« October 2010 | صفحه‌ی اصلی | December 2010 »

بايگانی: November 2010

November 26, 2010

به نامِ شما...

يکی از شورانگیزترين غزل‌های سايه، اين غزل انقلابی است که شجریان آن را به آواز در یکی از چاووش‌ها – که بعداً با نام «سپيده» منتشر شد – خوانده است. مطلع غزل اين است: زمانه قرعه‌ی نو می‌زند به نام شما / خوشا شما که جهان می‌رود به کامِ شما. بگذارید این غزل و بعضی از ابیات‌اش را بهانه کنم برای گفتن بعضی حرف‌ها که ماه‌هاست با خود زمزمه کرده‌ام ولی تا به حال تحریر نشده‌اند.

این «به نامِ شما»، تعبیر معنی‌داری است. قرعه به نام کسی وقتی می‌افتد، هم معنای مثبت می‌تواند داشت و هم معنای منفی. قرعه‌ی خوب به نام کسی وقتی بیفتد، گويی همای سعادت سایه بر سرش انداخته و شاهین بخت بر شانه‌اش نشسته است. قرعه‌ی ديگری هم داریم که قرعه‌ی دیوانگی است: قرعه‌ی وجودی بشر! اين بار امانت کشیدن بشر، یا عرضه کردن امانت بر او، قرعه‌ای بود که به نام او افتاد و آدمی دیوانگی کرد و «قرعه‌ی کار به نامِ من ديوانه زدند».

به نامِ کسی بودن هم معنای‌اش روشن است: در تملک کسی رفتن یا متعلق به کسی یا چیزی بودن. این «به نام کسی»، حکايتی از عشق هم در خود دارد. عاشق، به نامِ معشوق است يا بر عکس. حکایتی از پيوندی است میان این دو به همين نام.

در تاریخ هم خوانده‌ايم که پيش از این سکه به نام شاهان و سلاطین می‌زدند (و هنوز هم می‌زنند) يا در فضای اسلامی، خطبه به نام امیران و فرمانروايان و خلفا می‌خواندند. وقتی خطبه‌ای به نام کسی می‌خواندند يعنی حکم او مطاع بود.

تا بدین‌جا حکایت از خوش‌نامی بود در جایی که چیزی به نام کسی است. اما پيش از اين‌که به بدنامی‌ها برسيم و از نیک‌نامی‌ها در گذريم، خوب است این بیت آن غزل را دوباره بخوانيم: زمان به دستِ شما می‌دهد زمام مراد / از آن‌که هست به دست خرد زمام شما! این چیرگی خرد بر آدمی است که او را به حق سزاوار فرمان‌روايی و زمام‌داری می‌کند. جایی که بی‌خردی بر آدمی چیره می‌شود، همان‌جاست که سقوط او آغاز می‌شود و شایستگی حکم راندن را هم از کف می‌دهد. این نکته‌ی نسبت خرد و آن‌چه که به نام و کامِ‌ آدمی می‌رود یا می‌شود را داشته باشید تا بعدتر.

اما در همين عالم، چیزهايی که به نام آدمی می‌شود، هميشه فقط سکه و خطبه نيست. هميشه قرعه‌ها و فال‌های نیک نيست که به نام آدمی می‌افتد. گاهی خطاها و جنايت‌ها به نام او نوشته می‌شود. يوسف هم که به زندان رفت، جنایتی و خطايی به نام او نوشتند اما هنوز يوسف خوش‌نام باقی ماند و خواهند ماند. آن‌چه که به نام او نوشتند و گفتند، بهتان بود و «عزيز مصر به رغم برادران غيور / ز قعر چاه بر آمد، به اوج ماه رسيد». ولی خطاها يا جنايت‌هایی که به نام کسی نوشته می‌شود، هميشه از این جنس نیست. از این‌جا به بعد، تأمل بيشتر لازم است. بگذاريد چند ضمیر یا متعلق را بگذارم پیش رو تا بهتر بتوان درباره‌شان حرف زد: ۱) خدا و دين؛ ۲) دموکراسی؛ ۳) سکولاریسم؛ ۴) مرد يا زن؛ ۵) من و شما – یا هر آدمی. (و می‌شود از همين دست بر شمرد).

به نامِ خدا و دین در تاریخ جنایت‌ها کرده‌اند و هنوز هم می‌کنند. به نام خدا و دين و پيامبران هم جنايت‌ها نوشته‌اند. این‌که چه اندازه اين نسبت‌ها درست است يک سخن است و اين‌که متهم چه باید بکند، سخنی دیگر. اما برای روشن‌تر کردن بحث، بيايید بگوييم من مسلمان‌ام (حالا فرقی نمی‌کند از چه طریقه و آيینی در مسلمانی باشم)،‌ وقتی جایی کسی به نام من و آيین من خطا و جنایتی بکند، من نمی‌توانم سکوت کنم و بگويم من نکرده‌ام و به من ارتباطی ندارد. جایی که به نام من جنایتی برود، وظیفه‌ی من است که صدای‌ خويش را بلند کنم و بگويم به نام من نکنيد! من باید پیش‌قدم شوم و بگويم من از شما نيستم و به نام من جنايت نکنيد. به نام خدای من و پيامبر من و آيینِ من و محبوب من اگر جنایت می‌کنيد، من از شما تبرا می‌‌جویم. البته کارهای بسيار ديگری هم می‌شود و باید کرد، اما کمترین کاری که می‌شود کرد این است که تبرا بجويم از جنایتی که به نام من يا آيينِ من می‌رود آن‌ هم به آشکارترین و صریح‌ترین وجهی.

به نام دموکراسی هم در تاریخ جنایت‌ها کرده‌اند. دموکراسی هر اندازه هم که ارزش‌هايی ستودنی داشته باشد – که دارد – باز هم به نام او جنایت کرده‌اند. باز هم نامِ نيک آن را تیره کرده‌اند. دموکراسی‌های صادراتی مصاديق آشکار و بارز بدنام کردن دموکراسی و ستم کردن به نام دموکراسی است. دموکراسی‌خواهان یا آن‌ها که ارزش‌های دموکراسی را می‌ستايند، وظیفه دارند که در عین حفظ باور و اعتقادشان به دموکراسی، این‌ها را که به نام دموکراسی انجام می‌دهد محکوم کنند و از اين جنايت‌ها يا لغزش‌ها تبرا بجويند آن هم به آشکارترین و صریح‌ترین وجهی.

به نام سکولاریسم هم جنايت شده است. تاریخ خون‌بارترین جنگ‌ تاریخ بشر، مشحون است از باور به سکولاريسم. به نام سکولاریسم هم که خود از دستاوردهای فرخنده‌ی خرد بشری می‌تواند به شمار آيد، جنایت‌ها شده است و هیچ بعيد نيست باز هم اين جنايت‌ها رخ بدهد. پس آن‌ها که سری بر آستان سکولاریسم می‌سايند، وظيفه دارند جنايت‌هايی را که به نام سکولاريسم شده محکوم کنند و از آن‌ها تبرا بجويند بی‌هيچ مجامله و تعارفی.

همين قصه را درباره‌ی مرد و زن داریم. کم نبوده‌اند کسانی که به نام زن یا به نام مرد، همين خطاها را کرده‌اند. مسؤولیت اخلاقی ما اقتضا می‌کند که جايی که چیزی به نام ما می‌‌گويند و می‌کنند، چندان که در وسعِ ما می‌گنجد در رفع اين تهمت از خويش بکوشيم و نگذاریم به جفا یا خطا، چیزی به نام ما تمام شود. طبعاً جایی که درنگ می‌‌کنيم يا لب فرو می‌بنديم، جهان را این گمان در حق ما تقویت می‌شود که چه بسا فلان در این خطا و جنايت دستی دارد و این گمان هم گمان بی‌جایی نيست.

همه‌ی این‌ها را گفتم تا به جای باریک‌ترش برسم. در اين یکی دو سالی که گذشت، در کشور ما به نام اين نظام و حکومت، جنایت‌ها رفت و می‌رود. خون‌ها ریخته شده است و کس دم بر نیاورده است. مقتول را علی‌الاغلب به جای قاتل نشانده‌اند و خواستاران حق را در لباس مروجان باطل معرفی کرده‌اند. و این قصه‌، قصه‌ی خون‌باری است که در آن «خونِ صاحب‌نظران» ریخته‌اند و تيغ به «صيد حرم» کشيده‌اند و اين ماجرا هم‌چنان ادامه دارد. صورتِ اين قصه هم شبيه بقیه‌ی قصه‌های بالاست با يک تفاوت بزرگ و آن تفاوت بزرگ اين است که در اين قصه، پای سیاست و قدرت هم در ميان است. آن‌که در این‌جا این جنايت‌ها به نام او می‌رود، موظف است حساسيتی مضاعف داشته باشد. شگفت نيست اگر به واسطه‌ی همين دسترسی به قدرت و سیاست – که اسباب فساد و تباهی است چون به فرموده‌ی حضرت امير «من العصمة ان لا تجد» - آدمی را بلافاصله در مظان تهمت می‌گذارد. هر که قدرت دارد بيشتر و عظيم‌تر از ديگران در معرض امتحان و اتهام واقع است. از همين روست که اگر جنايتی به نام صاحب قدرت – علی‌الخصوص که به نام دين و خدا هم شده باشد – برود، وظيفه‌ی صد چندان اوست که به صريح‌ترین و آشکارترین شکلی از خود رفع اتهام کند. اما چه شده است؟ هر اتهامی که به سوی اين کانون تمرکز و تجمع قدرت و ثروت رفته است، نه تنها به خردمندی و تدبیر دفع نشده، بلکه زمينه‌ی تقویت اتهام روز به روز و لحظه به لحظه مستحکم‌تر و پرزورتر شده است. پس این پرسشی است که پيوسته باید از صاحبان قدرت پرسید: به نامِ شما، پيوسته جنايت می‌کنند و بساط امنیت و آرامش آدميان را – ولو يک نفر باشد – منهدم می‌کنند؛ از چه روست که يکی نيست حتی که خروش برآورد از ميانِ شما که «به نام من – و به نام ما – نکنيد و نشايد و نبايد که کرده باشند» و يک بار نگفتيد که آن جنايت‌ها را در اسرع وقت باید به اشد مجازات محکوم کرد؟ نمونه‌ها یکی دو تا نيستند اما دو بار حادثه‌ی کوی دانشگاه رخ داده است و حوادث کهریزک و اوين، روی همه‌ی سياه‌کاران عالم را سپيده کرده است. دردمندی هست؟ کسی هست که برای خود نامِ نيکی طلب کند؟

زمانه، زمانی قرعه‌ی نو به نامِ شما خواهد زد که زمامِ شما به دستِ خرد باشد نه این‌که حکايتِ شما – و ما – تقديم الاراذل و تأخير الافاضل باشد. آن وقت است که می‌توان گفت:
به زیر رانِ طلب زین کنيد اسبِ‌ مراد
که چون سمند زمين شد ستاره رام شما
همای اوج سعادت که می‌گریخت ز خاک
شد از امانِ زمین دانه‌چين دامِ‌ شما

ولی شما که امانی بر اين زمین باقی نگذاشته‌ايد، سودای دام بر هما نهادن هم داريد؟! با اين احوال، حکايتِ شما و آن‌چه به نامِ شما می‌رود – اگر خروش بر نياورید که به نامِ شما جنايت نباید کردن – اين است:
دیدی آن یار که بستيم صد اميد در او
چون به خونِ دل ما دست گشود ای ساقی
تيره شد آتش يزدانی ما از دمِ ديو
گرچه در چشمِ‌ خود انداخته دود ای ساقی
تشنه‌ی خونِ زمين است فلک وين مهِ نو
کهنه‌داسی است که بس کشته درود ای ساقی
اين لب و جام پی گردش می ساخته‌اند
ور نه بی می، ز لب و جام چه سود ای ساقی

این ابیات را شرح گفتن نمی‌يارم که اهل اشارت بهتر می‌دانند و نيکوتر می‌خوانند. اما پرسش هم‌چنان باقی است: به نامِ ما و شما چه می‌کنند و ما در برابرش چه می‌کنيم؟

پ. ن. بد نيست این يادداشت را هم که دوباره در کلمه منتشر شده است بخوانيد و فیلمی را هم که در ضمن آن آمده است ببینيد. اين نمونه‌ی گويايی است از کارهایی که «به نامِ شما» انجام داده‌اند و می‌دهند و کسی دم بر نمی‌آورد!

پ. ن. ۲. اين هم آلبوم «چاووش ۶» يا همان «سپيده»:


November 25, 2010

همه زندگی آن است که خاموش نميريد

خاموشی و سکوت، دو وجه دارد. یک وجه خموشی رو به جانب مرگ و مرده‌گی دارد. مرده‌گان، مرده‌گان معنا و مرده‌گان حقیقت، سخن نمی‌گويند. زبان‌بسته‌اند و خاموش. آن‌ها که زنده‌اند، سخن‌گوی‌اند ولو به زبان هيچ نگويند. هزار اشارت و بشارت از آن‌ها صادر می‌شود که دلالت بر زنده بودن‌شان دارد. و اين سخن و گويايی خاموشانه‌ی آن‌هاست که آتش زندگی را بر می‌فروزد.

