« May 2010 | صفحه‌ی اصلی | July 2010 »

بايگانی: June 2010

June 28, 2010

ابابيل رسانه‌های خرد و فيل رسانه‌ی حکومتی

حکومت از رسانه‌ای که در اختيار و انحصار خودش نباشد و چیزی را خارج از نظارتِ سخت‌گیرانه‌ی خودش منتشر کند، سخت هراس دارد. این هراس در يک سال گذشته شدت بیشتری گرفته است و به شيوه‌های مختلف و با رفتارهای عصبی و دور از منطقی این هول و هراس را نمایان‌تر کرده است. نکته‌ی قابل فهمِ اين رفتار اين است که شاهرگ ادامه‌ی حیات این بساط همین جعل خبر و دست‌کاری اطلاعات و بازی دادن افکار عمومی است. در نتیجه هر منفذی که بتواند رخنه‌ای در پيکره‌ی این خبرسازی و اطلاعات‌بازی بیندازد و پایه‌های‌اش را لق کند، خطر به حساب می‌آيد.

جنبش سبز نامی است عام برای اعتراضی خاص به سوء تدبیر، بی‌کفایتی، ریاکاری، دروغ‌گويی و عملکردِ ضعیف و پريشان دولتی که تخصص عجیبی در جنجال‌آفرینی و ماجراجويی دارد. اين چتر وسیع گرايش‌ها و سلیقه‌های مختلفی را در بر می‌گيرد و بسیاری کوشش می‌کنند اعتراض‌شان را زیر همین پرچم طرح کنند. اما اين جنبش متکثر که هم بخش‌های خردمند و هسته‌ای عقلانی و موجه دارد و هم حاشيه‌هایی کنترل‌نشده و طبیعی و رها، فاقد رسانه است. دسترسی جنبش سبز به رسانه، دسترسی یکسان و عادلانه‌ای نیست. در نتيجه، هر خبری که از اين جنبش و چهره‌های مهم و مطرح سياسی‌ و رهبران‌اش صادر می‌شود (مراد من از رهبران مشخصاً میرحسين موسوی، کروبی و خاتمی است؛ با حفظ اولویت موسوی)، ناگزیر تنها يک جای طرح دارد و آن هم فضای مجازی است (و البته شبکه‌های اجتماعی داخل جامعه).

حفظ کردنِ میدانِ فضای مجازی، در دنيای تغيیر یافته‌ی فعلی، شايد یکی از مهم‌ترين وظيفه‌های ماست. فضايی مجازی جايی است که از هجوم و غارت قدرت حکومت و خشونتِ عریانِ دولتی در امان مانده است و پيوسته دستخوش دگرديسی‌های عجیب شده و توانسته راهِ خود را از ميانِ خارا باز کند و هميشه به شيوه‌هایی تازه سخن‌اش را به بيان‌های مختلف بگويد. فضای مجازی، فضايی يکدست نيست. بهترین نمونه از بدترین کارکردهای فضای مجازی، فضای «بالاترين» است که به اعتقاد من نمونه‌ای است عالی از بدترين عيوب دموکراسی. بالاترين الگویی است که آينه‌ی تمام‌قد عيوب دموکراسی است. دلیل‌اش هم ساده است: تکثر مهارناپذیر و قاعده‌شکنی که به سادگی می‌تواند رأی اقلیت را بر همه‌ی ارزش‌های اکثريت يک جامعه غلبه دهد. خصلت نامتعين و سيال بالاترین و کسانی که تمامِ وقت‌شان را در خدمتِ آن می‌گذارند، به خوبی این را نشان می‌دهد. 

اما فضای مجازی محدود به این لینکدانی‌ها نيست. فضای مجازی در کنار وب‌سایت‌های متعددی که در اين یکی دو ساله به سرعت در این پهنه روييده‌اند، شامل فضاهای وب ۲ مثل فیس‌بوک، فرندفيد، توييتر، یوتيوب، گوگل‌ريدر و فضاهایی مشابه هم هست. تأثيرگذاری این فضاهای وب در سطح جامعه چی‌ست؟ دقیقاً نمی‌توان به این پرسش پاسخ داد. یک راه سنجش آن، تعيین ضریب نفوذ اينترنت در جامعه و سنجش ميزان دانش کاربران از فضاهای مجازی و نحوه‌ی استفاده از آن‌هاست. اما باز هم نمی‌توان به پاسخ روشنی رسید و دلیل‌اش پیشاپیش روشن است: سیاست انحصار خبری و رسانه‌ای حکومتی همیشه ميل دارد به این‌که همه‌ی اخبار را در پرتو سلیقه‌ی قدرت و منافع سیاسی خود، فهم، تفسير و حتی تولید کند. پس داوری ما هم به جز در حد محدودی، منحصر به داوری نظری و گمانه‌زنی می‌شود.

پرسش بزرگ‌تر اما اين است: در این فضای آشفته، محدود و آکنده از سوء‌تفاهم، در اختیار داشتن اين فضا بهتر است يا دل بريدن از آن؟ کسانی که به دلایل مختلفی از فضای وب سرخورده هستند (چه سبز باشند چه غیر سبز)، شاید پیوسته در پی توجیهی برای فاصله گرفتن از آن باشند. اما اگر دوباره به اين نکته بازگردیم که دگرگونی‌های فضای سیاسی کشور ما اين روزها ارتباط تنگاتنگی با فضای مجازی دارد، می‌توان به سادگی و صراحت گفت که حفظ کردن سنگر فضاهای مجازی، همان کاری را با قدرت می‌کند که پرندگان ابابيل با فيل‌های ابرهه کردند. این ضعف متکثر و پراکنده‌ی فضای وب با تمام نقصان‌هایی که دارد، می‌تواند نیروی عظیم رسانه‌ای حکومتی را به زحمت‌های بزرگ بیندازد (کما اين‌که انداخته است). اين مورچه‌گانِ فضای مجازی، شير ژيان قدرت امنیتی و نظامی را پوست درانيده‌اند. برای فهم دقیق این رخداد، بيشتر باید به نشانه‌ها توجه کرد. حضور موسوی در جامعه‌ی ما چیزی است جز حضور در فضای وب؟ ما از موسوی جز بيانيه و مصاحبه‌ی ويديویی روی یوتیوب و عکس‌های مختلفی که منتشر می‌شوند چه چیز دیگری می‌بینیم یا اساساً می‌توانیم ببينیم؟ موسوی نه حضوری در ساختار سخت (و حتی نرم) قدرت دارد و نه در هيچ رسانه‌ای نامی از او به میان می‌آید (مگر از باب تحقیر و طعنه يا تهمت و دشنام). تنها بال پرواز موسوی همين فضای مجازی است که سخن‌اش را به گوش همگان می‌رساند. موسوی اسم رمزی است در فضای مجازی و نشانی روشنی است در مرورگرهای وب که پیامی دیگر را به شيوه‌ای تازه منتقل می‌کند: پیام مقاومت و صبر و امید را.

خالی گذاشتن اين فضا، یعنی این‌که اجازه بدهيم اين فضا را کسان ديگری اشغال کنند که می‌توانند سرنوشت ما را به شکل ديگری رقم بزنند. فضای وب برای ما حکايت همان مدرسه و خانقاه سعدی است:
صاحبدلی به مدرسه آمد ز خانقاه
بشکست عهد صحبت اهل طریق را
گفتم: «ميان عالم و عابد چه فرق بود
تا اختيار کردی از آن این فريق را؟»
گفت: «آن گلیمِ خویش به در می‌برد ز موج
اين جهد می‌‌کند که بگیرد غريق را»

نشانه‌ی اهميت فضای وب در جامعه‌ی ما امروز به روشنی ديدنی است. قدرت حاکم به شيوه‌های مختلفی در برابر آن واکنش نشان می‌دهد. اثبات اين‌که تأثيرگذاری فضای مجازی در جامعه چقدر است برای ما امکان‌پذیر نیست اما از واکنش سياست حاکم می‌توان پی به اهميت و عمق اثر آن برد. اگر این فضا، فضای بی‌تأثیر يا بی‌اهميتی بود (یا وبلاگ‌ها و وب‌سایت‌های مختلف نقشی در شکل دادن به صحنه‌ی سیاست نداشتند)، نه خبری از فیل‌ترینگ بود و نه نشانه‌ای از اتهام تراشيدن‌های مکرر برای این حلقه‌های به ظاهر ضعيف. «بيهوده‌سخن بدين درازی نبود». از دست دادن این فضا یا فاصله گرفتن از آن کمکی به گشوده شدن روزنی تازه نمی‌کند بلکه باعث از دست رفتن یا تضعیفِ دستِ کم يکی ديگری از آن چيزهایی است که هنوز ما برای آشکار کردن صدای (متفاوت) خود در اختیار داریم.

پ. ن. مطالبی را که این روزها خیلی بیشتر از پیش و با دقت و هوش‌مندی عجیبی روی وب‌سایت هاشمی رفسنجانی پدیدار می‌شوند، نشانه‌ی دیگری از اهمیت فضای وب دارد و بازتابی که در صحنه‌ی سیاست می‌گذارد. کافی است عکس‌العمل‌های مختلف قدرت حاکم را به همین علايم پراکنده‌ای که در وب صادر می‌شود ارزیابی کنيم.

مهيمنا به رفيقانِ خود رسان بازم

نمازِ شامِ غريبان چو گريه آغازم
به مويه‌های غریبانه قصه پردازم
به يادِ يار و دیار آن‌چنان بگريم زار
که از جهان ره و رسمِ سفر براندازم
من از دیار حبيبم نه از بلادِ غريب
مهيمنا به رفيقانِ خود رسان بازم
خدای را مددی ای رفيقِ راه تا من
به کوی میکده دیگر علم برافرازم
به جز صبا و شمالم نمی‌شناسد کس
عزیز من که به جز باد نيست دمسازم
هوای منزلِ يار آبِ زندگانی ماست
صبا بيار نسیمی ز خاکِ شيرازم
سرشکم آمد و عيبم بگفت روی به روی
شکايت از که کنم خانگی است غمّازم
ز چنگ زهره شنيدم که صبحدم می‌گفت
غلام حافظ خوش‌لهجه‌ی خوش‌آوازم

اين غزل از حافظ که آورده‌ام، حکایت حال بسیار کسان است که عزیزان‌شان این روزها در بندِ جور و محبوس بیدادند. در آلبوم «به یاد درويش خان» (با همراهی ناصر فرهنگ‌فر و نصراله ناصح‌پور)، محمدرضا لطفی (در قطعه‌ی پنجم آلبومی که در زیر آورده‌ام)، اين غزل را - پس از غزلی دیگر از حافظ؛ از حدود دقیقه‌ی ۲۰ به بعد - می‌خواند. لطفی اين غزل را آن روزها به ياد عزیزی (و دوست ديگری) که آن روزها در بند بوده، خوانده است. جزييات‌اش جدای بحث اين نوشته است. بخش شنيدنی این آواز آن جايی است که لطفی با استغاثه و تکرار می‌‌خواند: «ميهمنا... مهيمنا...». گوهرِ درخشانِ لطفی در اين جاهاست که نمايان می‌شود. گوش کنید این قطعه‌ی پنجم را با حضورِ دل و دقت. شک ندارم که شما نیز از شنيدن‌اش منقلب خواهید شد.



June 22, 2010

«پتک جمهوريت» يا هتک جمهوريت؟

پيش‌تر بارها نوشته بودم که قانون و اجرای آن تبديل به امری لغو و بيهوده شده است (در اين‌جا و اين‌جا). شاهدش هم این است که دستگاه‌های مختلف و افراد متفاوت برای نهادهای قانونی و تقنينی نظام تعيين تکلیف می‌کنند و غالباً خود را جای آن‌ها می‌نشانند و می‌خواهند سليقه‌ی خود را از طريق آن‌ها پیاده کنند. اين قانون‌ستيزی و استحاله‌ی قانون امروز رسماً نهادينه شده است. ميل غریب دستگاه کودتا به دور زدن قانون تازگی نداشته است. از انحراف‌های عظيم دولت کودتا در بودجه گرفته تا پرهیز از تن دادن‌اش به مصوبه‌های مجلس در يک‌ساله‌ی گذشته، همه شواهدی مهم بر اين الغاء قانون است. قوه‌ی مجريه‌ای که به دست کودتاچيان افتاده است، به جای سر فرود آوردن در برابر قانون تنها دوست دارد با بحران‌سازی و شلوغ کردن فضا بی‌کفایتی‌ها و ناکارآمدی‌های‌اش را بپوشاند و توجه مردم را از سوء عملکردش منحرف کند.

ماجرایی که بر سر دانشگاه آزاد پیش آمده است، صورتی ساده دارد. محمود احمدی‌نژاد ميل وافری دارد برای آن‌که هاشمی رفسنجانی را از صحنه‌ی سياست حذف کند. تبلیغاتی که از پيش از انتخابات ۲۲ خرداد به راه انداخت و اوج‌اش در مناظره‌های حيرت‌انگيز و بی‌شرمانه‌ی او بود، بخشی از این سناريوست. فارغ از اين‌که هاشمی (و خانواده‌اش)‌ مرتکب خلافی شده‌اند يا نه، تا به امروز رييس دروغ‌زن دولت نهم، نتوانسته است از خیل عظيم پرونده‌هایی که مدعی در اختيار داشتن آن‌هاست یا اسناد و مدارکی که همیشه می‌گويد موجود است، يکی را به دستگاه قضا ببرد و هاشمی را محکوم کند (به هر دليلی).

امروز خيل طرف‌داران او از این‌که مجلس رأیی خلاف سلیقه‌ی آن‌ها صادر کرده است چنان به خشم آمده‌اند که تا حد نابود کردن تمام مجلس و به توپ بستن آن‌ هم پيش آمده‌اند. اگر به خاطر بياوریم، مدعای دستگاه کودتا همیشه این بوده است که نه تنها تقلبی رخ نداده است بلکه نظام با قاطعيت برای حفظ «جمهوريت»‌ ايستادگی کرده و هزينه داده است تا رأی اکثریت مردم حفظ شود و سليقه‌ی معترضانی که به زعم آن‌ها در اقلیت‌اند بر کشور حاکم نشود و آن‌چه که آن‌ها استبداد می‌نامند پيروز نشود.

به تمام شواهد فراوانی که در نقض اين ادعا هست و عملکرد عجیب و اصرار شگفت‌انگیز دولت کودتا در پرهیز از شفاف کردن صحنه و فاصله گرفتن از آرام کردن فضا در یک سال گذشته دیده‌ايم، می‌توان مورد اخیر را هم افزود. به فرض که رييس دولت نهم و حامیان خشمگين‌اش در ادعاهای پيشين‌شان صادق باشند، امروز شاهد آشکار شدن دمِ خروسِ ادعاهای جمهوريت آن‌ها هستيم. مجلس که دستگاه تقنينی کشور است و قاعدتاً باید مستقل از قوای دیگر عمل کند، همان دستگاهی بوده که به قول علی لاریجانی تا به امروز دستگاه کودتا به آن می‌بالیده چون قاطعیتی در برابرشان به خرج نداده بود. امروز چه پيش آمده است که مبلغان «پتک جمهوريت» با اين همه خشم‌ناکی خواستار نابود کردن دستگاهی هستند که نمادی مهم از جمهوريت نظام سياسی کشور بايد باشد؟

در همين يک سال گذشته، کم نمونه نداشته‌ايم از این‌که دولت از به رسمیت شناختن مجلس فاصله گرفته است. اين عزیزکرده‌ی سرکش که هيچ حرمتی برای هیچ کدام از ارکان نظام جمهوری اسلامی قایل نيست (و عنداللزوم حتی از رهبر فعلی و پيشين کشور هم عبور می‌کند)، پيوسته مخالفان‌اش را از سبز گرفته تا غير سبز متهم به استبداد کرده است اما هرگز تن به هیچ نظارت قانونی نداده است. همه‌ی اين‌ها ما را به چند نکته‌ی ساده می‌رساند: ۱. اسلاميت نظام و تن دادن به قواعد اخلاقی اسلام و موازین آداب اجتماعی‌اش (که سياسی‌ترین بخش‌اش امر به معروف و نهی از منکر یعنی سخن گفتن بی‌لکنت شهروندان در برابر حاکمان است) مدت‌های درازی است که بازیچه‌ای بیش نيست؛ ۲. جمهوریت نظام که رکن ادعای مشروعيت این دستگاه بوده است درست همان‌جايی است که به شدت آسيب ديده است و مدعيان حفظ آن کمترين کوششی هم نمی‌کنند که ولو برای حفظ ظاهر هم که شده به مقتضيات آن تن بدهند.

