« April 2010 | صفحه‌ی اصلی | June 2010 »

بايگانی: May 2010

May 31, 2010

محاربه، امنيت ملی و فتنه‌گران

یک بار دیگر سه کلمه‌ی بالا را در ذهن‌تان مرور کنيد. این کلمات در زبان چه کسانی بيشترين بسامد را دارند و چرا؟

اولین کلمه،‌ ظاهراً مبنایی دینی دارد اما اگر دقیق‌تر شویم، می‌بینيم پوشش دینی این کلمه، نمی‌تواند سرشت عمیقاً دنيوی و پيوند خورده به قدرت و سياستِ آن را پنهان کند. «محاربه» شانه‌به‌شانه‌ی «امنيت ملی» به کار می‌رود. وقتی يک نظام حکومتی از «محاربه»‌ سخن می‌گويد (و حتی شنیدن همین لفظ هم خشونتی پنهان‌نکردنی در خود دارد)، در حقیقت از «جنگ» سخن می‌گوید و از مبارزه‌ی سرسختانه و اخلال‌گرانه با نظام حکومتی غالب و مسلط. پس می‌شود به جای همین کلمه‌ی «محاربه»، کلمات «نبرد»، «ستیز»، «اخلال»، «شورش» يا چیزهایی با حوزه‌ی معنایی مشابه هم گذاشت، اما برای نظامی که می‌خواهد اقدام خشونت‌بار خود را مدلل و موجه کند، ناگزیر پناه گرفتن زیر سایه‌ی قداستی دینی کار را آسان‌تر می‌کند، اما نباید گمان کرد که اگر این تعبیر یا توجيه دینی نمی‌بود، این توجيه‌گری به این سادگی ميسر نمی‌شود. این‌جاست که باید رشته‌ی پیوند میان «محاربه»، «امنيت ملی» و «قدرت سیاسی» را پیدا کرد.

در آيه‌ی ۳۳ سوره‌ی مائده آمده است: «إِنَّمَا جَزَاء الَّذِينَ يُحَارِبُونَ اللّهَ وَرَسُولَهُ وَيَسْعَوْنَ فِي الأَرْضِ فَسَادًا أَن يُقَتَّلُواْ أَوْ يُصَلَّبُواْ أَوْ تُقَطَّعَ أَيْدِيهِمْ وَأَرْجُلُهُم مِّنْ خِلافٍ أَوْ يُنفَوْاْ مِنَ الأَرْضِ ذَلِكَ لَهُمْ خِزْيٌ فِي الدُّنْيَا وَلَهُمْ فِي الآخِرَةِ عَذَابٌ عَظِيمٌ» (ترجمه‌ی خرمشاهی:‌ «همانا جزاى كسانى كه با (دوستداران‏) خداوند و پيامبر او به محاربه برمى‏خيزند و در زمين به فتنه و فساد مى‏كوشند، اين است كه كشته شوند يا بر دار شوند يا دستها و پاهايشان در خلاف جهت يكديگر بريده شود، يا از سرزمين خويش تبعيد شوند؛ اين خوارى و زارى دنيوى‏شان است و در آخرت هم عذابى بزرگ (در پيش ) خواهند داشت‏»). قصه‌ی استفاده‌ای را که از این آیه برای مقاصدِ سیاسی می‌شود،‌ همه می‌دانيم اما خوب است نگاهی هم به آيه‌ی قبل از همین آیه بکنيم: «مَن قَتَلَ نَفْسًا بِغَيْرِ نَفْسٍ أَوْ فَسَادٍ فِي الأَرْضِ فَكَأَنَّمَا قَتَلَ النَّاسَ جَمِيعًا وَمَنْ أَحْيَاهَا فَكَأَنَّمَا أَحْيَا النَّاسَ جَمِيعًا وَلَقَدْ جَاء تْهُمْ رُسُلُنَا بِالبَيِّنَاتِ ثُمَّ إِنَّ كَثِيرًا مِّنْهُم بَعْدَ ذَلِكَ فِي الأَرْضِ لَمُسْرِفُونَ» («هر كس كسى را -جز به قصاص قتل‏، يا (به كيفر) فسادى در زمين‏- بكشد، چنان است كه گويى همه مردم را كشته باشد. و هر كس كسى را زنده بدارد، چنان است كه گويى تمام مردم را زنده داشته است‏. و قطعاً پيامبران ما دلايل آشكار براى آنان آوردند، (با اين همه‏) پس از آن بسيارى از ايشان در زمين زياده‏روى مى‏كنند»). نمی‌خواهم زیاد به شرح جزييات ماجرا بپردازم اما تقارن اين دو آيه،‌ بسيار معنادار است.

اما، کلمه‌ی دیگری که فراوان در ادبياتِ‌ سياسی صاحبان قدرت به کار می‌رود، «امنيت ملی» است. این تعبير اختصاصی به حکومت‌های دینی یا غير-دينی ندارد. «دفاع از امنيت ملی»‌ وظیفه‌ای است که قدرت برای خودش تعریف می‌‌کند. «تهدید امنیت ملی»‌ اتهامی است که دولت/قدرت می‌تواند با توسل به آن، افرادی را کیفر دهد. يک بار ديگر اگر به همين تعابیر نگاه کنیم، می‌بینيم که «محاربه» همان «تهدید امنيت ملی» است. پوشش الفاظ مقدس بهانه‌ای است برای پنهان کردن اتفاقی که در نهايت می‌افتد. فرجام کار، پيروزی قدرتِ حاکم و نابودی محاربه‌گر یا تهدید‌کننده‌ی امنيت ملی است. اما تمام نکته در اين‌جاست که چگونه این کلمات می‌توانند بهانه‌هایی باشند برای تحکيم یک قدرتِ استبدادی. زبان قدرت از محاربه‌گران سخن می‌‌گويد. معنای‌اش این است که متهم به تهديد امنيت ملی، با کسی محاربه کرده است (امنيت ملی اين‌جا به جای خدا و رسول می‌نشيند و نظام جمهوری اسلامی فراوان این دو را به معنای يکديگر به کار می‌برد و اين از نشانه‌های مهم سکولار شدن نظام جهموری اسلامی است: امنیت ملی، به جای خدا نشسته است!). اما با چه کسی؟ در زبان محاوره و حتی در زبان سیاست، این بخش عمدتاً حذف می‌شود چون به قرینه گمان می‌رود که اين محاربه با «خدا» و «رسول» صورت گرفته است. اما واقعیت‌ این‌هاست: خدا بی‌واسطه با انسان‌ها سخن نمی‌گويد. رسول هم دیگر در میان ما نیست. پس نظام سياسی توسعاً و با تکیه بر تفسیر و تأویل خود، با تکیه بر ناخودآگاه بخشی از مردم و البته بازی‌های مختلف سیاسی، کوشش می‌‌کند مشروعيت خود را هم‌ردیف مشروعیت الاهی (خدا و رسول)‌ قرار دهد. پس اتهام محاربه، در غيابِ داشتنِ آن مشروعيت ناگهان فرو می‌پاشد! کسی که به دروغ و تقلب نماينده‌ی مردم شده باشد، وضع‌اش روشن است،‌ چه برسد به کسی که با سياست و قدرت خواسته باشد مشروعيت خود را به مشروعيت خدا گره بزند (این بحث هم هم‌چنان باقی می‌ماند که در امر حکومت و سياست، مشروعيت خدا و رسول چه محلی از اعراب دارد؟ هم بحث درون‌دینی در آن هست و هم بحثِ برون‌دینی).

اما اگر همین کلمات را از منافع قدرتِ سیاسی یا همان که برای خود مشروعيتی قایل می‌شود (آن هم از جنس مشروعيتی الاهی)، بزداييم و تعلقات انسانی و سلیقه‌های قدرت/دولت را هم در آن لحاظ کنيم، ناگهان آن هيبت و عظمت فرو می‌ریزد اما هم‌چنان باقی خواهند ماند. اتهام «تهديد امنيت ملی» اتهامی نيست که فقط جمهوری اسلامی به کار ببرد یا فقط در نظام‌های توتالیتر استفاده شده باشد. اين اتهام،‌ حتی در کشورهای دموکراتیکی که نظام سياسی‌شان واقعاً جواب می‌دهد و تنها اسمی از دموکراسی نیست، گاهی به کار می‌رود. گرفتيم که این اتهام به آن رسوایی و فضيحتی که در نظام‌های استبدادی به کار می‌رود، ابزار خاموش کردن صدای مخالف نباشد (که در بسياری از اوقات هست و تفاوت چندانی ميان نوع نظام حکومتی نیست). اما هر چه هست، تمام نکته اين است که تعبيرهای «محاربه» يا «تهديد امنيت ملی» تعبیرهايی هستند که وضع شده‌اند برای عبور از قانون متعارف و معلق کردن عرف جاری جامعه. اين تعابیر، يا تعبیر «فتنه‌گران» و «اغتشاش‌گران» همه تعابيری هستند که حکايت از وضعیت‌های اضطراری دارند. وضعیت تعلیق، وضعیتی است که در آن قدرت حاکم می‌تواند با تکیه بر مشروعیت مفروض خود (چه این مشروعیت هنوز به جا باشد یا شدیداً آسیب‌دیده باشد) وضعیتی اضطراری را در جامعه حاکم کند و دست به تغيیر و تحول‌هایی گسترده در سطوح و لایه‌های مختلف اجتماع بزند. هیچ جامعه‌ يا نظام باثباتی نمی‌تواند پیوسته از وجود «محاربان»، «تهديدکنندگان امنیت ملی» يا «فتنه‌گران» سخن بگويد. هر چه بسامد به کار رفتن این کلمات در ادبیات یک نظامِ سیاسی بالاتر باشد، آسان‌تر می‌توان به عمق بحران مشروعيتِ آن پی‌ برد. هر چه استفاده از این تعابیر (در نظام‌های دینی يا غیر-دینی) کمتر باشد، شاخصی از سلامتِ مشروعیتِ سیاسی در اختیار داریم.

فرض کنيد که کسانی که متهم به «محاربه» شده‌اند، کسانی باشند که با فساد و انحراف یک نظام سياسی به مبارزه برخاسته باشند. نظام حاکم هم‌چنان آن‌ها را «محارب» يا «تهديدکننده‌ی امنيت ملی» می‌نامد. نمونه‌ی کلاسيک این استفاده از زبان قدرت را در زمان خلیفه‌ی دوم اموی، يزيد بن معاویه، در برابر امام حسین نوه‌ی رسول خدا در صحرای کربلا می‌بينم. نمونه‌های بعدی هم از حد شمارش خارج است. پس بسیاری اوقات، آزادی‌خواهان و عدالت‌جويان هم در لباس «محارب» در رسانه‌ها و تبلیغات قدرت حاکم به عنوان «فتنه‌گر» و «اغتشاش‌گر» تصویر می‌شوند. اين‌جاست که «امنیت ملی» ترجمه می‌شود به «حفظ منصبِ صاحبِ قدرتِ سياسی» و تهديد آن، همان به مخاطره افتادن اقتدار و انحصارطلبی حاکمِ قدر-قدرتی است که «محاربان» (بخوانید «منتقدان»، «آزادی‌خواهان» یا «عدالت‌جويان») دیگر بی‌چون و چرا سخن‌اش را نمی‌پذیرند و اساساً به صداقت، عدالت، وفای به عهدِ او تردید جدی پيدا کرده‌اند. اين‌جاست که اهل تقوا در به کار بردن این کلمات، روز به روز احتیاط بيشتری به خرج می‌دهند و آن‌که اول از همه متهم می‌شود،‌ صاحبِ قدرت است (چون قدرت است که به طور پيش‌فرض باید در مظان اتهام باشد مگر اين‌که خیال و سودای باطل توهم قدسی‌بودن و عصمت داشتن قدرتِ حاکم را در ضمیر و زبان مردم انداخته باشد). حال پرسش اين است: این بحرانِ مشروعيت دامن‌گستر را چگونه می‌توان درمان کرد؟ يافتن پاسخ‌ها زياد سخت نيست.

تیغ دادن در کف زنگی مست
به که آيد علم ناکس را به دست
واستان از دستِ ديوانه سلاح
تا ز تو راضی شود عدل و صلاح
چون سلاح‌اش هست و عقل‌اش نی، ببند
دست او را ورنه آرد صد گزند!

چرا غزه می‌تواند مسأله‌ی ما هم باشد؟ يا چرا هست؟

سیاست بین‌المللی در بحران است. اين بحران تازه نیست. در ایجاد این بحران گروه‌های مختلفی دست داشته‌اند (و بله، یکی از این‌ها همين رييس دولت نهم بوده و هست). اما تنها بحران‌آفرينان بدنامانی نيستند که حقیقت را همیشه به نفع خود مصادره می‌کنند. این تنها احمدی‌نژاد، افراطیون سیاسی و دينی و قدرت‌های بی‌مسؤولیت جامعه‌ی جهانی نيستند که در دامن زدن به اين بحران سهم دارند. این‌ها منفرداً يا به طور جمعی مؤید و تقويت‌کننده‌ی این بحرانِ تو در تو هستند.