خاموشی وجه ديگری هم دارد. و این خاموشی آن است که دیگران می‌خواهند، يا در واقع آن خاموشی که ستم و بیداد می‌خواهد. بیداد، مرگِ داد است و ندای مرگ در گوش آدميان. ستم، خموشی ما را می‌خواهد نه خروش ما را. پس این دو وجه خاموشی، يکی روی در اختيار و انتخاب دارد و دیگری روی در اجبار و تحمیل. آن‌که روی در اختیار و انتخاب دارد، از کمالِ نفسِ آدمی بر می‌خيزد. سکوتِ اول، سکوتی فربهی‌بخش است. سکوت اول، کار سالکان است؛ آن‌ها که از بسیاری گفتار خموشی می‌گزينند نه از تهی بودن و هيچ نداشتن. سکوت دوم، از استبداد می‌خیزد و مرعوب شدن. این يکی يعنی منکوب ستم شدن. سکوت دوم، همان است که وصف عام‌اش استخفاف است در برابر فرعون‌های بیرونی. اين سکوت از تسلیم در برابر قدرت می‌خیزد. اين سکوت، دلالت بر زبونی و عجز و استيصال آدمی دارد.

گاهی سکوتی که به اجبار و تحمیل است، ممکن است حمل بر سکوت اختياری سالکانه شود. و زهی خامی که آدمی نتواند تفاوت سکوت اجباری و از سر خوف را با سکوت سالکانه ببيند. همیشه سکوت اجباری در خورد ملامت نيست ولی آن‌گه که سکوت در برابر فرعون را حمل بر سکوت سالکانه کنيم، دروغ را میدان داده‌ايم و دامن به فریبِ خويش و دیگران گشوده‌ایم. سکوت سالکانه را هم حمل بر سکوت ضعیفان و متوسطان کردن، نیز، جفاست. جفا در حق سالکان است. رندان هم سکوت می‌کنند. می‌توان هر چه بالا از سالکان گفتيم، به اسم ديگری، در حق رندان بگوييم. خموشی رندانه هم از همين جنس است. رندان اهل مماشات با فرعون‌ها نيستند. رندان خود صاحب ولایت‌اند و تن به ولايت فرعون نمی‌دهند. از همين روست که رندان يا سکوت نمی‌کنند و به عبارتی، جمله‌ای، بیتی و مصرعی هم که شده، بانگی در سرای شوکت فرعون می‌اندازند که خواب بر ديدگان‌اش حرام می‌کند. و اين‌جاست که رندی، خصلتی موسوی می‌شود. و همین‌جاست که آتش موسی گل می‌کند و از درخت می‌توان نکته‌ی «توحيد» شنيد (و توحید را نسبتی با فرعون نيست).

گويايی، يعنی زندگی. زنده‌گان‌اند که سخن می‌گويند. و فرهنگ ما ایرانیان، فرهنگِ سخن است و سخن گفتن، نه خموشی و سر در گریبان فرو بردن و صبر بر جفای بیدادگران. آن‌چه بهانه‌ی نوشتن این سطور شد، تصنیفی بود از محمدرضا لطفی در ماهور که با صدای مرضيه روی غزل «بمیريد بميرید...» مولوی ساخته شده است (گل‌های تازه‌ی ۱۲۶). وقتی که این‌ها را می‌نوشتم به فکر افتادم که با اين حساب، در زمانه‌ی ما، فرهنگ، ادبيات و موسیقی ایران، پرونده‌ی قطوری از جرايمی (به زعم حاکمان امروزی کشور ما) دارد که این روزها بساط امنیتی و نظامی حاکم بر ايران از مواجه شدن با آن هراس دارد، چون هر سطری، هر بیتی، هر نغمه‌ای و آهنگی، لرزه‌ای بر رکنی از اين بساط ستم می‌اندازد. راه را که کج بروی، قدم به قدم ناگزير به افزودن بر خطاها هستی. اين بار کجی که در خرداد ۸۸ بر استر لنگ اين دولت نهاده شد، روز به روز بيشتر به بی‌راهه می‌رود. اما بيم گمراهی برای ملت ما نیست. این همه روشن‌بینی و حکمتی که داريم نهيب زندگی به ما می‌زند و دعوت به گويايی و پويا بودن می‌کند. پس خاموش نبايد بود. دست‌کم در برابر فرعونان خموشی نباید گزید. و هر کسی به نوعی و شيوه‌ای سخن می‌گويد و سکوت می‌شکند. زنده‌گان چنين‌اند. روی سخن ما هم با زنده‌گان است نه مرده‌گان!


وصيت‌نامه‌ها و سير سياست و حکمت

یادداشتی که در زیر می‌بینید، به دعوت و خواسته‌ی یکی از مجلات داخل ایران نوشته شده است. قاعدتاً انتظار داشتم اولين جای انتشارش همان مجله باشد. مسؤولان مجله در آخرین لحظه به این نتيجه رسيده بودند که هر چند مضمون و محتوای نوشته از ديد آن‌ها اشکالی ندارد و حتی در فضای فعلی نوشته‌ای معتدل است، اما نام نویسنده مسأله‌ساز است و تيغ مميزی البته نام‌ها را هم گردن می‌زند. خلاصه اين شد که مطلب در مجله منتشر نشده و درست قبل از انتشار، این يک قلم زیر ساطور رفت. روزگار ما در ایران همین است ديگر. از سوی دیگر، رسانه‌ها را می‌بينيم و می‌توان قضاوت کرد که چه جنس مطالبی در آن‌ها منتشر می‌شود! «جای آن است که خون موج زند در دل لعل / زین تغابن که خزف می‌شکند بازارش». در نتيجه، انتظار زيادی نباید داشت ولی نفس همین واقعه، مثل خیلی از اتفاق‌های ديگر، نشانه است. و نشانه‌ی دردناکی هم هست. مدتی پيش برای يکی از دوستانی که وبلاگِ بی‌گناه‌ا‌ش (!) زیر تيغ فيلتر آقايان رفته بود، گفته بودم که امروزه در جمهوری اسلامی اتفاقی افتاده است که اگر کسی وبلاگ و وب‌سايت‌اش فيلتر شود، مقاله‌اش چاپ نشود، کتاب‌اش خمير شود، زندان برود يا شکنجه شود، حتماً اگر اهل ايمان باشد و اعتقادی به آخرت داشته باشد، اين‌ها را می‌تواند «ذخيره‌ی آخرت» قلمداد کند و به خودش ببالد (ناگفته پيداست که اين نتيجه نمی‌دهد که اگر کسی اين اتفاق‌ها به هر دلیلی برای‌اش نيفتد، اين‌ها برای‌اش ذخیره‌ی دوزخ می‌شود؛ اثبات شیء نفی ماعدا نمی‌کند)! این‌جاست که به ياد اين بیت اقبال لاهوری می‌افتم که گفت:

از آن بر خويش می‌بالم که چشم مشتری کور است
متاع عشق نافرسوده ماند از کم‌روایی‌ها

با اين مقدمه، اين يادداشت مختصر را بخوانيد. چیزی هم به این متن نيفزودم و از آن چيزی هم نکاستم تا بتوانيد داوری کنيد که چنین متنی تا چه اندازه با طبع مميزان ناسازگار می‌توانست بيفتد.


وصيت‌نامه‌نويسی، سنتی است که از دل آن ژانری ادبی هم زاييده شده است به اين معنا که وصیت‌نامه‌ها متونی شده‌اند که اغلب حتی قرن‌ها پس از نوشته شدن، خوانده می‌شوند و نکاتی حکمت‌آميز و عبرت‌آموز از آن‌ها استفاده می‌شود. این جنس وصیت‌نامه‌ها را هر کسی می‌تواند بنويسد و نوشته است. در واقع، وصيت‌نامه، ذیل مفهومی کلی‌تر می‌افتد و آن همان سخنانی است که از هر کسی، نويسنده‌ای، فیلسوفی يا سياست‌مداری باقی می‌ماند. اما چيزی که به وصيت‌نامه، ويژگی خاصی می‌دهد همان مرگ است يعنی حجاب و حائلی که نويسنده‌ی آن را برای هميشه از بازماندگان جدا می‌کند. اين‌جاست که وصيت‌نامه تبديل به متنی می‌شود که ديگر نويسنده‌ی آن هيچ حضوری ندارد برای تفسیر آن و گره گشودن از ابهامات احتمالی‌اش. لذا، وصیت‌نامه از يک سو به مرگ مربوط است و از سوی ديگر به آخرین خواسته‌ها يا آرزوهای نويسنده‌اش. جز اين، متن وصیت‌نامه‌ها عمدتاً با هر متن ديگری که در زمان حيات فرد نوشته شده باشد تفاوتی ندارد.

در بستر تاريخ دين و مشخصاً تاريخ اسلام و تشيع، یکی از نمونه‌های بارز وصيت‌نامه‌ها، نامه‌ای است که حضرت امير برای فرزندش امام حسن نوشته است. اين نامه که به خاطر ساختار و مضامين‌اش، شکل و بيان وصيت‌نامه‌ای دارد، بیش از هر چيزی متضمن اندرزهای حکيمانه‌ی پدری است به فرزندش و البته اين‌جا حکمت علوی است و ميراث اهل بيت پیامبر که به نسلی دیگر منتقل می‌شود.

نمونه‌ی دیگری را می‌توان از ديد مسلمانان شیعه در سخن پيامبر اسلام ديد: حضرت رسول در آخرین سفر حج خود، توصیه‌ای به مسلمانان کرد که هر کسی که او را مولای خود می‌داند، علی مولای او خواهد بود. شيعیان اين توصیه‌ی پيامبر را تفسیر با نص پيامبر به جانشينی حضرت امير کردند. چنان‌که می‌دانيم مسیر تاريخ چنین بود که میان وصایت علی و نص باطنی و معنوی پيامبر بر امامت او و خلافت ظاهری و ولايت سياسی او فاصله‌ای افتاد و مسلمانان پس از پيامبر، آن سخن او را حمل بر جانشينی حضرت امیر در مقام خلافت نکردند.

اما وصیت‌نامه‌ها عمدتاً چه تأثيری دارند و به طور مشخص چه تأثیر سياسی باقی می‌گذارند؟ گمان می‌کنم بايد حساب دوره‌های مختلف تاریخی را از هم جدا کنيم. نخست اين‌که در دوره‌ی ماقبل مدرن – اگر مثلاً تقسيم‌بندی‌های سياسی روزگار معاصر را در نظر بياوریم – که مرزبندی‌های سياسی به شکل فعلی معنی‌ نداشت، دولت-ملت نداشتيم، نظام‌های دموکراتيک يا پارلمانی کمابيش بلاموضوع بودند و سلطنت و پادشاهی هم‌چنان شکل غالب سياست‌ورزی بود، وصيت يک چهره‌ی سياسی یا پادشاه، عمدتاً می‌توانست سرنوشت جمع کثيری را رقم بزند. بهترین تجلی اين معنا را می‌توان در تعيین جانشین از سوی يک پادشاه ديد. اگر در جانشینی اختلافی رخ نمی‌داد و همه رأی پادشاهِ از جهان‌رفته را می‌پذیرفتند، همه چیز بستگی به اين داشت که پادشاه يا زمام‌دار بعدی فردی باکفایت باشد يا فاقد مديریت و رهبری مناسب. حتی نفس تعيین جانشین هم حرکتی معنادار بود و پادشاه يا زمام‌داری که از جهان می‌رفت، می‌توانست هوشياری بیشتری در انتخاب جانشین خود به خرج دهد تا تنش و درگیری کمتری پس از او به وجود بیايد. به این معنا، فکر می‌کنم حوزه‌ی عمده‌ی تأثیرگذاری‌های وصایای دوره‌ی ماقبل مدرن را باید در همين تعيین جانشين يا تصریح به اتوريته‌ی مسلط برای اداره‌ی امور دید. از این مورد عام و تأثیرگذار که بگذريم، بقيه‌ی توصيه‌ها و وصایا بیشتر در حد اندرزهای شخصی و پندهای حکيمانه باقی می‌مانند.