دولت کودتا تمام جهد و کوشش‌اش در چند هدف مهم خلاصه شده است: ماجراجویی داخلی و خارجی، پرونده‌سازی برای هر ایرانی (چه مسؤول نظام باشد چه شهروند عادی)، دروغ‌پراکنی و رياکاری به نام دين و ولايت، انتقام‌جویی کور از هر کسی که او را نپسندد و بر همين سياق بشمريد که الی ما شاء الله نمونه می‌توان یافت. اين دستگاه امنيت‌محور و چکمه‌پوش نه حرمتی برای اسلام و اخلاق قایل است و نه کمترین اعتباری برای جمهوريت، تفکیک قوا و نهادهای قانونی همان نظامی که قاعدتاً خودش باید مدافع آن باشد. محمود احمدی‌نژاد مصلحت کشور و ملت را با تسويه‌حساب شخصی‌اش با هاشمی و سران اصلاحات اشتباه گرفته است و اساس هر انحرافی در کشور را هر کس و هر جایی می‌داند جز خودش و حاميان‌اش.

فراموش نکنيم که اصلاح‌طلبان مدت‌هاست هيچ قدرت سياسی ندارند. همه‌ی رسانه‌هایی که داشتند نابوده شده‌اند. مهم‌ترین و تأثیرگذارترین چهره‌های سياسی اصلاح‌طلب در زندان‌اند و دستگاه کودتا هيچ رقيبی در برابر خود ندارد. «فتنه‌ی سبز» را هم بارها در مناسبت‌های مختلف دفن کرده‌اند و با خاک يکسان کرده‌اند. پس این دست مرموز و عجیبی که هنوز در کشور اخلال می‌کند و به رغم انحصار همه چیز در دستان دولت احمدی، باز هم می‌تواند این کارها را بکند از کجا می‌آيد؟ اگر چنان‌که دستگاه کودتا می‌‌گوید اقليتی اندک به او اعتراض می‌کنند، پس چرا آن اکثریت برخوردار از همه چیز از آرام کردن کشور و بر قرار کردن صلح و آشتی و آرامش ناتوان است؟ کجای کار است که می‌لنگد؟

پ. ن. فکر می‌‌کنم اين نکته روشن باشد که مهم نيست در این بحث که مجلسيان تصمیمی که گرفته‌اند درست بوده یا غلط. مهم اين است که نوع واکنش مخالفان تصمیم مجلس به نکته‌ی ظریفی دلالت می‌کند و آن‌ قانون‌ستیزی مدافعان احمدی‌نژاد است. به فرض هم که تصمیم مجلس خطا باشد، اين واکنش عجيب و غریب کمترین کمکی به اثبات مدعای مخالفان مجلس نمی‌کند بلکه اتفاقاً بيشتر آن‌ها را در موضع ضعف قرار می‌دهد و حتی در صورت پیروزی آن‌ها با اعمال فشار چهره‌ای زشت از آن‌ها می‌سازد. اين عکس‌ها را ببينید. خیلی چیزها گويا و روشن است.

June 20, 2010

روز مرگم نفسی مهلت ديدار بده

چند روزی است دو غزل از حافظ تمام لحظات‌ام را پر کرده است. این دو غزل را شجریان در گل‌های تازه (گل‌های ۹۲ و ۱۰۰) خوانده است. یکی غزلی از حافظ است با مطلع «حاصل کارگه کون و مکان اين همه نيست» که در سه‌گاه و ديگری آوازی است بر «مژده‌ی وصل تو کو کز سرِ جان برخیزم» که در همايون اجرا شده است. غزل اول، غزلی است حکيمانه در تأمل احوالِ جهان و حسی از استغنا و بلندنظری در آن هست که کمتر کسی از آن درس می‌گیرد اما سرمشقی است شگفت‌انگيز برای زیستنِ آدمی. غزل بعدی، حال و هوایی عارفانه‌تر دارد و به نظر من مغزِ عشق است و پاک‌بازی. بارها تجسم کرده‌ام که این غزل را سحرگاهی در حال و هوای مناجات به زمزمه با خود خوانده‌ام! اين دو غزل، چندان محتاج شرح و حکايت نیستند علی‌الخصوص وقتی که با آواز پهلوانی چون شجریان همراه باشد. بشنوید و دعای سلامت و طول عمر به جان استاد کنيد.



June 19, 2010

هنر «مانا» و دريوزگی دشمنان

يادداشت زیر را به دعوت محمود فرجامی به مناسبت جایزه‌ی شجاعتی که مانا نيستانی گرفته است نوشته‌ام. این یادداشت نخستين بار در آی‌طنز منتشر شده است.

هنرمندان، نویسندگان، شاعران و عمدتاً کسانی که حوزه‌ی کارشان به فرهنگ باز می‌گردد، هميشه این بخت را ندارند که در مقاطع و مفاصل مهم عطف تاریخی منطقه‌ای يا جهانی قرار بگیرند. این‌که آدمی به تصادف يا اتفاق در متن و قلب حادثه‌هایی سرنوشت‌ساز قرار بگیرد، نتیجه نمی‌دهد که همیشه تصميم يا انتخاب درستی در نقش ایفا کردن خواهد داشت. عزت، شرف و بزرگی هميشه از آدمی سراغ نمی‌گیرد. گاهی که به اتفاق روزگار، مجالی فراهم می‌شود که آدمی گوهر خویش بنماید و نشان بدهد که هنگام تصميم‌های دشوار کدام سو می‌ایستد، هنگامه‌ی دميدن ستاره‌ی بخت اهل هنر است.

این مضمون را شايد با تملق و چاپلوسی يا عوام‌فریبی اشتباه بگیرند. اما تفاوتی که ميان عوام‌فریبی و هوش‌مندی در موضع‌گيری هست این است که آزادی و عدالت مفاهيمی ساده‌اند و برای فهم‌شان نیاز به درجه‌ی بالایی از تجرید ذهنی نیست. ساده‌ترين انسان‌ها به سرعت می‌توانند تفاوت تبعیض را با برابری ببینند. کافی است حداقلی از ابزارها را در اختیارشان بگذاری و وجودی خالی از رنجِ درون يا بغض و کین‌توزی داشته باشند. تشخيص راست از دروغ هم هميشه دشوار نیست. بعضی نکات را به شهود و بداهت می‌توان دریافت.

کار هنرمند و در این مورد مشخص کارتونیست، روایتی بصری و حسی‌تر از کار منتقد يا انديشه‌وران اجتماعی-سياسی است. کارتون می‌تواند هم‌چون تصویر حسی مقاله‌ای مبسوط و مفصل عمل کند. کارتون ابزار انتقال حس تصويرگر آن است به مخاطب چنان‌که نويسنده‌ی يک مقاله يا يک سخنران می‌کوشد مغز سخن‌اش را به مخاطب منتقل کند. آثاری که مانا نیستانی در اين يک‌سال آفریده است حکايت از درک عمیق او از رنج‌های مردم‌اش دارد. هر هنرمندی اين توانایی را ندارد که بدون فرو افتادن در موج‌های عوام‌فریبانه، درد و رنجِ آدميان را فارغ از ملاحظات تقرب به قدرت‌های سياسی و جدا از سلیقه‌های شخصی‌اش، ببيند و زبانِ حالِ دردهای آن‌ها باشد. مانا تصويرگر دردهای ما و حسرت‌های ما بوده است. او امیدهای ما را هم روايت کرده است. انديشه‌ی جنبش سبز هم در تصويرهای او به بيانی شيوا و صمیمی تجلی کرده است.

اين‌که هنرمندی بتواند تشخيص بدهد که چه وقتی، و کجا چه چيزی را بايد بگوید، بنویسد يا تصویر کند، کار آسانی نيست. بخشی از آن به درک و عمق بینش آدمی بر می‌گردد. بخش ديگری از آن شهودی است. بخشی از آن هم شاید بخت و اقبال باشد. آثار مانا اين ويژگی را داشته است که چون نکته در دهانِ دوست، به جا بوده است. دشواری کارِ هنرمند اين است که در برابر داوری زمانه و زمان قرار می‌گيرد. هم‌عصران هنرمند او را می‌سنجد و به کارهای او اقبال می‌کنند يا از آن رو می‌گردانند. آیندگان هم به داوری حاصل انديشه و هنر آدمی می‌نشينند. به گذشته اگر نگاه کنيم، حتی بدون اين‌که کسی حاجت به دانش ادبی يا فهم بسترهای فرهنگی و تاريخی ایران داشته باشد، هنوز کسی حافظ را هم‌ارز و هم‌قدر سوزنی سمرقندی يا عنصری نمی‌داند. در دلِ مردمان جا يافتن و در ديده‌ی صاحب‌نظران نشستن، کار آسانی نيست و «هزار نکته در این کار و بارِ دلداری‌‌ست». بدون اين‌که بخواهم در داوری مانا راه افراط بروم، گمان می‌کنم تا به این‌جا مانا اين توفیق را داشته که نبض زمانه‌ی خود را در دست داشته باشد و منعکس کننده‌ی حسرت‌ها و اميدهای جامعه‌ای بیدادکشيده باشد که غروری زخمی دارد اما با صلابت در برابر ستم ايستاده است.

فکر می‌کنم داوری زمانه‌ی مانا، داوری مثبت و مهرآمیز از او و آثار اوست. کم‌اند کسانی که از آثار مانا به هر دلیلی رو بگردانند يا تصویری از او را در خور طعن بدانند. در توفیق هنر مانا همین بس که رجانيوز کوشيد آثاری را که مانا برای جنبش سبز کشيده بود،‌ به همان شکل و با دست بردن در رنگ‌ها، جعل کند و به سود خود مصادره کند. اين‌که دشمنان او هم ناگزير به دریوزگی او آمدند، نشانه‌ای از عبور مانا از مرزهای تنگ‌نظرانه و پيش‌پاافتاده‌ی هنر کليشه‌ای و شعاری است. 

June 18, 2010

کليدِ زندان؛ کليد فهمِ قدرت

اين نکته را بارها نوشته‌ام که همیشه می‌توان و باید به صاحب قدرت شک داشت. صاحب قدرت، به ویژه وقتی که قدرت‌اش قدرت متمرکز باشد، کلید زندان را در دست دارد. قدرت، توانایی اعمال خشونت دارد. در نظام‌های سياسی دموکراتيک، مهار کردن خشونت یکی از محوری‌ترین دغدغه‌های امر سیاسی است. ارزش نظام سياسی و نحوه‌ی رهبری هر رژیمی بسته به این است که خشونت را چگونه مهار می‌کند و چگونه بر خشونت نقاب می‌زند. دستگاه‌هایی که نقاب از چهره‌ی خشونت بر می‌دارند یا خشونت به سبب سوء عملکرد و بی‌تدبیری‌شان در رهبری سیاسی عریان می‌شود، به سرعت به ورطه‌ی تمامیت‌خواهی، انحصار یا به عبارت دقیق‌تر استبداد می‌غلتند.

این مضمون، یعنی نقاب زدن بر خشونت يا مهار کردن خشونت (نابود کردن خشونت محال است)، تنها درباره‌ی نظام‌های سياسی حاکم معنادار نیست بلکه تمام جنبش‌های مخالف سیاسی در برابر نظام حاکم، چه در کشورهایی دموکراتیک باشند که حق مخالفت و اجازه‌ی رقابت صریح و علنی با قدرت مسلط را دارند و چه در کشورهايی توسعه‌نیافته‌ای که در آن‌ها جنبش معترض و مخالف به خشن‌ترین وجهی سرکوب می‌شود، همگی نسبتی با خشونت دارند. اما تمایل به عریان کردن خشونت، بيشتر نزد کسانی است که کلید زندان را در دست دارند و قوه‌ی قهریه‌ی از آن‌ها فرمان‌بر است (و به همین دلیل است که قدرت است که هميشه باید در مظان اتهام باشد).

با این مقدمه، می‌توان به جنبش سبز و وضعیت فعلی جامعه‌ی ایرانی بازگشت. جنبش سبز هم مانند هر جریان سیاسی دیگری نسبتی با خشونت دارد. این نسبت در نظر و در موضع‌گیری‌های سیاسی رهبران جنبش سبز،‌ نسبتی سلبی است. جنبش سبز مروج خشونت نيست و از آن آگاهانه فاصله می‌گيرد. خوب است اين‌جا تکلیف مغالطه‌ای را نیز روشن کنیم که دستگاه کودتا در این یک‌ساله پیوسته به آن متوسل شده است (و نمونه‌ی شنیع و وقيحانه‌اش را در ماجرای حمله به بیوت مراجع – صانعی و منتظری – نمايش داد و داستان حمله به بيت آقای نوری همدانی را برای رد گم کردن به راه انداخت): جنبش سبز به دلیل توده‌وار بودن و نامتمرکز بودن‌اش و اين‌که ساز و کاری برای تشکل سیاسی مشخص و قانونی ندارد، ناگزیر جريانی است باز که هر کسی ممکن است از راه برسد و خود را در صفوف سبزها جا بزند. اما اگر به مشی سیاسی رهبران جنبش سبز و جریان عمومی آن نگاه کنیم، دو نکته‌ی متمايز را می‌توان یافت: ۱) توسل به خشونت به روشنی با روش و موضع‌گیری‌های موسوی و کروبی منافات صريح دارد و طبعاً در هر نقطه‌ای که بخواهد خود را به نام سبزها جا بزند، دچار ريزش می‌شود و ناگزیر راه‌اش از سبزها جدا می‌شود. در نتيجه گروه‌هایی که با قانون اساسی و کلیت جمهوری اسلامی اختلاف اساسی دارند و توسل به خشونت هم در دستور کارشان هست، با اين روش زاویه پيدا می‌کنند؛ ۲) به فرض بروز خشونت در میان سبزها،‌ با خشونتی منفعلانه رو به رو هستيم نه خشونت عريانی که کلید زندان به دست دارد. فرض کنیم که گروهی که مخالف یک حاکمیت مستقر سیاسی باشد، بخواهد به شيوه‌ی نظام حاکم خشونت را پیاده کند. این گروه ناگزیر به خاطر نداشتن دستگاه‌های ضابط قضايی، قاضی گوش به فرمان، زندان‌های بلانظارت و نیروهای شبه‌نظامی ناشناخته ولی در همه‌جا حاضر، دایره‌ی عمل بسیار محدودتری دارد. از این دو نکته، نتیجه‌ی بلافصلی که می‌خواهم بگیرم این است: جنبش سبز دست کم به دو دليل زیر، قابليتِ خود-تصحيح‌گری بالاتری نسبت به قدرت مسلط دارد: ۱) وابسته نبودن‌اش به قدرت مسلط سیاسی و در واقع محروميت مطلق‌اش از هرگونه اعمال نفوذ سیاسی؛ و ۲) محروم بودن‌اش از حمايت مالی داخلی و خارجی برای پيشبرد اهداف و شعارهای‌اش (از رسانه‌های خارج از کشور صحبت نمی‌کنم؛ بی‌بی‌سی به طور طبیعی نه ارگان جنبش سبز به شمار می‌رود و نه عقلاً می‌توان آن را حامی جنبش سبز تلقی کرد مگر با خيال‌انديشی‌ها و توهم‌های حکومتی؛ مغالطه‌ی حکومت از این روست که بی‌بی‌سی روزنه‌ی خبری متفاوتی در برابر انحصار خبری و دروغ‌سازی رسانه‌های داخل ایران ایجاد کرده است).

