« June 2010 | صفحه‌ی اصلی | August 2010 »

بايگانی: July 2010

July 29, 2010

ستيزه‌جويان نئوکان صف‌آراسته در ‌برابر جنبش سبز و منافع ملی ايران

مايکل سينگ، محقق مؤسسه‌ی تحقیقات خاورنزدیک واشينگتن، سه روز پیش مقاله‌ای منتشر کرده است با عنوان «انقلاب دوباره‌ی ايران: جنبش سبز چگونه تاریخ ایران را تکرار می‌‌کند» که مغز و خلاصه‌ی آن این جمله است (که در متن آن آمده است): «جامعه‌ی جهانی نباید نگران باشد که جنبش سبز رو به شکست است، بلکه این خيال باطل را نباید در سر بپروراند که موفقیت جنبش سبز ناگزیر منجر به صلح و دموکراسی در درازمدت خواهد شد». 

خوب است کمی توضیح بیشتر بدهيم و بستر بحث و این نوع موضع‌گیری را روشن‌تر کنيم. مايکل سينگ دستيار ويژه‌ی کاندولیزا رايس و کالین پاول در دولت بوش بوده است و هم‌چنین دستيار، دانیل کورتزر، سفیر وقت آمریکا در تل‌آويو. تخصص او هم مسایل ایران و رابطه‌ی اعراب و اسراييل است. چیز پنهانی در این نکته نیست که سينگ در دل دستگاه سیاسی و نظریه‌پرداز نئوکان‌ها نشسته است و سخنان او به تعبیری دقیق بازتاب‌دهنده‌ی موضع نئوکان‌ها و کمپين‌ جنگ‌طلبی است که در واشینگتن نشسته است.

اين موضع را به شکلی رقیق‌تر از سایر همکاران و کارکنان این مؤسسه بارها پيش‌تر شنيده‌ايم. قلب مسأله اين است: عده‌ای می‌کوشند اين نکته را جا بیندازند که اگر کسی ورودی هم‌چون امثال سينگ (و در روایت‌ِ رقیق‌تر و در لفافه‌اش هم‌چون موضع مهدی خلجی) ننویسد، پیداست خطر جنگ را جدی نگرفته، رؤياانديشی می‌کند و این رویکردی معقول نيست. سينگ به ما صراحتاً می‌گوید که به جنبش سبز اميدی نيست. از نظر او، این جنبش نه تنها در درازمدت سهمی در استقرار صلح و دموکراسی نخواهد داشت، بلکه به دلیل مواضع‌اش ناگزیر در مسيری متفاوت حرکت می‌کند. البته اين موضع، موضع باطلی است. منشور حقوق بشر میرحسین موسوی به روشنی مغالطه‌ها و بطلان این موضع‌گيری را نشان می‌دهد. هم‌چنین کارنامه‌ی يک‌ساله‌ی او در صحنه‌ی سياسی ایران دلالت بر نکته‌ای دقیقاً خلاف این را دارد.

مسأله اين است که می‌توانیم (و بايد) خطر جنگ را جدی بگیریم، اما از این موضع به آن نگاه نکنیم. پرسش اين است که حالا که خطر جنگ جدی است،‌ جنبش سبز چه می‌تواند بکند که هم خطر جنگ دفع شود، هم منافع ملی ایران تأمين شود و هم خاطر جهان آسوده باشد که تهدیدی برای امنیت جهانی به حساب نمی‌آييم. در یادداشت قبلی، نشان دادم که تحلیل‌گران سیاسی مختلف برداشت‌های متفاوتی از جنبش سبز دارند. جنبش سبز، مهم‌ترین اميد برای پا گرفتن يک دموکراسی درون‌زا و استقرار صلحی بادوام است که در آن هم منافع ملی ایران تأمين می‌شود، هم حقوق ملت ایران رعايت می‌شود و هم تعارض و منافاتی با صلح و امنيت جهانی ندارد.

اين يادداشت مختصر تکمله‌ای است بر دو نقد پيشين من بر مهدی خلجی (۱ و ۲) و در امتداد يادداشت قبلی من درباره‌ی چشم‌اندازهای جنبش سبز است. فکر می‌کنم جنبش سبز و مشخصاً میرحسین موسوی بسيار پيش از این هم درباره‌ی سياست خارجی موضع داشته است اما در ماه‌های اخير این موضع با شفافیت بيشتری طرح شده است و مرزکشی آشکار خود را با کمپين‌های جنگ‌طلب که جنگ را امری ناگزیر يا دست‌کم بسیار محتمل قلمداد می‌کنند و از آن رهگذر تنها يک پيشنهاد را به عنوان يگانه راه‌حل ممکن در پرهیز از جنگ معرفی می‌کنند، نشان داده است.

مایکل سينگ به صراحت هر چه تمام‌تر گفته است که جنبش سبز و نوع رهبری میرحسین موسوی با خواسته‌ی تحلیل‌گران مؤسسه‌ی واشينگتن تعارض مستقیم دارد. البته مایکل سينگ وقتی از «جامعه‌ی جهانی» سخن می‌گويد، کاری نمی‌کند جز تحمیل قرائتی نئوکانی بر مصلحت و خواسته‌های کشورهای جهان. از نظر او، صلح و دموکراسی هم تعریفی دارد که با تعریف ما از دموکراسی منافات دارد. به همان اندازه که ادبيات و عمل سیاسی احمدی‌نژاد و حاميان‌اش تهديدی برای ایران و جهان به شمار می‌رود، موضع‌گیری ايدئولوژيک نئوکان‌ها (که شفاف‌ترین تبلورش را در موضع‌گیری این مؤسسه و تحلیل‌گران‌اش می‌‌توان ديد) برای امنيت ایران و جهان خطرناک‌اند. اين چشم‌بندی و نعل وارونه زدن که موسوی و جنبش سبز را درست در موضع مقابل بنشانند، حرکت معنی‌داری است. مقاله‌ی مایکل سينگ، مدعای مرا در نقدهایی که پيش از این علیه اين جريان‌ جنگ‌طلب و ايدئولوژی‌انديش نوشته بودم، تأيید و تقويت می‌کند و شاهدی است قوی بر استوار بودن آن نقد.

جمله‌ی پايانی مايکل سینگ اين است: «در واقع، آمریکا و متحدان‌اش باید نه تنها در نظر داشته باشند که بهترین راه پشتیبانی از آرمان‌های دموکراتیک ایرانیان چی‌ست، بلکه هم‌چنین آماده‌ی احتمال واقعی بی‌ثباتی در ایران در صورت موفقيت اپوزیسيون باشند». مضمون و مدلول این جملات روشن است. با میرحسین موسوی باید با احتیاط برخورد کرد. تعریف او هم از آرمان‌های دموکراتیک ایرانیان، تعریفی است که پيش‌تر توضیح می‌دهد: این آرمان‌ها باید با خواسته‌های جامعه‌ی جهانی هم‌سو باشد و گرنه جای نگرانی هست. اين خواسته‌ها کجا می‌توانند همسو نباشند؟ جایی که سبزها هم معتقد باشند «انرژی هسته‌ای حق مسلم ماست». اين مغالطه که حق مسلم دانستن انرژی هسته‌ای اسباب نگرانی است، البته برخاسته از روحيه‌ی سلطه‌جویی آمريکایی است که نئوکان‌ها عينيت آن هستند (ناگفته پیداست که بر اساس معاهده‌ی عدم تکثیر سلاح‌های هسته‌ای، آژانس موظف به کمک کردن به کشور امضاکننده‌ی قرارداد است تا به انرژی هسته‌ای صلح‌آمیز دسترسی پيدا کند و این «حق» همان چیزی است که در چند سال گذشته هم آژانس و هم همین دولت آمریکا بر آن تأکید کرده است).

ما هم نگران جنگ هستيم، اما لزومی ندارد برای این‌که رؤياپرداز خوانده نشويم يا بی‌مسؤولیت قلمداد نشويم، حتماً همان موضعی را بگیریم که بر حسب منافع ملی آمريکا (آن هم با قرائت نئوکانی‌اش) و در چهارچوب فهم آن‌ها از دموکراسی اتخاذ شده باشد.

July 28, 2010

چشم‌اندازهای جنبش سبز و بديل سياسی درون‌زا

جنبش سبز،‌ به شکلی که ميرحسین موسوی هدايت آن را به عهده گرفته است، مهم‌ترين بديل سیاسی برای دموکراسی درون‌زاست که دست رد به سینه‌ی دخالت خارجی می‌زند و از سوی دیگر در برابر تمامیت‌خواهی دستگاه کودتا جان‌سختانه مقاومت کرده است. اين جان‌سختی موسوی را می‌توان از منظر مخالفان او که مدت‌هاست از استقامت صبورانه و هوش‌مندانه‌ی او به تنگ آمده‌اند، بهتر دید.

میرحسین موسوی، چنان‌که بارها نوشته‌ام، الگویی است از رهبری سياسی مدرن که در تاريخ جمهوری اسلامی ايران، و به جرأت می‌گويم در تاریخ سياسی ایران، بی‌سابقه است. برای این‌که مضمون اين ادعا را بهتر درک کنيم، مهم است متنی را بازخوانی کنیم که پيش از انتخابات منتشر شد و در غوغاها و گرد و غبار حوادث پس از انتخابات نه تنها توجه کافی به آن نشد، بلکه عملاً به بوته‌ی فراموشی سپرده شد. اين متن مهم و کلیدی، «منشور حقوق بشر ميرحسين موسوی» است که متنی حقوقی، بی‌سابقه و درخشان است (نسخه‌ی متنی اين منشور را اين‌جا ببینيد). اولین بار است که با چنین متنی يک رهبر سياسی، که در آستانه‌ی رسیدن به قدرت سياسی است با مردم شرط ضمن عقد می‌کند و خود را متعهد و ملتزم به مواردی می‌کند که مو به مو و به صراحت برای مردم بر می‌شمارد. در متن، موسوی به روشنی به معاهده‌های حقوق بشری جهانی اشاره می‌کند (که جمهوری اسلامی هم آن‌ها را امضاء‌ کرده است ولی سرنوشت آن‌ها را همه می‌دانيم) و خود را ملتزم به آن‌ها می‌داند و تعهد می‌کند که مواردی را که مغفول مانده‌اند يا ساختار لازم برای پی‌گیری آن‌ها موجود نیست، به جدیت دنبال کند، برای آن‌ها نهادسازی کند، از طریق مجلس مقررات لازم را برای آن‌ها وضع کند و پای آن‌ها بايستد. اين متن متأسفانه ديده نشد و امروز وقت آن است که با دقت‌نظر اين متن را از نو بخوانيم و دوباره آن را پیش رو داشته باشيم.

وضعيت فعلی ایران و جنبش سبز با يک دوگانه‌ی تصنعی و يک دوراهی برساخته مواجه است که سخت کوشش می‌شود که اين دوگانه و دوراهی به گفتمان جنبش سبز و رهبری سياسی موسوی تحميل شود. دوگانه‌ی تصنعی این روزها، دوگانه‌ای است که در بستر بحران‌های اخير بین‌المللی و جنجال‌آفرینی‌های مستمر سياسی احمدی‌نژاد شکل گرفته است. صورت ساده‌ی این دوگانه اين است: منافع ملی ایران (حقوق ملت ایران) با منافع جامعه‌ی جهانی تضاد دارد؛ پس برای حفظ منافع جامعه‌ی جهانی، باید از آن منافع ملی صرف‌نظر کرد تا خیر عظيم‌تری محقق شود. مضمونی که هميشه در اين دوگانه‌ی تصنعی برجسته می‌شود این است که حکومت ايران خطرناک است و شما خود هم ديده‌اید که این حکومت به شما مردم هم رحم نمی‌کند و به قساوت‌آميزترین وجهی خیزش شما را سرکوب می‌کند،‌ پس به منفعت جهانی اگر تن بدهید، به مصداق «چون که صد آمد، نود هم پيش ماست»،‌ به منافع ملی‌تان هم می‌رسید. این دوگانه، یک مغالطه دارد و يک ادعای نادرست. مغالطه‌اش این است که منافع احمدی‌نژاد و دستگاه پشتیبان او را (یعنی منافع دولت کودتا را) با منافع ملت يکی می‌گيرد، در حالی که ادعای کلیدی جنبش سبز این است که این دولت نامشروع منافع ملی را زیر پا می‌گذارد و برای حفظ قدرت منافعی را برای خودش تعریف می‌کند که با منافع ملت زاویه دارد. اما ادعای نادرست اين دوگانه اين است که میان منافع ملی ايران و منافع جامعه‌ی جهانی تعارضی می‌تراشد، در حالی که تأمين منافع ملی ایران می‌تواند با حفظ منافع جامعه‌ی جهانی سازگار باشد. اگر جنبش سبز از درون با همین رهبری فعلی به موفقیت برسد و اين حرکت آرام،‌ آهسته و پيوسته به بار بنشيند، هم منافع ملی مردم ایران تأمین می‌شود، هم استبداد مهار می‌شود و هم منافع جامعه‌ی جهانی بدون سلطه‌ی بیرونی یا خدشه وارد شدن به عزت و کرامت ملت ایران تضمین خواهد شد. راهِ روشن آن هم پی‌گیری استراتژی مبارزه برای استقرار دموکراسی‌ درون‌زا و خود-بنیاد است.

اما دوراهی برساخته‌ای که پيوسته کوشش می‌کند خود را به اين بحث تحمیل کند اين است: در وضعیت فعلی، دو راه بيشتر پيش روی شما نیست؛ یکی انقلاب و براندازی است و ديگری جنگ و دخالت خارجی. پيداست که جنبش سبز نه خواستار اولی است و نه به دومی روی خوش نشان می‌دهد. پس اين دوراهی برساخته کوشش می‌کند با منطق همان دوگانه‌ی تصنعی، که منافع دولت کودتا را با منافع ملت یکی می‌گيرد و اگر حتی منفعت مشترکی هم در ميان باشد، به جای اعتنا به منافع ملت،‌ آن‌ها را هم در زمره‌ی منافع دولت کودتا به شمار می‌آورد، پيشنهاد ديگری را ارایه می‌کند که نتيجه‌اش به هر روی پذیرفتن سلطه و برتری منافع يکسويه‌ی غربی (مشخصاً آمريکایی)‌ است و منافع ملی ايران در بستر مبارزه‌ی جنبش سبز، تنها طفيلی تأمین منافع آن‌هاست. تضعیف موضع موسوی، يا تشکيک در مؤثر بودن و آينده‌دار بودن جنبش سبز با تکيه بر حرکتی درون‌زا، در راستای تقويت اين دوگانه و تحمیل وضعيتی سوم در برابر آن دوراهی برساخته‌ی نامطلوب است.

