« July 2010 | صفحه‌ی اصلی | September 2010 »

بايگانی: August 2010

August 30, 2010

شبِ قدر و تا روز خفتن!

برای یارِ دلنواز تولوزی!

درس‌آموزی در محضر عارفان کم‌ترين خاصیتی که دارد این است که آدمی را متفطن به نکاتی عميق‌تر می‌کند که از پوشش‌ها و لايه‌های ظاهری پديده‌ها عبور کند. گشوده‌شدنِ ديده‌ی بصیرت باطنی آدم، البته حاصل ممارست است و ریاضت. این‌ها مواجيدی نيستند که به آسانی حاصل شوند. سلوک لازم دارد و برداشتن گام‌های بلند.

قاضی شهید همدان وقتی به روايت شب قبر می‌رسد، پوسته‌ی ظاهری روایت‌ها را می‌شکافد و به تأويلی عمیق‌تر می‌رسد: شب قبر در درون خود آدمی است. يک گام ديگرِ اين نگاه تأويلی اين است که يکی بيايد و بگويد شب قبر خود تشخصی دارد و شب قبر اساساً يک شخص است. حالا می‌توان میان شب قبر و شب قدر پل زد («شب قدرست وصل او شب قبرست هجر او / شب قبر از شب قدرش کرامات و مدد بیند»). این‌که مولوی می‌گوید: «تو لیلة القبری برو تا ليلة القدری شوی / چون قدر مر ارواح را کاشانه شو کاشانه شو»، کلید است برای رسيدن به همین نکته. می‌گويند شب قدر پنهان است در میان شب‌های ديگر. شب قدر، شبی است که در آن حاجات آدميان روا می‌شود. شبِ قدر، شبِ دولت است. شبی است که در آن خفتن نشايد. اما مغز و گوهرِ شب قدر، حضور است. حضور در برابر کسی که خود نماد و عينیت قدر است. شب قدر، پهلو به پهلوی عاشقيت است. اين‌که عاشق در به در دنبال يک شبی می‌گردد که با یار چهره به چهره باشد، جست‌وجوی شبِ قدر است:
آن شب قدری که گويند اهل خلوت امشب است
يارب اين تأثیر دولت در کدامين کوکب است

اين دولت‌مندی و برخورداری از سعادت ظاهری و باطنی، همان دولتِ دیدار است:
دانی که چی‌ست دولت؟ ديدارِ یار ديدن
در کوی او گدايی بر خسروی گزیدن

پس شب قدر، آن چیزی نیست که عوام آن را به نسبت طلوع و غروب آفتاب ظاهری و ساعت‌های مقدر زمینی بسنجند. شب قدر، معنایی عمیق‌تر دارد. شب قدر، پيوسته است به کسی. تمام اهميت شبِ قدر به اين است که آن «شخص» را دریابی و گرنه از همه‌ی عوام ساخته است که در شبی خاص بیدار بمانند، قرآن به سر بگیرند و به لقلقه‌ی زبان الفاظی را تکرار کند. گرمایی هم البته هست. عادت هم به آدمی گرما می‌دهد. اما شب قدری که در آن دولت است، شب قدری که آدمی در آن از نو زاييده می‌شود، شب قدری که شب دیدار است. شب قدری که بر همه‌ی روزها شرف دارد، «شب» نيست بلکه «شخص» است. اين شب قدر، نسبتی با تاريکی و روشنايی ظاهری ندارد. شب قدر را اگر قدری باشد، همه به همین باطنی بودن و نورانی بودن‌اش است:
قندیل فروزی تو به مسجد به شبِ قدر
مسجد شده چون روز و دلت چون شبِ يلدا

اما اين «او»ست که شب قدر است. و با خواندن «برات» اوست که آدمی امان می‌يابد:
چه مبارک سحری بود و چه فرخنده‌شبی
آن شبِ قدر که اين تازه برات‌ام دادند

آسان نيست سخن گفتن از باطن در ميان اهل ظاهر. اهل ظاهر را عادت آن است که دل‌مشغول باشند به تکرار. کار اهل باطن کام‌جویی از خلاف‌آمدِ عادت است نه غوطه‌خوردن در ظواهر. تا اين گام بلند را برنداريم و تفاوت میان «شب ظاهری» و «شب متشخص» را درنيابیم، شبِ قدر ما نیز همان شبِ قدر عوام است. شب قدر عاشقان، شب حضور است و ديدار. اين شب را در روز هم می‌توان تجربه کرد. اين شب را در ماهی جز ماهِ رمضان ظاهری هم می‌توان آزمود. اين شب، شبی است که در آن حجاب‌های زمان و مکان مرتفع می‌شود. اين بيت حافظ، بیت غریبی است که می‌گويد:
شبِ قدری چنين شریف و عزیز
با تو تا روز خفتن‌ام هوس است!
شگفتا از اين همه جسارت در دریدن پرده‌های فهم عوام! شب قدر، شبی است که در آن می‌گویند نباید خفت! شب قدر، شبی است عزیز و شریف که باید به شب‌زنده‌داری در آن پرداخت. چه سرّی در مجاورت با «او» هست که می‌توان تا روز «با او» خفت؟! گمان من اين است که اين «يار»، اين «معشوق»، همان است که خود تمامِ مقصودِ «شب قدر» است که اگر او نباشد هر شب و روزی پاک بی‌معنا و سرد و بی‌روح است. شبِ قدر، شبِ عشق است. شب قدر، شبِ معشوق است. شبِ قدر،‌ یعنی عاشقيت!

August 28, 2010

فربهانِ لغو و لهو و حکايت منکرانِ شجريان

۱. همان روزهایی که رسانه‌های دولت کودتا و مجلسيانی که جانب‌داری از بيداد کرده بودند، در آستانه‌ی ماه رمضان، با ربنایی که شجريان خوانده بود، ترش‌رویی کردند، يکی از همان طایفه گفته بود که: «من حالم از شنیدن ربنای این... به هم می خورد واقعا جای تاسف بود که ما سر سفره افطار مجبور بودیم صدایش را بشنویم» (نقطه‌چين‌ها از اصل خبر است؛ آن‌ها هم شرم‌شان آمده است از بی‌آبرويی و دریدگی قایل؛ اما اين‌جا و اين‌جا را هم ببينید). خوب خواندن اين جملات هم اسباب خنده است و هم مايه‌ی تأسف. اسباب خنده است چون نهايت کج‌سلیقه‌گی و لجاجت و رفتار کودکانه است اين اظهارنظرهای خام و خصمانه. اسباب تأسف است چون به هر حال اين‌ها آيينه‌ی تمام عیار همين نظام ولایی‌اند و ما حق داريم که اين رفتارها و سخنان را به پای همين نظام بنويسيم. اين‌ها همان کسانی هستند که برای اين بساط جامه می‌درانند و گلو پاره می‌کنند (به هر معنایی که بخوانيد). اما این قصه ما را به یاد قصه‌ی مثنوی هم می‌اندازد که دباغی را به بازار عطرفروشان بردند و از استشمام بوی عطر حال‌اش ناخوش شود و بيهوش شد. راه چاره اين بود که اندکی سرگين سگ پيش مشام‌اش آورند تا به هوش آيد. حالا حکايت همین آقاست! بياييد اين بيت‌های مثنوی را بخوانيم که چقدر موافق حال ایشان و هم‌رأيان قدرت‌مدارشان است:

آن یکی افتاد بیهوش و خمید / چونک در بازار عطاران رسید
بوی عطرش زد ز عطاران راد / تا بگردیدش سر و بر جا فتاد
هم‌چو مردار اوفتاد او بی‌خبر / نیم روز اندر میان ره‌گذر
جمع آمد خلق بر وی آن زمان / جملگان لاحول‌گو درمان کنان
آن یکی کف بر دل او می براند / وز گلاب آن دیگری بر وی فشاند
او نمی‌دانست کاندر مرتعه / از گلاب آمد ورا آن واقعه
آن یکی دستش همی‌مالید و سر / وآن دگر کهگل همی آورد تر
آن بخور عود و شکر زد به هم / وآن دگر از پوششش می‌کرد کم
وآن دگر نبضش که تا چون می‌جهد / وان دگر بوی از دهانش می‌ستد
تا که می خوردست و یا بنگ و حشیش / خلق درماندند اندر بیهشیش
پس خبر بردند خویشان را شتاب / که فلان افتاده است آن‌جا خراب
کس نمی‌داند که چون مصروع گشت / یا چه شد کور افتاد از بام طشت
یک برادر داشت آن دباغ زفت / گربز و دانا بیامد زود تفت
اندکی سرگین سگ در آستین / خلق را بشکافت و آمد با حنین
گفت من رنجش همی دانم ز چیست / چون سبب دانی دوا کردن جلیست
چون سبب معلوم نبود مشکلست / داروی رنج و در آن صد محملست
چون بدانستی سبب را سهل شد / دانش اسباب دفع جهل شد
گفت با خود هستش اندر مغز و رگ / توی بر تو بوی آن سرگین سگ
تا میان اندر حدث او تا به شب / غرق دباغیست او روزی‌طلب
پس چنین گفتست جالینوس مه / آنچ عادت داشت بیمار آنش ده
کز خلاف عادتست آن رنج او / پس دوای رنجش از معتاد جو
چون جعل گشتست از سرگین‌کشی / از گلاب آید جعل را بیهشی
هم از آن سرگین سگ داروی اوست / که بدان او را همی معتاد و خوست
الخبیثات الخبیثین را بخوان / رو و پشت این سخن را باز دان
ناصحان او را به عنبر یا گلاب / می دوا سازند بهر فتح باب
مر خبیثان را نسازد طیبات / درخور و لایق نباشد ای ثقات
چون ز عطر وحی کر گشتند و گم / بد فغانشان که تطیرنا بکم
رنج و بیماریست ما را این مقال / نیست نیکو وعظتان ما را به فال
گر بیاغازید نصحی آشکار / ما کنیم آن دم شما را سنگسار
ما بلغو و لهو فربه گشته‌ایم / در نصیحت خویش را نسرشته‌ایم
هست قوت ما دروغ و لاف و لاغ / شورش معده‌ست ما را زین بلاغ
رنج را صدتو و افزون می‌کنید / عقل را دارو به افیون می‌کنید

اين‌ها البته همه نشانه‌های سرآسيمگی و آشفتگی ارباب کودتاست که نمی‌دانند با اين خبط و خطای خود چه کنند. وقتی نمی‌توانند ناراستی و سوءکردار خودشان را اصلاح کنند،‌ ناگزیر به توجيه و دست و پا زدن روی می‌آورند تا جايی که خیره‌سرانه داوری می‌کنند که «شجريان صلاحيت حضور در قلب مردم را ندارد»‍! اين هم از طرفه کراماتِ دولت کودتاست که دستگاه صلاحيت‌سنج قلوب را هم پيدا کرده است!