به تمام اين‌ها می‌توان درایت، هوش‌مند و رهبری اخلاقی و مسؤولانه‌ی سران جنبش سبز و به ويژه ميرحسین موسوی را افزود که توانسته است در مقاطع حساس تصمیم‌هایی خردمندانه به سود جنبش سبز بگیرد. حال نکته‌ی محوری این است: جنبش سبز که اکنون دسترسی به قدرت ندارد، چه می‌تواند بکند که در صورت تحکیم جايگاه‌اش به عنوان يک اپوزیسيون قانونی و به رسميت شناخته شده در داخل نظام يا در صورت رسیدن به قدرت، که آن وقت کلید زندان را هم به دست خواهد داشت و توانایی اعمال خشونت را خواهد یافت، از فروافتادن به ورطه‌ی استبداد یا برخوردهای تنگ‌نظرانه پرهیز کند؟ به نظر من پاسخ در نهادينه شدن تدریجی اندیشه‌های ميانه‌روانه و ضد-خشونت است (و البته مؤلفه‌های مهم دیگری که موسوی هم در بيانيه‌ی ۱۸ به آن‌ها اشاره کرده است). اين از بخت و اقبال بلند جنبش سبز است که زود به نتيجه نرسيده است و آهسته و آرام به سوی مقصودش پیش می‌رود. همين آهستگی راه را برای جنبش سبز هموار می‌کند تا بیاموزد که چگونه بايد در حال و آينده، خشونت را مهار کند يا بر آن نقاب بزند.

فراموش نکنيم: خشونت نقطه‌ی کانونی قدرت است. دموکراسی به خاطر نسبت ويژه‌ای که با خشونت دارد و راه‌کارهای مشخصی که برای نقاب زدن بر خشونت يافته است، الگویی قابل تأمل است. اگر دموکراسی توان مهار خشونت را از دست بدهد، تفاوت چندانی با نظام‌های توتاليتر ندارد.

فريبِ نفس و فريبِ خويش

ما انسان‌ها خود بزرگ‌ترین دشمنِ خويش‌ایم. هر وقت که از اين عظیم‌ترین دشمن آسوده‌خاطر شويم، آفت‌های بیرونی کم‌تر می‌توانند آرامش از ما بربايند يا آسیبی به ما بزنند. آدمی هرگز خوش ندارد کسی عیوب‌اش را پيش چشم‌اش بیاورد؛ چه این نمايش عيب آشکار و علنی در روی آدمی باشد چه به اشاره و تلويح. ما همیشه دوست داریم و خوش می‌داریم که مقبول باشیم و محبوب. تصورِ این‌که نزدِ کسی خوار باشیم یا کسی به رضايت در ما نظر نکند، می‌آزاردمان. گاهی همین خیال باعث می‌شود مدام بکوشیم چهره‌ی خود را پيش خود تطهیر کنیم و به فرافکنی مشغول شويم. صوفیان اين نکته‌ی عميق را خوب دریافته بودند که این همه اهتمام به تهذيب اخلاق و تربیت نفس می‌کردند و سال‌های درازی وقت خود را صرف کشف حيله‌های نفسِ آدمی می‌کردند.

این فریب البته دو جنس و دو سطح دارد. یکی همین فریب‌هايی است که شهوداً قابل درک است. فریب‌هايی که زاييده‌ی شهوت و غضب آدمی است؛ همان فريبِ نفس و هوا (که در اخلاق دینی فراوان از آن سخن می‌گويند). سطح دوم و عميق‌ترش، که البته بی‌ربط به سطح اول نيست، به خودِ ما بر می‌گردد که خویشتن را می‌فریبیم. آدمی دیر می‌آموزد (یا اصلاً نمی‌آموزد) که نفس خودش را متهم کند. اين گریختن از متهم کردن نفس، گاهی شيوه‌ای است دفاعی. گاهی ممکن است فکر کنیم که با پرهیز از متهم کردن نفس خود و با به تعویق انداختن محاسبه‌ی نفس، هیولای خفته در درونِ آدمی آرمیده است یا کاری به کار ما ندارد. اما واقعيت اين است که تا آدمی زنده است، نفسی از حملاتِ اين دشمنِ درونی در امان نیست. حکايتِ جهاد اکبر، تنها اختصاص به پرهیز از معاصی یا رعایت آداب اخلاقی و پارسايی و پاکی ندارد. بخش مهم‌تر جهاد اکبر، همان پاره‌ی خفی و دست‌نیافتنی آن است که کمتر شکارِ نگاهِ آدمی می‌شود و برای رسیدن به چنين نگاهی سال‌ها سلوک لازم است يا همنشينی پیران و بودن در جوارِ حکیمان را می‌طلبد.

سايه غزلی دارد (که فکر می‌کنم منتشر نشده است) و بیتی از آن غزل این است:
تن درون پیرهن مار است اندر آستین
وای بر من کز گریبان تا به دامن دشمن است
این بيت، وصفِ حالِ همگی ماست. بسيار جاها که کار بر ما دشوار می‌شود، ترجیح می‌دهيم آسان‌ترین راه را اختيار کنیم و به جای گریبان گرفتن از خويش، علت ناکامی‌ها، تلخی‌ها، کوتاهی‌ها و کژروی‌های خود را عمدتاً در جای دیگری جست‌وجو کنیم. این‌ها البته هیچ کدام نتيجه نمی‌دهد که بیرون از ما، عیبی و خللی نيست. تمام نکته‌ی سلوکی ماجرا در اين است که نفس آدمی، به شيوه‌های حيرت‌انگيزی او را فریب می‌دهد. گره گشودن از فريب‌های نفس آسان نیست. عجیب نیست اگر آدمی برای فهم اتفاق‌هایی که پیرامون‌اش رخ می‌دهند، آسان‌ترین راه را اختیار کند و آموخته‌های مألوف خود را بدون کمترين زحمتی تکرار کند. کار دشوار آن است که بتوانيم رنجِ محاسبه‌ی نفس را بر خود هموار کنیم. پيش از این، در اشاره به همین نکته، بخش‌هایی از فصل اول «آغاز و انجام» طوسی را نقل کرده‌ام. فرصتی حاصل شود، باز هم بخش‌های دیگری از این رساله‌ی عميق باطنی را نقل می‌کنم. قاضی همدانی هم در همین معنا بسی نکته‌های نغز دارد. خوب است این دو را در کنار يکدیگر بخوانیم.. محاسبه‌ی نفس آسان نیست. متهم کردن هر که جز خود هميشه آسان‌تر است. آدمی میل به آسانی دارد. علو درجات و تصفيه‌ی باطن با سخت گرفتن بر خود حاصل می‌شود.

June 17, 2010

تو از آيين انسانی چه می‌‌دانی؟

بيش از یک سال از آن واقعه‌ی شوم و ضد-انسانی می‌گذرد و روز به روز چشمه‌های تازه‌ای از انحطاط و تباهی سران کودتا را می‌‌بینیم. یک سال پیش، نوشته بودم که: «اين حیرت‌آور نيست آيا که – چنان‌که حميدرضا جلایی‌پور گفت – بهترین، هوشمندترین و متعهدترين فرزندان اين خاک،‌ بايد به محبس بيفتند و رنج و شکنجه ببينند، اما معتادان و سوداگران مرگ با خیالِ آسوده در خيابان‌های تهران بدون اندک هزينه‌ای دماغ و روانِ جوان‌های کشور را به فساد و تباهی بکشانند؟ این چه کشوری است که در آن خردمندان و دردمندانی که بارها لیاقت‌شان را ثابت کرده‌اند، بايد دست و دهان شکسته باشند، و «اراذل و اوباش» آسان و بی‌هزينه به تفرج بپردازند؟ این برای نظامی که دم از اسلام و اخلاق می‌زند، ننگ و بی‌آبرويی کمی نيست. اين بار دیگر قصه، قصه‌ی تطاول‌های پیشين نیست که جفا به جان‌های روشن کنند و خجلتی در پی نيايد... حجم دروغ، بی‌عدالتی و بی‌رسمی چنان است که باید قاعده‌ی ما برای فهم رفتار تطاول‌گران باشد. در جهانی که قاطبه‌ی اهل انديشه، عمده‌ی پاکان و پاک‌دامانان دل‌هاشان از این کردارهای شنیع زخم خورده است و روان‌هاشان تلخ، اندک دلیلی برای درنگ در اين نکته نیست که این‌جا گلوی عدالت را در پای ریاکاری و دروغ بریده‌اند. اين‌جاست که آن روی پلشتی‌های دولت نهم رخ می‌نماياند و نمايش عدالت از معدلت‌پروری متمایز می‌شود. اين‌جاست که تظاهر به دوستی از مهرورزی جدا می‌شود. خاک‌تان بر سر که حرمتِ نفسِ خود را هم نگاه نمی‌دارید چه رسد به حرمتِ‌ مسلم و مؤمن و حرمتِ پیر و جوانِ ما که دل‌هاشان برای آبادی، آزادی و عزت ديارمان می‌تپد.»

امروز هم هنوز در بر همان پاشنه می‌چرخد. این پرسش در ذهن کدام انسان آزاده و دین‌داری نمی‌جوشد که جرم جلایی‌پور چه بوده که چنین او، همسرش و تمام بستگان‌اش را عذاب می‌کنند و چنین در حق آنان بی‌حرمتی می‌کنند و ابتدايی‌ترین آداب اخلاق را هم زیر پا می‌نهند؟ این سؤال را پيوسته بايد از خود بپرسیم که این تقدیم الاراذل و تأخیر الافاضل نشانه‌ی چی‌ست و چرا جوانان گرم و گرامی ما، آن‌ها که از جان و دل برای آبادانی سرزمين‌شان کوشيده‌اند، آماج تیرهای تهمت و طعنه،‌ دروغ و جفا، بی‌اخلاقی و بیدادند؟ آن‌چه بر محمدرضا و همسرش می‌رود، آيینه‌ای است از نابود شدن اخلاق و انسانيت در نظامی که ادعای اخلاق و ديانت‌اش گوش فلک را کر کرده است. اما چرا؟ چرا با آن‌ها و با ما، با همه‌ی ما، چنین می‌کنند؟ پاسخ ساده و کوتاه است: جان‌سختی ما، تسلیم نشدنِ ما در برابر بيداد، تن ندادن‌مان به دروغ و بی‌اخلاقی، کرامتِ نفسِ ماست که آتش انتقام‌جویی و نادانی آن‌ها را شعله‌ورتر می‌کند. حکايت دشمنی خفاش با نور است. فروغِ راستی و ايمان،‌ چشمان دروغ و تباهی را می‌آزارد. اما مظلومان چیزی دارند که ظالمان هرگز نخواهند داشت: آهِ سردی که در صخره و خارا اثر می‌کند. انباشته شدن این آهِ مظلومان عظيم‌تر از اين نظام‌ها را شکسته است. و آن‌ها که ستم می‌کنند زودا که خواهند دانست که چه کرده‌اند و چه بر سرشان خواهد رفت. حکایت این بیدادگران، اين آيات سوره‌ی عنکبوت است: «وَقَارُونَ وَفِرْعَوْنَ وَهَامَانَ وَلَقَدْ جَاءهُم مُّوسَى بِالْبَيِّنَاتِ فَاسْتَكْبَرُوا فِي الْأَرْضِ وَمَا كَانُوا سَابِقِينَ فَكُلًّا أَخَذْنَا بِذَنبِهِ فَمِنْهُم مَّنْ أَرْسَلْنَا عَلَيْهِ حَاصِبًا وَمِنْهُم مَّنْ أَخَذَتْهُ الصَّيْحَةُ وَمِنْهُم مَّنْ خَسَفْنَا بِهِ الْأَرْضَ وَمِنْهُم مَّنْ أَغْرَقْنَا وَمَا كَانَ اللَّهُ لِيَظْلِمَهُمْ وَلَكِن كَانُوا أَنفُسَهُمْ يَظْلِمُونَ» (آيات ۳۹ و ۴۰). [و قارون و فرعون و هامان را (هم هلاك كرديم‏). و به راستى موسى‏ براى آنان دلايل آشكار آورد، و(لى آنها) در آن سرزمين سركشى نمودند و (با اين همه بر ما) پيشى نجستند. و هر يك (از ايشان‏) را به گناهش گرفتار (عذاب‏) كرديم‏: از آنان كسانى بودند كه بر (سر) ايشان بادى همراه با شن فرو فرستاديم‏؛ و از آنان كسانى بودند كه فرياد (مرگبار) آنها را فرو گرفت‏؛ و برخى از آنان را در زمين فرو برديم‏؛ و بعضى را غرق كرديم‏؛ و (اين‏) خدا نبود كه بر ايشان ستم كرد بلكه خودشان بر خود ستم مى‏كردند.] اين عاقبت محتوم همه‌ی بیدادگرانی است که به ملک و قدرت غره شده‌اند. جزای این بیداد دیر نیست که بر سر ستم‌کاران فرود آيد: «وَيَسْتَعْجِلُونَكَ بِالْعَذَابِ وَلَوْلَا أَجَلٌ مُّسَمًّى لَجَاءهُمُ الْعَذَابُ وَلَيَأْتِيَنَّهُم بَغْتَةً وَهُمْ لَا يَشْعُرُونَ يَسْتَعْجِلُونَكَ بِالْعَذَابِ وَإِنَّ جَهَنَّمَ لَمُحِيطَةٌ بِالْكَافِرِينَ يَوْمَ يَغْشَاهُمُ الْعَذَابُ مِن فَوْقِهِمْ وَمِن تَحْتِ أَرْجُلِهِمْ وَيَقُولُ ذُوقُوا مَا كُنتُمْ تَعْمَلُونَ» (عنکبوت،‌ آیات ۵۳ تا ۵۵) [و از تو به شتاب درخواست عذاب (الهى را) دارند، و اگر سرآمدى معين نبود ، قطعاً عذاب به آنان مى‏رسيد و بى‏آنكه خبردار شوند غافلگيرشان مى‏كرد. و شتابزده از تو عذاب مى‏خواهند، و حال آنكه جهنم قطعاً بر كافران احاطه دارد.  آن روز كه عذاب از بالاى (سر) آنها و از زير پاهايشان آنها را فرو گيرد، و (خدا) مى‏فرمايد: ( (نتيجه‏) آنچه را مى‏كرديد بچشيد.)].

و حکايت ما با اهل ستم همان است که اشارت الهی است: «يَا عِبَادِيَ الَّذِينَ آمَنُوا إِنَّ أَرْضِي وَاسِعَةٌ فَإِيَّايَ فَاعْبُدُونِ» [(اى بندگان من كه ايمان آورده‏ايد، زمين من فراخ است‏؛ تنها مرا بپرستيد.)]. اين نکته را تنها کسانی در می‌يابند که در گردن‌کشی ظالمان و سلطه‌ی بیداد،‌ عبادت کسی جز خدای صمد واحد را اختیار نکرده‌اند نه آن‌ها که شرک می‌ورزند و گمان مسلمانی به خود می‌برند.

