیت ديگری هم می‌کند. اختلافات و تنش‌های میان اصول‌گرايان وارد مرحله‌ی تازه‌ای شده است. صحنه‌ی سياسی امروز ايران در دست اصلاح‌طلبان – و بدون شک سبزها – نيست. يکه‌تازان ميدان کودتاچيان هستند و اصول‌گرايان مختلف. در این صحنه‌ی خالی از منتقد و معترض – يعنی صحنه‌ای که به تعبیر حکومتی باید قاعدتاً صحنه‌گردانان‌اش همه «بابصيرت» باشند – اين اختلاف‌ها آغاز درگیری‌های عمیق‌تر و گسترده‌تری است.

اردشیر اميرارجمند در سخنانی که هفته‌ای پیش‌تر در دانشگاه یو‌سی‌ال گفت، اشاره کرد که ريزش نیروهای طرف مقابل بسیار گسترده بوده است. اين اتفاق، تنها نشانه‌ی بسيار کوچکی از واقعيت ریزش شديد در طرف مقابل است. سخنان صفار هرندی مبنی بر بروز جنگ داخلی در صورت آغاز پيش‌رس تبليغات برای انتخابات رياست‌جمهوری بعدی، نشانه‌ای ديگر بود. اين نشانه‌ها از اين پس بیشتر و بيشتر خودش را نشان خواهد داد. در همين راستا، می‌توان نامه‌ی دادستان تهران خطاب به غلامحسين الهام و تعرض شديد روح‌الله حسينيان به صادق لاريجانی را سرشار از همين نشانه‌ها ارزيابی کرد.

بازی‌گران اين درگیری که گمان می‌کنم درگيری پرهزینه و بسيار سنگينی برای اصول‌گرايان و محافظه‌کاران داخل نظام باشد، همه «خودی» هستند. دیگر در اين میان «غيرخودی» وجود ندارد. هر چه هستند، همه نورچشمی نظام‌اند که آرام‌آرام آغاز به دریدن هم کرده‌اند. آغاز این سقوط همان روزی بود که دست‌های آلوده‌ی کودتاگران تقدیس شدند و حاکميت سياسی به دفاع تمام‌قد از خون‌ریزی، دروغ، ريا، قانون‌شکنی و رفتار و گفتار لمپنانه برخاست. اين تازه آغاز ماجراست.

پ. ن. متکی رفت چون به لاريجانی نزديک بود (سی‌میل به نقل از دیپلماسی ایرانی)

December 10, 2010

باز اين چه شورش است که در شهر لندن است...

رسانه‌های ایران و مهره‌های بازی سياست در ايران (که شامل جبهه‌های رسانه‌ای‌شان مثل فارس‌نيوز، رجانيوز و کيهان و غيره می‌شود و هم‌چنين نهادهای وابسته به قدرت سياسی يا مداح و ستايشگر آن)، هيچ قاعده‌ی اخلاقی ندارند. مضمون «آن‌چه بر خود نمی‌پسندی بر دیگری نیز مپسند»، برای آن‌ها شعاری است توخالی. يکی از نمونه‌های خیلی خوب از این بی‌اخلاقی، ریاکاری و دروغ‌پردازی رسانه‌های رنگ‌آمیز و ریاکار حامی قدرت را در ایران، می‌توان در همين ماجرای درگیری‌های اخیر پلیس انگلیس با دانشجويان معترض ديد.

چند روزی است لندن شلوغ است. يعنی دانشجويان معترض به بالا رفتن شهريه‌های دانشگاه اعتراض کرده‌اند. به خيابان‌ها ریخته‌اند و البته مرکز شهر شلوغ است. آماج اصلی اعتراض هم نيک کلگ معاون نخست‌وزير است که خلف وعده کرده است. از نگاهِ منِ ايرانی که الآن ۸ سال است در لندن زندگی می‌‌کنم، پليس لندن در قياس با نیروهای نظامی، انتظامی و امنیتی ايران (لباس‌شخصی‌ها، بسيج و سپاه را هم به آن اضافه کنید)، فرشته‌خصال‌اند. وقتی هم که دست از پا خطا می‌کنند، تمام رسانه‌ها – به ويژه تلويزيون بی‌بی‌سی – چهارچشمی مشغول پاييدنِ لحظه به لحظه‌ی فردِ خاطی است و اعتراض رسانه‌ای و صدای مردم معترض ولو در حد چند نفر هم که باشند عواقب وخيمی برای آينده‌ی شغلی فردِ خاطی و هم‌چنين نهاد متبوع‌اش دارد تا جایی که رييس پليس لندن هم ممکن است شغل‌اش را از دست بدهد.

نمونه‌های خیلی روشن از اين حوادث یکی هنگام بمب‌گذاری‌های ۷ جولای ۲۰۰۵ در لندن بود که در گير-و-دار حملات تروریستی جوانی برزیلی به نام ژان شارلیس دی مِنِزيس در ايستگاه متروی استاکول به ظن اين‌که تروریست است توسط پليس لندن به قتل رسيد. تنها یکی از پيامدهای ماجرا استعفای سر ايان بلر رييس پليس متروپولیتن لندن بود.

نمونه‌ی دیگر، کشته شدن ايان تاملینسن، يک روزنامه‌فروش لندنی، در جريان اعتراض‌ها به اجلاس گروه ۲۰ در لندن بود. یک افسر پلیس با باتوم ضربه‌ای به پای او می‌زند و دقایقی بعد او دچار سکته‌ی قبلی شده و از دنيا می‌رود. (لينک‌هایی که آوردم، تقريباً همگی شرح مفصل و مبسوط ماجراها را درج کرده‌اند).

حوادث اين چند روزه‌ی لندن که در اخبار روز هست و نيازی به شرح و بیان مبسوط ندارد. اما قصه‌ی ما بر سر بی‌اخلاقی، ریاکاری و وقاحت روزنامه‌های وطنی حامی دستگاه کودتاست. پیش از اين‌که توضیح بدهم چرا این قصه‌ها را می‌گويم، بگذارید نمونه‌های مشخص اشاره‌ی این رسانه‌ها را به حوادث اخیر ذکر کنم.