۲. بر همين سياق، هم‌چنان قصه‌ی علیرضا افتخاری خواندنی است. ظريفی دیروز می‌گفت که افتخاری با اين کاری که کرد به خودش نارنجک بست و خودش را در آغوش احمدی‌نژاد منفجر کرد. البته افتخاری با اين کار ذلیلانه و شرم‌آوری که کرد قطعاً قصد نداشت که احمدی‌نژاد را بی‌آبرو کند يا شمه‌ای از ادبار او را بر عالميان آشکار کند ولی نتيجه‌ی معکوس ماجرا همين شد که ناچار زیر فشار افکار عمومی به دست و پا افتاد و سعی کرد آن رفتار را توجيه کند و وقتی که ديگر توجيه‌ها جواب مناسب نداد ابتدا در مقام دفاع از ربنای شجریان برآمد و زبان به ستايش استاد گشود و بعد هم به قهر هوس فرانسه رفتن کرد که کمی دامان خودش را پاک کند. اما اصل ماجرا اين است که پس از این اتفاق یک چیز علنی‌تر شد: افتخاری به زبان حال به احمدی‌نژاد می‌گفت که تو دیگر چه آدم بی‌آبرویی هستی که هر کس از کنارت رد می‌شود بايد بلافاصله از تو برائت بجوید تا عزت و آبروی‌اش مخدوش نشود و رسوای خاص و عام نباشد!

مرتبط: شجريان: سرمايه‌ای ملی

درباره‌ی رهبری – ۴

حوزه‌ی «مطالعات رهبری» امروز در علوم اجتماعی و سياسی حوزه‌ی مستقلی از پژوهش‌های بسیار جذاب و گسترده است که سر به رشته‌های مختلفی می‌زند و يک بحث ميان‌رشته‌ای تمام عیار را پيش می‌کشد. برای فهم و تأمل در اين حوزه، طبعاً نیاز به سر زدن به حوزه‌های مختلفی از دانش هست. این البته معنای‌اش اين نيست که باید لزوماً کسی دانشمندی تمام عیار در همه‌ی حوزه‌های علم باشد بلکه تأکيد بر اين است که بسیاری از مطالعات مربوط به این رشته، بدون مراجعه به حوزه‌های مختلف يا مرتبط دانش، کار ساده‌ای نيست يا شاید باید گفت کار بسیار دشواری است.

در ترجمه‌ی چهارمین بخش مطالب درباره‌ی رهبری از کتابی که در بخش اول اين سلسله يادداشت‌ها ذکرش رفت، نويسنده‌ی اين قسمت به «نظريه‌ی پيچيدگی» (و «نظريه‌ی آشوب») پرداخته است و در خلال آن نشان می‌دهد که چگونه رهبران نسبتی با سازمان یا نهادی که در رأس آن هستند برقرار می‌کنند. با طرح اين نظريه‌ی جدید، تحلیل‌گران امروزی و دانشوران علوم اجتماعی و سياسی، رهبری را امری دينامیک می‌دانند که پوینده‌ی جان‌دار و ارگانيک با سازمان يا نهاد تحت رهبری‌شان دارند. از سوی ديگر، سازمان و رهبری به طور هم‌زمان نسبت به چالش‌های محيطی واکنشی مثبت نشان داده و از طریق درس‌آموزی و تطبیق دادن خود با شرايط تازه به بقا و دوام آن نهاد یاری می‌رسانند. شاهرگ حياتی اين تلقی از رهبری، اعتنای جدی به مقوله‌ی اطلاعات است. اين الگوی از رهبری، جريان و گردش آزاد اطلاعات را به مثابه‌ی غذایی برای ادامه‌ی حيات سازمان و رهبری می‌داند و از آن استقبال می‌کند. این نوع نگاه به رهبری در الگوهای کلاسيک سابقه ندارد.

نويسنده‌ی فصل کوتاه زیر، در ابتدا به متدولوژی‌های تقلیل‌گرای نيوتونی می‌پردازد که سازمان‌ها را به مثابه‌ی ماشين‌هایی مکانیکی می‌بیند و نگاه علی-معلولی و جبرگرايانه بر ساز‌-و-کارهای‌اش غلبه دارد. نويسنده با این نقطه‌ی عزیمت، از تغيیر پارادايم «کيهان مکانيکی» به پارادايمی سخن می‌گويد که ديگر باید از نگاه علی-معلولی به پديده‌ها عبور کرد و به خصلتِ شبکه‌ای سيستم‌ها به مثابه‌ی موجوداتی زنده و جان‌دار اعتنا کرد که همه توانایی يادگیری و تطبیق دادن خود با محیط را دارند.

طبق معمول، اگر خوانندگان خللی يا لغزش در ترجمه می‌بينند گوشزد کنند. اين سلسله يادداشت‌ها هم‌چنان ادامه خواهد داشت. فکر می‌کنم ادبیات مربوط به مطالعات رهبری در زبان فارسی فوق‌العاده فقير و کم‌مايه است و این فقر دانش به شيوه‌های مختلف خود را در تحلیل‌های سياسی و اجتماعی بازتاب می‌دهد. اميدوارم با اين گام کوچک و فروتنانه گوشه‌ای از اين جای خالی را پر کرده باشم.

ادامه‌ی «درباره‌ی رهبری – ۴»

August 18, 2010

درباره‌ی رهبری – ۳

در ادامه‌ی مباحث مربوط به رهبری که تا به حال دو قسط آن را ادا کرده‌ام، اين بخش درباره‌ی کاریزماست. کاریزما عمدتاً در زبان فارسی به حوزه‌ی معنايی «فره» نزدیک‌تر است و رهبری کاریزماتيک را بسیاری اوقات «رهبری فره‌مند» ترجمه کرده‌اند. بنا به همان وسواس و حساسيتی که در مورد اتوریته هم آورده‌ام، عامداً از به کار بستن تعبیر «فره» برای کاریزما پرهیز کرده‌ام تا حوزه‌های معنایی دیگری که در ذیل کاریزما در ادبيات سیاسی و به خصوص ذیل تعابیر وبری طرح می‌شوند از حوزه‌ی بحث خارج نشود.

کاریزما و رهبری کاريزماتیک يکی از مفاهیمی بوده است که در بسیاری موارد بد فهمیده شده و کارکردهای مهم و اساسی آن به خوبی درک نشده است. رهبری کاريزماتيک برای بسياری شانه‌به‌شانه‌ی نوعی رهبری می‌ساید که به سادگی از دل آن ممکن است تماميت‌خواهی يا استبداد و میل به اطاعت‌جویی بی‌چون‌وچرا و بی‌قید و شرط زايیده شود. اين نگرانی درخور توجهی است ولی هميشه وضع رهبری کاريزماتيک اين نيست. رهبری کاريزماتيک کلید مهمی است برای گشودن قفل‌هايی که به شيوه‌ی ديگری باز نمی‌شوند. رهبری کاریزماتيک اساساً رهبری دوره‌ی گذار است نه رهبری دوره‌ی استقرار و ثبات. گذشته از این، رهبران کاریزماتيک همه‌ی کارکردش فقط به نوع رهبری خودشان و به شخصيت خودشان تکيه نداشته است. این نوع رهبری در يک تعامل چندسويه ميان رهبر،‌ پیروان و محيط شکل می‌گيرد. فهم درست کاریزما در گرو فهم این پيچيدگی‌ها و ظرایف است.

مثال‌های مشخصی از رهبری کاریزماتيک در دوره‌ی معاصر داريم. آيت‌الله خمینی نمونه‌ی مهمی از رهبری کاریزماتیک بود. سید محمد خاتمی برای بسیاری از علاقه‌مندان‌اش کاریزما داشت – و هنوز هم دارد. ميرحسین موسوی هم این کاریزما را کسب کرده و ساخته است. در این‌جا باید چند نکته را متذکر شد: ۱) کاریزما و رهبری کاریزماتيک کارکردهای مختلفی دارد و پيامدهای هر یک می‌توان نتايج متفاوت و بعضاً متضادی داشته باشد؛‌ لذا نمی‌توان همه‌ی صورت‌های رهبری کاریزماتیک را يک جور فهمید؛ ۲) کاریزما امری ثابت نيست و دستخوش دگردیسی می‌شود. کاریزما هم می‌تواند به مرور زمان پديد بیايد و کسی که تا امروز به طور مشخص کاریزمايی نداشته است ناگهان ويژگی خاصی را بروز دهد يا خصوصيتی در او تجلی پيدا کند که این وجه کاریزماتیک را برجسته کند؛ ۳) کاريزما در رهبری می‌تواند بعضی درها را باز کند اما نه همه‌ی آن‌ها را. در نتيجه حتی رهبران کاریزماتيک هم وقتی به استقرار و ثبات بينديشند، نيازی به چیزی بيش از کاریزما دارند. رهبرانی که تمام وزن عملی و فکری‌شان را روی حفظ کاریزما یا بهره‌بردن از کاریزما بگذارند،‌ رهبرانی ناکارآمد می‌شوند؛ ۴) کاریزما البته صورت منفی هم می‌تواند داشته باشد و به همين دلیل است که باید با آن با احتياط برخورد کرد ولی برخورد احتياط‌آميز نباید منجر به برخوردی مطلق‌نگرانه شود که فوايد و برکات آن را قربانی هراس از پيامدهای ممکن کنيم. کاریزمای اهریمنی امری است سنجيدنی که بحث‌های اخلاقی را می‌شود در ذیل آن گنجاند.

گذشته از نکات مختصر فوق، فکر می‌کنم بخش بعدی ترجمه، فتح بابِ خوبی برای تعمق در اين بحث ظریف و تعيين‌کننده در گفتمان‌های رهبری است. چيزی که نباید فراموش کرد اين است که کاریزما تنها یک وجه از رهبری است و تمامی آن نيست. باید به پيچيدگی‌ها و ظرایف کاریزما توجه داشت. علل و عوامل مختلف مؤثر در آن را به خوبی از هم تمیز داد و حق هر یک را به درستی ادا کرد. نادیده گرفتن اين پيچيدگی‌ها و ظرافت‌ها عمدتاً به داوری‌های سطحی یا شتاب‌زده منجر می‌شود. متن زیر یک بار به خامه‌ی دوستی ویرايش شده است. هر لغزشی هم‌چنان متوجه من است و هر روشنگری مفهومی بهتری به الطاف دوستان دلنوازم بر می‌گردد. هم‌چنين يار مشفق ديگری هم گوشزد کرد که بايد توجه داشت که وبر مفهوم کاريزما را برای توضیح دادن اتوریته‌ی سن پل به کار برده بود. اين البته نکته‌ی تاريخی ماجراست ولی بستر مناسبی برای فهم ماجرا به دست می‌دهد (و البته توضیح می‌دهد که چرا من هنوز خود کلمه‌ی کاریزما را به کار می‌برم نه معادل‌های رایج فارسی آن‌ را). متن ادامه را ببينيد و اگر نکته‌ای اصلاحی به خاطرتان می‌رسد متذکر شويد. سلسله يادداشت‌های مربوط به رهبری را می‌توان يک‌جا در این بخش ديد.

