« August 2010 | صفحه‌ی اصلی | October 2010 »

بايگانی: September 2010

September 30, 2010

آماج انتقام: اين بار مثنوی مولانا

ديروز خبری شنیدم بهت‌آور. مثنوی مولانا به تصحیح دکتر سروش، ديگر چاپ نمی‌شود. نسخه‌های چاپ‌شده هم جمع‌آوری شده و خمیر شده‌اند. خبر را چند بار در ذهن‌تان مرور کنید. اول بار که کسی خبر را در ذهن‌اش می‌گرداند، شاید فکر کند که این نظام با مثنوی مولانا سرِ ستيز و کينه دارد (که این هم البته نه دور است و نه دیر؛ گمان می‌کنم آشکار شدن اين کینه هم فقط زمان می‌برد). اما مسأله ساده است: دشمنی با نام عبدالکریم سروش است که باعث می‌شود سرهنگانِ فرهنگی نظام، حتی مثنوی را هم جمع کنند و تنها جرمِ آن مثنوی این است که مصححِ آن کسی است که زبانی برنده در انتقاد از بیدادگری‌های دستگاه حاکم داشته است و دلیری او در عتاب کردن قدرت انکارناشدنی است. مهم نيست که در مثنوی بحثی سياسی در ميان نیست و نه متن و نه مقدمه‌اش کمترین ربطی به سیاست ندارند. مهم آن است که نام کسی بر صدر کتاب نشسته است که خوابِ آرام عده‌ای را بر می‌آشوبد.

در اين داستان چه چیزی مهم است؟ کینه! آن‌چه که این روزها محور و مدار امور است، کين‌خواهی و انتقام‌جويی است. عصبیت کور و جنونِ قدرت است که باعث می‌شود دست‌اش به هر چیزی برسد که تسلیم محض در برابر هوس‌های قدرت نباشد، باید ناگزير از صفحه‌ی روزگار محو شود و آتش در خشک و تر هر کس و هر چيز متفاوت می‌زند.

اين بی‌خردی و جنون چیزی از منزلت مولوی نمی‌کاهد. کمترین صدمه‌ای هم به سروش نمی‌زند. اين انتقام‌جویی يک نکته‌ی ساده‌ی روان‌شناختی را درباره‌ی ساختار فعلی قدرت ثابت می‌کند: اگر تا ديروز، تنها خشم و شهوت قدرت بر زورمداران فعلی غلبه داشت و مبنای کارشان بود، امروز می‌توان با قاطعيت تمام و دیدن نمونه‌هایی از اين جنس گفت که يک معيار ديگر هم به نحوه‌ی زمام‌داری حاکمان فعلی ایران افزوده شده است: انتقام‌جويی. اين کين‌خواهی بی‌مهار خصلت ثانويه‌ی قدرت حاکم است. وقتی می‌گویم قدرت حاکم، کسی دقیقاً نمی‌تواند بگويد اين تصميم‌ها از ناحيه‌ی چه شخص و مقامی به طور معین صادر می‌شود. بگذارید هم‌چنان بگوييم قدرت حاکم؛ حال قدرت حاکم هر کس و هر مقامی می‌خواهد باشد. به یقین اگر گوش شنوایی بود و هوشیار خردمندی مصدر امور بود، اين همه بی‌تدبيری در عرصه‌ی فرهنگ و ادبیات ما تاخت و تاز نمی‌کرد.

من نمی‌دانم انتشارات علمی و فرهنگی از چه کسی فرمان می‌برد. نمی‌دانم کدام گروه از فرهنگ و معرفت بی‌خبری دست تطاول و تعدی‌شان را تا دامان کسی مثل مولوی هم دراز کرده است. اما شکی ندارم که اين آتشی که در گرفته است، به جاهای ديگر فرهنگ و ادبیات ما نیز سرایت خواهد کرد. برای سرزمینی مثل ایران، اسباب شرمساری و سرافکندگی عمیق است که کسی باخبر نشود از این‌که اين کتاب شریف و سامی ذلیلِ دستانِ فرهنگ‌ناشناسان و سرهنگان زورمدار باشد. اما نتيجه‌ی این رفتار چیزی نمی‌تواند باشد جز آسیب دیدن بيشتر مقامات رسمی جمهوری اسلامی که با این کارها بيشتر شهره می‌شوند به فرهنگ‌ستیزی و دشمنی‌های کور و لجوجانه‌ای که ريشه‌ای جز انتقام‌جویی و تعصب ندارد. هيچ‌کدام از این حرکات نه از قدر و منزلت مولوی خواهد کاست و نه کمترين صدمه‌ای به جايگاه سروش خواهد زد بلکه بیش از پيش مردم و مخاطبان را حریص‌تر خواهد کرد که بدانند در سخن اين‌ها چی‌ست که اين اندازه از طرح نام‌شان هراس دارند.

پ. ن. گویا اتفاق مشابهی هم برای مناجات‌نامه‌ی خواجه عبدالله انصاری افتاده است. خوب این‌ها دلالت بر ماجرایی عميق‌تر دارد: ستبرتر شدن پوسته‌های جزميت و تعصب و دشمنی.

September 29, 2010

زهر چشم گرفتن از قلم

حکم صادر شده برای حسين درخشان را باید با تأمل خواند و فهمید. اصلاً مهم نيست که اين حکم حتی روزی کاملاً نقض شود يا حسین درخشان تبرئه شود. نفسِ صدور چنین حکمی برای حسين درخشان معنایی ضمنی و روشن دارد: این حکم تهدیدی است برای وبلاگ‌نويسی؛ سیاست کردن قلم است و مجازات هر کسی که به هر نوعی بخواهد خلاف ميل و ذائقه‌ی قدرت بنويسد. موارد اتهامی حسين درخشان هر کدام به نحوی اسباب خنده است. قاعدتاً انتظار می‌رفت که حسين درخشان برای این چند سال آخری که – به حق يا ناحق – از درِ دفاع از احمدی‌نژاد در آمده بود، پاداش خدمت می‌گرفت. اما پيداست که آن خدمت‌ها و سينه سپر کردن‌ها برای ستم‌باره‌گان و دروغ‌پروران، نه تنها پاداشی در پی نداشته، بلکه عاقبتی نامحمود داشته است و حسین درخشان بهترین مصداق اين بیت حافظ شده است که:

باده با محتسب شهر ننوشی،‌ زنهار
بخورد باده‌ات و سنگ به جام اندازد

با خود فکر می‌کنم که فرض کنيم حتی اتهام حسين درخشان سب‌النبی باشد یا اهانت به مقدسات دينی يا هر عنوان مبهم و دستاویز موسعی از این جنس. مگر از سب کسی چیزی از محمد کم می‌شود؟ مگر خدشه و خللی در عظمت منزلت او ايجاد می‌شود؟ پس دقیقاً چه چيزی به خطر می‌افتد که بايد اين جنس سخنان دستاويزِ سياست کردن امثال درخشان قرار گيرد؟ يافتن پاسخ اين پرسش هم سخت نيست: آن‌چه در حقیقت به خطر می‌افتد – يا می‌افتاد – تماميت قدرت زورمداران و مخدوش شدن اعتقاد بی‌چون و چرا در حق سياست‌ورزان دین‌فروش می‌شد. و تازه این همه آن زمانی رخ می‌داد که حسين درخشان از موضع انتقاد از آن‌ها در می‌آمد نه از موضع همراهی با آن‌ها. یعنی عقل سليم می‌گويد که او باید پاداش می‌گرفت نه حکم سنگين حبس و جريمه! پس رمز این همه درشتی چی‌ست؟

به نظر من دستگاه حاکم کینه‌ای عجيب از وبلاگ‌نويسان و وبلاگ‌نويسی در دل دارد. وقتی که وبلاگ رواج و شيوع يافت، راه برای سخن گفتنِ بی‌نظارت آدميان باز شد. این باز شدن راه، فقط برای منتقدان نبود بلکه کسانی را هم شامل می‌شد که «خودی» به شمار می‌آمدند و دير یا زود به جايی می‌رسيدند که پرده‌ی نیرنگ قدرت برای‌شان کنار می‌رفت و رنگ تزوير حکومت ديگر نزدشان پاک شسته می‌شد. اين عده تا پی به آن همه زور و تزویر و دين‌فروشی و اسلام‌پناهی دروغین می‌بردند، درست از همين ابزار برای پرده برافکندن از تباهی‌های قدرت استفاده می‌کردند.

حکم درخشان، زهر چشم گرفتن از قلم است. عتاب کردن به آزادی انديشه‌ی آدمی است. اصلاً‌ مهم نيست که جنس سخن حسين درخشان چه بوده است. به هیچ رو مهم نیست که کیفيت یا مضمون سخنان او – مثلاً از ديدِ من – سخيف بوده است. مهم اين است که کسان ديگری به اقتفای او پيدا می‌شدند که سخنانی درشت‌تر و محکم‌تر می‌گفتند که ديگر به اين آسانی نمی‌شد آن‌ها را از ميدان به در برد. حسین درخشان را شايد بشود با اتهام‌هايی از جنس همان‌ها که در حکم او آمده است، از میدان به در کرد، ولی با همه نمی‌توان چنين کرد. چنين اتهاماتی به بعضی‌های دیگری به اين سادگی باورپذير نيست. پس چاره چی‌ست؟ چاره همين است که کسی را که شهره است به پرچم‌داری وبلاگ‌نويسی و نامی برای خود به مثابه‌ی «ابوالبلاگر» فراهم کرده است، چنان سياست شود که ديگران حساب کار خود را بکنند. تنها نتيجه‌ی سرراست و عریانی که از اين حکم می‌گیرم همين است و بس.

اگر امروز از حکم ظالمانه‌ای که برای حسین درخشان صادر شده است انتقاد می‌کنم – و می‌کنيم – به اين دليل نيست که با حسین درخشان موافق‌ايم يا مهر تأيید بر گفتار و کردار او می‌زنيم. حسین درخشان آيينه‌ای است از اتفاقی که برای هر کدام از ما ممکن است بيفتد و در حقيقت می‌افتد. حکم حسين درخشان الگو و نمونه است. سرمشقی است از آن‌چه که قدرت سیاسی مسلط حاضر است بر سر هر نويسنده‌ی مستقلی بياورد، حتی اگر آن نويسنده کسی باشد که به دامان خودشان بازگشته است و تمام توان و حيثيت خود را در خدمت آن همه تزوير و ستم‌پروری نهاده است. دفاع از حسين درخشان و انتقاد گزنده از حکم ناعادلانه‌ی او، دفاع از حیثيت آدمی است. دفاع از ماست. دفاع از قلم است. حسين درخشان نمونه‌ی خوبی برای استفاده‌ی مناسب از آزادی بيان، قلم و ارج و اعتبار آدمی نيست. اما مستمسک محکوم کردن او دقیقاً‌ همين‌هاست: آزادی، انديشه، استقلال، متفاوت بودن. يکی را چنان مجازات می‌کنند که ديگران حساب کار خودشان را بکنند. باید اين ستم را فرياد زد.