اين دوگانه و دوراهی تصنعی، به روشنی رهبری سیاسی موسوی و خصلت‌های بدیع شیوه‌ی او را به رسميت نمی‌شناسد و آن‌ها را در تحلیل خود ناکافی می‌داند. برای فهم بهتر موضوع، بخش واپسين مقاله‌ای را از والتر پوش ترجمه کرده‌ام که می‌تواند به روشن‌تر شدن مرادِ من کمک کند. عنوان این مقاله اين است: «آخرين بخت اصلاح‌طلبان ایران؟ بازخوانی جنبش سبز». والتر پوش محقق مؤسسه‌ی آلمانی امور بین‌الملل و مسايل امنيتی است. در این مقاله، که تدوین‌شده‌ی سخنرانی او در ۱۷ مارس ۲۰۱۰ (اسفند ۸۸) در پارلمان اروپاست، او تحلیل جامعی از وضعیت ايران با مراجعه به تاریخ یکی دو دهه‌ی اخیر ارایه می‌دهد و توضیح می‌دهد که چگونه جنبش سبز حاصل بسط و تحول مطالباتی است که در جريان اصلاحات تبلور پيدا کرد و اکنون جنبه و دامنه‌ای تازه پیدا کرده است. او به روشنی توضيح می‌دهد که از دید او، مهم‌ترين اميد دگرگونی ساختار سياسی ایران از درون ایران و از میان پیروان اصیل وفادار به ميراث خمینی زاييده می‌شود، که اکنون نسلی هستند با تجربه که تحول عمیق فکری پيدا کرده‌اند. این مقاله را بايد به دقت و با حوصله خواند. بخش نهایی اين مقاله را که به جنبش سبز مربوط می‌شود، در ادامه می‌آورم. اين مقاله قبل از ۲۲ خرداد نوشته شده است و طبعاً رخدادهای بعدی در آن منعکس نیست. اين بخش ماجرا را ما بهتر می‌دانیم.

(اين یادداشت و این کارتون مانا نیستانی هم خواندنی و دیدنی است)

مرتبط: آیا واقعاً در آستانه‌ی جنگ با آمريکا هستيم؟

ادامه‌ی «چشم‌اندازهای جنبش سبز و بديل سياسی درون‌زا»

July 27, 2010

فهم منطق متن و آداب نقد

در ادامه‌ی نقدی که بر يادداشت مهدی خلجی نوشتم («منافع ملی ایران: تعبیر ایرانی يا نئوکانی؟»)، پاره‌ای از واکنش‌ها را دیدم که گمان می‌کنم لازم است درباره‌ی آن‌ها توضیح بدهم. برای اين‌که کار سودمندی انجام داده باشم، کوشش می‌کنم وضعیت را استعلا دهم تا خواندن این متن (و در واقع نقد اصلی) برای خواننده آسان‌تر و مفيدتر شود و کسانی که زحمت خواندن متن را می‌کشند، دستِ خالی باز نگردند یا دچار ابهام نشوند. اين مختصر بيشتر جنبه‌ی متدولوژيک دارد و فارغ از متن خلجی (و البته نوشته‌ی من) می‌تواند برای جاها ديگری نیز به کار خواننده‌ی دقیق و نکته‌سنج بیايد.

نقد هر متنی متکفل دستِ کم چهار وظیفه است: ۱. آشکار کردن پيش‌فرض‌ها؛ ۲. روشن کردن ابهامِ مفاهيمِ پايه؛ ۳. روشن کردن عدم تناسب مدعیات با ادله؛ و ۴. نشان دادن تالی فاسدهای (نظری يا عملی) برگرفتن مدعيات ارايه شده در متن. این‌ها چهار وظیفه‌ی حداقلی هر نقدی است.

در يادداشتی که صاحبِ این سطور بر متن خلجی نوشته شده است، بخش مهمی از نقد اختصاص دارد به آشکار کردنِ پيش‌فرض‌ها و اين کار وظيفه‌ی اساسی نقد است نه امری حاشيه‌ای و تزيینی برای آن. البته کشفِ پيش‌فرض‌ها و خواندن ما بين السطور هر متنی، مستلزم مدلل کردن‌ آن نيز هست. وقتی منتقدی متنی را می‌خواند و ادعا می‌‌کند که به باور من، پيش‌فرض این نقد فلان است،‌ ناگزیر باید اين ادعا را مدلل کند. کاری که صاحب اين قلم در نقد يادداشت خلجی کرده است ارايه‌ی پيش‌فرض‌های مستور در نوشته‌ی خلجی و نشان دادن شواهد و ادله‌ای برای مستحکم کردن اين ادعاست. لذا، وقتی پيش‌فرض متنی را کشف می‌کنيم، آن را به متن تحمیل نکرده‌ايم بلکه پرده از منطق متن برداشته‌ايم. فهم منطق يک متن از فهمِ نُطق آن مهم‌تر است.

کشفِ پیش‌فرض‌ها ماجرايی است که به طور عادی در زندگی روزمره‌ی مردم هم اتفاق می‌افتد و ما پيوسته به آن مشغول‌ايم. به عنوان مثال، فرض کنيد کسی اشک می‌ریزد و با شور و احساسات فراوان هم اشک می‌ریزد. اما می‌بينیم که اشک ريختن او، اشک ریختنی بی‌غرض نيست. از همين‌جاست که ضرب‌المثل‌وار می‌‌گويیم که فلانی اشک تمساح می‌ریزد چون با تکيه بر قراینی که داریم و نشانه‌های موجود، خودِ فردِ اشک‌ریزنده را هم‌دست يا ذی‌نفع در ماجرایی که اتفاق افتاده می‌بینم. یا بر عکس، در مورد دیگری شاهد اشک ريختن کسی هستیم که از سر درد می‌گرید. مثلاً پدر و مادر فردی که مقتول است. اين‌جا بنا به شواهد و شهود می‌توان پی برد که این اشک ریختن از سر نقش بازی کردن نيست و می‌توانيم اشکی را که از سر سوزِ دل است از اشکِ تمساح تمیز دهيم.

تفاوت کار نقد و بررسی متون با مثال‌های بالا در اين است که در موارد فوق اين کار را به طور عادی و روزمره و با اتکا به عقل سليم انجام می‌‌دهيم اما در نقد و بررسی متون يک گام مهم دیگر پیش‌رفته و این کار را به شکلی متدیک انجام می‌دهيم.

در مورد خاص يادداشت پيشينِ من، یکی از دوستان پرسيد که: «نوشته‌ای: منطق نوشته‌ی خلجی یک پيش‌فرض دارد: منافع ملی آمریکا-اسرايیل محترم است و بر منافع ملی ایران اولویت دارد؛ کجای نوشته‌ی خلجی چنین چيزی آمده است؟». این پرسش، دقیقاً موضوع بحث يادداشت حاضر است. وظیفه‌ی منتقد اين است که منطق نوشته را کشف کند. اگر قرار بود نويسنده‌ای به لوازم سخن‌اش در همه جا تصریح کند و عيناً آن را بیاورد، اصلاً حاجتی به نوشتنِ آن نبود. اين روشی پوزيتيويستی است که بگويیم منتقد اگر ادعا می‌کند که نقدشونده چنين گفته است، باید عيناً کلمه‌ای يا جمله‌ای دال بر اين مضمون بياورد تا ادعای‌اش درست باشد. این سخن با نقد متديک يک متن و اعتنا به کشف منطق آن منافات دارد و اساساً در چنین مواردی نيازی به نقد نيست. متن خود آشکار و گوياست.

اما، مثلاً، من‌بابِ توضیح درباره‌ی همین جمله، می‌‌توان توضيح داد که «منطقِ پوشيده‌ی متن» چی‌ست. خلجی در نوشته‌های‌اش – و در این نوشته‌ی اخير به روشنی بيشتر – منافع ملی ایران را در حدی که ایران بتواند خودش را از خطر نابودی حفظ کند، تعریف می‌‌کند و منافع ملی آمريکا را از موضع هژمونی تعریف می‌کند: آمریکا قدرت دارد، حق حمله دارد و درباره‌ی این حق هم نمی‌‌توان از او سؤال کرد (نک. يادداشت اول خلجی) و این هم «واقعيت» سیاست است (نک. همان متن). یعنی: آمریکا می‌تواند، پس می‌کند. (این دو جمله را کنار هم بگذارید و سوابق و لواحق نوشته‌های ايشان را هم به آن بيفزاييد: «ایرانِ زیر حملات نظامی اسرائیل و آمریکا بسی بدتر از ایرانی است که رئیس جمهوریِ «نامشروع» آن در مذاکره با غرب، نگرانی جامعه بین المللی درباره برنامه هسته‌ای را از میان می‌برد» و «عادی‌سازی روابط با اروپا و آمریکا و قطع ارتباط با گروه‌هایی که امنیت اسرائیل را تهدید می‌کنند»). این همان چیزی است که منافع آمریکا را حداکثری می‌کند (امنیت اسرايیل و آمريکا؛ حق داشتن آمريکا؛ واقعيت سیاست و جنگ و الخ) و در مقابل منافع ملی ایرانی را کمينه می‌کند (یعنی ایران راضی باشد به اين‌که به او حمله‌ی نظامی نشود). در این صورت‌بندی، او با این مقدمات از سبزها می‌خواهد که بیایند در راستای کمينه کردن منافع ایرانی (پیداست که هرگز خلجی این تعبیر را به کار نبرده و وظیفه‌ی منتقد است که با استنتاج از متن و کشف آن اين صورت‌بندی را انجام دهد) با طرف مقابل که تئوری‌ها و راهکارهای‌اش چيزی جز تقریر عینی مواضع نئوکان‌ها نیست، همکاری و هم‌دستی کنند. ماده و منطق این مدعيات اين است ولو کلمات‌اش اين‌ها را نگويد.

ممکن است کسی بگوید که منتقد با نقدشونده مشکل شخصی دارد يا با او خصومتی دارد. اين ادعا کمترین کمکی به ارزیابی نقدِ‌ منتقد نمی‌کند. اين‌که بگويیم «گويی يک‌طرف (منتقد) قرار گذاشته است که هر وقت طرف دیگر (نقدشونده) چيزی گفت گریبان‌اش را بگیرد»، البته می‌تواند در عاطفی کردن فضا سهمی داشته باشد ولی پاسخگوی نقد نيست. این البته راه زخمی کردن منتقد می‌تواند باشد ولی راه نقد مدعيات او نيست. داوری روان‌شناسانه کردن درباره‌ی منتقد کمترين کمکی به خدشه وارد کردن در منطق استدلالی او نمی‌کند.

در پاسخِ نقدِ منتقد، کسی که متکفل يا مدعی سست بودن يا ناوارد بودن نقد می‌شود، ضروری است بتواند نشان بدهد که قادر است با منطق درونی کارآمدتری متن نقدشونده را بخواند و بتواند با منطق ديگری این متن را به صورت منسجم‌تری توضيح بدهد (که مضمون و منطق‌اش متفاوت با منطقی باشد که منتقد، مدعی کشفِ آن شده است). صاحب اين قلم در تحکيم مدعای خود شواهدی آورده است. دست کم در این دو يادداشت هم از نويسنده‌ی مطلب موارد متعددی نقل قول شده است و هم مشابهت‌های نظری او با چهره‌های مهم نئوکان و رسانه‌های متعارفی که همين مواضع را دارند برجسته شده است. منتقد نشان داده است که اگر خط سیر منطقی مدعيات نقدشونده را دنبال کنید به اين‌ مشکلات و مغالطات می‌رسید (مغالطه‌ی کانستراکتيويسم و رئالیسم). خوب، اگر ادعای ارتکاب این مغالطه وارد نيست، خوب است معترض توضیح بدهد که چگونه و کجا اين مغالطه وارد نيست.

راهِ نقد استوار و منسجم اين است که کوشش کردم با زبانی فنی‌تر و عاری از آرايش‌های کلامی توضیح دهم. اين شيوه‌ی نقد متديک البته زحمت دارد. ورزيدگی می‌خواهد. مستلزم مطالعه‌ی وسیع است. نيازمند آشنايی با متد است و خواننده دست کم باید متن را یکی دو بار به دقت بخواند. اميدوارم اين توضیح مختصر بتواند پرتو نوری بر اين ابهام افکنده باشد.

July 26, 2010

منافع ملی ايران:‌ تعبير ايرانی يا نئوکانی؟

۱. کمتر کسی است که در جريان فراز و فرودهای صحنه‌ی سیاست خارجی ایران باشد و خطر حمله‌ی نظامی به ایران را جدی نگیرد. با تبلیغات گسترده‌ای که اين روزها صورت می‌گیرد و نوع سیاست تحریک‌آميز، ماجراجويانه و رجزخوانانه‌ی دولت کودتا، باید این احتمال را جدی گرفت و به آن انديشيد. تنها نکته‌ی متفاوتی که باقی می‌ماند این است که نوع موضعی که جنبش سبز می‌گیرد، ناگزیر يکی از دو موضعی نيست که به طور رسمی در داخل و خارج از ايران طرح می‌شود. این دو موضع، فارغ از اين‌که در عمل به جنگ ختم شود يا نه، يکی موضع دولت کودتاست با «رجزخوانی و بذله‌گويی»های احمدی‌نژاد و حاميان‌اش و دیگری موضع کسانی است که بر این باورند که ايران – چه رهبران جنبش سبز و چه حاکميتی که امروز بر مسند قدرت است – باید بر همان مبنا و در همان چهارچوبی که غرب تعيین می‌کند و بر سر بقا به مذاکره در‌باره‌ی پرونده‌ی هسته‌ای بپردازند تا خطر جنگ دفع شود. راه سومی نیز وجود دارد که با هر یک از دو راه پيش‌گفته مباینت دارد اما لزوماً نتايج‌اش همانی نيست که اين دو راه پيشنهاد می‌کنند.

۲. چشم‌انداز فعلی سياست خارجی دولت آمریکا در قبال ايران، شباهت غریبی به موضعی دارد که در قبال عراق گرفت: الف) دولت صدام حسين – و در حقیقت ملت عراق – زیر فشار سنگين تحریم‌های همه‌جانبه قرار گرفتند و دولت و ملت عراق تبديل به کشوری ناتوان و فاقد عزت شده بودند و تصميم‌گیری داخلی برای عراقی‌ها تبدیل به امری بسیار دشوار، اگر نگويیم محال، شده بود؛ ب) زمينه‌سازی رسانه‌ای و تقويت اين ادعا که عراق صاحب سلاح‌های کشتار جمعی است، راه را برای حمله‌ی نظامی به عراق هموار کرد؛ ايران هم در وضع مشابهی است. گزارش‌های متضاد و متناقضی که می‌بينيم، هيچ کدام آن اندازه که این حجم و شدت تحریم‌ها و تهدید‌های نظامی را توجیه‌کند  متقاعدکننده نیست و نمی‌تواند ثابت کند که حاکمیت سياسی ايران يا سلاح هسته‌ای دارد يا در پی ساخت سلاح هسته‌ای است (یا در واقع به عبارت دقیق‌تر، به این زودی‌ها توانايی ساخت سلاح هسته‌ای دارد). اگر به پيامدهای وضعيت عراق نگاه کنيم، می‌بينیم که جنگ انجام شد. هيچ‌گاه ثابت نشد که در عراق سلاح کشتار جمعی وجود دارد (و هنوز که هنوز است رسانه‌های بريتانيايی گریبان تونی بلر را به خاطر اين ماجرا رها نکرده‌اند و به هر بهانه‌‌ای آن را دوباره زنده می‌کنند).. ماجراجويی و رجزخوانی دولت صدام حسین نفت هم بر آتش این تبليغات ریخت و حاصل جنگی بی‌سرانجام شد که هنوز راه برون‌رفت آن مشخص نيست.