اتفاقی که برای کشتی‌های امدادی عازم غزه رخ داد، یکی از جاهایی است که می‌توان برای نشان دادن بحرانِ رهبری مسؤولانه در جهان بر آن انگشت نهاد. از ياد نبریم که اگر احمدی‌نژاد با آن زبان تکراری و ادبیات عوام‌فريبانه از اسرايیل انتقاد می‌کند، دلیلی نمی‌شود خودش هم اهل اخلاق باشد. در سطح و زبان، همه‌ی کسانی که زبان به انتقاد از توحش اسرايیل می‌گشايند، هم‌سو هستند. مشکل جایی درست می‌شود که به عمق و معنای این نقد توجه می‌کنیم.

اما چرا غزه می‌تواند مسأله‌ی ما باشد؟ به یک دلیل خیلی ساده: اتفاقی که برای مردم غزه می‌افتد (يک لحظه حساب «دولت»ها و «قدرت»های سیاسی را از «مردم» جدا کنیم)، همان اتفاقی است که برای بسياری از ما به طور روزمره رخ می‌دهد؛ همگی قربانی سياست خشونت و سیاست‌شده‌ی بیدادِ عریان هستیم. برای همگی ما، ابتدايی‌ترین حقوق انسانی زیر پا گذاشته می‌شود. کاری که اسرايیل می‌کند، به هیچ وجه غریب نیست. اسرايیل عادت دارد به بی‌اعتنايی کردن به جهان (نمونه‌ی مشابه ديگری هم داریم که نه تنها به جهان، بلکه به قانون، به اخلاق، به خرد و به انسانيت هم بی‌اعتناست). این تحقیر اخلاق و بی‌اعتنایی کردن به قانون و مدنيت است که هول‌ناک است. غزه، از آن جهت مسأله‌ی ماست که در آن اخلاق، انسانيت و مدنیت زیر پا گذاشته می‌شود. مهم نيست که درجه و شدت و ضعف این بی‌اعتنایی به حرمت و کرامتِ انسان و آداب زندگی مدنی چقدر است يا از سوی چه کسی رخ می‌دهد. شکستن حرمتِ آدمی و خيره‌سرانه حداقل‌های رابطه‌ی مدنی با بشر را زير پا گذاشتن، از سوی هر که سر بزند،‌ هول‌ناک است. چه اسرايیل اين کار را بکند، چه حماس. چه احمدی‌نژاد وقیحانه آداب مدنی و اخلاقی را زیر پا بگذارد، چه سیاست‌مداران آمریکایی و انگليسی. معیار حقیقت، بیرون از اين افراد است.

با این اوصاف،‌ جنبش سبز بدون این‌که بخواهد ملعبه‌ی سياست‌های حکومتی شود که بر مبنای محاسبات، سود و زیان‌ها و تبلیغات داخلی و خارجی‌شان تعریف می‌شوند، می‌تواند و شاید باید با قاطعيت در برابر شکستنِ حرمتِ آدمی، زيرپانهادن قواعد مدنی و قوانین به رسمیت‌شناخته شده و محترم بین‌المللی موضع بگیرد. غزه،‌ از آن‌جایی که غزه است مسأله‌ی ما نيست. غزه تنها به این دلیل مسأله ماست که انسانيت را در آن‌جا می‌کشند؛ من و تو را در آن‌جا می‌کشند. غزه به اين دليل مسأله‌ی ما نيست که یک ایدئولوژی سیاسی در آن تحت فشار است؛ غزه مسأله‌ی ماست چون آدمی مسأله‌ی ماست. غزه مسأله‌ی ماست چون سرنوشت کرامتِ انسان را به سرنوشت سياست‌ها و تبلیغات جمهوری اسلامی، آمریکا یا اسرايیل گره نمی‌زنیم. آدمی، هم‌چنان با يا بدون اين «دولت‌»ها معنا دارد. آزادگی انسان، فوق مرزهای دولت‌ها و سیاست‌های آن‌هاست.

پ. ن. هر وقت به ستيزه‌های جنجالی احمدی‌نژاد با اسرايیل فکر می‌کنم ناخودآگاه به ياد این بیت مولوی می‌افتم:
خرفروشانه یکی با دگری در جنگ‌اند
ليک چون وانگری متفق یک کارند!

پ. ن. ۲. کل ماجرای حمله‌ی نظامی اسرايیل به این کشتی‌ها در آب‌های آزاد هم مشکوک است. گویی اسرايیل تعمداً می‌خواهد در منطقه جنگ درست کند. این ماجرا سه بازیگر مهم دارد: اسرايیل، ترکیه و ايران (غزه قربانی حاشيه‌ای این دعواست). من فکر می‌کنم استقبال از درگیری یا تحریک به خشونت و جنگ به سود افراطیون تمام می‌شود.

May 30, 2010

سکولار/دينی؛ دوگانه‌ای ابهام‌آفرين و مشکل‌ساز

در توضیح شعارهای سکولاریسم نوع اول، که در یادداشت‌های پيش ذکر آن رفت، به شعار «تمايز حوزه‌ی خصوصی از عمومی» رسیديم. مضمون این شعار سکولاريسم کلاسيک يا ارتدکس این است: دین به حوزه‌ی خصوصی تعلق دارد و باید به طور کامل از عرصه‌ی عمومی به عقب رانده شود.

در متن اين شعار چند پیش‌فرض هست که می‌توان آن‌ها را به چالش کشید يا دست‌کم برای دقیق‌تر کردن‌شان کوشش کرد. نخست این‌که وقتی از دین،‌ و به طور مشخص دين اسلام، حرف می‌زنیم، سخن گفتن از تمایز خصوصی/عمومی بی‌معناست مگر این‌که مراد چیز مشخص و محدودی باشد (که به آن در زير اشاره خواهم کرد). تمایزهایی از جنس خصوصی/عمومی، دینی/سکولار، شرق/غرب، زن/مرد، تمایزها يا دوگانه‌سازی‌هایی هستند که نه تنها به حل مسأله کمک نمی‌کنند بلکه گره بر گره هم می‌افزایند.

به عنوان مثال، نسل‌های منقرض‌شده‌ی فمينیسم، انسان‌شناسی‌شان جنسيتی بود اما وارونه. مدعای فمينیسم کلاسيک این بود که چرا می‌گوييد اين طرف چون زن است از يکسری حقوق محروم است؟ پس ، دقيقاً به همين علت اين‌که یکی زن است، باید واجدِ حق باشد. يعنی مبنای‌اش را تمايز جنسيتی می‌گذارد. نسل‌های بعدی فمينيسم متوجه شدند که مشکل در خودِ نگاه جنسيتی است: وقتی سراغ شهروندان و سراغ آدم می‌رويم، جنسیت را نباید لحاظ کنيم؛ لحاظ کردن جنسیت خودش ناقض فمينيسم است (یعنی همان فمينيسمی که قصدش زدودن تبعیض جنسیتی بود،‌ با آن نگاه دوگانه‌ساز، تبعیض جنسیتی تازه‌ای را خلق می‌کرد).

در شرق‌شناسی هم حرف ادوارد سعيد همين بود: یک سنت دانشگاهی وجود دارد که «شرق» را دارد جا می‌اندازد و می‌سازد؛ شرق را با نگاهی اروپامحور «می‌سازد». اين‌جاست که صادق العظم از‌ شرق‌شناسی وارونه حرف می‌زند: ما در موضع شرق ايستاده‌ايم و به غرب ناسزا می‌گوييم. انگار هر دو در درجه‌ی اول اين تمایز را پذيرفته‌ايم.

به طریق اولیٰ، تمایز سکولار و دينی، تمایزی مصنوعی و برساخته است. اين تمایزها می‌توانند به راحتی به ضد خودشان بدل شوند. در بحثِ ما، سکولاریسم نوع اول تبديل به ایدئولوژی‌ای می‌شود که به ضد خودش بدل می‌شود يعنی دولت سکولار اقتدارگرا می‌شود (سر از آشويتس در می‌آورد يا تبديل به حزب بعث در عراق و سوريه می‌شود).

سکولارهایی که متر و معيارشان دينی يا غیردينی نيست (گونه‌ی دوم) می‌گويند که دوگانه‌ی عمومی/خصوصی تمایزگذاری ناکارآمدی است. در بحث خصوصی/عمومی، می‌توان اين سؤال را پرسيد که کجا خصوصی است و کجا عمومی؟ عمومی و خصوصی را با مکان و فضا تعریف کردن، پوزيتويستی است؛ نمی‌توان گفت که با تعریف فضايی، مکان‌های خاصی، مکان‌های عمومی است و غيرشان عمومی است.

به عنوان مثال، در يک جامعه‌ی دینی، تجمع‌هايی دينی هستند که اساساً‌ شکل‌گيری‌‌شان جماعتی است (و به هيچ وجه نمی‌شود آن‌ها را «خصوصی»‌ کرد). نمی‌شود آن‌ها را پشت درهای بسته محصور کرد؛ مثل عيد فطر یا چیزهايی شبيه این. فرايض و شعائری از اين دست، در عین این‌که به شدت بر اساس یک ترجيح فردی و رابطه‌ی درونی با خداوند است، شکل‌گيری‌‌شان درجامعه تبدیل می‌شود به ظهوری عمومی. حال پرسش این‌جاست که با آن تمايزگذاری‌ سکولاریسم نوع اول، در این مورد خاص، مرز کجاست؟ چگونه می‌شود در مقوله‌ای که امر خصوصی و عمومی تا این اندازه در آن در هم تنيده است و قابل تمایز نیست، از خصوصی/عمومی حرف زد و گفت اين فریضه‌ی دينی نباید تجلی و ظهوری عمومی پيدا کند؟

مثال ديگر، حجاب است که امری شخصی است و خصوصی. مرزِ حجاب کجاست؟ حجاب در جامعه‌های امروزی، چه در داخل ایران و چه در خارج از ایران، معضل می‌شود دقيقاً به این دلیل که نمی‌توان مرز خصوصی و عمومی‌اش را مشخص کرد. دقيقاً در همان‌جایی که حوزه‌ی خصوصی است بی‌معنی است (حجابِ زنِ مسلمان در خلوت، پاک بی‌معنا و بی‌ربط است) و همان‌جایی که انگار جای‌اش نيست (چون امری شخصی است) وضع می‌‌شود. همین مثال‌های دمِ دستی، می‌توانند به ما نشان دهند که اين تمایزگذاری‌ها يا دوگانه‌سازی‌های قالبی و متأثر از یک بستر فرهنگی ديگر، مثل تخت‌خوابی هستند که افراد را برای جا گرفتن در آن،‌ يا می‌کشيم و دراز می‌کنیم و یا دست و پا و سرشان را باید قطع کنيم تا در آن جا بگیرند.

اگر بخواهيم مثالی دیگر بزنیم، می‌شود از اذان گفتن در جامعه‌ی دينی حرف زد. یا می‌توان به مثال متأخرتر ممنوعیت ساخت مناره‌ی مسجد در سوييس اشاره کرد. مناره، يک شکل معماری است که يک تظاهر بیرونی است. معماری را چطور می‌توان زيرزمینی کرد یا به عرصه‌ی خصوصی برد؟ بالاخره هر کار بکنیم،‌ بالای در مسجد تابلو می‌زنند و می‌نویسند «مسجد» (در حوزه‌ی عمومی تابلو زده است). خلاصه‌ی سخن اين‌که، تمايز از دین به دين و از فرهنگ به فرهنگ فرق می‌‌کند. انواعی از دين‌ورزی هست که اغلب جماعتی است. و با نوعِ‌ سکولاریسم اول، پیوسته تزاحم‌ها و اصطکاک‌های فراوانی آن دوگانه و تمایزگذاری‌ خصوصی/عمومی را به چالش می‌کشد.

اگر به پرسش دين‌ورز بودن و توتالیتر شدن (در عرصه‌ی حکومت) باز گردیم، می‌توانیم بپرسيم چطور می‌شود يک نفر غير-دينی، سکولار باشد و توتالیتر نشود؟ (به عبارت دیگر، اصلِ مدعا اين است که برای توتالیتر نشدن، شرط اين نیست که طرف دين‌دار يا دین‌ورز نباشد يا سکولار باشد). نمونه‌ی فاشیسم بهترین نمونه است. موسولینی یکی از سکولارترین حکومت‌های تاريخ را ساخت و این سکولاریسم او هيچ تعارضی هم با فاشيسم‌اش ایجاد نکرد. در فاشيسم، تنها چیزی که به رسميت شناخته نمی‌شود، امر خصوصی است. واقعیتِ‌ عریانِ پيش‌روی ما اين است: سکولاریسم،‌ فاشيسم را مهار نمی‌‌کند و مکانیزمی برای مهار کردن فاشيسم ندارد! از آن سو، اگر به مدعای خودم بازگردم،‌ می‌توان گفت که از این‌که دين‌داران نباید ترجيح دینی‌‌شان را در امر سياسی دخالت دهند، ‌نتيجه نمی‌شود دين به نظام توتاليتر منجر می‌شود. 