ادامه‌ی «درباره‌ی رهبری – ۳»

August 17, 2010

لب لعل ای نگار، دريغ از ما مدار...

حسام الدين سراج آلبومی دارد به اسم «بی‌نشان» در ماهور. این آلبوم هميشه به خاطر آن تصنیف آخرش مرا به یاد ماه رمضان می‌اندازد. ناگهان امروز به يادش افتادم و گفتم در اين ساعات منتهی به افطار اين حال را با اهل‌اش شریک شوم. اين شما و این «بی‌نشان».


ای دلیل دلِ گمگشته خدا را مددی...

ماه‌هاست می‌خواهم ترانه‌ای از ام کلثوم را اين‌جا بياورم. تنفسِ این سحری که در کنارم می‌تپد، مرا به ترانه‌ی «اقبل الليل» او کشاند! ترانه را در زیر را می‌توان شنید. متن آن را هم در ادامه می‌آورم. ناگفته پیداست که در این نغمه چه سوزی هست و چه نیازی. شاید روزگاری لازم باشد چیزی بنویسم از اين سحری که در موسیقی عربی و کلام تغزلی آن هست. آن‌ها که دست‌کم اندک‌مایه‌ای از این زبان شگفت‌انگیز می‌دانند، بعید است با شنيدن اين نغمات اشک از دیدگان‌شان جاری نشود.

يــا حبيـبـي أقـبـل اللـيـل ونـادانـي حبيـبـي 
وسـرت ذكـراك طيفـا هـام فــي بـحـر ظنـونـي 
ينـشـر المـاضـي ظــلالا كــن أنـسـا وجـمـالا 
فــإذا قلـبـي يشـتـاق إلــى عـهـد شـجـونـي 
وإذا دمـعـي يـنـهـل عـلــى رجـــع أنـيـنـي 
يــا هــدى الحـيـران فــي لـيــل الـضـنـى 
أيـــن أنـــت الآن بـــل أيــــن أنــــا ؟ 
أنــا قـلـب خـفـاق فــي دنـيــا الأشـــواق 
أنـــا روح هـيـمـان فـــي وادي الأشــجــان 
تـاه فـكـري بـيـن أوهـامـي و أطـيـاف المـنـى 
لسـت أدري يـا حبيبـي مـن أنــا، أيــن أنــا ؟ 
*** 
يـا بعيـد الـدار عـن عينـي و مـن قلبـي قـريـب 
كــم أنـاديـك بـأشـواقـي و لا ألـقــى مـجـيـبا 
تقبـل الدنيـا علـى أهـل الـهـوى أنـسـا و طيـبـا 
وفـؤادي كــاد مــن فــرط حنيـنـي أن يـذوبـا 
لـو عـدت لـي رد الزمـان إلـي سـالـف بهجـتـي

ونسيـت مـا لقيـت مـنـه مــن ليـالـي وحـدتـي 
يــا هــدى الحـيـران فــي لـيــل الـضـنـى 
أيـــن أنـــت الآن بـــل أيــــن أنــــا ؟ 
تـاه فـكـري بـيـن أوهـامـي و أطـيـاف المـنـى
لسـت أدري يـا حبيبـي مــن أنــا، أيــن أنــا؟ 
*** 

اواه يا ليل طال بي سهري وساءلتني النجوم عن خبـري 
ما زلت في وحدتي أسامرها حتى سرت فيك نسمة السحـر 
وأنــا أسـبـح فــي دنـيـا تــراءت لعـيـرتـي 
قـصـة اقــرأ فيـهـا صقـحـات مــن شجـونـي 
بين ماض لم يدع لي غير ذكرى عـن خيالـي لا تغيـب 
وأمـان صـورت لـي فـي غـد لقيـا حبيـب لحبيـب 
الـنــوم ودع مقـلـتـي والـلـيـل ردد أنــنــي 
والفجـر مـن غيـر ابتسامـتـك لا يـبـدد وحشـتـي 
يــا هــدى الحـيـران فــي لـيــل الـضـنـى 
أيـــن أنـــت الآن بـــل أيــــن أنــــا ؟ 
تـاه فـكـري بـيـن أوهـامـي و أطـيـاف المـنـى 
لسـت أدري يـا حبيبـي مــن أنــا، أيــن أنــا؟ 
*** 

يا قلب لـو طـاب لـي زمـان وأنعـم الدهـر بالتدانـي 
تبسم الفجـر فـي عيونـي وغـرد الطيـر فـي اسانـي 
وبت من نشوتي أغنـي والليـل يـروي الحديـث عنـي 
يا هدى الحيران في ليل الضنى قد غدوت الآن أدري من أنا
أنا طير رنا في دنيا الأحلام أنا ثائر بسلم في صفو الأيـام 
كنـت وحـدي بـيـن أوهـامـي وأطـيـاف المـنـى 
والتقينـا يـا حبيبـي فبـدا لـي مـن أنـا أيـن أنــا 

August 16, 2010

شجريان: سرمايه‌ای ملی

در اين چند روزی که از ماه مبارک می‌گذارد، بحث درباره‌ی پخش مناجات ربنایی که شجریان خوانده است و آواز افشاری او روی مثنوی رمضانيه‌ی مولوی، داغ است. بدون تعارف و مقدمه‌چینی می‌روم سر اصل مطلب: شجریان در يک سال اخیر با قاطعيت و صراحت نارضايتی و عدم‌همراهی خود را با جريان غالب و سرکوب‌گری که در کشور زمام امور را به دست گرفته است، اعلام کرده است. نتیجه این‌که هنرمند پرغرور و بامناعتی چون شجريان، مغضوب دستگاه‌های دولتی شده است. پيچیدگی ماجرا در این است که بيش از سی سال است مردم مذهبی و غیرمذهبی که در ایران زندگی می‌کنند با نوای سحرانگیز و دلنشين آواز شجريان در غروب‌های ماه رمضان خو گرفته‌اند. مردم هم به فراست دريافته‌اند که دلیل رو گرداندن نظام حکومتی از این نغمه‌خوان آسمانی و آن صدای اهورایی چی‌ست: او تن به تملق و چاپلوسی نداده است.

نمونه‌ی دیگری که می‌تواند این تفاوت بزرگ را نشان دهد، حرکت علیرضا افتخاری است در بوسيدن محمود احمدی‌نژاد و ستايش‌های اغراق‌آميز از او. واکنش‌ها به چاپلوسی او چنان سریع بود که او ناگزیر شد توضيح بدهد که چرا چنان کرده است. فارغ از این‌که توضیح‌اش موجه باشد يا مخدوش و توجيه‌آميز، همين‌که او ناگزير است برای این کار که در هر جای دیگری دنیا امری عادی تلقی می‌شد، بيايد به مردم توضيح دهد يا عذری بتراشد و سعی کند از کارش دفاع کند، نشان می‌دهد که آن‌که مورد ستایش او قرار گرفته،‌ چه اندازه از دل‌های اين مردم فاصله دارد و آن‌که مرتکب اين خطا شده است چه دست و پايی باید بزند تا مگر آب رفته به جوی برگردد و آبروی آسيب‌دیده را بشود باز خريد.

اما شجريان هم‌چنان بر همان بلندایی ایستاده است که در تمام طول عمر هنری خويش از آن فرود نيامده است. بگذارید با شجریان صادق باشيم. بگذاريد او را انسانی ببینيم هم‌چون خود اما فضایل‌اش را هم بپذيریم و تعظيم کنیم. آری، شجريان هنرمندی است مغرور. اين غرور او گاهی باعث رنجاندن دوستان و دشمنان‌اش می‌شود و گاهی چون همین موارد سال‌های اخیر و سال‌های پيش از انقلاب باعث می‌شود که هم نزد اهل دل عزیزتر شود و هم دستگاه‌های قدرت بر او غضب کنند.

این روز‌ها می‌‌خوانم که سينه‌چاکان قدرت که همه چیز را در تملک سیاست و صاحبان حکومت می‌خواهند و می‌بینند، گلو می‌درند که این نظام بود که شجريان را شجریان کرد. خوب این سخنی است دروغ و بهتانی است عظيم. برای سنجيدن ميزان درستی اين سخن، بايد از بزرگان موسیقی و هنر پرسيد که شجريان پيش از انقلاب که بوده است و چه کرده است. هیچ هنرمندی و نويسنده‌ای، هيچ صاحب‌نظری و اهل انديشه‌ای متعلق به هيچ نظام سیاسی در هیچ جای دنیا نيست. اگر کسی به گردن کسی حقی داشته باشد،‌ اتفاقاً همان گروه اول هستند که بر گردن گروه دوم حق دارند. هميشه اين اهل انديشه و هنر هستند که اسباب عزت و افتخار و آبروی نظام‌های سياسی می‌شوند نه بر عکس. اين میزان تکبر و خودخواهی و تفرعن تنها از همين دست‌پروردگان نورسيده و فرومايه‌ی سال‌های اخير ساخته است. شجريان پیش از انقلاب هم هنرمندی بود سخت‌کوش، مستعد و با مناعت طبع که هر عیبی اگر داشت، دست کم غرور داشت و خود را به قدرت و زور نمی‌فروخت. شاهدش را به روايت سایه نقل می‌کنم: جشن هنر شیراز است و قرار است شجريان به همراهی فرهنگ شریف در برابر ملکه‌ی وقت، فرح پهلوی، آواز بخواند. هنگام اجرای برنامه که می‌رسد کسی شجريان را پيدا نمی‌کند. پرس‌وجو می‌کنند از سايه و او اظهار بی‌خبری می‌کند و نمی‌داند که شجریان کجاست. برنامه ملغی می‌شود. سال‌ها می‌گذرد و شجریان خود می‌گويد (به سايه) که آن روز چون نمی‌خواسته در برابر فرح برنامه اجرا کند، از صبح می‌رود در سینمایی می‌نشيند و تمام سانس‌های سینما را تا آخر تماشا می‌کند! سينما آخرین جایی بوده که کسی گمان می‌برده شجریان آن‌جا باشد. شجريان از اين دست حکايت‌ها کم ندارد. اما هر چه هست، او نه در اين نظام و نه در آن نظام خود را به قدرت و سياست نفروخته است و اين برای هنرمند دستاورد کمی نيست. اندک‌شمارند هنرمندانی که این مايه تعهد و مسؤوليت دارند. اين حس مسؤوليت را باید قدر نهاد و سخت عزیز داشت و تعظیم کرد.