این تيتر يک روزنامه‌ی کيهانِ فرداست: «آتش بحران بر دامن فتنه گران افتاد؛ سركوب وحشيانه ۴۰ دانشجو در خيابان‌هاي لندن». عنوان خبر گوياست: تنظيم‌کننده خواسته است با يک تیر چند نشان بزند و از این آبِ‌ گل‌آلود نهنگی بگيرد به عظمت نهنگی که یونس نبی را بلعید! يک بند از متن خبر این است: «ديروز و پريروز دانشجويان بي دفاعي كه نسبت به افزايش سه برابري شهريه خود معترض بودند، به خيابان‌هاي لندن ريختند تا در يك تظاهرات آرام، ادعاهاي مقامات خود درباره دموكراسي را محك زنند، اما دولت انگليس در اقدام وحشيانه و كم سابقه‌اي، خون دانشجويان را در كف خيابان‌هاي سرد پايتخت اين كشور جاري كرد». اين از نمونه‌ی اول.

نمونه‌ی دوم را از وب‌سايت فارس‌نيوز نقل می‌‌کنم. خبر، حکايت از صدور بيانيه‌ای توسط بسيج دانشجويی (کدام بسيج دانشجويی؟) دارد: «بسيج دانشجويي ضرب و شتم دانشجويان توسط پليس انگليس را محكوم كرد». بقيه‌ی بيانيه‌های چيزی است شبیه سایر بيانیه‌های سیاسی که حکومت ایران پيش روی مخالفان يا منتقدان خود می‌گذارد. تنها دو بند اين بيانيه را نقل می‌کنم از جهت بامزه بودن و نشان دادن عمقِ بی‌خبری تنظیم‌کنندگان‌اش از آن‌چه در انگليس و در خيابان‌های لندن اتفاق می‌افتد. يکی اين است: «امروز جهان شاهد ضرب و شتم دانشجويان و خرد شدن استخوان‌هاي جوانان متعرض به حكومت پادشاهي انگلستان بود و مردم جهان به عينيت، دروغي بودن تمامي ادعاهاي حقوق بشر غرب در نظام ليبرال دموكراسي را از نزديك مشاهده كرده و در اين ميان مردم انگلستان و به خصوص دانشجويان بي‌دفاع انگليسي، طعم آزادي و حقوق بشر ادعايي حكومت انگلستان را زير باتوم‌ها و مشت‌ها و لگدهاي پليس اين كشور چشيدند». بند ديگر هم اين است: «ما دانشجويان ايران اسلامي ضمن همدردي و حمايت از دانشجويان و جوانان بي‌دفاع انگليس، خواستار ايجاد فضايي آزاد و دموكراتيك براي پيگيري مطالبات دانشجويان و مردم انگلستان از حكام و صاحبان قدرت اين كشور بوده و از مجامع حقوق بشري خواستار پيگيري نقض حقوق شهروندي در اين كشور شده و درخواست محاكمه سران نظام پادشاهي انگلستان را در دادگاه‌هاي بين‌المللي داريم». (همه‌ی تأکيدها از من است).

در دو متن فوق، مغالطه‌ها و دروغ‌ها فراوان‌اند. اما بيايید فرض کنيم که تمام اين ادعاها درست باشد و با همین خشونت و شدتی که کيهان و فارس‌نيوز روایت کرده‌اند اين اتفاق‌ها افتاده باشد. چرا رفتار کيهان و فارس‌نيوز و بقیه‌ی هم‌فکران‌شان رياکارانه و مزورانه است؟

دولت انگليس، خاندان سلطنتی و رسانه‌های‌شان هيچ کدام پاک و منزه نیستند. همه عيوب خودشان را دارند. و طبعاً نه دولت و نه خاندان سلطنتی (که آشکارا مستقل از هم هستند)، «مقدس» محسوب نمی‌شوند (با وجود اين‌که ملکه رييس کلیسای انگلستان است و این کلیسا فقط يک رييس بيشتر ندارد). اما با تمام عيوبی که اين‌ها دارند، تفاوت بزرگی که انگلیس با ايران دارد اين است که بر خلاف ایران رسانه‌ای دارد که زير سلطه‌ی دولت نيست. دست‌کم همین رسانه و همين بی‌بی‌سی، نقش مهمی در نقد کردن دولت داشته‌اند. طبعاً نمی‌توانم ادعا کنم که تمام ظرافت‌های سياست انگلیس را می‌شناسم ولی در مدتی که در این کشور بوده‌ام تغيیر چند دولت را شاهد بوده‌ام و برای من که يک ناظر ایرانی هستم، رسانه‌های انگلیسی، زبانی گزنده در نقد دولت خود داشته‌اند (و دولت البته با خاندان سلطنتی تفاوت دارد؛ هر چند خاندان سلطنتی هم هرگز از زبان گزنده و نگاه تيز آن‌ها در امان نبوده‌اند).

در نمونه‌هايی که در ابتدا نقل کردم، نه تنها روزنامه‌های مختلف به تشريح مبسوط تمام اين ماجراهای رخ داده پرداختند و هرگز نه خبرنگار و گزارشگرشان بازداشت و روانه‌ی زندان شد و نه مدیرمسؤول روزنامه محبوس شد، بلکه روزنامه‌‌ی مزبور هم‌چنان بی‌دغدغه به کارش ادامه داد و بلکه ارج و عزت بيشتری هم يافت. ماجرا البته فقط روزنامه‌ها نبودند. راديو و تلویزيون هم وضع مشابهی داشتند. رسانه‌های انگلیس عمدتاً جانب مردم انگلیس را می‌گيرند و کمترين تلاشی برای تقديس دولت و خانواده‌ی سلطنتی نمی‌‌کنند. دقت کنيد که من دارم توصیف می‌کنم. جنبه‌هايی از اخلاق رسانه‌ای انگليسی‌ها وجود دارد که مورد پسندِ من نيست ولی مغز مسأله این است که این رسانه‌ها نه مغلوب و مرعوب قدرتِ سیاسی‌اند و نه مداح و ستایشگرشان (دستِ کم در برابر چیزی که سال‌هاست در ايران ديده‌ايم و در این چند سال خيلی بيشترش را دیده‌ايم، اين رسانه‌ها در مقام مقایسه نمونه‌هایی هستند به حقیقت مثال‌زدنی). شاید بهترین منبع خبری برای مشاهده‌ی لحظه به لحظه‌ی جزييات حوادث همين تلويزيون بی‌بی‌سی است. من کمتر ديده‌ام – يا شايد بهتر است بگويم هرگز ندیده‌ام – که در ماجرای اختلافی که دولت، پلیس يا خاندان سلطنتی متهم باشد (و این عمدتاً در مورد اول و دوم اتفاق می‌افتد چون خاندان سلطنتی تقريباً سهم قابل‌اعتنايی در قدرت سياسی ندارد)، رسانه‌ها و به ويژه تلويزیون جانبِ آن‌ها را بگیرد. اتهام‌ها به جد طرح می‌شوند و بلافاصله شاهد تشکيل کميته‌های حقیقت‌یاب هستيم و هر چه باشد، ماجرا به سرانجامی می‌رسد و قصه‌ی نظارت رسانه‌ای هم‌چنان ادامه دارد.

