چند سالی است که به اين نکته فکر میکنم که دستکاری کردن در فهم دينی مردم، یا به تعبيری «اصلاحگری دينی» لزوماً به بهبود کيفيت زندگی آنها نمیانجامد. بگذاريد همين ابتدا مقصودم را روشن کنم تا سوء برداشتی پيش نيايد. اصلاحگری دينی، يا روشنفکری دينی، اگر به اين معنا باشد که رويکردی عقلانی به دين داشته باشيم و در دين تفقه و تعقل شود (به قول ناصر خسرو: «خدای از تو طاعت به دانش پذيرد / مبر پيش او طاعت جاهلانه»)، هم معقول است و هم موجه. اين نوع رويکرد به دين – به اسماش کاری ندارم – رويکردی است ستودنی و البته سابقهای دراز دارد؛ سابقهای که به زمان نخستين امام شيعيان باز میگردد. به نظر من، معنا و مضموناش، چيزی بيش از این نيست که عقل وجههای ديگر از دين است. عجالتاً در همين حد کلی با من همراه باشيد تا به اصل سخنام برسم. میدانم که برای روشنتر ساختن حدود عقل و دين حرفِ بسيار میتوان گفت. اما در همين حد برای ورود به بحث کفايت است.
پرسش اصلی من اين است: آيا برای بهبود وضع نابسامان کشورهای مسلمان، برای جبران عقبماندهگیهای سياسی، اقتصادی، علمی، فرهنگی و اجتماعی اين ملتها، بايد راه «دستکاری کردن» در فهمِ دينیشان را پيمود؟ دقت کنيد که نمیگويم نبايد هيچ تلاشی برای بهبود کيفيت فهمِ دينی مردم کرد. رها کردن فهم دينی مردم و پرهيز از پرسشهای عقلانی در دين، به جمود فکری و انحطاط انديشه منجر میشود (و البته مرام از پرسشهای عقلانی در دين، پرسشهايی از جنس پرسشهای بهانهجويانه و سطحی بعضیها نيست). اما به اعتقاد من، اين تصور که «توسعه» در يک جامعه از طريق «احیای فکر دینی» یا «بازسازی» يا «اصلاح» انديشهی دينی (يا اصلاح، بازسازی و احیای دین) حاصل میشود، تصوری است خطا.
اين باور، شواهد جامعهشناختی و تاريخی زيادی دارد. و البته مثالهای نقض زيادی هم میتوان برای آن نشان داد. به جامعههای اروپای غربی و آمریکای شمالی اگر نگاه کنيم، چه بسا با مردمان فراوانی برخورد کنيم که درکِ دينیشان، درکی است بسیار سطحی، عوامانه و خرافی. و اينها تنها مردم عوام نيستند، بلکه بسياری از آنها را میتوان در ميان نخبگانِ سياسی اين کشورها يافت (نمونهاش: سارا پيلين و بسياری از همفکران و همپيالههای سياسیاش!). رشد و رونق انديشههای دينی ظاهری و قشری در آمريکايی که نمادِ دموکراسی است، امری است که حاجت به بيان ندارد. اما آنچه که در آمريکا باعث توسعه شده است، اصلاح فکری دينی بوده است؟ آنچه که در اروپا باعث توسعه شده است، اصلاح فکر دينی بوده است؟ من در اين ترديد جدی دارم. درست است که در اروپا، اخلاق پروتستانی، چنانکه ماکس وبر میگويد، پيوندی تنگاتنگ با نظام سرمايهداری دارد. اما مگر نظامِ سرمايهداری مترادف است با «توسعه»؟ به اعتقاد من، در امتدادِ هم دانستن روشنگری، اخلاق پروتستانی و توسعه تصوری است نادقيق – اگر نگويیم خطا. عوامل و علل متعددی در توسعهی اين جوامع دخيل است و البته روشنگری و نقدِ دين بیتأثير نبوده است. اما کسانی که گمان میکنند به فرض حذف دين از عرصهی اجتماع، به توسعه میرسيم، تصوری نادقيق و مغشوش از توسعه دارند. بگذاريد توسعهی مورد نظرم را به زبانی ساده توصيف کنم. جامعهی توسعهيافته، جامعهای است که مردماش از حداقلهای يک زندگی مطلوب و معيشتِ دنيوی سالم برخوردار باشند. سرپناهی برای زندگی با عزت داشته باشند؛ گرفتار فقر و بيماری و بیسوادی نباشند؛ از امکانات معقول و متناسب رفاه اجتماعی برخوردار باشند؛ از تحصيل و آموزش با کيفيت بهرهمند شوند. هر کدام از اينها را میشود بسط بسيار داد. و البته میتوان ادعا کرد که گاهی «دين» مانع تحقق اينها میشود. و البته اين ادعا کم خريدار ندارد. ولی آيا علتالعلل اين همه معلولها دين است؟ مدعای من اين است که نه. بگذاريد صريح بگويم که میتوان جامعهای داشت که مردم فهمی عوامانه و حتی خرافی از دين يا باور مذهبی (به هر دين و آيينی) داشته باشند، اما جامعهای توسعهيافته داشته باشند که در آن عموم شهروندانِ آن جامعه از تحصيل خوب، شغل خوب، مسکنِ خوب، بهداشتِ خوب و آيندهای قابل اعتماد برخوردار باشند. و البته در چنان جامعهای است که تکليف روشنفکر دينی، يا اصلاحگر دينی اين میشود که شروع به تلنگر زدن به عقلانيت مردم کند که مقولهای میشود ثانوی.