۳. گزارش‌های متعددی که تا به حال درباره‌ی برنامه‌ی هسته‌ای ایران منتشر شده است (گزارش سیا، گزارش فارين پاليسی (۱ و ۲)، مقاله‌ی اخیر چامسکی (اين‌جا را ببينيد)) همه دلالت بر این دارند که برنامه‌ی هسته‌ای ايران (برای تولید سلاح) برنامه‌ای است ناکارآمد و از هم‌گسيخته (اين‌جا را هم برای ديدن نظر احمد شيرزاد ببینيد). در نتيجه، اعلام جنگ به ایران حتی نمی‌تواند از موضع پيشگیرانه و بازدارندگی باشد. لذا باید منطق اين کوبیدن بر طبل جنگ را ظریف‌تر از این فهمید و بین‌السطور اين بازی سياسی را درک کرد.

با اين سه مقدمه، می‌رسم به مقاله‌ی اخير مهدی خلجی – که در واقع امتداد دو مقاله‌ی پیشين او در مردمک است (۱ و ۲ يا اين‌جا را ببينيد برای روایتی دیگر از همين نوشته). موضع خلجی در این مقاله و دو مقاله‌ی پيشين موضعی است که هم به لحاظ تئوریک فاقد وجاهت است و از مغالطه‌های نظری عظیمی رنج می‌برد و هم از لحاظ پراتيک موضعی است ضعيف و نا‌منطبق با تعبیری ایرانی از منافع ملی ایران. مواضع خلجی، مفرداتی درست دارد اما ترکیب‌های آن مغالطه‌آميز است. از این گذشته، بخش‌هایی از نوشته‌ی سوم خلجی، لحن و زبانی تحکمی دارد.

مقاله‌ی خلجی اگر به قلم فردی از دستگاه سياست خارجی آمريکا (آن هم از موضع نئوکانی) نوشته شده بود کاملاً قابل‌فهم بود. اما وقتی اين مقاله را کسی می‌نویسد که خود را مدافع منافع ملی ایران قلمداد می‌کند و در لباس خیرخواهی و دلسوزی به ما ایرانيان – و مشخص‌تر از آن به جنبش سبز – هشدار می‌دهد و به آن‌ها راه و چاه نشان می‌دهد که چگونه باید از منافع ملی‌شان دفاع کنند، مشکل شروع می‌شود. قلب مسأله‌ی نوشته‌ی خلجی در این است که منافع ملی ایران را بر حسب تابعی از منافع ملی آمريکا و اسرايیل می‌فهمد و تعبیر می‌کند. تعبیر روشن و صريح‌اش اين است: برای این‌که منافع ملی ايران حفظ شود (بخوانید: جنگی در نگیرد)، بهتر است که به منافع ملی آمريکا و اسرايیل تن بدهند تا مصیبت جنگ را از سر خود دور کند. اما چرا باید سبز‌ها چنین تعبیری از منافع ملی ایران را بر‌گیرند؟ چرا منافع ملی آمريکا-اسرايیل را تعيين‌کننده‌ی منافع ملی ایران بدانند آن هم پس از اعمال تحريم‌های بهانه‌جويانه و خفه‌کننده‌ای که نه تنها هدف‌دار نیست و در عمل به تضعیف سپاه پاسداران منجر نمی‌شود (اين گزارش هم دیدنی است) بلکه دقيقاً باعث تضعیف جامعه‌ی مدنی و بدنه‌ی ملت و بنیه‌ی دموکراسی‌خواهی درون‌زای ایرانی می‌شود؟ و پس از آن با تهدید جنگِ فراگیر، چرا باید در اين يارگیری کنار آمريکا (و منافع ملی آن‌ها) ايستاد؟ دقت کنید که داریم از موضع منافع ملی ایران به ماجرا نگاه می‌کنيم نه از موضع نئوکانی. این استدلال، طابق النعل بالنعل استدلالی است که می‌شود تصور کرد کسی از موضع روسیه در باره‌ی عهدنامه‌ی ترکمان‌چای بگیرد: نگاه به منافع ملی از زاویه‌ی روسی یعنی منافع شما ایرانیان در این است که تن بدهید به پيشنهادی که ما برای ترک مخاصمه می‌دهیم و شما خودتان بهتر می‌دانيد که جنگ چيز بدی است و راه توسعه‌ی درازمدت شما را دورتر می‌کند!

منطق نوشته‌ی خلجی یک پيش‌فرض دارد: منافع ملی آمریکا-اسرايیل محترم است و بر منافع ملی ایران اولویت دارد. از نظر او یک هژمونی وجود دارد به نام هژمونی آمريکا-اسرايیل (این هژمونی «واقعی») که منافع ملی ديگران از جمله ایران هم در پرتو آن تعریف می‌شود. برای اين موضع، استدلال هم لازم نيست و نیروی مسلط و غالب به هر بهانه‌ای که بخواهد هم می‌تواند حمله کند و هم می‌تواند تحریم کند (مقاله‌ی اول خلجی را ببينيد که جنگ را طبیعی و موضع ضد-جنگ را رمانتیک می‌بیند). او حتی نياز به موجه کردن جنگ هم نمی‌بيند (در مقاله‌ی سوم) و وقتی هم که به موجه کردن آن می‌رسد گرفتار مغالطه‌ی برآمیختن نا-روش‌مند کانستراکتيويسم و رئاليسم می‌شود (نک. به مقاله‌ی محمد مهدی مجاهدی در کلمه). يعنی حالا که آمريکا ايران را به مرگ گرفته‌است، خوب تکلیف منافع ملی ایران و موضع‌گیری سبز‌ها روشن است: به تب راضی‌ شوید!  پارادوکس ادعایی خلجی وجود خارجی ندارد. رهبران جنبش سبز و اندیشه‌ی اصلاح درون-زا بر این باور است که دموکراسی‌سازی از درون و حکومت قانون هم  منافع ملی ایران را تأمین خواهد‌ کرد هم خیال جهان را از تهدید‌های ادعایی راحت.

با نوع ورودِ خلجی به بحث، وقتی نوبت به تعبیر منافع ملی آمریکا و اسرايیل می‌رسد، منافع ملی آن‌ها حداکثری در نظر گرفته می‌شود و به حداقلی از امکان تهديد هم آن‌ها می‌‌توانند حساسيتی و واکنشی در حد جنگ نشان بدهند. اما وقتی پای منافع ملی ايران در میان باشد (منافع جمهوری اسلامی و در واقع منافع حاکميت سياسی را از منافع ملی جدا می‌کنم)، این منافع باید حداقلی تعبیر شود. يعنی همين‌که به شما حمله‌ی نظامی نشود کافی است و باید خوشحال باشيد.

اما جنبش سبز: با منطق خلجی در اين بحث (که به صريح‌ترین وجهی از موضع منافع ملی آمريکاست)، جنبش سبز در شکل فعلی و به ویژه با نوع رهبری میرحسين موسوی تهدیدی به شمار می‌آيد که بعید است در هيچ مقطعی منافع ملی آمریکا را بر منافع ملی ایران اولويت بدهد. پس چه باید کرد؟ من از اين مقاله چیزی جز تضعیف جنبش سبز نمی‌فهمم مگر اين‌که جنبش سبز تن به تجویز خلجی بدهد در حالی که هم از لحاظ تئوريک و هم از منظر پراتيک تمام راه‌ها و برون‌رفت‌ها منحصر به پيشنهادهای خلجی نيست. از این نکات که بگذريم، در حاشيه چند تعریض زیر را می‌آورم که تا حدی به روشن شدن بحث کمک می‌‌کند.

۱. خلجی می‌گويد: «سهم رهبران سبز – که منحصر در سه رهبر نمادین آن، میر حسین موسوی، مهدی کروبی و محمد خاتمی نیست – در پیش‌گیری از جنگ اندک نیست.». از نظر خلجی، این رهبران «نمادين» (يعنی اين‌ها رهبر «واقعی» نيستند) ديگر شامل چه کسانی می‌شود؟ خلجی با گسترش دادن اين دايره که هنوز بر من معلوم نيست شامل چه کسانی می‌شود، گويی اشاره می‌کند به «رهبرانی» که بالقوه می‌توانند به پیشنهاد عملی او تن بدهند؛ يعنی کسانی از نظر او در کنار اين «رهبران نمادين» شايسته‌ی رهبری جنبش و نجات ایران از جنگی قریب‌الوقوع هستند که برای‌شان هژمونی آمریکا و اسراييل بر منافع ملی ایران اولويت داشته باشد و می‌توانند با آمريکا مذاکره‌ای رضايت‌بخش برای دفع خطر جنگ بکنند. از این سخنان بوی تکرار تجربه‌ی عراق و الگوی چلبی‌سازی به مشام می‌رسد. دقت کنید که خلجی هم‌چنان در پی «رهبر»ی می‌گردد که با آمریکا سر مصالحه داشته باشد. الگوی چلبی در عراق چيزی جز این نبود.

۲. نويسنده‌ی اين مقاله می‌گويد: «رهبران سبز برای بنیادگذاشتن گفتار تازه‌ای در سیاست خارجی نیازمند شجاعت سیاسی و اخلاقی و ملی‌اند». از فحوی کلام نويسنده بر می‌آيد که به عقيده‌ی او تا به حال «رهبران سبز» از خود شجاعت نشان نداده‌اند و ترسو بوده‌اند یا با خودشان و مردم رو-راست نبوده‌اند. اين‌ها - فعلاً فرض کنيد میرحسین موسوی - دقيقاً چه کار باید بکنند که با معيارهای خلجی «شجاعت سياسی و اخلاقی و ملی» داشته باشند؟! يا اصلاً این‌ها چه اهرم فشاری در اختيار دارند برای اعمال نفوذ؟ خلجی تعریف تازه‌ای از «شجاعت سياسی و اخلاقی و ملی» برای رهبران جنبش سبز ارايه می‌دهد و از آن‌ها انتظار دارد برای نجات ایران تن به توافقی با غرب بدهند تا فعلاً خطر حمله مرتفع شود. برای رهبران جنبشی که به هیچ ابزار اعمال فشاری دسترسی ندارند، مضمون و فحوای این سخن روشن است: به آمریکا چراغ سبز دوستی نشان بدهيد و بگويید حاضریم با شما کنار بياييم!

۳. ايشان می‌گوید: «تا زمانی که حکومت ایران موجودیت اسرائیل را آشکارا تهدید می‌کند و منافع غرب را در منطقه آماج ویران‌گری‌ها و اخلال‌گری‌های خود قرار می‌دهد، انزوای بین المللی، تحریم و جنگ، ایران را از دستیابی به «حق مسلم» هسته‌ای خود بازخواهد داشت.». بله، درست است که ادبيات تحريک‌آمیز، رجزخوانانه و بی‌ملاحظه‌ی احمدی‌نژاد مسأله‌ساز است ولی فراموش نکنيم که در اين ميان، اسرايیل يک بازيگر طیب و طاهر و پاک و معصوم نيست. درنوشته‌ی خلجی چه نقد گزنده‌ای بر سیاست ضدانسانی اسراييل در منطقه می‌بينيد؟ لابد چون خطر حمله به ایران وجود دارد و «واقعی» است فعلاً - و شايد هم تا هميشه - می‌توان از خطر بزرگ‌تر خاورمیانه که خود اسراييل است صرف‌نظر کرد و اسم‌اش را هم گذاشت «اسراييل‌ستيزی» و زبان دراز کردن بر اسراييل را هم تقبيح کرد! اين همه نرمش در برابر اسراييل و انداختن توپ بحران‌ به دامن جمهوری اسلامی و از رهگذر آن متهم کردن ضمنی جنبش سبز به همدلی و همدستی با «ويران‌گری و اخلال‌گری» شگفت‌آور است.

می‌توان موارد مشابه دیگری را از همین جنس در نوشته‌ی خلجی یافت و برجسته کرد. پيش از این دو مقاله‌ی تئوریک منتشر‌شده‌است که می‌تواند از جمله در نقد این ادبيات و زبان و شیوه‌ی استدلال به کار آید. اين دو مقاله برای فهم موضوع کلیدی هستند و می‌توانند راه سومی را که جنبش سبز در مسیر آن حرکت کرده است، بهتر نشان دهد. مقاله‌ی اول که به جوانب کلی‌تر و سياسی ماجرا نظر دارد و معطوف به ابعاد عملی ماجرا است با عنوان «جنبش سبز در‌برابر ائتلاف جنگ‌طلبان جهانی با مستبدان داخلی» در کلمه منتشر شده است و مقاله‌ی بعدی که متمرکز بر ابعاد تئوريک ماجرا و آشکار کردن مغالطه‌های نظری آن است ديروز با عنوان «مغالطه‌ای ستیزه‌جویانه در تحلیل و نقد سیاست خار‌جی جنبش سبز و جمهوری اسلامی» منتشر شده است.

منحصر کردن راه‌حل بحران فعلی به روش ستیزه‌جويانه، پرخاش‌گرانه و تحريک‌آمیز حاکمیت فعلی يا روش مصالحه‌جويانه و نرم‌خويانه در برابر سياست سلطه‌جویی و حرکت از موضع منافع ملی آمریکا و فرع دیدن منافع ملی ایران، نه تنها گرهی از وضع فعلی باز نمی‌کند بلکه ما را از استبدادی به استبدادی دیگر رهنمون خواهد شد.

مرتبط: حق مسلم ما و انرژی هسته‌ای: سبزها کجا ايستاده‌اند؟
پ. ن. در تکمیل بحث، خوب است اين يادداشت دیگر را هم بخوانيد: فهم منطق متن و آداب نقد

July 25, 2010

ارزش‌های اخلاقی دين و جنبش سبز

جنبش سبز پيوندی تنگاتنگ با ارزش‌های اخلاقی دين دارد. اين تعبير حاجت به شرح و تبيین دارد. بخش بزرگی از ساکنان فرهنگ ایرانی به‌ درجات و معانی مختلفی متدین اند. به تبع و به نحوی طبیعی، بخش بزرگی از جنبش سبز هم دين‌دار اند. مهم است که تشخیص دهيم در رويکرد تازه‌ای که با جنبش سبز به امر سياست پديد آمده است،‌ جايگاه دين کجاست. نخست بايد به بعضی تمايزها توجه داشت.