حالا می‌رسيم به ايران. نمی‌‌گويم در سی سال اخیر. دستِ کم در همين دو سال اخیر، در جریان همین اعتراض‌ها، فقط يک نمونه نشان بدهید که در جريان کوی دانشگاه، در جریان فجایع کهریزک و اوين و تمام ریز و درشت حوادث هول‌ناکی که در ايران اتفاق افتاده است، رسانه‌های – دقیقاً – دولتی ایران، به جای اين‌که جانب دولت و نظام را بگیرند، جانبِ مردم را گرفته باشند. چند نمونه داریم که از روز ۲۲ خرداد به بعد، تلويزيون ايران، گزارش زنده از اعتراض‌های مردمی ارايه کرده باشد؟ چند نمونه داريم که تلويزيون فرصتِ حتی نفس کشيدن به معترضان و رهبران‌شان را داده باشند؟ اين‌ها البته به لطیفه شبيه است. در نظامی که روز بعد از انتخابات با موجی از دستگيری‌ها و حبس و شکنجه و تجاوز رو به رو می‌شويم، اين انتظارات حقیقتاً‌ به افسانه و معجزه شبيه است. طبعاً می‌فهمم که مطلب کیهان و فارس‌نيوز مصرف داخلی دارد و عمدتاً برای خواننده‌ای است که هيچ شناختی از جامعه‌ی انگليس ندارد و بديهی است که هرگز به انگليس سفر نکرده و اهل رسانه‌های دیگر هم نيست و لابد فقط در زندگی‌اش روزنامه‌ی کيهان می‌خواند! برای چنین خواننده‌ای البته که می‌توان از اين دروغ‌ها بافت و گفت که ما که حامیان نظامِ مقدس باشیم، چه پاک‌ايم! اين‌جا من فقط همين آيه‌ی قرآن به ذهن‌ام می‌رسد که «يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آَمَنُوا لِمَ تَقُولُونَ مَا لَا تَفْعَلُونَ كَبُرَ مَقْتًا عِندَ الَّلهِ أَن تَقُولُوا مَا لَا تَفْعَلُونَ» (سوره‌ی صف، آيات ۲ و ۳). (يعنی: اى كسانى كه ايمان آورده‌ايد، چرا چيزى مى‌گوييد كه انجام نمى‌دهيد؟ نزد خدا سخت ناپسند است كه چيزى را بگوييد و انجام ندهيد). و اين قصه‌ی هميشگی اين نظام بوده‌ است که جهان را به خاطر کارهايی ملامت می‌‌کند که خود به مراتب قبيح‌تر از آن را مرتکب می‌شود و پرده‌ای از دین‌داری هم بر آن می‌پوشاند. ندا آقا سلطان، بهترین نمونه‌ی خيمه‌شب‌بازی‌های سیاسی نظام است. يک از هزارِ کارهایی را که رسانه‌ها و دولت ایران در اين ماجرا کردند، اگر در انگلیس اتفاق می‌افتد، دولت به سوی سقوط می‌رفت. سهراب اعرابی، محسن روح الأمینی و بی‌شمار مرد و زن ديگری که در حوادث پس از انتخابات قربانی کودتا شدند، نمونه‌هایی علنی هستند از اين رياکاری‌های حکومتی. آيا رسانه‌های ايران شهامت‌اش را دارند همان فيلم‌هایی را که مردم در روزهای پس از انتخابات گرفتند نمايش بدهند؟ فکر می‌‌کنيد فیلم تيراندازی از بالای مسجد لولاگر اگر در انگليس اتفاق افتاده بود، از همین رسانه‌ی استکبار انگليس نمايش داده نمی‌شد؟ (نمونه‌هايی که در بالا نقل کردم بهترین شاهد بر اين است که بدون شک از رسانه‌های عمومی پخش می‌شد و داوری به عهده‌ی مردم نهاده می‌شد). اگر رسانه‌های وطنی ما در ادعاهای خود صادق‌اند، می‌‌توانند دستِ کم یکی دو مورد لينک اينترنتی مثل همين لینک‌های ویکی‌پيديا در بالا را درباره‌ی حوادث انتخابات نشان بدهند که در ايران فیلتر نشده‌اند و دسترسی عموم به آن‌ها آزاد باشد و همین لحن و زبان و شيوه‌ی انعکاس خبر و مطلب را از زاویه‌های مختلف داشته باشند؟!

می‌شود کلمه به کلمه‌ی عبارات آن بيانيه و متن کيهان را در برابر تمام حوادث هول‌ناک يکی دو سال اخیر ايران قرار داد و گفت که اگر تظاهرات دانشجويان انگلیسی آرام بود و خون گرم آن‌ها را کف خيابان‌های سرد لندن ريختند، تظاهرات سکوتِ ملت ایران چه بود؟ سهراب اعرابی و محسن روح الأمینی چه بودند؟ خونِ آن‌ها اين‌قدر عزيز نبود؟ برای دانشجوی انگلیسی می‌شود گريبان دريد و اشک اندوه و تأثر ريخت ولی برای دانشجوي ايرانی و زن و مرد ايرانی باید شاخ و شانه کشيد و مغزش را متلاشی کرد؟ داوری درباره‌ی سایر جملات و عبارات دو متن بالا با شما.

اين روزها، ایام محرم است و ماه سوگواری سالار شهيدان. وصفِ حال این رسانه‌های دروغ‌زن و مزور در اين روزهای خاص، همين تک‌بيت از شفیعی کدکنی است:
سوگوارانِ تو امروز خموش‌اند همه
که دهان‌های وقاحت به خروش‌اند همه

این عبارات پيام میرحسین موسوی به مناسبت ماه محرم، حکايت تمام تزویر و دروغِ اين‌هاست:
«به یاد دارید که در عاشورای سال گذشته با عزاداران معترض چه کردند: آنها را از پل‌ها به پایین انداختند، با ماشین از روی پیکر بی‌دفاع آنان گذشتند، سینه‌ی مالامال از عشقشان را هدف گلوله قرار دادند، و آنگاه بی‌شرمانه عکس‌العمل مردم خشمگین را با نمایش ناقص و گزینشی در رسانه‌هایشان، شورش دست‌نشانده‌های استکبار نامیدند و فریاد وا اسلاما سر دادند! آیا آن کس که ماشین پلیس دوبار از روی او رد شد، آمریکایی بود یا کسانی که از روی پل به پایین پرتاب شدند دست‌نشانده‌ی آمریکا و اسرائیل؟ یا کسانی که در ظهر عاشورا حسین حسین گویان مورد تیر مستقیم گرفتند از لشگر یزید و عمروعاص و ابن‌زیاد؟ پس از آن هم به دستگیری تعداد زیادی زن و مرد از بهترین فرزندان این انقلاب و آّب و خاک پرداختند تا فریادها را در گلو خفه کنند. غافل از آنکه خشم فروخورده‌ی مردم آگاه و مظلوم بسیار خطرناک‌تر از فریادهای تظلم‌خواهی آنها خواهد بود.»