اما شجريان تنها این‌ها نيست. شجريان بی‌هیچ ترديدی سرمايه‌ای ملی است. مگر چند نفر مثل شجريان داريم؟ چند نفر به اندازه‌ی او اين همه سال به فرهنگ، به موسیقی و به هنر ما خدمت کرده‌اند؟ بله، بهانه گرفتن و طعنه زدن کار سختی نیست. به هر انسانی می‌توان خرده گرفت. عيوب هر کسی را می‌توان شمرد و پيش روی‌اش نهاد. اما «کمال سر محبت ببین نه نقص گناه / که هر که بی‌هنر افتد نظر به عیب کند». البته که اين عیب‌جويی و طعنه‌زدن کارِ بی‌هنران و صفت فرومايه‌گان است.

این سخن تازه‌ای نیست و کشف عظيم و عجيبی هم نيست که شجريان با صدای‌اش به همراهی نوازندگی و آهنگسازی شمار زیادی از استوانه‌های پربهای موسیقی ایرانی، چنان خدمت بزرگی در نشاندن ادبيات، شعر و فرهنگ ایران در جان ما کرده است که کمتر کسی را می‌توان يافت که این حجم از کوشش را عرضه کرده باشد. کافی است ببينیم چه تعداد ايرانی وقتی که شعر سعدی، حافظ، مولوی یا عطار را در خاطر می‌آورند، ابيات اين شاعران را با صدای آسمانی او در ذهن و ضمیر دارند.

شجريان برای ما سرمايه‌ای است ملی. البته به هيچ رو جای تعجب نيست که در این روزگار حيرت و زمانه‌ی عسرت، کسانی که تمام حقیقت و سرتاپای هنرها را در وجود يک نظام حکومتی می‌بینند و ديدگان خِردشان (اگر خردی هنوز باقی‌مانده باشد) آن اندازه قد نمی‌دهد که بفهمند حقیقت و زیبایی عظیم‌تر و فراگیرتر از ظرف تنگ وجودی و فکری و روحی خودشان (و يک نظام سياسی) است، شجریان را طفيلی خود ببينند و ساده‌لوحانه و کودکانه گمان برند که شجريان هم دست‌پرورده‌ی خودشان است. ماجرا ساده‌تر از این‌هاست: این‌ها تصور می‌کنند که هر بی‌سر‌وپای ناشسته‌رویی را می‌توانند در برابر حسنِ خداداد و فضلی که شامل حال شجریان شده است، علم کنند – و این فضل موهبت دولت و حکومت نيست بلکه موهبتی است الاهی که پيش از در رسیدن اين نظام به عنايت محبوبی جمیل به او داده شده و پس از این دولت و حکومت‌ و بدون آن‌ها هم‌چنان باقی خواهد ماند. شجريان اگر شجریان شده است به کوشش و زحمت و البته فضل و عنايت و موهبتی خدادادی به این‌جا رسیده است. بلند شدن نام او به حمایتی که آن هم در این نظام البته نبوده است و هر چه بوده سنگ‌اندازی و مانع‌تراشی بوده، نیست. جالب است که اين شیفتگان قدرت دنيايی چه آسان خود را هم‌ردیف و هم‌شأن خدايی وهاب و فضيلت‌بخش می‌نهند!

استاد مسلم آواز ایرانی، مانند هر انسان دیگری، هر عيبی که داشته باشد، بدون شک حسن‌هايی دارد که به هیچ آيه و افسونی، هیچ انسان خردمند و سالمی نمی‌تواند آن‌ها را ناديده بگیرد. هنر او منزلتی دارد که در آن شک و ریبی نيست. انسانيت او هم به جای خود ارزشی است بی‌بدیل. همراهی و همدلی او با مردم‌اش در لحظات دشواری و رنج چيزی نیست که بر کسی پوشيده باشد. در روزگاری که همه جریده می‌روند و در آستین مرقع پیاله پنهان می‌کنند، او دلیرانه جان را سپر می‌کند و سخنانی را که بسیاری در سینه پنهان می‌کنند از بيم عقوبت، بی‌هيچ پروایی بر زبان می‌راند. اين مايه شهامت و شجاعت سزاوار تکریم و تعظیم است و بی‌گمان خفاشانی که فروغ خورشید این مروت و دلیری را نمی‌توانند ديدن و چنگ در روی ماه می‌زنند و خراش به چهره‌ی خورشید می‌کشند، نه چیزی از شجريان کاستن می‌توانند و نه قدر و وزنی بر خويشتن خواهند افزود.

همین آشفتگی و سرگردانی حکومت با آن مناجات و آواز اهورايی و رمضانی شجریان قوی‌ترين شاهد است بر این‌‌که او در دل‌های این مردم جای دارد و اين دل‌ربايی چیزی نيست که کسی به زور و قدرت یا به نمايش و تبليغات حاصل کند. سخنی باید از دل برآمده باشد تا بر دلی بنشيند. شجريان از دل گفته است و سال‌هاست سخنِ دل او بر دل‌های صافی و بی‌گره و فارغ از مرض نشسته است و سال‌های بسیاری پس از اين نیز خواهد نشست. با طایفه‌ای که چنين کف بر لب آورده‌اند و خشم بر هنرمند ملت می‌گيرند و ابراز کين و نفرت از صدای داوودی او می‌کنند تنها همین يک بيت حافظ را باید خواند:
ای مگس! عرصه‌ی سیمرغ نه جولانگه تست
عِرضِ خود می‌بری و زحمت ما می‌داری

عمرش دراز باد و وجودش تن‌درست که سال‌هاست خانه‌های دل و جان‌مان را معطر و منور کرده است. این هياهو و غوغای بدگوهران هم چیزی از درخشش جواهر هنر او و این فضل خداداد نخواهد کاست. آن‌چه شجریان را در این غبار و جنجال، شجریان می‌کند همان مهری است که به مردمِ خویش دارد. رو گرداندن از عهد و عطای حاکمان و دل سپردن به مِهرِ مردم و همدلی با رنج‌های آنان است که هنرمند را عزیز می‌کند.

درباره‌‌ی رهبری – ۲

در قسمت دوم اين سلسله یادداشت‌ها، به اتوریته پرداخته‌ام. اتوریته جنبه‌ای مهم از پژوهش‌های مربوط به رهبری است. سنجيدن و شناختن نسبت ميان اتوریته و رهبری در فهم کارکردهای مختلف رهبری نقشی اساسی دارد. مفاهیم کلیدی مهم دیگری نیز در این میان افزوده می‌شود از جمله مفهوم کاریزما و رهبری کاریزماتیک. همه‌ی انواع رهبری از جنس کاریزماتیک نیستند. اما رهبری‌هایی هم هستند که عناصری از رهبری کاریزماتيک را در خود دارند. هر رهبری کاریزماتیکی‌، بر خلاف این حس منفی و موضع سرشار از مقاومتی که اين روزها در فضای انديشه‌ی فارسی‌زبان‌ها شکل گرفته است، لزوماً منفی نيست و ضرورتاً منجر به استبداد نمی‌شود. اين تصور که هر رهبری کاریزماتیکی لزوماً به استبداد ختم می‌شود،‌ البته تصوری است خطا و گمراه‌کننده.

اتوريته، ضلع و مؤلفه‌ای اساسی برای رهبری است. رهبری فاقد اتوریته رهبری ضعیفی است. هر الگويی از رهبری که پایگاه اتوريته‌ی آن آسیب دیده باشد، در عمل برون‌دادی در رهبری خواهد داشت که کارنامه‌ای ضعیف و نکوهیدنی درعمل دارد و هیچ فرقی هم نمی‌کند اين رهبری، رهبری سياسی باشد یا دینی یا اداری يا ترکیبی از همه‌ی اين‌ها باشد. بحث رهبری هم بحثی است پيچیده و ذوجوانب. رهبری مسأله‌ای است کثیرالاضلاع. اتوریته هم ویژگی‌های مشابهی دارد. تا به امروز، گفتمان‌های وبری، گفتمان غالب ادبیات سیاسی بوده‌اند و دلیل روشن‌اش هم اين بوده است که تا امروز به ندرت ادبیاتی متفاوت تولید شده است که خارج از اسلوب‌ها يا ترازهای وبری باشد. اما الگوهای وبری در فهم و معرفی رهبری،‌ اتوریته و کاریزما، الگوهایی منحصر به فرد نیستند و به ويژه در دو سه دهه‌ی اخیر رخدادهای مهمی باعث شده‌اند پژوهشگران و استادان علوم سياسی و اجتماعی در این الگوها بازنگری کنند و در پی معرفی ترازهایی تازه باشند. عبور از چهارچوب‌های وبری لزوماً به معنایی اين نیست که ارزیابی‌های وبر خطا بوده‌اند بلکه فرعی است بر خصلت متکامل و پیش‌رونده‌ی پژوهش‌های علوم اجتماعی اما در عین حال منافاتی هم با اين نکته ندارد که بخش‌هایی از رویکرد وبری به هر تقدیر ناقص بوده است و مشخصاً نزد وبر،‌ چهارچوب‌های رهبری و اتوريته نزد مسلمانان،‌ چندان پررنگ نبوده است و او هيچ مطالعه‌ی عميق و به‌سامانی درباره‌ی اسلام و مسلمانان انجام نداده بود.

در این موضوع می‌توان بسیار نوشت و من هم سخنان فراوانی برای گفتن دارم. اما برای فتح باب و آشنایی بیشتر با موضوع، بهتر است ترجمه‌ی بخش دیگری از کتابی را که در يادداشت پيش ذکرش رفت بخوانید. این فصل مشخصاً درباره‌ی «اتوريته» است. نکته‌ای که خواننده به سرعت پی‌ خواهد برد این است که من آگاهانه واژه‌ی اتوريته را ترجمه نکرده‌ام. اتوریته، متأسفانه،‌ در زبان فارسی معادل‌هايی پيدا کرده است که عمدتاً نادقیق و در پاره‌ای موارد گمراه‌کننده است. درست است که خواننده وقتی در متنی خاص به معادل پیش‌نهادی برخورد می‌کند ممکن است ذهن‌اش به سادگی به سوی همان کلمه‌ی اصلی اتوريته برود اما در زبان فارسی، بارهای اضافی ديگری بر مفهوم وضع می‌شود (با معادل‌های نادقیق) که باعث افزودن ابهام‌ها می‌شود. از ابهام‌آمیزترين معادل‌های موجود يکی واژه‌ی «اقتدار» است. یکی ديگر «مرجعيت» است. برای اتوریته می‌توان واژه‌های مختلفی پيش‌نهاد کرد. من شخصاً به معادل «ولايت» متمايل‌ام. اما هم‌چنان که کلمه‌ی «پيشوا» حتی امروزه در آلمان واژه‌ای با طنینی منفی و يادآور خاطراتی تلخ و رنج‌آور است، همين اتفاق ناميمون برای «ولايت» در ايران امروز هم افتاده است. اما اگر به ریشه‌های لغوی کلمه و معانی مختلف آن در سنت و فرهنگ‌های مسلمانی نگاه کنيم، سرراست‌ترین و رساترين معادل برای اتوريته، به باور من، همین «ولايت» است. اما در غیاب معادلی که بتواند نزدیک‌ترین معنا را برساند، به همان کلمه‌ی اصلی که اتوريته باشد، بسنده می‌کنم. به هر حال،‌ هر کدام از معادل‌هایی که ارايه شده است، بخش‌هايی از حوزه‌ی معنایی اصلی واژه را پوشش می‌دهد ولی حق مطلب را درباره‌ی آن ادا نمی‌کند.