یقین دارم که آن‌ها که در راه باورهاشان و به خاطر ايمان‌شان و صداقت‌شان آزار می‌بینند و ستم می‌کشند، شيرين‌ترین حاصل را پس از فرونشستن این غبار ستم و پايانِ سيطره‌ی انحطاط و تباهی خواهند ديد. آن روز نه دور است و نه دير. ما خواهيم ماند و شکست بيداد را جشن خواهيم گرفت. «زمانه کیفرِ بيداد، سخت خواهد داد». آن‌ها که معاون ستم‌اند و ياريگر بیداد و تطهیرگر دروغ و ريا، از خود می‌پرسند آیا که آيین انسانی چی‌ست؟ ايمان چی‌ست؟ اخلاق کدام‌ است؟ مروت و فتوت چی‌ست؟ اگر می‌پرسيدند و مُهر بر دل‌ها و خردهاشان نبود، باز هم روا می‌داشتند سلطه‌ی فاجران و فاسقان را بر پاکان سرزمين ما؟!



پ. ن. آن‌ها که با مضامین اين مصحف شريف انسی دارند، بی‌شک از شنيدن اين آيات حظی و بهره‌ای خواهند برد و قوّت قلب و قوتِ جان خواهند یافت.

June 15, 2010

از قدرتِ دست‌های تهی تا صلابت سخنِ ميرحسين

در همین چند ساعتی که از صدور بيانیه‌های ۱۸ ميرحسين گذشته است، پرسش‌های زيادی طرح شده که خاصيت اين بيانیه‌های چی‌ست؟ این بيانيه‌ها به باور من هم خاصيت دارد و هم تأثیر. اما پیش از این‌که از اهميت‌شان بنويسم خوب است دقیقاً ببينیم که کجا ايستاده‌ایم. منطق ورودِ من به این بحث، منطق تحلیل موقعیت است. اتفاقاتی که در ايران می‌افتد در خلاء رخ نمی‌دهد و فضایی آرمانی برای تحقق خواسته‌ها فراهم نیست. نباید از ياد برد که جنبش سبز هیچ ندارد جز دست‌هایی تهی. ما نه دسترسی به رسانه‌هايی داريم که نام‌شان ملی است اما در خدمت منافع و تبلیغات دولتِ کودتا هستند ونه حزبی سياسی داريم که مدافع حقوق ملت باشد. همه‌ی رسانه‌ها و منافذ بيانِ آزاد، مسدودند. فعالان سبز و اصلاح‌طلبان يا در زندان‌اند يا دست‌هاشان بسته است. از یک سو بهره‌مندی تمام عيار دولت کودتا از همه‌ی امکانات عمومی و ثروت‌های خصوصی را داريم و از سوی ديگر محروميت مطلق معترضان و فعالان سبز را. در این فضا، چه عملی شدنی است و چه عملی مفید است؟ هر عملی يک نتيجه‌ی ناگزير دارد: سیل خشونت و مقابله‌ی قهری قدرت. در این فضا، روش خردمندان و شيوه‌ی حکیمان غوغا کردن يا شعار دادن‌های ميان‌تهی و نشدنی نيست. تدبیر و بينش سياسی حکم می‌کند که گام‌های مؤثرتر و شدنی‌تر برداشته شود.

اما گامِ مؤثر چی‌ست؟ پاسخ به اين پرسش هم مقدمه‌ای لازم دارد. رکنِ استمرارِ بيداد دستگاهِ‌ کودتا، انحصار منابع خبری و در اختیار گرفتن شاهراه‌های رسانه‌ای، جعل اخبار، تحریف واقعيت‌ها، دست‌کاری در اطلاع‌رسانی و ارايه‌ی تحليل‌های دروغ‌بنياد است. در برابر اين هجوم بی‌امان تبليغات و دروغ‌سازی‌ها، روشنگری و تبيین دقیق نظری، بر هر کار ديگری اولویت دارد. در اين شرایط، چه گزینه‌های پيش روی جنبش سبز و رهبران آن است؟ اگر چنان که میرحسين به درستی بر منافع ملی و قانون اساسی پافشاری می‌‌کند، بخواهيم دايره‌ی کلانی برای عمل جنبش سبز تعریف کنیم، گزينه‌های عملی ما بسيار محدودند.

هوش‌مندی موسوی در بسيج کردن همان امکانات محدود است. جايی که دستگاه عریض و طویل کودتا با مصادره‌ی امکانات عمومی از به کرسی نشاندن دروغ‌اش عاجز می‌شود، میرحسين با تکيه بر همين خرده‌رسانه‌ها و تبدیل کردن هر شهروند به يک جنبش، کاری می‌کند که در توان مدعيان نيست. زخم‌های ملت ما مرهمی ندارند جز در ميانِ خودِ ملت. دوای اين دردها را از بيگانه نمی‌توان جُست. هر چه هست، ميانِ خويشتنِ ماست. منافع ملی هم اقتضا نمی‌کند که به سوی استمداد از بیگانگان برويم.

گاهی این تصور پيش می‌آيد که سخن گفتن و بيانيه صادر کردن کار اندکی است. اگر سخن گفتن، تنها در حد شعار دادن باشد و خيال‌پردازی، البته که کاری است عبث. اپوزيسيون خارج از کشور سی سال است مشغول اين-مباد-آن-باد گفتن است. اما سخن داريم تا سخن. سخنی که گرهی بگشايد و پرتو نوری بر زاويه‌ای تاریک بیفکند و سخنی که گرمی‌بخش و روشنگر باشد کجا و سخنی که در آن طعن باشد و بی‌عملی و کنایه و سردی کجا؟

بيانيه‌ی آخر موسوی سرشار از تحلیل‌های سیاسی بديع و بصيرت‌های ناب نظری است. لا به لای همين سخنان صلب و استوار راه‌کار عملی هم می‌توان يافت. اين بيانيه‌ها – به گفته‌ی خود موسوی – نه فصل‌الخطاب هستند و نه داعيه‌دار کمال و مطلق‌بودن. در نگاه موسوی، مطلق‌انديشی هم‌عنان شرک است. پس به جای بهانه گرفتن، خوب است تأمل بيشتری بکنيم تا ببينيم چه گام‌های بلندی برداشته‌ايم.

در مهم‌ترين تحول سياسی نیم‌قرن اخير در ايران که منجر به انقلاب اسلامی شد، به باور من، بيش از آن‌که سخن گفته شود عمل شده بود. بسیاری از سخنان و نظریه‌ها خام و ناپخته باقی مانده بودند و نتيجه‌ی اين فقدان تأمل نظامی شد که امروز می‌بينيم. جنبش سبز نه در پی انقلاب است و نه به دنبال براندازی. اين جنبش نويددهنده‌ی فهمی تازه از سياست، روابط بین‌الملل، آداب کشورداری و زمام‌داری خوب است که پيش‌تر در مخيله‌ی رهبرانِ سياسی ما نمی‌گنجید مگر در حد چند شعار کلی. نظريه‌هايی که در اروپا چند قرن طول کشید تا صيقل بخورند و سپس وارد عمل سياسی کشورهای غربی شوند، در کشور ما در همين يک‌ساله گذشته تراش خورده‌اند و آرام‌آرام الگويی درخشان را در سياست‌ورزی نشان می‌دهند. اين دستاورد کمی نيست. کمترین خاصيت اين بیانيه‌ها، روشن‌تر کردن مرزهای بحث نظری است و مهم‌ترین خاصیت‌اش نشان دادن مسیر و جهت عملِ سياسی است. کافی است رساله‌های مهم سياسی صد ساله‌ی اخير اروپا را باز کنیم و رؤوس آن‌ها را بررسی کنيم. گويی چکیده‌ی این‌ها را در بيانیه‌ی میرحسین می‌بینیم. مشخصاً اگر تاریخ شکل‌گیری ایده‌ی حقوق بشر را مطالعه کنيم (ر. ک. به کتاب «اختراع حقوق بشر» لین هانت)، درخششِ این بند بيانيه‌ی میرحسین را می‌توان بهتر فهميد:

«نخستین ارزش اجتماعی مدنظر جنبش سبز دفاع از کرامت انسانی وحقوق بنیادین بشر فارغ از ایدئولوژی، مذهب، جنسیت، قومیت و موقعیت اجتماعی است. استقرار و تضمین موازین حقوق بشر به عنوان یکی از مهمترین دستاوردهای بشری و حاصل خرد جمعی همه انسانها مورد تایید و تاکید جنبش سبز است. این حقوق خدادادی است و هیج فرمانروا، دولت، مجلس یا قدرتی نمی تواند آنها را لغو یا به صورت ناموجه و خودسرانه محدود کند. تحقق این امر مستلزم احترام به اصولی چون برابری، مدارا، گفتگو، حل مسالمت آمیز مناقشات و صلح طلبی است که خود در پرتو ایجاد زمینه های لازم برای فعالیت آزاد رسانه های مستقل، جلوگیری از سانسور، دسترسی آزاد به اطلاعات، گسترش و تعمیق جامعه مدنی، احترام به حریم خصوصی افراد، فعالیت آزادانه شبکه های اجتماعی غیر دولتی و اصلاح قواعد و مقررات در جهت حذف هرگونه تبعیض میان شهروندان امکان پذیر است.»

سه مثال مشخص می‌زنم از این‌که همین سخن گفتن، موضع‌ گرفتن و بیانیه‌های ميرحسین چه تأثیر مهمی در شکل‌گیری حرکت‌های سیاسی ماه‌های اخير داشته است:

۱. در ماجرای اعدام‌ها، پس از آن همه فشاری که از داخل و خارج به میرحسين آمد، او موضعی گرفت (و مواضع او همه از جنس «سخن»اند نه عمل؛ اما سخن‌هایی هستند به مثابه‌ی عمل) که نه در آن راه افراط رفت و نه تفريط؛‌ نه از موازين قانونی عدول کرد و نه گروگان موضع‌گيری‌های افراطی و راديکال گروه‌های سياسی اپوزیسيون شد. یک خطای نظری و موضع‌گیری اشتباه ميرحسين می‌توانست به بهای سنگينی برای جنبش سبز و شخص او تمام شود. با وجود آن همه رعايت و اعتدال، رسانه‌های دروغ‌پرداز تا جایی رفتند که باز هم او را در صف دفاع از تروریسم قرار دادند حال آن‌که در کلام او دفاع از مر قانون آمده بود و رعایت آداب شکلی و ماهوی دادرسی.

۲. موضعی که میرحسین در قبال آيت‌الله خمینی دارد نمونه‌ی دیگری از همين سخنان سنجیده و حکيمانه‌ی اوست. مجموع مواضع او درباره‌ی آیت‌الله خمینی باز هم حکایت از همان موضع اعتدال دارد که نه اهل بت‌سازی و تقدیس بیهوده است و نه دست از صداقت خود بر می‌دارد و نه علاقه‌ی خود را به او پنهان می‌کند. یکايک اين‌ها، الگوهایی است عملی که در جاهای دیگر می‌توانند سرمشق قرار بگیرند.

۳. در ماجرای لغو راهپيمايی ۲۲ خرداد، میرحسین به فراست دریافته بود که دستگاهِ کودتا برای پنهان کردن بی‌کفایتی‌اش در سیاست داخلی و ماجراجویی‌های پرهزینه‌اش در سياست خارجی نياز به بحران‌سازی و حادثه‌آفرینی دارد (يک نمونه‌ی اخیر پنهان‌کاری‌های دولتی را این‌جا ببينید). لغو راهپيمایی۲۲ خرداد دستِ دستگاهِ خشونت را برای سرکوب مردم تهی کرد. نتیجه آن شد که از حادثه‌ی فجیع و شرم‌آور ۱۴ خرداد به سوی حمله‌ی سبوعانه به بیت صانعی پیش رفتند.

از اين دست بسيار می‌توان برشمرد و فراوان می‌توان اشاره و تصریح از بیانیه‌های او بیرون کشید که نشان دهد الگوی عمل سیاسی او در ميان این همه محروميت چی‌ست. در صحنه‌ی نابرابری که یک‌طرف همه چیز و همه اسبابی برای قدرت‌نمایی دارد و طرف ديگر از همه چیز برای طرح خواسته‌های‌اش محروم است، این بيانیه‌های خردمندانه و سنجيده به مثابه‌ی بارقه‌ی اميدی در میان ظلمتی تلخ و آبِ زلالی در کویرِ انديشه‌ای است که حاصل سرکوب و خفقان یک سال گذشته است. حجمِ تولید فکری و جوانه‌زدن اندیشه‌های نو و نقش‌های تازه در سیاست‌ورزی را ندیدن، بی‌سلیقه‌گی و بهانه‌جویی است.

دشوار نیست از ميرحسین بپرسیم پس چه می‌کند؟ اگر بعضی از سبزها مدعی هستند که رهبری جنبش سبز در دست همه است، پس مسؤولیت ما هم کم از مسؤولیت ميرحسین نیست. ما چه می‌کنيم؟ ما چه قدمی بر می‌داریم؟ سهم ما در گسترش آگاهی و رخنه کردن در سد خبرسازی و دروغ‌پروری دستگاهِ کودتا چی‌ست؟ ما صدای آزادی و عدالت را چگونه به گوش آحاد ملتی می‌رسانیم که در محاصره‌ی تبلیغات انحصاری دولت کودتا قرار گرفته‌اند؟ «او چه می‌کند؟» پرسشی است که همواره باید در کنار «او چه می‌تواند بکند؟» پاسخ داده شود. ميرحسين هم در عمل و هم در سخن نشان داده است که هم در برابر نقد گشاده‌روست و هم تأثیرپذیری خود را در برابر سخن خردمندانه و سنجيده در گفتارهای بعدی‌اش نشان می‌دهد.

فکر می‌کنم اکنون وقت آن است که همه‌ی کسانی که در خود بضاعتی برای نقد و تحلیل می‌بينند آستين بالا بزنند و بیشتر بنویسند و دستِ کم در سخن پاکیزه و خردمندانه گفتن، دست به عمل ببرند و گرنه سخنانِ سرد و مأیوس‌کننده را اين روزها دولت کودتا به بهترین وجهی اداره می‌کند. اين کشور، اين سرزمین و اين آب و خاک از آنِ ماست. کاری نکنيم که سودِ آن را نهايتاً حریفان و دشمنانِ ما ببرند. بسيار سخن گفتن و سنجيده و پخته سخن گفتن و افزودن بر سخنان دقیق و انباشتن تجربه‌های عميق بسی بهتر است از بسیار عمل کردن اما عمل کردنی بی‌سرانجام و هرز رفتن در میان خشونت و خون‌ریزی. فراموش نکنیم که این راه یک‌ساله را ما با دست‌هایی تهی آمده‌ایم و اين بینش و آگاهی دستاورد سخت‌گيری در سخن و سنجيده‌گی در عمل بوده است. سخن سنجیده مقدم است بر عمل سالم و معتدل.