در بحث‌هایی که به نفع سکولاريسم (که عمدتاً همان سکولاریسم ارتدوکس و کلاسيک است) انجام می‌شود، یکی از مدعیات محوری همين است که دین‌ورزان به محض اين‌که در امر سياست وارد می‌شوند، ترجيحاتِ‌ دینی‌شان را در حکومت کردن دخالت می‌دهند، که البته مغالطه‌ای است آشکار. از آن سو، باز هم هیچ تضمينی نداریم که يک سکولار (بخوانید «دین-ناباور») در مقام قدرت یا هنگام وارد شدن به سیاست، به سوی استبداد و توتاليتاریسم نرود. اين‌که بگوييم سکولاریسمی که ما از آن دم زده‌ايم شعارش رفع تبعيض بوده است (يا هست) نتيجه نمی‌دهد که در عمل هم آن سکولاريسم ملتزم و پای‌بند به رفع تبعيض بماند و راه‌هایی را برای توجيه عدول‌اش از شعارهای اوليه‌اش پیدا نکند. پس هم‌چنان پرسش اصلی و مهم این است که برای سکولارها يا دین‌ورزان چه شرايطی را می‌توان قرار داد که کمتر توانايی رفتن به سوی استبداد را پیدا کنند؟

پ. ن. کاش در این فقر دانشی که درباره‌ی سکولاريسم در ميان فارسی‌زبان‌ها هست، یکی وقت و همت می‌داشت و کتاب «عصر سکولار» چارلز تیلور را ترجمه می‌کرد. تيلور بر خلاف کسانی مثل بلومنبرگ که نگاهی حاشيه‌ای و محدود به سکولاریسم دارند (و عمدتاً يکی از غايات مهمِ کارشان نقدِ دین است)، نگاهی کلان‌تر به سکولاريسم دارد و فهمی واقع‌گرايانه‌تر و انتقادی‌تر از آن دارد. سعی می‌کنم در روزهای آینده هر وقت فراغتی حاصل شود، بخش‌هايی از کتاب تیلور را ترجمه کنم و ضميمه‌ی اين یادداشت‌ها کنم.

May 28, 2010

سکولاريسم، دموکراسی، دين: مثلثی متغير

چنان‌که وعده کرده بودم، سعی می‌کنم نکات طرح شده در يادداشت‌های پپیشين را با تفصیل بیشتری بنویسم. پيش از ورود به موضوع اصلی اين يادداشت، برای این‌که مروری بر خلاصه‌ی سخنانی که در دو يادداشت قبلی داشته باشيم، خوب است رؤوس مدعيات آن‌ها را فهرست کنم:

۱. سکولاريسم یک تعریف (يا ذات) ثابت ندارد و به مرور زمان در پاسخ به شرايط مختلفی دستخوش دگرديسی و بازنگری شده است؛ لذا تصور کلاسيک تضاد يا منافات دین با سکولاريسم،‌ تصوری است که محبوس ذهنيات قالبی کهن است و عده‌ای از روشنفکران سکولار و روشنفکران دینی هم در تداوم اين اسطوره سهم داشته‌اند (در کنار روزنامه‌نگارانی که این تعابیر را مثل نقل و نبات و با بی‌دقتی به کار برده و می‌برند). در اين صحنه، به جز روشنفکران دو گروه، که بحث‌شان نتیجه‌ی طبیعی مواضع فکری‌شان بوده، عده‌ای از سیاست‌بازان منحط هم هستند که يا سکولار بودن يا دين‌دار بودن را به عنوان ناسزا به کار می‌برند. پيداست این عده مخاطب بحث‌های معرفتی از اين جنس نیستند.

۲. دین، متکثر است. به عبارت دقیق‌تر، آن‌چه که پهنه‌ی جغرافیا و تاریخ جهان مسلمان را پر کرده است، اسلام نیست بلکه مسلمانان مختلف است. اين نکته چيزی است بیش از باور به کثرت‌گرایی. مضمون بلافصل متکثر بودن دین یا به عبارت دقیق‌تر، تنوع تفسیرهای دینی، به روشنی در نفسِ وجودِ مسلمان‌های مختلف در سراسر جهان متجلی است. مهم نيست که بعضی از این مسلمانان، عده‌ی ديگری از مسلمانان را بيش‌تر یا کم‌تر مسلمان بدانند (يا اصلاً حتی مسلمان‌ ندانندشان). آن‌چه که از ديد يک ناظر بیرونی مهم است اين است که همه‌ی آن‌ها خود را مؤمن به اصول بنيادین دين اسلام می‌دانند (که همان شهادتين است و ايمان به آخرت).

۳. اسطوره‌ی کشاکش دين و سکولاریسم، اسطوره‌ای است که از سوی دو گروه رسانه‌ای شده است و پيوسته در آتش آن دميده می‌شود. يک گروه البته همان روشنفکران سکولار (حالا تعریف «روشنفکر سکولار» هر چه می‌خواهد باشد) هستند که مصرانه خواهان عزلت و گوشه‌نشينی دین و حذف آن از صحنه‌ی سياست و اجتماع هستند. گروه ديگر، افراطيون مسلمانی هستند که به صرفِ شنيدن نامِ سکولاریسم، تنها یک چیز در ذهن‌شان تداعی می‌شود و آن همان است که گروه اول می‌گويند. يعنی يک جنگ تمام عيار میان قایلان به يک تفسیر خاص و واحد از دین و سکولاریسم در جریان است (حال آن‌که تفسیر و تلقی هيچ‌کدام، برداشتی نهایی، جامع يا احصاءکننده‌ از دين يا سکولاریسم نیست). بر کرانه‌ی ميدان اين جنگ زرگری (که البته حاصل‌اش سود متقابل و مشابهی برای هر دو است)، تلقی‌‌های دیگری از دین و سکولاريسم پا گرفته است و آرام‌آرام ریشه می‌دواند. نمونه‌های تلقی‌های متفاوت از دين را هم در تاريخ اسلام می‌توان دید (درست از زمان وفات پيامبر اسلام) و هم در تاريخ سکولاریسم. مهم نيست که ما موضع بگيريم که کدام اسلام، اسلام بهتر يا درست‌تری است يا کدام سکولاريسم،‌ سکولاریسم درست‌تر یا بهتری است؛ مهم اين است که این‌ها وجود تاریخی و عينی دارند. جدای از اين واقعيت تاریخی که به شهود هم ميسر است (الا برای آن‌ها که شيشه‌ی کبود تعصب پيش چشم دارند)، این تکثر قایلانی هم دارد (در میان ایرانيان مسلمان و سایر مسلمانان جهان – و دست بر قضا، در حوزه‌ی تفکر دينی، هيچ انحصاری هم در دکتر سروش ندارد). سکولاريسم هم وضع مشابهی دارد. تیلور و کازانوا نمونه‌هایی از اين تکثر و تنوع هستند.

۴. نکته‌ی بعدی عدم تلازم میان دموکراسی و سکولاریسم است. البته درست است که نوع خاصی از دموکراسی، نيازمند محقق شدن نوع خاصی از سکولاريسم است و بدون آن سکولاريسم، اين دموکراسی ميسر نمی‌شود. اما نه دموکراسی در يک نوع خاص از دموکراسی منحصر است و نه سکولاريسم. جامعه‌های غیرسکولار («غیر سکولار» را به معنی کلاسیک آن به کار می‌برم) هم می‌توانند دموکراتيک شوند. تمام نکته‌ی يادداشت پيشین این بود که یک رابطه‌ی «اگر و فقط اگر» میان سکولاريسم و دموکراسی برقرار نيست («دموکراسی تنها زمانی محقق می‌شود که اول سکولاريسم محقق شده باشد»). بدیهی است که نظامی حکومتی هم‌چون دولت طالبان، یا انديشه‌های بن لادن، قابلیت رفتن به سوی دموکراسی از هیچ نوعی را ندارند و اساساً اين‌ها محل بحث ما نيستند، هر چند حتی طالبان هم می‌توانند دستخوش دگردیسی شوند. جامعه‌ی دینی هم چنين نيست که فقط طالبان داشته باشد و لاغیر. دموکراسی هم چنان نيست که فقط یک نوع خاص از لیبرال-دموکراسی را داشته باشد و لاغیر.

اما اگر بخواهيم بحث گونه‌های مختلف سکولاريسم را بیشتر بسط دهیم، خوب است به آراء چارلز تیلور فیلسوف برجسته‌ی کانادایی که آثارش در زمره‌ی مهم‌ترین آثار نوشته شده درباره‌ی سکولاريسم هستند، مراجعه کنیم. تيلور در یک سخنرانی عمومی در دانشگاه وست‌مينستر (روز ۱۵ ژانويه ۲۰۱۰)، به اختصار دیدگاه‌اش را درباره‌ی انواع سکولاریسم شرح داد که می‌توان نظر او را به شکل زیر خلاصه کرد.

یک تعريف از «رژيم سکولار» رژيمی است که به جايگاه دين اعتنا می‌‌کند (حضور یا مشارکت آن در عرصه‌ی اجتماع و سياست را محدود می‌کند – کم يا زياد)؛ خلاصه‌اش در شعارهای زير است:
• جدایی کلیسا از دولت
• بی‌طرفی دولت (در امر دين)
• تمايز حوزه‌ی خصوصی از عمومی (دین مربوط به حوزه‌ی خصوصی است نه عرصه‌ی عمومی)
اين‌ها همه فرمول‌هایی هستند برای تعيين رابطه‌ی ميان کلیسا و دولت در جامعه.

در حاشیه‌ی اين‌ها، چارلز تیلور می‌گويد تفسیر «جدایی کليسا از دولت» به «جدايی دين از سیاست» کاربرد بد و شلخته‌ای از ایده‌ی اوليه است. یکی از سوءتفاهم‌های دیگری که گاهی در کشور ما پيش می‌آید این است که حذف امتیازهای سیاسی يک طبقه‌ی خاص در امر سیاست، تعبير به «جدایی دين از سیاست»‌ می‌شود (یعنی ناخودآگاه برای نام‌گذاری روی یک آرمان يا ارزش، از همان زبان و ادبیات سکولاریسم کلاسيک استفاده می‌شود ولو در عمل ملتزم به همه‌ی لوازم آن سکولاریسم اولیه و کلاسيک نباشند). به روایت دیگر، «سياست ما عين ديانتِ ماست» برای عده‌ای معنای‌اش اين است که صنف و طبقه‌ی خاصی در ميان مردم امتياز بیشتری برای تصدی مناصبِ سياسی دارند که البته مغالطه‌ای است آشکار (هر چند دیرزمانی است که فرمول «سياست=دیانت»، معنای‌اش همين آپارتاید سياسی بوده است). اما،‌ نکته‌ی مهم دیگر اين است که هيچ‌وقت در طول تاريخ اسلام،‌ دین از دنيا جدا نبوده است. دين مقوله‌ای روحانی و معنوی نبوده که هميشه باید آن را در جايی پاک و به دور از امور آلوده‌ی دنیوی حفظ کرد. دین، ارتباطی ناگسستنی با دنیا دارد (درست بر خلاف سنّتِ سَنت اگوستينینی مسيحيت).

از نگاه تيلور، تعریف دیگر سکولاريسم، بر مسأله‌ی دين تمرکز ندارد بلکه اساساً‌ متمرکز است بر مسأله‌ی تنوع و تکثر در جامعه و دغدغه‌اش مديريت تنوع به شکلی منصفانه و بی‌طرفانه است. تفاوت اين دو چی‌ست؟ یکی مسأله و دغدغه‌اش دين است و ديگری نحوه‌ی مديریت تکثر و تنوع است. سکولاریسم دوم در پی تأمين سه اصل و هدف اصلی است:
آزادی وجدان/عقيده
• برابری مبنايی عموم مردم چه دين‌ورز، چه ضد-دین در عرصه‌ی اجتماع
• تضمين اين‌که گزینه‌های مختلف مردم، انتخاب‌های مختلف همه به طور یکسان شنیده شوند (صدای اقليت)
به تعبير تیلور، اين نوع سکولاریسم را می‌توان در سه شعار: آزادی، برابری و برادری خلاصه کرد.

هر يک از تلقی‌های فوق از سکولاريسم،‌ پيامدهايی عملی هم دارد. از مشخصه‌های مدل دوم این است که نقطه‌ی عزیمت‌اش اين سه شعار است، اما دیر يا زود معضلات يا تعارض‌هايی رخ خواهند داد. لذا، مسؤوليت اين دولت سکولار اين است که بتواند اين تعارض‌ها را مديريت کرده و حل کند (مديریت جامعه‌ی چندفرهنگی و کثرت‌گرا)؛ اما، مشخصه‌ی مدل اول اين است که در نگاه اول، يک اصل واحد وجود دارد و هر مسأله‌ای که رخ می‌دهد نهايتاً فروکاسته می‌شود به این‌که آيا در راستای این اصل خواهد بود یا نه؟ مثلاً فلان تصميمی که قرار است گرفته شود، آيا سازگار با جدایی کليسا از دولت هست یا نه و تصميم‌ها بر این مبنا گرفته می‌شود. سکولاریسم در معنای اول ايدئولوژی است (يا نهايتاً به ایدئولوژی ختم می‌شود). در تعریف دوم، انسان اولویت دارد (نه انسان دينی يا غیردینی؛‌سکولار یا غير-سکولار) در حالی که در تعريف اول، يک «انسان خاص» اولويت دارد، نه «هر» انسانی. در اولی انسان صفتی دارد که تعيين می‌‌کند چه کسی انسان‌تر است و حقوق بیشتری دارد (بسته به اين‌که چقدر سکولار يا سکولارتر باشد)؛ خودی و غير-خودی درست می‌کند و در جهت زدودن و به حاشيه راندن غیر، توان‌اش را به کار می‌اندازد.