اما در دوره‌ی مدرن، وصیت‌نامه‌ها هميشه به اين معنا نيستند که تأثیری مستقیم در يک نظام سياسی باقی می‌گذارند. وصيت‌نامه‌ی بنيان‌گذار انقلاب اسلامی،‌ شاید نمونه‌ی خوبی از این دست باشد. این وصيت‌نامه را شاید به وجهی بتوان منشور انقلاب خواند. این متن، خطوط کلی انديشه‌ی آيت‌الله خمینی را نمايش می‌دهد. اما آيا می‌توان هر چه را که پس از وفات ايشان رخ داده است مطابق با همین وصيت‌نامه ديد و فهمید؟ به عبارت ديگر، آيا اين وصيت‌نامه جای قانون را می‌گيرد؟ طبیعی است که پاسخ منفی است. این وصیت‌نامه‌ نيز مانند بسياری از وصيت‌نامه‌های ديگر، چيزی است از جنس همین خواسته‌ها و آرزوها و تمنیاتی که وصيت‌نامه‌نويس انتظار دارد بازماندگان‌اش به آن‌ها عطف توجه کنند. واقعيت هميشه چنين نيست که بازماندگان همان راهی را بروند که وصيت‌نامه‌نويس خواسته است. لذا، برای تأثيرگذاری يک وصيت‌نامه باید آن را در بستر مناسب‌اش قرار داد: وصيت‌‌نامه هیچ‌گاه جای قانون را نمی‌گیرد و هیچ‌وقت وصیت‌نامه تبدیل به حکمی ازلی و ابدی نمی‌شود. پاره‌ای از بندهای هر وصيت‌نامه‌ای ممکن است با گذشت‌ زمان به طور کامل از موضوعيت بیفتند. بخش‌هایی دیگر از وصيت‌نامه‌ها ممکن است ساليان سال اعتبار و معنا داشته باشند و هم‌چنان راهگشای انديشه و عمل آدميان بسیار باشند. همه‌ی وصيت‌نامه‌ها فقط محدود به يک منطقه‌ی جغرافيایی خاص نمی‌مانند و ممکن است واجد معانی و مضامينی باشند که مرزهای جغرافيايی را در نوردند و چراغ راه آدميان بسیاری باشند. اين بستگی به جنس و نوع وصيت‌نامه دارد. هر چه وصیت‌نامه‌ بيشتر با بشریت انسان‌ها سر و کار داشته باشند و کمتر به سراغ مرزبندی‌ها و تقسيم‌های نژادی، قومی، دينی، زبان يا ملی برود، وصيت‌نامه ماندگارتر و انسانی‌تر می‌شود.

با اين اوصاف، هر متنی را ولو نام وصيت‌نامه بر خود داشته باشد، نمی‌توان وصيت‌نامه خواند. گاهی اوقات جنس یک متن که نام وصيت‌نامه بر خود دارد، ممکن است حکمت باشد يا انديشه‌ی سياسی يا پند و اندرز يا توصیه‌های پس از مرگ نويسنده. در نتیجه، مضمون وصیت‌نامه است که می‌تواند به ماندگاری آن کمک کند و آن را از چنبره‌ی گذر زمان و تاریخ برهاند. هم‌چنان وصيت‌نامه‌ی حضرت امیر به امام حسن برای دين‌داران متنی است خواندنی و حکمت‌آموز.

درست است که وصيت‌نامه‌های «ایدئولوژيک» ممکن است تأثيری درازمدت داشته باشند اما همه‌ی این‌ها بستگی دارد به این‌که بازماندگان تا چه حد از آن وصيت‌نامه مضمون و معنايی بسته و ايدئولوژيک استنباط کنند يا به این نوع مضامين آن توجه کنند. وصیت پيامبر اسلام در حجة الوداع منجر به خلافت حضرت امیر نشد اما هم‌چنان مسلمانان پس از او خود را مسلمان می‌دانند و ما نيز نمی‌توانيم آن‌ها را مسلمان ندانيم. امروز هم کسی قول به وحدانیت خدا و نبوت حضرت رسول را از مضامين وصيت‌نامه‌ی ايشان نمی‌داند ولی هم‌چنان این اصول، تعيین‌کننده‌ی مشی زندگی هر مسلمانی است.

پيش‌بینی کردن تأثيرگذاری وصيت‌نامه‌ها کار ما نيست. وصیت‌نامه‌های مختلف تأثیرهای مختلفی داشته‌اند که گاهی کاملاً دور از انتظار بوده است. وصيت‌نامه‌ها عمدتاً برای نسل بعدی نوشته می‌شوند و نسل بعدی آدميان در هر مقامی که باشند هم‌چنان صاحب اختیار و انتخاب‌اند و ممکن است هر راهی را انتخاب کنند و این راه لزوماً به معنای نفی کامل و مطلق سلف‌شان نباشد. اين‌جاست که باید ميان وصيت‌نامه‌ی يک شخصيت سياسی و اصولی که نظام سياسی متبوع او را شکل می‌دهد تفاوت گذاشت. پيداست که برای يک شخصيت سياسی، بازنويسی دوباره‌ی اصول و قوانين همان نظام سياسی کاری عبث و بی‌معنا و در واقع تحصيل محصل است. آن‌چه که يک وصیت‌نامه – از هر جنسی – را معنی‌دار و خواندنی می‌کند، مضامينی است که گرد و غبار گذر زمان و تاريخ به آسانی بر آن‌ها نمی‌نشيند.

داريوش محمدپور ۱۹ آبان ۱۳۸۹

November 24, 2010

چه شورها...

امروز برنامه‌ی گلچين هفته‌ی شماره‌ی ۴۴ را گوش می‌دادم که درباره‌ی عارف قزوينی است. با خودم گفتم خوب است اين تصنیف‌های عارف را که سيما بینا، مرضيه، شجريان، بنان، الهه و شهیدی خوانده‌اند، این‌جا بياورم. عجالتاً تصنیف‌ها را جداگانه آورده‌ام و در وقت ديگری، کل برنامه‌ی مربوط را به اضافه‌ی برنامه‌ی ديگری این‌جا خواهم آورد. تصنیف‌ها را گوش کنيد و لذت ببرید. کیفيت اين آثار در همین حدی بود که من داشتم. اگر اين‌ها را با کيفیت بهتری پيدا کنم، حتماً‌ جايگزين می‌کنم.


November 23, 2010

ادبِ مقام در سياست‌ورزی

صحنه‌ای در فیلم «ملکوت آسمان» ریدلی اسکات هست که در آن اورلاندو بلوم که حاکم وقت بيت‌المقدس است با ساکنان مسیحی شهری که زیر حمله‌ی سپاهيان مسلمان صلاح‌الدين ايوبی است سخن می‌گوید. از هر دو سو، کينه و نفرت زبانه می‌کشد. در هر دو جناح، عده‌ای هستند که به خون‌خواهی کسانی از خويشان و هم‌کيشان‌شان برخاسته‌اند که در نبردهای قبلی کشته شده‌اند. بناهای مذهبی و آيينی دو طايفه‌ هم در بیت‌المقدس است. در یکی از درخشان‌ترین ديالوگ‌های اين فیلم، اورنالدو بلوم خطاب به مردم خود می‌گويد (نقل به مضمون) که: بناهای مذهبی شما کجاست؟ بالای بناهای مذهبی آن‌ها. بناهای مذهبی آن‌ها کجاست؟ ميان بناهای مذهبی شما. همه چیزتان به هم آمیخته است. آن کسانی که قاتل کشتگان طرف مقابل بودند، امروز در ميان ما نيستند و ما – من و شما – مسؤول کشتن يا کشته شدن آن‌ها نيستيم. در گروه مقابل نیز، کسانی که عده‌ای از ما را کشته‌اند، ديگر ميان‌شان نيستند. چرا نسل بعدی بايد تاوان خطاهای نسل قبلی را بپردازد؟ (عین عبارت‌ها اين است: «هيچ يک از ما اين شهر را از مسلمان‌ها نگرفته است. هيچ مسلمانی از لشکر بزرگی که اکنون به سوی ما می‌آيد هنگام از دست رفتن اين شهر به دنيا نیامده است. ما بر سر خطا و جنايتی می‌جنگيم که از ما سر نزده است و در برابر کسانی که در آن زمان به دنیا نیامده بودند که به آن‌ها ستمی بشود. بیت‌المقدس چی‌ست؟ مکان مقدس شما بالای معبد يهوديان است که رومی‌ها آن را به زیر کشيدند. مکان‌های مقدس عبادی مسلمانان بالای بناهای مقدس شما هستند. کدام‌يک مقدس‌تر است؟ ديوار؟ مسجد؟ مزار مقدس؟ چه کسی ادعای مالکيت‌شان را دارد؟ هيچ کس! همه!»؛ به نقل از ويکی)

این ديالوگ را امروز با خود مرور می‌کردم و به ميرحسين موسوی فکر می‌کردم و تمام انتظاراتی که از او برای پاسخ دادن به فجايع دهه‌ی ۶۰ دارند. نیازی به گفتن نيست که اتفاقات دهه‌ی ۶۰ جناياتی ضد انسانی بوده‌اند، درست به همان اندازه که جنایت‌های هیتلر يا صدام ضدانسانی بودند (يا جنایت‌های مجاهدين خلق ضد انسانی بوده و هستند). اما برای من مسأله این است: من نه خاطره‌‌ی روشنی از دهه‌ی ۶۰ دارم و نه حتی نخست‌وزيری ميرحسین موسوی را درست به یاد دارم، درست همان‌طور که ميان‌سالان یا کهنسال انقلابی امروز، دوره‌ی استبداد رضاشاهی را هم به یاد ندارند. از هر دو سوی نزاع آن زمان، نسلی گذشته است. چه نسلی که قربانی بود و چه نسلی که قربانی می‌کرد (و چه نسلی که به نوعی بر کنار از ماجراها بود). گذشت اين نسل، دلالت بر یک مضمون ساده دارد: زمان می‌گذرد و مسأله‌های ما تازه می‌شوند. آدمی نمی‌تواند هميشه با مسأله‌ای کهنه کلنجار برود که مشکلی از مشکلات امروزش را حل نمی‌کند. هراس آدمی از تکرار آن فجايع قابل فهم است، به شرطی که اوضاعی باشد که باز هم زمينه را برای بروز آن‌ها فراهم کند. لذا من اين را نمی‌توانم بفهمم که جوانی که امروز سی ساله هم نيست و هيچ تجربه‌‌ی روشن و ياد و خاطره‌ای واضح از دوران نخست‌وزيری موسوی ندارد و يا جوانی که سن‌اش حتی به زمان وقوع جنگ ايران و عراق قد نمی‌دهد، چرا بايد اين خاطره‌ها را چندان سخت و استخوانی کند که بر زندگی امروز همه‌ی ما سایه بیندازد؟ از نظر من، تا وقتی که هر دو ماجرا را تبدیل به مسأله‌ای ايدئولوژیک می‌کنند که در آن پای عاطفه و احساس و خشم و خروش در میان است،‌ کارشان شبیه هم است.

اين‌ها که گفتم هیچ کدام نتیجه نمی‌دهد که نباید به جنبه‌ی اخلاقی آن ماجراها توجه کنيم و از تلاش برای تکرار نشدن آن‌ها دست برداریم. من به جنبه‌ی اخلاقی و دردناک ماجرا هم توجه دارم، اما تلاش‌های ما که شامل کوشش برای جلوگیری از تکرار فجایع دهه‌ی ۶۰ (اگر اساساً بشود در این زمانه به همان سادگی اين کار را کرد)، جنگ جهانی و هولوکاست، نسل‌کشی ارامنه در ترکيه، کشتار پیوسته‌ی فلسطينیان، جنگ ايران و عراق و ده‌ها نمونه‌ی ريز و درشت دیگر، همه در راستای يک هدف روشن است: همه قرار است راهی به برقراری صلح و آرامش بجويند. هیچ کدام از اين کوشش‌ها نمی‌توانند و نبايد نقض غرض کنند. گفتن از اين‌ها تا همان حد مهم است که بتواند برای ما هشدار و انذار باشد و مانع از بروز دوباره‌ی اين فجايع. از اين حد اگر فراتر برود، ماجرا دیگر کينه‌جویی کور است و ابراز نفرت و دشمن‌کيشی.