بيانيه‌ی ۱۸ موسوی؛ تبلور يک سال مبارزه

بارها در یک سال گذشته اين نکته را نوشته‌ام که ميرحسين موسوی الگويی است از رهبری سياسی اخلاقی، مسؤولانه و خردمندانه. اين ميرحسين ديگر ميرحسينی نیست که پيش از انتخابات می‌شناختيم. ما هم ديگر انسان‌های پيشين نيستیم. ميرحسين و ما، با هم و در کنار هم روييده و باليده‌ايم. اکسير اين مبارزه جان‌های بسياری را گداخته و زر کرده است. در يک سال گذشته، به طور ميانگين هر ۲۰ روز ميرحسين موسوی بيانيه‌ای صادر کرده است (مصاحبه‌ها و دیدارهای مختلف او را اگر کنار بگذاريم) و هر بيانيه مفصلی و مقطعی از پيشروی جنبش سبز است. اینک بيانیه‌ی ۱۸ موسوی با آن عنوان برانگيزاننده و حماسی، نمونه‌ای تازه است از يک درخشش فکری و سياسی بديع.

جنبش سبز بر خلاف تبلیغات سنگين رسانه‌ای حریف و نيرنگ‌های امپراتوری دروغ پيوسته در بالیدن و قد کشيدن بوده است. دروغ‌سازان یک بار در لشکرکشی سازمانی‌دهی‌شده‌ی ۹ دی زمزمه‌ی «دفن فتنه» را سر دادند و دیری نپاييد که خود دریافتند که نه دفنی رخ داده است و نه «فتنه»ای از میان رفته است. ناگزیر همان سرود را بار ديگر در ۲۲ بهمن سردادند. اردوکشی مهندسی‌شده‌ی ۲۲ بهمن هم نتوانست آن مدفون ادعایی‌شان را خاموش کند و هم‌چنان نفسِ گرم و آتشين اين سبزهای زخم‌خورده بر می‌آمد. ۲۲ خرداد رسيد و با پيام لغو راهپيمايی از سوی ميرحسین و کروبی، نقشه‌ی خشونت‌گستری و نیرنگ تازه‌ی آن‌ها نقش بر آب شد، اما هم‌چنان ناگزیر به اعترافی تازه شدند: ديگر این بار فتنه‌ی سبز را دفن کرديم! این اعتراف معنای روشنی داشت: همه‌ی سرودهای قبلی دستگاه کودتا صداهايی ناموزون بود و خودِ دروغ‌سازان هم نتوانسته بودند دروغ‌شان را باور کنند. غائله‌ی ۱۴ خرداد در برابر سید حسن خمینی نتيجه‌ی معکوس داد و خروشی از علما و مراجع برآورد. ناگزیر متوسل به حمله‌ی وحشيانه به بیت صانعی شدند تا باقی مراجع حسابِ کار خود بکنند و این نطفه‌ی خشونتی که بستند هنوز به بار ننشسته و پاسخ نگرفته است. این هم از خطاهای مهلک دستگاه کودتاست. شاید درست‌تر باشد که بگويم موفق‌ترين رهبران جنبش سبز را باید در ميان زمام‌داران کودتا جست‌وجو کرد که بی هیچ کوششی و با کمترین هزينه‌ای از سوی ما گام‌به‌گام ملت را به اميدهای‌شان نزدیک‌تر می‌کنند. این خطای تازه‌ی دستگاه کودتا سرآغاز عمیق‌تر شدن شکاف‌هايی است که رخنه‌های عظيم‌تری را در پیکره‌ی این دستگاه بی‌اخلاق، دروغ‌پرور و بی‌تقوا می‌اندازد.

اما سخن بر سر بيانيه‌ی موسوی است. با خود می‌انديشيدم که اين همه پختگی و بلاغت را در کدام حرکت آزادی‌خواهانه در صد سال اخیر ایران می‌توان جست‌وجو کرد؟ تحولاتی که در پهنه‌ی جامعه و در صحنه‌ی جهانی رخ داده است ناگزیر این جنبش را از سایر حرکت‌ها متمايز می‌‌کند. اما درایت و هوش‌مندی موسوی را ببینید که در این بيانيه چگونه خرد و عاطفه را در کنار هم می‌گذارد. این بيانيه آمیزه‌ای است از احساس و ایمان و عقلانيت و حکمت. گاهی اگر ندانيم که داریم بيانيه‌ی موسوی را می‌خوانیم اين تصور به آدمی دست می‌دهد که به نسخه‌ای صيقل‌خورده و بديع از قانون‌ اساسی ايران رسيده‌ايم. مضامين همگی تازه نیستند و مهم‌ترين رؤوس این منشور سبز برجسته کردن بخش‌های حقوق ملت در همین قانون اساسی فعلی است اما به رسمیت شناختن تفاوت‌ها و تأکید بر حقوق برابر بخش‌های مختلف جامعه‌ی ایرانی، وجهه‌ای تازه به این بیانیه می‌دهد.

از اين مهم‌تر، به گمان من، فروتنی و تواضع موسوی است. موسوی خود بهتر می‌داند که چه وزنی در رهبری جنبش سبز دارد. تا این‌جا یک بار از زبان او نشنيده‌ايم که نقش خود را به عنوان یک فرد برجسته کند. او همواره خود را برادر و همراه جنبش سبز ناميده است. اکنون هم که منشوری پيش چشمِ ملت می‌گذارد، آن را «متن پیشنهادی» می‌خواند و می‌گويد که «به توصیه دوستان منشوری برای هماهنگی و همدلی بیشتر و تقویت هویت مشترک جنبش سبز تهیه شده که در ادامه این مقدمه تقدیم می‌شود». این بیانیه آمیزه‌ای است از شعر و نثر؛ تلفیقی است از نگاهِ حکيمانه‌ای به امر سیاسی و باورِ ايمانی-ایرانی. او می‌گويد: «این متن قدم اولین است و جنبش سبز در سیر تکاملی خود انشاءالله متن کاملتر و زیباتری خواهد آفرید». باید این درايت و تواضع را از بُن جان ستود. جایی که ادعای کمال و بی‌عیب بودن در خیال کسی که در کسوت رهبری است بيايد، باید از آينده‌ی آن جنبش هراس داشت (يا اين‌ بخش را بخوانيد: «جنبش سبز، یک حرکت اجتماعی فراگیر است که هرگز خود را مبری از خطا نمی‌انگارد و با نفی هرگونه مطلق‌نگری شرک‌آلود، بر گسترش فضای نقد و گفتگو در درون و بیرون جنبش تاکید دارد. دیده بانی سیر حرکت و تحول جنبش از سوی همه فعالان و به خصوص صاحبان اندیشه و عمل امری حیاتی است که می‌تواند جنبش را از لغزش به ورطه تمامیت‌خواهی و فساد بر حذر دارد»). این فروتنی و این گشودگی به روی خردِ جمعی، سرمایه‌ای کم‌یاب است به ويژه در میان ما ایرانیان. این را باید قدر دانست و آن را پررنگ‌تر کرد.

به نظر من، کاری که اين بيانيه می‌کند، هم‌سو کردن و متحد کردن جنبش سبز حول آرمان‌های واحدی است که می‌تواند به مثابه‌ی چتری بر سر همه‌ی آزادی‌خواهان و عدالت‌جويان باشد. گاهی اوقات وقتی سخنان میرحسين را می‌خوانم شک می‌کنم که اين‌ها نوشته‌های خودِ من است و از زبان و قلمِ من صادر شده است. این حس، حس مشترکی است که از بسياری شنيده‌ام. ميرحسین زبانِ حال همگی ما شده است. چيزی که در دل‌های همگی ماست بر زبان او جاری می‌شود و به شیواترين و بلیغ‌ترین بیانی به تحریر در می‌آيد. آن‌چه در اين بيانیه می‌بينيم، نسخه‌ی صیقل‌خورده و اندیشیده‌شده از چیزی است که آینده‌ی ما را رقم می‌زند. اعتدال، توازن، واقع‌بینی و هوش‌مندی به آسانی در یک بيانیه‌ی سیاسی جمع نمی‌شوند. مطمئن‌ام که این روزها هر چه بیشتر در این بیانیه تأمل کنیم، نکات درخشانی را در آن خواهيم یافت که در بار اولِ‌ خواندن‌اش به آن نرسیده بوديم. میرحسین می‌گويد وقت آن رسيده است که شعارِ «هر ایرانی یک ستاد» به «هر ایرانی يک جنبش» تبدیل شود. من در این بيان، نفی سودای ریاست و هوس سروری را می‌بینم. رهبری که بتواند نفی کیش شخصیت کند و چنین فروتنانه در ميان و در متن ملتِ خويش بايستد، رهبری است کم‌ياب بلکه نایاب.

می‌خواهم درباره‌ی مسأله‌ی رهبری جنبش هم زمانی به تفصيل بنويسم. اما به اجمال، فقط این نکته را می‌گويم که به نظر من جنبش سبز رهبر دارد. میرحسين موسوی و مهدی کروبی رهبران صفِ اول اين جنبش‌اند. هر یک توانايی‌ها و ظرفيت‌هایی دارند. لذا من این جنبش را بی‌رهبر نمی‌دانم. وسوسه‌ی نفی اتوریته یا اتوريته‌ستیزی که گاهی از آن تعبیر به «بی‌مرکزی» شده است – و به نظر من تعبیری است نادقیق – بیش از هر چیز پهلو به پهلوی آنارشيسم می‌زند. از این زاویه مهم است که در این مقطع از جنبش عده‌ای بنشینند و تاریخ آنارشيسم را به دقت مطالعه کنند. آنارشیسم، همه را برابر می‌خواهد. در آنارشیسم همه رهبرند و همه مساوی. اما جنس جنبش سبز، جنس آنارشیسم نیست. هر چه زمان بیشتر می‌گذرد، خصلت ميانه‌رو و خردمند جنبش سبز آشکارتر می‌شود و حواشی و زوائد آن هويداتر. آرام‌آرام آن‌ها که از قافله عقب مانده‌اند به این کاروان می‌پيوندند و آن‌ها که تند رفته‌اند و تند می‌روند در خواهند یافت که راه عزت و کرامت اين ملت از بلند گفتن و درشت گفتن و با شتاب رفتن نمی‌گذرد. (بد نيست کسانی که این همه بر سر «رهبری جنبش» جنجال می‌کنند و نام ميرحسین موسوی فغان‌شان را بلند می‌کند، اين کارتون هوش‌مندانه و زیبای مانا نیستانی را ببینید).

بيانیه‌ی ۱۸ موسوی، نقطه‌ی کانونی جنبش سبز است و منشوری درخشان از انديشه‌ی سیاسی حکيمانه‌ای که در قرن بیست و يکم به کار ما می‌آيد. جنبش سبز، حرکتی است آرام و نهضتی است که به تدريج در بساط ستم رخنه می‌کند:
چو آب آهسته زیرِ کَه در آيم
بناگه خرمنِ کَه در ربايم!

June 11, 2010

جنبش سبز؛ رستاخيزی آگاهی‌بخش

اين يادداشت، نخستين بار در مردمک منتشر شده است. همان يادداشت را با تغييرات اندکی بازنشر کرده‌ام (و با توجه خاص به مسأله‌ی جنسيت چند کلمه را به آن افزوده‌ام).

سالی که گذشت، سال زخم‌ها و مرهم‌ها بود. سال حسرت‌ها و امیدها بود و سال آگاهی و رستاخیزی تازه برای ملت ايران بود. از همه‌ی اين‌ها گفتن بدون انگشت نهادن بر تکثر و تنوع ملت ايران ميسر نيست. این تکثر و تنوع را می‌توان در آرایش گروه‌های مختلف سياسی در کشور دید. آرايش نظامِ سیاسی فعلی کشور بدون هیچ تردید به سوی یکدست کردن و يکپارچه کردن صداهای مختلف رفته است. نوع برخورد خشن، تندخويانه و سرکوب‌گرانه‌ی قدرتِ حاکم با هر که جز او و متفاوت با او می‌انديشد، اظهر من الشمس است: وجود بالفعل تنوع و تکثر در جامعه‌ی ایرانی، اتخاذ موضعی کثرت‌گرايانه و مداراجويانه را از سوی قدرت نتیجه نمی‌دهد. درست بر عکس، ساختار قدرتِ فعلی به گونه‌ای است که تکثر و تنوع را خطر می‌بیند و تا جایی پیش می‌رود که حتی همان شماری را که خود به عنوان گروه‌های متفاوت به رسميت شناخته است (از طریق آمار اعلام شده – و به زعمِ مخالفان مخدوشِ – وزارت کشور در انتخابات رياست جمهوری)، رسماً نادیده می‌گيرد و به تلخ‌ترین زبان و با درشت‌ترین عمل با مقابله با آن‌ها بر می‌خیزد. تمامِ اين‌ها حکایت از جنبه‌ی تاريک رخدادهای یک سال گذشته دارد. يک سال گذشته، سال رنج و حسرت و درد بوده است. اما اميدهای بسیاری در بوته‌ی همين رنج‌های متولد شده‌اند. پس جا دارد که ببينيم جنبش سبز تا اين‌جا چه است و چه دستاوردی داشته است.

جنبشی که خواسته‌های‌اش پس از انتخابات در یک پرسش ساده رقم خورد و پاسخ «رأی من کو؟» را با شفافيت و آرامش و سکوت می‌طلبید، پاسخی جز سرکوب و خشونتِ عریان و پرونده‌سازی‌های گسترده و قتل و شکنجه و تهديد نديد. اين پرسش با تمام مسأله‌های پيش و پس از انتخابات گره خورد: رواج دروغ و تهمت در جامعه، ریاکاری به نامِ دین، استبداد و بیداد به نام حفظ نظام حکومتی، گره خوردن سیاست قدرت‌مندان و تباهی‌ها و تزویرشان به اسمِ اسلام و مسلمانی، بی‌کفایتی و سوء‌تدبیر مسؤولان حکومتی، آسيب دیدن سریع مشروعيت و اقتدار نظام به دنبال واکنش‌های عصبی و خشماگين قدرت سياسی، نادیده گرفتن حقوق مشروع و مصرح در قانون کشور و بسی خلل‌های دیگر که پس از برخورد سهمگين نیروهای نظامی و امنیتی با لایه‌های مختلف مردم، عمق بيشتری پيدا کرد.

سخن گفتن از «جنبش سبز»‌ کار آسانی نیست به دلیل این‌که چیزی که به نام جنبش سبز شناخته شده، همراهان، دوستداران، مدعيان، حریفان و دشمنان متکثر و بی‌شماری دارد. در نتيجه، جایی که قرار باشد هویت جنبش سبز تعریف شود، افراد زیادی ادعای سهم یا طلب افتخار از جنبش سبز می‌کنند و گروه‌های بسیاری هم جنبش سبز را تبلور تمامی خواسته‌های دشمنانِ خود می‌شمارند. اما هم‌چنان می‌توان خطوطی مهم را در جنبش سبز برجسته کرد که می‌توان با اطمینان گفته از ويژگی‌های ممتاز جنبش سبز است.

۱. جنبش سبز، اعتراض‌اش را با تمسک به اصول قانونی مربوط به حقوق ملت که در قانون اساسی جمهوری اسلامی مندرج است رقم زد. يعنی اعتراض‌های جنبش سبز محملی قانونی دارد و برای به میدان کشیدن اين اعتراض‌ها نه نيازی به براندازی دارد و نه حاجتی به مداخله‌ی بیگانگان. اصول معطل‌مانده‌ی قانون اساسی که به مصادره‌ی قدرت در آمده است و پیوسته قدرت‌مداران در پوشاندن یا تفسیر معوجّ آن کوشش می‌کنند، همان چيزهایی است که در زبان موسوی از آن تعبیر به «اجرای بدون تنازل قانون اساسی» شده است.

۲.  جنبش سبز خشونت‌ستيز و خشونت‌گریز است. درست است که در هر جریان اعتراضی وقتی گروه‌های مختلفی در غوغای اعتراض‌ها به آن می‌پیوندند و خواسته‌ها و آمال شخصی یا جناحی خود را می‌جویند ابهاماتی پديد می‌آید، اما گوهر درخشان جنبش سبز که آرام‌آرام جای خود را در زبان و ادبيات اين جنبش باز می‌کند، از خشونت گریزان است و به سوی اعتدال در انديشه و عمل می‌رود.