اين ماجرا نشان می‌دهد که دستگاه حاکم تا چه حد از گردش آزادانه‌ی اطلاعات هراس دارد و شفاف بودن خبرها و آزادی گفت‌وگو درباره‌ی مسايل محل‌نزاع چه کابوسی برای آن‌ها درست می‌کند. حسين درخشان، قربانی دشمنی نظام حاکم با گردش آزاد اطلاعات است. او تازيانه‌خورده‌ی انتشار آگاهی است. و اين البته خود حکايت از جنون ديگری در قدرت نیز دارد. آزادی خبر و آگاهی آدميان، به هزار و يک شیوه از در و ديوار فرو می‌بارد و همین حکم نشان استیصال آن‌ها در برابر نشر آگاهی است. با خبری که بال و پر دارد که محبوس «اين مباد آن باد»ِ آن‌ها نمی‌ماند چه می‌شود کرد؟ هيچ! پس از سر خشم و عصبانيت و سرآسيمه‌گی، باید زمین‌خورده‌ی آزرده و شکسته‌پايی چون حسین درخشان قربانی شود و مجازات سنگين ببيند. اين است که باید از آن‌چه در خلال حکم حسین درخشان و حکم‌های بی‌شمار ديگری از این دست قربانی می‌شود، فرياد کرد.

September 25, 2010

شکستن زندان

بعضی‌ها را در زندان می‌‌شکنند، اما بعضی زندان را می‌شکنند. این قصه برای ما ایرانی‌ها، خصوصاً آن‌‌ها که در یک‌ساله‌ی اخیر زخم تازيانه‌ی بیداد را به جرم متفاوت بودن و متفاوت انديشيدن چشیده‌اند، قصه‌ای آشناست. زندان، قصه‌ی شکست است. زندان به قصد شکست ساخته می‌شود. با زندان، چیزی را می‌خواهند در آدمی بشکنند. اما این غايت همیشه بر آورده نمی‌شود. امروز به این مصرع از یکی از زيباترين غزل‌های مولوی فکر می‌کردم که می‌گويد: باز آمدم چون عيدِ نو تا قفلِ زندان بشکنم. با خودم می‌گفتم که قفل را باز هم می‌کنند، پس چرا شکستن؟ هم‌او جای دیگری می‌گويد: یکی تيشه بگیرید پیِ حفره‌ی زندان / چون زندان بشکستيد، همه‌ شاه و امیرید. حفره کردن زندان یعنی راهی به رهایی جستن از درونِ زندان. این زندان شکستن، این قفل شکستن، اراده‌ای است که از سوی زندانی باید صورت بگیرد. قفل زندان را زندان‌بان به اراده‌ی خود و به تصمیم خود و مافوق‌اش باز می‌کند با کلید. اما شکستن قفل به اراده‌ی قاهره‌ی دیگری است؛ اراده‌ای برای رهایی. زندانی، برای قفل زندان کلید ندارد، بلکه تنها باید قفل زندان را بشکند. شکستن قفل زندان دو راه دارد: یکی راه بیرونی است یعنی کسی عملاً قفل زندان را بشکند که به ندرت رخ می‌دهد و یا انقلابی رخ داده که قفل زندان را با خشم می‌شکنند از بیرون و یا اين اتفاق از درون می‌افتد بدون این‌که قفل فیزیکی متعين شکسته شود. این شکست دومی، از درون آدمی و به اتکای عزم و اراده‌ی او رخ می‌دهد. این شکست قفل زندان، کارِ شاهان است و امیران. شاهان معنا که خداوندِ خویش‌اند، چنان روح بلندی دارند که نمی‌توان آن‌ها را به بند کشيد.

اين روزها قصه‌ی زندانیانی که در حبس صاحبان قدرت افتاده‌اند، دردناک و عبرت‌آموز است. نادره‌گانی بوده‌اند و هستند که هر چه در زندان زخم خورده‌اند و هر چه بيدادگران در شکستن‌شان کوشیده‌اند، ناکام‌تر مانده‌اند. بدون شک، همه‌ی ما نمونه‌های زیادی هم‌اکنون در یاد داریم از بلعجبانی که همين روزها، زندان را در هم شکسته‌اند. جسم‌هاشان در بند قدرت است، اما روح‌اش بر اوج افلاک می‌پرد. این‌ها شاهان و امیرانی هستند که محبوس بیدادند. بیدادگر در توهم شکستِ آن‌هاست و پیروزمندانه خیالِ خامِ شکست آن‌ها را در سر دارد، غافل از آن‌که شکست‌خورده‌ی این بازی و زمين‌خورده‌ی این نبرد، خودِ زندان‌بان و آمران زندان‌اند ولو قدرت داشته باشند و زور. این است که زندان را هم می‌توان شکست و قفل زندان را هم می‌توان شکست. باید بزرگ بود. همين. این بزرگ بودن، تربیت نفس می‌خواهد و کوشش. همین که از بندِ تن رها شدی و بر خويش فرمانروا، دیگر هيچ بند و قفلی يارای شکستن آدمی را ندارد. اين است که آدمی‌زاده را طرفه‌ آفریده‌ای می‌کند که خداوندی می‌‌کند بر زمین.

می‌دانم که همه‌ی کسانی که قربانی زندان می‌شوند، تن و جانی سالم از حبس به در نمی‌برند. و حرجی هم بر آن‌ها نيست و هیچ جای ملامتی هم ندارد وقتی کسی در تنگنای بشریت، شکسته‌ی قدرت عريان و خشونت بی‌مهار می‌شود. این وضعیت عادی و طبیعی بشر است. در این ميانه، عده‌ای را به اعتراف می‌کشانند:
توبه کردی زان‌چه گفتی ای حکیم
این حديثی دردناک است از قديم

توبه کردی گرچه می‌دانی يقین
گفته و ناگفته می‌گردد زمين

تائبی گر زان‌که جامی زد به سنگ
توبه‌فرما را فزون‌تر باد ننگ

اما با تمام این احوال، زندان بیش از آن‌که تنِ آدمی را نابود کند، به قصد نابود کردن جانِ او و خردِ اوست. برای این‌که اين جنبه‌ی ماجرا را بهتر دریابیم خوب است تجربه‌های کسانی را ببينیم که به ناحق یا به وسوسه و هوس ديوانه‌گانی که قدرت در دست داشته‌اند(و دارند) یا مصدر تصميم‌گیری بوده‌اند (و هستند)، پای‌شان به زندان گشوده شده است. دریغ خوردن بر این جفاها کافی نيست. باید يک گام جلوتر آمد و انديشيد که چه می‌شود با اين وضعیت وجودی کرد؟ بدون شک، کسانی که از زاویه‌های مختلف به ماجرا می‌نگرند، هر یک به فراخور منظری که اختیار می‌کنند، راهِ برون‌رفتی از اين معضل عرضه می‌کنند. چیزی که بیش از همه ذهنِ مرا به خود مشغول می‌کند، این است که آدمی چگونه می‌تواند در زندان سلامت روح و روان و عزت نفس خود را حفظ کند و بتواند لاابالی‌وار، از این قفس پروازی بلندتر داشته باشد. این وضعیت را به هیچ وجه نمی‌توان با آزادی متعارفی که نعمت و هدیه‌ای است برای هر آدمی، يکی دانست. بدون شک وقتی که آزادی مهیا باشد، هیچ خردمندی زندان را اختیار نمی‌کند. به ياد این ابيات سایه می‌افتم که می‌‌گويد:
در کنج قفس، پشتِ خمی دارد شیر
گردن به کمند ستمی دارد شیر
در چشمِ تَرَش سایه‌ای از جنگل دور
ای وای خدایا چه غمی دارد شیر

شیر را هم که به قفس بیندازند، رنجی و غمی بر دل‌اش می‌نشيند. شیر، بيشه می‌طلبد و جنگلی برای شیر بودن. جای شیر، زندان نيست. اما همين شاعر، وقتی پای‌اش به زندان باز می‌شود، با چه میزان وفاداری و مروت می‌گويد که:
یارا حقوق صحبتِ یاران نگاه‌ دار
با همرهان وفا کن و پيمان نگاه دار

در راهِ‌ عشق گر برود جان ما چه باک
ای دل تو آن عزیزتر از جان نگاه دار

محتاج يک کرشمه‌ام ای مايه‌ی اميد
اين عشق را ز آفتِ حرمان نگاه دار

ما با اميدِ صبحِ وصال تو زنده‌ایم
ما را ز هولِ این شبِ هجران نگاه دار

مپسند یوسفِ من اسیر برادران
پروای پیرِ کلبه‌ی احزان نگاه دار

بازم خيالِ زلف تو ره زد خدای را
چشمِ مرا ز خوابِ پریشان نگاه دار

ای دل اگر چه بی‌سر و سامان‌تر از تو نیست
چون سايه سر رها کن و سامان نگاه دار

اين یک تجربه‌ی حماسی از زندان است. تجربه‌ای است که در آن رنج، اندوه، دل‌شکسته‌گی هست اما وفا، حکمت و عزت هم هست. اين‌جا، خوب است برگردم به قصه‌ی یوسف. این روزها، احوال بعضی از زندانيان ما، احوالی تأمل‌برانگیز است که هر به‌محبس‌رفته‌ای می‌تواند احوال يوسف را برای خود درونی کند. یوسف، به جفا و تهمت به زندان رفت. یوسف، از همان زندان راه عزيز شدن را پیمود:
عزيزِ مصر به رغمِ برادران غیور
ز قعر چاه بر آمد به اوجِ ماه رسید
و اين همان یوسفی است که پیش از زندان رفتن‌اش، شاعر غم و اندوه‌اش را دارد:
پیراهنی که آيد از او بوی يوسفم
ترسم برادران غیورش قبا کنند

و باز این همان يوسفی است که پیراهن‌اش را یک بار برادران می‌درند و بر آن خون می‌ریزند و یک بار دیگر زلیخا می‌درد و بر او تهمت خیانت می‌نهد. اما قصه‌ی یوسف هميشه از همين جنس نیست. هر چند وعده‌ها و بشارت‌ها در درونی کردن قصه‌ی يوسف هست، گاهی حکايت يوسف این می‌شود که:
باز شوقِ‌ یوسفم دامن گرفت
پیر ما را بوی پیراهن گرفت

ای دريغا نازک‌آرای تنش
بوی خون می‌آيد از پیراهنش

ای برادرها خبر چون می‌بريد؟
اين سفر آن گرگ يوسف را دريد

يوسفِ من! پس چه شد پیراهن‌ات؟
بر چه خاکی ریخت خونِ روشن‌ات؟

بر زمین سرد خونِ گرمِ تو
ریخت آن گرگ و نبودش شرم تو...

و این قصه هم‌چنان در زبان سایه، در «بانگ نی»، ادامه پیدا می‌کند. اين ابيات، به بهترین شکلی، حکايت آن یوسفانی از میان مردم ماست که در کهريزک و اوین خون‌شان بر خاک می‌ریزد. زندان، این جنبه را هم دارد.