جدای این توضيح لغوی، فکر می‌کنم خواندن متن زیر بتواند تا حدودی به رفع پاره‌ای از ابهام‌ها درباره‌ی اتوریته کمک کند. در يادداشت‌های بعدی کوشش می‌کنم به مؤلفه‌های مهم ديگری از رهبری بپردازم که باعث روشنگری مفهومی و عملی بیشتری شود. متن زير را حضرت ياسر يک‌بار ویرايش کرده است اما هم‌چنان اگر ابهام، نقصان و نارسایی مفهومی در آن می‌بينید، تماماً به عهده‌ی من است و اگر خوانندگان نکته‌ای را برای صیقل دادن متن و روان‌تر کردن آن پیش‌نهاد کنند و متن سهل‌الوصول‌تر شود و معنای اصلی از دست نرود، بی‌شک استقبال می‌کنم و سپاس‌گزار خواهم بود.

ادامه‌ی «درباره‌‌ی رهبری – ۲»

August 14, 2010

درباره‌ی رهبری – ۱

مدت‌هاست در فکرم که باید درباره‌ی رهبری مطالبی روش‌مند و عالمانه تهیه کرد و در اختیار همگان قرار داد. مهم‌ترين مسأله‌ی سیاسی جامعه‌ی ایرانی، آشفتگی‌هایی است که در فهم رهبری (ليدرشیپ) وجود دارد. این رهبری اعم از این است که در سطح سياسی، دینی يا سازمانی باشد. مهم هم نیست که رهبر محل بحث، کسی باشد که صاحب قدرت سياسی باشد یا نباشد؛ چهره‌ای مذهبی باشد یا نباشد؛ صاحب اتوریته یا کاریزما باشد یا نباشد. مفاهیمی کلان و کلی برای رهبری موفق و خوب وجود دارند که حاصل انباشت چندين دهه کار علمی و روش‌مند دقیق است. این حوزه، البته حوزه‌ای است گسترده و پیوسته جنبه‌هایی تازه به آن افزوده می‌شود و نمی‌توان گفت که ديگر به انتهای تولید محتوا در اين زمینه رسیده‌ايم. مهم‌ترین شاهد بر این مدعا این است که هم‌چنان بحث رهبری یکی از حوزه‌های داغ و مهم علوم سياسی باقی‌مانده است و راه‌های نرفته‌ و سخنان نگفته در این زمينه بسیار است. بحث رهبری، بحثی نيست که گفت‌وگو درباره‌ی آن به اشباع رسیده باشد.

انتشارت روتلج يک سلسله کتاب دارد که عمدتاً درباره‌ی موضوعات علوم سياسی و اجتماعی است (زیر عنوان «مفاهيم کلیدی») که سرفصل‌ها و مفاهيم عمده‌ی بحث مربوطه را به زبانی علمی و روش‌مند اما با حجمی کوتاه و در قالب مقاله‌هایی مختصر و سهل‌الوصول در اختیار خوانندگان می‌نهد. یکی از کتاب‌های اين سلسله درباره‌ی رهبری است: «رهبری: مفاهیم کلیدی». این کتاب شامل ۱۸ مقاله است که هر کدام حدود ۱۵۰۰ کلمه است و ۳۶ مقاله‌ی کوتاه‌تر که هر یک حدود ۱۰۰۰ کلمه است. این مقالات مهم‌ترین و کلیدی‌ترین مفاهيم رهبری را بررسی می‌کنند. اهمیت این کتاب در اين است که خواننده‌ی علاقه‌مند هم می‌تواند وقت‌اش را صرف خواند کتاب کند و بهترین بهره را از آن ببرد و هم با وجود کوتاه بودن مقالات و پرهیز از اطناب، چیزی از دقت و روش‌مندی بحث را از دست نمی‌دهد.

تصمیم گرفته‌ام به تدریج و به تفاریق، فصل‌هایی از اين کتاب، و شاید هم کل کتاب را، ترجمه کنم و در اختیار عموم بگذارم. رخدادهای یک سال اخیر و تحول شگفتی که در جنبش سبز رخ داده است، مرا بیشتر به اين فکر متمایل کرده که جنبش سبز به ویژه با الگوی بی‌سابقه‌ای که میرحسين موسوی ارایه کرده است، نماينده‌ی معرفی فهمی تازه از رهبری سیاسی است که پيش از این در کشور ما سابقه نداشته است و چه بسا باید گفت در نمونه‌های مختلف رهبری سیاسی در سطح جهان کم‌نظیر است (و برای این مدعا هم شاهد دارم و هم دلیل؛ اما بحث‌اش را بگذارید برای وقتی که بخش‌های مختلف ترجمه‌ای که مد نظر دارم به پايان برسد).

پيش‌تر نوشته‌ام که متأسفانه به دلايلی که فعلاً جای بحث آن اين‌جا نيست و حتماً نیازمند مطالعه‌ی بیشتر هم هست، جریانی در جامعه‌ی ما و خصوصاً در ميان جوانان ما شکل گرفته است که بهترین تجلی آن را می‌توان در شورش و اعتراض در برابر اتوریته دید. بر همين سياق، کم نمی‌بینیم که در برابر رهبری سیاسی اعتراض و مخالفت‌های جدی صورت می‌گیرد. بخشی از این اعتراض به نظر من نشان پختگی جوانان ماست و بخشی دیگر از آن حاکی از لغزیدن به سوی هرج‌و‌مرج و آنارشيسم است. بخش اول، عمدتاً خودآگاه است و در داوری‌های‌اش جانب انصاف را رعایت می‌کند و هنگام سخن گفتن و تحلیل کردن، از روش بحث منتقدانه فاصله نمی‌گیرد. بخش دوم، عمدتاً از نقد روش‌مند علمی فاصله‌ی زیادی دارد و عمده‌ی حرکت‌اش منبعث از احساسات و عواطف و موضع‌گیری‌های تند شخصی و فردی است که نمی‌توان به سادگی آن‌ها را با توجه به تاریخ و یکپارچه‌گی بخش‌های مختلف‌شان مدلل کرد و شبهه‌ی عاطفی بودن يا ناروش‌مند بودن را از آن‌ها طرد کرد.

در یادداشت‌های آينده بيشتر درباره‌ی جوانب نظری و عملی رهبری سخن خواهم گفت. عجالتاً بخش اول این کتاب را ترجمه کرده‌ام که در ادامه می‌خوانید. شاید لازم بود ابتدا مقدمه‌ی کتاب را بیاورم که درآمدی روشنگر به بحث است ولی با توجه به مطالبی که این روزها می‌خوانم، فکر کردم مهم است مستقيماً سراغ فصل اول کتاب بروم که به بحث‌های روز مرتبط‌تر است تا بعداً به ترجمه‌ی مقدمه و فصل‌های دیگر بپردازم. این کتاب نويسندگان مختلفی دارد. اسم هر نویسنده را بالای نوشته می‌آورم. رفرنس‌های داخل متن را می‌توانید ناديده بگیرید چون عمدتاً ارجاع به متون انگلیسی دیگر است و شاید کمکی به خواننده‌ی فارسی‌زبان نکند اما کسانی که حوزه‌ی کارشان همین بحث‌هاست می‌توانند پی سخن را از همین‌جاها بگیرند.

مقاله‌ی زیر درباره‌ی مخالفت و اعتراض در برابر رهبری و رایزنی رهبران با افراد تحت مدیریت یا فرمان آن‌هاست. مقاله‌ی زیر میان مخالفت با رهبران در قالب غنی‌ساختن رهبری و در عین حال به رسمیت شناختن اتوريته‌ی مشروع رهبر و اعتراض و مخالفتی که به گردن‌کشی یا ايستادگی در برابر رهبر یا مدير می‌انجامد تفاوت می‌گذارد. نکته‌ی مهم در اين‌جا اين است که به اعتراض، مخالفت يا دگرانديشی فی‌نفسه ارزش و اعتباری داده نمی‌شود بلکه متعلق مخالفت ایجاد ارزش‌افزوده‌ای مثبت به رهبری است نه تخریب يا تضعیف آن. دگرانديشی يا ابراز مخالفت و پذیرفته‌شدن و جدی گرفته شدن آن از سوی رهبر در رایزنی‌ها و تصميم‌گیری‌ها يکی از کلیدهای مهم موفقیت یک رهبر و يکی از شیوه‌های مهم ایجاد اعتماد است. توضیحی بیش از این نمی‌دهم و دعوت می‌کنم متن مقاله را بخوانید.

ادامه‌ی «درباره‌ی رهبری – ۱»

August 10, 2010

به استقبال رمضان

لابد این جعبه‌های پخش مناجات و اذان را در دو گوشه‌ی این صفحه (البته مقصود همین صفحه‌ی اصلی وبلاگ است) دیده‌اید. این دو جعبه تا پايانِ ماه مبارک ميهمان این صفحه - يا میزبان صادر و واردِ اهلِ صيام این صفحه - خواهند ماند. سال گذشته، در «طربخانه‌ی رمضانيه» درباره‌اش توضيح لازم را داده‌ام. آن‌ها که داخل ایران نيستند و احوالاتی رمضانی دارند، چه بسا بتوانند آنلاين از این نغمه‌های آسمانی بهره ببرند. این مختصر را افزودم برای اين‌که اگر کسی یادداشت سال پیش را نديده، دچار سردرگمی نشود. پيشاپيش، رمضان بر اهل ظاهر و باطنِ آن خجسته باد. امید که قوت معنوی و رزق باطنی‌تان از این اوقات نورانی افزون‌تر باشد.

August 9, 2010

آشنا، سخن آشنا نگه دارد

نجواهای حبسیه‌ی محمد نوری‌زاد را امروز پس از مدتی تأخير شنیدم. اين نجواها از بسیاری جهات شنيدنی‌اند و می‌شود بسیار درباره‌ی آن سخن گفت. اما يک نکته‌ی درخشان در سراسر اين نجواها هست و آن زبان مشترکی است که در آن هست، زبان دل، زبانِ گفت‌وگو، زبان همراهی که کسی که اهل اين جنس سخنان باشد، به سرعت پی به اهميت آن می‌برد. در اين سخنان، پيامی آشنا هست. هر که پا به حریم محرمی نهاده باشد، این معنا را به فراست می‌فهمد. برای پی‌ بردن به نکته‌ی این جنس سخنان، گاهی باید از مرز الفاظ عبور کرد و به همان حالِ دل توجه کرد.