حکومت‌های توتالیتر -  به استثنای جمهوری اسلامی - همه سکولارند (حتی حکومت‌های بعث در عراق و سوريه؛ که حاصل دولت‌های پسااستعماری کاملاً سکولارند؛ در آمریکای لاتین و در آفريقا وضع همین است). از نمونه‌های کلاسیک توتالیتاریسم مثل فاشيسم و نازيسم بگذریم. در جوامع اسلامی، دولت‌های توتالیتر همه سکولارند (سوريه، عراق، مصر، ترکیه و الخ). اين تصادف، خیلی معنی‌دار است. پيام‌اش روشن است: سکولاريسم نمی‌تواند مانع توتاليتاريسم شود و نیاز به شرایط ديگری برای حفظ آن از فروغلتيدن به ورطه‌ی استبداد دارد.

اين وسوسه در عده‌ای وجود دارد که برای پرهیز از دقت‌ورزی نظری در مسایل بالا، به سادگی مفاهیمی را در نظر می‌گیرند مثل «دين دموکراتيک»، «دموکراسی دینی»، «دین سکولار» و تعابیری از این دست که البته می‌توانند در جای خودشان با معنا باشد ولی به هيچ وجه نه نسخه‌ی کلی و تجویزی جهانی هستند و نه لزوماً مسبوق به سابقه‌اند. اما اگر اهل نظر، در وضع کردن اصطلاحات بالا بر مبنای ذهنیات کلاسیک از دموکراسی،‌ سکولاریسم و دين شتاب نکنند و دايره‌های معنایی اين‌ها روشن‌تر و ابهامات و اغتشاش‌های نظری رفع شوند، چه بسا بتوان به فضايی همدلانه‌تر برای گفت‌وگو رسید. تکلیف عده‌ای هم البته روشن است: برای بعضی نفی گفت‌وگو از ابتدا هدف است و در چنین جایی بحث نظری کردن از اساس بی‌فایده است.

در يادداشت بعدی، کوشش می‌کنم بیشتر به نقد سکولاریسم نوع اول بپردازم و نشان بدهم که به طور مشخص‌تر، با مصادیق عینی، چطور سکولاریسم نوع اول می‌تواند به توتالیتاریسم تبدیل شود و زمینی مستعد برای رویش و سر برکشیدن استبداد است. چنين نيست که هر نظامی که مدعی رفع تبعیض یا قایل به نفی استبداد باشد، در عمل هم چنین باقی بماند. 

مرتبط: چشم‌انداز سکولاریسم در ایران (احمد هاشمی).

May 25, 2010

سکولاريسم و دموکراسی؛ سوء تفاهم دوم

عده‌ای گمان می‌کنند که پيش‌شرط رسیدن به دموکراسی، سکولار شدن است. جدای از نادرست بودن اين مدعا، باز هم مفاهيم دموکراسی و سکولاریسم در این ادعا با بی‌دقتی به کار رفته‌اند. اگر مروری بر تاریخ دموکراسی داشته‌ باشیم، می‌بینیم که دموکراسی با تمام پیشینه و سابقه‌ی پیچیده و متنوع‌اش که منحصر به یک منطقه‌ی خاص – به طور مشخص يونان – نیست، با دموکراسی انجمنی (assembly democracy) آغاز می‌شود. بعد از گذشت قرن‌ها، وقتی که آرام‌آرام به قرن هجدهم می‌رسیم، اتفاق عجيبی می‌افتد. در سرشت دموکراسی، جهشی رخ می‌دهد. به روايت جان کین: «این جهش حاصلِ کارِ افراد زیادی بود. پادشاهان، راهبان، چوپانان، دولتمردان، آریستوکرات‌ها، صنعت‌گران، جمهوری‌خواهان، روحانیون، بازرگانان، شهرنشينان، کشاورزان، سربازان، ناشران و مخالفانِ دين‌دارِ خداترس، همگی دستی در این جهش داشتند. تغيیری که در دموکراسی رخ داد، بر خلاف آن‌چه که در قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم فکر می‌کردند، تنها جلوه‌ای از «طلوع بورژوازی» يا «ليبرالیسم» نبود. دموکراسی تازه، فرزندی حرامزاده بود. ايجادِ آن ناخواسته بود. ادامه‌ی حياتِ آن به هيچ رو تضمين‌شده نبود. بقای آن ناگزیر نبود. گام به گام، با چرخش و پيچش‌های بسياری، به آهستگی اما بدون هیچ یقین و اطمينانی، معجزه‌ای رخ داد. دموکراسی را از آن پس، دموکراسی نماينده‌ای (representative democracy) ناميدند» (کین، ص ۱۶۱).

اما این تحول برای دموکراسی، تنها در همین سطح محدود نماند. اتفاق مهم دیگری هم در دموکراسی افتاده است که دیگر به جرأت می‌توان گفت آخرین نسخه‌ی دموکراسی، دموکراسی نماینده‌ای نيست بلکه امروز آن‌چه که در صف مقدم دموکراسی ايستاده است، دموکراسی نظارتی (monitory democracy) است. نوع تازه‌ای از دموکراسی متولد شده است که می‌توان آن را دموکراسی پسا-وست‌مينستری نامید. جان کین، در آغاز فصلی از کتاب‌اش که به این نوع دموکراسی می‌پردازد، چنین می‌گويد: «تاریخ دموکراسی سرشار از رخدادهای غيرمنتظری و حيرت‌آور است، اما هیچ یک از آن‌ها حیرت‌آورتر از فرار آرمان‌ها و نهادهای دموکراتيک از زیر آوارِ دو جنگ جهانی، ديکتاتوری و توتالیتاريسم نیست» (کين، ۵۸۵). این‌جاست که جان کین نمونه‌ی هند را قدم به قدم بررسی می‌کند و جهش تازه‌ی دموکراسی را نشان می‌دهد و همين‌جاست که بزرگ‌ترين مثال نقض را می‌توان یافت: پيش‌شرط رسيدن به دموکراسی، سکولاريسم نیست! کین در همان بندهای آغازين فصل مربوط به دموکراسی نظارتی می‌گويد: «... هند پيش‌گویی‌های مشوش و مبهم کسانی را که می‌گفتند سکولاریسم، يعنی عقب‌نشينی اسطوره‌های دینی به سپهر خصوصی یا نابودی بلادرنگ‌شان، شرط لازم پا گرفتن يک دموکراسی سخت‌سر در جهان است، به چالش گرفت» (کین، ص ۵۹۶).

پس اگر به اختصار بخواهم به مدعای اولیه‌ی این يادداشت‌ها برگردم، مغزِ‌سخن من اين است که: روایت‌های ارتدوکس از دین، سکولاريسم و دموکراسی نه تنها مشکلی از مشکلاتِ ما را حل نمی‌کنند، بلکه حتی در فضایی خارج از فضای دين هم بیش از هر چیز شباهت به عقايد و باورهایی منسوخ یا بلاموضوع دارند. درست است که بعضی ناظران وقتی شروع به مقایسه‌ی اروپای قرون‌وسطی با وضعيت فعلی نظام حکومتی ایران می‌کنند، شاید شباهت‌های غریبی بیابند. اما هیچ کدام از اين‌ها نتیجه نمی‌دهد که راهِ حلِ معضل فعلی همان است که در اروپا رخ داد. نادیده گرفتن پيچیدگی‌های دین، دموکراسی و سکولاريسم تنها کاری که می‌کند افزودن بر ابهامات و گره‌هاست. شوربختانه، فضای فرهنگی ایران شناخت درستی از دموکراسی ندارد. شايد از اين هر سه، یعنی دین، دموکراسی و سکولاريسم، غریب‌ترین‌شان همین دموکراسی باشد که کمتر از بقیه شاخته شده است. چنان در دیار ما درد و رنج، بیداد و نامردمی، دين‌فروشی و تزویر بیداد می‌کند که هر نامی، کعبه‌‌ی آمال هست و به کمترین نشانی از حسن و جمالی، جویندگان دلباخته‌ی آن محبوب پرده‌نشین و نقاب-بر-رخ می‌شوند. روزی این محبوبِ نادیده مشروطيت است، روز دیگر دموکراسی، و این روزها سکولاریسم. سی و اندی سال پيش هم اين محبوب «دين» بود. فراموش نکنيم که روزنامه‌نگاران عجولی که دانش‌نيندوخته گمان علامه‌گی به خود می‌برند و فکرشان گره از کار دو عالم می‌گشايد، در دامن زدن به اين فضای پرابهام و تنش نقش داشته‌اند.

پ. ن. همه‌ی نقل قول‌های بالا از آخرین کتاب جان کين با عنوان «زندگی و مرگِ دموکراسی» است.

مرتبط:
۴. دموکراسی بغرنج (۱) (در واقع واژه‌ی درست به جای «بغرنج» همین «پیچیده» است).

May 24, 2010

سکولاريسم، دين و يک سوء‌ تفاهم بزرگ


کوتاه و مختصر می‌نويسم اما به زودی همین موضوع را با تفصيل بيشتری، با ارجاعات دقيق‌تر، بسط خواهم داد. مسأله ساده است: آیا دين با سکولاريسم تضاد و منافات دارد؟ آيا یکی با ديگری (یا اين دو با يکديگر) دشمنی دارد (دارند) و خواهان ريشه‌کن کردن يکدیگرند؟ ادعای من اين است که اين پرسش‌ها، از ابتدا خشتِ کج نهادن است و به بیراهه کشاندن مسايل مهم‌تر و جدی‌تر جامعه‌ی ما. توضيح می‌دهم چرا.

وقتی سؤالی از اساس غلط باشد یا نادقیق، هرگز نباید انتظار داشته باشیم به پاسخی روشن يا روشنگر برسیم که دستِ ما را در گشودنِ گرهی بگيرید. اما چرا پرسش‌های بالا را نادرست و نادقیق می‌دانم؟ به خاطر این‌که نه «دين»ای که در بالا آمده است درست تعريف شده است و نه «سکولاریسم»ی که از آن سخن رفته است وضوح دارد. پرسش این است که مگر ابهامی هست؟ بله، هست. نه دين يک مقوله‌ی عینی و مشخص و واحد است و نه سکولاريسم. هم دين و هم سکولاریسم، دو مفهوم مجردِ ذهنی‌اند که به طور تاریخی و هم‌چنین با عملِ عاملان يا مؤمنان به آن‌ها (بله، مؤمنان به سکولاريسم و دين هر دو؛ در هر دو مقوله‌ی «ايمان» نقش مهمی ايفا می‌کند)، عينيت يافته است. لذا در هر دو تکثر و تنوع داریم و قرائت‌های مختلف و متعدد.

سکولاريسم تاريخی دارد که به نسبت به تاریخ دين، تاریخ کوتاهی است. لذا قياس کردن تحقق تاريخی سکولاریسم و دين، باید نسبی صورت بگیرد نه مطلق. يعنی اگر، مثلاً، عمر سکولاريسم دویست سال باشد و عمر دین بيش از مثلا سه هزار سال، باید نشان داد که قياس تاریخی اين دو چقدر متناسب و قابل دفاع است و از میان برداشتن این قیدِ زمانی چقدر می‌تواند به استنتاج‌های ما آسیب بزند. و هم‌چنین باید نشان بدهیم که يکی در طول عمر نسبتاً کوتاه‌اش چه کارهایی را توانسته (یا نتوانسته) بکند که دين در طول عمر درازش نتوانسته (یا توانسته) انجام بدهد. از این نکته که بگذریم، سکولاريسم روایت‌های مختلفی دارد که هر کدام از روایت‌ها در پاسخ به شرایط سياسی خاصی و پس از آزمون‌های مختلفی دستخوش دگردیسی شده‌اند. سکولاریسم، در طول تاریخ نسبتاً کوتاه‌اش، به چند نوع متمايز تقسيم شده که می‌توان به طور کلی آن را در دو نوع مختلف و متمایز خلاصه کرد: الف) سکولاریسمی که نقطه‌ی عزيمت‌اش دين است (آن هم دين مسيحی با تکیه و تمرکز بر نهاد کلیسا) و همه‌ی مسأله‌های‌اش نهايتاً فروکاسته می‌شود به نوع موضعی که در برابر دين می‌گیرد؛ ب) سکولاریسمی که معيار و شاقول‌اش تکثر و تنوع است و پرسش‌های‌اش حول موضعی طرح می‌شود که در آن تکثر و تنوع به رسميت شناخته می‌شود و موضعی ایجابی یا سلبی نسبت به دين ندارد. سکولاريسم نوع الف، سکولاریسمی است بسيار قدیمی يا متأخر که در اروپا و آمریکا اعتبار یا موضوعیت‌اش را روز به روز بیشتر از دست می‌دهد و آرام‌آرام جای خود را به سکولاريسم نوع دوم می‌دهد، در حالی که همین سکولاريسم ظاهراً با همين نسخه‌ی رنگ و رو رفته و کهن‌اش به مثابه‌ی کيميایی مدام در تن و جان ملت‌ و دولت‌های در حال توسعه تزريق می‌شود (و دست بر قضا همین‌جاست که ملتقای افراطيون دو طرف است: افراطیون سکولاريسم نوع الف و افراطيون دين‌ورزان متحجری که فقط يک نوع دين را به رسميت می‌شناسند نه دين‌داران متعدد و متکثر را).