در نتيجه فکر می‌کنم که آن‌چه برای ما امروز مهم است، ادب مقام است. ادب مقام سياست‌مدار چی‌ست؟ ادب مقام روزنامه‌نگار و نويسنده چی‌ست؟ ادب مقام هنرمند، بازيگر سينما، خواننده و آهنگساز ما چی‌ست؟ پرسش من دقيقاً اين است که گروه‌های مختلف مردم ما چه کارهایی را بايد بکنند و چه کارهايی را نباید بکنند؟ يعنی خودشان را مجاز به گفتن چه سخن‌هايی و انجام چه عمل‌هايی می‌دانند؟ اين است پرسش اساسی ما. در يادداشت پيشين، تعبير اخلاق را به کار برده بودم. متأسفانه فضای فارسی‌زبان ما هر وقت اسم اخلاق را می‌شنود، پند و اندرزهای روحانیان یا صوفيان به ذهن‌اش خطور می‌کند و در بهترین حالت، نصايح حکيمان و فيلسوفان. مراد من از اخلاق، معنايی کلان‌تر است و آن هم حفظ ادب هر مقام است (آن اخلاق خاص هم اتفاقاً در پرتو همین معنا پیدا می‌کند و اخلاق دينی هم به همين شيوه قابل‌فهم است). هیچ کس در هيچ مقامی معصوم و قديس نيست. همه به نوعی تردامن‌اند. اگر بنا باشد يکايک سرمايه‌های سياسی و اجتماعی بالفعل موجود را به بهانه‌ی حساب‌کشی يا اين‌که در گذشته چنين یا چنان بوده‌اند از ميدان بيرون کنیم، آن‌که آخر کار مسکین و دست تحسر به دندان‌گزيده می‌ماند، خودِ ما هستيم. من فکر می‌کنم موسوی يک رهبر سياسی درجه‌ی یک برای ایران روزگارِ ماست (و البته همه‌ی رهبران خوب سياسی، بی‌عيب و پاکِ مطلق و منزه نيستند؛ همه نقدپذيرند و نقدشونده و همه هم خطا می‌کنند). موسوی، رهبر زمانه‌ی ماست. در اين یک سال و اندی که از انتخابات سال ۸۸ گذشته است او به دفعات شایستگی خود را - در سخن و در عمل - برای اين‌که به معنای دقیق کلمه يک «رهبر سياسی» تراز اول قلمداد شود، ثابت کرده است. و مگر ما از رهبران سياسی دقیقاً چه انتظاری داریم؟ و مگر ما چند نفر مثل موسوی را داريم؟ دقت کنید که اين کيش شخصيت ساختن نيست يا ستايش بيهوده و بی‌جا از موسوی نيست؛ اين ادا کردن حق کسی است که نشان داده است سزاوار اين ستايش هست. اين کار در واقع به رسميت شناختن توانايی‌ها و قابليت‌های خودمان است. موسوی از خودِ ماست؛ موسوی، خودِ ماست. آن‌چه که در آینه‌ی موسوی می‌بینيم و ما را به ستايش وا می‌دارد، خودِ ما هستيم: تمام آرزوها و آرمان‌هايی است که بر زبان موسوی جاری می‌شود و می‌خواهيم محقق شود. پس چرا در ادای حق او قصور کنيم؟ چرا در ادای حقِ خود قصور کنيم؟ چرا از گُرده‌ی خود باید ببُريم؟

November 22, 2010

به صدق کوش...

تاريکی شب، هنگام و جای نشو و نمای اهريمنان است. پليدی‌ها در تاريکی رشد می‌کنند. خفاشان تاب روشنايی روز و درخشندگی آفتاب را ندارند. مسأله‌ی ما امروز همين است: چه باید کرد که بی‌اخلاقی و بی‌فرهنگی زهر پاشيدن‌ها و نفله‌کردن‌ها و خاک‌ پاشيدن در چشم مروت و کور کردن ديدگان آدمی و خوار کردن خِرَد، خُرد و ضعیف شود؟ چگونه می‌‌توان فضا را برای تنفس زیبايی، خوبی و دانايی گشود و جا را بر زشتی و زشت‌خویی، زشت‌گويی و بی‌خردی تنگ کرد؟

مدت‌هاست که با اين پرسش کلنجار می‌روم. راه سست کردن شرارت و اهريمن‌خویی، جدل کردن با آن نيست. موعظه کردن و پند و اندرز اخلاقی هم گرهی باز نمی‌کند. «گوهر پاک بباید که شود قابل فيض». اندرز حکيمان، در طبع کسانی اثر می‌کند که مستعد پذيرفتن پندی باشند نه کسانی که پيشاپيش گوش به هر چه خیر و صلاحی بسته باشند. برای این‌که معنا کمی روشن‌تر شود، اين دو بیت مثنوی مولوی را با خودم مرور کردم که:
قلب پهلو می‌زند با زر به شب
انتظار روز می‌دارد ذهب
با زبان حال زر گويد که باش
ای مزور تا بر آيد روز فاش

تمام پيام اين دو بیت در همين وجود خورشيد است. خورشيد، پرده از متاع قلابی بر می‌دارد. شب‌هنگام است که مزوران، با زر رقابت می‌کنند. روز که بر‌آيد، مجالی برای ميدان‌داری قلب و اهريمن‌خویی نمی‌ماند. اين استعاره‌ی روز و آفتاب و روشنايی در مقابل شب و تاریکی، در اين بحران پردامنه‌ای که جامعه‌ای ما امروز گرفتار آن است، استعاره‌ای سخت کارآمد است. اما چرا؟ توضيح می‌دهم.

این روزها يک سال و اندی از تولد حرکتی که امروز موسوم به جنبش سبز است، گذشته است. اين حرکت، در این يک‌ساله دوستان و دشمنانی داشته است. ميرحسين موسوی به مثابه‌ی برجسته‌ترين رقيب سياسی در صحنه‌ی سياست فعلی ایران، خلاقانه‌ترین زبان و ادبيات را در طرح انديشه‌های نو اختیار کرده است و البته از جانب‌های بسياری آماج حملاتی سهمگين و بی‌امان بوده است. تکلیف دستگاه‌های امنيتی و نظامی حکومت ايران روشن است. يعنی معلوم است که چرا او را دشمن می‌دارند. اما آن‌چه که غریب است هجوم بی‌امان نيروهايی است که در رخنه‌های فضای مجازی ما خانه دارند و هنگام زبان گشودن‌شان سیلابی از بی‌اخلاقی و نفرت به فضای گفت‌وگو و انديشه‌ی ما سرازير می‌شود. در اين میانه، البته نقدهای موجه و استوار هم گاهی گم می‌شوند. مشکل بزرگ اين است که در اين فضای شلوغ، مواضع سلبی مخالفان‌خوانان کمابيش روشن است. چيزی به اسم جنبش سبز وجود دارد که هر کس ميل به کسب مشروعيت يا شهرت داشته باشد، به نوعی خود را متصل به آن می‌کند. اما همان افرادی که دوست دارند زير پرچم جنبش سبز باشند، هم‌زمان می‌خواهند جاهای ديگری هم باشند. به زبان ديگر، ابهام و فقدان شفافیت مهم‌ترین خصلت اين گروه است. يعنی طايفه‌ای داريم که مواضع سلبی و منفی‌گويانه‌اش روشن است ولی چيزی از مواضع ايجابی‌اش نمی‌دانيم. مهم‌ترين کاری که می‌شود کرد اين است که مواضع ايجابی این گروه‌ها روشن شود. اما اين يعنی چه و چگونه شدنی است؟ به زبان ديگر، چقدر ممکن است سبزها یا منتفدان جمهوری اسلامی شبیه جمهوری اسلامی شوند در رویکرد و زخم خوردگان از کیهان، رجانيوز و فارس‌نيوز خود به آن‌ها شبيه شوند؟ به زبان نيچه: چشم دوختن در مغاک تا کجا؟

فکر می‌کنم برای اين‌کار کافی است هر کسی اصول و روش‌های خودش را روشن و با صداقت تمام بیان کند. هنگام تصريح به اصول، عدول کردن از آن‌ها آسان نيست و می‌توان هميشه گريبان گوينده‌ی ناصادق را گرفت. برای اين‌که نمونه‌ای بارز به دست بدهم، خوب است به خود ميرحسين موسوی اشاره کنم و عباراتی را از آخرين پيام او نقل کنم.

موسوی می‌گويد: «يادمان باشد که برای ما، هدف وسیله را توجیه نمی کند. یادمان باشد که شعار «دروغ ممنوع» در روزهای پرشکوه پیش از انتخابات، چگونه از جان مردم خسته از دروغ های پیاپی قدرتمندان برخاست و فضای این دیار را فراگرفت. یادمان باشد که تا یکایک ما، خود را از آلودگی‌ها و نقایص اخلاقی پاک نسازیم، انتظار داشتن جامعه‌ی اخلاق‌بنیادی که در آن همه‌ی انسان‌ها بتوانند به قله‌های شکوفایی انسانی خود برسند، بیهوده است».

این عبارت پيام موسوی، کليدی‌ترین نقطه‌ی انديشه‌ی موسوی را آشکار می‌کند. اگر طرف مقابل دروغ می‌گويد و پرونده‌سازی می‌کند، ما حق نداریم به همان شيوه متوسل شويم. کسی که مدعی است جامعه باید اخلاقی باشد، خودش هم بايد از اصولی اخلاقی پيروی کند، آن‌ها را به روشنی اعلام کند و خود ملتزم به آن‌ها باشد.

در همين پيام، موسوی یک بار ديگر به آيت‌الله خمینی ارجاع می‌دهد. من از این موضع‌گيری صريح او دو نکته را استنباط می‌کنم: موسوی هم‌چنان با صراحت به همان چيزی که قلباً باور دارد ارجاع می‌دهد و مضمون و مرجوع سخن‌اش روشن است. به هیچ توجيهی از آن‌چه که به آن باور دارد عقب نکشيده است. اين يعنی صداقت یک سياست‌مدار و موسوی اين نکته را بارها پيش از اين متذکر شده بود. نکته‌ی ديگر در اين تصريح ديگرباره‌ی موسوی اين است که او زير هيچ فشار داخلی و خارجی حاضر نشده است از موضعی که به آن باور دارد عدول کند: او هم‌چنان در الگوی عملی آيت‌الله خمينی چيزی می‌بيند که ارزش‌مند است و نمی‌تواند به بهانه‌ی اين‌که خمینی سکه‌ی روز نيست يا با سخن گفتن از او سرزنش یا انتقاد می‌شنود، از او دست بکشد. اين استقامت و شفافيت اوست که ستودنی است. مسأله، آيت‌الله خمينی نيست؛ مسأله شفافيت موضع يک سياست‌مدار است که ظاهر و باطن‌اش در موضع‌گیری سياسی یکی است وهم‌چنان از اصولی اخلاقی پيروی می‌کند که روشن است و ابهام‌بردار و تفسيرپذیر نيست.

مشکل امروز جامعه‌ی ما همين غبارآلود بودن فضاست. اين‌که در اين غوغا و شلوغی، کمتر کسی يا گروهی پيدا می‌شود که موضع‌اش را به صراحت و شفافيت درباره‌ی اقدام عملی‌اش بگويد، معضلی است اخلاقی. دقت کنيد که مسأله افراد و شهروندان عادی نيستند. بحث ما از کسانی است که در فضای سياسی، رسانه‌ای يا مجازی فعال هستند و هم‌چنان نمی‌توان تشخيص داد که اصول اخلاقی‌شان در بحران‌های اخير چی‌ست. اين يعنی در شب حرکت کردن و در تاريکی پناه گرفتن. اين يعنی نقاب بر چهره زدن و تيرانداختن از ميان تاريکی. قلب مسأله، اخلاق است. اخلاق هم لزوماً اخلاقی دينی نيست. اخلاقی که تجربه‌ی مشترک بشری است. آسان نيست که فعالان فضای رسانه‌ای با شفافيت در مقامی قرار بگيرند که موضع اخلاقی‌شان را تبيین کنند (نمونه‌ی بالا را از موسوی ديديم: «هدف وسيله را توجيه نمی‌کند»). آيا کسانی که در فضای رسانه‌های فارسی زبان يا فضای مجازی ما قلم می‌زنند، حاضرند مختصات دستگاه اخلاقی‌شان یا اصول عمل‌شان را به صراحت بيان کنند؟ آيا حاضرند تابلودار به ميدان بيايند؟ آيا حاضرند پرچم خودشان را به دست بگيرند و به همان ملتزم و وفادار بمانند؟ مسأله‌ی ما اين است.

آن‌چه که نوشتم، چيزی بود که به مثابه‌ی يک طرح مقدماتی برای پرداختن به ريشه‌های اين بحران اخلاقی نگران‌کننده به ذهنِ من می‌رسيد. شايد جايی اشتباه کرده باشم يا پيشنهادم مشکلی داشته باشد. فکر می‌کنم اين بحث در گفت‌وگو شکفته‌تر می‌شود. در نتيجه، برای اين‌که بشود به درکی روشن‌تر از وضعيت برسيم، دعوت می‌کنم از مهدی جامی، رضا علامه‌زاده، حامد قدوسی، میثم بادامچی، امين بزرگيان، عباس کاظمی، صاحب وبلاگ ايمايان و کاوه لاجوردی. اين دعوت (و خواهش صميمانه) البته به اين معنا نيست که کس ديگری در ذهن ندارم. دوستان وبلاگ‌نويس ديگر (و حتی دشمنان وبلاگ‌نويس و غيروبلاگ‌نويس) هم اگر به دامن‌گستر شدن اين اقتراح کمک کنند، خدمتی خواهد بود به فضای فکری جامعه‌ی ما. پس اگر اسم‌تان در این فهرست نيست، باز هم ممنون می‌شوم اين يادداشت را هم دست‌به‌دست کنيد و هم خودتان سهمی در گفت‌وگو ايفا کنید. می‌شود دعای ناخوانده مستجاب ما آن‌وقت! در پرتو آن‌چه تا اين‌جا گفتم، فکر کنم بشود با اين پرسش شروع کرد:

«در فضای رسانه‌ای امروز ما - و به ويژه در فضای رسانه‌های سبز - برای این‌که خرد، دانايی و زيبایی پای بر زمين بياورد و به خواسته‌های آزادی‌خواهانه و عدالت‌جويانه‌مان نزديک‌تر شويم، مواضع ايجابی و اصول اخلاقی ما کدام‌ها بايد باشد و در مقام عمل چه باید بکنيم؟ و هم‌چنین در اصول ما چه چيزهايی نباید باشد؟ بایدهای ما کدام‌اند و نباید‌های‌مان کدام؟» (برای اين‌که نمونه‌ای عملی داشته باشيد، می‌توانید به ماجرایی که اخيراً برای مسیح علی‌نژاد پيش آمد و یادداشت جعفر پناهی در دفاع از او مراجعه کنيد).