اين زبان، زبان ایمان است. اين سخنان، زلال‌اند و گوارا و دلنشين. جنس سخنان چنان‌اند که می‌توان به فراست دریافت که آن‌ها که نوری‌زاد و امثال او را به محبس می‌اندازند (و کسانی که پشتیبان یا همدل اين حرکات‌اند) از چنین ذهن و زبانی محروم‌اند و اين جنس سخنان کمتر آن‌ها را تکان می‌دهد. این سخنان را کسی اگر بشنود و دل‌اش نلرزد و هنوز مصلحت قدرت و سیاست را بر حقیقت و ارزش و اخلاق مقدم بدارد (که روايتِ دیگرش این است که قدرت و سیاست را مساوی با ارزش و اخلاق می‌داند و به مخاطره افتادن اولی را به مخاطره افتادن دومی می‌داند)، می‌توان با ظنی قوی گفت که زبان دل را سخت در می‌يابد. سخن نوری‌زاد، زبان دل است. بوی آشنایی می‌دهد. هر کسی فارغ از کيش و ملت و آيین، فارغ از اين‌که تا امروز در کدام گروه سياسی بوده باشد، می‌تواند اين سخنان را بشنود، در آن‌ها تأمل و درنگ کند و انعکاس سخنان خودش و زبانِ دلِ خودش را هم در آن‌ها ببيند.

صدای اين نجواها را جداگانه یک‌بار دیگر این‌جا آورده‌ام که آن‌ها که با اين جنس سخنان آشنا هستند گوش بدهند. هر چه در این روزها جسته‌ام، کمتر یافته‌ام که کسی از گروه مقابل بتواند در توضيح جایگاه و موضع خود چنين سخنانی توليد کند که در آن نشان مهر و صفا و پاکی باشد و عاری از خشم و درشتی باشد (و دلیل هم برای‌اش هست). از اين نکته می‌گذرم. نجواهای حبسيه‌ی محمد نوری‌زاد را گوش بدهید.

August 5, 2010

امشب قمر اين‌جاست...

امروز پنجاه و يکمين سالگرد وفات قمرالملوک وزیری است. با تمام اهميت و وزنی که قمر در موسیقی ايرانی دارد، متأسفانه اين سال‌ها توجه بسیار کمی به او شده است. تا جایی که من می‌دانم مفصل‌ترین کاری که درباره‌ی قمر و به ياد او منتشر شده است، شماره‌ی ۱۸ «دفتر هنر» است که به همت بيژن اسدی‌پور منتشر می‌شود. این ویژه‌نامه را من ندیده‌ام و جایی هم در وب حتی نسخه‌ای پی‌دی‌اف از آن يافت نمی‌شود. درباره‌ی قمر، شايد مفصل‌ترین مطلب رسانه‌ای، مقاله‌ی محمود خوشنام است که در بی‌بی‌سی منتشر شده است. از هفته‌ی گذشته‌، در پی این بودم که يادداشتی بنويسم به یاد قمر که اشاره‌ای بکند به وقایع مهم زندگی او و اهمیت اين بزرگ‌بانوی بی‌نظیر تاریخ موسيقی ایران. متأسفانه مجالی دست نداد و امروز که سالگرد وفات اوست، حیف است که دستِ کم، به اشاره هم يادی از او نشود.

قمر جدای از توانایی شگفت‌انگیز حنجره‌اش و اهميت هنرش، شخصيتی سخاوت‌مند و ستودنی داشت که هر چه به کف می‌آورد خرج يتیمان و نواختن تهی‌دستان می‌کرد اما خود آخر عمر را در تنگ‌دستی و عزلت گذراند. قمر هم‌چنين اولین زن خواننده‌ای بود که نخستین بار در صحنه‌ی کنسرت بدون حجاب ظاهر شد و برای جامعه‌ی آن روز، و حتی جامعه‌ی امروز ايرانی، اين کار اقدامی انقلابی به شمار می‌آمد. چه بسا یکی از دلایل بی‌مهری به قمر، همین بی‌پروایی او در شکستنِ عرف‌های جاری جامعه‌ای به شدت مردسالار و سنتی بود. نخستین کنسرت قمر در گراند هتل، ماجرایی جنجال  برانگیز شد که يکی از دلايل‌اش همين بی‌حجاب به صحنه رفتن قمر بود که باعث خشم بسیاری شد و حتی عده‌ای قصد جان او را نیز کرده بودند.

تنها کاری که در ایرانِ پس از انقلاب به یاد قمر منتشر شد، آلبوم «ماه‌بانو»ی صدیق تعریف بود و بس. از آن‌جا دستِ من برای نوشتن تهی است، تنها به همين نوشته‌ی آقای خوشنام و مطلب ویکی‌پيدیا ارجاع می‌دهم (اين‌جا را هم ببینيد) و جز این، چند آواز بازمانده از قمر را که در اختيار داشتم، اين‌جا می‌گذارم که یادی از این بزرگ‌بانوی بی‌بدیل موسیقی ایرانی شده باشد.




پ. ن. خانم هنگامه اخوان هم به ياد قمر آلبومی دارد. این‌که از تعریف در بالا یاد کردم، به معنی فراموش کردن ايشان نبود. غرض اين بود که پس از انقلاب به دلایل متعدد، توجهی به قمر نشده است. البته صدای زن در ایران هم‌چنان همان مشکل هميشگی را دارد.

August 4, 2010

استدلالِ شخص‌بنياد – قسمت دوم

در یادداشت پیشین به اختصار توضیح دادم که همه‌ی استدلال‌های شخص‌بنیاد لزوماً مغالطی نيستند و هنگام بررسی نقدهایی که حاوی استدلال‌هایی از اين جنس هستند، باید با احتیاط به بررسی دقیق و تمیز قایل شدن ميانِ انواع مغالطی و غیرمغالطی این نوع ادله پرداخت. در بخشی که از فصل «استدلال‌های شخص‌بنیاد» کتاب تينديل ترجمه شد، نويسنده برای تمیز دادن استدلال مغالطی از استدلال غیرمغالطی، چهار آزمون را در اختيار ما می‌گذارد که با تکيه بر آن‌ها می‌تواند مغالطی يا غیرمغالطی بودن استدلال را تشخيص داد. بنا به این توصيه، هنگام ارزیابی يک نقد، برای بررسی وقوع مغالطه‌ در استدلال شخص‌بنیاد باید چهار سؤال زیر را پرسيد:

۱. آیا حمله‌ای به شخص دیگری در بحثی جدلی صورت گرفته است؟ 
۲. آيا اين حمله متمرکز بر شخصيت فرد يا شرايط او بوده و از هر گونه بحث درباره‌ی استدلال او پرهيز کرده است؟
۳. جایی که نتيجه‌ای از موضع يا ادعای حریف گرفته شده است،‌ آيا شواهدِ استدلال شخص‌بنیاد که در مقدمه ارايه شده است، ارتباطی با ارزیابی شما از موضع يا مدعا دارد و آیا مبنایی وجود دارد که درستی واقعی این شواهد را باور کنيم؟
۴. جایی که شواهد استدلال شخص‌بنیاد موضوعیت داشته باشند، آيا نتيجه‌ای که از آن گرفته می‌شود، مناسب و درست است؟

نگرانی‌ قابل‌فهمی که در فضای ما فارسی‌زبانان، به ويژه با غلبه‌ی این جو مسموم رسانه‌ای داخل و خارج کشور وجود دارد اين است که این توجه‌دادن‌ها به انواع غیرمغالطی ادله‌ی شخص‌بنیاد ممکن است راه را بر رفتن به سوی انواع مغالطی آن نیز هموار کند. اگر به شرايطی که برای معتبر بودن يک استدلال شخص‌بنیاد غيرمغالطی وجود دارد،‌ توجه کنيم، می‌بینيم که این نگرانی وجهی ندارد. چنين نيست که هر استدلال شخص‌بنیاد لزوماً مغالطی است. در بخش دوم ترجمه‌ی این فصل که در زیر آمده است، نويسنده صورت‌های مختلف استدلال‌ شخص‌بنياد را که می‌تواند منجر به مغالطه و صدمه زدن به استدلال صحيح شود، آورده است.

برای فهم‌ بهتر موضوع، مثال‌هایی روشن‌تر می‌زنم تا خواندن متن روان‌تر شود. فرض کنید کسی در يک دستگاه دولتی در نظام جمهوری اسلامی کار می‌کند. همین فرد، ممکن است جایی از نظام جمهوری اسلامی دفاع کند. يک استدلال شخص‌بنیاد مغالطی ممکن است بگوید دفاع فلانی از جمهوری اسلامی بی‌اعتبار است چون فلانی برای جمهوری اسلامی کار می‌کند و منافع‌اش اقتضا می‌کند که چنين ادعايی را بکند. این ادعا (بی‌اعتبار بودن استدلال کسی که برای جمهوری اسلامی کار می‌کند)، تنها زمانی معتبر است که بتوانیم نشان بدهيم اثری از وضعیت و موقعيت او (به عنوان کارمند یا کارگزار جمهوری اسلامی) در استدلال او مشهود است. در غیر این صورت، استدلال اين کارگزار یا کارمند جمهوری اسلامی به همان اندازه معتبر است که استدلال کس ديگری که برای جمهوری اسلامی کار نمی‌کند و هيچ منفعتی هم از بر سر کار بودن اين نظام نمی‌برد. نکته‌ی بسيار ظریفی که باعث می‌شود مرز میان استدلال و مغالطه در این نوع نقد باريک و تشخیص آن دشوار باشد، همين اثری است که جايگاه شخص ممکن است بر نوع استدلال او بگذارد. (به جای جمهوری اسلامی، می‌توانید بگذارید آمریکا، انگليس، راست، چپ، کمونیسم يا هر چيز دیگری).

نمونه‌‌ی شناخته‌شده و بسیار روزمره‌ی استدلال مغالطی شخص‌بنياد، حمله به شخصیت فرد است (که در زیر درباره‌اش بحث شده است). در این نوع استدلال، گفته می‌شود که فلانی چون اين صفات و خصوصیات منفی را دارد، پس سخن‌اش هیچ اعتباری ندارد و ديگر نباید به او توجهی کرد. اين استدلال مغالطی است. اما کسی ممکن است در نقد آن فرد، به ادله‌ی او بپردازد و ارکان استدلال او را سست کند و باز هم همين سخنان را بگوید. استدلال او هم‌چنان معتبر است ولو به درست یا غلط حریف خود را متهم به داشتن ويژگی‌هایی منفی کند. در این نوع استدلال، نمی‌توان نقدِ منتقد را تنها به بهانه‌ی اين‌که به شخصیت انتقادشونده تاخته است، نادیده گرفت. اين‌جاست که آن چهار سؤال بالا در ارزیابی چنين نقدهایی مهم می‌شود.