دين‌ورزی و التفات به روح ديانت، تفاوتی اساسی دارد با تبدیل کردن دين به ابزاری برای حکومت کردن. اگر چه دينِ حکومتی نیز هم‌چنان نوعی از دين به شمار می‌رود، اما ابزار ساختن از دين و به کار بستن آن به منزله‌ی نردبانی برای رسيدن به قدرت يا محقق کردن اهدافِ سیاسی، سوء استفاده از دين و فاصله گرفتن از پيامِ محمدی است. اگر دين را راهی برای زيستن بدانيم، ناگزیر باید ميان ارزش‌های اخلاقی دين و شعائر و مناسک دینی تفاوت قايل شد. چنين نيست که هر کس مقيد و ملتزم به ظواهر شرعی و آيين‌های دينی است، لزوماً‌ متلزم به آداب اخلاقی دين نيز باشد. ميراث تاريخی و فرهنگی ما و هشدارهای جدی عارفان و معلمان اخلاق درست از زمان پيامبر اسلام نسبت به بروز شرک خفی، رياکاری، دام تزوير ساختن از قرآن و نمايش غرض‌آلودِ تمسک به دین (يا حتی نمايشی که چه بسا به‌رغم حسنِ نيت دين‌دار ممکن است منجر به برداشتی از این جنس شود) می‌تواند چراغ راه ما باشد. شعائر دينی بدون شک کارکرد خود را در زندگی هر مؤمنِ مسلمانی (يا مؤمن به هر آيین ديگری)‌ دارند اما استفاده از آن به عنوان عنصری که برای گروهی که دين‌ورزی شرعی نقشی محوری در زندگی‌شان دارد، نمی‌تواند زمینه‌ساز بهره‌مندی از امتيازی ويژه و فضيلتی خاص باشد در قياس با کسانی که اخلاص در دين‌ورزی برای‌شان به معنی التزام به جوانب اخلاقی دين و پرهيز از نمايش دادن لوازم دين‌داری است (و حتی کسانی که دین‌ورز نيستند اما در پای‌بندی به اخلاق با ما هم‌دل و هم‌داستان‌اند).

بر همين قیاس، روح دین‌داری نسبتی جدایی‌ناپذیر با دين‌ورزی متشرعانه يا عمل به فرائض دینی بر مبنای دستورات صلب فقهی ندارد. از سوی دیگر، ارزش‌های اخلاقی دین به خاطر خصلت سيال و انسان‌مدارشان ميان آدميان مشترک است. اولویت دادن به ارزش‌های اخلاقی دين لزوماً منجر به حاکمیت دین‌ورزی فقيهانه يا متشرعانه نمی‌شود.

سخن گفتن از التزام به ارزش‌های اخلاقی دين، در شرايط فعلی خطرخیز و ابهام‌آفرين است. هیچ مؤمنی (مسلمان يا غير مسلمان) کمترین دلیلی ندارد برای این‌که از دین‌ورزی‌اش شرمسار باشد مگر دين‌ورزی‌اش به معنای محدود ساختن زیستِ ساير آدميان يا ضايع کردن حقوق آن‌ها باشد. اگر دين‌ورزی و مسلمانی آن است که مردم از دست و زبان مؤمن در امان باشد (و دين‌ورزی و ايمان، نسبتی مستقیم با امنيت‌‌آفرینی و امنيت داشتن داشته باشد) نمی‌توان به هيچ بهانه‌ای خواستار محدود کردن يا معزول کردن دين‌ورزی شد. در وضعيت فعلی کشور ما که به خاطر سوءتدبير و بدکرداری متولیان رسمی و خودخوانده‌ی دين، چهره‌ی ناخوشايندی از دين ترسیم شده است،‌ مهم است که با تشبث به معیارهای تفرقه‌افکن يا مرزکشی‌هايی از اين جنس میان ملت فاصله نيندازيم. دین‌داران دقیقاً به خاطر غيرت‌ورزی نسبت به دین و «درد دين» داشتن باید از ديگران نسبت به اين چهارچوب اخلاقی حساسيت بيشتری داشته باشند. اين حساسيت به خصوص برای دين‌ورزانی که به آرمان‌های جنبش سبز ايمان دارند واجب‌تر است.

فهم ارزش‌های اخلاق دين نه دشوار است و نه تا به حال از آن کم سخن گفته‌اند. صداقت، درست‌کاری، پرهيز از دروغ و ريا، حرمت نهادن به کرامت و شخصيت انسان‌ها، کم‌آزاری، تحقق وجدان اجتماعی اسلام، دست‌گيری از تهی‌دستان و ياری رساندن به خودکفايی و استقلال آن‌ها، گشودن فضا برای دانش‌ورزی و پژوهش عقلی بدون نگرانی از آزار و تعقيب قدرت‌مندان و سياست‌مداران، همه به بيان‌های مختلفی در زمره‌ی ارزش‌های اخلاقی دين هستند. به تعبیر دقیق‌تر، دين‌ورزی اخلاقی دين‌داران بخشی از هويت آن‌هاست. دین‌ورزان نه دلیلی برای دست کشيدن از چهارچوب‌های اخلاقی و ايمانی آيين‌شان دارند و نه حق تحميل معيارهای دینی خود را به ديگران دارند (بنا به دستورات اخلاقی همین دين). ناگفته پیداست که اين معيار با رويکرد فقهی چه بسا دشوار به نظر برسد، خصوصاً با فقهی که به قدرت گره خورده است و در جهت احراز منافع سیاست قدم بر می‌دارد.

 دین‌داران نه باید از تدین‌شان شرم‌سار باشند نه در صدد تظاهر برآیند. این صراط مستقیم تدین است که از مو باریک‌تر و از شمشیر آخته‌تر است. نباید به‌خاطر تهمت‌هایی که به متدینان می‌زنند آن‌ها از یکی از دو سوی این راه به بی‌راهه روند، یعنی نه باید شرمسارانه تدین ورزند و نه متظاهرانه. این هر دو انفعال است. یا ایها الذین امنوا کونوا قوامین لله شهداء بالقسط و لایجرمنکم شنئان قوم علی ان لاتعدلوا اعدلوا هو اقرب للتقوی واتقوا الله ان الله خبير بما تعملون.

July 24, 2010

گفتمش بيا...

اين تصنيف «گفتمش بيا...» که صبا کامکار به همراه بقيه‌ی گروه خانوادگی کامکارها آن را می‌خوانند، تصنيفی است که آهنگ‌اش را حسن کامکار ساخته است (اين‌جا را ببينيد). تصنیف شیرین و خوش‌ساختی است با شعری دلنشين. دو روز ديگر، کامکارها در باربیکن کنسرت دارند. به پيشواز کنسرت‌شان می‌روم. (نسخه‌ی ويديویی این تصنيف را اين‌جا ببينيد).


ادامه‌ی «گفتمش بيا...»

July 23, 2010

تو ميانِ ما ندانی که چه می‌رود نهانی

حال و هوای ماهور دارم. جیره‌ی طربستانی ما هم چند روزی است گره خورده است به این دستگاه. تا به حال هيچ وقت آلبوم سرو چمان شجریان، اجرای دانشگاه برکلی، را مستقلاً اين‌جا نياورده‌ام. این آلبوم بخشی از آلبوم سه‌گانه‌ی کنسرت‌های شجریان در تابستان ۱۳۶۹ در آمريکاست. غزل آواز از سعدی است. غزل تصنیف از حافظ است. شجريان تصنیف سرو چمان را در مناسبت‌های مختلف خوانده است و هر کدام لطفی دارد. نوازندگان این اجرا، داریوش پيرنياکان، جمشید عندلیبی و مرتضی اعيان هستند. روز ماهوری‌تان خوش!




پ. ن. نسخه‌ی اوليه‌ای که اين‌جا گذاشته بودم، اشتباهاً اجرای ماهور کارلسروهه بود. این اشتباه اکنون اصلاح شده است.

July 22, 2010

ماهورِ پريسا

پريسا آلبومی دارد در ماهور. اجرايی است قدیمی (که حتی تاريخ‌اش را هم ندارم) اما دست کم بيست سالی است که با آن آشنا هستم. ماهور دلنشينی است که کيفیت بسیار خوبی هم دارد. برای اين‌که سهم طرب و جیره‌ی موسیقی‌مان کم نشود (که هرگز بنای اين طربخانه خراب مباد)، می‌گذارم‌اش اين‌جا که بشنويد و حال و روزی خوش کنيد. اگر کسی اطلاعات ديگری از اين آلبوم می‌داند، لطف کند و پای همين نوشته اطلاعات مربوط را مرقوم کند.

«گناه اگر چه نبود اختيار ما حافظ
تو در طريق ادب باش و گو گناهِ من است»


July 20, 2010

از آفتاب و ماه و ستاره...

«اکنون بدان‌که او را چندين هزار هزار آفتاب است که آفتابِ عالم مُلک به نسبت به آن هم‌چنان‌ است که چراغ نسبت به آفتاب. باش، هنوز تو از مردان چه دیدی و دانستی؟ تو از مردان گوشت و پوست ديدی، باش تا «جلعناً نوراً يمشي به في الناس» با تو وانماید که او چی‌ست! و آفتاب چی‌ست!... اگر جان‌های مردان بینی، هر یکی چو ستاره و ماهی و آفتابی، اصحابی کالنجوم، راه‌روان را بینی که راه خدا روند، به نور ايشان بدانی که این چه بود «و علامات و بالنجم هم يهتدون». تو هنوز از «یعلمون ظاهراً من الحياة الدنيا» قدم بیرون ننهاده‌ای. للقرآن ظهرٌ و بطنٌ. اين‌که «و بالنجم هم یهتدون» ظاهراً بوجهل و بولهب و همه‌ی کافران دانستند که راه به ستاره کنند در بیابان به شب. پس قرآن را، مگر ايشان و مؤمنان برابر دانستند؟ عجبا از غفلت خلق بس دورند، و اگر نه اين کار بس نزديک است...

ای عزيز! همانا در خاطرت گذر کند که چندين بلا که در جهان است، اگر او قادر است که برگيرد، أرحم الراحمين کجا بود؟ این اشکال از آن می‌افتد  تو را که کارهای الهی را به ترازوی عقل مخصوصِ خود می‌سنجی. این بدان ماند که عالمی بزرگ تصنیفی می‌کند در علمی و فرزندی دارد يک‌ساله بر او اعتراض کند که تو را اين به چه کار می‌آید که بدان مشغولی؟ کاغذ چرا بعضی سياه می‌کند و حواشی اوراق سفید می‌گذاری؟ اگر صلاح در سپیدی کاغذ است، پس همه سپيد بگذار. و اگر کمالِ کاغذ در سیاهی است، پس همه را سياه کن که تو قادری که همه سياه کنی. و تو دانی که پدر از جوابِ اين کودک عاجز بود، نه از عجزِ خود، یا از آن‌که اعتراض او را جواب ندارد، بلکه از قصور آن کودک که از عالم پدرش هیچ خبری نیست. اگر نه، این سؤال را این همه قدر و خطر نيست که پدر از جوابِ آن عاجز آید.

اکنون بدان‌که ملائکه و انبيا و اولیا و علما همه نسبت واکمالِ علم و قدرتِ ازلی قاصرترند به بسياری از این کودک به نسبت وا پدرِ خؤيش. و اهل غفلت که عموم خلق‌اند نسبت وا انبیا و علما قاصرتر از آن کودک‌اند وانسبت به پدر خويش. اگر عالمی جواب ابلهی ندارد در حقيقتِ جريانِ قضا و قدر و کیفيت ترتیب احکام ازلی يکی بر یکی، تو تعجب مدار!...» (عين القضات همدانی، نامه‌ها؛ ج ۱؛ صص ۳۴۴-۳۴۷)

July 19, 2010

کنسرت مشکاتيان و فرهنگ‌فر در رُم


روی جلد آلبوم کنسرت رُم

مشکاتيان و فرهنگ‌فر - که هر دو به جاودانگی رفته‌اند - در فستيوال مولانا در رُمِ ايتاليا (در ماه نوامبر سال ۱۹۹۳) کنسرتی دادند که قسمت اول آن در دستگاه همايون بود و در قسمت دوم آن که در دستگاه نوا اجرا شد، محسن کثیرالسفر نیز آن دو نازنین را همراهی می‌کرد. تقریباً از زمانی که از ایران آمده‌ام - از بيش از هشت سال پيش - این آلبوم را نشنیده بودم و امشب به تصادف يافتم‌اش و شبم توفانی و دلم آتشفشانی شد از ياد يارانِ سفرکرده. من با اين آلبوم حال‌هایی داشته‌ام و شب‌هایی ارزنده و آکنده از نیاز. شرح آن احوال گفتنی نیست اما این ساز شنيدنی است. سنتور مشکاتيان در همایون، مضراب‌های خاص او و امضای ويژه‌ی او را دارد. سه‌تارنوازی او در قسمت نوا اما چيزی است که برای من بسیار عزیز است. نوع نواختن‌اش و حسی که در این زخمه‌ها هست احوالی غریب دارد. سخن دراز نمی‌کنم. مشخصات فنی آلبوم را هم در زیر می‌آورم و گوش بدهید.

الف (دستگاه همایون)
پرویز مشکاتیان، ناصر فرهنگ‌فر
مقدمه بیداد  
بیداد،
ضربی بیداد
نی داود
بیداد کت
عاشق کش
فرود
چکاوک
لیلی و مجنون
اوج
چهارمضراب

ب (دستگاه نوا)
پرویز مشکاتیان، ناصر فرهنگ‌فر، محسن کثیر السفر
کاملا بداهه نوازی
دو نوازی تنبک بر اساس ریتم های مختلف موسیقی


July 15, 2010

اين گريه‌ی بی‌بهانه...

گاهی آدمی برای تسکين دردی که نمی‌داند از چی‌ست و چرا در جان‌اش چنگ می‌زند، نيازمند زبانی است که بی‌واژه بتواند دلتنگی‌اش را تصوير کند يا مرهمی بگذارد بر زخمی که در درون‌اش دهان باز کرده است. اين حالی که دو سه روزی است آشفته‌ام کرده و مثل تخته‌پاره‌ای بر موج اين سو و آن سو می‌بردم، هر چه فکر کردم، جز با نغمه‌ای و نوايی گفتنی يا شنيدنی نيست. اين ناله‌ای که در نغمه‌ای مناسب حال و مقام از جانِ آدمی بر می‌خيزد، گويی دستِ نوازشی است بر جانِ خسته‌ای سرگشته.

اين حالِ غريب را با «بوی پیراهن يوسف» و «از کرخه تا راين» مجيد انتظامی و «نی‌نوا»ی حسين عليزاده برای دل‌ام زمزمه می‌کنم. زمزمه کردن با دل، با خود سخن گفتن، خیلی اوقات آدمی را آرام‌تر می‌کند. آدم نيازمندِ سخن گفتن با خود است. جدا شدن از خود،‌ مهلک‌ترین زخمی است که آدمی می‌خورد. فراموشی خود هم‌عنان است با فراموشی خدا.



پ. ن. این يکی را گذاشتم این‌جا چون روزم را با اين آغاز کردم. آن دو آلبوم ديگر را می‌توان از لينک‌های بالا دنبال کرد و شنيد.

July 12, 2010

هر که ما را ياد کرد، ايزد مر او را ياد باد

مدت‌ها بود چيزی از دولتمند خال‌اف نشنیده بودم. آن‌ها که با دولتمند آشنا هستند، می‌دانند که صاحب سیبستان فیلمی درباره‌ی زندگی دولتمند و موسیقی فلک ساخته است. اطلاعات مربوط به فیلم در صفحه‌ای که فیلم در ملکوت دارد (چرخ و فلک) موجود است.

قطعاتی که در زیر می‌شنويد، برگرفته از آلبومی است که در ایران از آثار او منتشر شده است. پيش‌تر چند بار درباره‌ی اين ابياتی که دولتمند از ميرسيد علی همدانی خوانده است،‌ نوشته‌ام. اين ابيات واقعاً تکان‌دهنده است و انسانيتی که در آن موج می‌زند شگفت‌انگيز است:
هر که ما را ياد کرد، ايزد مر او را یاد باد!
هر که ما را خوار کرد، از عمر برخوردار باد!
هر که اندر راه ما خاری فکند از دشمنی
هر گلی کز باغ وصل‌اش بشکفد، بی‌خار باد!
در دو عالم نيست ما را با کسی گرد و غبار
هر که ما را رنجه دارد، راحت‌اش بسيار باد!