یوسفی که خون‌اش بر خاک نریخته باشد، راه عزيز شدن را هم می‌پيماید، اما آن که بیرون ایستاده است نمی‌تواند و نباید هميشه شأن بشريت و انسان بودنِ يوسفِ در چاه را از خاطر ببرد و گمان کند که او چه معراجِ روح‌ای در زندان دارد یا باید داشته باشد. هميشه وضع چنین نيست. ما هم حق نداریم چنین داوری خودبينانه‌ای داشته باشیم:
امروز عزیز همه عالم شدی اما
ای یوسف من! حالِ تو در چاه نديدند!

این قصه‌ی زندان، قصه‌ی قفل شکستن، حکايت يوسفی، ماجرای عزیز شدن، داستانی است که هر دم و هر نفس این روزها قصه‌ مکررِ ماست. خوب است وقتی این قصه‌ها را می‌شنويم، با بی‌تفاوتی با آن‌ها برخورد نکنيم. و هم خوب است وقتی قصه‌ها را می‌شنویم همه چیز را تبدیل به خشم و فریاد نکنیم. گاهی می‌توان اين‌ها را خواند و ديد و شنید، ولی لطایف معنوی و حکمت از آن‌ها بیرون کشيد. از بیرون زندان و در آزادی سخن از حکمت گفتن هم البته کار آسانی نيست و دلیری می‌خواهد. اما این هم بخشی از حقيقت است. گفتن‌اش به معنای ناديده گرفتن شأن بشریت زندانی نیست. به معنای غفلت از ستمی که بر آن‌ها می‌رود هم نيست. بهترین نحوه‌ی نگاه به ماجرا این است که بتوانیم در حال آزادی تصور کنیم که اگر ما خود در زندان بودیم و آن حالت بر ما می‌رفت، چه می‌کردیم؟ و این پرسش دشوار و استخوان‌سوزی است. از آن سوی ماجرا، اما، خوب است آن‌ها که این روزها زندان‌بان‌اند یا آمران زندان‌اند به یاد داشته باشند که:
ای دریده پوستين يوسفان!
گرگ برخیزی از این خوابِ گران!

September 24, 2010

مثال سليمان

بگذاريد اول بگويم چرا نوشته‌ام «مثال سليمان» و چیز دیگری به جای «مثال» نگذاشتم. می‌شد بنویسم «اسطوره‌ی سليمان» يا «داستان سليمان» يا هر کلمه‌ی دیگری که افاده‌ی معنای قصه‌ها و روایت‌های مربوط به سلیمان نبی را بکند. کلمه‌ی «مثال» را من بر حسب معانی مرتبط با آن در قاموس قرآنی می‌فهمم و به کار می‌برم، نه در معنای متعارفی که در زبان عامه آمده است. به عنوان نمونه، در تعبیرهای رمزی و نمادينی که از قرآن می‌شود، مثال داريم و ممثول. مثلاً در سنت باطنی، وقتی از جوی آب در بهشت ياد می‌کنند، مراد علم بديهی است (توجه کنيد که علم، چیزی «نوشیدنی» و نيوشیدنی در این تفسیر تأویلی به شمار می‌رود) و بر همين قياس، جوی‌های دیگر بهشت، مثل جوی شیر و عسل و شراب هم اشاره به درجات و مراتب بالاتر علم دارد. اين‌جا، آب مثال است و علم ممثول. می‌خواهم از مثال سلیمان استفاده کنم و نکته‌ای را درباره‌ی وضعيت سياسی فعلی ایران بازگو کنم. پيش از آن کلیاتی را درباره‌ی سليمان می‌گويم که برای همه آشناست.

می‌دانیم که سليمان پادشاه و پیامبری بود که زبان مرغان می‌دانست (و هنرمندی عطار را ببينيد که مثنوی منطق الطیر را می‌سراید و هدهد که در داستان سلیمان از او ياد شده است و پیام سلیمان را برای بلقيس ملکه‌ی سبا برد، راهنمای سفر معنوی و باطنی سی‌ مرغِ قصه‌ی سيمرغ او هستند). سلیمان صاحب دولت و حکمت بود یعنی علاوه بر ملک پادشاهی ظاهری، سلطنت معنوی حکیمانه را هم داشت. او در دعایی که می‌کرد،‌ تمنای‌اش داشتن دولت توأمان با حکمت بود. از این روست که سلیمان نماد حکمت است (با تمام معانی بلند، عميق و دقیقی که در فرهنگ قرآنی از حکمت مراد می‌شود). خواجه‌ی شيراز می‌گوید که:
در حکمت سلیمان هر کس که شک نماید
بر عقل و دانش او خندند مرغ و ماهی

سلیمان، فرمانروای جن و انس بود و دیوان هم به فرمان او بودند. در داستان بلقيس، حکايتی از دیوی در میان است که تخت بلقيس را به طرفة العینی حاضر می‌کند. سلیمان، بر باد فرمان می‌راند و همه‌ی شوکت پادشاهی را نیز داشت. سلیمان نگینی داشت که بر آن اسم اعظم نقش بود و کلیدی بود برای گشودن قفل‌هایی که به شيوه‌های عادی بشری گشوده نمی‌شد. ارزش آن انگشتر به اسم اعظمی بود که نقش نگین سلیمان بود و پيوند با جان و خرد سلیمان هم داشت. وقتی که يکی از گروه دیوان، انگشتر سلیمان را ربود و در لباس سليمان بر تخت نشست، سلیمان ترکِ مُلک کرد و بر آن ترک نیز صبر کرد. اما پادشاهی آن دیو ديری نپاييد و حکومت باز به دست سلیمان افتاد. این معنا را حافظ بسیار در شعر خود تضمین کرده است. یک بیت که سخت معنادار است و جان‌مايه‌ی امید و شعله‌ی حیات در آن است، این بیت است:
به صبر کوش تو ای دل، که حق رها نکند
چنين عزیز نگينی به دست اهرمنی

هم‌او می‌گوید که:
سزد کز خاتم لعل‌اش زنم لاف سلیمانی
چون اسم اعظم‌ام باشد، چه باک از اهرمن دارم؟
و اين تقابل سلیمان و اهریمن، تقابل معنی‌داری است. جای ديگری، حافظ می‌گويد:
با دعای شبخیزان، ای شکردهان مستیز
در پناه یک اسم است خاتم سلیمانی

این بیت را می‌توان گره زد به عاقبت کار سلیمان. حتی همان نگين و حکمرانی هم بدون آن اسم اعظم نمی‌پاید. و از این اسم اعظم هم که عبور کنیم، باز حتی برای سلیمان هم مرگ از راه می‌رسد و شوکت ملک ظاهری را بر باد می‌دهد. اين‌جاست که قصه‌ی موریانه مهم می‌شود. موریانه‌ی خرد و حقیری که دو بار در داستان سلیمان چهره می‌نماياند. يکی هنگامی است که پادشاه موران به طایفه‌ی خود می‌گويد از سر راه سلیمان کنار بروید، مبادا او و ياران‌اش شما را زیر پا له کنند و نابود کنند (به ياد بیاورید آن بيانیه‌ی موسوی را که در آن گفته بود از سر راه ويرانگری و غارت اين طایفه‌ی زورمدار کنار برويد و مگذاريد در نهیب سیلاب قدرت‌نمايی‌اش، به شما آسیب برسانند). مورد بعد، داستان آخرِ کارِ سلیمان است. سلیمان تکیه‌زده بر عصای خويش هنگام ساخت مسجد الأقصی از دنیا می‌رود و کسی ملتفت وفات او نمی‌شود. موریانه‌ها، عصای سلیمان را می‌خورند و جای که عصا دیگر تاب جسد سليمان را نمی‌آورد، بدنِ قائم سليمان بر زمین می‌افتد و همگان از وفاتِ سليمان با خبر می‌شوند.

مثال سليمان، مثال قدرت است و این قدرت این روزها تجلی آشکاری در سیاست روز جمهوری اسلامی دارد. يعنی آن‌چه که اين روزها از رسانه‌های رسمی تبلیغ می‌شود، شوکت و قدرقدرتی سلیمانی است، با این تفاوت بزرگ که از مثال سليمانی قصه‌ی امروز ما، بدون شک نه آن حکمت اسطوره‌ای و مثال‌زدنی باقی مانده است (و گمان نمی‌کنم دیگری جایی در سیاست رسمی باقی مانده باشد که نشان از بی‌حکمتی و در مرتبه‌ای فروتر نشان از بی‌خردی نباشد). دقت کنید که وقتی سخن از حکمت می‌گويم، از دانشی معنوی سخن می‌گویم که در آن پاره‌ای از ارزش‌های بلند پايگاهی کلیدی دارد و از عقل معاش یا عقل حفظ قدرت ظاهری سخن نمی‌گویم. تفاوت مهم دیگر این است که بر خلاف تصور پاره‌ای از کسانی که یأس و ناامیدی و نوعی عمل‌گرایی منفعلانه در آن‌ها رسوخ کرده است، آن شوکت ظاهری هم از میان رفته است. عصای سلیمانی را موریانه خورده است و همین موریانه‌های خرد چنان دماری از روزگار این سليمانِ دروغین در آورده‌اند، که بادی کافی است تا تهی‌دستی و مرگ این خالی از شوکت و حکمت را صلا در دهد.

این‌جاست که حکایت مشروعيت سیاسی در ميان می‌آید و باز هم مثال سلیمان مددرسان ما در فهم این وضعیت بغرنج و بحرانِ دامن‌گستر دارد:
اگر انگشت سلیمانی نباشد
چه خاصیت دهد نقش نگینی؟

این معنا هم اشاره به فروپاشی مهیب و بلندبانگ مشروعیتی دارد که تا به امروز به لطایف و حیل خود را بر پا داشته بود و هم حکايتی از نمايش دروغين دموکراسی و رأی مردم دارد. آن‌که امروز غاصبانه خود را نماینده‌ی مردم می‌داند و اسباب مکانیکی رأی‌گیر و انتخاباتی را که دیگر نیست، تکیه‌گاه اعتبار و مشروعیت خود می‌شمارد، غافل است از این معنای لطیف و ظریف که این نقش نگین بدون آن انگشت سلیمانی فاقد هر خاصیتی است و عاقبت‌اش پریشانی و پشيمانی است.

امشب در راه بازگشت، آلبوم گلبانگ شجريان را – که خدای‌اش تندرست و دولت‌مند نگاه دارد – گوش می‌دادم. یک بخش این آلبوم (که بخشی از آلبوم‌های دوگانه‌ی گلبانگ است)، آواز و تصنیفی در آواز دشتی است روی دو غزل از حافظ. غزل تصنيف غزلی است عاشقانه و روح‌نواز و غزل دوم، حکایتی از حال ماست. این غزل که مطلع‌اش اين بیت است:
سحرگه رهروی در سرزمینی
همی گفت این معما با قرینی...