دين هم تاریخی دارد و در طول تاریخ نسبتاً درازش تکثر و تنوعی یافته است که جلوه‌های گسترده‌ای به فرهنگ‌ها و تاريخ‌های ملت‌ها و تمدن‌های مختلف جهان داده است. اگر تنوع سکولاريسم و تکثرِ بسيار بيش‌تر دین را در قياس با آن در نظر بگیریم، پاسخ به مسأله‌های سیاسی روزگار ما به آن سادگی که بعضی گمان می‌برند نيست و به روشنی می‌تواند فهميد پرسش‌هایی که در بالا آوردم چقدر خام‌دستانه يا دست‌کم خوش‌خيالانه است. مسأله‌ی مشابهی درباره‌ی نسبت میان سکولاریسم و دموکراسی هم برقرار است که می‌گذارم‌اش برای مجالی که اين يادداشت را بسط بدهم و ارجاعات‌اش را نیز همراه‌اش کنم.

May 20, 2010

خودگری خودشکنی خودنگری...

بعضی حرف‌ها – يا بعضی رازها – لازم نيست به صراحت گفته شود. بعضی در افشای برخی اسرار، دلیری ورزیده‌اند و جان در سر این کار کرده‌اند. درخشان‌ترين نمونه‌اش حلاج است. این حکایت‌ها بر سر بعضی‌های دیگر هم رفته است. از نمونه‌های بعدترش می‌توان از عين‌القضات همدانی و شهاب‌الدين سهروردی نام برد. این آشکار کردن، عمدتاً حول یک محور فاخر می‌گشته است: برابر نشاندن خدا و انسان. یا به عبارت ديگر، تجلی خدا در خود. اين آشکار شدن خدا در خودی، کنايه‌ای است از به خود آمدنِ انسان. يعنی که «به‌-خود-‌آ» که تا «خدا» شدن راهی نیست. خواجه عبدالله انصاری می‌گوید: «آن‌چه منصور گفت من گفتم. او آشکارا گفت من نهفتم». این قصه را بسیار کسان گفته‌اند. دو سه اسم دیگر هم هست که هم‌عنان همین معانی است. يکی شيخ ابوالحسن خرقانی است. یکی بايزید بسطامی است و یکی هم پير مهنه، ابوسعید ابوالخیر است.

مغز و خلاصه‌ی سنت عرفانی ایرانی در همین برابر نشاندن انسان و خدا خلاصه شده است. این چکیده‌ی عالی‌مرتبت در قرن‌های بعدی در شعر حافظ نيز سرریز می‌کند. اين‌که حافظ می‌گوید:
بعد از این روی من و آینه‌ی وصفِ جمال
که در آن‌جا خبر از جلوه‌ی ذاتم دادند

یکی از معانی‌اش اين است که معشوق،‌ آينه‌ای است برای این‌که هر کس «خود» را در آن ببیند. و هر که خود را ببيند، خدا را دیده است (قدیمی‌ترین روایت‌اش این است که «من عرف نفسه فقد عرف ربه»). و بیت بالا دايره‌وار به همين نکته بر می‌گردد که «بعد از اين» (و اين قید، قيدی است که دلالت بر پختگی و کمال گوينده می‌کند که «پیش‌تر» چنین نبوده است) ذاتِ باری را در همين آينه‌ای که «خودِ او» را وصف می‌کند خواهد جست.

این بيت، اما،‌ هنوز پرده‌برداری ملایم و محتاطانه‌ای است از آن نکته‌ی فخیمِ نخست. بيت ديگری از حافظ (مرهون اشارت سایه‌ام اين یکی را)، عريان‌تر همين نکته را می‌گويد:
دوش دیدم که ملايک درِ ميخانه زدند
گِل آدم بسرشتند و به پیمانه زدند

بيت، حکایت از داستانِ آفرينش دارد. حافظ قصه‌ی خلقتِ آدم را می‌گويد. اما یک نشانه‌ی غریب در این بیت هست. حافظ حکايت از زمان ماضی می‌کند آن هم از زبان خود. او، خود، می‌‌گويد که «ديشب» شاهد خلقتِ آدم بوده است. همه‌ی قصه‌های آفرینش آدم می‌گویند که پیش از آدم، انسانی نبود. پس اگر «حافظ» آن‌جا بوده است، او دیگر انسان نیست، بلکه «ابر انسان» است. پس او کيست که از زمین بر می‌آيد، شاهدِ آفرينش آدم می‌شود و «ساکنان حرمِ ستر و عفاف ملکوت» با اوی خاکی باده‌ی مستانه می‌زنند؟

پيش از حافظ، خودنگر دیگری هم هست. مولوی هم جايی همين معنا را می‌گويد:

چنان در خويشتن غرقم که معشوقم همی گويد:
«بيا با من دمی بنشين»، سرِ‌ آن هم نمی‌دارم

اما این هنوز آن دلیری‌های حافظانه نيست. چندين قرن می‌گذرد تا به یکی مثل اقبال لاهوری برسیم که بارقه‌های درخشانی از این برابر نهادن انسان و خدا در کلام‌اش هويدا می‌شود:

نعره زد عشق که خونين جگری پيدا شد
حُسن لرزيد که صاحب‌نظری پيدا شد

فطرت آشفت که از خاکِ جهانِ مجبور
خودگری خودشکنی خودنگری پیدا شد

خبری رفت ز گردون به شبستان ازل
حذر ای پردگیان، پرده‌دری پيدا شد

آرزو بی‌خبر از خويش به آغوش حیات
چشم واکرد و جهانِ دگری پيدا شد

زندگی گفت که در خاک تپیدم همه عمر
تا از اين گنبد دربسته دری پيدا شد

(اين بیت هم به گمانم از اقبال است که می‌گويد: نظر به خویش چنان بسته‌ام که جلوه‌ی دوست / جهان گرفت و مرا فرصت تماشا نیست)

همین معنا را سایه در غزل «گهواره‌ی خالی» آورده است:

ای زاده‌ی پندارِ من،‌ پوشیده از دیدارِ من
چون کودکِ ناداشته گهواره می‌جنبانمت

ای من!‌ تو بی من کیستی؟ چون سایه بی من نيستی!
همراهِ من می‌ایستی هم‌پای خود می‌رانمت

و از این دست اشارت‌های رندانه و دلیرانه کم نیست. کمی اگر زاويه‌های آشکار و نهان از چشم همین ادبیات فارسی را بجويیم، گوهرهای درخشانی می‌شود یافت. اگر کمی دقت کنيد، نمونه‌های بیشتری از این برابر نهادن انسان و خدا (یا «خود-آ») خواهید يافت!

پ. ن. می‌شود با این سياه‌مشق، طرح‌های تازه‌تری را هم يافت و تراشيد. کافی است اصل نکته‌ی برابر نهادن انسان و خدا را پيش چشم داشته باشيم (و البته این الماس را به دست نااهلان و کم‌حوصله‌گان بلهوس ندهيم).

May 17, 2010

سرودی هم برای فتح بايد ساخت!


چند روزی است که می‌خواهم تلفن بزنم به دوستی که چند تن از عزیزان‌اش در بندند و خودش در غربت افتاده است و رنج می‌کشد تا کلامی بگويم که آرامشی بدهد و شعله‌ی اميدی برافروزد. دیدم تنها چیزی که در مجال پروازِ ذهن و خيالِ من می‌گنجد، شعری است از سايه. با حوصله جست‌وجو کردم و دو شعر از سايه را يافتم. یکی شعر «زمين» بود و ديگری شعر «سرودِ رستاخیز» که در زیر می‌آورم‌اش. دست نداد که آن گفت‌وگو حاصل شود. خودش لابد اين‌جا را خواهد خواند. غرض همان پیام است که برسد و مطلوبی که برآورده شود. اين شعر را چند روز پيش، قبل از پخش فیلم «پژواک روزگار» و سخنان دلیرانه‌ی شجریان خوانده بودم. حال که آن سخنان پخش شده است و موج‌اش در جان‌های آرزومند گرمای امید افکنده است، بيشتر می‌بينم که اين شعر چقدر مناسبت دارد. «سرود»ی است که سخت به آن نيازمنديم. «رستاخيز»ی هم در میان ما افتاده که خاطره‌های خفته و آرزوهای نهفته را به ميدان کشيده است. اين شعر، جز این‌که تسلای خاطر آزرده‌ای و اميدبخش رنج‌ديدگان باشد، تلنگری هم هست که از اکنون به فکر آينده باشيم. آينده‌ای که ناگزیر است و دیر یا زود سر خواهد رسيد. بايد به فکرِ سرودِ فتح بود. رنج و دردهای ما سپری خواهند شد. بايد بينديشيم که هنگام عبور رنج‌ها، پيروزی خود را چگونه خواهيم آراست؟

سرودِ رستاخیز
به پا برخاستم:
پردرد و خشم‌آلود
ز پا بگسيخته زنجير
دست آزاد
نگاهم شعله‌خيزِ کوره‌ی آتشفشانِ خشم
و من لبريزِ خشمِ وحشیِ فرياد.

به پا برخاستم:
دستی نهاده بر دلِ خون‌بار
و دستی با درفشِ خلقِ رزم‌آهنگ
زبانم تشنه‌سوزِ واژه‌ی دلخواه
سرودم شعله‌ور در چشمِ آتش‌رنگ.

سرودِ آتش و خون:
شعله‌تابِ کوره‌ی بیداد
سرودی دادخواهِ کينه‌های گم‌شده از ياد
سرودِ تشنه‌ی لبريز
سرودِ خشمِ رستاخيز
سرودی رنج‌زاد و زندگی‌پرورد
سرودی کِش شکنجِ مرگ نتواند شکست آورد.

واينک من
که بر لب‌های رنگ‌افسرده‌ی خاموش
شکفتِ غنچه‌‌های خنده‌تان را دوست می‌دارم
چون شیرین خنده‌های باغ
به دامانِ بهارِ شوخِ گرم‌آغوش
زمستانِ سکوتِ خويشتن را می‌گدازم در دلِ پُرداغ
و در ماتم‌ساری سینه‌هاتان
شعله می‌آرايم از اين بانگِ آتشگير.

فروگیرید اشک از گونه‌های زرد
و بردارید دست از ناله‌های سرد
و بسپارید با من گوش:
سرودِ سينه‌ی تنگِ شما می‌جوشد از اين بانگِ آتشناک
و از بهر شما برمی‌گشاید اين سرود آغوش
و من در این سرودِ پاک
گلوی ناله‌های خويش را افشرده‌ام خاموش
و اشکِ دردهای خویش را افشانده‌ام بر خاک.

چه شادی‌ها
که در خود می‌تپد پُرشور
به شوقِ اين دلاور سينه‌های ريش
چه بس خورشيد
که در دل می‌پزد رؤيای بامِ زرنگارِ صبح
در این جغدآشيانِ‌ شومِ مرگ‌انديش
چه بس اختر
که می‌ريزد نگاهِ‌ انتظارش را
برین راهِ‌ غبارآلود
به بوی خنده‌ی خورشيدِ روشنگر.

و من از دور
هم‌اکنون شوقِ لبخندِ ظفرمندِ شما را می‌توانم ديد
که پرپر می‌زند در آرزوی بوسه‌ی لب‌های‌تان بی‌تاب
و پنهان، چهره می‌آرايد از خلوت‌سرای پرده‌ی امّيد
و می‌خوانم از این لبخندِ بی‌آرام
که می‌آرد به من پيغام:
- سرودی هم برای فتح بايد ساخت!

(سايه؛ تهران، اسفند ۱۳۳۰)

May 16, 2010

بزرگا مردا که تو هستی!

شکافی در پيکره‌ی ستم افتاده است که ترمیم‌شدنی نیست. صدای در هم شکستن استخوان‌های بیداد است که به گوش می‌رسد و هر که دلی دارد و خردی، نمی‌تواند اين نکته‌ی بلیغ را نفهمد. شجريان در این يک سالی که پا به پای مردم ما آمده است، کم سخن گفته است اما همان اندک چنان به موقع و چندان رسا و پرمعنا بوده که کار صدها بیانيه را کرده است. شجریان سياست‌مدار نيست. عالم علوم سياسی هم نيست. فعال سياسی هم نيست. اما هنرمندی است تمام عیار و هر که بگويد شجریان در هنر ايرانی، در موسیقی ايرانی، پهلوانی است بی‌بدیل گزاف نگفته است. هنر او، هنری نبوده که برای خودش باشد، بلکه هنری بوده و هست که به گواهی تاریخ و به شهادت آثارش در پای مردم‌اش ریخته است. «اين قیمتی درّ لفظ دری» را در پای خوکان و به تملق و چاپلوسی هزینه نکرده است. همين استغنا و مردم‌شناسی و دردمندی، این بلندی همت و مناعت طبع، کم خصلتی نيست. اين ويژگی، سخت کم‌ياب است.