برای شخصِ من يک الگوی جامع و فشرده وجود دارد:
به صدق کوش که خورشيد زاید از نفست
که از دروغ سيه‌روی گشت روز نخست

November 18, 2010

غلام آن کلماتم که آتش انگيزد...

اين رازِ آشکاری است که زندگی من با شعر آمیخته است. شاعر نيستم ولی روزی نیست که شعری را نخوانم یا زمزمه نکنم. من هم مثل آدم‌های مختلف سلیقه‌ای در شعر دارم و البته گمان می‌کنم بسيار سخت‌گیر و مشکل‌پسندم. برای‌ام آسان نيست که به هر شعری خوشامد بگويم، خصوصاً شاعرانی را که جوان‌ترند و در زمانه‌ی ما زندگی می‌کنند. مسأله هم مطلقاً ارتباطی ندارد با اين‌که انتظار داشته باشم شاعر مورد نظر مثلاً شعری داشته باشد مثل شعر مولوی و حافظ و سعدی. به هيچ وجه. آن‌چه که بيش از هر چيزی برای من مهم است اين است که شعر چقدر عاطفه و احساس را منتقل می‌کند. شعری که نتواند مرا تکان بدهد، هر چقدر هم که زیبا باشد در کنار هم چيدن الفاظ و صورت‌بندی کلمات، باز هم شعری نیست که برای من خواستنی باشد. شعر خوب، برای من شعری است که صاعقه‌وار فرود بياید بر من و تکان‌ام بدهد. و گرنه خیلی‌ها شعر می‌‌گويند، قافيه ردیف می‌کنند، صورت‌ها و مضامين آشنا و تکراری شعر کلاسیک را کنار هم می‌نشانند (و اين کار کمابيش از هر کسی که ذهن‌اش انباشته از شعر کلاسيک باشد و کمی ذوق و هنرمندی و تسلط به اوزان عروضی داشته باشد، ساخته است) و نقشی از خودشان به جا می‌گذارند. ولی این آن چيزی نیست که من می‌خواهم.

اين‌ها که وصف‌اش را آوردم، البته توقعی است زیاد. این را می‌فهمم که خيلی سطح انتظارم بالاست. یعنی فقط این نیست که من انتظار داشته باشم کسی مثل حافظ شعر بگويد. توقع من اين است که مضمون و معنا و روحِ کلام از خلال کلمات فوران بزند و مثل نسیمی بر جان و عقل من وزیدن بگیرد و غباری را از جان‌ام بشويد. شعر خوب، شعری است که این بارقه‌ی وحی‌آسا را داشته باشد و حتی اصلاً لازم هم نيست از مفهومی آسمانی يا دينی يا اسطوره‌ای سخن بگويد. گاهی اوقات یک ماجرای ساده‌ی انسانی را چنان می‌شود به شيوایی بيان و منعکس کرد که پهلو به پهلوی وحی بسايد. اين انتظار، البته به نظر خودم، انتظار بی‌جایی نيست. به خاطر این‌که ما اگر وقت می‌گذاریم برای خواندن يا شنیدن یک شعر، اگر احساس، عاطفه، نياز خودم و دلِ خودم را خرج می‌کنم پای يک شعر، ابتدايی‌ترین و ساده‌ترين توقع من اين است که کالای تقلبی به من نفروشند و جنس بنجل به من ندهند. ديوان قطوری از شعر تحویل مردم دادن کار سختی نيست. کار سخت اين است که بتوانی در تمام عمرت یک نيم‌مصرع بگويی که قرن‌ها در خيال و حافظه‌ی آدمی بماند. و گرنه شعر گفتن از هر کسی ساخته است. کمی تمرین می‌خواهد فقط.

گاهی اوقات برای اين‌که خودم را به اين حس نزديک‌تر کنم، اسرار التوحید را باز می‌کنم و داستان‌ها را می‌‌خوانم. خوب اين‌ها شعر نيستند. ولی در لا به لای همين سطور، گاهی درخشش‌هايی هست که از هر شعری بالاتر است و ارکان وجود آدمی را می‌لرزاند. این آتش‌انگيزی کلام است که برای من مسأله است و مهم است. شاعر زمانه‌ی ما، قرار نیست شاعر درباری باشد که به مناسبت‌های مختلف شعر بگويد («دربار»ش لازم نيست دربار پادشاهان باشد؛ دربارهای مختلفی در زمانه‌ی ما هست). شاعر مجبور نيست محبوس قافیه باشد که هر قافیه‌ای او را دنبال خودش بکشاند و دیگر نتواند حرف دل‌اش را بزند و احساس و عاطفه‌اش را منتقل کند. تسلط به زبان مهم است. مسلط بودن به خود هم مهم است که آدم عنان‌اش را به دست زبان ديگران، يا بیان روزمره يا صورت‌بندی‌های غیر – چه غير کهن باشد چه غیرِ امروزی – ندهد. و این البته تکلیفی است بسیار دشوار و سخت. اين‌ها را که گفتم، نمی‌دانم واقعاً چه اسمی باید روی‌اش گذاشت. می‌دانم که بعضی از دوستان هم‌روزگار من که شعر هم می‌گويند شاید این طبع و سلیقه‌ی دشوارپسند من به مذاق‌شان خوش نيايد. ولی گاهی از شاعری یکی دو بيت خوب کافی است و بیشتر نه. آدم لازم نيست خودش را خرج شعر کند و بنده‌ی آن باشد. شعر باید در خدمت بیان احساس و عاطفه‌ی ما باشد برای اين‌که بتوانیم آدم‌تر باشيم. اصلاً شعر برای آدمی است نه آدمی برای شعر. آدم که نباشد، چه خاصیتی در شعر خواندن و شعر سرودن هست؟ پس هنوز فکر می‌کنم اگر سخت می‌گیرم در خواندن شعرهای روزگار ما، حق دارم چون وقتی من از همه چيزم مايه می‌گذارم برای خواندن شعر، شاعر هم باید به هوش باشد که با منِ مخاطب بازی نکند. همان‌قدر که من به خود سخت می‌گیرم در خواندن شعر او، او هم به خودش سخت گرفته باشد در سرودن شعری خوب و او هم بسيار با خودش کلنجار رفته باشد در بیان عاطفه‌اش. انتظار بیهوده‌ای نيست اگر بخواهیم شاعر ما حرفِ خودش را زده باشد يا بزند، نه اين‌که حرف ديگران را تکرار کند. می‌دانم انتظار کمی نيست ولی خوب است شاعران ما هم متوجه باشند که همه‌ی مخاطبان‌شان آسان‌گير نيستند. بعضی‌ها هم توقع بالاتری دارند و ميناگری و خونِ دل خوردن و چکيده و عصاره‌ی عاطفه و احساس می‌طلبند.

November 15, 2010

عيبِ می جمله بگفتی، هنرش نيز بگو!

حامد قدوسی مدتی پيش يادداشتی نوشته بودم درباره‌ی درجه و ميزان آميختگی‌اش با اينترنت و فضای وب ۲ با عنوان «شرم پنهان نگاه» (که ادامه‌ی يادداشت قبل از آن بود). حامد مقدماتی در يادداشت‌اش آورده که بيش از هر چيزی حس اوست و درباره‌ی حس که نمی‌شود داوری کرد. چیزی که می‌‌خواهم بنويسم ناظر به جملات آخر نوشته‌ی حامد است. اما قبل از آن بگذارید حکايتی را تعریف کنم.

رييسی دارم که از مورخين و صاحب‌نظران معتبر حوزه‌ی آکادمی است و انسانی است فوق‌العاده متين و تأثیرگذار در زمینه‌ی کاری‌اش. مدتی پیش گزارشی برای‌اش تهيه می‌کردم و چندين بار مجبور شدم گزارش را ويرايش کنم. در يکی از جلسه‌های مشترک ما برای ویرایش متن، نکاتی را می‌گفت و من چون قلم و کاغذ دست‌ام نبود – و معمولاً هم با قلم و کاغذ کار نمی‌کنم – آیفون‌ام را بيرون آوردم و يادداشت بر می‌داشتم. گفت بنويس ديگر. گفتم دارم می‌نويسم. گفت کو؟ گفتم اين‌جا. گفت بلند شو برو قلم و کاغذ بیاور! و بعد گفت: «من در تمام عمرم با کامپيوتر و اين ابزارهای تکنولوژی جديد کار نکرده‌ام و حتی یک برگ و يک جمله از يادداشت‌های‌ام نه گم شده و نه از بين رفته؛ شماها هر روز يا کامپیوترتان خراب است يا سيستم‌تان کرش کرده و يا فايل‌تان نابود شده. مثل من اگر بوديد این بلاها سرتان نمی‌آمد‍!» اين هم زاویه‌ی نگاهی است ولی دیگر اين دوران سپری شده است برای ما. حتی خود او هم مجبور است همه‌ی حرف‌های‌اش را یک بار روی کاغذ بنويسد و بعد بدهد برای‌اش تايپ کنند همین‌ها را. او هم ديگر کاغذ دست‌نویس‌اش را پست نمی‌کند!

جملات محل بحث نوشته‌ی حامد این‌هاست: «هنوز ته‌ ته ذهن من فیس بوک و گودر و فرندفید و تا حد ضعیف‌تری وبلاگ تفریحات کم‌فایده‌ای هستند که آدم‌های جدی هرگز خودشان را آلوده آن نمی‌کنند: هیچ دیده‌ای مصطفی ملکیان مشغول فیس‌بوک بازی باشد؟ به نظرت مسخره نیست اگر تصور کنیم هایدگر وقتش را صرف جواب دادن به تکه‌پراکنی‌های بی‌ربط این و آن در فرندفید می‌کرد؟ اگر فروید قرار بود هر روز وبلاگ بنویسد و بخواند چه کسی باید تمدن و ملالت‌های آن‌ را می‌نوشت؟»

من به خیلی از بخش‌های اين جملات نقد جدی دارم. يعنی می‌توانم لفظ به لفظ شروع کنم و بروم جلو. خيلی هم جدی و بی‌رحمانه. ولی بگذارید چند تا نکته‌ی روشی را مشخص کنيم. اگر مارشال مک‌لوهان زمانی از «دهکده‌ی جهانی» حرف زده بود، عمرش وفا می‌‌کرد و روزگار ما را می‌ديد، شايد از ذوق سر به جنون بر می‌داشت. از ديد من، رسانه‌های مجازی، حتی همین فرندفيد و فیس‌بوک و گودر، ابزارهایی هستند در حد همان دستگاه چاپ گوتنبرگ. مهم استفاده‌ای است که من و شما از آن می‌کنيم. مثلاً توييتر و فرندفيد در جريان انتخابات در ايران نقشی مهم ايفا کردند. اهميت‌اش به چه بود؟ به اين‌که خبرهايی را در لحظه منتشر می‌کردند که به هیچ وجه امکان دسترسی به آن‌ها در موقعيت متفاوتی وجود نداشت. و البته در اين فضاها خطا هم رخ می‌دهد و کلی عيب و ايراد هم هست. چيزی که می‌خواهم بگویم این است که ما با سوار شدن بر این رسانه‌ها و درگیر شدن با آن هم بخشی از آن رسانه‌ می‌شويم و هم رسانه ممکن است به ما گره بخورد. ميان ما و رسانه يک رابطه‌ی دیالکتيک وجود دارد.

با این مقدمه، نقد من به حامد اين است: چرا حامد فکر می‌کند «آدم‌های جدی» فقط امثال ملکيان يا هايدگر يا فرويد هستند؟ خیلی آدم‌ها هستند که نه مانند اين افراد فکر می‌کنند و نه مثل آن‌ها عمل می‌کنند ولی با هر معياری هم‌چنان آدم‌هایی جدی هستند و زندگی‌شان و فکر و عمل‌شان هم هزل و شوخی يا مسخرگی و سطحی‌گری نيست. با اين معيار حامد برای «جدی بودن»، حتماً مک‌لوهان که حتی عصر رسانه‌های مجازی را نديده بود ولی سخنانی تعيين‌کننده درباره‌ی رسانه‌ها گفته بود، در کنار اين آدم‌ها مطلقاً آدمی جدی به حساب نمی‌‌آيد و چه بسا اصلاً عقل‌اش پاره‌سنگ بر می‌داشته است! ولی واقعيت اين است که هم‌چنان مک‌لوهان متفکری تأثیرگذار در اين زمينه است و هنوز هم بسياری از حرف‌های مک‌لوهان نقطه‌ی مرجعی قابل‌اعتناست.