۳. جنبش سبز کثرت‌گراست و تفاوت‌های قومی، فرهنگی، اعتقادی، زبانی، جنسیتی و فکری بخش‌های مختلف ملت ایرانی را به رسميت می‌شناسد. این گشوده بودن به سوی تفاوت‌ها، دستاورد بزرگی است که در گفتار و کردار نظام حاکم نه تنها دیده نمی‌شود بلکه مصادیق خلافِ به رسميت شناختن تکثر، از سر تا پای سخن و عمل آن‌ها مشهود است. جنبش سبز، خود را بر مبنا و پایه‌ی به رسميت شناختنِ دیگری معنا کرده است. جنبش سبز آغاز زدودن تقسيم‌بندی‌های «ما»/«ديگران»، «خودی»/«غير-خودی»، «مذهبی»/«سکولار»، «مرد/زن» است و سنگ‌بنای عبور از تمایزهای مصنوعی و تفرقه‌افکن است.

۴.  جنبش سبز حرکتی انقلابی، بنيان‌کن، سريع و شتاب‌زده نيست. جنبش سبز هم در قابلیت‌های‌اش و هم در فرجامی عملی‌اش، جنبشی است آهسته و پیوسته. گره خوردن جنبش به ضرب‌آهنگ عادی و روزمره‌ی زندگی انسان‌ها و زیستن‌شان در بوته‌ی دشواری‌ها و اتکاء به صبر و اميد، نقطه‌ی ثقل اين جریان است. در نتيجه، این جريان از همین منظر و معبر، راه‌اش از حرکت‌های رادیکال و افراطی – از هر سوی و با هر تعلق سياسی و فکری – جدا می‌شود.

۵. این جريان، نوید-دهنده‌ی معياری تازه در رهبری سیاسی است و توانسته است مؤلفه‌های مهمی را برای معرفی يک الگوی اخلاقی برای رهبری سیاسی معرفی کند. معیارهای اخلاقی رهبری سیاسی، چنان که در زبان و عمل میرحسين موسوی هويداست، چنان گنجایش و فراخنایی دارد که می‌تواند ورای جناح‌بندی‌های سياسی، دينی و فکری مختلف، نقطه‌ی مشترکی برای همبستگی و همدلی ايرانیانی باشد که از بیداد، قانون‌گریزی،‌ سالوس و ریا، تماميت‌گرايی و تبعيض به نام دین و نظام به ستوه آمده‌اند.

۶. این خيزش مردمی گوهری برابری‌طلب دارد و مبارزه با تبعيض، در کانون خواسته‌های‌اش قرار دارد. مبارزه برای زدودن تبعیض و نابرابری، در سایه‌ی دو مفهوم کلان و بلند عدالت و آزادی قرار دارد. عدالت و‌ آزادی، تبعیض‌بردار نيستند و نمی‌توان عدالتی را که برای عده‌ای فراهم شده، از عده‌ای دیگر دریغ کرد. آزادی گزينشی که تنها در انحصار گروهی خاص قرار بگیرد، آزادی استبداد است، نه آزادی انسان. با این مقدمات، می‌توان اين نکته را نتیجه گرفت که مسیر حرکت جنبش سبز، به سوی بازگرداندن کرامتِ انسان است. اين کرامت، در سال‌های گذشته، با سياست‌های قدرت‌مدارانی که نزدشان منصب سیاسی (که توجيه دینی هم يافته است) بر عزت و حرمتِ انسان اولويت دارد، پای‌مال شده است. جنبش سبز، جنبشی است انسانی

۷. جنبش سبز، نهضتی آگاهی‌بخش است. آگاهی با رهایی و آزادی نسبتی مستقیم دارد. این آزادی، «خبر» را هم شامل می‌شود. جنبش سبز، حرکتی است برای آزاد کردن خبر از حبس تبلیغات يک‌جانبه و جو‌سازی‌های رسانه‌ای قدرت. کلید سلطه‌ی قدرت در کشورِ ما انحصار رسانه در دست گروهی خاص و وابسته به قدرت بوده است. شکستن این انحصار از طریق ایجاد شبکه‌های گسترده و متنوع اجتماعی که با فروافتادن هر يک، شبکه‌ای تازه از خاک فروافتادگان سر بر می‌زند، مهم‌ترین شاهد بر پا گرفتن بذر آزادی خبر و تکثر و تنوع منابع آگاهی‌بخش است.

۸. شاید مهم‌ترین دستاورد سياسی جنبش سبز، فروریختن ترس است. قدرت سياسی دیگر هيبت، عظمت و رعب‌آوری پيشین را ندارد. شکستن اقتدار قدرت سياسی و از ميان رفتن بیم و هراس مردم از بلند سخن گفتن با حاکمان و انتقاد از آن‌ها، دستاوردی است که به سادگی میسر نمی‌شد اما اکنون به خاطر جنبش سبز تبدیل به سنت شده است. سنت امر به معروف و نهی از منکر به مثابه‌ی ابزاری برای تحقیر و سرکوب مردم از دست قدرت گرفته شده است و تبدیل به وسيله‌ای رهایی‌بخش در دستان منتقدان قدرت و ناصحان سياست‌مداران شده است.

نکات بالا را می‌توان به شيوه‌های مختلف بسط داد. بخشی از این نکات را می‌توان به صورت خواسته يا آرمان‌های جنبش سبز طرح کرد. اما در غياب پژوهشی جامع و دقیق، به خاطر مسدود بودن روزنه‌های خبری، با مرور بر رخدادهای یک سال گذشته، می‌توان به اجمال به نتايج بالا رسید. اگر بپذيریم که جنبش سبز، جنبشی است درازمدت که اهداف‌اش به آرامی محقق می‌شود، می‌توان با رضایت خاطر بیشتر، دستاوردهای بالا را به عنوان غايات جنبش سبز پذیرفت.

June 10, 2010

جنبش سبز و جنبش زنان - ۱

جنبش زنان کجای جنبش سبز ايستاده است؟ کدام يک به دیگری مدیون است؟ آیا خواسته‌های یکی در تعارض با دیگری قرار دارد؟

پيش از اين‌که نظرم را درباره‌ی سؤال‌های بالا بگویم، خوب است چندین قرن در تاریخ به عقب برگرديم. هنگامی که پیامبر اسلام به نبوت مبعوث شد، گروندگانِ به او و حاميان اوليه‌اش در ميان سه گروه مشخصِ جامعه‌ی عربی زمانِ او جای داشتند: ۱. زنان؛ ۲. جوانان؛ ۳. بردگان. هر کدام ازاين سه گروه به دلایل مختلفی به او گرويده بودند (هر چند نقطه‌ی کانونی اتحادشان ايمان به اسلام بود). زنان وضع کمابيش روشنی داشتند. مشهورترین و شناخته‌شده‌ترین زمينه‌ای که باعث می‌شد زنان به او گرايش پیدا کنند، سنت‌های جاهلی اعراب بود. دفنِ دختران و شرمساری اعراب از داشتن فرزندِ دختر، نقطه‌ی مقابل دعوتِ او بود. زنان ناگهان حقوقی پیدا کرده بودند که پيش از او در جامعه‌ی عربی بی‌سابقه بود. جوانان در جامعه‌ای که شیخوخيت عربی اعتبار و ارزش را در سال‌خوردگان و سران قبايل می‌ديد، نقطه‌ی چرخشی در دعوت محمدی می‌ديدند. بردگان هم گروهی بودند که وقتی با دعوت اسلام روبه‌رو شدند، حقوق و امتيازاتی یافتند که پيش از محمد از هيچ کدام از آن‌ها برخوردار نبودند. در نتيجه، جذب شدن اين گروه‌ها به دعوت پيامبر اسلام عجیب نبود و البته قابل‌تأمل هم هست.

از اين حیث، دو اتفاق مهم در تاريخ سياسی معاصر ایران، به دعوت نبوی شباهت دارد (شباهت البته شباهت صوری و محتوايی است و بدیهی است که شخصيت‌ها هم نه شباهتی به هم دارند و نه قابل قياس‌اند). دوم خرداد و انتخاب محمد خاتمی به رياست جمهوری بر شانه‌ی زنان و جوانان پيش رفت. اتفاق مشابهی در جنبش سبز افتاده است. گروه‌هايی اجتماعی که در ظل سياست‌های حاکمِ دولت‌های وقت در حاشيه قرار گرفته بودند و محروم واقع شده بودند، به طور طبیعی به این جنبش‌ها پيوستند.

پس از انتخابات ۲۲ خرداد (و حتی در روزهای منتهی به آن)، زنان سهمی بسیار مهم و تعيين‌کننده در پيش بردن جنبش سبز داشتند. عجیب نیست اگر بگويیم جنبش سبز، به وجهی جنبش زنان است. گروهی که در جامعه‌ی ایرانی بیش از هر گروه ديگری از سياست‌های حکومتی آسیب می‌بيند، زنان هستند. حساسيتی که حکومت به زنان، به جنسيت، به پوشش زنان و روابط جنسی دارد (و به همه‌ی آن‌ها هم رنگ دينی و ايمانی می‌زند)، ناگزیر صف‌بندی مقابل را منسجم‌تر می‌کند.

با آن‌چه در بالا گفته شد و اتفاق‌هايی که در جامعه‌ی ایرانی افتاده است اين پرسش پیش می‌آید که آن‌چه که در ایران به عنوان جنبش زنان شناخته شده است کجای اين معادله می‌ايستد؟ نخست بايد پرسید که «جنبش زنان» دقیقاً شامل چه کسانی می‌شود؟ پيداست که این برچسب یا مقوله‌بندی، مقوله‌بندی دقیق و جامعی نيست. جنبش زنان متکثر است و شامل گروه‌های مختلفی از زنان می‌شود که ارزش‌های متفاوتی دارد. در ميان آن‌ها زنانی هستند که مذهبی هستند و باورهای دينی رکنی مهم از زندگی‌شان به شمار می‌آید. زنانی هم هستند که مشهورند به «سکولار» (با همان تعریفی که خودشان از «سکولار» در نظر دارند و عمدتاً قرائتی است که در برابر «دینی» می‌ايستد). زنان دیگری هم هستند که خود را «فمينيست» می‌نامند. وقتی می‌گوييم «فمينيست» باز هم دچار مشکلی مفهومی هستيم. دقيقاً به چه کسی می‌شود گفت «فمينيست»؟ این پرسش کمابیش شبیه پرسشی دیگر است که در فضای سیاسی ايران می‌چرخد: به چه کسی می‌شود گفت «اصلاح‌طلب»؟ اگر به یاد بیاوريم در روزهای منتهی به انتخابات، وقتی که زمزمه‌ی نامزدی ميرحسین در محافل سياسی افتاده بود، «اصلاح‌طلب بودن» میرحسین محل بحث‌های داغ و نقدهای جدی بود تا جایی که «اصلاح‌طلبان» کلاسيک (آن‌ها که پس از دوم خرداد به «اصلاح‌طلب» شهره شده بودند)، از به میدان آمدن ميرحسين سخت آزرده‌خاطر بودند و او را به اندازه‌ی کافی «اصلاح‌طلب» نمی‌دانستند. بحث «فمينيسم» هم در ايران کمابيش وضع مشابهی دارد.

آیا مطالبات جنبش سبز موازی با خواسته‌های جنبش زنان است؟ يا جايی در تعارض با آن قرار می‌گيرد؟ برای این‌که تعبیرها روشن‌تر باشد، باید گفت مراد از جنبش سبز کدام گروه است؟ آیا جنبش سبز را از نگاه قدرت مسلط و حاکم می‌بینيم؟ اگر با معيارهای آن‌ها جنبش سبز را بفهميم ناگزير بعضی مواضع و اقدامات را هم باید به جنبش سبز نسبت داد که گروه بزرگی از سبزها حاضر به پذيرفتن آن‌ها نيستند. آیا جنبش سبز را باید از نگاه گروه‌های افراطی اپوزیسیون سیاسی خارج از کشور دید؟ و هم‌چنین می‌شود دیدگاه‌های مختلفی را کنار هم قرار داد. اما اگر به تعريف حداقلی مراجعه کنیم که بتواند جنبش سبز را چتری وسیع برای پوشش دادن مطالبات قانونی و به حق مردم پس از انتخابات ۲۲ خرداد معرفی کند، بعضی از اختلاف‌نظرها رفع می‌‌شود. از آن سو، جنبش زنان هم جنبشی است متکثر. هيچ کس نمی‌تواند از میانِ آن‌ها خود را نماينده یا رهبر جنبش زنان معرفی کند (دقیقاً به دلیل تکثر خواسته‌ها و گوناگونی طيف زنانی که در مطالبات زنان چهره‌هایی مهم و مطرح‌اند). هم‌چنان که در سياست امروزی ایران دوگانه‌ی سکولار-دینی تمایزهای مصنوعی ایجاد می‌کند، همین دوگانه در سطح جنبش زنان هم وجود دارد.

برداشت‌های شعاری و ژورناليستی از مفاهيم دموکراسی، سکولاريسم و دين، در میان «فمينیست‌ها» نيز همچون گروه‌های مختلف سياسی، در مشوش کردن فضا سهمی مهم دارد. به باور من، جایی که گروه‌های مختلف فعالان حقوق زنان می‌‌توانند به جنبش سبز بپیوندند، جایی است که به زمينه‌های مشترک و حداقلی مطالبات عنایت بيشتری می‌شود نه اين‌که هر گروه سياسی سقف خواسته‌های خود را – آن‌ها در قالب فهم‌هايی خدشه‌پذیر و کلی‌گويانه – مترادف با تمام مطالبات جنبش سبز بدانند. هر جا که به سوی مطالبات حداکثری از هر سويی برویم، به نقطه‌ی افتراق گروه‌های مختلف از جنبش سبز می‌رسیم. نمونه‌‌های اين افتراق‌ها زیاد است: گروه‌هایی که تصور می‌کنند جنبش سبز، جنبشی است برای براندازی نظام جمهوری اسلامی و «انقلاب کردن»، نخستین گروه‌هايی هستند که از جنبش سبز فاصله می‌گيرند و تلقی درستی از سرشتِ جنبش سبز ندارند. عجيب هم نيست اگر این گروه‌ها از جنبش سبز دلسرد شوند یا گمان کنند که جنبش سبز مسیری جز مسیر تحقق خواسته‌های آن‌ها را می‌پيماید. گروه‌هايی که درکی ارتدوکس از سکولاریسم دارند و مطلوب‌ترین نظام حکومتی ایران را نظامی «سکولار» می‌دانند که در آن دین به عرصه‌ی خصوصی می‌رود و کانون همه‌ی پرسش‌ها موضع‌گيری در برابر دين می‌شود و کثرت‌گرایی و اعتنا به تنوع فرهنگی، قومی، جنسيتی و دینی جای خود را به مونیسمی تهاجمی در لباس سکولاریزاسیون می‌دهد، طبعاً در نقطه‌ای ديگر با جنبش سبز دچار مشکل می‌شوند.