پ. ن. گمان می‌کنم مثل روز روشن است که نشان دادن پلیدی‌ها، رياکاری‌ها و دروغ‌پردازی‌هایی امثال کيهان و رجانیوز نتيجه نمی‌دهد که هر کس و هر چیز جز آن‌ها لزوماً پاک و مطهر است. اشاره کردن به رذیلت‌های این‌ها و فضيلت‌فروشی‌های رياکارانه‌شان، تطهیر انگلیس يا آمریکا یا هر کس دیگر را نتيجه نمی‌دهد. اگر غرب خوبی و صلاحيتی داشته باشد، باید خودش ثابت کند و ثابت بشود. از رذيلت کیهان، فضيلت غرب را نمی‌توان نتيجه گرفت یا بر عکس‌اش را. قلب مسأله این‌جاست: به نام دين جنايت کردن و ژست پاکی و دین‌داری گرفتن. پرده‌دری و پرونده‌سازی کردن و نمایش تقوا دادن. جنایت کردن و فرياد وا اسلاما سر دادن!

پ. ن. ۲. فيلم زير را بعد از نوشتن اين يادداشت ديده‌ام. بدون هيچ توضيحی فکر می‌کنم برای تکميل مضمون اين يادداشت، اين فیلم را هم ببينيد.


December 9, 2010

آن خيالِ رها...

بند از پای خيال‌ات برداشته‌ام؛ خیالی که در خيال‌ام این همه پنجه بر در و ديوار این خانه‌ی پرنقش و نگار می‌سايید. خیال‌های گریزپا را نمی‌شود نه به دام و دانه و نه حتی به بهانه رام كرد. تنها راه همين است که درِ قفس را بازکنی تا اين خيالِ گريزان و خويش‌بنياد، بال و پرش را هر جا که می‌‌خواهد بگشايد. تا اين‌جا را با من همراه بودی؟ دنبال می‌کردی؟ گفتم «خيال‌ات»؛ نگفتم «خودت». خودت ديرزمانی است که نيستی. خيلی وقت است که اين خودِ واقعی، ریزش کرده در يک خیال فقط. يک تصوير مبهم و دوردست، يک خيالِ پری‌وار. خیالی که بيش از اين اگر در محبس اين خيالِ ديگر بماند، عاقبت‌اش ديوانگی است. پس شرط حکمت و فرزانگی همين است که – حتی اگر تلخ هم باشد – راهِ‌ اين خيالِ بی‌تابی که رو می‌گرداند و سرِ همدلی و همنشينی و گفت‌وگو ندارد باز باشد که هر جا که خواست برود.

کار از رنجش گذشته است. رنجش هم که ميان ما معنی ندارد. آری، درد هست. يک چیز آزارنده‌ای است ولی هر چه هست، رنجشی از جنسی که با ديگران هست نيست. با اين‌که از اين حکايت‌ها در ميان نيست، همان دلبستگی و آويختگیِ آن خيال يا به آن خيال، حتی اگر به تارِ مويی، خاطری خوش می‌کرد و دلِ رميده‌ای را مونس بود و شکسته‌ای را در غربت و اندوه مرهمی بود. خوب، گويا دیگر نيست. چه می‌شود کرد؟ همين است دیگر. ما هم که – به قول آن رند شيرازی – آخر الامر گلِ کوزه‌گران خواهيم شد. چندان فرصتی هم نيست.

يعنی اين همه رخ نهان کردن و گریختن، اين همه پرهيز از چی‌ست؟ هر چه هست نباید و نمی‌تواند از دشمنی باشد. بر آن آينه غبار نمی‌نشيند. دستِ کم، من بر آن آيينه از اين غبارها نديده‌ام. آن دل لطیف‌تر از اين‌هاست که... بگذریم. پس دارد چه می‌کند؟ این شعله‌ای که در خانه افتاده است و می‌سوزاند، چه در سر دارد؟ سوختن؟ دشمنی با خرمنِ ما؟ نه: «گرمِ چهرافروزی خويش است برقِ خانه‌سوز»! کار خودش را می‌‌کند. کار خودت را می‌کنی! و ما را، خصمی بزرگ‌تر از ما نيست. اصلاً خصمی هم در دنيا هست؟! «چون‌که بی‌رنگی اسير رنگ شد / موسی‌ای با موسی‌ای در جنگ شد»!

از اين‌جا به بعد ديگر، تطويل سخن است و حشو. تمام قصه همان بود که بند از پای خيال‌ات باز کرده‌ام. ديگر، خود و خيالِ خود را نمی‌آزارم به حبسِ خيال‌ات. خودت و خیال‌ات هر بار که گذاری بر اين بيشه‌ی خالی داشتيد، آرايشی هستيد بر اين برهوت. هر وقت آمدی – و آمديد – نوازشی است بر این زخم‌های کهن و ديرين. اگر هم نيامدی و نيامديد، «باغِ بی‌برگی که می‌‌گويد که زیبا نیست»؟! دام و دانه‌ای در ميانه نيست؛ هرگز هم نبود. اما بهانه‌ای ديگر نيست. بهانه‌ها بود. ديگر نيست. بهانه‌ها رميده‌اند از اين همه بی‌ميلی‌های و ملولی‌های آن خيال. سوختی و سوزاندی و می‌سوزانی ولی ديگر چيز زیادی باقی نيست. اصلاً‌ چيزی نيست. بايد پی جای دیگری برای سوختن يا سوزاندن بگردی. اين خيال‌خانه، خرمنِ خاکستر است دیگر. خیال‌ات رهاست. خاطرِ خيال رنجه مکن، دستِ جور هم! بگذار همين‌جا در همين «جور» بمانم. بگذار دستِ خيال‌ات را در دستِ جور بگذارم و بروم. جور و خيال تو هم‌پروازانِ خوبی هستند. سينه‌ی فراخ‌تری در سپهری ديگر می‌توانند يافتن. این خيال را ديگر گنجای اين همه بال بر در کوفتن نبود. «من آن شکل صنوبر را...». چيزی جز اين نيست ديگر.