حامد می‌‌گويد ملکیان اهل «فيس‌بوک‌بازی» نيست. نمی‌گويد اهل «فیس‌بوک» نيست؛ اين قيد «فيس‌بوک‌بازی» مهم است. يعنی از دید نويسنده فيس‌بوک فضايی است غیرجدی و سطحی. من فکر می‌کنم با وجود اين‌که فيس‌بوک فضای آکادمی نيست، هم‌چنان نمی‌توان نتيجه گرفت که در فيس‌بوک نمی‌شود سخنی جدی گفت. اين‌که آقای ملکيان وارد آن فضا نشده است، به نظر من نه تنها مشکل فيس‌بوک نيست بلکه مشکل خود آقای ملکيان است. ايشان می‌تواند و شايد هم باید وارد اين فضا شود. شاید اگر امثال ملکيان اين فضا را جدی‌تر بگيرند توازن بهتری در اين فضا ايجاد شود (هر چند فکر نمی‌کنم بدون حضور آقای ملکيان، فیس‌بوک تبدیل به ديوانه‌خانه يا محل تجمع آدم‌های سطحی باشد!). وانگهی، چه کسی گفته که هر کاری که آقای ملکيان بکند خوب است و هر کاری نکند بد یا هر کاری ايشان کرد بايد از او تبعيت و تقلید کرد يا درس گرفت يا الگو و سرمشق قرار داد؟ ما که «مريد» آقای ملکيان نيستيم. ملکيان هم اگر فضیلتی دارد به خاطر اين نيست که اهل «فیس‌بوک‌بازی» نيست. اصلاً در آن روزگاری که ملکيان داشته ملکيان می‌شده است، فيس‌بوک معنا نداشته است. و همين‌طور می‌شود درباره‌ی فرويد و هايدگر حرف‌های مشابهی زد. تازه اين‌جا من حساب کسانی را که اساساً با يا بدون فيس‌بوک و اينترنت و گودر و فرندفید خود فرويد و هايدگر را مطلقاً قبول ندارند، جدا کرده‌ام.

با اين اوصاف، اگر حامد هم‌چنان درباره‌ی حس خودش و اين تعللی که در جدی گرفتن اين فضا دارد حرف بزند، پذیرفتنی است ولی به ویژه وقتی استدلال می‌کند آن هم به اين شکل و خصوصاً وقتی که پشت عمل ملکيان یا موضعِ بلاموضوع هايدگر يا فروید پناه می‌گيرد، به نظرم پذيرفتنی نيست. یعنی حامد هر چقدر هم از اين جنس استدلال‌ها بیاورد، من می‌توانم آکادميسين‌هایی نام ببرم که نه تنها اين فضا را دارند جدی می‌گیرند بلکه آرام‌آرام خودشان هم به سوی همين فضا می‌آيند. البته يک نگرانی حامد قابل فهم است: گاهی آدم ممکن است چنان آغشته‌ی اين فضا شود که اصلاً زبان و روش و منطق کار علمی‌اش را هم فراموش کند! خوب اين بستگی به خود آدم دارد؛ گناه اين فضا نيست. من وقتی قرار است مقاله‌ی علمی بنويسم مجبورم زبان‌ام را جور ديگری تنظيم کنم. وقتی در گودر می‌نويسم زبان يک شکل است و تازه همان زبان هم تغيير می‌کند و تحول پیدا می‌کند و هنگامی که در فيس‌بوک باشم، جور ديگری هستم. وبلاگ‌ام هم حاجتی به گفتن ندارد. من فکر می‌کنم بخش بزرگی از اين‌که در فضای مجازی چه می‌کنيم به خودِ ما بستگی دارد. درست است که فضا هم چیزهایی را به ما تحميل می‌کند و ما آزادی محض و مطلق نداريم، ولی اين محدوديت جاهای ديگر هم هست. حرف من اين است که چرا وقتی می‌شود از اين فضا استفاده‌ی مثبت و بهینه بکنيم، رو به محافظه‌کاری بياوريم و آن وقت بنشينم اين‌طور محافظه‌کاری‌مان را توجيه کنیم که مثلاً ملکيان اهل فيس‌بوک نيست؟ بايد به اين هم فکر کنيم که ممکن است يکی بگويد خوب ملکيان اهل فيس‌بوک نيست که نيست. مشکل خود ملکيان است و اصلاً این يک امتياز منفی برای ملکيان! و بعد ممکن است درباره‌ی خود آدم هم اين قضاوت بشود که انگار منتظر است تا ملکيان بگويد که علیکم بالفیس بوک! به نظر من فضای مجازی، فضايی است جدی و واقعی. ما از بام تا شام داریم با آن زندگی می‌کنيم. حالا که اين فضا واقعی است، بهتر است واقعيت‌اش را بهتر درک کنيم و پای‌بند مقتضیات‌اش هم باشيم و گرنه خوب راه‌های ديگری هم برای زندگی کردن هست. «زندگی آب‌تنی کردن در حوض‌چه‌ی اکنون است».

تمام اين‌ها که نوشتم البته نتيجه نمی‌دهد که بايد بنشينم و «مدح» فضای مجازی را بگويم. فکر می‌کنم مبالغه و اغراق از هر دو سوی ماجرا نادرست است. لازم هم نيست آدم به سوی ذمی از اين جنس برود. بله، فضای مجازی، مثل هر فضای ديگری، عيب‌های خودش را دارد. ولی: عيب می جمله بگفتی، هنرش نیز بگو / نفی حکمت مکن از بهر دل عامی چند!

پ. ن. فکر می‌کنم اگر کسی بخواهد درباره‌ی رسانه حرف بزند، حتماً بايد اين کتاب «فهم رسانه: امتدادهای بشر» مک‌لوهان را بخواند. مطمئن‌ام با خواندن اين کتاب، نگاه‌تان نسبت به رسانه‌های مجازی هم تغيير می‌‌کند و ايده‌های تازه‌ای درباره‌ی فضای مجازی پيدا می‌‌کنيد. کسی می‌داند که اين کتاب به فارسی ترجمه شده است يا نه؟

پ. ن. ۲. دو سه بار خواستم يک چیزی هم درباره‌ی این «تفريحات کم‌فايده» بنویسم ولی فکر می‌کنم تا همین حد که گفته‌ام بس است. بقیه را می‌شود بر همین قياس ادامه داد!

November 12, 2010

بحران به مثابه‌ی رزق!

امروز گفت‌وگوی جمشید برزگر با اکبر گنجی و حميد دباشی را در برنامه‌ی پژواک گوش می‌دادم. دباشی به نکته‌ی ظریفی اشاره کرد که کمتر دیده‌ام کسی آشکار بر آن تأکید کرده باشد و آن را به مثابه‌ی يک محور برای فهم رفتار جمهوری اسلامی برجسته کنم. می‌دانم که افراد زیادی در جاهای مختلف به اين نکته اشاره کرده‌اند که نظام جمهوری اسلامی با بحران زندگی می‌کند و از بحران تغذيه می‌کند و کرده است. چنان‌که دباشی در اين برنامه می‌گويد، جمهوری اسلامی همیشه با بحران سر و کار داشته و از آن‌ها ارتزاق کرده است. اين بحران‌ها يا از نوع بحران‌های خودساخته بوده‌اند مثل بحران گروگان‌گیری و يا از نوع بحران‌هايی بوده که ديگران سر راه جمهوری اسلامی گذاشته‌اند مثل جنگ تحمیلی که خود ايران هم آن را ادامه داد.

به این معنا، اگر اين مضمون «بحران» را جدی بگیریم، بهتر خواهيم دید که چرا بسياری از اتفاقات در جمهوری اسلامی می‌افتد. وقتی هاشمی رفسنجانی «عبور از بحران» می‌نویسد و خاتمی از «هر نه روز يک بحران» حرف می‌زند و احمدی‌نژاد يکايک روزهای دولت‌مداری‌اش بحران است و هر بار که سخنرانی می‌کند يا سفری می‌رود، بحرانی تازه درست می‌کند (در حدی که حتی عاشقان سينه‌چاک‌اش می‌‌مانند چطور باید دسته‌گل‌ها و خراب‌کاری‌های‌اش را جمع کنند) و حتی وقتی جنبش سبز، «فتنه» قلمداد می‌شود، در واقع بحث دوباره بر می‌گردد به «بحران». جمهوری اسلامی از بحران تغذيه می‌کند. دلیل‌اش شاید این باشد که در فقدان بحران، کار زيادی نمی‌ماند که انجام بدهند. نمی‌خواهم منفی نگاه کنم به ماجرا. خوب می‌دانم که در ايران قابلیت‌های فراوانی برای مديریت و رهبرای مدبرانه وجود دارد (که البته امروز بسياری از این قابلیت‌ها يا سرکوب می‌شوند یا حبس و شکنجه می‌بینند). به هر حال، مديريت خوب و رهبری هوش‌مندانه و با کفایت، ويژگی‌هايی دارد. هر چه هست، اگر اين نکته را در تحلیل‌های‌مان هميشه در نظر داشته باشيم که نظام جمهوری اسلامی از بحران ارتزاق می‌کند، می‌شود بعضی اتفاق‌ها را خیلی بهتر بفهميم.

قتل‌های زنجیره‌ای، یکی از بهترین نمونه‌های بحران‌سازی‌های داخلی نظام برای بقا بود. صورت ظاهری ماجراها و نمايش‌های رسانه‌ای‌اش هر چه باشد، این نکته را نباید از نظر دور داشت که وقتی ساختاری درست عمل نمی‌‌کند، ناگزیر به سوی بحران‌سازی و شلوغ کردن فضا برای سرپوش گذاشتن بر بی‌کفایتی‌های‌اش می‌رود. قصه‌های محمود احمدی‌نژاد و مشايی را من دقیقاً از همین جنس می‌دانم. مشايی هميشه خبرساز بوده است. قصه‌ی اسلام ایرانی یا تعظیم کردن به پرچم و سخنانی از این قبیل، بخشی از همین سلسله‌ی بحران‌هاست. يا این‌که احمدی‌نژاد می‌گوید انبياء و اولياء همه آرزوی تنفس در جمهوری اسلامی داشتند، فقط سخنی سفیهانه يا سرشار از مشکلات شرعی و عقلی نيست. اين سخن، فقط به اين معنا نيست که او دارد صريحاً خودش و نظام را بالاتر از انبیای الاهی می‌نشاند. او در واقع دارد بحران درست می‌کند. وقتی او یک‌جا علما را ملامت می‌کند که چرا بر سر ماجرای افزايش جمعیت موضع نمی‌گيرند و می‌گويد روزی مردم را خدا می‌دهد و بعد هم‌او می‌گويد من «محاسبه‌ی علمی» کرده‌ام و افزايش جمعيت شدنی و خوب و ممدوح است، نباید پرسيد که تو چرا تناقض می‌گويی و یک‌جا از رزاقیت خدا و حواله به تقدیر کردن حرف می‌زنی و يک‌جا «محاسبه‌ی علمی» (البته غلط) انجام می‌دهی. مسأله را من خيلی ساده‌تر می‌بينم: شیفتگی بی‌حساب به بحران‌سازی!

چیزهایی که نوشتم البته نیازمند صیقل‌خوردن و تبيین دقیق‌تر است ولی تاریخ سی و چند ساله‌ی جمهوری اسلامی، آکنده از مثال‌های بی‌شماری است از بحران‌سازی‌ها و بحران‌آفرینی‌های داخلی و خارجی. بيايید فکر کنیم چطور می‌شود امکان بحران‌سازی و آتش و دود مصنوعی ساختن را از بحران‌آفرینان بگیريم. به نظر شما شدنی است؟

November 11, 2010

سنگِ خارا...

مدت‌هاست که می‌خواهم چيزی درباره‌ی مرضيه بنویسم. اما به دلايلی که کمابيش روشن است، مردد بودم و هم‌چنان هستم. با تمام این احوال، مرضیه خواننده‌ای بود که صدای‌اش در یاد و خاطره‌ی نسلی باقی است. مرضيه خواننده‌ی نسل من نبود. شاید خواننده‌ی نسل پيش از من يا نسل پيش‌تر بود ولی صدای او سال‌هایی از زندگی مرا پر کرده است و امروز هم بسیار پیش می‌آيد که زمزمه‌ی صدای او همراه من باشد.