ابیات دیگری دارد که حکايت از همین روزگار است: روزگاری که در آن درون‌ها تیره است و نه درمان دلی هست و نه درد دینی (غلبه و سلطه‌ی ریاکاری و دین‌فروشی ندیدنی نیست)؛ حکایت از روزگاری است که مردمی خرقه‌پوش شده‌اند به نام دين‌ورزی و صلاح اما خدا بیزار است از اين خرقه، «که صد بت باشدش در آستینی».

این است که فکر می‌کنم اين روزها، شعر درمانی جان‌بخش بر زخم‌ها و دردهای خردسوز و طاقت‌گداز و آتش بی‌مهاری است که در خشک و تر ما افتاده است. اين‌جاست که حافظ به فریاد ما می‌رسد. از یاد نبریم که حافظ در زمانی می‌زیسته که در شمار تاریک‌ترین دوران‌های تاریخ ایران بوده است اما هم‌چنان چشمه‌های حکمت است که از پرواز بشری ذهن و ضمیر او می‌تراود. نمونه‌ی امروزی حافظ هم که برای شما سخت آشناست و بسیار از او نوشته‌ام: سايه‌ی نازنین که – به باور من و به عقل ناقص‌ام –  بيت‌بیت غزل‌های‌اش، زلال حکمت است و حکايت فريادِ روحِ بی‌تاب و تعالی‌طلب آدمی است و قصه‌ی امیدی که فرو نمی‌میرد و هم‌چنان بالنده و تابنده در انديشه‌ی زیستن است. قصه‌ی ما، همين قصه‌ی ناتمام وفاست که هیچ کدام از این جورهای زمانه نتوانسته و نمی‌تواند ریشه‌اش را بر کند: زمانه کرد و نشد، دستِ جور رنجه مکن / به صد جفا نتوانی که بی‌وفام کنی! کاش حاکمان خالی از کفايت و درایت امروز کمی بیشتر تاریخ می‌خواندند و با زمين و زمان، با آدمی در نمی‌افتادند و با گلاويز شدن با دانش و معرفت عرض خود نمی‌بردند و زحمت ما نمی‌داشتند. زودا که ايام شوکت این سلیمان دروغين به شماره افتد و آن وقت است که خواهند دانست يعنی چه که: گره به باد مزن گر چه بر مراد رود / که اين سخن به مثل مور با سلیمان گفت!

برای این‌که لحظه‌های‌تان با طراوت و خوش شود، اين تصنیف و آواز را بشنوید و دعا کنید به جان حافظ و شجریان که جان‌ و خرد ما را نورانی و خوش کرده‌اند.



پ. ن. اگر سرعت اينترنت‌تان کند است،‌ فايل ممکن است ديرتر بار شود. بايد صبور باشيد. فکر می‌‌کنم به «صبر» بيرزد!

September 20, 2010

کدام معمم؟ کدام سکولار؟

يادداشتی که در نقد نوشته‌ی آقای نيکفر در زمانه نوشتم (+)، واکنش‌های متفاوتی به خود ديده است. بخشی از این واکنش‌ها برای من کاملاً قابل انتظار بود. بر خلاف چيزی که ادعا يا هدف نوشته‌ی نيکفر است (يا چنین می‌نماید)، عده‌ای از کسانی که خود را سکولار یا معتقد به آراء نیکفر می‌دانند (يا دست کم هنگامی که ايشان چیزی می‌نويسند، سخت از موضع ستايش و تقدیر در می‌آيند)، این را فرصتی مغتنم ديدند برای اين‌که سخنانی را با درشتی و شدتی هر چه تمام‌تر خطاب به دین بگويند (حتی در حد استهزاء و تمسخر آشکار). طبعاً افق دید من وسيع‌تر و بالاتر از این نگاه‌های ستيزه‌جويانه و متعصبانه است. من بعيد می‌دانم قصد نيکفر هرگز اين بوده است. در خوش‌بينانه‌ترین حالت، ايشان قصد داشت که مسأله را از دید خود استعلا دهد و بحث را به حوزه‌ای ببرد که آن را از حد يک درگیری پيش‌پاافتاده ارتفاع دهد. حتی در این صورت هم من معتقدم ایشان مرتکب خطاهای نظری متعددی شده بود.

بيایید بحث را با جزييات بیشتری ببینم. وقتی ايشان می‌نویسد که «اگر من معمم بودم، چنین می‌کردم يا چنان». چند خطا در آن هست: ۱) در این موضع‌گيری، اهميت تکثر و تنوع اتوريته‌ها در جهان اسلام مطلقاً به رسميت شناخته نشده است؛ ۲) دقیقاً به همان دلیل اول، به فرض که معممی چنان می‌کرد که ايشان تجویز می‌کند، باز هم کل ماجرا محکوم به شکست بود چون در بهترین حالت، همه‌ی کسانی که به آن معمم خاص اقتدا می‌کنند، ممکن بود به آن تجويز عمل کنند. هم‌چنان تکليف ديگرانی که برای معمم مذکور، کمترین اتوريته‌ی دینی يا سياسی قایل نيستند، مبهم باقی می‌ماند (هر چند مطلقاً نمی‌دانیم که نتيجه‌ی عمل معمم مذکور آيا حل مسأله می‌شد يا افزودن بر آن؛ نويسنده تنها حدس زده است يا پیش‌گويی کرده است).

در صورت اخیرالذکر، غایب بودن توجه به ظرافت‌های مسأله‌ی اتوريته و رهبری در جهان اسلام، باعث شده است از مشکل بزرگ‌تری غفلت کنيم. مشکل بزرگ‌تر به نظر من خلاء اطلاعاتی (گاهی عامدانه) و شگفتی است که درباره‌ی اسلام وجود دارد. سخت نيست که بخواهیم تصويری از اسلام ارايه دهيم که در آن زنان سنگسار می‌شوند، آدم‌ها شکنجه می‌شوند يا به خاطر عقايدشان از حقوق‌شان محروم می‌شوند. اما آيا اين تصویر نماينده‌ی همه‌ی جهان اسلام است؟ بدیهی است که نه. از این گذشته، بايد پرسید که شناخت کسانی که – چه ايرانی و چه غیر ايرانی – در برابر «اسلام» می‌ايستند، از همين «اسلام» و «مسلمانان» چقدر است؟ اين سؤال هم پرسيدنی است و هم مهم. يافتن پاسخ هم اصلاً دشوار نيست. گاهی کسانی که به اسلام به مثابه‌ی يک دين مخالفت می‌کنند (و نمی‌توانند ميان «اسلام» و «مسلمانان» تفاوتی بگذارند)، سطحی‌ترین شناخت ممکن را از اسلام به مثابه‌ی یک دين تمدن‌ساز دارند. اما اگر بخواهم سخن‌ام را خلاصه کنم، مشکل بزرگ موضع بالا، همین است که مسأله با «يک معمم» حل نمی‌شود. اصلاً مسأله‌ی رهبری در اسلام، منحصر و محدود به «معمم‌ها» نيست. اين نوع نگاه، يعنی دامن زدن به آن تصور غلط و نادرست از مسأله‌ی رهبری در اسلام که رهبر مسلمان کسی است که معمم است. اين کليشه‌ی پرعیب، چيزی است که در هر دو سوی ماجرا استمرار پيدا می‌کند و آگاهانه يا ناآگاهانه، قابلیت‌های رهبری و توانايی‌های رهبران مختلف و صاحبان اتوریته را ناديده می‌گیرد. اين ندیدن ظرافت‌ها و عبور از پيچیدگی مسأله و ساده‌سازی بيش از حد، لقمه‌ی راحت‌الحلقوم رسانه‌ای فراهم کردن برای کسانی است که ذهنی تنبل دارند و هميشه پی لقمه‌ای می‌گردند که به آسانی قابل هضم باشد و دشواری فکری ايجاد نکند. این فریب دادن مخاطب و تنبل بارآوردن ذهن کسانی است که با مسايل دردناکی امروزی مواجه هستند.

اما بخش ديگر ماجرا در سکولاريسم است. چيزی که من از آن سخن گفته بودم و نوشتم که اگر سکولار بودم چه می‌کردم، آشکارا ناظر به درکی از سکولاریسم است که: ۱) به روشنی با نوع سکولاريسمی که نیکفر از آن سخن می‌گويد تفاوت دارد؛ و ۲) اين نوع سکولاریسم مورد نظر من هم استحکام و استقرار نظری قابل‌دفاع و آکادميک دارد و هم نمايندگانی شناخته شده در جهان دارد (بهترين نمونه‌اش چارلز تیلور است). در نتيجه، سکولاريسم از نگاه من، معنايی است متکثر. چنين نيست که همه‌ی سکولارها در همه‌ی امور، حتی در مورد دين، با هم اتفاق نظر کامل و محض داشته باشند. پيش‌تر من در سلسله‌ يادداشت‌های مربوط به سکولاريسم کوشيده‌ام که مسأله را از دید خودم شفاف‌تر بيان کنم (مشخصاً اين يادداشت را ببينيد و اگر توانستيد سخنرانی چارلز تیلور را هم گوش بدهيد). مروری بر آن یادداشت‌ها به روشن‌تر شدن بحث من کمک بيشتری می‌‌کند. برای کسانی که به جنبه‌های نظری بحث علاقه‌ی بيشتری دارند، ديدن برنامه‌ی پرگار بی‌بی‌سی فارسی که در آن آقای نیکفر و من درباره‌ی سکولاریسم گفت‌وگو کرده‌ايم، شايد مفيد باشد.

برای اين‌که بحث را جمع‌بندی کنم، خلاصه‌ی سخن من اين است: ۱) هم در عالم اسلام، در میان مسلمان‌ها، تکثر در فهم و تفسیر دين هست و هم تکثر در الگوهای رهبری و اتوریته و سخن گفتن از يک واحد انسانی با عنوان «معمم» برای نشان دادن رهبری مسلمان، خطایی است نظری و عملی؛ ۲) در ميان سکولارها هم در فهم و هم در عمل به سکولاریسم تفاوت هست و طيفی از سکولارها درباره‌ی مسایل مختلف از جمله دین، مواضعی متفاوت دارند که قطعاً در يک‌سوی طيف کسانی چون نیکفر ايستاده‌اند و در سوی ديگر سکولارهايی هستند که نه با اين زبان و ادبيات سخن می‌گويند و نه در عمل چنین تجويزهايی از آن‌ها صادر می‌شود؛ ۳) مشکل بزرگ جهان ما، ناآگاهی است و خلاء دوسويه‌ی اطلاعات. تا این شکاف آگاهی وجود دارد، هر چه بنويسيم و هر موضعی بگیریم، به جای حل کردن مشکل و گشودن از گره‌ها، مشکل می‌افزايد و گره بر گره اضافه می‌کند.