باز هم تأکيد میکنم که، به نظر من، اعتنا داشتن به مقولهی توسعه، به هيچ رو به معنای نفی روشنفکری دینی، اصلاحگری دينی، تفقه و تعقل در دين نيست. اينها میتوانند شانه به شانهی همديگر حرکت کنند. اما توقع داشتن هر يک از ديگری، توقعی است نامتناسب و نامعقول که میتواند پيامدهای ناگواری داشته باشد.
پ. ن. ذکرش چندان لازم و ضروری نبود ولی باز هم يادآوری میکنم که مرادِ من از توسعه، «توسعهی سياسی» از آن جنسی که در هشت سال دولت خاتمی پیگيری شد، نيست. توسعه در کشور ما چيزی است که محتاج پیگيری مستمر و ریشهای است. جار و جنجالهای سياسی، کشور را به توسعه نمیرساند.
اين باور، شواهد جامعهشناختی و تاريخی زيادی دارد. و البته مثالهای نقض زيادی هم میتوان برای آن نشان داد. به جامعههای اروپای غربی و آمریکای شمالی اگر نگاه کنيم، چه بسا با مردمان فراوانی برخورد کنيم که درکِ دينیشان، درکی است بسیار سطحی، عوامانه و خرافی. و اينها تنها مردم عوام نيستند، بلکه بسياری از آنها را میتوان در ميان نخبگانِ سياسی اين کشورها يافت (نمونهاش: سارا پيلين و بسياری از همفکران و همپيالههای سياسیاش!). رشد و رونق انديشههای دينی ظاهری و قشری در آمريکايی که نمادِ دموکراسی است، امری است که حاجت به بيان ندارد. اما آنچه که در آمريکا باعث توسعه شده است، اصلاح فکری دينی بوده است؟ آنچه که در اروپا باعث توسعه شده است، اصلاح فکر دينی بوده است؟ من در اين ترديد جدی دارم. درست است که در اروپا، اخلاق پروتستانی، چنانکه ماکس وبر میگويد، پيوندی تنگاتنگ با نظام سرمايهداری دارد. اما مگر نظامِ سرمايهداری مترادف است با «توسعه»؟ به اعتقاد من، در امتدادِ هم دانستن روشنگری، اخلاق پروتستانی و توسعه تصوری است نادقيق – اگر نگويیم خطا. عوامل و علل متعددی در توسعهی اين جوامع دخيل است و البته روشنگری و نقدِ دين بیتأثير نبوده است. اما کسانی که گمان میکنند به فرض حذف دين از عرصهی اجتماع، به توسعه میرسيم، تصوری نادقيق و مغشوش از توسعه دارند. بگذاريد توسعهی مورد نظرم را به زبانی ساده توصيف کنم. جامعهی توسعهيافته، جامعهای است که مردماش از حداقلهای يک زندگی مطلوب و معيشتِ دنيوی سالم برخوردار باشند. سرپناهی برای زندگی با عزت داشته باشند؛ گرفتار فقر و بيماری و بیسوادی نباشند؛ از امکانات معقول و متناسب رفاه اجتماعی برخوردار باشند؛ از تحصيل و آموزش با کيفيت بهرهمند شوند. هر کدام از اينها را میشود بسط بسيار داد. و البته میتوان ادعا کرد که گاهی «دين» مانع تحقق اينها میشود. و البته اين ادعا کم خريدار ندارد. ولی آيا علتالعلل اين همه معلولها دين است؟ مدعای من اين است که نه. بگذاريد صريح بگويم که میتوان جامعهای داشت که مردم فهمی عوامانه و حتی خرافی از دين يا باور مذهبی (به هر دين و آيينی) داشته باشند، اما جامعهای توسعهيافته داشته باشند که در آن عموم شهروندانِ آن جامعه از تحصيل خوب، شغل خوب، مسکنِ خوب، بهداشتِ خوب و آيندهای قابل اعتماد برخوردار باشند. و البته در چنان جامعهای است که تکليف روشنفکر دينی، يا اصلاحگر دينی اين میشود که شروع به تلنگر زدن به عقلانيت مردم کند که مقولهای میشود ثانوی.