شگفت نيست اگر رسانه‌های کودتا و خبرسازان و دروغ‌‌تراشی که علمه‌ی ظلمه‌اند، در آستانه‌ی پخش فیلمی از زندگی او، استقلال و استغنای او را برنتابند و خود را داورِ عالم و آدم بشمارند و انتظار داشته باشند يلی چون شجریان هم بر آستان قدرت آن‌ها کرنش کند و مجیزشان را بگوید. عجیب نيست اگر فتنه‌ی پلید خود را نبينند و فتنه‌ی بلند و جان‌پرور او و امثال او بيازردشان. آری، شجریان فتنه کرده است و در صف فتنه و آشوب است. اما اين آشوب کجا و آشوب ستم‌گران کجا؟ یکی فتنه می‌کند و فریاد بر می‌آورد که حق بگوید و از آدمی دفاع کند و ديگر فتنه می‌کند و دروغ می‌تراشد که ظلمت را و بیداد را مدد کند. دریغ بر آن ديدگان نابینايی که موج‌خیز نامردمی، دروغ، ریا و آدمی‌خواری را نمی‌بینند و خروش دردمندانه‌ی مردم و هنرمندِ دُردانه‌شان را فتنه می‌خوانند و بازی بیگانگان. مگر آن همه خونی که به ناحق ریخته شد هم فتنه‌ی بیگانگان بود؟ تيغ در دست که بود آن زمان؟ ماشه را چه کسی می‌چکاند؟ مگر آن همه جان‌های عزیزی که قربانی انتقام‌جویی و تسویه‌حساب‌های قدرت شده‌اند و تنها جرم‌شان همراهی نکردن با قدرت بوده و اینک در گوشه‌گوشه‌ی این خاک محبوس قفس‌اند، به دستان بيگانه در حبس شده‌اند؟ مگر کلید زندان هم در دست بیگانگان است؟ شگفتا از وقاحت دروغ و دریدگی ستم‌گران که توقع دارند هر که در عالم و آدم است، از شريف و وضيع گرفته تا هنرمند و نویسنده‌، همگی در خدمت تبليغات و حق‌پوشانی و دروغ‌پروری‌شان باشند!

شجريان در دل این ملت خواهند ماند و دودمان بیداد است که به باد خواهد رفت. ظالمان راه به منزلی نبرده‌اند و نخواهند برد. حکيمانه‌تر از این سخن نمی‌توان گفت که پنج سال و ده سال در پای گذشت زمان و داوری بی‌دريغ و بی‌امان روزگار، افسانه است: «به پای او دمی است این درنگ درد و رنج». سپيده‌ی آرزوهای زلال این ملت سر خواهد زد و «رسيدن هنر گامِ زمان است». شجریان دیگر به چه زبانی باید به شما بگويد که ستم نکنيد، حق‌کشی نکنيد، خون‌ریزی نکنید، دادگری را در پای منصب دو روزه‌ی دنيا فدا نکنيد؟ او که زبان حال اين ملت است و مرغ خوش‌خوان غم و شادی‌های ما به چه زبانی باید به شما بگويد که حقیقت در انحصار شما نيست و مردم این کشور چشم دارند و گوش و هوشیارتر از آن‌اند که بازی‌های رسانه‌های شما را بخورند؟

شجريان دلیری کرده است. تردیدی نیست که اين دلیری به مذاق قدرت‌پرستانی که شهوت مسند و منصب مست‌شان کرده است و مرگی را که در یک قدمی‌شان ايستاده نمی‌بينند، سخت گران خواهد آمد. دلیری می‌خواهد و زهره‌ی شیر که در برابر این غوغا و هياهوی ستم و بانگ رعب‌افکن قدرت، قد علم کنی و چنين فروتنانه از رنج‌های ملت‌ات بگويی. دلیری می‌خواهد که در برابر وقاحت و بی‌حيایی آن ناشسته‌رویی که صدای اعتراض ملت را صدای خس و خاشاک می‌خواند، بایستی و از عقاب و عذاب این دستگاه پرسالوس هراس به دل راه ندهی. او نه سياست‌مدار است و نه سياست‌باز. اما این اعتزال از سياست سبب نشده تا چشم از حقیقت فروبندد و آدمیت را خوار بشمرد و راستی، دانايی، ايمان و خرد را حقير بشمارد. شجریان نه کم گفته است نه زیاد. همین ايجاز و اندک‌گویی، آن هم جایی که می‌توان قلم‌ها فرسود و دل‌ها سوزاند و خردها را گداخت در پای این ستم بی‌کرانه، کار صدها هزار نوشته را کرد. شک ندارم که امشب آن‌ها که در ایران سخنان دلیرانه‌ی شجريان را شنيده‌اند، باز هم چراغ اميدشان را به ایمانی محکم‌تر تیمارداری خواهند کرد و ستم بی‌فروغ‌تر و دروغ بی‌قدرتر خواهد شد. بزرگا مردا که تو هستی! همت پاکان دو عالم با او باد که بندگی دولت دنیا نکرد و هنر را به امنیت و آبروی دو روزه نزد قدرت‌مندان نفروخت!

May 14, 2010

سرِ کوهِ بلند...


امروز سالروز تولد پرویز مشکاتيان است. نوشتن‌ام نمی‌آيد. هر بار که فکر می‌کنم به این خالیِ پرناشدنی، بند دل‌ام پاره می‌شود. غم به دل‌ام می‌نشیند. ابری به چشم‌ام می‌لغزد و دردی در وجودم می‌دود. امروز شعری از اخوان را با صدای تعریف و آهنگسازی مجید درخشانی گوش می‌دادم و اين دل‌آشفتگی پریشان‌ترم می‌کرد.


سر کوهِ بلند آهوی خسته
شکسته دست و پا غمگين نشسته
شکستِ دست و پا درد است اما
نه چون دردِ دل‌اش کز غم شکسته

سر کوهِ بلند ابر است و باران
زمین غرقِ گل و سبزه‌ی بهاران
گل و سبزه‌ی بهاران خاک و خِشت است
برای آن‌که دور افتد ز ياران

سر کوه بلند آمد عقابی
نه هيچ‌اش ناله‌ای نه پيچ و تابی
نشست و سر به سنگی هِشت و جان داد
غروبی بود و غمگین آفتابی

سر کوه بلند ابر است و مهتاب
گیاه و گل گهی بیدار و گه خواب
اگر خواب‌اند اگر بیدار گويند
که: «هستی سایه‌ی ابر است، درياب!»

مدت‌هاست از شعر اخوان فاصله گرفته‌ام به خاطر يأْس تسليم‌آمیزی که در آن موج می‌زند. اما امروز با این يادآوری رنج و دوری، تنها چيزی که تسکين‌ام می‌دهد همین حکایتی است که بر «سرِ‌ کوهِ بلند» می‌رود. پرويز مشکاتيان هم «بر سر کوهِ بلند» سری هشت و... ای دریغا!

چه گلی ريخت به خاک...

May 11, 2010

آدمی به غار بر نمی‌گردد!

از امید نوشتن خوب است، اما کافی نيست. از امید گفتن، سویه‌ی ديگری هم دارد. از نور گفتن، بی آن‌که حکايتی از ظلمتِ عافیت‌سوز بگويی، فریب است. اميد، همزاد جاويدانِ ایمان است. اما ايمان و امید در بوته‌ی رنج آب‌ديده می‌شوند. من رنجِ همرهان و دوستان‌ام را می‌بینم و باز هم از امید می‌گويم. باز هم دلی روشن دارم که فردايی روشن در انتظار ماست. فردایی که زلالِ صفا و مردمی را بتوان بهتر در آن ديد. از امید گفتن، صداقت هم می‌خواهد؛ صداقتِ تصديق تلخی‌های و درشتی‌هایی که در دوزخِ حال بر ما می‌رود. همین تصوير را اگر صادقانه و از دل پيش چشمِ خود بگذاريم، دشوار نيست اگر دلربايی اميد و اطمينان به آن را باور کنيم. اين کاروان به عقب باز نمی‌گردد. شاید رهزنانی در مسیر این کاروان دست در خونِ کاروانيان ببرند. شايد حراميان به غارتِ اميد و ايمان ما بکوشند. اما اين کاروان از رفتن نمی‌ماند. سرعتِ رسيدن شايد در زمان‌های مختلف فرق کند. شاید سنگلاخ‌ها بيشتر از وقت‌های ديگر باشند، اما هم‌چنان رسيدن در افقِ نگاه ما هست. اين راهِ ناگزيری است که روندگان و ماندگان چه بخواهند و چه نخواهند رفتنی است. پشتِ سر را اگر بنگريم که چقدر راه آمده‌ايم، می‌توانيم باور کنیم که این ستم‌ها به سکسکه‌ای بیش نمی‌ماند. تا رسيدن به مقصود، یک قدم بيشتر باقی نيست. تنها تفاوت این است که مقیاس‌ها متفاوت است و کسی نمی‌تواند دقیقاً بگويد این یک قدم کی تمام می‌شود.

صبر، کيميايی است که نصیبِ هر هاضمه‌ای نمی‌شود. چه بسا بسیاری از ما دوست داشته باشيم هر چه آزادی و خرمی و شادی و آسایش است همه را همین امروز و به چشمِ خودمان ببینيم. اما از ياد نبریم که نياکانی داشته‌ايم که صبر تلخ و درازی داشته‌اند برای این‌که روزی برای ما وقتِ بهروزی از راه برسد. نه نياکانِ ما مرده‌اند و نه ما خواهیم مرد. اين پيروزی از آنِ ماست. «مردنِ عاشق نمی‌ميراندش / در چراغی تازه می‌گيراندش». نويدِ آزادی در همين نکته است که قدم در راه ایثار هم بگذاريم.

بگذاريد این تصویر را هم با شما در میان بگذارم. این تصویر یا اين روايت را از سايه وام دارم: آدمی از وقتی پای از غار بیرون گذاشته است، هميشه به جلو حرکت کرده است؛ اما هرگز به غارنشینی بازنگشته است! شاید در مسیر راه‌اش زمین خورده باشد یا راه‌اش دور شده باشد، اما هرگز جهت حرکت‌اش به سوی عقب نبوده است. حال،‌ با آن‌چه تا اين‌جا گفتم، شايد بهتر بشود این شعر سایه را خواند و فهمید و با آن همدلی کرد و از آن امید گرفت:


می‌‌خوانم و می‌ستايمت پرشور
ای پرده‌ی دلفريب رؤيارنگ
می‌بوسمت ای سپيده‌ی گلگون
ای فردا ای امید بی‌نيرنگ
ديری است که من پی تو می‌پويم.

هر سو که نگاه می‌کنم، آوخ!
غرق است در اشک و خون نگاهِ من
هر گام که پيش می‌روم برپاست
سرنيزه‌ی خون‌فشان به راهِ من
وين راهِ یگانه راهِ بی‌برگشت.

ره می‌سپریم همره اميد
آگاه ز رنج و آشنا با درد
يک مرد اگر به خاک می‌افتد
برمی‌خیزد به جای او صد مرد
اين است که کاروان نمی‌ماند.

آری ز درونِ اين شبِ تاريک
ای فردا من سوی تو می‌‌پويم
رنج است و درنگ نيست می‌تازم
مرگ است و شکست نيست می‌دانم
آبستنِ فتحِ ماست اين پيکار.

می‌دانمت ای سپيده‌ی نزديک
ای چشمه‌ی تابناکِ جان‌افروز
کز اين شبِ شوم‌بختِ بدفرجام
بر می‌آيی شکفته و پيروز
وز آمدنِ تو زندگی خندان.


می‌آيی و بر لبِ تو صد لبخند
می‌آيی و در دل تو صد امّيد
می‌آيی و از فروغ شادی‌ها
تابنده به دامن تو صد خورشيد
وز بهر تو بازگشته صد آغوش.

در سينه‌ی گرمِ تست ای فردا
درمانِ اميدهای غم‌فرسود
در دامن پاکِ تست ای فردا
پايان شکنجه‌های خون‌آلود
ای فردا ای امید بی‌نيرنگ!
(سايه؛ ۱۴ شهریور ۱۳۳۰)

May 10, 2010

از افقی بالاتر...

اين يادداشت را پیش از بيانيه‌ی موسوی نوشته بودم. اما هم‌چنان انتشار آن را بی‌فایده تلقی نمی‌کنم چرا که گمان می‌برم پرتوی می‌افکند بر جوانب حقوقی قضيه و ضرورت حفظ ظرفيت‌های سياسی موجود.

۱. اعدام، یکی از حربه‌های مهم دستگاه قضایی ایران بوده است و هم‌چنان هم هست. به هر دلیلی، مجازات اعدام هم‌چنان در دستور کار قضات ایرانی وجود دارد. تفسیرهای موسع و دلبخواهی از قانون، نادیده گرفتن عدالت شکلی و البته بازیچه‌ی قدرت شدن از ویژگی‌های برجسته‌ی این دستگاه قضاست. راه حل‌اش چی‌ست؟ بحث‌‌اش دراز است اما بدون شک حل بحران‌های قضایی در کوتاه مدت میسر نیست.