مکن در کفر و دين منزل... و حتی در يقين منزل!

مراد از هستی، نه کفر است و نه دين. مراد، خودِ آدمی است. اين سخن را می‌شود به هزار زبان و بیان گفت و نوشت و شرح داد و هنوز قصه ناتمام خواهد ماند. ادبیات کلاسيک عارفانه‌ی ما مشحون است از همين نکته. حتی در زبان قرآن هم که متنی است بنا به تعریف «دینی» همين مضمون به شکلی آمده است و البته با ابزار تفسیر و بل تأویل می‌شود همين مضمون را در آن جست‌وجو کرد. این مضمون، اختصاص به قرآن هم ندارد. در ساير متون «مقدس» و دينی هم می‌توان همين نشانه‌ها را یافت. همين‌که می‌گويد: «و ما خلقت الجن و الانس الا ليعبدون» که اين‌ها را جز برای عبادت نیافریدم و عارفان گفته‌اند که «ای لیعرفون». يعنی مقصود شناخت بود و بس. همین اشاره‌ی «شناخت» متعلق‌های مختلفی می‌گيرد. باز آمده است که: من عرف نفسه فقد عرف ربه. شايد يکی از تکان‌دهنده‌ترین نکته‌ها در همین تعبیر است که هر که خويشتن را شناخت، خدای خود را شناخته است.

از مقصود دور نیفتم. مراد از هستی، همين آدمی است. شناختِ همين آدمی. همين است که شاعر رند ما می‌گوید که «عاشق شو ار نه روزی کارِ جهان سر آيد / ناخوانده نقش مقصود از کارگاه هستی». عشق آدمی را به خودش می‌شناساند. عشق، آيينه‌ی معرفت و شناخت است. عشق، آيينه است. يار هم آينه‌گی می‌کند، عاشق را. برای رسیدن به این معنا، هم کفر مانع است و هم دين. بايد جایی نشست بالاتر از این‌ها. آفتِ رهرو، «يقين» است. وقتی يقين کردی، از تلاطم می‌افتی. وقتی يقين پیدا کردی که به لب و مغز حقیقت دست يافته‌ای (چه اين حقیقت دینی باشد و چه حقیقتی کافرانه)، همان‌جاست که خواهی گنديد. راه رفتن، یعنی توقف نکردن در يقين (دینی باشد يا غیردینی). اين يقین، آن مضمون دوردست و آن بلند نورانی و آن «شکوفه‌زارِ انفجارِ نور» است که تنها بر کرانه‌ی افق هستی بایدش دید. يقینی که در چنگ باشد، يقین نیست: مريد همتِ آن رهروم که پا نگذاشت / به جاده‌ای که در او کوه و دشت و دريا نيست.

و سال‌های درازی است که فکر می‌کنم این قصيده‌ی نهنگ‌آسا و تازيانه‌وار سنايی مضمون‌اش همين نکته است و بس: در يقين منزل نبايد کردن، بلکه در کفر و ایمان هم. می‌‌گوید:
مکن در جسم و جان منزل، که اين دون و است و آن والا
قدم زین هر دو بیرون نه، نه این‌جا باش و نه آن‌جا

بهرچ از راه دور افتی چه کفر آن حرف و چه ایمان 
بهرچ از دوست وا مانی چه زشت آن نقش و چه زیبا

گواه رهرو آن باشد که سردش یابی از دوزخ 
نشان عاشق آن باشد که خشکش بینی از دریا

سخن کز روی دین گویی چه عبرانی چه سریانی 
مکان کز بهر حق جویی چه جابلقا چه جابلسا

شهادت گفتن آن باشد که هم ز اول در آشامی
همه دریای هستی را بدان حرفِ نهنگ آسا

و در اين قصيده، البته بيت‌های فراوانی هست با درجات مختلفی از درخشش و زيبايی. اما يک خط مشترک در این قصيده و پاره‌ای ديگر از قصيده‌ها و غزلیات سنايی هست و آن تلاطمی غريب است. اين جانِ ناآرام است که سر به هيچ چيز فرود نمی‌آورد: نه مريد دين می‌شود و نه مرید کفر. قدمی بلندتر و بالاتر از این‌ها بر می‌دارد...

تا نهادی گنجِ رازِ عشقِ خود در خاکِ ما
قدسیان را ملتمس تشريف انسان گشتن است

بس است تا همین‌جا.

December 4, 2010

تأملاتی در سخنرانی اردشير اميرارجمند در لندن

یادداشت حاضر بيش از آن‌که گزارشی از محتوای سخنرانی باشد، ناظر به تحليل مضامين و شيوه‌ی بيان و ارايه‌ی مطالب است. در نتيجه، بدون اين‌که وقت زیادی صرف مضامين و محتويات آن کنم، نظرم را درباره‌ی اثرگذاری آن می‌‌گويم.

جلسه با سخنرانی اميرارجمند آغاز شد که کلياتی را درباره‌ی وضعيت فعلی و چشم‌انداز پيش روی جنبش سبز گفت که مبنا و محور آن‌ها بيانيه‌های ميرحسين موسوی بود. سخنرانی اميرارجمند، شکل و محتوايی علمی داشت و پيشينه‌ی علمی و حقوقی امیرارجمند به روشنی بر نحوه‌ی ارایه‌ی مطلب سايه انداخته بود. با اين وجود، مطالب به شکلی نبود که رویکرد حقوقی به مسأله يا نحوه‌ی توجه به ابعاد معرفتی مسأله، باعث فاصله انداختن ميان مخاطب و سخنران شود. به اعتقاد من، مهم‌ترين ويژگی اين جلسه این بود که مطالب به سادگی در دسترس مخاطب قرار داشت و بدون هيچ‌گونه پيچیدگی نظری، مقصود گوينده تبيين می‌شد.