باز هم تأکيد میکنم که، به نظر من، اعتنا داشتن به مقولهی توسعه، به هيچ رو به معنای نفی روشنفکری دینی، اصلاحگری دينی، تفقه و تعقل در دين نيست. اينها میتوانند شانه به شانهی همديگر حرکت کنند. اما توقع داشتن هر يک از ديگری، توقعی است نامتناسب و نامعقول که میتواند پيامدهای ناگواری داشته باشد.
پ. ن. ذکرش چندان لازم و ضروری نبود ولی باز هم يادآوری میکنم که مرادِ من از توسعه، «توسعهی سياسی» از آن جنسی که در هشت سال دولت خاتمی پیگيری شد، نيست. توسعه در کشور ما چيزی است که محتاج پیگيری مستمر و ریشهای است. جار و جنجالهای سياسی، کشور را به توسعه نمیرساند.

نظرها (9)
یه جملله ای رو از خواجه نصیر نقل به مضمون کنم که میگفت هفتاد سال در دین تعمق عقلانی کردم و در آخر فقط تونستم خدا رو اثبات کنم که در آن هم ایمان عجوزه قبیله از من بیشتراست
اینو در جواب رویکرد عقلانی به دین میگم
myshkin | پنجشنبه، ۳۰ آبان ۱۳۸۷، ۰۹:۲۴
آقاي عزيز به نظرم خيلي سحطي بحث كردهاي گرچه عبارتپردازي و زيبا ادبيات سخته و پختهاي داري . اين بحث وقتي به نتيجه مي رسد كه تو بر فرضههاي خيلي معمولي خود تصلب نكني . اضافه به سخن اون دوستي كه از خسرو ناقد پارهگفتار زيبايي نقل كرده توجه شما را معطوف ميكنم به اينكه دين نبايد در زندگي اجتماعي و فرهنگي و سياسي مردم يعني اون چيزي كه شما با كلمه توسعه توصيفش ميكنيد داشته باشد اونوقت مردم ممكنه -مثل مثال شما-كاملا در زندگي خصوص و شخصي خودشان خرافي و عامي باشند پس دوست نواموز ما داريوش خان خلط مبحث نكن دين در مقام امر شخصي دامنه بي انتهايي تا پايان مرز خرافه دارد اما دين در مقام امر عمومي فقط مانع است و توسعه را نابود ميكند توجه به نسبت دين با امر خصوصي و عمومي پاسخ فرضه حضرتعالي است. مستدام باشيد.
******************
نظر شما هعم البته نظری است. اما در اين زمينه کتابها نوشته شده است. دوست داشته باشيد فهرست ارايه میکنم خدمتتان! شايد ما نوآموزان در برابر شما کهنهکاران اين کتابها را بد فهميده باشیم! وانگهی گويا شما متوجه اصل سخن نشديد: مدعای اين نوشته اين است که توسعهی اجتماعی از طريق دستکاری دين حاصل نمیشود. مغز سخن اين است. اين نکته را شما گويا بد فهميدهايد. عکس نقيض اين مدعا اين است که برای رسیدن به توسعه باید دست به اصلاحگری دینی زد. اين قدر اين جمله ابهام دارد؟
علي ميري | سه شنبه، ۲۸ آبان ۱۳۸۷، ۱۷:۱۸
با توجه به اینکه دین به عنوان یک روش تشخیص حق از باطل برگرفته از دانای کل است و فهم دانای کل با عقل ناقص مقدور نیست لذا این فهم به درک و تجربه و آزمون و خطای شخصی و یا جمعی محتاج است.
از آنجاییکه همسویی این تجربه ی جمعی بدون اتوریته ی واحد عناصر یک سیستم مقدور نیست لذا مدیریت این عناصر نسبی نیاز به شناخت و تسلط و معرفتی دارد که کسی نمیتواند به اتکای تعقل و کشف و شهود به تنهایی مدعی آن شود به صورتی که عناصر دخیل در سیستم تسلیم بلاشرط آن باشند لذا حق و باطل در هاله ای از شک و ظن و گمان راه به حقیقت نمی برد و این مدیریت ابتر میماند.
لذا مقوله ی دین( به عنوان یک مکانیسم سعادت و تعادل) بدون تسلیم قلبی و وجودی عناصر آن در اجتماع مقدور نخواهد بود. بنابراین تا زمانیکه شرایط قطعی مهیا نشود ورود به آن کاری خطاست.
لذا این مقوله یک امر شخصی میشود که متکی بر تعقل و آزمون و خطای فردی به معنای حضور در ساتاری مبتنی برعدم قطعیت است.