گوش بدهید و لذت ببرید.


July 9, 2010

از تنزيل تا تأويل - ۴

در ادامه، قسمت چهارم و آخر ترجمه‌ی مقاله‌ی نويد کرمانی درباره‌‌ی آراء ابو زید را می‌خوانيد. تا اين‌جا هر قسمت از ترجمه، سرفصل‌های مقاله بوده‌اند و هر بخش با سرفصلی از مقاله آغاز می‌شود. عنوان‌هايی که بولد شده‌اند، سرفصل‌های مقاله‌ی اصلی هستند و تصرفی در آن نکرده‌ام. پاراگراف‌بندی‌های ترجمه را هم عيناً مطابق با متن انگلیسی انجام داده‌اند تا پی گرفتن مطابقت متن فارسی با انگيسی برای خواننده دشوار نباشد. اگر مجالی فراهم شود به تدريج يادداشت‌های این مقاله را هم به صورت جداگانه به متن خواهم افزود و سعی خواهم کرد کل مقاله را پس از ویرايشی نهايی به صورت فايل پی‌دی‌اف منتشر کنم.


نقد گفتمان دينی
نقد تحريک‌آميز ابو زيد از گفتمان مسلط اسلامی در مصر که بيش از هر جای دیگر در کتاب «نقد الخطاب الدینی» و دو کتاب درباره‌ی جایگاه زنان از آن‌ سخن می‌گوید، از تصور او از متن بر می‌آيد: او با ادعای تعدد تفاسير، ادعاهایی را که اسلام را به يک تفسير واحدِ همیشه معتبر متصل می‌کنند رد می‌کند.

«این بيانی است که تاريخ اسلامی آن را رد می‌کند؛ تاريخ اسلام شاهد تنوعی از گرایش‌ها، جريان‌ها و گروه‌هايی بوده است که به دلایل اجتماعی، اقتصادی و سياسی برآمدند و مواضع‌شان را از طریق تفسير و کوشش برای فهم متون شکل دادند. مقاصد و اغراض يک کتاب يا هر کتاب ديگر هر چه که بوده باشد، اين اصرار بر وجود يک اسلام واحد و نفی تنوعی که در واقع موجود است به دو نتيجه منجر می‌شود. نخستين نتيجه وجود فهمی واحد و لايتغير از اسلام است که در برابر نفوذ حرکت تاريخ و تفاوت‌های ميان جامعه‌ها سخت و صلب است؛ سوای اين‌که در برابر نفوذ تنوع گروه‌هايی که از درون يک جامعه‌ی واحد، به خاطر تفاوت علایق‌شان شکل می‌گيرند نیز مقاومت می‌کند. دومين نتيجه اين است که این فهم لايتغير را گروهی از مردم – يعنی متألهان به طور انحصاری – در اختيار می‌گيرند و اعضای اين گروه عاری و آزاد از نخوت و جانب‌‌داری طبيعی انسانی انگاشته می‌شوند.»

ابو زيد «ايجاد صنف روحانی» را محکوم می‌‌کند که مدعی «فهميدن اسلام راستين» برای محدود کردن «قدرت فهم‌ و تفسيری به این حلقه» است. به نظر آن‌ها، متأله تنها کسی است که حق فهم و تفسير دارد، بر خلاف عقيده‌ی اسلامی، که «قدرت مقدس يا روحانيت» را نفی می‌کند. از اين فراتر آن‌چه برای آن عذری نیست اين است که آن‌ها تفسير خود را به مثابه‌ی حقيقت مطلق عرضه می‌کنند و منکر هر عقيده‌ی ديگری می‌شوند. این باعث از ميان برداشتن تمایز میان متن و فهم آن می‌شود. به روايت ابوزيد:

«هر کسی از «يک» اسلام سخن می‌گويد بدون اين‌‌که کمترین تردیدی داشته باشد که اين فهمِ خودِ او از اسلام یا متون آن است».

علاوه بر اين، ابوزید اشاره می‌کند که با ادعای دانستن غرض و نيت خداوند در متون اسلامی، متألهان پا به «وادی حساسی می‌گذارند که وادی «سخن گفتن به نام خدا»ست» و گفتمان دينی در سراسر تاريخ‌اش از آن پرهيز داشته است مگر در چند مورد». او مدعی است که اين نحوه‌ی استدلال «نهايتاً منجر به اين می‌شود که اصناف خاصی از آدميان را که مدعی داشتن درک، توضيح، تفسیر و فهمی انحصاری هستند، معین می‌کند و به اين ترتیب آن‌ها احساس می‌کنند که تنها کسانی هستند که حق دارند درباره‌ی خدا سخن بگويند».

بالاتر از اين، این انحصاری کردن فهم همراه است با تعمیم دادن موضوعیت اجتماعی آن، چون متون یا اگر دقیق‌تر بگوييم تفسير امروزی از آن‌ها که دست کم توسط منافع سياسی تعيین می‌شود، به مثابه‌ی نقطه‌ی ارجاعی فراگير تعریف می‌شوند: همه‌ی پديده‌های اجتماعی و فیزیکی را مستقيماً به خدا ارتباط می‌دهند و از متون انتظار می‌رود که اين پديده‌ها را توضيح دهند. ابوزيد اشاره می‌کند که این فهم از قرآن در عین حال منافی با نفس پيامِ خودِ قرآن است چون نافی اهمیت خرد انسانی است و اين در تضاد با سنت فهم وحی الاهی در جهان اسلام است.

«اسباب تأمل است که هیچ یک از مفسران یا متفکران از توضیحی که خود برای پديده‌های طبیعی یا انسانی بر اين مبنا دفاع نمی‌کنند که آن را «اسلام» بدانند. وقتی که صحابی پيامبر، عبدالله ابن عباس (که لقب «ترجمان القرآن» و «حبر الامة» را داشت)، بر بعضی از احاديث، رعد را به مثابه‌ی «فرشته‌ای که ابرها را با کمانی سيمين پيش می‌راند» توضيح می‌دهد (و اين توضيح را می‌توان در سخنان رسول، صلی الله عليه و سلم، دنبال کرد)، هيچ یک از مسلمانان آن را به مثابه‌ی معنای مطلق، مقدس و دینی‌ای که پژوهش علمی نتواند آن را رد کند، تلقی نکردند.
مسلمانان می‌فهميدند که متون دینی هیچ توضيحی برای پديده‌های فيزیکی و بشری ارایه نمی‌کنند، بلکه توضيح آن‌ها به فعالیت خرد انسانی واگذار شده است که پیوسته تحول می‌يابد تا افق‌های بشریت و طبيعت را کشف کند. اين فهم دقیقاً يکی از مهم‌ترین دلايل دستیافت‌های علمی و فنی دانشمندان مسلمان بود – و اين‌ها همان دانشمندانی هستند که انديشه‌ی دینی فعلی هميشه با افتخار به آن‌ها اشاره می‌کند – با عنايت با این‌که آن‌ها مبنا یا نقطه‌ی عزیمت روش‌های تجربی را در آغاز رنسانس به اروپايی‌ها دادند.»

ابوزید دعوت مکرر اسلامی‌کردن را نه تنها در فقه، بلکه در ادبیات، هنر و دانش به طور کلی نقد می‌کند.  به گفته‌ی اين گروه، در تمامی حوزه‌های فرهنگ و علوم، قرآن و سنت بايد «مرجع داوری و تحليل» باشند، که نهايتاً منجر به تسلط رجال دينی بر همه‌ی ساحت‌های زندگی می‌شود. او اين نکته را گوشزد می‌کند که هر چند تمایل به ديدن قرآن به مثابه‌ی مرجع برای تمامی ساحت‌های زندگی ساخته‌ی اسلام‌گرايان نيست و در واقع زاييده‌ی سنتی دراز است که ریشه‌های‌اش به خوارج باز می‌گردد، در زمان حيات پيامبر، امور دينی و دنيوی کاملاً جدا از هم نگاه داشته می‌شدند. در نتيجه:
«از نخستين لحظات تاريخ اسلام – و در طی دوله‌ی وحی و تشکل متون آگاهی محکمی وجود داشت که متون دینی حوزه‌ی خاصی از فعاليت دارند و ساحت‌های دیگری هستند که محل فعاليت خرد و تجربه‌ی انسانی هستند و ارتباطی با فعاليت این متون ندارند. بارها اتفاق می‌افتاد که وقتی مسلمان نخستين با مسأله‌ای مواجه می‌شدند، از پیامبر می‌پرسیدند که آيا اين رفتار مبتنی بر وحی است یا بر تجربه و خرد شخصی او. و اغلب آن‌ها نظری مختلف با نظر پيامبر داشتند و هنگامی که موضوع به ساحت تجربه و عقل باز می‌گشت، رفتاری ديگر را پيشنهاد می‌کردند.»

نقد ابو زید از پدیده‌‌های معاصر، یک برنامه‌ی فرعی سياسی در بحثی که می‌توانست صرفاً بحثی علمی باشد نبود. بر عکس، مطالعه‌ی عالمانه‌ی گذشته به مثابه‌ی ابزارهای برای فهم و تغيیر حال، جنبه‌ی مهمی از کار او بود. نقد او بر الاهی‌دانان و روزنامه‌نگارن معاصر مصری و چالش او با انحصار آن‌ها در تفسیر متون مقدس در واقع فوق‌العاده سیاسی است. اين بخشی از مبارزه‌ی تعدادی از روشنفکران با نفوذ فزاينده‌ی مقامات دینی در همه‌ی بخش‌های جامعه و پذیرش فزاينده‌ی باورهای اسلام‌گرا در درون دولت بود. ابوزید بارها به سیاست دينی دولت و گفتمان غالب رسمی دینی در مصر، که توسط دانشگاه الأزهر شکل گرفته بود، و به برنامه‌های تلویزیونی دینی و مطبوعات محافظه‌کاری که بخشی از آن در مالکیت دولت بود، حمله کرده بود. او مدافعان برجسته‌ی این گفتمان را متهم به سوءاستفاده از دین برای قدرت سياسی و گاهی منافع مالی می‌کند. او هم‌چنین هیچ تفاوت گوهری ميان خط فکری آن‌ها و مواضع اپوزیسيون افراطی دينی نمی‌بيند. درواقع او مدعی است که دقیقاً رسانه‌های دینی در اختيار دولت هستند که با نفوذ عظيم‌شان بر جمعيتِ عمدتاً بی‌سواد مصر، راه را بر خشونت با انگیزه‌های دینی هموار می‌کنند. به نظر او، مبارزه ميان نمايندگان حاکم اسلامی و کسانی که با رژيم مخالف‌اند کشمکش ميان دو ايدئولوژی مختلف نيست: این مبارزه، مبارزه‌ای خام برای تصاحب قدرت است. چون نقد او از گرایش‌های اجتماعی و تصمیم‌های سياسی در بستر مطالعه‌ی علمی اسلامی به نظر می‌رسد، جای تعجب نیست که آن‌ها که مخاطب نقد او بودند و حاميان‌شان، در سطحی فقهی واکنش نشان دادند و با اتهام کفر تلافی کردند. ابو زيد این مکانیزم را در کتاب «نقد الخطاب الدينی» به صورت زیر توصیف می‌‌کند: «به ما اجازه‌ی به چالش کشيدن حکم انسان‌ها داده نمی‌شود؛ هيچ کس نمی‌تواند از طریق صورت‌های مختلف نبرد انسانی با آن مخالفت کند و آن را با نظامی عادلانه‌تر جايگزين کند. اما مبارزه با حاکميت فقها منجر به اتهام کفر، الحاد و بی‌ايمانی می‌شود که عمدتاً به صورت نافرمانی و کفر در برابر قدرت خدا تصوير می‌شود». يک سال بعد، در مصاحبه‌ای با «ميدل ايست تايمز» در تابستان سال ۱۹۹۳، او این سخن کنايه‌آمیز را درباره‌ی خود می‌گويد: «هر فرد دانشگاهی از محقق شدن انديشه‌های‌اش خشنود می‌شود».

دلیل ديگر رنجشی که ابوزيد پدید آورد واژگان و روش‌هایی بود که او در بحث درباره‌ی قرآن به کار می‌بست. کتابی مانند «مفهوم النص» از همان ابتدا به نظر می‌رسيد که کمترین نسبتی با صورت‌ها و تبيين‌های سنتی تفسير قرآنی که قرن‌هاست نسبتاً‌ دست‌نخورده باقی مانده‌اند، ندارد. ابوزید از به کار بردن اصطلاحاتی چون ايدئولوژی، تاريخيت، رمز و ديالکتيک پروايی ندارد و درباره‌ی وحی الاهی با تأثیر پذيرفتن از هرمنوتيک و زبان‌شناسی غربی – با استفاده از الگوی ارتباطی نظری‌ای سخن می‌گويد که اصطلاحات‌اش را به عربی ترجمه کرده است. اين نکته که محتويات و یافته‌های اين الگو تازگی و چشمگیری کمتری از خود مدل دارند در زمان کوتاهی نادیده گرفته می‌شوند. اگر خروشی را که کار او در جامعه‌ی مصر در افکند به ياد داشته باشيم، شايد تعجب کنيم که ببينيم نوشته‌های او در عین این‌که بدون شکل عالمانه و آگاهی‌بخش هستند، مشتمل بر بخش‌های بلندی از توضيحات خشکی از مطالعات سنتی قرآنی است يا تحليلی از آن‌هاست که نه کوشش برای بازتعریف اسلام دارد و نه چالش با باور به منشأ الاهی وحی دارد. در واقع، غیرمفيدترين رهیافت با نوشته‌های ابو زید این است که در پی ديدگاه‌هايی کاملاً تازه و عقاید «کفرآمیز»، از منظر اسلامی، باشيم. يکی از ويژگی‌های نوشته‌های او اين است که از عقاید دينی سخن می‌گويند اما عمدتاً موفق به جدا کردن آن‌ها از گفتمان علمی می‌شود. ابو زيد ضمن مصاحبه‌ای طولانی که در مجله‌ی «القاهره» در نوامبر ۱۹۹۳ منتشر شد، خود به کرات بر این نکته تأکيد می‌کند که او قصدش ارایه‌ی مفهوم يا نظری کاملاً تازه نبود، بلکه فقط در پی کار کردن دوباره روی درون‌مايه‌هایی بود که پيش از این در مطالعات قرآنی کلاسيک درباره‌ی آن‌ها بحث شده بود. او به طرفِ بحث خود می‌گويد: «من هیچ معجزه‌ی معرفتی‌ای نیاورده‌ام». ابو زید در ادامه می‌گويد که «اين محيط، اقلیم و کوشش برای استفاده‌ی سياسی از دين بود که آن را تبدیل به چنین چيزی کرد». هر کسی که در آثار ابو زید ابتدائاً در پی عباراتی باشد که هدف‌شان سست کردن باور به بنيان‌های اسلام است، سرخورده خواهد شد. در واقع‌، او نه تنها به خاطر نوشته‌هايی که خیلی «غير-اسلامی» هستند نقد می‌شود بلکه درست به دلیل خلاف آن نيز نقد می‌شود. علی حرب، يک نويسنده‌ی سکولار در مقاله‌ای با عنوان «گفتمانی که بنيادگرايی را به چالش می‌کشد ولی ریشه‌هايی همانند آن دارد»، می‌نويسد: «حقیقت اين است که سخنان ابو زيد مترقی و سکولار هستند اما شيوه‌ی فکری او هنوز بنيادگرايانه است».