September 14, 2010

احمدی‌نژاد و طبقه‌ی متوسط

ظریفی امروز نکته‌ی تأمل‌برانگیزی را درباره‌ی احمدی‌نژاد می‌گفت. همه جا تبلیغات کرده است و کرده‌اند که او متعلق به طبقه‌ی فرودست است و در زمره ی زحمتکشان و چه و چه. ولی هیچ‌کس گويا توجه ندارد که او تقریباً از ابتدای زندگی‌اش در تهران زندگی کرده است. مدرک دکتری دارد. استاد دانشگاه بوده است. درس‌خوانده است. سال‌های درازی در مناصب رسمی دولتی و سياسی کار کرده است. فرماندار و استاندار و شهردار بوده و رييس جمهور هم شده است. در این منصب‌ها و با این موقعيت‌ها چطور می‌شود کسی را متعلق به طبقه‌ی زحمتکش يا مستضعف به حساب آورد؟ اين هم يک نمونه‌ی دیگر از ریاکاری‌های دولت احمدی است. با هر معیاری، احمدی‌نژاد متعلق به همین طبقه‌ی متوسط است. طبقه‌ی متوسط کسانی نیست که متمول باشند و پول‌شان از پارو بالا برود. او شاید متعلق به طبقه‌ی مرفه نباشد (شاید هم البته باشد) ولی بی‌شک بخشی از طبقه‌ی فرودست نيست. اين بازی تبلیغاتی که او را هنگام خواب در خانه‌اش يا سر سفره‌ی نان و پنیر نشان بدهند، همان مصرف تبلیغاتی داخلی را دارد و گرنه آدمی با اين سابقه و اين تحصيلات رسمی را نمی‌شود در شمار طبقه‌ی متوسط به شمار نیاورد. این هم از نکته‌ی ظریف امروز!

September 13, 2010

اگر من يک «فيلسوف سکولار» بودم...

بگذارید ابتدا خیلی بی‌پرده بگويم که از یادداشت محمدرضا نیکفر در زمانه با عنوان «اگر معمم بودم...» حیرت کردم. چنین نوشته‌ای اصلاً در حد انتظاری که از نيکفر داشتم نبود. کوشش می‌کنم خودم را جای نیکفر بگذارم. با تمام گوشت و پوست‌ام، رنجی را که نیکفر از بی‌خردی و تعصب و جنون پاره‌ای از دین‌داران می‌برد، می‌فهمم. درک می‌کنم که در اين نوشته‌ی نيش‌دار و طعن‌آلود، چه اندازه فرياد و خشم و خروش خفته است. اساساً اين جنس نوشته‌های نيکفر را بايد با همين منطق فهميد که از جنس فريادند و شاکله‌ای عقلی و منطقی ندارند. و توضيح می‌دهم که چرا شاکله‌ی عقلی ندارند و کوشش می‌کنم – در حد وسع‌ام – خودم را جای کسی بگذارم که شهره است به «فيلسوف سکولار» بودن (يا دستِ‌کم دوستداران‌اش مايل‌اند او را چنین ببينند) تا ببينم که آيا می‌شود ماجرا را به شکل ديگری هم ديد یا نه.

ايشان می‌گويد اگر معمم بود، همراه کشيش آمريکايی قرآن‌سوزی می‌کرد و می‌گفت اين کاغذپاره‌ای بیش نيست و چيزی جز مرکب و کاغذ نيست. اين البته روايت خوبی است که بگويیم بايد با روح قرآن سخن گفت نه با ورق‌های آن (و البته اگر با اين منطق به نوشته نگاه کنيم بايد گفت چرا قرآن بسوزید؟ مؤمنان به قرآن را بسوزانید!). از نظر او، ماجرا به شهرت‌جویی ولی فقيه بر می‌گردد («ولی امر مسلمين جهان»). البته او بهتر از ما می‌داند که ولی فقیه نماينده‌ی تنها بخشی از جهان اسلام است و به جرأت می‌توان گفت بخش بزرگی از مسلمانان جهان و حتی شیعیان (و شيعيان اثنی‌عشری هم) اين جنس ولايت را باور ندارند. اما خوب، چه شاهدی بهتر از همين ولایت برای اثبات آن مدعا. گاهی اوقات آدم فکر می‌کند اگر این ولايت نبود، دست عده‌ای چقدر تهی می‌ماند. ولی متأسفانه – و شايد هم خوشبختانه – این جنس از ولايت خيلی هم واقعی است. شوخی هم با کسی ندارد.

چند سطر پايین‌تر که می‌آييم می‌بينيم که نیکفر معتقد است آيت‌الله خمينی «لذت بهشتی خواندن يک رمان خوب» را در عمرش حس نکرده است! من – و شايد شما – هرگز اين نکته را به تحقیق نمی‌دانيم که آيت‌الله خمينی رمان‌خوان بوده يا نبوده است و يا اين‌که رمانِ خوب چه رمانی است. از آن بدتر، هیچ‌کدام از ما دستگاه لذت‌سنج نداریم که ببينيم کسی چقدر لذت برده است از رمان مورد نظر ما، مگر اين‌که ادعا کنيم رمان مذکور خيلی هم رمان خوبی است (و نويسنده‌اش هم آن را به قصد شهرت‌جويی و جنجال‌آفرینی و «آوازه‌گری» ننوشته است) و حتماً همه باید از رمان مذکور «لذت بهشتی» ببرند و گرنه اشکالی در آدميت يا ذوق و حس زیبایی‌شناسانه‌شان هست! درست مثل اين‌که يک نفر که عاشق موسیقی سنتی است بگويد هر کس از آواز شجریان لذت نبرد، یک جای حس و ذوق‌اش بدجوری می‌لنگد! پيداست که این جور داوری‌ها چه وجه بامزه‌ای پيدا می‌کند! آدم با خودش نجوا می‌کند که نیکفر هم اين‌ها را نوشته است «برای اینکه دیگران بدانند چگونه می‌توانند لج حریف را درآورند و مشهور شوند»!

اما من اگر يک «فيلسوف سکولار» می‌بودم، چه واکنشی ممکن بود از من سر بزند؟ من اگر فیلسوفی سکولار بودم، قرآن‌سوزی، حافظ‌سوزی، کاپيتال‌سوزی یا سوزاندن آثار لنين (و يا حتی سوزاندن انجيل و تورات یا هر کتاب مقدس يا نامقدس ديگری) به یک اندازه برای من تکان‌دهنده می‌بود و نه تنها کمترين مشارکتی در اين نمايش بی‌خردی نمی‌کردم و کوشش نمی‌کردم با همکاری با آن – مثلاً – کاری کرده باشم که توجه مردم را به جنبه‌ی دیگری جلب کنم، می‌گفتم که نفس عمل کوششی است برای نابود کردن تمدن بشری و نادیده گرفتن بخشی از آدميان که مثل ما فکر نمی‌کنند. و اين احترام گذاشتن به تکثر و تنوع آدميان را بخشی از سکولار بودن خود می‌ديدم. وقتی قرار باشد به فرهنگ و میراث تمدن بشری بی‌اعتنا باشيم و خیره‌سرانه بر عقاید صلب و جزمی خود پافشاری کنیم، مهم نیست قرآن بسوزانیم يا کاپیتال مارکس را. مهم نيست «امتناع تفکر» آرامش دوستدار را سوزانده باشيم يا صحیفه‌ی سجاديه را. فرقی نمی‌کند که ورق‌های چاپ‌شده‌ی آثار نیوتون و گاليله را سوزانده باشيم یا متون انجيل‌های مشهور به جعلی را. سوزاندن هر کدام از اين‌ها به يک اندازه با تخيل، خلاقیت و تمدن بشری سرِ ستيز دارند.

اما چه خاصیتی در این نوع سکولار بودن هست؟ چنین موضعی دستِ کم می‌توانست به کسانی که تصور می‌کنند سکولارها دين‌ستیز هستند، ثابت کند که سکولارها – به خصوص فيلسوف‌هاشان – کمترین عنادی با دين ندارند بلکه مشکل‌شان با بی‌خردی و تعصب و تنگ‌نظری است. اگر اين اندازه انصاف به خرج می‌داد و پيشاپيش داوری نمی‌کرد که آيت‌الله خمينی هرگز در عمرش لذت خواندن رمان خوب را نچشيده، شاید دوستداران خمینی وقتی با او برخورد می‌کردند این اندازه برای او اعتبار قايل می‌شدند که او هنگام نقد آیت‌الله خمينی و سرزنش کردن او منصفانه به نقد او بر می‌خیزد و واکنش‌اش يکسره از سر خشم و فرياد نیست، بلکه نشانی از مروت هم در آن هست.

اين نوشته‌ی کوتاه، اگر از نوجوانی وبلاگ‌نويس صادر می‌شد، بدون شک نوشته‌ای درخشان می‌بود چون نويسنده‌اش گويی تازه دارد خودش را کشف می‌کند و با انديشيدن ‌آشنا می‌شود و جنبه‌های تازه‌ای از نگريستن به امور را تجربه می‌کند. ولی اين نوشته وقتی از يک «فيلسوف سکولار» صادر می‌شود يعنی پايه‌های تفکری که بهترین نمونه‌اش – و با ادب‌ترین و متين‌ترين نمونه‌اش – محمدرضا نيکفر است، سخت لرزان است و باید هميشه به آن با ديده‌ی تردید نگريست. این ماجرا، خصوصاً در زمانی که نیکفر به تازگی مسؤولیت صفحه‌ی انديشه‌ی زمانه را به عهده گرفته است، جنبه‌ی طنز‌آمیز ديگری هم پيدا کرده است. باید افسوس خورد که سکولار بودن و فيلسوف بودن تا این پايه سقوط می‌کند. کاش می‌شد بهتر از اين باشيم. کاش می‌شد بعضی مسلمان‌ها (و مسیحی‌ها) بيشتر به فکری آبروی ايمان‌شان باشند و بعضی سکولارها هم کمی بیشتر در قبالِ سکولار بودن‌شان احساس مسؤولیت می‌کردند و آبرودارتر از اين می‌بودند (نمونه‌ی دردناک و طنزآمیزترش مناظره‌ی ماشاءالله آجودانی با حسن يوسفی اشکوری در برنامه‌ی پرگار بی‌بی‌سی بود). 

در این غوغا، واقعاً چیزی جز همین پاره‌های شعر «تشويش» سایه به ذهنم نمی‌رسد:
جنگلی بودیم
شاخه در شاخه همه آغوش
 ریشه در ریشه همه پیوند
وینک انبوه درختانی تنهاییم...

 این همه با هم بیگانه
 این همه دوری و بیزاری
به کجا آیا خواهیم رسید آخر؟
و چه خواهد آمد بر سر ما با این دل‌های پراکنده؟
 بنششینیم و بیندیشیم!