۲. در پنج اعدام ديروز هر چند جرمِ متهمان (یا به عبارت دقیق‌تر «اتهام» آن‌ها)، مرتبط با رخدادهای پس از انتخابات اعلام نشده، اما بر هيچ عاقلی پوشيده نیست که اجرای این احکام در این مقطع زمانی، تصادفی نیست. ایجاد رعب و هراس، تنها قسمت ظاهری ماجراست. نباید فراموش کرد که ایجاد شکاف و اختلاف در ميان کسانی که با اين رویه مخالف‌اند (رویه‌ای که هم معارض با عدالت شکلی است و هم منافات با عدالت ماهوی دارد)، بزرگ‌ترین فایده را نصیب گردانندگان چرخِ بی‌عدالتی می‌کند. یکی از دوستان حقوق‌دان نکاتی را نوشته بود که پس از مشورتی که با او کردم، آن نکات را با تفصیل بیشتری چنین بازگو کرد (و تقرير اين‌ها برای فهم وضعيت موجود مهم است): «۵ تن از هموطنانمان توسط دستگاه شبه‌قضایی جمهوری اسلامی ایران محکوم به اعدام شدند. اکثراً بحث‌ها بر سر بی‌گناهی ایشان بود که مربوط به عدالت ماهوی است. نکته‌ای که کمتر مورد توجه قرار می‌گیرد، عدالت شکلی در دادرسی است که ضامن عدالت ماهوی بوده و بدون آن، مطابق اصول جهانی دادرسی، صرف نظر از بی‌گناه بودن یا نبودن متهم، به قطع هرگونه محکومیتی ناعادلانه بوده و خود محکوم به بربریت است. از جمله‌ی این موارد، حق دارا بودن وکیل (با تمام جوانب و لوازم آن)، حق دفاع کامل و شنیده شدن، حق آزمودن شاهد، حق مواجهه‌ی رو در رو با متهم کنندگان و تناظر در دعوی است. همچنین برخی اصول حقوقی که در دادرسی کیفری در دستگاه شبه قضایی ایران به کرات نادیده گرفته می‌شوند، عبارت‌اند از اصل برائت، اصل تفسیر مضیق و تفسیر به نفع متهم... در مقابله با وضع موجود در عرصه قضایی (که عموماً هم مربوط به عرصه‌ی کیفری می‌شود در شرایط حاضر تا عرصه‌ی مدنی)، تمرکز اعتراضات باید بر عدالت شکلی قرار گیرد. دلیل، آنکه عدالت ماهوی با مسائل ایدئولوژیک و زیر ساختارهای ارزشی تعریف‌کننده‌ی جرم گره می‌خورد و همین امر دست یافتن به اجماع بر سر مصادیق عدالت ماهوی را دشوار می‌کند. مثلاً، در نظام فکری اسلام، جرائم جنسی جایگاه خاصی دارند؛ درحالی که در نظام‌های لیبرال تا جايی که اثبات نشود روابط جنسی افراد به دیگران ضرر می‌رساند، این نوع روابط اصولاً جرم محسوب نمی‌شوند (مثلا نک. به بحث داغ هم‌جنس‌گرايی در اواسط قرن بیستم در انگلیس که به مباحثات مفصلی بین قاضی لرد دولین و پروفسور هارت- فیلسوف حقوق پوزیتیویست مشهور منجر شد و حاصل آن در کتاب قانون، آزادی و اخلاق جمع شده است. در آنجا هارت با تکیه بر نظریات جان استوارت میل، همان مبنای فوق‌الذکر را در مورد ضرر رساندن به دیگران مطرح می‌کند و بر آن اساس از هم‌جنس‌گرايی که با رضایت طرفین باشد دفاع می کند). اینها همه در حالی است که در زمینه‌ی عدالت شکلی، اجماع مناسبی در سطح جهانی و حتی در میان مسلمانان وجود دارد و باید از این قابلیت بهره گرفت».

۳. اگر به شرایط داخلی توجه دقیق داشته باشیم، حداکثر موضعی که موسوی، کروبی یا خاتمی می‌‌توانند بگیرند، نقدی است به روال قضایی (نقد شکلی) نه دفاع از کسانی که اعدام شدند. در این مقطع حتی مخالفت کردن با نفس حکم اعدام به منزله‌ی یک عمل سیاسی، تنها خاصیتی که دارد صدمه زدن به قابلیت‌های موجود است. هر موضع‌گيری‌ای لزوماً موضع‌گیری اخلاقی يا قابل‌ستايش نيست. هر کسی می‌تواند با بلند کردن صدای خود یا موضع‌گیری در قبال چيزی، گمان کند برای خودش اعتباری اخلاقی کسب کرده یا قهرمان شده است. اما اگر موضع‌گیری در برابر هر اقدامی در هر زمان و مکانی فی‌نفسه مطلوب نباشد و مهم‌تر از نفس موضع‌گيری، تغيیر آن چيزی باشد که علیه آن موضع می‌گيريم، آن وقت است که بايد بیشتر فکر کرد و موضع‌گيری عاطفی را به تعویق انداخت و پرسيد موضع‌گيری سیاسی به چه قصد و نیتی انجام می‌شود و قرار است چه نتيجه‌ای بدهد؟

۴. فراموش نکنیم که اعدام‌های دهه‌ی شصت، زخم عمیقی در روان و آگاهی بخشی از جامعه‌ی ايرانی گذاشته است. این خاطره که بخواهيم يا نخواهيم در ناخودآگاه خانواده‌ی قربانيان یا دوستان و همدلان‌شان می‌ماند، نه تنها زدودنی نیست بلکه می‌تواند درست به خدمت همان کسانی در آيد که دیروز و امروز منافع‌شان با قربانی کردن انسان‌ها تضمین می‌شود. تحریک احساسات کار سختی نیست. به دست هر کسی می‌تواند صورت بگیرد، حتی به دست کسانی که می‌توانند دستگاه قضا را امروز هدايت کنند! مراقب باشیم بازی نخوریم.

۵. موسوی،‌ کروبی و خاتمی سرمايه‌های مهمی برای آگاهی و آزادی ملت ما هستند. زخمی کردن آن‌ها و صدمه زدن به آن‌ها به بهانه‌ی پاسخگو کردن‌شان (پاسخ‌گو کردن کسی که هيچ دسترسی به قدرت ندارد و محروميت‌اش با محرومیت‌ من و شما امروز هیچ فرقی ندارد،‌ چه فضيلتی یا حسنی می‌تواند داشته باشد؟)، از سر شتاب و عاطفی عمل کردن است. شوربختانه، در کشور ما چندان جا برای انتقام‌گیری و کين‌خواهی هست که اگر آغازش را از جایی راه بدهیم، پايان‌اش به عمر دو سه نسل از ماها هم نخواهد رسید وهم‌چنان باید مشغول پاسخ‌گو کردن مردم و حساب‌کشی باشيم. اختلاف‌نظرها همیشه باقی خواهند ماند، اما این‌که خودمان با دست خودمان سرمایه‌هایی را که داریم در بوته‌ی شرايطی که یکی دیگر ايجاد می‌کند، نابود کنیم، نشان از خردمندی و حکمت نيست. این نکته را در يادداشتی دیگر شاید بسط بدهم اما مغز سخنِ من اين است که متأسفانه در شرایطی که در آن واقع شده‌ايم جریانی دارد شکل می‌گیرد که به جای ظرفیت‌سازی سياسی و عقلانی و تقویت ظرفيت‌های موجود، تمایل عجیبی برای تخریب ظرفيت‌های فعلی و آسیب زدن به جریان ظرفیت‌ساز وجود دارد (و دریغا که تمام این خطاها را به نام آزادی يا به نام مسؤولیت روزنامه‌نگارانه و بازی با مفاهیم قابل‌دفاع مرتکب می‌شود).

۶. تفاوت اعدام‌های تازه با اعدام‌های ماه‌های اخیر این است که دستگاه تبلیغاتی بر خلاف بار قبل که با ناشی‌گری کسانی را که پيش از انتخابات دستگير شده بودند، متهم به اغتشاش کرده بود، این بار آن خطا را مرتکب نشده است و کوشش کرده همه را در موضعی قرار دهد که شتاب و غلیان عاطفه، تنها به زيان هر کسی تمام شود جز آن‌که مسؤول آن است!

پ. ن. بيانيه‌ی موسوی کوتاه است، اما خردمندانه و به موقع – نه دير است و نه زود. فراموش نکنيم که موسوی هنگام کشته شدن خواهرزاده‌اش چقدر خويشتن‌داری به خرج داد و دندان بر جگر فشرد. بسیار می‌شود درباره‌ی موسوی و موضع‌گیری‌های‌اش حرف زد، اما همین دو بند کوتاه و عاجل پختگی سیاسی موسوی را به خوبی نشان می‌دهد:

«اعلام اعدام ناگهانی پنج نفر ازشهروندان کشور بدون آنکه توضیحات روشن کننده ای از اتهامات و روند دادرسی ومحاکمات به مردم داده شود شبیه روند ناعادلانه ای است که در طول ماه های اخیر منجر به صدور احکام شگفت آور برای عده زیادی از زنان ومردان خدمتگزار وشهروندان عزیز کشور ما شده است.

وقتی قوه قضائیه از طرفداری مظلومان به سمت طرفداری از صاحبان قدرت و مکنت بلغزد مشکل است که بتوان جلوی داوری مردم را در مورد ظالمانه بودن احکام قضایی گرفت. چگونه است که امروز محاکم قضایی از آمران وعاملان جنایتهای کهریزک و کوی دانشگاه و کوی سبحان و روزهای۲۵ و۳۰ خرداد وعاشورای حسینی می‌گذرند و پرونده‌های فسادهای بزرگ را باز نشده می‌بندند وبه صورت ناگهانی در آستانه ماه خرداد ، ماه آگاهی و حق‌جویی پنج نفر را با حواشی تردید برانگیز به چوبه‌های دار می‌سپارند؟ آیا این است آن عدل علوی که به دنبال‌اش بودیم؟»

پ. ن. ۲. تفاوت شتاب‌زدگی و پختگی را می‌‌توان از اين‌جا ديد (در خبر بی‌بی‌سی): «در لندن نیز چند نفر که خود را اعضای حزب کمونیست کارگری معرفی کردند به ساختمان کنسولگری ایران حمله و شیشه های آن را شکستند. در پاریس نیز تعدادی از معترضان دوربین های مداربسته سفارت را شکستند. پلیس فرانسه تعدادی از تجمع کنندگان را بازداشت کرده است.»

May 8, 2010

هوا بد است، تو با کدام باد می‌روی؟


زنده بودن و زنده ماندن در این روزهای تلخ و سياه آسان نيست. شايد فکر کنید با اين درآمد، می‌خواهم از سياهی‌ها و نوميد‌ی بگويم. اما حرف‌ها دارم. بگذارید میان توصیف و تجويز فرق بگذاریم. بگذارید «است» ما را ملزم به توصیه و «بايد» نکند. يک سالی که پشت سر گذاشته‌ايم يا – اگر دقیق‌تر بگوييم – اين يک سالی که زخم‌های‌اش را بر گرده‌های جسم و جانِ خود کشيده‌ايم، سالِ سیاهی بوده است. سالی که در آن بسیار هم آموخته‌ایم. عجيب هم نيست. بسياری از آموخته‌ها و تجربه‌های گرانسنگِ آدمی زاييده‌ی روزهای درد و رنج است و محصول لحظاتِ خونِ دل خوردن و ستم کشيدن. وجهِ آشکار اجتماعی و سياسی ستمی که بر ما رفته است به دقیق‌ترین تعبیری در واژه‌ی «کودتا» متجلی است. کودتا وضعی است که در آن هر قاعده و قانونی از موضوعیت می‌افتد و تنها چيزی که همواره بر کرسی می‌نشيند زور است و قدرت. در چنین وضعی، سرنیزه است و باتوم که فرمان می‌راند. در این احوال، سخن تنها جمع و انجمنی که شنيده نمی‌شود، سخنِ خردمندان و حکیمان است. بر عکس، تنها طایفه‌ای که سخن‌‌شان پرطنين‌تر از هميشه شنيده می‌شود، نظامیان و سپاهيان هستند. سخن‌چينان، پرونده‌سازان و پاپوش‌دوزان روز به روز عزیزتر می‌شوند و دلسوزان و مشفقان خفت و خواری می‌بينند و درشتی می‌شنوند. اين‌ها اوصاف وضعیتی است که در ادبیات سياسی مشهور است به «کودتا».

آن‌چه را کودتا می‌ناميم لازم نيست همه در همان لحظه و دم دريابند. گذشتِ زمان به بليغ‌ترین زبانی یکایک اجزای اين کودتا را نشان می‌دهد. کودتای فرهنگی هم که مدت‌هاست در جریان بوده است. کودتاهای فرهنگی عمدتاً زمانی پا بر زمین می‌آورند که کودتاهای سياسی و نظامی با موفقيت و وسعت ریشه دوانده باشند. کودتای فرهنگی – بخوانید «انقلاب فرهنگیِ» -  دیار ما هم نشانه‌ها دارد و امروز دیگر بی‌ هيچ پرده‌پوشی و تعارفی اجرا می‌شود: از تصفيه‌ی گسترده‌ی استادان و دانشجويان بگیرید تا مهره‌چينی‌های حساب‌شده و گام‌به‌گام دانشگاهيانِ برساخته و برکشيده‌ای که سوگند وفاداری بخورند و زبانی چرب در تملق و فرمان‌برداری داشته باشند. آن‌ها که رفته‌اند،‌ حساب‌شان روشن است. اما آن‌ها که مانده‌اند، روزهاشان به شماره است:‌ اگر امروز نبرده است که فردا ببرد!