چنان‌که در بخش پيشين ترجمه، نويسنده اشاره می‌کند، استدلال شخص‌بنياد مغالطی مشکلات زیر را دارد:

۱. مدعی بر مبنای ارايه‌ی شواهدی که اعتبار یک شخص را زیر سؤال می‌برد، نتيجه می‌گیرد که موضع او نادرست است.
۲. ويژگی‌های شخصیتی فردی که مدعی توجه ما را به او جلب می‌کند ارتباط با موضعی که فرد از آن حمايت می‌کند، ندارد. اين‌جا، ملاحظات نامربوط به ميان کشيده می‌شوند.
۳. در بستر يک گفت‌وگو، مدعی کوشش می‌کند که طرف ديگر را با حمله به او به طریقی و پرهيز از مواجه شدن با نظر او، از پيش بردن نظرش باز دارد. در این مورد، توجه به خود شخص معطوف می‌شود و مسأله به فراموشی سپرده می‌شود.

لذا برای تشخیص غیرمغالطی بودن یک نقد در استدلالی شخص‌بنیاد، بازگشت به چهار سؤال بالا و در نظر آوردن سه مورد فوق‌الذکر به واکاوی نقد کمک مؤثری می‌کند. در ادامه قسمت دوم این ترجمه را می‌‌خوانید که باز هم حضرت یاسر زحمت ویرايش آن را کشيده است.

ادامه‌ی «استدلالِ شخص‌بنياد – قسمت دوم»

August 2, 2010

حکمت صاحب‌نظران و اندرز به حاکمان

سعدی قطعه‌ای درخشان دارد که متأسفانه در لا‌به‌لای اشعار او گم شده است و کمتر به آن توجه شده است. به دلالت و توصيه‌ی سایه، این قطعه را خواندم و احساس می‌کنم مهم است آن را از زیر غبار ايام و بی‌اعتنایی‌های روزگار بیرون بکشيم. اين قطعه‌ی سعدی، آينه‌ای تمام‌نما از حس مناعت و استغنای اوست که تا چه اندازه برای نفس خود کرامت قایل بوده است و قدری که برای خود قایل بوده است، چه مايه بوده است. این قطعه، قطعه‌ای است حکمت‌آمیز که این روزها که زمانه‌ی گم شدنِ حکمت و غلبه‌ی غوغاست، کمتر به مضامين و دلالت‌های بلند آن توجه می‌شود. در این هنگامه‌ای که فرهنگ ما و کشور ما روزهای دشواری را از سر می‌گذارند (و روزهایی که به باور من عاقبت روشنی خواهند داشت)، توجه به این مضامين حکمت‌آمیز مهم است، خصوصاً برای جوان‌ترهای ما که با اين زهری که حاکميت دروغ و ریا در کامِ آن‌ها ريخته است، همیشه تشخيص حکمت و معرفت از کالاهای بازاری قدرت شاید برای‌شان آسان نباشد. این قطعه را بخوانيد تا در انتها دو بیت ديگری را هم از سعدی نقل کنم که سخت مناسب حال این روزهای ماست. قطعه‌ای که از آن سخن گفتم این است:

گویند: «سعدیا به چه بطال مانده‌ای
سختی مبر که وجه کفاف‌ات معین است
این دست سلطنت که تو داری به ملک شعر
پای ریاضت‌ات به چه در قید دامن است؟
یکچند اگر مدیح کنی کامران شوی
صاحب هنر که مال ندارد تغابن است
بی‌زر میسرت نشود کام دوستان
چون کام دوستان ندهی کام دشمن است»
آری مثل به کرکس مردارخور زدند
سیمرغ را که قاف قناعت نشیمن است
از من نیاید آنکه به دهقان و کدخدای
حاجت برم، که فعل گدایان خرمن است
گر گویی‌ام که سوزنی از سفله‌ای بخواه
چون خارپشت بر بدن‌ام موی، سوزن است
گفتی: «رضای دوست میسر شود به سیم‌»
این هم خلاف معرفت و رای روشن‌ است
صد گنج شایگان به بهای جُوی هنر
منت بر آن‌که می‌دهد و حیف بر من است
کز جور شاهدان بر مُنعم برند عجز
من فارغم که شاهد من منعم من است

اما آن دو بيت يکی اين است:
به مردی که مُلک سراسر زمین / نیرزد که خونی چکد بر زمين

اگر سعدی در روزگار ما می‌زیست و حادثه‌های يک‌‌سال پيش را می‌دید و همين بیت را می‌گفت، بنا به شواهدی که این روزها می‌بينيم، چه بسا عقوبت تلخی در انتظارش می‌بود. این همه هشداری که علما و اهل معرفت نسبت به خون ريختن می‌دادند، البته در دل‌های تیره کمتر اثر کرده است. و امروز بهتر می‌بینم که چه کسانی خون ریخته‌اند و پروايی هم از ريختن خونِ بیشتر ندارند،‌ حال آن‌که با آن همه رعایت، حکمت، خداترسی و مسؤولیت،‌ چکيدن حتی يک قطره خون بر زمین هم، تمام دستاوردهای یک حکومت را، هر چه که می‌خواهد باشد، بر باد می‌دهد.

اما بیت دیگر، از قصيده‌ای است که حیف‌ام آمد فقط همان بيت نخست‌اش را بياورم چون بیت‌بیت اين قصیده حکايتِ حال همگی ماست و پند و اندرز است به حاکمان. همان بیت نخست، بیتی است تکان‌دهنده که هم گفتن‌اش شجاعت می‌خواهد هم شنيدن‌اش فروتنی. گفتن‌اش شجاعت می‌خواهد چون به عیان می‌بینی که شاعر، چشم در چشم حاکم زمانه‌ی خود دوخته است و بلای عقوبت و سياست شدن را به جان خریده و تلنگری به حاکم وقت زده است. فروتنی می‌خواهد چون تنها مستکبران هستند که روی از اندرز می‌گردانند و به درشتی و تلخی نصيحت مشفقان را پاسخ می‌دهند و دست به بیداد می‌گشايند. این قصيده، کانِ حکمتی است که اين روزها اگر کسی در ایران به فکر حفظ ملک و دین باشد، موظف است که بیت‌بیت آن را به تأمل و اشتياق بخواند، الا آن‌که به سوء عاقبتی، همه اسباب بخت و اقبال از او روی گردانده باشد و به تیره‌روزی افتاده باشد و «همه آن کند کش نيايد به کار». قصيده اين است:

به نوبت‌اند ملوک اندرین سپنج سرای
کنون که نوبت تست ای ملک به عدل گرای
چه دوستی کند ایام اندک اندک بخش
که بار بازپسین دشمنیست جمله ربای؟
چه مایه بر سر این ملک سروران بودند
چو دور عمر به سر شد درآمدند از پای
تو مرد باش و ببر با خود آنچه بتوانی
که دیگرانش به حسرت گذاشتند به جای
درم به جورستانانِ زر به زینت ده
بنای خانه‌کنانند و بام قصراندای
به عاقبت خبر آمد که مُرد ظالم و ماند
به سیمِ سوختگان زرنگار کرده سرای
بخور مجلس‌اش از ناله‌های دودآمیز
عقیق زیورش از دیده‌های خون‌پالای
نیاز باید و طاعت نه شوکت و ناموس
بلند بانگ چه سود و میان تهی چو درای؟
دو خصلت‌اند نگهبان ملک و یاور دین
به گوش جان تو پندارم این دو گفت خدای
یکی که گردن زورآوران به قهر بزن
دوم که از در بیچارگان به لطف درآی
به تیغ و طعنه گرفتند جنگجویان ملک
تو بر و بحر گرفتی به عدل و همت و رای
چو همت است، چه حاجت به گرز مغفرکوب؟
چو دولت است، چه حاجت به تیرِ جوشن‌خای؟
به چشمِ عقل من این خلق پادشاهان‌اند
که سایه بر سر ایشان فکنده‌ای چو همای
سماع مجلس‌ات آواز ذکر و قرآن‌ است
نه بانگ مطرب و آوای چنگ و ناله‌ی نای
عمل بیار که رخت سرای آخرت است
نه عودسوز به کار آیدت نه عنبرسای
کف نیاز به حق برگشای و همت بند
که دست فتنه ببندد خدای کارگشای
بد اوفتند بدان لاجرم که در مثل است
که مار دست ندارد ز قتل مارافسای
هر آن کست که به آزار خلق فرماید
عدوی مملکت است او، به کشتنش فرمای
به کامه‌ی دل دشمن نشیند آن مغرور
که بشنود سخن دشمنان دوست‌نمای
اگر توقع بخشایش خدایت هست
به چشم عفو و کرم بر شکستگان بخشای
دیار مشرق و مغرب مگیر و جنگ مجوی
دلی به دست کن و زنگ خاطری بزدای

این بيت‌ها خصوصاً این روزها بامعنی‌ترند که هنرمندان و بزرگان ما، سرمایه‌های عظيم معنوی و معرفتی ما رخ در نقاب خاک می‌کشند و فرومايگان عمر دراز می‌کنند و بر مسند عزت نشانده می‌شوند. شاید هنوز چشمی استعداد بینا شدن و گوشی مهیای شنوا شدن باشد! وقتی این ابیات حکمت‌آمیز را می‌‌خوانم، بيشتر به این نتيجه می‌رسم که حاکمان امروز ایران مدت‌هاست رابطه‌شان با میراث معرفتی و حکمتی که در گنجینه‌ی تمدنی عظيم ايرانی است قطع شده است. و این قطع ارتباط، خود سرآغاز زوال و سقوط است.

August 1, 2010

بررسی يک نوع استدلال و اهميت نقد روش‌مند

برای اين‌که بتوانيم تحلیلی درست و منسجم از یک موضوع داشته باشيم، صرفِ داشتنِ اطلاعات درباره‌ی آن و معلومات کلی (و حتی جزیی) کفایت نمی‌کند. تحلیل استوار و برخوردار از انسجام درونی، تحلیلی است که روش‌مند باشد و در روش خود نيز دچار تعارض نباشد (نمی‌توان برای پيشبرد يک ادعا، همزمان در يک متن از دو متدولوژی مختلف که گاهی با يکدیگر در تضاد می‌افتند، استفاده کرد). در بحث‌هایی که این روزها در فضای وب فارسی‌زبان و موضع‌گیری‌های سیاسی در می‌گیرد، اعتنا کردن به روش و جدی‌ گرفتن آن بخش مهمی است از شکل دادن به فضای سالمی برای گفت‌وگو.