سخنران به آن‌چه می‌‌خواست بگويد به روشنی تسلط داشت و هرگز وارد موضوعی نمی‌شد که نتواند از عهده‌ی آن بر آيد. بهترین نمونه‌‌ی مواردی از این دست، ضمن پرسشی پيش آمد درباره‌ی قانون اساسی و استبداد. این پرسش، تازه نيست و بارها پرسیده شده است که چطور موسوی از «اجرای بدون تنازل قانون اساسی»‌ سخن می‌‌گويد در حالی که موادی در همين قانون هست که با حقوق شهروندان منافات صريح دارد. اميرارجمند قانون اساسی آمريکا را مثال زد که قانونی است بسیار ابتدايی و در عين‌حال مبنايی خوب برای اداره‌ی مؤثر کشور است و هم‌چنین قانون اساسی آذربايجان را مثال زد که هر چند توسط بهترین حقوق‌دانان و بر مبنای آخرين دستيافت‌های حقوقی اروپايی تنظيم شده است و قانونی بسيار پاکیزه است، هم‌چنان جمهوری آذربايجان به شيوه‌ای ديکتاتوری اداره می‌شود. این مثال، و مثال‌های متعدد دیگری که در سخنان او به آن اشاره رفت،‌ به خوبی حکايت از تسلط او به مبانی حقوقی سخنان‌اش داشت.


امیرارجمند در سراسر سخنان‌اش به شکلی سخن می‌گفت که مخاطب هرگز حس نمی‌کرد سخنران به قصد تفاخر سخن می‌‌گويد يا خود را دانای کل می‌داند. او در عين اعتماد به نفس کامل، در بيان سخنان‌اش و هم‌چنین مواضع جنبش سبز فروتن بود. اين فروتنی به گمان من مهم‌ترين عاملی است که باعث جذب مخاطب می‌شود. از نظر او، جنبش سبز متکثر است و اين تنوع و تکثر را باید به رسميت شناخت و هيچ کس را به هيچ بهانه‌ای نمی‌توان از زیر چتر جنبش سبز خارج کرد. نه می‌توان سکولار را به بهانه‌ی سکولار بودن، غيرسبز دانست و نه می‌توان يک نفر مسلمان معتقد را از دايره خارج کرد و گفت که برای سبز بودن بايد اعتقادش به هويت مسلمانی را ترک کند. اين همان است که از نظر من اعتماد به نفس توأم با فروتنی است.

فکر می‌کنم تقريباً تمامی مسایل داغی که به نحوی از رهبران جنبش سبز پرسیده می‌شود، در این جلسه طرح شد، از بحث وقوع تقلب گرفته تا بحث اعدام‌های دهه‌ی ۶۰ و خشونت‌پرهيزی. به گمان من، او به اندازه‌ی کافی قانع‌کننده سخن گفت هر چند قصدش به گفته‌ی خودش «اقناع» کسی نبود تا همه مثل او فکر کنند (و اين ويژگی کمی نيست که کسی باور داشته باشد لازم نيست حتماً به همه بقبولاند که تنها حرف خودش درست است).

اين زبان سطحِ پايین که به راحتی با مخاطب ارتباط برقرار می‌‌کند و تنها در سطح صورت‌بندی‌های مفهومی نخبگان نمی‌ماند، به باور من شباهت زیادی به نوع ورود میرحسين موسوی به مبارزات انتخاباتی و سپس جريانات بعد از انتخابات دارد. دست‌کم یکی از عناصری که می‌تواند اين جنس پيام‌ها را به عمیق‌ترين لایه‌های اجتماعی منتقل کند، همین نحوه‌ی سرراست و در دسترس انتقال‌ پيام است. به نظر من، اين سخنرانی بسيار رضايت‌بخش بود و گمان می‌کنم در بخش عمده‌ای از جلسه، جمع زیادی از مخاطبان با توجه کامل در جلسه حاضر بودند. هيچ جلسه‌ای، هرگز نمی‌تواند جلسه‌ای کامل باشد. کامل محض و مطلق وجود ندارد. جاهايی بود که شايد اميرارجمند می‌توانست بهتر مقصودش را بیان کند، ولی هم‌چنان اصل مضمون را بدون کمترین تزلزل يا ابهامی بيان کرد. همين مضامین را البته ديگران می‌توانند بعداً بسط دهند و مضامين تازه‌ای از آن‌ها بیرون بکشند.

اميرارجمند حتی در پرسش و پاسخ‌ها هم کماکان همان صورت آکادمیک و علمی اما ساده و قابل‌فهم را برای مخاطب اختيار کرده بود. پاسخ‌های او به نوعی تنظيم شده بودند که گويی هر کدام مشتمل بر تزی هستند که مقدمه، متن و نتيجه‌ی سخن در آن مندرج است. قدر مسلم اين است که برای کسی که تا پيش از اين انتخابات پيوسته مشغول کار دانشگاهی بوده است و هرگز وارد سیاست نشده بود و پيوسته از امور اجرايی دور بوده است، اين فضا و قرار گرفتن در این جایگاه دشوار است. اميرارجمند به خوبی از عهده‌ی ادای حق اين جایگاه برآمده است. فکر می‌کنم اين سخنرانی‌ها، مرحله‌ی تازه‌ای از جريان آگاهی‌بخشی جنبش سبز است که بايد آن‌ها را به فال نيک گرفت و برای رونق و شکوفايی مضمونی و تأثیرگذاری آن بيش از پيش کوشش کرد.

اميدوارم فایل صدای سخنرانی هم به زودی منتشر شود تا کسانی که در جلسه حاضر نبوده‌اند هم بتوانند مستقيماً درباره‌ی جلسه داوری کنند.

مرتبط: به نظر من این گزارش مردمک، گزارش خوبی است. «مشاور انتخاباتی موسوی: تسلیم گفتمان خشونت نمی‌شويم».

اين هم فایل صوتی سخنرانی؛ تا دقيقه‌ی ۳۲ سخنرانی است و بعد از دقیقه‌ی ۳۲ پرسش و پاسخ است. کل جلسه دو ساعت و نيم است:


December 2, 2010

طرح بحث: سياه‌مشق متافيزيکی

برای تدریس جلسه‌ای درباره‌ی آراء و عقاید حميدالدين کرمانی مدتی است که مشغول کاويدن منابع و مقالاتی هستم که مدت‌ها درگیرشان بوده‌ام. در خلال بحث، مسأله‌ی هميشگی و ديرین من درباره‌ی فلسفه و علم نزد مسلمانان دوباره برای‌ام زنده شد. چیزی که من از نسبت فلسفه، الاهيات و علم در زمان کرمانی می‌فهمم اين است که میان این‌ها نسبت و پیوندی ارگانيک برقرار بوده و متکلم يا متأله – در این مورد خاص، داعی اسماعيلی فاطمی – علاوه بر متأله و متکلم بودن، در علوم زمان خود نیز ورود داشته و به آن‌ها وقوفی کامل یا کافی داشته است. دو نمونه از اين‌ها در زمان فاطميان حميد الدين کرمانی و ابوحاتم رازی هستند که علاوه بر «داعی» بودن به هنرها و دانش‌های دیگری نیز آراسته بودند (تعمداً تعبیر داعی را به کار بردم چون «داعی» چیزی است بيشتر از متکلم یا متألهِ صرف). این‌ها علم لغت می‌دانسته‌اند (فيلولوژيست بوده‌اند)، از انديشه‌ها و عقايد غيرمسلمانان آگاه بوده‌اند، اهل فلسفه بوده‌اند، طبيعيات زمان خودشان را خيلی خوب می‌شناخته‌اند و خلاصه دانش دینی‌شان با دانش طبیعی‌شان هماهنگ و هم‌ساز بوده است. مسأله‌ی اين‌ها اين نبوده که نوافلاطونی شوند یا نوفیثاغورثی یا هلنيستی. مسأله ابدا این نبوده است. اين‌ها بيش از هر چيزی توجه داشته‌اند به هم‌ساز کردن دانش دینی‌شان با کيهان‌شناسی و معارف غيردینی زمان‌شان.

اما اتفاقی که در قرون بعدی در جهان اسلام می‌افتد اتفاق غريبی است: پیوند ميان علم دين و علوم طبيعی و فلسفه گسسته می‌شود. در دوره‌های متقدم‌تر، متافيزیک مسلمانان با فيزيک‌شان تناسب داشت. اما از زمانی به بعد،‌ ديگر نه اين‌که احساس کنند نمی‌توانند متافيزيک یا الاهيات‌شان را با طبيعيات هم‌ساز کنند، بلکه متافيزيک‌شان را از فيزيک و طبيعيات پاک مستغنی می‌دیدند. نظريه‌ی قبض و بسط سروش به زبانی ديگر به همين معضل اشاره دارد. که متافيزیکی بر پايه‌ی طبيعیات جديد نداریم. این کار البته کار آسانی نيست. مدعی هم در اين زمینه فراوان است. در مطالعات اسلامی هم امروز بسیاری از آکادميسین‌ها هم‌چنان تمایل به کاويدن بايگانی‌ها یا آثار باستان‌شناسانه دارند (آثار اساتيد و دانشورانی از جنس مادلونگ از همين طبقه است). البته اين نوع آثار خلائی را پر می‌کنند و بی‌شک ارزش‌مندند ولی هنوز اثری خلاقانه يا زاينده از اين نوع پرداختن به مطالعات اسلامی حاصل نمی‌شود.

استاد بزرگواری برای من نقل می‌کرد از داوری ملاصدرا درباره‌ی ابن سینا. ملاصدرا ابن سينا را ملامت می‌کرد که چرا به علوم طبیعی می‌پرداخته و سراغ پزشکی و قاروره گرفتن و بول بیمار مشاهده کردن می‌رفته است. از نظر او، شأن فيلسوف اجل از آن بوده که به طبيعیات و علوم تجربی بپردازد. نزد او، فيلسوف کارهای مهم‌تری دارد و بايد طرح‌های عظیمی پی بیفکند که این دانش‌ها پيش‌شان خرد و حقير می‌نموده است. این همان نقطه‌ی انحطاط و زوال انديشه است.

البته فقط مسأله‌ی ما اين نیست که کسانی که به علم دين می‌پردازند عمدتاً شناختی از دانش‌های غيردينی ندارند و وزن و اعتباری برای‌شان قايل نیستند. این نکته را هم می‌فهمم که به هر حال شاخه‌های دانش چندان فراوان و پربار و گسترده شده‌اند که از وسع و طاقت يک فرد خارج است که از هر حوزه‌ی دانش اطلاع داشته باشد ولی دست‌کم می‌توانند در همان حوزه‌هایی که شناخت از آن‌ها برای وسعِ آدمی میسر است، اهل تفحص و کوشش باشند. از این سو، چه بسا مثلاً ميان مسلمانان و متدينان، دانشمندانی باشد در حوزه‌های غيردينی، مثلاً پزشکی، فيزیک، شيمی، رياضی و الخ که در اين علوم زبردست‌اند اما وقتی در احوال همین عده نظر می‌کنی، می‌بينی که دانشِ دینی‌شان چیزی است در حد ابتدایی و سواد عاميانه و حداکثر دانشِ رساله‌ای و فقهی. و هم‌چنان کمتر کسی را پيدا می‌کنيم که علاوه بر مبرز بودن در رشته‌ی علمی غيردینی‌اش، غوری در دانش‌های دینی به شکل امروزی‌اش – مشخصاً در چهارچوب علوم انسانی روز – داشته باشد.

فکر می‌کنم اين ایده را بايد بسیار جدی گرفت که چه نسبتی می‌توانيم میان دانش دينی و دانش غیردینی برقرار کنيم و چگونه معرفت دینی امروزی ما می‌تواند متأثر از معارف غيردینی ما باشد؟ کلید زايندگی و خلاقیت دوباره‌ی تمدن امروزی بشر – و نه تنها مثلاً مسلمانان – در اين است که بتوانند فضای علمی دینی را از تکرار و خمودگی بيرون بکشند تا بتوانند سر پای خود بايستند و با اعتماد به نفس با علوم غيردينی مشغول داد و ستد شوند. این کار نشدنی نيست. زمینه‌ی کار هم فراهم است. از دانش‌های مختلفی هم می‌توان بهره جست. امروز با یکی از دوستان دانشورم، نادر البزری، درباره‌ی همین موضوع گفت‌وگو می‌کردم. او مقاله‌ای دارد که در مجله‌ی فلسفه‌ی تطبیقی منتشر شده است با عنوان «هزارتوی فلسفه در اسلام» که مقاله‌ای است خواندنی و درخور تأمل (کل مقاله در همان لينکی که دادم موجود است).

درباره‌ی اين موضوع بیشتر خواهم نوشت،‌ اما این قلم‌انداز و سیاه‌مشق برای آغاز بحث کافی است. اميدوارم دوستان ديگر اهل فضل هم مددی کنند که بتوان بحث را پی گرفت.

December 1, 2010

معارف سايبريه: فضای مجازی به مثابه‌ی ابزار شناخت

مدت‌هاست مضامین اين نوشته را پيش رو دارم و کوشش می‌کنم با توجه به مصادیقی که هر روز می‌بینم، نظر و نظریه‌ام را بیشتر صیقل دهم. با اين احوال، چیزی که در زیر می‌آيد طرحی قلم‌انداز است و بيشتر سیاه‌مشق است تا سخنی سنجیده و غايی.