کودتای اقتصادی هم چیزی نیست که بر هوشمندان پوشیده باشد. هر جا که شاهرگ‌های اقتصادی يک کشور در انحصار گروه خاصی در آيد که – دست بر قضا – اسلحه به دست دارد و نهادی است نظامی، اولین و ساده‌ترين نتيجه‌ای که هر اقتصاد‌شناسِ سياست‌دانی می‌گيرد يک چیز بیشتر نيست: کودتای اقتصادی!

اما اين‌ها فقط قطعات سیاه و دردناک اين پازل است. يک چیز اما در جدول محاسباتِ دستگاه‌های کودتايی نيست و همواره از گزندِ ايشان در امان است: اميد و ايمانِ آدمیان در دستِ خودشان است. اين‌ها البته آسيب می‌بینند و جراحت بر می‌دارند. اما اگر به تاريخِ خود نگاه کنیم، دست کم این درس را به روشنی می‌توانيم ببينيم که ايمان و اميدِ زخم‌ديده‌ی خود را هم می‌توانیم هميشه از زير پای پیلان قدرت و سياست بيرون بکشيم. در برابر نمرود هم می‌توان ابراهيم‌وار آتش را گلستان کرد. رخدادهايی از جنسی که در کشور ما رخ داده است،‌ زمانی می‌گيرند يا زمانی موفق خوانده می‌شوند که مردم اميد به دیگر بودن، اميد به تغيیر، امید به فردایی بهتر، امید به زيستنی عزت‌مند و با کرامت را از دست داده باشند و غلامی و بندگی و فرمان‌برداری و تملق را تسلیم شده باشند. اما واقعاً چنین است؟ مسیر زندگی روزمره‌ی مردم آیا نشان می‌دهد که تسلیم ربوبیتِ قدرت شده باشند؟ ترس‌‌خوردگی دیگر در ميان این مردم نيست. احتياط شايد باشد، اما ترس‌خوردگی نيست. آن فريادی که قرار بود رعبی در دل مردم بیفکند و صداها را خاموش کند، جواب نداده است و تنها باید با زور و حبس و زجر صداها را خاموش کرد. مردمی که قرار بود ترس‌خورده شوند و مرعوب، مردمی دليرتر شده‌اند. مردمی که تا دیروز نگاه از محتسب و انصار قدرت می‌دزديدند، امروز چشم در چشم پلیس می‌دوزند. این‌جاست که کودتا با تمام غلبه‌ی ظاهری‌اش ناکام مانده است. تنِ اين مردم زخمی است، غرورشان مجروح است، اما جان‌شان و خردشان زنده و تپنده است. سرتاپای وجود این باغ خزان‌خورده و مسموم سبز است و هم‌چنان نفس می‌کشد. سایه، زمانی، وصفِ ترسی را که در کودتايی دیگر سايه‌افکن شده بود و اميدی را که هم‌چنان جوشان بود، چنين به تصویر کشيده بود:

«وقتی كه زبان از لب می‌ترسيد،
وقتی كه قلم از كاغذ شك داشت،
حتی، حتی حافظه از وحشت در خواب سخن گفتن، می‌آشفت،
ما نام تو را در دل
چون نقشی بر ياقوت،
می‌كنديم.

وقتی كه در آن كوچه‌ی تاريكی
شب از پی شب می‌رفت،
و هول، سكوتش را
بر پنجره‌ی بسته فرو می‌ريخت،
ما بانگ تو را، با فوران خون،
چون سنگی در مرداب،
بر بام و در افكنديم.

وقتی كه فريب ديو،
در رخت سليمانی،
انگشتر را يكجا با انگشتان می‌برد،
ما رمز تو را، چون اسم اعظم،
در قول و غزل قافيه می‌بستيم.»

اکنون يک‌ جای این تصوير تغيیر کرده است. دیگر آن ترس و آن وحشت نيست. وحشت‌افکنی هست، اما چقدر اين وحشت‌افکنی خریدار دارد؟ گویی به سادگی – با تمام اين قدرت‌نمایی و تازيانه کشيدن بر تن فرهنگ و ادب و آدميت – هیبت و هيمنه‌ی ترس فروريخته است. این را بارها نوشته‌ام و باز هم باید نوشت: سايه شعرهايی دارد که گويی سطر به سطرشان برای روزهایی نوشته شده است که امروز از سر می‌گذرانيم. شعر «زندگی» سایه (که تاریخ اسفند ۱۳۷۰ را بر خود دارد)، گویاترين تصویر این امیدی است که زبانه می‌کشد و هيچ توفانی شعله‌اش را خاموش نمی‌تواند کرد. و چه تفاوت عظیم و بهت‌آوری است ميان کسی که تمام سلاح‌اش امید است و اميدی که برافروختن‌اش را از جان و احساس و انديشه مایه می‌گذارد و کسی که تمام توان و قدرت‌اش به سلاح است و به زور و فرياد و تبلیغات. کنايه‌ی شگفت‌انگیزی است، نه؟ فريدون مشیری گفته بود: «وه چه نیروی شگفت‌انگیزی است / دست‌هایی که به هم پیوسته است». حال بايد گفت که این امید، چه نیروی شگفت‌انگیزی است که آدميانی در تهی‌دستی محض و در محروميتی بی‌حساب هم‌چنان می‌توانند از آب، از آفتاب و از آينه بگويند! آزمونی از اين بزرگ‌تر برای ایرانیان نيست که بتوانند نشان دهند که در هجوم این گزندهای عافيت‌سوز و آدمی‌گداز، استوار می‌مانند و از راه نمی‌روند. سربلندی ما به سادگی در این است که تن به دروغ، به ستم، به دورويی و به ریا، به دين‌فروشی و عدالت‌پناهی دروغین ندهند. عزتِ ما به همین است که برابری، برادری و آزادی را به بهای امنیتی شکننده نفروشيم (و آن‌ها که این روزها قلم را به سود و سودای قدرت می‌گردانند خوب می‌دانند معنای «امنيتِ شکننده» چی‌ست!). آری، «هوا بد است». هوای دیار ما خوب نیست. آب و هوای فارس – به بيان حافظ - «سفله‌پرور» شده است. اما در اين هوای توفانی، با هر باد نباید رفت. هنوز باید زنده ماند و تاب آورد. زیستنِ ماست که معجزه است. مرگِ‌ ما به مرگِ اميد ماست. هر وقت که دست تباهی‌کاران و کين‌ورزانِ دشمنی‌تراش بتواند ریشه‌ی اميد ما را از چشمه‌ی ايمان‌مان بیرون بکشد، مرگ ما فرا می‌رسد و اميدِ‌ معجزه‌ای نخواهد بود. تا زنده هستيم، خود معجزه‌ایم. معجزه‌ی سبزِ ما را بقا باد!


چه فکر می‌کنی؟
که بادبان شکسته زورق به گل نشسته‌ای ست زندگی؟
درین خرابِ ریخته
که رنگ عافیت ازو گریخته
به بن رسیده راه بسته‌ای‌ست زندگی؟

چه سهمناک بود سیل حادثه
که هم چو اژدها دهان گشود
زمین و آسمان ز هم گسیخت
ستاره خوشه‌خوشه ریخت
و آفتاب در کبود دره‌های آب غرق شد.

هوا بد است
تو با کدام باد می‌روی؟

چه ابر تیره‌ای گرفته سینه‌ی تو را
که با هزار سال بارش شبانه روز هم
دل تو وا نمی‌شود.

تو از هزاره‌های دور آمدی
درین درازنای خون فشان
به هر قدم نشان نقش پای توست.
درین درشتناک دیولاخ
ز هر طرف طنین گام‌های استوار توست
بلند و پست این گشاده دامگاه ننگ و نام
به خون نوشته نامه‌ی وفای توست
به گوش بيستون هنوز
صدای تیشه‌های توست.

چه تازیانه‌ها که با تن تو تاب عشق آزمود
چه دارها که از تو گشت سربلند
زهی شکوه قامت بلند عشق
که استوار ماند در هجوم هر گزند.

نگاه کن!
هنوز آن بلند دور
آن سیپیده، آن شکوفه‌زار انفجار نور
کهربای آرزوست
سپیده‌ای که جان آدمی‌ هماره در هوای اوست
به بوی یک نفس در آن زلال دم زدن
سزد اگر هزار بار بيفتی از نشیب راه و باز
رو نهی بدان فراز.

چه فکر می‌کنی؟
جهان چو آبگینه‌ی شکسته‌ای ست
که سرو راست هم درو شکسته می‌نمایدت
چنان نشسته کوه در کمین دره‌های این غروب تنگ
که راه بسته می‌نمایدت .

زمان بی‌کرانه را
تو با شمار گامِ عمر ما مسنج
به پای او دمی‌ست این درنگ درد و رنج!

به سان رود
که در نشیب دره سر به سنگ می‌زند،
رونده باش!
امید هیچ معجزی ز مرده نیست
زنده باش!

پ. ن. «به‌ویژه با جوانان می‌گویم که اگر می‌خواهید ایرانی باقی بمانید از شعله امید در سینه‌های خود محافظت کنید، زیرا امید بذر هویت ماست؛ بذری که با نخستین باران شروع به روییدن می‌کند و جان هرکسی را که هنوز ایرانی باقی مانده است، در هر کجای جهان که بیتوته کرده باشد به اهتزاز در می‌آورد، تا از نو خود را در سرنوشت این خاک شریک بداند.

 امیدی که هویت ما را شکل داده است معطوف به چه چیز است؟ قطعا معطوف به امور غیر واقعی و خرافه‌های واهی نیست، و الا نمی‌توانست ملتی را برای هزاران سال زنده نگه دارد. بلکه این امید معطوف به لطف و فضل الهی است. اگر علاقه به این هویت تاریخی کمترین فاصله‌ای با اسلام ندارد، به این خاطر است.  ما آمده بودیم این علاقه را احیا کنیم. از این هویت خود فاصله نگیریم. شما وظیفه خویش را به درستی انجام داده‌اید و غیر ممکن است که لطف خداوند مردمی را که با نیت‌های پاک ادای وظیفه می‌کنند تنها بگذارد.

امید به صرف گفتن و شنیدن شکل نمی‌گیرد و تنها زمانی در ما تحکیم می‌شود که دستانمان در جهت آرزوهایی که داشتیم در کار باشد. دستانمان را به سوی یکدیگر دراز کنیم و خانه‌هایمان را قبله قرار دهیم. واجعلوا بیوتکم قبله. به خودتان و دوستان همفکرتان برگردید و این بار هر شهروند محوری باشد برای یک فعالیت مفید سیاسی،‌ اقتصادی، فرهنگی، اجتماعی و منتظرتشویق و کمک دولتی که وجاهت خود را از دست داده است نباشد

May 5, 2010

چون غرض آمد، هنر پوشيده شد

برای آن ویرانه‌ترین نهاد - بدون هيچ شرحی ديگر!

برای آن‌‌ها که گمان می‌کنند رشوه،‌ فقط اين است که قاضی پول از کسی بگیرد تا حکم ناحق براند، می‌توان لغت‌‌نامه را دید: «آنچه بر کسی دهند تا کارسازی به ناحق کند، و در فارسی قدیم آنرا پاره گویند. (غیاث اللغات از منتخب اللغات و شرح نصاب)». همين‌که قاضی جانب قدرت و زور را بگیرد، رشوت‌خواری آغاز کرده است. و چقدر مثال‌های جانب‌داری از قدرت و سياست اين روزها زياد است. و چقدر قاضی‌ها اين روزها پيشاپيش علم به همه چیز دارند و اساساً بر مبنای همین علوم غيبی قضاوت می‌کنند!

قاضيی بنشاندند و می‌گریست
گفت نایب: «قاضيا گریه ز چی‌ست؟

اين نه وقت گريه و فریاد توست
وقت شادیّ و مبارک‌باد توست»

گفت: «اَه چون حکم راند بی‌دلی
در ميان آن دو عالم جاهلی

آن دو خصم از واقعه‌ی خود واقف‌اند
قاضی مسکين چه داند زان دو بند

جاهل است و غافل است از حالشان
چون رود در خونشان و مالشان»

گفت: «خصمان عالم‌اند و علّتی
جاهلی تو ليک شمع ملتی

زان که تو علت نداری در ميان
آن فراغت هست نور ديدگان

وآن دو عالم را غرض‌شان کور کرد
علمشان را علّت اندر گور کرد

چون غرض آمد هنر پوشيده شد
صد حجاب از دل به سوی ديده شد

چون دهد قاضی به دل رشوت قرار
کی شناسد ظالم از مظلوم زار

جهل را بی علتی عالم کند
علم را علّت کژ و ظالم کند

تا تو رشوت نستدی بيننده‌ای
چون طمع کردی ضریر و بنده‌ای»

از هوا من خوی خود واکرده‌ام
لقمه‌های شهوتی کم خورده‌ام

چاشنی گيرِ دلم شد با فروغ
راست را داند حقیقت از دروغ

(لب لباب معنوی، عین ثانی، نهر خامس، رشحه‌ی دوم)

Free counter and web stats