هنرمندان هم مانند همه‌ی آدم‌های ديگر، انسان‌اند و همان خوبی‌ها يا خطاهایی که در هر آدم ديگری ممکن است يافت شود، در آن‌ها هم هست. مرضیه، به نظر من، در سال‌های آخر عمرش مرتکب اشتباهاتی شد که او را از چشم بسياری انداخت. اما، هیچ کدام از خطاهای مرضیه نتیجه نمی‌دهد که فلان تصنیف زیبایی که خوانده است، ديگر زیبا نيست يا ديگر نباید از آن لذت برد. می‌دانم عمدتاً آدم‌ها سخت می‌توانند خودشان را از این داوری‌ها جدا کنند. ولی اگر کمی از ارتفاع و از بالا به ماجرا نگاه کنیم، قضيه آسان‌تر می‌شود. همه‌ی ما کمابیش وضع مشابهی داریم با اين تفاوت که احوال ما کمتر آشکار می‌شود و کمتر زیر ذره‌بین قرار می‌گيرد. آن‌که داوری نهایی را درباره‌ی ما می‌کند، هنگام قضاوت، همه چیز ما را جمع می‌زند و به خاطر یک یا دو خطای کوچک يا معصيت عظما، تمام هستی ما را مشمول عقوبت و عذاب نمی‌کند. گاهی برای این‌که با کسی بر سر مهر باشی یا مروت کنی، کافی است پی بهانه‌ای بگردی تا بگويی به خاطر همين یک فعل نکو و به خاطر همين خوبی، می‌شود از همه‌ی آن خطاها و لغزش‌ها اغماض کرد. اين‌جاست که بعضی‌ها «از دیده می‌افتند ولی از دل نمی‌روند».

بسیار بیش‌تر از اين می‌خواستم بنویسم ولی کوشش می‌کنم عنان قلم را بگيرم که سر به جاهای دیگر نکشد. از هنر و هنرمندان بسيار می‌شود گفت و نوشت. اما برای مرضيه، فکر کردم جدای از این نقدی که بر لغزش سال‌های پایان عمر او دارم، ترانه‌هایی از او روزها و شب‌های مرا ساخته‌اند و همدم و انيس تنهایی‌ها، شادی‌ها و غم‌های من بوده‌اند. پس شکر نعمت گزاردن و حق سپاس ادا کردن، اقتضا می‌کند که اين‌گونه و به نیکی از او ياد شود. در زیر، گزيده‌ای از ترانه‌هایی از مرضیه را آورده‌ام که خودم بسيار گوش داده‌ام و گوش می‌دهم و آن‌ها را دوست‌تر دارم. از مرضيه آثار زیادی باقی مانده است، اما اين‌ها سلیقه و انتخاب من است. شاید شما هم با من موافق باشيد.


November 7, 2010

عشقِ فرزانگان

در جلسه‌ای که دکتر سروش درباره‌ی نقش دين در سپهر عمومی سخن می‌گفت، در خلال صحبت‌های‌اش اشاره‌ای شد به نقش و جايگاه «عقل» در جهان مدرن. سروش از کانت آغاز کرد که چگونه او کوشش کرد با محدود کردن دامنه‌ی عمل عقل، جايی برای دین باز کند. کانت از نقدِ عقل آغاز کرده بود (نه «نقد دين») و هدف هم اين بود که ببيند عقل چه کارهایی نمی‌تواند بکند و چه چیزهایی نمی‌تواند بگويد. ميراث عصر روشنگری همين بود که عقل و خرد انسانی نه تنها بر صدر می‌نشيند بلکه خدایی می‌کند و فرمانروايی محض. کانت در اين بنا رخنه‌ای انداخت. عقل انسانی دست‌اش به پاره‌ای چیزها نمی‌رسد. عقل آدمی حد و قید دارد.

سروش هم‌چنين اشاره کرد به ويتگنشتاین متقدم و سپس متأخر. ويتگنشتاين متقدم زبان دين را بی‌معنی می‌دانست (نه حتی اين‌که نامفهوم باشد). ويتگنشتاين متقدم بر مشی پوزيتويست‌های منطقی می‌رفت که اثبات‌گرا بودند و از منظر آنان چون دین را نمی‌شد به شيوه‌ی تجربی اثبات کرد، پس بی‌معنی بود. ويتگنشتاين متأخر، معنای یک گزاره به کاربست‌اش مربوط می‌دانست. او می‌گفت بازی‌های زبانی متعددی داریم: بازی زبانی علم و بازی زبانی دين. معنی‌دار بودن هر زبانی به کارکرد داشتن آن زبان برای اهل آن بستگی داشت. به تعبیر ديگر، این‌که «ما یک زبان يکه‌داريم (يک نوع زبان معنی‌دار، زبانی که بر اساس تجربه تأيید شود) و زبان‌های ديگر به مقداری که از اين دورند، بی‌معنی‌اند»، ديگر معتبر نيست. و هکذا، همین بحث درباره‌ی زبان علم جاری است.

سروش اشاره کرد که در ميان مسلمانان، عارفان اين نکته را دریافته بودند که خرد آدمی، دسترسی به بعضی شناخت‌ها ندارد. اما در واقع، عارفان نقد عقل می‌کردند برای این‌که جای برای دل و برای عشق باز شود ولی هدف‌شان تئوریزه کردن نبود. او در ابتدای سخنان‌اش اين نکته‌ی مهم را هم گوشزد کرد که دوران مدرن، در واقع دوران به زير کشيدن عقل هم بود. دوره‌ی مدرن، دوره‌ای است که ديگر در آن عقل خدایی نمی‌کند. و اين البته سخن پست‌مدرن‌ها بود. اما از اين سخن، هم اهل ارتجاع می‌توانند استفاده کنند و هم اهل ترقی. من اين نکته را چنین می‌فهمم که مرز ميان میل کردن به عرفان و تجربه‌های عارفانه و فروغلتيدن به دام ارتجاع، مرز باريکی است. يکی از محدوديت عقل سخن می‌‌گويد و ديگری عقل را پاک بی‌خاصيت می‌شمارد یا کم‌فايده می‌داند. از سوی دیگر، چنان عشق را – در تقابل با عقل – بزرگ می‌کند که ديگر هم عشق از کارکرد می‌افتد هم عقل.

در عنوان يادداشت پيشين‌ام نوشته‌ بودم که نقطه‌ی عزیمت انسان است. سروش هم در اين سخنرانی اشاره کرد که به جای آغاز کردن از حقوق خدا، بهتر است از حقوق انسان آغاز کنيم. من می‌خواهم از این سخن استفاده کنم و بگويم که هم شناخت ما از عقل و هم درک‌مان از عشق، هر دو انسانی است. ما در اين عالم، نه عقل فرابشری داریم و نه عشق ماوراء انسان. هر دو انسانی‌اند. هر دو همان حدود و قیودی را بر می‌دارند که هر امر بشری ديگری به درجات دچار آن می‌شود. من نظریه‌ی بسط تجربه‌ی نبوی سروش را هم از همين منظر می‌فهمم. حتی وحی نبوی هم مقید «انا بشر مثلکم» است. عشق و عقل که جای خود دارند.

این همه داستان نوشتم برای نقل دوباره‌ی يک بیت از مثنوی بانگ نی سايه:
حشمتِ اين عشق از فرزانگی است
عشقِ بی‌فرزانگی، ديوانگی است

عشق، زمانی منزلت و قدر دارد که ریشه در فرزانگی و حکمت داشته باشد و البته این دو جانِ خردند و دور از عقل نیستند. اين‌که عقل را توسری بزنيم و عشق را هم فربه‌تر از جامه‌ و جامِ ادراک بشری بنشانيم، خيانت کردن به هر دو است؛ درست به همان شکل که گاهی زبان علم يا زبان دين را بر يکدیگر برتری می‌دهند چنان‌که يکی لاجرم فراتر و ديگری فروتر می‌افتد. من فکر می‌کنم هم زبان عقل و هم زبان عشق، هر دو کارکردهای خود را دارند و مسأله به هیچ وجه اختيار کردن يکی بر ديگری نيست. هم برای عشق ورزيدن و هم برای خرد ورزيدن، نيازمند آدمی هستيم. بنای هر دوی اين‌ها بشر است. بشر که از میانه برخیزد، نه عشقی می‌ماند و نه عقلی؛ او که نباشد، ديگر نه جبر معنا دارند و نه اختیار. کانون هستی و مدار عالم و گرانيگاهِ وجود، همين شخص شخيصِ انسان و آدمی است که مکرم است. هم عقل و هم عشق، هم دين و هم علم، همه به اضافه‌ی وجود او معنا دارند.

November 6, 2010

نقطه‌ی عزیمت: انسان

امشب دومين بخش از سخنرانی دکتر سروش درباره‌ی نقش و جايگاه دين در سپهر عمومی انجام شد. از جلسه‌ی هفته‌ی پیشین به خاطر سفر محروم بودم اما از همین جلسه هم حظی وافر بردم. درباره‌ی اين سخنرانی بايد به تفصیل نوشت چون فکر می‌کنم مضامينی بسيار فربه و درخشان در این سخنان هست که درون‌مایه‌ی گفت‌وگوست. به گمان من، این سخنرانی يکی از شيواترین سخنرانی‌های سروش بود که – دست کم برای من – نقطه‌ی عزیمت آن وحدت تجربه‌ی بشری است. در این سخنرانی،‌ من نقطه‌ی عزيمت را انسان می‌بینم و محور و اساس آن را هم آدمی. چنان‌که گفتم، در فرصتی فراخ‌تر بايد شرح و روایت این سخنرانی را تحرير کرد. این چند جمله‌ی نخستين را نوشتم برای این‌که اگر مجال داريد اين سخنرانی تقریباً يک‌ساعته را گوش دهيد و هم‌چون من لذت ببريد. به نظر من، این سخنرانی گام بلندی است برای گفت‌وگو و گشودن بسياری از گره‌هایی که اين روزها طايفه‌ی ايرانی با آن کلنجار می‌رود. بخش پرسش و پاسخ این سخنرانی را جدا کرده‌ام و جداگانه خواهم آورد. اين شما و اين سخنرانی دکتر سروش.


November 3, 2010

ما برادر بوديم؛ اما...

قصه زیاد پيچيده نيست. انتخاباتی در ایران انجام شد. عده‌ای می‌گويند تقلب شد و کودتا شد (مثلِ مثلاً من) و عده‌ای هم می‌‌گويند نشد و مثلاً جمهوریت نظام است و حرف‌هایی از این قبيل. در اين ميانه، گروهی شدند «حامی نظام» و عده‌ای شدند «منتقد نظام»؛ هر چند اين مرزبندی و برچسب‌زدن‌ها دقیق نیست ولی بگذارید عجالتاً با همين جلو برويم. جنبشی اجتماعی و مدنی از دل این اتفاق خون‌بار سر برآورد و نام‌اش شد جنبش سبز. عده‌ای سبز شدند. گروه مقابل از همان روزهای اول و حتی قبل از آن، زبان و عمل تحقیر و سرکوب را پيشه کردند. تا اين‌جا هنوز قضيه قابل فهم است.

گروهی از یک سوی دعوا حمايت می‌کنند و گروهی از سوی دیگر. اما وقتی ما از بيرون به ماجرا نگاه می‌‌کنيم و سعی می‌کنیم انسانی‌تر قضيه را ببينیم و این غده‌ی سرطانی سياست و قدرت و دولت، گلوی آدميت ما را در چنگال‌اش فشار ندهد، آيا می‌توانيم اين دو گروه را يکسان ببينيم؟ آیا حق داریم برای هر دو جايگاهی یکسان قايل شويم؟ آيا جايگاه يکی که از صاحب قدرت مطلقه و بلامنازع دفاع می‌کنم و کسی که از محروم و مظلوم دفاع می‌‌کند يکی است؟ آری، هر دو انسان‌اند، هر دو آدمی هستند، ولی آیا هر دو يک حق برابر دارند؟

من فکر می‌کنم این‌که عده‌ای به احمدی‌نژاد «رأی» داده‌اند نه تنها جرم و خطا نيست بلکه حق آن‌هاست. اما این‌که همان عده هم‌چنان از تمام ستم‌هایی که بر دست همين منتخب‌شان بر بقيه می‌رود دفاع می‌کنند يا فکر می‌کنند چون آن‌ها به او رأی داده‌اند پس او حق دارد با همه‌ی آن‌هایی که به او رأی نداده‌اند اين همه ستم بکند، بخش غیرانسانی ماجراست. ما تا دیروز برادر و هم‌وطن بوديم ولی آن لحظه‌ای که تو تصمیم می‌گیری من به خاطر متفاوت بودن، یا باید بمیرم و خون‌ام کف خيابان ریخته شود، و یا بايد حبس بکشم و شکنجه ببينم و تهمت و افترا بشنوم، درست همان‌جايی است که برادری و هم‌وطنی ما زیر سؤال می‌رود. اين‌جا ديگر قضيه اين نيست که تو یک رأی داری و من یک رأی. اين‌جا ديگر بحث این نیست که من و تو اختلاف نظر داریم. ريخته شدن خون آدمیان چیزی در حد اختلاف‌نظر نيست که بشود سرش کوتاه بيايم و بگويم قاتل برادر يا بازجوی پدرم و شکنجه‌گر خواهرم هم‌چنان برادر و هم‌وطن من است. اين شکاف خیلی عمیق‌تر از این حرف‌هاست.