پ. ن. خوب است همين‌جا اعتراف کنم که این کار آقای نیکفر باعث شد بروم مجموعه‌ی آثار لنین را که حجم زيادی دارد پيدا کنم و دانلود کنم و به تدریج شروع به خواندن‌شان کنم. مطمئن هستم درخشش‌های فکری در آثار لنین هم هست. کاش آقای نيکفر هم به جای اين جور نوشته‌ها می‌رفت و «لذت بهشتی» خواندن قرآن را تجربه می‌کرد و به همان کشيش آمریکایی هم همین توصيه را می‌کرد. جهان من اين جور سکولارها را بدجوری کم دارد. کافی نيست آقای نيکفر قرآن را از روی دست ديگران يا به کمک عربی‌دانان و عربی‌خوانان بفهمد. تا خودش مستقيماً لذت خواندن‌اش را نچشد، قرآن‌شناسی‌اش يک چیزی کم دارد. البته انتظار زیادی شايد باشد. نه همه محمد ارکون می‌شوند و نه نصر حامد ابوزيد.

مرتبط: اين يادداشت را در هافينگتون پست نيز ببينيد: «چه کسی از شریعت می‌ترسد؟».

 این يادداشت را هم ببينید: «اگر یک وبلاگ‌نویس مذهبی بودم». فکر می‌کنم نويسنده با کلی پیش‌فرض يادداشت مرا خوانده است و البته پيش‌فرض‌های نادرست‌اش باعث استنتاج‌های نادرست‌تری هم شده است. ولی به هر حال بخوانيد. قضاوت با شما.

و این را نیز از مانی ب: «اين فقط يک پیش‌پرده بود».

نشانه‌های بحران عميق مشروعيت و احساس عدم امنيت روانی

در این چند هفته‌ی گذشته، سه ماجرا سخت توجه مرا جلب کرد و بسیار به فکر فرو رفتم که لايه‌ی عمیق‌تر اين ماجراها چه می‌تواند باشد. ماجرای اول کمی قدیمی است، یعنی در واقع اولین نمونه‌ای از این سلسله است که به چشم من می‌آيد: علیرضا افتخاری به روبوسی محمود احمدی‌نژاد و در آغوش کشيدنِ او می‌رود و بلافاصله موجی از اعتراض به سوی او روانه می‌شود و او ناگزیر در مقام توضیح دادن و توجيه کردن خود بر می‌آيد. در شرایط عادی معمولاً کسی برای احترام گذاشتن به کسی که قاطبه‌ی ملت او را نماینده‌ی خود می‌دانند، احساس شرمساری نمی‌کند. تازه اگر آن فرد چندان هم مقبول نباشد ولی شخص احترام‌کننده این کار را از صمیم قلب و از سر ایمان و اعتقاد کرده باشد، باز هم وضعیتی که برای افتخاری رخ داد، پيش نمی‌آید. اما نتیجه کاملاً بر عکس شد و ماجرا تا مرحله‌ای پيش رفت که زبانِ حال افتخاری اين بود که محمود احمدی‌نژاد تا چه اندازه بی‌بهره از اقبال و احترام مردمی است که او باید برای کرده‌ی خود توضیح و توجیهی عرضه کند تا جایی که بیايد بگوید که راهی فرانسه می‌شود («ز دست جور تو گفتم ز شهر خواهم رفت»)!

نمونه‌ی دوم، شعری بود که از علی معلم در حضوری رهبر کشور قرائت شده است. فارغ از این‌که شعر از حيث مضمون یا صورت و ساختار شعری چقدر قوی يا ضعیف باشد، اين‌که این شعر، که ابیاتی از آن متضمن انتقادهايی گزنده و معنی‌دار خطاب به حاکميت فعلی است، در چنین شرایطی منتشر شده است، خود دلالت بر امر دیگری دارد. تصور من اين است که کسی که به جای میرحسین موسوی گماشته شده است و همان روزها چنان سخنان مبالغه‌آمیز خطاب به رييس دولت کودتا می‌گويد که حتی خطاب به پيامبر اسلام شايد کسی نگويد، امروز احساس می‌کند برای اين‌که به مردم نشان بدهد که چندان هم آدم بدی نيست و هم‌دست ستمگران و کسانی که روی از مردم گردانده‌اند نيست، شعرش منتشر می‌شود و دست به دست می‌گردد.

نمونه‌ی سوم برای من جالب‌تر است. این نمونه محتاج تأمل بيشتری است. شاید باید اول توضيح می‌دادم که نبايد به سرعت درباره‌ی این نمونه‌ها داوری صریح کرد و باید با تأمل لايه‌های ديگری از این تجلی‌های زبانی و بیرونی رو واشکافی کرد. این يکی، يادداشت تازه‌ای بود از کاوه لاجوردی در وبلاگ‌اش با عنوان «چرا برگشته‌ام». در اين يادداشت نويسنده توضیح می‌دهد که چرا به ايران برگشته است و چرا قصد دارد در ایران بماند. يادداشت نويسنده‌، به نظر من یادداشتی است کاملاً شخصی و دلایلی هم که عرضه می‌کند واقعاً نیازی به بیان ندارد. بعید است يک نفر ایرانی را پیدا کنید که همین دلایل را برای برگشتن به ايران نداشته باشد يا دوست نداشته باشد برای وطن‌اش کار کند. یعنی من اين يادداشت را توضیح واضحات می‌دانم نه چیزی بیشتر. اما چرا نويسنده بايد اين يادداشت را بنويسد؟ او چه احساس نیازی می‌کند به اين‌که به مردم (یا خوانندگان‌اش) توضيح بدهد که کاری که می‌کند خوب است و ممدوح و چيزی نيست که سزاوار ملامت خردمندان باشد؟ توضیح ماجرا – دست‌کم از نظر من – اين است که نویسنده مدتی پيش يادداشتی نوشته بود (با عنوان «تدبير اعتراض (يا اخلاق شکست؟)») در نقد ميرحسین موسوی و به او اعتراض کرده بود که «اخلاق شکست» را نمی‌داند. سخن او این بود که میرحسين نباید اعلام می‌کرد که تقلب شده است (و البته نتايج ديگری که بر اين ادعا بار می‌شود). البته نويسنده نمی‌گويد کارهای طرف مقابل خوب بوده است، ولی به هر حال موضعی گرفته است در برابر رخدادی که جامعه‌ی ايرانی را دستخوش زلزله‌ای عمیق و بحران‌زا کرده است. فارغ از این‌که من چقدر استدلال‌های او را بپذيرم يا آن‌ها را معیوب و ناقص بدانم، وقتی به اين يادداشت آخر می‌رسم اين تصور به من دست می‌دهد که نويسنده از حيث روانی احساس ناامنی می‌کند (چه به آن اذعان کند و چه خلاف آن را بگويد). نشانه‌های درون متن (اين‌که وقتی خارج بوده است از جمهوری اسلامی پولی نگرفته و حالا هم که برگشته زندگی خودش را دارد می‌کند) همه دلالت بر همین معنا دارد (نزدِ من دست‌کم).

این نمونه‌ها برای من حکایت از مسأله‌ای عمیق‌تر دارد که فارغ از شخصیت اين سه نفر می‌ايستد. این مسأله‌ی محوری، فقدان مشروعیت دولتی است که بر سر کار است. صدمه ديدن شديد و جدی این دولت و دستگاه‌های وابسته و پيوسته به آن باعث می‌شود که يا کسی به آن نزدیک نشود و یا اگر به آن نزدیک می‌شود به سرعت از آن کناره می‌گيرد و کوشش می‌کند دامن‌اش را از آلودگی مقارنت با آن به سرعت پاک کند و بگوید من هر چه می‌کنم به هر روی تأييد اين کژی‌ها و اين بدنامی‌ها نيست. اين‌ها نمونه‌های کوچکی هستند که مشابه‌های فراوانی در سطح جامعه دارند و بی‌شک می‌توان نمونه‌های دیگری هم از این‌ها پیدا کرد. اين‌ها نمونه‌های انفعالی ماجرا هستند. نمونه‌های کنش‌گرانه و فعال آن را هم البته ديده‌ام. محمدرضا شجریان يک نمونه‌ی صریح و مثال‌زدنی آن است. بی‌کفايتی، بی‌تدبیری و بی‌اعتنایی محض به مردم و به قاطبه‌ی مردم – نه تنها کسانی که همراه اين دولت بوده‌اند – باعث شده است اين بحران مشروعيت روز به روز عميق‌تر شود و مشکلات عظیم‌تری را گریبان‌گیر اين ساختار ناکارآمد و لرزان کند.

نمونه‌هایی که آوردم البته نمونه‌هایی هستند تفسیربردار. مطمئناً وقتی علیرضا افتخاری، علی معلم و کاوه لاجوری (که تفاوت‌های بسیار زیادی با هم دارند) اين يادداشت را بخوانند، یا به آن اعتراض می‌کنند و يا توضیح خواهند داد که وضعيت چنين نيست. اما چرا این همه توجيه؟ بعضی اوقات، سکوت کردن و هیچ حرفی نزدن بسیار بهتر است از گفتن سخنانی که پيامدهای دردسرسازی دارد. گاهی ارزش آدمی به کارهايی نيست که می‌کند بلکه به کارهايی است که نمی‌کند. به نظر من باید در چنين وضعيتی، حال و روز کسانی را ديد که می‌خواهند به وطن‌شان برگردند اما نمی‌توانند. باید حال کسانی را ديد که تا همين يک سال و اندی پيش، نه سودای تغييرهای بنيادين در سر داشتند و نه اصلاً اهل سياست بودند و ناگهان این سيل بلا، آن‌ها را به مسير ديگری انداخته است. فهم اين اتفاقات در این بستر است که معنا می‌دهد. ایرانی‌ها تنها همان کسانی نیستند که اکنون به هر دلیلی در حيطه‌ی مرزهای جغرافيايی ایران مانده‌اند. نه می‌توان کسانی را که در ایران هستند، در ایران مانده‌اند يا به ایران بازگشته‌اند (به هر دلیلی) ملامت کرد و نه می‌توان آن‌ها را که خارج هستند يا ناگزیر به هجرت شده‌اند سرزنش کرد که چرا چنان‌اند (و به اين‌ها بیفزايید کسانی را که از ته دل می‌خواهند - باز به هردلیلی - از ايران خارج شوند ولی نمی‌توانند). مسأله در بحران مشروعيت عمیق و ریشه‌داری است که روز به روز بر ابعاد آن افزوده می‌شود. چشم بستن بر این فروشکستن و تزلزل مستمر آن مشروعيت و اقبال عمومی و مردمی است که از بی‌خردی يا بی‌مسؤولیتی است.

پ. ن. اين يادداشت گودری لوا هم بحث را البته از زاویه‌ای دیگر دیده و همان نوشته‌ی کاوه را نقد کرده است.