من جنبش سبز را جنبشی مدنی می‌دانم. تعبیر «جنبش مدنی» را برای این جنبش تعبیری می‌دانم که هم کم‌خطر است و هم استعداد کمتری برای برداشت‌های غلط‌انداز و مشکل‌آفرين دارد (و از همین منظر تعبیر «جنبش دموکراتيک» را برای جنبش سبز هم نادرست می‌دانم و هم حاکی از فهمی نادرست از دموکراسی). در جنبش مدنی، حقوق مدنی و شهروندانی ايرانيان متجلی است. مقوله‌ی کلان‌تر حقوق شهروندی، حقوق زنان را نیز مانند حقوق سایر گروه‌ها در ذيل خود دارد و کمتر به سوی مقوله‌بندی‌های مونيستی می‌رود. جنبش دموکراتيک، به خاطر تعبیر سنگين و پرابهام و جنجال‌آفرين «دموکراتيک» (که پيش‌تر در اين‌جا به تفصيل درباره‌اش نوشته‌ام) باعث افتراق می‌شود و نه کمکی به جنبش زنان می‌کند و نه کمکی به جنبش سبز. اگر خصلت مدنی جنبش سبز را خصلتی ياریگر برای احقاق حقوق شهروندی ایرانيان بدانيم، به همان خواسته‌هایی می‌رسیم که در حالتی خوش‌بينانه در ذيل تعبیر «دموکراتيک» هم گنجاندنی است. فمينيسم رادیکال و حداکثری، ناگزیر به خاطر خصلت مونیستی و ضد-کثرت‌گرای‌اش از جنبش سبز فاصله می‌گیرد. فمينیسم ضد-کثرت‌گرا فمينيسمی است که برای احقاق حقوق زنان، نقطه‌ی ثقل‌اش تفاوت‌اش با مردان است و پارانويايی عجيب نسبت به حتی کلمه‌ی «مرد» دارد (این گونه از فمينيسم نه برساخته است و نه خیالی؛ خیلی هم واقعی است و نمونه‌های زیادی دارد). اين نوع فمينيسم شباهت غریبی دارد به سکولاریسمی که تمام مواضع معرفتی و هنجاری‌اش در نسبت با دین تعریف می‌شود. من جنبش سبز را جنبشی کثرت‌گرا می‌دانم که طيف متنوعی از گروه‌های مختلف قومی،‌ زبان، دینی، جنسیتی و سياسی را در خود جای می‌دهد و مبنای داوری‌اش اين تمایزها نيست.

June 9, 2010

ترس در چشمان قدرت، دليری در دل‌های مردم

فرا رسیدن سالگرد انتخابات ۸۸، هراسی در وجودِ قدرت حاکم انداخته است. عجيب نيست اگر حاکميتِ سياسی به خواسته‌ی مشروع سبزها برای راهپيمایی پاسخ مثبت ندهد و کمترین تلاشی برای تضمين حقوق قانونی آن‌ها در راستای اصول مصرح قانون اساسی نکند. دليل اين خودداری روشن است. چرا حاکميت سياسی که تمام منافذ اطلاع‌رسانی را قبضه کرده است و اساس استمرار قدرت‌اش قلب حقیقت و محدود کردنِ آگاهی‌هاست، اجازه‌ی وقوعِ برنامه‌ای را بدهد که می‌تواند به بليغ‌ترین وجهی بنيان خبرتراش و تحریف‌گر امپراتوری دروغ را افشا کند؟

قدرت‌های نظامی و امنیتی تنها کاری که می‌توانند بکنند ارعاب کسانی است که در یک سال گذشته، به حبس قانون‌گريزان قدرت‌مدار افتاده‌اند. شمارِ آن‌ها که روی حبس، تهديد و شکنجه را دیده‌اند چقدر است؟ اين عده – که طیف‌های مختلفی را شامل می‌شوند – تنها کسری از گروهی هستند که در راهپيمایی ۲۵ خرداد عظمت‌شان را به رخِ قدرت کشيدند. چرا بايد يک بار ديگر اجازه دهند که جمعیتی که قابليت زيادی برای بسيج‌گری دارد پيش چشمانِ ناباور قدرت بايستند؟ چرا کسانی که با هزينه کردن تمام منابع و ثروت‌های عمومی و ملی، نمايش‌های مهندسی‌شده‌ی شش-هفت ماه گذشته را تدارک دیده بودند، بخواهند اجازه بدهند که ضعفِ راهپيمايی‌سازی‌شان – با وجود بهره‌مندی از همه‌ی امکانات عمومی – بر آفتاب افکنده شود؟

حاکميت سياسی و دولت کودتا از آشکار شدن معترضان و حضور آن‌ها در عرصه‌های عمومی که به دست قدرت مصادره شده است،‌ هراس دارد. امپراتوری دروغ از بر ملا شدن نيرنگ‌ها و خبرسازی‌های‌اش هراس دارد. اگر ماه‌هاست نمايش می‌دهد که «فتنه‌ی سبز» مرده است و آن را دفن کرده، چرا باید کاری کند که خلاف مدعای‌اش ثابت شود؟

اين راهپيمایی چه رخ بدهد و چه از آن ممانعت شود، خودِ نشان يک نکته‌ی بديهی و بلیغ است: قدرت واقعی در دستان نیروهای نظامی و امنیتی نيست؛ قدرت واقعی در دستان مردمی است که اگر قيد حبس، تهديد، ارعاب، تهمت تکفير و بهتان وابستگی خارجی برداشته شود، ناچیز بودنِ هيمنه‌ی قدرت و ثروت را می‌تواند نشان دهد.

اين از دستاوردهای مهم جنبش سبز است که ترس را جا به جا کرده است. ترسی که در دل‌های مردم بود، جای خود را به دلیری داده است و به چشمان و هوش و حواسِ قدرتِ مسلط نقل مکان کرده است. اين شهامتِ بی‌مثال و جابه‌جايی ترس، تنها یکی از ثمرات جنبش مدنی، حرکتِ سبز و رستاخيز آزادی‌خواهانه و عدالت‌جويانه‌ی مردمِ ماست. مهم‌تر از آن،‌ اين حقیقت‌جويی و ايستادگی در برابر خبرسازی و دروغ‌پردازی رسانه‌های حکومتی چيزی است که  در لايه‌های ديگری از مردم که خوش‌باورانه اعتمادی خالصانه و مؤمنانه به دستگاهی داشتند که گمان می‌بردند باید قيام به دفاع از حقیقت کند اما اکنون در جانبِ دروغ ايستاده، آرام‌آرام رسوخ کرده است. این بذر، به بار نشسته است و ديری نخواهد پاييد که ميوه‌های شيرین آن به کامِ همه‌ی ملت خواهد نشست (چند سال که در قاموسِ زمانی چيزی نيست). حقیقت و آزادی هيچ‌کس را زیان ندارد، حتی دشمنان‌اش را.

جان نباشد جز خبر در آزمون
هر که آگه‌تر بود جان‌اش فزون

فروپاشی تدريجی بساط خبرسازی و دروغ‌تراشی و ريشه دواندن بذر آگاهی و خبر، جانِ تازه‌ای در مردم می‌دمد. اين احيای معنوی، این رستاخیز خبری، کلیدِ برچيده شدن بساط آزادی‌ستيزی و عدالت‌گريزی است. شيشه‌ی عمر دیوان به آگاهی و معرفت شکسته می‌شود. «ای بی‌خبر بکوش که صاحب‌خبر شوی»!

June 5, 2010

تغييرِ سبز؛ تغييرِ سُرخ

شايد یکی از مهم‌ترین ويژگی‌های جنبش سبز، درنگی است که در آن هست: درنگ در ايجاد تغيیر. تغيیرِ سبز، تغيیری سریع نیست. تغيیرِ سبز، تغيیری است چون رویش گياهان پس از زمستانی طولانی. تا این بذرها سر از خاک برون کنند و به بار بنشينند، زمانی خواهد گذشت. «تابش خورشيد و سعی باد و باران» برای این است که اين ميوه‌ها به آرامی و آهستگی رسيده شوند. 

نقطه‌ی مقابل تغيیرِ سبز، تغيیرِ سرخ است. تغيیرِ سُرخ، خواهان دگرگونی‌های سریع است. مطالباتی که تحقق‌شان در کوتاه‌مدت اراده می‌شوند، جایی به کشاکش و خون‌ریزی خواهند رسيد، مگر این‌که طرف مقابل اساساً از اصرار بر موضعِ آزادی‌ستيز و ضد-عدالتِ خود دست بکشد. تغييرِ سرخ ناگزير خواهان حساب‌رسی و حساب‌کشی‌های دقیق و موشکافانه است (که در بسياری جاها به افراط و بی‌انصافی هم کشیده می‌شود) و دگرگونی‌های بطیء يا آرام رضايتی برای جويندگان‌اش نمی‌آورد.

تاریخ نشان داده است که دگرگونی‌های سریع و تغييرهای سرخ، همراه بوده است با رخدادهای ناگواری که در آن اصول مدنی و حقوق اوليه‌ی بسیاری از انسان‌ها در گرماگرمِ حساب‌کشی‌ها و شتابِ استقرار وضعیت‌های تازه پای‌مال می‌شود.

جنبش سبز این بختِ بلند را داشته است که هم به خاطر خردمندی و هوش‌مندی سیاسی رهبران‌اش و هم به خاطر مقاومتِ و در عين‌حال خطاهای پياپی حریف‌اش به سرعت همه‌ی خواسته‌های‌اش محقق نشده است. اصرارِ میرحسين موسوی بر اجرای بدون تنازل قانون اساسی، درنگ و تأملِ او در موضع‌گيری‌های مختلف سياسی، به ويژه وقتی زیر فشار جويندگانِ تغييرِ سرخ قرار می‌گیرد، شکل‌گیری آرام شبکه‌های مختلف اجتماعی و مشخص شدن سره از ناسره و جدا شدن تندروها از ميانه‌روها، و بسی نکاتِ دیگر، حکايتِ از حرکتِ آرامِ این جنبش دارد. در حرکت‌های آرام و رويش‌های سبز، کم پيش نمی‌آيد که حریفان و مدعيان ناخواسته به یاری جویندگان عدالت و آزادی می‌آیند. سنگِ خاره راه آبِ روان را سد می‌کند اما همین مقاومت يا باعث رخنه کردنِ آرام و تدريجی آبِ روان در سنگِ سخت می‌شود يا اسباب يافتنِ راهی تازه و کم‌خطرتر می‌شود.

حکايت جنبش سبز و فاصله گرفتن‌اش از تغييرهای سُرخ، حکايتِ تبدیل شیر به خون است. اين تبدیل، تمثیل‌ها دارد. يک تمثیل‌اش، تمثیل بیولوژيک تبدیلِ خون به شيری است که نوزاد می‌نوشد و قوّت می‌گیرد. تمثیلِ ديگرش، تمثيلی است اسطوره‌ای و پر معنا: تمثیل تبدیل آبِ نیل به خون برای قبطیان. همان چيزی که پیروان موسی را سود داشت، پيروان فرعون را زيان‌آور بود. اگر به اتفاق‌های يک سال گذشته بنگریم و خطاهای مهلک اصحاب قدرت را ببينيم، می‌توان شکاف افتادنِ تدریجی در پيکره‌ی این سنگِ خارا را دید. فهرست بلندی از این خطاها را می‌‌توان آورد. کارهايی که قاعدتاً به منظور تخریبِ سبزها تدارک ديده شده بود اما نتيجه‌ی معکوس در افکار عمومی، حتی در ميانِ غير-سبزها، به جا گذاشته است، در کنار خطاهای استراتژیکی که تحمیل‌شده‌ی مشورت‌ها و سوءمحاسباتِ نیروهای امنیتی بر نظام بود، همه ابزارهایی هستند که اهميت اعتدال و آهستگی را در جنبش سبز بیشتر از پيش نشان می‌دهد.

راهِ تغيير در جامعه‌ی ایرانی از انقلاب نمی‌گذرد. راهِ تغيير، راهِ سبزی است که در عميق‌ترين لايه‌های زندگی مردم خانه کرده است و بيش‌تر ریشه می‌دواند. صبر، کليدِ گشايش است. اين بذرها خواهند روييد و درخت‌هايی تناور و ستبر خواهند شد. سبز باشيم و از تغيیرهای سُرخ کناره بگيريم.

June 4, 2010

غمناک نبايد بود از طعنِ حسود ای دل

حادثه‌ی زشتی که امروز در خلال سخنانِ کوتاه سيد حسن خمینی رخ داد، ماجرایی بود زننده و رسواگر. ابتدا به ياد هجوم وحشيانه‌ای افتادم که هنگام سخنرانی خاتمی در حسینيه‌ی جماران، سال گذشته، رخ داد (+). این گروه که امروز در برابر سید حسن خمینی حنجره می‌دریدند، همان‌ها بودند که به جماران هجوم بردند و پنجره‌ها را شکستند و فریاد «حيدر حیدر» سر دادند؛ همان افراطیونی که دیانت نزدشان مترادف است با خشم، حرمت‌شکنی، بی‌تقوایی و وقاحت.

این سنتِ سیئه‌ی خشونت‌های تقدیس‌شده و حرمت‌شکنی از هر کسی که با منطق تمامیت‌خواهی، انحصار و بی‌تقوایی موافق نیست، سنتی تازه نيست. زخم‌ديدگان این خردگریزی‌ها و قربانيانِ قدر دیدنِ جهالت، گروه‌های مختلفی بوده‌اند: از استاد دانشگاه گرفته تا هنرمند و شاعر؛ از روحانی گرفته تا فيلسوف؛ از عارف گرفته تا عامی قربانی اين شيوه‌ی قبیح و آدمی‌ستیز بوده‌اند.

اما در ماجرای امروز، بر خلافِ ظاهر تلخ و آزاردهنده‌ای که داشت، من نکته‌ای مبارک می‌بينم. ملت ایران شاهد بودند که ده دقیقه‌ی تمام سید حسن خمینی کوشش می‌کرد جملاتی را بگويد که هنوز جمله‌ای اول شکل نگرفته و به جمله‌ی دوم نرسيده، آن‌ها که حنجره می‌دریدند، چنان غوغا می‌کردند که انگار هنر ديگری ندارند جز این‌که مانع از سخن گفتن سخنران شوند. مضمون پیام روشن بود: «ما آمده‌ایم تا صدای هر کس را که مانند ما نیست خاموش کنيم». اين‌ها آمده‌ بودن برای خفه کردن و برای حذفِ دیگری. این گروه بدون شک کارشان سازمان‌دهی شده بود (اين‌جا و اين‌جا را ببینید). اگر کسی قرار بود به سخنی از سيد حسن خمینی واکنش نشان دهد که ناروا، ناصواب یا حتی مخالف با باورهای طایفه‌ی شعاردهنده بود، دست‌ِ کم باید درنگ می‌کردند تا جمله‌ای از او صادر شود، نه این‌که خروش برآوردند و هر رسم ادب و آيین مسلمانی و اخلاق را زیر پا بگذارند. این‌ها گویا از ياد برده بودند که در مسلمانی، گفت‌وگو با مخالف و دشمن هم ادبی دارد. هر چه هست، یقيناً‌ این رخداد شرم‌آور هماهنگ شده بود و لحظه‌به‌لحظه‌اش تدارک ديده شده بود.

اما چه نکته‌ای از این ماجرا مبارک بود؟ نکته‌ی ارزش‌مند این بود که ملت ایران به معاينه می‌توانستند جلوه‌ای تازه از فروپاشی اخلاق را نزدِ حامیان قدرت حاکم ببینند. از آن شرم‌آورتر و هول‌ناک‌تر اين‌که هیچ کس نبود و نيست که این طایفه‌ی بی‌حيا را گوش‌مال دهد. گویی توافقی ناگفته وجود دارد که گروهی همه‌ی مرزهای ادب و اخلاق و انسانيت را درنوردند و گروهی دیگر بر این فجايع سکوت کنند و دم برنياورند و چنان رفتار کنند که گویی هيچ ترک اولایی هم رخ نداده است چه برسد به نمایشی حيرت‌انگيز و خردسوز از شکستن حرمتِ کسی که نوه‌ی بنیان‌گذار همان نظامی است که گویا این‌ها برای‌اش سينه چاک می‌دهند. اين نمايش غریب، که چشمه‌های مختلفی از آن را در سال اخیر بارها ديده‌ايم، نمایشی است که نامِ دیگری جز فضيحت نمی‌توان بر آن نهاد. حبذا مسلمانی! مرحبا ایمان و تقوا! اينتان لطف و عنايت و رأفت و سایر ارزش‌هایی که خود بر خود می‌بندید و خود می‌گوييد و خود می‌خنديد!