منظرها
تلاش‌های ابوزيد برای بازتعریف نقش اجتماعی دین، نقد او بر استفاده‌ی ابزاری از آن در سياست، و کوشش او برای تأکيد بر تجربه‌ی فردی و ضرورتاً سوبژکتيو مؤمن در عبادت، تأمل و خواندن متون مقدس، او را به متفکران اصلاح‌گرایی چون محمد ارکون، دانشمند الجزایری الاصلی که در پاریس زندگی و تدریس می‌کند، يا با عبدالکريم سروش، متفکر ايرانی، و بعضی از نويسندگان معاصر مسلمان ديگر مرتبط می‌کند. این متفکران که در بسترهای اجتماعی و عقلانی بسیار متفاوتی کار می‌کنند بر اين نکته تأکيد دارند که قرآن رهنمودهای اخلاقی کلی را ارايه می‌کند، اما پاسخ همه‌ی مسایل بشری و اجتماعی را ندارد. متفکران اصلاح‌گرای اولیه‌ی اسلامی از دموکراسی و احترام به حقوق بشر بر اين مبنا دفاع می‌کردند که اين اصول مورد حمايت اسلام هستند. در مقابل، اين متفکران معاصر مدعی‌اند که ما نباید برای حمايت از اين اصول متوسل به اسلام شويم: به جای آن باید بر مبنای خرد انسانی و اراده‌ی اجتماعی خودمان از آن‌ها دفاع کنيم. ابو زيد مدعی است که «اسلام به مثابه‌ی یک دين هم‌چون مرجعی عمل می‌کند اما من نمی‌توانم تنها با ارجاع به اسلام بر حقوق بشر اثر بگذارم. بالاخره، بسیاری از دستيافت‌های بشری بدون شکل خارج از حوزه‌ی دين هستند». با نفی استفاده‌ی ابزاری از دین فارغ از هر انگيزه‌ای (از جمله، به عبارت ديگر، استفاده از آن برای برنامه‌های مترقی سیاسی)، اين متفکران بر مانعی اساسی در انديشه‌ی اصلاح‌گرای مسلمانان غلبه کرده‌اند. نسل‌های قبلی احساس تکلیف می‌کردند که منابع و متون دينی‌ای را که مفاهيم مدرن حقوق بشر و جامعه را به چالش می‌کشيدند تفسیر کنند تا جایی که هر گونه تضاد و تعارض میان آن دو را حل کنند. ابو زيد و سروش، اگر بخواهیم تنها از دو نفر از اين متفکران معاصر نام ببريم، اين تعارض را به منزله‌ی واقعیتی می‌پيرند اما اين تعارض را بلاموضوع می‌دانند چون تأثيری بر گوهر دين ندارد.

در خاتمه، به نظر می‌رسد که مهم‌ترین جنبه از کار ابو زيد کوشش او – بر مبنای دانشی عمیق از علوم سنتی اسلامی – برای تطبيق يافته‌های زبان‌شناسی مدرن و نظريه‌های هرمنوتيک فلسفی با تحلیل‌اش از قرآن و الاهيات اسلامی باشد. او با این کار، پروژه‌ای نويد‌بخش را در تفسیر ادبی ادامه داده است که الخولی آغازگر آن بود که قرآن را متنی با ساختاری شعری و شاهکاری ادبی می‌داند نه شماری از احکام یا مجموعه‌ای از قواعد فقهی صرف. مانند الخولی و همکاران مستقيم‌اش (به ويژه بيوه‌ی او عايشه عبدالرحمن و شاگردش محمد احمد خلف‌الله)، ابو زيد دانشی عمیق از سنت اسلامی دارد. اما ابو زيد کوششی صريح‌تر برای به کار بستن يافته‌های علم زبان‌شناسی مدرن و نظریه‌های فلسفی هرمنوتیک در مطالعه‌ی قرآن و الاهيات اسلامی می‌کند. این کوشش او نتايج چشمگیری مشابه با مطالعات اسلامی غربی معاصر در مطالعه‌ی قرآن به منزله‌ی متنی ادبی تولید کرده است. اين نکته که ابو زید صدايی تنها نيست بلکه همکاران معاصر مسلمانی دارد که عقایدی مشابه دارند نشان می‌دهد که حوزه‌ی مطالعات قرآنی در جهان اسلامی به نحو روزافزونی متنوع و عمیق‌تر می‌شود.

July 8, 2010

از تنزيل تا تأويل -۳

بخش سوم ترجمه‌ی مقاله‌ی نوید کرمانی درباره‌ی آراء ابوزید را در زیر می‌بينيد. برای ترجمه‌ی این مقاله، صفحه‌ی جداگانه‌ای ساخته‌ام که تمام مدخل‌های مربوط به آن را می‌شود در صفحه‌ی «درباره‌ی نصر حامد ابو زيد» ديد. طبعاً اين صفحه به تدريج شامل مدخل‌های بیشتری خواهد بود. چنان‌که پیش‌تر گفتم، اصلاح و انتقاد دوستان اهل فضل، به صيقل خوردن اين ترجمه ياری می‌رساند و خطاهای احتمالی را مرتفع خواهد کرد.


امين الخولی و «تفسیر ادبی» او
ابوزيد در مطالعه ی ادبی قرآن به سنتِ عالمان کلاسيک مسلمان مانند عبد اللجبار (د. ۱۰۲۵) و به ويژه عبدالقاهر جرجانی (د. ۱۰۷۸) ارجاع می‌‌دهد که مطالعه‌ی زبان قرآن را در پرتو شعر و مطالعات مربوط آن مفروض گرفته بود. ابوزيد خود را نیز جانشين مستقیم استاد فقيد تفسیر قرآن دانشگاه قاهره، امين الخولی (د. ۱۹۶۷) می‌داند که نظريه‌ی تفسيری ادبی قرآن را ارایه کرد. اين نظريه مروج استفاده از همه‌ی روش‌های موجود علمی، فارغ از ملاحظات دينی بود با اين ديدگاه که پیام قرآن را تنها می‌توان پس از شناسايی معنای تاریخی و لفظی آن – و در نتيجه بستر تاریخی و زبانی وحی –  برای مخاطبان نخستين آن فهمید. این مستلزم تحلیلی دقیق از همه‌ی آیاتی است که با موضوعی خاصی سر و کار دارند يا شامل کلمه‌ای هستند که نیازمند تفسیر است. مفسر هم‌چنین بايد ساختار جمله و تأثیر روان‌شناختی زبان قرآن را بر شنونده در نظر بگیرد. مانند ابوزيد، امين الخولی نيز بر نقش مفسر تأکيد دارد:

«شخصی که متن را تفسیر می‌کند، به ويژه وقتی که با متنی ادبی رو به روست، رنگ برداشت و فهم خود را نیز به آن می‌زند. شخصیت فردی که جويای فهم یک عبارت است سطح مفهومی عبارت را محدود می‌کند. اوست که افق عقلانی را تعيين می‌کند و معنا و غرض عبارت را توسع می‌دهد. مفسر همه‌ی اين‌ها را به فراخور سطح مفهومی خود و در چهارچوب افق عقلانی خود انجام می‌دهد چون هرگز نمی‌تواند شخصیت خود را پشت سر بگذارد يا از آن عبور کند. فهمی يک متن بدون توسع دادن انديشه و خرد خود به متن ميسر نیست.»

مشابهت‌های ميان ابوزید و امین الخولی به علاقه‌ی زیبايی‌شناختی آن‌ها به قرآن باز می‌گردد. امين‌ الخولی قرآن را به عنوان «عظيم‌ترین کتاب و چشم‌گيرترین اثر ادبی زبان عربی» وصف می‌کند که «این زبان و گوهر آن را ناميرا ساخته است و خود نیز ناميرا شده است. قرآن اسباب فخر و مباهات اين زبان شده و جواهر اين سنت است. هر چند عرب‌‌‌ها ممکن است در عقايد دینی و رویکردشان اختلاف داشته باشد،‌همه‌ی آن‌ها این ويژگی قرآن یعنی عربيت آن را حس می‌کنند». او در ادامه می‌گويد که عرب‌ها باید قرآن را چنان بخوانند که «ملت‌های دیگر شاهکاری ادبی توليد شده درزبان‌های مختلف را می‌خوانند». چون قرآن «مقدس‌ترین کتاب هنر عربی است چه ناظر آن را واجد منزلتی دینی بداند و چه نداند».

پنجاه سال بعد، ابو زید همین ديدگاه را تکرار می‌کند:

«من قرآن را در زبان عربی به منزله‌ی متنی می‌دانم که مسلمانان، مسيحيان یا ملحدان باید در مطالعه بگیرند چون فرهنگ عربی با آن متحد است و چون هنوز هم قادر است بر ساير متن‌های این فرهنگ اثر بگذارد. قرآن متنی است که استمرار متون پيش از اسلام است و همه‌ی متن‌های پس از آن نيز ادامه‌ی قرآن هستند. من قران را بيش از همه‌ی سلفی‌ها تعظیم می‌کنم. سلفیان قرآن را تنها در نقش تعيين حلال و حرام منحصر می‌کنند. در حالی که قرآن متنی است که برای هنر نيز مولد و زاينده بوده است. هنرهای تصويری به این ترتيب از متن قرآنی زاييده شدند چون خوشنويسی مهم‌ترین هنر اس. هنرهای آوازی نیز از هنر قرائت قرآن پديد آمدند – همه‌ی خوانندگان کلاسيک در فرهنگ عرب کارشان را با قرائت قرآن آغاز کرده‌اند. چگونه اين تنوع معناها و اشارات، اين حضور در تمامی سطوح، استحاله شد؟ من از شنیدن قرائت قرآن لذت می‌برم. و چه اندازه از قرآن به خاطر محدود کردن آن به احکام حلال و حرام پنهان باقی می‌ماند! واقعيت اين است که هیچ کس از قرآن لذت نمی‌برد. ما قرآن را می‌خوانيم و می‌ترسيم یا رؤیای بهشت می‌بينيم. ما قرآن را به متنی استحاله کرده‌ایم که مشوق يا ترساننده باشد. از قرآن چوب و چماق و وعده و وعيد ساخته‌ايم. من می‌‌خواهم قرآن را از اين زندان آزاد کنم، تا بار دیگر برای گوهر فرهنگ و هنرهايی که در جامعه‌ی ما خفه شده‌اند، زاينده شود.»

هرمنوتيک
ابوزید ارتباط‌اش را با امين الخولی به مثابه‌ی ارجاعی با پيشينه‌ی مصری خود برجسته می‌کند، اما این نکته را آشکار نمی‌کند که نظريه‌های او از خلال دل‌مشغولی و بحث‌ها با نويسندگانی از زمان‌ها و بسترهای مختلف در آمده است از جمله می‌توان از عالم نحو ايرانی سيبويه (د. حدود ۸۰۰) و اسلام‌شناس ژاپنی توشيهيکو ايزوتسو که روش‌های تحلیلی زبان‌شناختی را وارد مطالعات اسلامی کرد و فيلسوف و نظريه‌پرداز آلمانی هرمنوتيک، يعنی هانس-گئورگ گادامر، نويسنده‌ی کتاب پرنفوذ «حقيقت و روش».

بعضی از اين بحث‌ها در کتاب «اشکاليات القرائة و اليات التأويل» او ثبت شده است که مجموعه‌ای است از مقالات اصلی زبانی و ادبی او. اين کتاب شامل مقدمه‌ای محشیٰ بر هرمنوتيک فلسفی اروپايی است، که در سال ۱۹۸۱ منتشر شد و يکی از جامع‌ترین بررسی‌های اين موضوع به زبان عربی است.

تأکيد بر هرمنوتيک گادامری ابو زید را مشخصاً با الاهی‌دان ايرانی محمد مجتهد شبستری نزدیک می‌کند، اما به نظر می‌رسد که در همان حال گرايشی کلی‌تر را در انديشه‌ی معاصر اسلامی نشان می‌دهد. اهميت و موضوعیتی هرمنوتيک در اين گرايش عمومی در فهم نوشته‌های دینی پیدا کرده است، تا حدی از اين روست که بر خلاف روش‌های زبان‌شناسانه‌ و تحليلی پوزيتويستی هرمنوتيک، بر سوبژکتیو بودن هر نوع فهمی از متن تأکيد می‌‌کند.

در هرمنوتیک فلسفی که فريدريش شلايرماخر (د. ۱۸۳۴)، الاهی‌دان و فيلسوف آلمانی آغازگر مهم آن بود، فاعل امر معرفت منعکس‌کننده‌ی شرايط شخصِ خودِ اوست. این مبتنی بر این اصل آرمان‌گرايانه است که فاعل تفسير خود ابزاری است در شکل دادن به جهان و معرفت هرگز واقعیتی را مستقل از فاعل تفسير منعکس نمی‌کند. اگر این نکته را درباره‌ی قرآن به کار بنديم، معنای‌اش این است که قرآن هیچ معنای «عینی» ندارد که در دسترس افراد (يا متألهين) باشد.

اين نکته هم‌چنين مستلزم این است که بر خلاف تجربه‌گرایی منطقی، میان فاعل (مفسر) و مفعول (متن) هیچ تمايز «علمی طبيعی» وجود ندارد. در عوض، هر تفسيری نتیجه‌ی رابطه‌ای خاص میان متن و مفسر است و یکتا بودن اين رابطه را نشان می‌دهد. در نتيجه، يک تفسير نمی‌تواند مشابه و همانند تفسيری ار دوره‌ای ديگر يا بستر اجتماعی-فرهنگی ديگری باشد. اين رهيافتِ فاعل-محور در پرتو گرايش فعلی سراسر جهان اسلام برای فهم يک معنای واحد و «درست» از قرآن (که رهیافتی کمابيش پوزيتويستی است) و در آن تنها نقشِ فاعل اين است که اين حقیقت تغيیرناپذیر را تحلیل کند، رهیافتی مهیب است.

July 7, 2010

از تنزيل تا تأويل -۲

آن‌چه در زير می‌آید بخش دوم ترجمه‌ی مقاله‌ی نويد کرمانی درباره‌ی آراء نصر حامد ابوزید فقید است. چنان‌که در يادداشت پيشين آورده بودم، متن طولانی است و ترجمه را به تفاریق منتشر خواهم کرد. دوستان اهل دانش اگر خللی در ترجمه می‌بينند، لطفاً گوشزد کنند. چنان‌که ديده‌ايم، من پانوشت‌های مقاله و يادداشت‌های آن را از متن برداشته‌ام برای اين‌که متن آسان‌خوان‌ شود. پس از اتمام کل مقاله، اگر فراغتی حاصل شود، آن‌ها را هم خواهم افزود.