September 11, 2010

فرصتِ بيداد

هیچ کس نیست که خودش را متهم به نادانی و بی‌عقلی کند. همه دوست دارند چهره‌ی دادگر، خردمند، آزادی‌خواه و عدالت‌پروری داشته باشند. اين آرزوی آدمی است. ولی تاریخ نشان داده است که کم نبوده‌اند کسانی که دم از آزادی و داد زده‌اند اما تا مجالی يافته‌اند بردگی و بندگی را گسترانده‌اند و بیدادگری کرده‌اند. تاریخ بشر، نقاطی درخشان هم دارد و همه تباهی و تیرگی نيست. این درخشندگی میان آدمیان توزيع شده است. و این همان آدمی است که کرامت و عزت دارد و خدا را در زمين خلافت می‌کند (به هر معنایی که از خدا بفهميم؛ اين مضمون حتی برای ناباوران به خدا هم می‌تواند معنا داشته باشد!).

در يادداشتِ پیشين آوردم که سخن گفتن از آزادی و عدالت برای پای‌بند بودن به آن‌ها و پروراندن‌شان کفایت نمی‌کند. حتی داشتن يک نظام فکری و سياسی که در آن اعتنای فراوانی به این مقوله‌ها شده باشد و از غنای نظری قابل‌توجهی دراین عرصه‌ها برخوردار باشد، باز هم تحقق آن‌ها را ضمانت نمی‌کند. این البته نتيجه نمی‌دهد که پس هر نظام فکری برای رسیدن به اين‌ها خوب است و ساز و کارهای لازم را برای تحقق آن‌ها دارد. بی‌شک بعضی از نظریه‌ها و نظام‌ها امکانات و تمهيدات بهتری برای فراهم کردن و تحقق آن موازین دارند. اما عنصر اختیار، انتخاب و تشخيص آدمی هميشه رکن کارگشای این جهت‌گیری‌هاست. و هيچ انسانی نيست که تهی از ميل به ضایع کردن آزادی و عدالت باشد. سايه در جایی در بانگ نی می‌گويد:
آن همه فرياد آزادی زدید
فرصتی افتاد و زندان‌بان شديد

آن که او امروز در بند شماست
در غم فردای فرزند شماست

راه می‌جستید و در خود گم شديد
مردم‌ايد اما چه نامردم شديد

هميشه می‌توان این ابیات را خطاب به نامردمان خواند و شنید. هميشه می‌توانیم عده‌ای را به آسانی نامردم ببينیم يا مردمی کمتری در آن‌ها سراغ کنیم. آسان است که وقتی مضمونی حکمت‌آمیز می‌شنویم بگويیم که اين خطابش با ما نيست؛ ما که وضع‌مان بهتر از این‌هاست و ما که خطا نمی‌کنيم. هميشه می‌توانيم بگويیم که عمری است بر خودِ ما از همين ستم‌ها رفته است؛ چطور می‌شود ما خود بنای بیداد و ستم بگذاریم؟ پيوسته می‌توان بیت حافظ را با ذوق و شوق خواند که: واعظان کاین جلوه در محراب و منبر می‌‌کنند / چون به خلوت می‌روند آن کارِ دیگر می‌کنند. و می‌شود دايم خيال کرد این بيت اصلاً کاری به کار ما ندارد. همیشه می‌توان واعظ را جای دیگری جست‌جو کرد. می‌توانيم خیال‌بافانه خود را هم‌ردیف رندان ببینیم و دامنِ خود را پاک بدانیم. ولی اين خیال‌انديشی پيامدهای مهلکی دارد، به ویژه وقتی که چشم‌انداز و افق دوردست یا نزديکِ آينده‌ی ما، جا به جا شدن ساختارِ قدرتِ سیاسی باشد.

وظیفه‌ی اخلاقی هر انسانی است که از خود حساب بکشد و در مراقبت بر سخن و اندیشه‌ی خود سخت‌گیر باشد. می‌شود هميشه در پی راه سعادت باشيم ولی تا به آن دوراهی سرنوشت‌ساز و تعيين‌کننده برسیم، همان کنیم که دیگرانی کرده‌اند که همواره ملامت‌شان کرده‌ایم. نمونه‌های گذشته و حالِ آن پيشِ روی ماست. چه تضمینی وجود دارد که ما خود چنين نشويم؟

فرصتِ بیداد و گریز از آزادی، هميشه در اختیار يکایک ما هست. دقیقاً به همین دلیل است که هميشه باید به کسانی که با قاطعيت می‌گویند اصلاً امکان ندارد ما ستم کنيم و با آزادی بستیزیم، مشکوک بود. هر کسی که بگويد که در انديشه و عمل من هرگز جایی برای بیداد نيست و ساختار انديشه‌ی من به شکلی است که ره به ستم نمی‌دهد، هميشه در معرض همین لغزش است که تا فرصتی فراهم شود باز هم زندان به پا کند ولو عمری در نکوهش زندان قلم و قدم زده باشد. زندان‌ها هم هميشه زندان قدرت و زورِ سرنیزه نيست. ما از زندان‌های کوچک‌تری آغاز می‌کنيم و آرام‌آرام به زندان‌های بزرگ‌تری می‌رسيم. از شکنجه‌‌های کوچک‌تر يا ظاهراً کوچک‌تری می‌آغازیم و به شکنجه‌های عظيم‌تری می‌پردازيم. ما از جُستنِ راه آغاز می‌کنیم و در خود گم می‌شويم. مردم‌ايم، اما به آسانی ممکن است نامردم شويم. اين ابيات،‌ هميشه می‌تواند خطاب به ما هم باشد. ساده‌اندیشی و تبختر است که گمان کنیم اين‌ها فقط خطاب به کسانی است که ما دشمن‌شان می‌پنداريم. اين دشمن‌پنداری آفتی نيست که تنها در ذهن و ضمیر رقيب ما جا داشته باشد. ما هم بر آستانه‌ی همین مغاک‌ايم. هوشیارتر باشیم و فروتن‌تر از این.

September 10, 2010

بُرد و باخت؛ در اهميتِ چشمِ مسلح داشتن

به تازگی مقاله‌ای در کلمه منتشر شده است با عنوان «جنبش سبز و امکان زایش سیاستی رهایی‌بخش بر ترازِ «دیگری»». این مقاله را باید چندین بار به دقت خواند. اما ساده‌ترين و روان‌ترین بیان از نکته‌ی کلیدی اين مقاله همان چيزی است که میرحسین موسوی گفته است که پيروزی ما شکست ديگری نيست. چنين نيست که در اين بازی یکی ببرد و يکی ببازد. درک و پروراندن اين نکته هم کوشش می‌خواهد و هم دلیری. کوشش می‌خواهد چون پرده برداشتن از لایه‌های عمیق‌تر اين مضمون کار آسانی نیست. دلیری می‌خواهد چون برای رسيدن به اين موضع، ناگزیر باید از برخی مواضع عبور کرد. مهم‌ترین عبوری که باید رخ دهد، عبور از قالب‌های تنگ و بسته‌ی ايدئولوژیک است.

اين روزها، به ويژه در تب و تاب گير و دارهای پر فراز و فرودِ سیاسی کشورمان، اين مسأله هم‌چنان مطرح است که آینده‌ی جنبش سبز چی‌ست؟ وقتی از جنبش سبز سخن می‌گويیم، دست‌کم در نوع نگاهِ صاحب اين قلم، از حرکتی صحبت می‌کنيم که فراگیر است و کانون اصلی و محوری آن به رسمیت شناختن ديگری است. اين مضمون به بیان‌های مختلفی تا به حال طرح شده است. ‌هم‌چنين وقتی از جنبش سبز سخن می‌گوييم، ناگزیر باید متری اخلاقی نیز داشته باشیم که به سوی موضع‌گیری‌های خام، جنين‌خويانه و تعصب‌آلودی نيفتيم که ترجيع‌بند اصلی همه‌شان تنابز به القاب است (اگر بخواهيم از تعبیری قرآنی استفاده کنیم). جای هیچ تفصیلی نيست که از همه سو، آن‌چه که به عنوان جنبش سبز و با نام میرحسین موسوی شناخته شده است، آماج طیفی از طعنه‌ها، ترش‌رويی‌ها و خشونت‌های زبانی و عملی است؛ کافی است ببينیم از همین لفظ «سبز» چه مشتقاتی که نساخته‌اند و چه کينه‌ها و دشمن‌کیشی‌هايی که در این تعابیر نيست.

من جنبش سبز را حرکتی انسانی می‌بینم ولو در بادی نظر، نقطه‌ی آغاز ظاهری‌اش در یک رخدادِ سياسی کلید خورده است. در این حرکت انسانی، خودِ آدمی و شأن و کرامت او امری است محوری. آدمیان متفاوت‌اند و تنوع دارند. این يک واقعیت است اما از نفسِ اين توصیف (از واقعی بودن تنوع و تکثر آدميان)، ارزش کثرت‌گرايی و جدی گرفتن دیگری و غیر به طور بدیهی و طبیعی متولد نمی‌شود. جدی گرفتن اين ارزش، جهد و رياضت می‌طلبد. در مواردی از اين جنس است که نیاز به چشمی مسلح برای تبيین کردن اوضاع داریم. کم نیستند کسانی که به اوضاع موجود نقد دارند و به زبان‌های مختلف و با مواضعی متفاوت جويای سنجش و تغيير اين وضعیت هستند. اما خطری که همواره ما را تهديد می‌کند يا معضلی که پيوسته با آن دست به گریبان‌ايم استمرار همین نگاه استبدادی است که دايماً از صورتی به صورت دیگر تغيیر شکل می‌دهد و از لباسی در لباس دیگر می‌رود. روزگاری، اين استبداد و بیداد در لباس پادشاهی و سلطنت، بر آدمیان ستم می‌کرد. امروز در لباس دین رفته است و صنفی روحانی برای خود امتيازی خداداده قایل می‌شود و آن را مستمسک بیدادگری می‌سازد. اما بيداد و استبداد منحصر در همین دو نيست و صورت‌های بسیاری دارد. چنين نيست که اگر از سلطنت پادشاه و ولايت صنف روحانی (که بیش از هر چیزی برساخته‌ای است که سخت شبیه نمونه‌ی مسیحی‌اش در کليسای کاتولیک است) رها شديم، دیگر به خورشید رسيده باشیم و غبار آخر شده باشد. این خطر دیگری‌سازی و غیریت‌تراشی همواره ما را تهدید می‌کند.

ذهن‌های ساده‌انديش گمان می‌برند که با نقد کردن نظام پادشاهی یا افشای تباهی‌های سلطنت ايدئولوژيک دین‌ورزان مهم‌ترین مانع سعادت نوع بشر و رهايی ایرانيان از میانه برداشته می‌شود. این خام‌انديشی است و تشخیص غلط صورت‌مسأله است. نقد نظام‌های سياسی ناکارآمد، لزوماً نتيجه نمی‌دهد که نگاه منتقد آن‌ها برتر یا بهتر است یا صاحبِ حقی است. قطعه‌قطعه کردن آدمیان و جهان و مرز کشیدن ميان حق و باطل هميشه از سوی چهارچوب‌های ذهنی دين‌ورزان صورت نمی‌گیرد. دست بر قضا، مهیب‌ترین خط‌کشی از سوی اردوی مخالف رخ داده است و هم‌چنان پرزورتر از هميشه، به ويژه در این روزگار دشوار، پيش‌تاز صحنه‌ی سخن و عمل سياسی است. این هم البته نتیجه نمی‌دهد که آن سوی دیگر حق است یا همه چیزش درست است – شما بخوانید آن اردوی رقیب یا مخالف و مدعی سکولاريسم؛ به معنای همين سکولارهای متعارفی که کمابيش برای ایرانی‌ها معنای نسبتاً روشن و مشخصی دارد ولو از لحاظ نظری و روشی سخت درخور نقد باشد.