این ماجرا مبارک بود چون هیچ کس بهتر از خود اینان نمی‌توانست آن‌ها را چنین پيش چشمان ملت و ديدگان جهانيان رسوا و بی‌آبرو کند. این ماجرا مبارک بود چون سيد حسن خمینی به هيچ شیوه‌ی بهتری نمی‌توانست مظلوميت‌اش را نشان دهد و چقدر اتفاق امروز شبیه است با کردار بی‌شرمانه و خالی از حيای محمود احمدی‌نژاد هنگام مناظره با میرحسین موسوی. بی‌چشم و رویان و بی‌آبرويانی که هیچ ادب نمی‌شناسند و کمترین نشانی از تقوا و پارسایی در آن‌ها نيست، همان‌ها هستند که برای قدرت حاکم جامه می‌درانند. آن‌ها که از محبت اين بی‌خردان برخوردارند، اگر اندکی شرم در وجودشان باشد،‌ باید سخت بر خود بلرزند از تنوره کشیدن بی‌محابای اين همه تباهی و بی‌اخلاقی.

پ. ن. این یادداشت را يکی از دوستان امروز جايی نوشته بود که سخت مناسب حال است و تطابقی غریب دارد با سخنانی که دیروز گفته شد.  به قول سايه: «یارب چقدر فاصله‌ی دست و زبان است».

«زمان: سال ۳۶ هجری، اولین سال خلافت امام علی
مکان: جایی در مسیر مدینه به بصره
موقعیت: طلحه و زبیر و عایشه در بصره جمع شده‌اند، چند تن از مدافعان امام را کشته‌اند، عثمان‌بن حنیف فرماندار منصوب امام را شکنجه کرده و فراری داده‌اند، دارند برای جنگ مسلحانه با خلیفه پول و سلاح و نیرو جمع می‌کنند، امام هم با لشکری به سوی آنها حرکت کرده است. چندی بعد هم مشخص می‌شود که امام در واقع قصد جنگ با طلحه و زبیر را نداشته است، چرا که وقتی دو لشکر صف‌کشی می‌کنند، امام بدون زره به وسط میدان می‌رود، زبیر را صدا می‌زند، با او صحبت می‌کند و او را تشویق به ترک صحنه می‌کند، که این اتفاق هم می‌افتد. امام سپس بارها جنگ را به عقب می‌اندازد، تا جایی که صدای لشکریانش در می‌آید. آخر کار هم، وقتی جنگ با پیروزی او به پایان می‌رسد، دستور می‌دهد که فراریان را رها کنند، اسیران را نکشند، چیزی به غنیمت نگیرند و عایشه را با احترام به مدینه برگردانند؛ و اجازه می‌دهد که بازمانده‌های لشکر مقابل، کشته‌های خود را دفن و برای آنها عزاداری کنند؛ خودش هم بر کشته‌های آنها نماز می‌خواند. بعد به تنهایی به محل کارزار می‌رود، بالای جنازه‌ی طلحه می‌رود و به او نگاه می‌کند، به پهنای صورت اشک می‌ریزد و فریاد می‌زند: کاش علی بیست سال قبل مرده بود و این روز را نمی‌دید.

خطاب امام به گروهی از لشکریانش، وقتی به نقل اعمال شورشیان بصره می‌پرداختند و از طلحه و زبیر بدگویی می‌کردند:
ای مردم، بر خودتان مسلط باشید، دست و زبانتان را از این قوم بازدارید که اینها برادرانتان هستند، و در برابر آنچه به شما رسیده صبر پیشه کنید، و مبادا در دشمنی با آنها پیشی بگیرید که فردا روز، کسی محکوم می‌شود که امروز دشمنی کند.

« یا أیها الناس املکوا أنفسکم، کفوا أیدیکم و ألسنتکم عن هؤلاء القوم فإنهم إخوانکم، و اصبروا علی ما یأتیکم، و إیاکم أن تسبقونا فإن المخصوم غداً من خصم الیوم »

منبع: تاریخ طبری»

June 3, 2010

حکمتِ حافظانه

حافظ دو غزل ناب دارد که پرویز مشکاتيان روی آن‌ها آهنگ‌هایی درخشان و بی‌بدیل ساخته است. مطلع يکی اين است:
گلعذاری ز گلستانِ جهان ما را بس
زين چمن سايه‌ی آن سروِ روان ما را بس
و اين غزل دريایی است از لطافت، معنا و حکمت. اين غزل را زنده‌ياد ایرج بسطامی در آلبوم مژده‌ی بهار در شور خوانده است.
ديگر هم مطلع‌اش اين است:
ترسم که اشک در غمِ ما پرده‌در شود
وين رازِ سر به مُهر به عالم سمر شود
آهنگ روی اين غزل که ساخته‌ی مشکاتيان است، يک بار با صدای افتخاری خوانده شده و یک بار با صدای بسطامی. این غزل را با صدای بسطامی قبلاً در ملکوت آورده‌ام. «مقام صبر» با صدای افتخاری را هم به خاطر این غزل حافظ هم می‌آورم. این تصنیف در راست‌پنج‌گاه ساخته شده است. شاید به تدريج درباره‌ی ابيات دیگر این دو غزل چیزی بنويسم يا در زير همين مطلب بیفزايم. عجالتاً‌ اين دو قطعه را گوش بدهيد.



سکولاريسم، ‌اثبات شیء و نفی ماعدا!

کسانی که با منطق آشنایی دارند، حتماً این جمله را زیاد شنيده‌اند که «اثبات شیء نفی ماعدا نمی‌کند» (يعنی لازمه‌ی بودن چيزی نبودن دیگری نيست). این قاعده در بحث از سکولاريسم، دین و دموکراسی، بسیار به کار می‌آيد (هم‌چون بسی جاهای دیگر). در يادداشت‌هایی که تا اين‌‌جا نوشته‌ام، کوشش من اين بوده که ملازمه‌های منطقی‌ای که در ذهن بسیاری درباره‌ی سکولاريسم، دين و دموکراسی شکل گرفته است را بشکنم. این «ملازمه‌های منطقی» لزوماً منطقی نیستند و تعبیر دقیق‌ترشان «اسطوره» است (نه به معنای اساطيری) بلکه به معنای تصوری که به مرور زمان در ذهن‌ها شکل می‌گیرد. از اين دست تصورها، تصور «ناسازگاری ذاتی دين و دموکراسی» است (بگذریم از نادقیق بودن یکايک اجزای این تعبیر). لذا، یکی از مقاصد مهم این یادداشت‌ها، دعوت به دقت است. این پرسش پیش می‌آيد که اين دعوت به دقت به چه داعیه‌ای انجام می‌شود؟ ذهن‌های ساده‌انديش (یا بهانه‌جو)‌ به سرعت به این سو می‌روند که مراد از اين همه بحث اين است که ارزش‌های دموکراسی، سکولاریسم يا دین نفی شود. کسانی که دموکراسی کعبه‌ی آمال‌شان است، فکر می‌کنند دین به منزله‌ی رقيب، مدعی يا حريف دموکراسی عرضه شده است و سرسختانه از آستان قدسی (یا قدسی‌شده‌ی) آن دفاع می‌کنند (و شاهدشان قرائت‌هايی دینی است که شورمندانه از تضاد دین و دموکراسی - يا سکولاريسم - دفاع می‌کنند). کسانی که فکر می‌کنند نوشداروی همه‌ی دردهاشان سکولاريسم است (با هر تعریفی که خودشان ارایه می‌کنند) تصور می‌کنند دين در خلال اين بحث به منزله‌ی عنصری نیرومند ظاهر می‌شود و ارزش‌های سکولار با قوت گرفتن موضعِ دین به مخاطره می‌افتد. از آن سو،‌ دين‌دارانی که قایل به سرشتی سکولاريسم‌ستیز برای دین هستند و واژه‌های «سکولار» و «سکولاریسم» برای‌شان هم‌رديف «مشرک» و «کافر» يا «کفر» و «الحاد» هستند، به همان اندازه در دفاع از دين گريبان چاک می‌دهند و کوشش می‌کنند در تاختن به سکولاریسم گوی سبقت از همگان بربایند.

اما مغز مسأله‌ جای دیگری است: دعوت به دقت و تأمل، دقیقاً همان چيزی است که در این‌گونه بحث‌ها بدان نياز است. در مباحثی نظری که می‌توانند پيامدهای اجتماعی پردامنه و بادوامی داشته باشند، هر چه بحث نظری بيشتری صورت بگیرد، باز هم کم است. هر چه روشنی و روشنگری بیشتر و تضارب آراء بیشتری رخ دهد، احتمال سوءتفاهم یا برداشت‌های نادرست کم‌تر می‌شود. سوءتفاهم يا بد عمل کردن به يک انديشه يا عقيده، امری است ناگزیر که هیچ انديشه يا عقیده‌ای در برابر آن مصون نیست. نه سکولاريسم، نه دموکراسی و نه دين، هيچ‌کدام نتوانسته‌اند تضمین کنند که هرگز برداشت نادرستی از آن‌ها نمی‌شود و در ارکان و اصولِ آن‌ها هم چنین باوری نیست (لازمه‌ی معرفتی این سخن اين است که ميان اين مفاهیم و تلقی‌های مختلف از آن‌ها فرق بگذاريم).

اين‌که بگويیم سکولاریسم «می‌تواند» تحت شرايط خاصی (یا در نبودِ قيدهایی خاص) منجر به استبداد شود، نتیجه نمی‌دهد که دين‌داران يا نظامی دينی (به فرض مطلوب بودن نظامِ سیاسی دینی) هرگز به سوی استبداد نمی‌توانند بروند. از آن سو، این‌که بعضی از دین‌داران يا يک نظام دینی خاص، محبوس استبداد باشد یا تماميت‌خواهی و بیداد خصلت درونی‌شان شده باشد، نتیجه نمی‌دهد که حريف یا نقطه‌ی مقابل فرضی (که همان سکولاریسم باشد) لزوماً عاری از اين عيوب است. همین سخن درباره‌ی دموکراسی نيز صادق است. در نتیجه، وقتی از نسبت اين سه سخن می‌گوييم، چند کار واجب را باید انجام دهيم: ۱. تاريخ اين مفاهیم/عقايد را بی‌طرفانه و با شفافيتِ يکسان مطالعه کنيم (همه‌ی این مفاهیم تاريخ دارند و از این حیث هیچ کدام بر دیگری امتیاز و برتری ندارد)؛ ۲. شرايطی را که ممکن است باعث شود اين مفاهيم/عقايد، تبديل به ضد خود شوند يا شعارهای ارزش‌مند و مطلوب‌شان تبدیل به ايدئولوژی‌هایی انسان‌ستیز شود، به دقت و با بی‌طرفی بررسی کنیم؛ ۳. عامليت انسان‌ها را در هدایت هر کدام از این‌ها، با توجه به تفاوت‌ فرهنگ‌ها و بسترهای مختلف اجتماعی، زبانی، قومی و تاريخی‌شان مد نظر داشته باشيم. این‌ها حداقل کارهایی است که برای رسیدن به فهمی روشن و دقیق از سکولاریسم، دین و دموکراسی ضروری است.

ساده‌انديشانه و بل ساده‌لوحانه است که گمان کنیم به دلیل وجود و حضور مهيب یک نظام سياسی که کسوتِ دینی به تن دارد و بی‌مهار و بی‌محابا بیداد می‌کند، الگوهای بدیل ناگزیر معاف و مصون از دقت‌ورزی یا خرده‌گیری هستند. حل کردن یک معادله‌ی دو مجهولی هميشه ساده‌تر از حل کردن معادله‌ای چند مجهولی و پيچيده است. همه‌ی ذهن‌ها استعداد درک و تحلیل مفاهیم به صورت مجرد را ندارند و عمدتاً ساده‌ترين و نزديک‌ترین راه را برای رسیدن به مطلوب خود اختیار می‌کنند. معادله‌ای که مؤلفه‌های آن سکولاريسم، دموکراسی و دین هستند، معادله‌ای پيچيده است که پاسخی روشن و سریع ندارد. کسانی که ادعا دارند همه‌ی پاسخ‌ها را در مشت دارند (چه دین‌دار باشند و چه سکولار)، دستِ کم عُجبِ علم دارند. تصویرهای سیاه و سفيد، ساده يا راحت‌الحلقوم از این‌ها، شاید کار تصمیم‌گیری و انتخاب را برای بعضی ساده کند، اما لزوماً نتیجه نمی‌دهد که انتخابی که بر مبنای اين فهم‌های ساده و بسيط صورت گرفته، فهم‌هايی است درست و مقرون به صواب.

شاید از مقدمات بالا استنباط شود که نویسنده‌ی اين یادداشت‌ها از سر آسودگی يا بی‌خیالی مشغول بحثِ بی‌حاصل علمی است. اما لايه‌ی عميق‌تر ماجرا رنج‌آورتر از اين‌هاست. سکولاریسم، دموکراسی یا دين (در واقع، به عبارت‌ِ دقیق‌تر، فهم‌های این‌ها)، می‌توانند تبدیل به سرابی شوند که آخرِ کار تنها لب‌تشنگی را برای جويندگان و خواهندگان‌شان به ارمغان بياورند. اين‌ها همه بحران دارند. خودداری از فهمِ ریشه‌های بحران‌های این‌ها و خوش‌خیالانه چشم بستن بر خلل‌های نظری یا مشکلات عملی که در ميان قائلان یا مؤمنان به آن‌ها يافت می‌شود، آغازِ دل سپردن به سراب است. این نکته برای جامعه‌ی ايرانی که از زمان مشروطه در حسرت آزادی و عدالت است بيش از پيش مهم است. ذهنیت‌هایی که پيامد مستقیم و نتيجه‌ی منطقی استدلال‌شان موضع «کشاکش تمدن‌ها» (مانند موضع هانتینگتون) است، دور است بتوانند این پيچيدگی نظری و عملی را بپذیرند. جهانِ امروزِ ما، از فضای نظریه‌های ارتدوکس و کلاسيک درباره‌ی دموکراسی، سکولاريسم یا دين عبور کرده است (يا شاید بهتر است بگوييم «بهتر است عبور کند»). این يادداشت‌ها، يک مدعای ضمنی دارند: تغيیر پارادايم‌ها در فهم دموکراسی، سکولاريسم و دین. شواهدِ وقوع این تغيیر پارادايم‌ها بسیارند (هم در غرب، هم در شرق؛ هم ميان دین‌داران و هم میان گروه‌های غیر-دین‌دار).

آیا موفق می‌شویم در فضایی عقلانی و به دور از جنجال‌های عاطفی، نقاط قوت و ضعف این مواضع را به صراحت و بی‌تعارف روشن کنیم؟ يا باز هم عده‌ای گمان می‌کنند که سخن گفتن از این‌که دين (یا هر يک از بقیه) هم حرف‌هایی برای گفتن دارد، نتيجه‌اش باید لزوماً نفی یا نابودی آن ديگری‌ها باشد؟
Free counter and web stats