تاريخ تفسير
از درون آثار ابو زيد سه درون‌مايه‌ی کليدی پديدار می‌شوند: ۱) دنبال کردن تفسیرهای مختلف و بسترهای تاریخی متن قرآنی واحد از روزهای آغازین اسلام تا زمان حاضر؛ ۲) نشان دادن تعدد تفاسير موجود در سنت اسلامی؛ و ۳) نشان دادن اين‌که چگونه اين تعدد به نحو فزاينده‌ای در تاریخ اسلام ناديده انگاشته شده است. این دغدغه‌ها به رساله‌ی فوق ليسانس او باز می‌گردد که به بررسی تفسیرهای خردگرايانه‌ی معتزله از اسلام می‌پرداخت و کوشش معتزلیان برای اسطوره‌زدايی از تمثيل‌های قرآنی در بستر شرايط سياسی، اقتصادی و اجتماعی عصر. ابوزيد در رساله‌ی دکتری‌اش، به تأویل کلاسيک ديگری از قرآن می‌پردازد يعنی به تأویل عارفانه‌ی ابن ‌عربی (د. ۱۲۴۰). تأملاتِ ابن عربی درباره‌ی تأویل و فهم او از وجود و قرآن به منزله‌ی نظام‌هایی باز از ارتباط میان خدا و بشر نقش مهمی در شکل‌گیری رهيافت هرمنوتیکی ابوزید، چنان‌که خود نیز به تفصیل در زندگی‌نامه‌اش از آن سخن گفته است،‌ داشت.

نوشته‌های تحریک‌آميز ابوزید درباره‌ی الاهيات اسلامی شامل بحث‌های او بر سر عقاید امام شافعی (د. ۸۲۰) و ابوحامد محمد غزالی (د. ۱۱۱۱) می‌شد، اما به آراء محمد عبده (د. ۱۹۰۵) و میراث سلفی او نيز می‌پرداخت. در این آثار ابو زید نشان می‌دهد که چگونه انگیزه‌های خاص تاریخی، سياسی یا ايدئولوژيک نقطه‌ی عزیمت نخستین بعضی از تفسیرهايی است که در ميان گستره‌ی تفاسیر موجود استوار شده و در زمره‌ی مقدسات در آمده‌اند. ابوزید از آن‌چه که خود «سلطه‌ی اندیشه‌ی واکنشی بر سنت» می‌نامد، انتقاد می‌کند که اغلب تمایلات انتقادی، خردگرایانه، دگرانديشانه و عارفانه را از «بهشت اسلام و زبان عربی» طرد کرده و به حاشيه رانده است و در عين حال تاریخ فرهنگی اسلام را به الاهيات سياسی محافظه‌کار و سنتی تقلیل داده است. به گفته‌ی ابو زید، هدفِ اين گفتمان واکنشی دینی «ساده‌سازی کتاب‌های کهن» است. این گفتمان مدافع از بر کردن و تکرارِ محض است بدون اين‌که سطوح معنایی عمیق‌تر متن را درک کند. او می‌افزايد که مسلمانان «رابطه‌ی آزادشان با قرآن» را از دست داده‌اند که اکنون در هاله‌ای از دسترس‌ناپذيری و غيرقابل‌فهم بودن پيچیده شده است. پيام واقعی قرآن که به صورت شمایلی مقدس محترم شمرده می‌شود، نادیده انگاشته می‌شود. ابوزید نقد کوبنده‌ای بر تقلیل دادن قرآن به يک شیء صرف (یا به عبارت خودش «تشيیء») و «تزيین زنانه و حرز کودکان» دارد. او از «غرق شدن قرآن زیر طبقات تفسیری که هر یک به خاطر يک ايدئولوژی تاریخی دچار مشکل شده است، و مانع همه‌ی کوشش‌ها برای درک متن و نقش واقعی آن در جامعه‌ی امروزی عربی است» شکایت می‌کند. با این نگاه، ابو زید هدف آثار خودش را چنین توصیف می‌کند: «پژوهش‌ و نوشته‌های من متمرکز بر مشکلات زیر است: چگونه می‌توان به فهمی علمی از قرآن رسید، و چگونه می‌توان لايه‌های تفسیرهای ايدئولوژيک را از روی آن کنار زد تا واقعيت تاریخی متن را آشکار کنيم».
 
تنزيل وديالکتيک قرآن
ابو زيد ادعا می‌کند که اگر بخوانيم ميان معنای تاریخی قرآن و «مغزی» (يعنی اهميت وسيع‌تر و پايدارتر)  آن تمایز قایل شويد، نياز داریم به بستر تاریخی نزول قرآن توجه کنيم. از آن‌جایی که نظام لغویِ خودِ قرآن تمرکزش بر مخاطبان اصلی و اوليه‌ی آن است، یعنی کسانی که در ابتدا مخاطب قرار گرفته‌اند، اگر بخواهيم قادر به فهم پيام آن در جهانِ امروز باشيدع آگاهی از تاریخيت آن اهميت ويژه‌ای پيدا می‌‌کند.

«قرآن يقيناً پیامی از آسمان برای زمين است اما پيامی نيست که مستقل از قواعد واقعيت، با تمام ساختارهايی که واقعيت در متن آن تنيده شده است، باشد که مهم‌ترين آن‌ها چهارچوب فرهنگی است. امر مطلق از طریق کلام خود را بر بشر آشکار می‌کند. مطلق با استفاده از نظام معنايی زبانی و فرهنگی‌شان «بر آن‌ها فرود می‌آيد» (يتنزل اليهم).» 

بر همین قياس، ابو زید ادعا می‌کند که تنزیل خود را با افقِ زبانی و عقلی نخستين مخاطبان هماهنگ می‌کند: برای تغيير واقعيت، آن را به اين شکل مجسم می‌‌کند. اين يعنی تنزيل ارتباطی – البته سلبی و منفی به مفهوم ديالکتيک آن – با واقعيت دارد. ابو زيد اين «ارتباط ديالکتيک» («علاقه‌ جدليه») را که ميان قرآن و واقعيت در جنبه‌های بسیاری از تاریخ نزول‌اش وجود دارد برجسته می‌کند. نمونه‌ی آن را می‌توان در نحوه‌ی برخوردِ قرآن با مفاهیم خاص اخلاقی، معنوی و ايدئولوژيک عصر جاهلی ديد برای اين‌که آن‌ها را در متن شعاری توحيدی و یک نظام ارزشی مبتنی بر مساوات انسان‌ها بگنجاند. او توصيف می‌‌کند که وحی چگونه علاوه بر تحولات عمومی اجتماعی و سياسی که در جریان بودند، به وقايع تاريخی خاص نيز واکنش نشان می‌دهد، حتی پيش از پديد آمدن اسلام. ابو زيد بحث مفصلی می‌کند که چگونه و تا چه اندازه علوم قرآنی کلاسيک با شاخه‌هايی مثل اسباب نزول و ناسخ و منسوخ، از تصوری از متن قرآنی زاييده شده است که جنبه‌ی تاریخی وحی را نيز در نظر می‌گرفته است. طبيعتاً او خود به عنوان پژوهشگر مطالعات زبانی تمرکزش بر زبان وحی است. او درعین این‌که به تحلیل هنجارهای زبانی و تمثيل‌های قرآنی که از واقعيت اجتماعی و آثار اصيل و مقدس مکان و زمانِ خود برگرفته شده و سپس به شکلی که پیش از اين ناشناخته بوده صورتی نو به آن‌ها داده شده، می‌پردازد، از فرضی بسيار وسیع‌تر آغاز می‌کند که مستقيماً الهام‌گرفته از اثر برجسته‌ی توشيهيکو ايزوتسوست. خدا با فرستادن قرآن به عربی زبانی بشری و فرهنگی را اختیار کرده که این زبان را تولید کرده است. در نتیجه، ابو زید ادعا می‌کند که قرآن اساساً نتيجه‌ی يک فرهنگ («منتج ثقفی») است . قطعه‌ی زیر که در مقدمه‌ی کتاب «مفهوم النص» او آمده است، به اين نکته تصریح دارد:

«وقتی که خداوند قرآن را به پيامبر (ص) فروفرستاد، خدای تعالی، نظام زبانی نخستين دریافت‌کننده‌ی آن را انتخاب کرد. انتخاب يک زبان، انتخاب یک ظرف تهی نیست، حتی اگر گفتمان دینی معاصر چنين ادعایی بکند؛ چون زبان مهم‌ترين ابزار یک جامعه برای فهم جهان و نظم بخشيدن به آگاهی آن جامعه است. امکان ندارد که درباره‌ی زبان فارغ از فرهنگ (همراه با آن) و واقعیت سخن بگوييم. در نتیجه، محال است از متن فارغ از فرهنگ و واقعیت سخن بگوييم، چون متن چیزی است که در چهارچوب زبانی و فرهنگی واقع شده است.»

خدا زبان عربی را برای ارتباط با بشر اختیار کرد؛ برای رمزگشايی از پيامِ او، انسان باید کلام او را با استفاده از همان روش‌ها و قواعدی که برای فهم هر کلام شفاهی دیگری به کار می‌رود تحلیل کند چون به گفته‌ی ابو زيد «فعلی الاهی در جهان در زمان و مکان رخ می‌دهد يعنی در چهارچوب قوانين اين جهان رخ می‌دهد». او می‌افزاید که دودلی فراوان برای به کار بستن روش‌های عقل انسانی در مورد کلام الاهی از این فرض ناشی می‌شود که «رابطه‌ی ميان خداوند و انسان مبتنی بر جدايی، حتی مخالفت و دشمنی است و این توهمی است که اشاعره با نگاه‌شان به جهان پدید آوردند». اما،

«چنین جدايی کاملی میان خدا و انسان یک حقیقت مهم را که خودِ وحی آن را تأيیدمی‌کند درک نمی‌کند و آن همان «تنزیل» است که به منزله‌ی حلقه‌ای است که گرداگرد آن واقع شده است و کلامی است که به وسيله‌ی آن خدا و انسان به هم پیوند می‌خورند. به عبارت دیگر: وقتی که کلام الاهی (که به راه خدا اشاره دارد) با «تنزيل» بودن به رغم قادر مطلق بودن، کمال، قدرت و حکمت خدا از ابزار زبان بشری استفاده می‌کند، خردِ انسانی با تأويل آن به کلام الاهی پیوند می‌خورد به رغم تمام جهل، نقصان، ضعف و هوایی که در انسان هست.»

وقتی نشان داديم که رابطه‌ای علّی ميان متن و مفسر وجود دارد، حتی در مورد متون صرفاً‌ واقعی، ابو زيد اشاره می‌کند که این رابطه‌ی در خصوص متون ادبی که او از آن‌ها به عنوان نصوص منتظمه يا متون برتر یاد می‌کند، چقدر پيچيده‌تر می‌شود. او مثالی را از شيکسپير نقل می‌کند از ساختار زبانی فوق‌العاده غليظ (مکتثفه) این متون که انتقال بيشينه‌ و در عین حال متغير اطلاعات را ممکن می‌سازد. اين نکته درباره‌ی قرآن نيز صادق است چون ماهيت اعجازآسای آن اغلب در ساختار ادبی آن دنبال شده است. ابو زید اشاره می‌کند که در عین این‌که زبان قرآن «از نظام زبانی کلی دور نمی‌شود، رمزهای خود را می‌سازد و مؤلفه‌هايی از نظام معنايی اصلی را بازسازی می‌کند». او بر این باور است که ساختار پيچيده‌ی خاص زبان قرآن آن را از کلام طبيعی متمایز می‌کند.

در نتيجه، این زبان میان سطوح مختلف زبانی نوسان می‌کند: «میانِ، البته، انتقال صرف اطلاعات («اِعلام») و زبان «ادبی» سنگينی که مکانیزم‌های خاص خودش را تولید می‌کند». ابزارهای مطالعات ادبی برای تحلیل اين «مکانيزم‌های خاص» زبان ادبی ضروری هستند: اين‌ها شامل هرمنوتيک، نقد ادبی، معناشناسی، زبان‌شناسی و علم زبان می‌شود. ابو زید از همزيستی مطالعات قرآنی و مطالعات ادبی دفاع می‌‌کند و ادعا می‌:ند که تنها تفسيری که مکانیزم‌های زبانی خاص قرآن را در نظر بگیرد قادر به تحلیل قرآن، کشف رمز از آن  و پرده‌برداری از پيامی که قرآن برای جامعه‌ی امروزی خواهد بود. با اين کار، چنین تفسیری معنای تاریخی قرآن برای جامعه‌ی عربی زمان نازل شدن وحی را استعلا می‌دهد.

July 6, 2010

از تنزيل تا تأويل: نصر حامد ابوزيد و مطالعه‌ی ادبی قرآن

ما به نصر حامد ابو زید سخت وام‌داریم. گمان می‌کنم اين روزها هر چه از او بنویسیم کم گفته‌ایم و حق او را ادا نکرده‌ایم. هر چه که درباره‌ی او می‌‌خوانم حس می‌کنم تصویری معوجّ يا مغشوش و مشوش از او به دست خواننده داده‌اند یا ميراث او آسیب می‌بیند. کاش تقی کرمی که در اين زمينه استادی است و می‌دانم که دانش عمیقی از موضوع دارد چیزی می‌نوشت. برای من هم که برخورد مستقیم و بی‌واسطه‌ای با او نداشته‌ام دشوار است چیزی درباره‌ی او بنويسم. تصمیم گرفتم مقاله‌‌ی عالمانه‌ای را که نوید کرمانی نوشته و در کتاب «روشنفکران مدرن مسلمان و قرآن» منتشر شده است، به فارسی برگردانم. مقاله طولانی است و ناگزیر آن را باید به چند بخش تقسیم کنم. بخش نخست اين ترجمه را در زیر می‌آورم و اگر همتی حاصل شود و حال و روز خوشی دست دهد،‌ باقی مقاله را نيز ترجمه می‌کنم. طبعاً با این وقت کم، پيراستن و صيقل دادن ترجمه آسان نيست اما هر چه باشد مضمون و محتوای مقاله را تا حد خوبی منتقل می‌کند. آن‌چه در ادامه‌ی مطلب می‌بینید ترجمه‌ی بخش نخست اين مقاله است.

بخت اگر مدد دهد و از ترجمه‌ی این یکی فراغت حاصل کنم، مقاله‌ای را از فوزی نجار در شماره‌ی ۲۷ مجله‌ی بريتانيايی مطالعات خاورمیانه‌ (نوامبر ۲۰۰۰) با عنوان «بنيادگرایی اسلامی و روشنفکران: مورد نصر حامد ابو زید» نیز به فارسی بر خواهم گرداند که جزيیات تاریخی‌اش مفصل‌تر است و اساساً مقاله‌ای تاریخی است. اما طبعاً اولویت برای کسی با سلیقه‌های من با مسایل نظری است.

ادامه‌ی «از تنزيل تا تأويل: نصر حامد ابوزيد و مطالعه‌ی ادبی قرآن»

چرا فضل‌الله مهم است؟

در این چند روزی که از وفات علامه فضل‌الله گذشته است، يادداشت‌های متعددی درباره‌ی او نوشته‌اند. هر کسی به فراخور طبع و سليقه يا گرايش‌های فکری‌اش جنبه‌ای را از زندگی و انديشه‌ی فضل‌الله برجسته کرده که به چشم‌اش مهم‌تر آمده است. فضل‌الله فقیهی تراز اول بود که ديدگاه‌های فقهی و علمی‌اش ساحت‌های مختلفی از زندگی مسلمانان را در بر می‌گرفت. سیاست برای فضل‌الله مهم بود و خود يکی از منتقدان جدی نظام غالب بر سیاست جهانی بود.