بگذاريد خيلی روشن‌تر حرف بزنم. عده‌ای هستند که فکر می‌‌کنند جنايتی رخ نداده است. فکر می‌کنند نه کسی شکنجه‌ای شده و نه خون کسی ریخته شده است. فکر می‌کنند حقی ناحق نشده است. فکر می‌کنند عده‌ای داشتند برای سرنگونی يک نظام حکومتی توطئه می‌کردند و آدم می‌کشتند و مزدور بودند و چيزهایی از اين قبيل. خوب تا زمانی که اين‌جوری فکر می‌کنند و هيچ راهی ندارند که بفهمند قضايا غیر اين است، حرجی بر آن‌ها نيست. ولی آن‌ها که می‌دانند چه؟ آن‌ها که چشم دارند و می‌توانند تشخيص بدهند که یک نفر را روز انتخابات به سرعت می‌توانند بگيرند و ببرند زندان و تا همين حالا پای‌اش را نتواند بگذارد بيرون، لابد عقل‌شان می‌رسد که این ماجرای کهريزک خيلی هم پيچيده نباید باشد. مجازات متهم و مجرم آن جنايت‌ها چرا باید اين‌قدر سخت باشد؟ و از اين دست می‌شود همين‌جور الی يوم القيام نوشت.

پس نه، ماجرا فقط اختلاف‌نظر نيست. آری ما هم‌چنان برادریم ولی تا وقتی که تو نخواهی مثل قابیل جان مرا بگيری ولی ادعا کنی که هابيل هستی! برادريم ولی تا وقتی که تو قاتلی نباشی که خود را جای مقتول جا بزنی. برادر و هم‌وطن‌ايم ولی تا وقتی که تو نفس همه‌ی ما را نبریده باشی و هم‌زمان ادعا نکنی که ما زبان‌بريده‌ها و محرومان، زبان شما رسانه‌دارها و قدرقدرت‌ها را از حلقوم‌تان بیرون کشيده‌ايم! برادریم تا وقتی که شما هم بتوانيد ببينید چقدر ستم کرده‌ايد! برادریم تا وقتی بتوانيد نشان بدهید که حسن نيتی داريد که گریبان ظالم و قاتل را می‌توانيد بگيريد! برادريم تا وقتی که... برادریم حتی... برادريم... برادريم آيا؟ برادر هستيم يا بوديم؟


هابیل و قابیل حتی پس از کشته شدن هابيل به دست قابیل باز هم فرزندان آدم می‌مانند. باز هم با هم برادرند. ولی آن خونی که بر دستان قابیل باقی مانده است، تا جهان باقی است پاک نمی‌شود. و تو ای برادر من! که فکر می‌کنی خون مقتولان ما به پای تو نيست و به گردن قربانيان و مقتولان و محرومان ديگری است که مثل آن مقتول و آن شهيد فکر می‌کرده‌اند، آيا گمان می‌‌کنی با این‌جور فکر کردن تو، با اين روايت از واقعیت، کشته‌های ما زنده می‌شوند؟ يا آن مجرمان واقعی که هرگز پيش روی قاضيان سخت‌گیر و درشت‌گوی و بی‌تقوای شما ظاهر نمی‌شوند و آسوده‌خاطر زندگی می‌کنند در ظل دولت شما (نخواستم بنویسم «ولايتِ شما» که به کسی برنخورد)، هرگز درشتی از شما شنيده‌اند؟ برادر! می‌گویم که اگر قابیل نيستی، تا زمانی که جنايت قابيل را نمی‌بینی یا می‌بینی و به خاموشی و آهستگی از کنارش می‌گذری، با قابيل فرقی نداری! می‌توانی تا ابد مقتولان را مقصر ریخته شدن خونِ خودشان بدانی یا گناه اين همه جنايت را به گردن ديگری بیندازی، ولی واقعيت عوض می‌شود؟

فراموش نکن، برادر، که «زمانه کیفر بيداد سخت خواهد داد»! من و تو امروز و فردا از پهنه‌ی جهان خواهیم گذشت، ولی زمانه قاضی سخت‌گیرتری است و از قاضیان ویرانه‌ی شما، دشوارتر داوری می‌کند! دولت‌ها می‌‌گذرند و می‌روند، ولی من و تو هم‌چنان منتظر داوری تاريخ و زمانه خواهیم ماند. و آن وقت به چه رویی تو می‌‌توانی در برابر من که غم تو و ديگران برادران‌ام را خوردم، بايستی و بگويی که برادرم بودی يا هستی؟

گشاد کار آن دلبند اگر با جان من بودی
همانا دادن جان کار بس آسان من بودی

جدایی کار دشمن بود ور نه ای برادر جان
من از جان یاورت بودم تو پشتیبان من بودی

وفا تا پای جان این است پیمانی که ما بستیم
در آن عهد وفاداری تو هم پیمان من بودی

چو فرزندت مر خواند شهید راه آزادی
چه خواهی گفتنش فردا؟ که زندانبان من بودی؟

تو زندانبان من بودی و من زندانی‌ات، اما
اگر نیکو بیندیشی، تو هم‌زندان من بودی

عجب کز چانه گرمت سخن ناپخته می‌آید
نبودی خام اگر با آتش سوزان من بودی

در این زندان من از خون دل خود آب می‌خوردم
تو هم چون سایه بر این خوان غم مهمان من بودی

November 2, 2010

زان پيش‌تر که عالمِ فانی شود خراب...

آدمی آب است و خاک. آبِ هستی او در برابر آفتاب وجود، برمی‌خيزد از ميان و خاک‌اش به باد می‌رود. چیزی از او نمی‌ماند که تکبر کند بدان. همین آب و خاکِ آدمی، گِل می‌شود و از آن گُل می‌رويد. آدمی اگر سنگ باشد یا سنگ بشود، رنگ‌آمیزی گُل و عطر و بوی گلستان نخواهد داشت: از بهاران کی شود سرسبز سنگ؟ / خاک شو تا گل برويی رنگ‌رنگ!

این چند خط بالا، درآمدی بود بر چند غزل حافظ و يک اثر پرویز مشکاتيان و ایرج بسطامی که این روزها مرا سخت به خود مشغول کرده است. امروز اين غزل را گشودم که: صبح است ساقیا، قدحی پر شراب کن... تا جایی که اشارت (يا شايد هم بشارتِ) خراب شدنِ عالمِ فانی را می‌داد و نهيب می‌زد که وقت را غنمیت باید شمرد. به ياد اين دو بیت افتادم که:

گر بمانديم زنده بردوزیم
جامه‌ای کز فراق چاک شده
ور بمرديم عذر ما بپذير
ای بسا آرزو که خاک شده

آلبوم «مژده‌ی بهار» مشکاتيان و بسطامی (این دو نازنين که امروز تن‌شان با خاک یکی‌ست)، روی سه غزل از بهترین غزل‌های حافظ است و همه‌ی ابيات اين غزل‌ها، حکایت حال من و ماست. غزل «رسيد مژده که آمد بهار...» کشان‌کشان ما را می‌برد به این‌جا که بايد غنيمت شمرد اين دو روزه را «که این معامله تا صبح‌دم نخواهد ماند». وقت نيست. به سرعت برق و باد این روزها خواهند گذشت. و اين عالم هم که عالم فناست. جای «شکر و شکايت» نيست؛ همه می‌رویم. پيوند آب و خاک همگی ما بر باد می‌رود. رقمی بر صحيفه‌ی هستی نخواهد ماند. چيزی نمی‌ماند «جز نکويی اهل کرم». و فکر می‌کردم که اين روزگار تلخ نمی‌ماند. چنان که شيرينی‌ها در گذر است، تلخی‌ها هم خواهند رفت. و «نقش جور و نشان ستم نخواهد ماند».

غزل دیگر اين آلبوم، غزلی است که تصنیف «گلعذار» را ساخته است: گلعذاری ز گلستان جهان ما را بس... که از شيرین‌ترین غزل‌های حافظ است. شايد اين را يک بار دیگر هم نوشته باشم. از سايه نقل کرده‌ام شايد که می‌گفت این بيت را ببینيد: نقد بازار جهان بنگر و آزار جهان / گر شما را نه بس اين سود و زیان ما را بس. سايه می‌گويد اگر به جای «بنگر»، «ديدم» می‌آمد، بیت بسیار لطیف‌تر می‌شد. فاصله‌ی ميان شاعر و مخاطب از ميان برداشته می‌شد و صميمیتی در آن می‌آمد که با روایت اول خیلی فرق داشت. حالا حکايت ماست و ديدن نقد بازار جهان و آزارش. همین اثر، غزل سومی هم را دارد: طالع اگر مدد دهد، دامن‌اش آورم به کف.... خوب، من با هر کدام از ابیات اين سه غزل، حالی داشته‌ام. غم داشته‌ام. شادی داشته‌ام. درس آموخته‌ام. خنديده‌ام. گریسته‌ام. بعضی ابيات را گاهی اوقات آدم با همدلی بيشتری می‌خواند و می‌شنود. از جمله اين تک‌مصرع: وه که در اين خيالِ کج، عمر عزیز شد تلف! سايه هم بیتی دارد با همين مضمون: به وفای تو طمع بستم و عمر از کف رفت / آن خطا را به حقيقت کم از این تاوان نيست! اين‌جاست که باز همان حکایت «کرم» به ميان می‌آيد: طرف کرم ز کس نبست اين دل پر امیدِ من...

حکايت ماست ديگر: قصر فردوس به پاداش عمل می‌بخشند / ما که رنديم و گدا، دير مغان ما را بس! فرق دارد بين اين‌که آدم خودش به لقلقه‌ی زبان بگويد: «ما که رندیم و گدا» و این کلمات را به خودش بچسباند و اين‌که به عيان رندی و گدايی را لمس کند يا احساس کند که چون رندان و گدايان در این عالم گذر می‌کند يا حکايت می‌شنود. وقتی ببینی تنها به معامله و داد و ستد و پاداش عمل، آدميت‌ات را وزن می‌کنند، آن وقت بهتر می‌فهمی «رند» و «گدا» يعنی چه؟ آن وقت حکایت «بازار» و «آزار» را بهتر می‌فهمی و دست از «سود و زيان»‌اش می‌شويی. اما «يار با ماست». با ما؟ آری با ما، اما اين‌جوری:

ما سپر انداختيم گر تو بدين دلخوشی
گو دلِ ما خوش مباش گر تو بدين دلخوشی

نازنینی، حکایتی می‌گفت از ماجرايی ميان دوستان. می‌گفت فلان دوست ما قهر کرده بود و رنجیده بود. دوستی دیگر گفت: خوب فلانی با ما قهر کرده است؛ ما که با او قهر نيستيم! همان دوست چند روز بعد گفت: خوب ما که فلانی را دوست‌ داریم؛ او لابد از رنجیدن از ما، خوش است. حتماً لذتی می‌برد از کناره گرفتن از ما؛ پس بگذاریم در خوشی‌اش بماند و خوش باشد! این هم حکايتی است!

حالا ماجرای ما از اين قرار است که کوشش می‌کنيم تا نرنجيم و نرنجانيم و اگر هم رنجشی بود، گلوی رنجش را بفشاريم که مبادا غباری از ميانه برخیزد:
وفا کنیم و ملامت کشيم و خوش باشيم
که در طریقتِ ما کافری است رنجيدن
ولی آدم رنجيدن خودش را می‌تواند درست کند. می‌تواند خودش را ملامت کند. خودش می‌تواند ناز نکند. خودش می‌تواند بنشيند روی زمین. ولی از همه نمی‌شود این توقع را داشت. خیلی که تلاش کنی، باید بگويی:
آن‌چه سعی است من اندر طلبت بنمايم
این‌قدر هست که تغيیر قضا نتوان کرد

آدم‌ها موجودات پيچيده‌ای هستند. در بهترین حالت، فقط می‌توان حسن نیت نشان داد. اشاره‌ای کرد. نشانه‌ای بروز داد که قرار نیست هميشه اوضاع فراقی بماند. بعضی وقت‌ها می‌شود صفا کرد و صافی شد. ولی وقتی آدمی پيچيده باشد، ديگر نمی‌شود به اين سادگی همه چيز را حل کرد. گاهی باید عقب نشست. گاهی باید آرام‌تر بود و «صبر بر داغِ دلِ سوخته باید چون شمع». گاهی می‌شود به اندوه با خودت زمزمه کنی که: «...از ديده افتادی ولی از دل نرفتی». باز هم می‌شود «پیک مهربانی» روانه کنی. هر چه هست، تا زنده هستی، می‌شود بکوشی و آویزه‌ی گوش کنی که «امروز که در دستِ توام مرحمتی کن...»؛ عاقبت همه خاک می‌شویم و این خاک هم به باد می‌رود!

حالا با این همه قصه، اين آلبوم را بشنويد. هر بار که از نو می‌شنوم اين‌ها را داغ‌ام تازه می‌شود که کاش ایرج می‌بود و پرویز می‌بود. کاش اين همه فرصت‌ها کم نبود. کاش این همه دريغ‌ها زياد نبود. کاش تمام این نازنینانی که در اين روزها، هفته‌ها، ماه‌ها و سال‌ها دیگر کنارمان نیستند، بيشتر با ما می‌ماندند. عاقبت از ما غبار مانَد... تا دير نشده است... تا زمان باقی است... شايد... «فرصتی دان که ز لب تا به دهان اين همه نيست».


Free counter and web stats