برای این‌که اين مضمون را به زبانی رساتر و گویاتر تصویر کنم، متوسل به دو بیت از مثنوی بانگِ نی سایه می‌شوم:
آن‌که خصم خود به خاک انداخته است
در گمان برده است، اما باخته است
مرد چون با مرد رو در رو شود
مردمی از هر دو سو يکسو شود
معنا ساده و صریح است. ما به طور طبیعی در برابر خود دشمنانی را شناسايی می‌کنیم و فکر می‌کنيم که دير یا زود هر که درست مثل ما نينديشد يا بايد از صحنه خارج شود و خفت و خواری ببيند و يا اگر هم نابود و مضمحل نشود، دست‌کم باید امتيازهايی کمتر از امتيازهايی داشته باشد که ما داریم. اگر دقت کنید در این معنا هیچ تقسيم‌بندی دینی و سکولار، کمونيست و سرمایه‌دار يا لیبرال نیست. این مضمونی انسانی است. فرقی نمی‌کند که دین‌داران رو به اين شيوه‌ی مردم‌ستیزانه بیاورند یا سکولارها. هیچ تضمینی هم وجود ندارد که اين استعداد، قابلیت و تمایل در یک گروه بیشتر از دیگری باشد و گروهی دیگر بری از اين وسوسه یا تمایل باشند. اين وسوسه به یک اندازه ميان آدمیان توزیع شده است. بهره‌ی هیچ کدام از ما، از این میل به استبداد و دیگری‌تراشی و غیرت‌سازی، کمتر از بهره‌ی دیگری نیست. ما همه میل به تبعیض داریم و اين وسوسه به صورت‌های مختلفی گريبان ما را می‌گیرد. این‌جاست که چشمِ مسلح داشتن به کار آدمی می‌آيد. با چشم و گوشی بی‌سلاح و ساده وارد اين ميدان شدن، نتیجه‌اش این می‌شود که سرسپرده و سودایی يکی از این اصناف و طبقات شويم و گشودگی خود را به روی تحمل و مدارا از دست بدهیم یا گمان کنيم که مايیم که نماينده‌ی ارزش‌هايی هستيم که هرگز در خيال ديگری هم خطور نمی‌کند. و همين انديشه‌ی انحصار ارزش‌هاست که ويرانگر است. فرض کنید که يک فرد دين‌دار مدعی شود کلیدی‌ترین ارزش اخلاقی اجتماعی و سياسی در دست ماست و دیگران از آن بی‌بهره‌اند. يک فرد سکولار هم دقیقاً می‌تواند چنين باشد – چنان که هست و نمونه‌های‌اش بی‌شمارند. یک فرد کمونيست هم به همين شکل و يک مدافع سرمايه‌داری هم وضع بهتری ندارد. قلب مسأله در وضعيت وجودی آدمی است.

در این بازی، هر جا که هدفی برای خود قرار داديم و در آن گروهی از آدميان را محروم از همان امتیازهایی کردیم که برای خود قایل‌ايم، مگر این‌که آن‌ها هم به رنگ و هيأت ما در آيند يا باورمند به عقاید و ايدئولوژی‌های ما شوند، باخته‌ايم. بی‌هيچ تعارفی باخته‌ایم. و این عظيم‌ترین شکستی است که می‌تواند به ما برسد.

من فکر می‌کنم جنبش سبز، چنان‌که من آن را می‌فهمم، قابلیتی ژرف برای پروراندن اين معنا دارد. و هم‌چنان در ميان تولیدکنندگان انديشه‌ی به رسميت شناختن دیگری، ميرحسین موسوی اگر تنها رهبر سياسی نباشد، دست‌کم در شمار معدود رهبران فعال سیاسی است. نادیده گرفتن جنبش سبز و ميرحسین موسوی، اولین گام آگاهانه است به سوی حذف و آبیاری کردن بذر ديگری‌سازی و غیریت‌تراشی. خودِ جنبش سبز هم اگر به همین دام بیفتد و سایر نیروهايی را که اندیشه‌ی حذفی ندارند و از گشودگی و گفت‌وگو استقبال می‌کنند و در عمل «دیگری» را جدی می‌گیرند، ناديده بگیرد، به سرنوشت مشابهی دچار خواهد شد و همين آغاز شکست است. لذا اين مفهوم به رسمیت شناختن ديگری، تيغی است دو دم و برّان. در زبان آسان است از آن سخن گفتن. همه می‌توانند مدعی آن شوند و سخنانی خوش‌آب‌ورنگ و دلربا در مديح آن بگويند. اما در عمل است که پای گويندگان لنگ می‌شود. آن‌جاست که بايد دید چقدر انسانی باقی می‌مانند و چه اندازه رويکردِ انسان‌گرايانه بر جهت‌گیری‌های دیگری‌تراش،‌ تحقيرآمیز و ایدئولوژیک غلبه می‌کند.

September 1, 2010

تشخص قدر!


در یادداشت قدریه‌ی پيشين، سخن از تشخص شب قدر گفته بودم. عارفان بسیاری این مضمون را گفته‌اند. اهل باطن و کسانی که مشرب تأویلی دارند بیشتر به این معانی متمایل‌اند. اما خوب است برای کسانی که ذهن‌شان کمتر با مضمون تشخص الفت دارد، شرح بیشتری بیاورم.

ذهن صورت‌ساز بشر عمدتاً وقتی تصور شخص را در نظر می‌گیرد، آدمی برای او شخص است و شخصیت دارد. اگر به درجه‌ی بالاتری از تجرید برويم، اين شخصيت‌پردازی از انسان‌ها هم عبور می‌کند و با مفاهیم و معانی هم می‌رسد. خداوندگار اين شخصيت‌پردازی‌ها به نظر من مولوی است. نزدِ او، شادی، غم، عشق و مضامينی از این است می‌توانند تشخص پیدا کنند یعنی در قامت يک شخص نمايش داده شوند. او حتی قيامت را هم شخص می‌داند. جایی که در بیتی می‌آورد که از پيامبر درباره‌ی قيامت پرسیدند و پاسخ این است که خودِ محمد وقتی به پا می‌خیزد، قيامت است که به پا خاسته است. اين‌جا، خودِ محمد قيامت می‌شود. يا شخصیت یافتن قيامت، یعنی محمد. محمد همان قيامتِ متشخص است. یا مثلاً در شعر مولوی وقتی او از انديشه – به معنای غم – سخن می‌گويد، بيتی دارد که در آن به خوبی این آدم‌وار شدن انديشه را توصیف می‌کند:
می ده گزافه ساقيا تا کم شود خوف و رجا
گردن بزن انديشه را، غم از کجا من از کجا
يا:
ای مطربِ روشن‌دل، تو دشمنِ غم‌هایی
هر لحظه یکی سنگی بر مغزِ سر غم زن!

می‌بینید؟ غم، سر دارد، پا دارد، دست دارد. می‌توان با او جنگيد و گلاویز شد آن هم به هيأتی بشری و انسانی. این يعنی شخصيت یافتن غم و متشخص شدن آن. یعنی انسان‌وار شدن غم. از شعر که عبور کنیم، وقتی به متن مقدس برسيم، مثلاً به انجیل یا قرآن برسیم، این شخصيت‌پردازی نمايشی تمام‌عیار در قرائت‌های تأویلی و عارفانه دارد. در این قرائت‌ها، وقتی از «صراط مستقيم» سخن می‌گويیم، از راه به همین معنای متعارف خاکی حرف نمی‌زنیم و از مستقیم در معنای راست بودن (در مقابل کج بودن خطی) حرف نمی‌زنيم. وقتی می‌گوييم «صراط مستقيم» معنی‌اش اين نيست که يک راهی را به ما نشان بده که راست باشد و کج نباشد و گمراه نشويم. مراد عميق‌تر و باطنی‌تر آن اين است که «شخص»ی را به ما بنما که نه نماد صراط مستقيم بلکه اساساً خودِ صراطِ مستقیم است! وقتی از «خورشيد» و «آفتاب» سخن می‌گوييم، این خورشيد شخصیت پیدا می‌کند. اين خورشيد، خودْ کسی است. خورشیدِ تشخص‌يافته، انسانی است که عينيت نور می‌شود و هدايت. هم‌چنان که عالمِ ظاهر را آفتابی هست، عالمِ باطن را نیز آفتابی هست. و اين آفتاب متشخص و انسان‌وار عالمِ باطن، دستگيری می‌کند و نورافشانی و راهنمايی.

بر همين قياس، «لا اله الا الله» هم شخص است. خودِ قرآن هم شخص است و انسان‌وار می‌شود (مراجعه کنيد به روايت‌های زیادی که از اين شخصيت قرآن سخن گفته‌اند). عارفان،‌ ذکر لا اله الا الله را نهنگی توصيف کرده‌اند که وجود آدمی را پاک می‌خورد؛ «نهنگی هم برآرد سر، خورد آن آبِ دريا را / چنان دريای بی‌پايان شود بی‌آب چون هامون». صورت ساده‌تر فهم معنای تشخص، فرشتگانی هستند که در قرآن از آن‌ها یاد شده است. جبرييل را ما به طور طبیعی شخص می‌فهميم ولی تصویر و تصوری از تشخص او نداریم. لطافت فرشتگی که ورای عالم مادی است به زیباترین وجهی در قصه‌ی مریم تجلی دارد که جایی که وصف جبرييل به ميان می‌آيد، شرح‌اش می‌شود: فتمثل لها بشراً سوياً! یعنی متمثل شدن آن معنا. يعنی در قالب صورت رفتن آن لطافت فرشتگی. يعنی بشری و خاکی شدنِ او. (از این نمونه‌ها زياد است و اگر مناسبتی پیش بيايد درباره‌اش خواهم نوشت).

بر همین قياس است که وقتی از «ليلة القدر» سخن می‌گويیم، از يک شخص سخن در ميان است. اين‌جاست که شبِ قدرِ متشخص داريم. اين‌جاست که شبِ قدر می‌شود يک شخصِ انسان‌وار. و اين شخص، همان است که در او «سلام» هست. و با اوست که فجر می‌دمد! و اين شخص، اين شب قدر،‌ است که از هزار ماه برتر است (و در «هزار» و «ماه» هم رمزی و سرّی هست). فکر می‌کنم تا همين‌جا کافی است. تا همين‌جا هم، به قول قاضی همدانی، اسرار بر صحرا نهاده شد!
Free counter and web stats