فضای مجازی ما – که اين روزها بخشی از فضای واقعی ماست و چه بسا همان فضای واقعی ما در لباسی دیگر است – فضایی است که امروزه بر مدار «لايک»‌ و «کامنت»‌ و «هم‌خوان کردن» می‌چرخد. اين‌ها امروز هم به مثابه‌ی ابزار شناخت و معرفت عمل می‌کنند و هم در قامتِ عمل، ایفای نقش می‌کنند. در نتيجه، لايک و کامنت و هم‌خوان کردن مطلبی لزوماً هميشه نمی‌توانند بی‌طرفانه یا خنثی باشند. خود این‌ها به معنای جانب‌داری هم هستند و چه بسا اعلام موضعی به زبانی است که اگر قرار بود به شکل دیگری بیان شود، مستلزم نوشتن جملات فراوانی می‌بود. در نتيجه، اين‌ها ابزار و مقدمه‌ی شناخت ما از عالم، از آدم، از دوستان‌مان و از جمله‌ی صادر و وارد فضای مجازی هستند. با این‌ها می‌شود آدم‌ها را شناخت. گاهی می‌شود بر اساس همین‌ها الگویی ساخت و به درکی از شخصیت افراد رسید. گاهی هم البته نه، آن هم به این دلیل که شخصيت‌ انسان‌ها پيچیده است و ابعاد و ساحت‌هايی دارد که با چند لايک و کامنت شناختنی نيستند.

فضای مجازی، در و دروازه ندارد. به عبارت دقیق‌تر، فضای مجازی ته ندارد؛ عايق ندارد. در فضای مجازی، حریم خصوصی بيشتر چیزی است در حد تعبیر استعاری. فضای خصوصی در عالم سايبر، معنای‌اش با فضای خصوصی در عالم واقع فرق دارد. اين البته نتیجه نمی‌دهد که اصول اخلاقی از اعتبار می‌افتند. مقصود اين است که گاهی اوقات خیال می‌کنيم که آن‌چه در فیس‌بوک يا گودر می‌نويسم، به گوش و چشم کسانی که در زمره‌ی محرمان يا دوستان ما نيستند، نمی‌رسد. شايد ما نپسنديم که کسانی که يا با ما اختلاف فکری دارند یا اسباب آشفتگی و آزردگی ما می‌شوند در فضاهای مجازی‌ای که در آن‌ها می‌نويسيم حضور داشته باشند. اما اين هرگز به اين معنا نيست که آن‌ها دسترسی به چیزی که در آن‌جا می‌گوييم نخواهند داشت.

بگذاريد به بيانی صريح‌تر بگويم: وقتی کسی پا به فضای مجازی گذاشت و چيزی در اين فضا نوشت (دقت کنید که ای‌ميل در اين زمره نیست)، هر وقت چيزی در چنین فضایی بنويسد يا دوستان‌اش چيزی در اين فضا بگويند، ديگر آن فضا خصوصی نمی‌ماند. اين سخنان دست به دست می‌چرخد و به چشم و گوش کسانی می‌رسد که شايد ما نخواهيم. خلاصه اين‌که در این فضا، نوشتن همان و خارج شدن اختیار و سرنوشت آن نوشته از دست ما همان. کسی که پا به فضای مجازی می‌گذارد و می‌خواهد هم‌چنان که محتويات‌ ای‌ميل‌اش را کنترل می‌کند (که تازه این هم اين روزها چندان قطعی نيست)، محتوياتی را هم که در فضای سایبر، خصوصاً وب ۲.۰ تولید می‌کند، به همان شيوه مدیريت کند، خصلت اين فضا را هنوز درک نکرده است.

بهترین نمونه‌های عمومی بودن فضاهای وب ۲.۰ فیس‌بوک و گودر هستند. اين‌که می‌گويیم صفحه‌ی شخصی فلانی در فيس‌بوک يا فضای گودری اختصاصی او، تنها تعبیری استعاری است. در حقیقت اين فضاها مطلقاً خصوصی نيست و بالقوه و بالفعل پيش نگاه تمام بنی‌آدم رژه می‌روند. پس کسانی که بسیار اهل تحفظ‌اند و مایل نيستند در اين فضاها ظاهر شوند، باید بیش از این مراقب باشند (یا دست‌کم عبارات و الفاظ‌شان را حساب‌شده انتخاب کنند). بگذارید مثالی بزنم. من با آقای الف دوست هستم و او با آقا یا خانم ب و ج دوست است. ممکن است من هم با فرد ب دوست باشم ولی فرد ج دوست من نباشد و چه بسا دشمنِ خونی من باشد. در فضای مجازی امکان دسترسی پيدا کردن فرد ج به مراودات فيس‌بوکيه و گودریه‌ی من و آقای الف به سادگیِ آب خوردن ميسر است ولو فرد ج هرگز در زمره‌ی دوستان من نباشد، مگر این‌که تصمیم بگیریم در همين فضاها به فرد مزبور پيغامی خصوصی بفرستيم که در آن صورت تبدیل می‌شود به چيزی شبیه ای‌میل. این‌جا می‌‌توان از «فضای خصوصی» دم زد؛ در موارد قبلی از فضای خصوصی سخن گفتن مترادف است با نشناختن اين فضا.

عالمی که در آن زندگی می‌‌کنیم روز به روز بيش از گذشته تبدیل به جهانی شيشه‌ای می‌شود. زيستن در این فضا، آدابی دارد. آدابی را هم باید برای هم‌زيستی بهتر و – شايد – امن‌تر در اين فضا ايجاد کرد و درباره‌شان گفت‌وگو کرد. اما این‌که خیال کنيم اين فضا امنيت محض دارد يا کلید آن به دست ماست يا چه بسا که خصوصی يا عمومی بودن‌اش به گفته یا میل ماست، تصوری است باطل و گول زدن خودمان است.

اما درباره‌ی «لايک» و «کامنت» و «هم‌خوان کردن» هم باید بيش از این بنویسم و اين‌که چقدر همين‌ها می‌توانند به مثابه‌ی عمل و گفته کار کنند و می‌توانند ديدگاه آدم‌ها را هم نسبت به هم تغيير دهند. اين کارها (لايک، کامنت و هم‌خوان کردن)، اخلاقی دارند. دست‌کم هنجارهای شناخته‌شده‌ای برای همه‌ی اين‌ها هست. گاهی اوقات عدول از همین اخلاق و آداب هم دردسرساز می‌شود. این يک نکته بماند برای يادداشتی ديگر. همین‌قدر نشانه‌ای را این‌جا بگذارم برای بعد.
Free counter and web stats