ضرب‌المثلی ميان ما رایج است که می‌گويند: «به گفتار توجه کن نه به گوينده‌ی آن» و برای اين سخن حکمت‌آمیز، شواهد و مستندات زيادی هم نقل شده است (از جمله با اتکاء به احادیث و روايات در بسترهای دینی). اگر بخواهيم استفاده‌ی مناسب از اين ضرب‌المثل ببريم و نکته‌ای در باب اخلاق نقد از آن استخراج کنيم، می‌توان آن را به اين صورت بازنويسی کرد: برای نقدِ باور یا عقيده‌ی یک فرد، نباید به سراغ شخصيت او يا ويژگی‌های فردی او رفت. این سخن البته در بستر خود سخنی درست و حکيمانه است. اما اين ادعا (یا توصيه) در چه جاهایی مصداق دارد و در چه جاهایی مصداق ندارد؟

کسانی که در منطق دستی دارند و شيوه‌های نقد را می‌شناسند، می‌دانند که هنگام برخورد با يک مدعا، علاوه بر شکافتن استدلال، گاهی آگاهی یافتن از مواضع فکری صاحب مدعا نيز در نقد آن به ما یاری می‌رساند. توجه کردن به پيشينه‌ی شخص در نقد سخن او و تأثیری که مواضع او يا خصوصيت‌های او می‌توانند در استدلال او بگذارند، با عنوان «استدلالِ شخص‌بنياد» (ad hominem argument) شناخته می‌شود (می‌شود این‌جا و اين‌جا را هم برای آشنايی مختصر و کوتاه با مسأله ديد).  این استدلال، هم صورتی مغالطه‌آميز دارد و هم صورتی غیرمغالطی. آگاه بودن از روش‌ها و اشراف داشتن بر مغالطه‌های مختلفی که ممکن است در مواضع يا مدعياتی که با آن‌ها برخورد می‌کنیم دو خاصیت برای ما دارد. نخست اين‌که اين آگاهی و هشدار را به ما می‌دهد که خود در سخن‌مان از دچار شدن به این نوع خطاها پرهیز کنيم (يعنی مواضع شخصی، حب و بغض‌ها و سلیقه‌های ما جای را بر استدلال تنگ نکنند و اساس استدلال را مخدوش نکنند) و دیگر اين‌که اگر متهم به «مغالطه‌»ی شخص‌بنیاد شديم و «استدلال»ِ شخص‌بنیاد ما در معرض تضعیف یا تخریب قرار گرفت، بتوانيم به دقت ارزش استدلالی و روشی نقد خود را توضيح دهيم.

اين آگاهی البته جایی معنادار است که ساختار استدلال يا مواضع نظری شخصی گوينده در آن انعکاسی داشته باشد. به عنوان مثال، اگر یک مسلمان شيعه موضعی (در خصوص دين‌ورزی) اتخاذ کند – و ما از شيعه بودن او آگاه باشیم – طبعاً می‌توانيم انتظار داشته باشيم که سخن او انطباق با موازین فکری شیعه نداشته باشد و ديدن مثلاً ادعايی که به باورهای شناخته‌شده‌ی شیعی شباهتی ندارد و بيشتر به يک انديشه‌ی سنی اشعری شبیه باشد، حکايت از آشفتگی فکری گوينده دارد. به طریق اولی، اگر یک فرد سکولار (به همان تعریفی که خود از سکولار بودن دارد) تاریخی و سابقه‌ای در مواضع سکولارش دارد و این مواضع در مدعای او منعکس باشد، ادعایی بکند که با مواضع فکری شناخته‌شده و هم‌فکران او سازگاری نداشته باشد، آن انديشه را ديگر نمی‌توان سکولار نامید و ناگزیر با يک چرخش استدلالی مواجه هستيم. اما، سخن گفتن از سکولار بودن و مراجعه به اين پيشينه‌ی او در نقد سخن‌اش (آن هم در جايی که مواضع شناخته‌‌شده‌ی سکولار او در آن‌ها اثر دارد)، نه تنها استدلالی مغالطه‌آمیز نیست بلکه يکی از نقاط عزیمت مهم در نقد سخن او به شمار می‌رود.

برای این‌که مثال دیگری بزنیم، فرض کنيم نويسنده‌ای ستون‌نويس ثابت روزنامه‌ی کيهان باشد. در صورتی که مدعای او در یک نوشته، همسو و سازگار با مواضعی باشد که روزنامه‌ی کیهان به طور تاریخی اتخاذ کرده است، منتقد حق دارد در نقد او به موضع سياسی او و ارزش‌های پيشينی او اشاره کرد، البته در موارد که استدلال گوينده همسو با مواضع روزنامه‌ی کیهان باشد. فرض کنید که از يک نويسنده‌ی روزنامه‌ی کيهان سخنی صادر شود که کمترين شباهتی به مواضع شناخته‌شده‌ی کیهان نداشته باشد و دست بر قضا بسیار هم اصلاح‌‌طلبانه باشد، يکی از این دو اتفاق افتاده است: الف) مدعی در مسیری خلاف مسیر مألوف و شناخته‌‌شده‌ی خود حرکت کرده است و تغيیر مشی جدی داده است؛ ب) این تغيیر موضع، چيزی جز راهبردی برای پیش‌بردن هدفی که پيش‌تر هم دنبال می‌کرده نيست. این‌جاست که منتقد حق دارد به پيشينه‌ و تاریخ جاری نويسنده‌ی روزنامه‌ی کیهان اشاره کند و به مواضع اخير او ارجاع بدهد و حتی به او يادآوری کند که برای چه روزنامه‌ای قلم می‌زند.

به عنوان مثالی ديگر، فرض کنیم ایهود باراک مدعی شود که می‌‌خواهد سازمانی بشردوستانه برای حفظ و حمايت از حقوق بشر در جهان – يا مثلاً در فلسطین – درست کند. باور کردن این ادعا با توجه به پيشينه‌ی باراک بسیار دشوار است. اين‌جاست که يا باراک دچار آشفته‌گويی شده است يا وقتی می‌گويد «حقوق بشر» چیزی را در نظر دارد که با فهم ما از حقوق بشر فرق دارد.

اما استدلال‌های شخص‌بنیاد هميشه از این جنس نيستند. گاهی منتقد به جای پرداختن به استدلال مدعی یا نشان دادن ارتباط مستقیم شخصيت گوينده و وابستگی‌های فکری و حزبی‌اش با موضعی که گرفته است، به شخصيت او حمله می‌برد و کوشش می‌کند با ناسزاگويی یا بی‌اعتبار کردن خودِ او، مانع از اين شود که اصلِ سخن‌اش شنیده شود. پاره‌ای از استدلال‌های شخص‌بنیاد، مغالطه‌آمیزند. برای تشخیص استدلالِ شخص‌بنیاد معتبر از استدلالِ شخص‌بنیاد مغالطه‌آمیز، معيارهایی وجود دارد. یعنی می‌توان پرسش‌هایی مشخص را پرسید و بر مبنای آن پرسش‌ها نشان داد که استدلالِ شخص‌بنیاد، مغالطه‌آمیز است یا معتبر. مطالعات جدید نشان می‌دهد اين استدلال در همه‌ی شقوق‌اش مغالطی نيست. اشاره کردن به جايگاه مدعی برای مغالطی بودن آن کفایت نمی‌کند.

گاهی اوقات پيامدهای استدلال یک شخص و سخنانی که خود به آن‌ها اذعان می‌کند، به کار نقدِ سخن او می‌آيد. این نوع از نقد يعنی متوسل شدن به پیامدهای سخن برای نقدِ آن، مغالطه قلمداد نمی‌شود و در بهترین حالت مدعی می‌تواند در برابر استدلالی که عليه او شده است استدلالی دیگر اقامه کند و نشان بدهد که استدلال نخست نادرست است و سخن او پيامدهای ادعایی را ندارد. اگر ويژگی‌های شخصيتی يک فرد اثر مستقيمی بر موضعی که می‌گيرد داشته باشد، استدلال‌ِ شخص‌بنياد علیه او را نمی‌توان مغالطه ناميد. از ميدان به در کردن نقد به این شیوه يعنی مسدود کردن راهِ نقد و گریز از مواجهه با پيامدهای آن مدعا و اسکات منتقد.

برای این‌که از جدل‌های فرسایشی پرهيز شود، تصميم گرفتم برای روشن‌تر شدن این نوع استدلال و منفعت عمومی خوانندگان، فصل پنجم کتابِ «ارزیابی مغالطات و استدلال‌ها» (انتشارات دانشگاه کیمبريج؛ سال ۲۰۰۷) نوشته‌ی کريستوفر و. تينديل را که به استدلال مورد بحث پرداخته است به فارسی ترجمه کنم. بخش اول این ترجمه، اختصاص دارد به بررسی کلی استدلال‌های شخص بنیاد و توضيح اين‌که هر استدلال شخص‌بنیادی لزوماً مغالطه‌ای نيست و می‌تواند ابزار مهمی برای نقد باشد. نویسنده، در این قسمت، اساس سخن‌اش را چنین بازگو می‌کند: «نظريه‌پردازان به دقت میان حمله‌ی ساده به شخصيت – فلانی دائم‌الخمر مشهوری است، پس او فرد بدی است – و پرسش کردن از استدلال فرد يا حمايت از یک گزاره به خاطر بعضی از ويژگی‌ها يا شرایط فرد، تمیز قايل می‌شوند» در عين حال، به خوبی اهميت و دلیل قابل‌اعتنا بودن اين استدلال را نشان می‌دهد: «تمام کاری که یک استدلال شخص‌بنياد قابل قبول می‌تواند انجام دهد این است که نشان دهد جانبداری یک شخص از یک ادعا دلیل خوبی برای باور کردن آن ادعا نيست؛ اين استدلال نشان نمی‌دهد که ادعا غلط است». البته يک نقد، ممکن است ترکیبی از استدلال‌های مختلف علیه يک مدعا باشد که استدلال شخص‌بنیاد تنها بخشی از آن نقد باشد و ممکن هم هست عمدتاً بر همین محور باشد. به هر تقدير، مادامی که استدلال شخص‌بنیاد بتواند پاره‌ای از شرايط را ادا کند، از اتهام مغالطه يا فروافتادن به تخریب شخصيت مصون می‌ماند.

بخش اول این ترجمه (صفحات ۸۱ تا ۹۲ متن اصلی) در زیر می‌آيد. در بخش دوم اين نوشته، نویسنده به نمونه‌های مغالطه‌آمیز (یا به عبارتی نامعتبر) از استدلال شخص‌بنیاد می‌پردازد که در چند روز آينده بخش دوم را هم ترجمه می‌کنم و اين‌جا خواهم آورد. متن را حضرت ياسر لطف کرده و سحرگاهان یک بار ویرايش کرده است و پاره‌ای از دست‌اندازهای ترجمه را گرفته است. شاید خودم هم چند بار ديگر متن را اصلاح کنم و هنگام اتمام ترجمه ويرایشی نهايی در کل ترجمه انجام دهم. خوانندگان نکته‌سنج و آشنا با متن هم اگر نکته‌ای و لغزشی در ترجمه ديدند، لطفاً متذکر شوند تا اصلاح زلل شود.

(تأکيدها در متن زیر از من است و برای روشن‌تر کردن و سهل‌الوصول‌تر کردن متن انجام شده است)

ادامه‌ی «بررسی يک نوع استدلال و اهميت نقد روش‌مند»

Free counter and web stats