وقتی واکنش‌های موجود را به وفات فضل‌الله دیدم که هر کسی تلاش کرده بود باورهای خود يا خواسته‌های قلبی خود را در آينه‌ی زندگی فضل‌الله بتاباند، بيشتر به این نتيجه رسيدم که در اين مقطع حساسی که جامعه‌ی مسلمانان در آن قرار دارد و به ویژه با رويکرد خاصی که دستگاهِ سياست خارجی آمریکا در قبال ایران در پيش گرفته است، خوب است گزارشی از دیدگاه‌های او داشته باشیم. جان کین در سال ۲۰۰۳ در سفری به بیروت مصاحبه‌ای با فضل‌الله انجام داد که شايد نمونه‌ای کم‌نظیر است از يک مصاحبه‌ی معنی‌دار و پرنکته. مصاحبه‌گر که خود از نظریه‌پردازان مهم سياسی است و استاد بحث‌های تئوريک آن، به خوبی می‌دانسته چه پرسش‌هایی را از فضل‌الله بپرسد. او هم به وضوح و ایجاز مغزِ مواضع‌اش را بیان کرده است.

فضل‌الله منتقد سياست‌های سلطه‌جويانه‌ی آمریکاست. اين سياست حتی امروز در زمان رياست جمهوری اوباما تغيير قابل‌توجهی نکرده است. درست است که در گفتار، اوباما چرخش مهمی داشته است،‌ اما هم‌چنان محبوس نفوذ و سلطه‌ی انديشه‌های رئاليستی از جنس نئوکانی آن است. دانشجویان علم سياست و کسانی که با مباحث تئوريک روابط بين‌الملل آشنايی نزديک دارند، با اين جنس انديشه‌ها و روش‌های سياسی آن آشنا هستند. اهميت اين مصاحبه در آن است که کلید مهمی را برای فهم مواضع سياسی آمريکا و غرب در قبال کشورهای مسلمان و به خصوص ايران در اختیار ما می‌گذارد. 

پرسش‌های فضل‌الله و نقدهای او هم مهم‌اند و هم ریشه‌دار. بسیاری از اين مواضع شاید آشنا و تکراری به نظر برسند. این نقدها را در حلقه‌های مختلف سياسی و فکری شنيده‌ايم. دلیل روشن تکرار شدن این نقدها این است که معضلات، حل‌ناشده باقی‌ مانده‌اند. استخوانِ لای زخمی که حاصل سياست‌های غلط، خيره‌سرانه و سلطه‌جويانه‌ی آمریکا بوده‌ هم‌چنان سهمی مهم در بغرنج ماندن وضعيتِ‌ سياسی جهانِ ما دارد. این‌که غرب معيارهايی دوگانه دارد، امری نيست که بر کسی پوشيده باشد. برای فهميدن اين نکته نیازی نيست کسی ايرانی باشد يا مسلمان. وجود سياست‌مداری جنجال‌آفرين، بی‌مسؤوليت و بی‌اخلاق مانند احمدی‌نژاد هم توجيه‌گر سکوت درباره‌ی اين سياست‌های غلط نيست. چه بسا اين سياست‌ها در قوت بخشیدن به امثال احمدی‌نژاد و مطرح کردن انديشه‌هايی شبيه انديشه‌های او سهم مهمی دارد. نکته‌ی غلط‌انداز آن است که صورتِ موضعِ امثال احمدی‌نژاد يا دستِ کم برخی از مؤلفه‌های گفتارِ او شباهت به اين نوع انتقادها از آمريکا و غرب دارد. ذهن‌های تنبل به سادگی جهان را دوقطبی می‌کنند و با منطق بوش در پی يک حق و يک باطل مطلق می‌گردند. اگر پيشاپيش به اين نتيجه رسيده باشند که يک طرف موضع‌اش باطل است يا ناپذیرفتنی، چه بسا بدون وارسی دقیق و منتقدانه به آسانی از شر اژدها به دامان مار غاشیه بیفتند (يا بر عکس!).

این مصاحبه نخستين بار در سايت مردمک منتشر شده است و اکنون آن را با مقدمه‌ی بالا در ملکوت می‌آورم.

ادامه‌ی «چرا فضل‌الله مهم است؟»

July 5, 2010

که نهانش نظری با منِ دلسوخته بود...

پرویز سه تصنیف ساخته است با صدای شجريان برای ارکستر سمفونيک. دو تا روی دو غزل از حافظ و يکی روی غزلی از مولوی. این سه تصنیف، مثل سه پاره‌ی گوهرند و نمونه‌هایی از نبوغ و درخشش پرویز در آهنگسازی و فهم شعر هستند. این مهارت و استادی آهنگساز را بگذارید کنار استادیِ پهلوانی چون شجریان. این‌ها، توصیف فنی کار هستند. ولی جمع آمدن اين نواها با اين ابیات، بارها آتش‌ام زده‌اند. اين‌که عاشقانه بخوانی که «رسم عاشق‌کشی و شيوه‌ی شهرآشوبی / جامه‌ای بود که بر قامت او دوخته بود» و اين‌که او «می‌گفت که زارت بکشم» ولی پنهانی «نظری با  منِ دلسوخته» داشت. او که دلِ غمزدگان را سوخته بود. هم‌او آدمی را به جايی می‌کشاند که صبر را رها کند و ديده دریا کند. همين آدمی غرقه در گناه را. همين آدمی را به چنان آهی بکشاند که «آتش اندر گنه آدم و حوا» فکند. اين عشق و اين معشوق است که آتشی در عود عاشق می‌زند و اين‌جاست که پای در گل می‌مانی و سودایی می‌شوی. همین سوختن، همین پرپر زدن و همین پريشانی است که آدمی را آدمی می‌کند. همین سودا، همین سرگشتگی است که مطلوب است. هر چه آدمی اين‌ها را بنويسد بیهوده نوشته است. باید اين‌ها را با حضور دل شنيد و جان را پيش‌شان حاضر کرد. يکی «جان عشاق» است در بیات اصفهان. دیگری «گنبد مينا»ست در دشتی و آخری «دود عود» است در نوا. اين شما و اين سه پاره گوهری که از پرویز به جا مانده است.



اين يادداشت و این نغمه‌ها را به ياد پرویز می‌آورم و برای حضرت ياسر که می‌دانم شنیدن اين‌ها در احوالاتی که این روزها دارد جان و دل‌اش را آرام می‌کند (شاید هم آرامش از او برباید!).

July 4, 2010

حق مسلم ما و انرژی هسته‌ای: سبزها کجا ايستاده‌اند؟

اين يادداشت را برای مردمک نوشته‌ام و نخستین بار در آن‌جا منتشر شده است. در متنی که اين‌جا هست، تغيیرات نگارشی مختصر و ويرايش اندکی صورت گرفته است.

يادداشت مهدی خلجی در مردمک، با عنوان «آیا به نظر سبزها هم انرژی هسته‌ای حق مسلم ماست؟»، را می‌توان در سه سطح خواند. کوشش می‌کنم يادداشت را که بخش مهمی از آن به شکل پرسش است، بازسازی کنم و نقدهايی را که به ذهن‌ام می‌رسد بگويم.

سطح ۱) سطح اول يادداشت خلجی مجموعه‌ای است از پرسش‌ها و طلب پاسخ به آن‌ها. این پرسش‌ها، پرسش‌های مهمی هستند که باید حتماً به آن‌ها پاسخ داد. اما فکر می‌کنم پرسش‌ها کافی نيستند. پرسش‌های بسیار ديگری هم می‌توان از سبزها (بخوانيد میرحسين موسوی) پرسيد از جمله اين‌که: موضع سبزها نسبت به اتفاقات عراق چی‌ست؟ موضع سبزها نسبت به ترکیه که امروز میدان مبارزه را از دست جمهوری اسلامی خارج کرده است و کشوری مسلمان است که آرام‌آرام تبدیل به قدرتی منطقه‌ای می‌شود، چی‌ست؟ (وضعيت ترکيه، تحول استراتژيک مهمی است). يا موضع سبزها نسبت به تاراج منابع اقتصادی و به باد دادن منافع ملی کشور چی‌ست؟ پرسش‌های خلجی مهم‌اند و می‌توان پرسش‌های مرتبط هم طرح کرد و از سبزها پاسخ به اين پرسش‌ها را طلب کرد.

سطح ۲) سطوح دوم نوشته‌ی خلجی مواضعی است که به طور ضمنی در خلال اين پرسش‌ها و جملاتی که به شکل توصیفی در متن آمده است، طرح شده‌اند. سطح دوم نوشته‌ی خلجی حاکی از اخباری نيز هست از جمله اين‌که: «اسرائیل و آمریکا هر دو خود را برای حمله نظامی در آینده نزدیک آماده می‌کنند» (نويسنده از «احتمال» سخن نمی‌گويد. آيا نتيجه‌گيری او از روی همه‌ی اخباری است که همگی می‌خوانيم يا او اطلاع خاصی از جايی دارد؟). خلجی می‌نويسد: «برنامه هسته‌ای ستون نگهدارنده اقتدار نظام در داخل و خاورمیانه تلقی شده است. برنامه هسته داستان مرگ و زندگی جمهوری اسلامی است؛ مهم‌ترین ابزار تبلیغات آن در جهان اسلام نیز هست». این جمله از يک منظر درست است: بعيد نيست شمار قابل‌توجهی از حاکمان جمهوری اسلامی و کسانی که امروز قدرت را در اختیار دارند، قدرت را چنین ببينند و «مرگ و زندگی» خود را در گرو «برنامه‌ی هسته‌ای» بدانند. اما واقعاً از ديد يک ناظر بيرونی که ساز و کارهای يک نظام حکومتی را می‌بيند، تنها عنصری که می‌تواند به قوام و دوام جمهوری اسلامی کمک کند، همين «برنامه‌ی هسته‌ای» است و بدون آن، نتيجه‌ی ناگزير و محتوم سياست جمهوری اسلامی سقوط و نابودی است؟ روشن است که اگر پاسخ به این پرسش مثبت باشد در آن صورت همان نتیجه ای اخذ می‌شود که خلجی اخذ کرده است یعنی: اگر بخواهيم جمهوری اسلامی را نابود کنيم، کافی است جلوی «برنامه‌ی هسته‌ای» آن را بگیريم. اما، تکليف مشروعيت مردمی يا کارآمدی حکومت در اداره‌ی کشور چه می‌‌شود؟ يعنی اگر ايران مشروعیت مردمی داشته باشد، دولت کفایت و کارآمدی در اداره‌ی کشور داشته باشد، فساد سياسی و اداری وجود نداشته باشد، قانون درست اجرا شود، قوه‌ی قضايیه مستقل باشد، نهادهای اجرایی کشور کارشان را درست انجام بدهند، باز هم مرگ و زندگی نظام در گرو برنامه‌ی هسته‌ای خواهد بود؟!

به عنوان نمونه‌ای ديگر، خلجی می‌نويسد: «می‌دانیم که بسیاری تحت عنوان فعالان ضد جنگ، احتمال حمله نظامی را جدی می‌گیرند. این خود گواه آن است که نگاه بسیاری از سیاسیون ما به جنگ رومانتیک و اخلاقی است. هیچ استدلال اخلاقی – عاطفی یا حتی تبلیغات مردمی علیه جنگ نتوانسته است کشوری را که به انگیزه‌ای سیاسی خواهان حمله نظامی به کشوری دیگر است بازدارد؛ اخلاق که سهل است حتی قوانین بین المللی هم جلودار کشوری نیستند که توانایی و انگیزه لازم برای حمله دارد. تنها تدابیر سیاسی می‌توانند از وقوع جنگ پیش‌گیری کنند و بس.»

او درست می‌گويد که برای پيش‌گیری از وقوع جنگ تدابیر سياسی کار می‌کنند. اما وقتی می‌نويسد اين کار «تنها» از تدابیر سياسی ساخته است («و بس») و پیش‌تر نگاه بسیاری از سیاسيون ما («ما» ناگزير به سياست‌مداران ایرانی اشاره می‌کند – تمیز سبز و غير سبزی هم در این جمله نيست) به جنگ را «رومانتيک و اخلاقی» می‌شمرد، تقارن تعبیر «رومانتيک» و «اخلاقی» قابل تأمل است. این نوع نگاه به اخلاق و قدرت (يا اخلاق و جنگ)، نگاه آشنايی است (به ويژه در دستگاه سیاست خارجی آمريکا). در نگاه نویسنده، گويی حساسيت‌های رمانتیک و حساسيت‌های اخلاقی همسايه يا در رديف هم‌اند و در برابر زندگی واقعی قرار دارند (تقابل اخلاق و زندگی واقعی). اتفاقاً بسياری از «تدابیر سياسی» می‌توانند منبع اخلاقی داشته باشند. خیلی از حساسيت‌های اخلاقی می‌توانند به تدابیر سياسی منجر شوند. اين تقابل اخلاق و تدابیر سياسی در نگاه نويسنده برجسته شده است. چه اشکالی دارد بر مبنای حساسيت‌های اخلاقی تدابيری سياسی اتخاذ کرد؟ به همين دلیل است که دولت بوش به طور پيشگيرانه و بدون اعتنا به قوانين بين‌المللی حق خود می‌داند که به عراق حمله کند. نويسنده بدون اين‌که اين موضع را فریاد بزند، به تلويح به آن مشروعيت می‌بخشد و اخلاق را با برچسب «رومانتيک» بودن از صحنه‌ی «سياست» و «تدابير سياسی» خارج می‌کند.

ادامه‌ی «حق مسلم ما و انرژی هسته‌ای: سبزها کجا ايستاده‌اند؟»

July 1, 2010

يار مفروش به دنيا...

آلبوم ياد ايام است (کنسرت آمريکا؛‌ تابستان ۱۳۷۱). در شور. با تار داريوش پیرنياکان، نی جمشيد عندلیبی، و تنبک همايون شجریان. اين هم مشخصات آلبوم:
۱. پیش درآمد شور، ساخته داریوش پیرنیاکان
۲. دو نوازی تار و نی
۳. چهار مضراب، ساخته‌ی داریوش پیرنیاکان
۴. ساز و آواز شور: درآمد خارا، درآمد شور، رضوی، عاشق کش، تحریر نغمه، سلمک، قرچه، رضوی، تحریر جواد خانی، حسینی، فرود/ غزل حافظ 
۵. تصنیف «سلسله مو»، ساخته‌ی داریوش پیرنیاکان / غزل سعدی
۶. ادامه‌ی ساز و آواز عاشق کش / غزل حافظ
۷. تصنیف یاد ایام، ساخته‌ی محمدرضا شجریان / شعر از رهی معیری
۸. تکنوازی نی
۹. تصنیف «خم زلف»، ساخته‌ی محمدرضا شجریان / شعر باباطاهر

گوش بدهيد و لذت ببريد.


Free counter and web stats