بنابراین بشری که ذات و ماهیت او با نسبیات عجین است تنها میماند با منشاء حقانیتی که مجهول است و تنها در کشف و شهودی فردی معنا دارد نه کشف و شهودی جمعی. شاید به همین دلیل است برای بشری که باید از مسیر انسانی به سمت آدم شدن صیرورت کند، تکلیفی برای استقرار حکومت دینی در کتب دینی نمیتوان یافت.
بنابراین امر توسعه از طریق اصلاح دینی ناممکن، به دست بشر امری خیالی و باطل است.
در این مسیر صیرورت هر عنصر( بنا بر ویژگی ها و مقاصد خاصی که میتواند داشته باشد) مسیری خاص باید داشته داشته باشد با سناریویی ویژه.( شاید این را بتوان به عنوان برنامه ای خاص دانست که همان معنای سرنوشت
را دارد). پس راهی نمی ماند جز رفتار جمعی بر اساس قراردادهای اجتماعی که الزاما مطابق با حقیقت و سرنوشت فردی افراد نیست.
این یعنی اینکه بیش از یک راه آن هم فهم مشترک نسبی خطاپذیر از دموکراسی بشری در پیش پای بشر وجود ندارد.
ماهگون | چهارشنبه، ۲۲ آبان ۱۳۸۷، ۲۰:۲۳
بابا خیلی پرت بازی در آورد.
اوکشورهایی که نام بردی هم،تا زمانی که دست کلیسا رو از کشور و کشورداری کوتاه نکرده بودند،روزگارشون سیاه بود.
تو اومدی و یک کشور سکولار رو بررسی کردی.خب مشخص هیت که در این کشور سکولار،دین توانایی دخالت در امور کشور و کشورداری و ایجاد مانع در راه پیشرفت و ... رو نداره...
*************
:))
حمید | چهارشنبه، ۲۲ آبان ۱۳۸۷، ۱۹:۲۴
ربط زمانه و جامی مربوط به شخصیت شماست و حواشی هایی که به دور از منطق پیرامون آن راه انداختید.
برای باقی توضیحات هم بهتر است دیگران قضاوت کنند تا شما که خود اینجا در معرض نقد هستید.
ضمنا از لینک به رزومه ی بنده هم ممنونم.
*****************
شخصيت بنده چه ربطی به استدلال بنده دارد؟ عجب!
طاها بذری | چهارشنبه، ۲۲ آبان ۱۳۸۷، ۱۶:۵۷
من هم تمام حرفهای شمارو خوندم و هم انتقادها رو. تنها چيزی که ميتونم به اين بحث اضافه کنم چند جمله ای هستش از خسرو ناقد که در سايت باران آقای خاتمی ديدم. نميدونم اما شايد کمک کرد به بحث شما.
"عاملی که موجب پيدايش فرايند مدرنيته در غرب گرديد، وقوع نهضت اصلاح دين در اروپا بود. مدرنيته، بهگونهای که در اروپا رخ نمود، بدون دينپيرايی بيگُمان غيرممکن میبود. آزادی انسان مسيحی از قيود خرافات و سنتهای دستوپاگير، شرط لازم آزادی فرد بود. يعنی آنچه دستاورد اصلی مدرنيته است؛ با همه مشکلات و معضلاتی که برای انسان مدرن بهارمغان آورده است. در اسلام چنين نهضتی روی نداده است. يهوديت تا حدی جبران مافات کرد؛ اگر که کوششهای روشنگرانه «موزس مندلسون»، انديشمند آلمانی/يهودی و يکی از شخصيتهای کليدی را در شکلگيری روشنگری در يهوديت در نظر بگيريم. مندلسون که يکی از دوستان نزديک «گوتهولد افرائيم لسينگ» نويسنده و اديب نامدار آلمانی بود، در جدلهای دينی دوران خود درگير شد و برای مثال «حق تکفير» را که يهوديان در کنيسهها اعمال میکردند انکار کرد. او بر اين باور بود که حق بکارگيری زور برای نظارت بر اعمال است و نه برای تفتيش عقايد و افکار. بهاعتقاد او در دين يهود اصول اعتقادی مسلم (دُگم) و احکام جزمی وجود ندارد، آنچه اعتبار دارد اصول عقلانی و اخلاقی است و آيينها و مناسک مذهبی. البته تلاشهای روشنگرانه در يهوديت به گسترش و عمق نهضت اصلاح دين مسيحی نبود و شخصيت مندلسون نير بههيچوجه بااندازه و اهميت مارتين لوتر نبود. بههر حال، ما چنين کوششهای گسترده و تأثيرگذار اصلاحی را در شعب گوناگون دين اسلام شاهد نبودهايم... چالش اصلی جهان اسلام و متفکران مسلمان، ورود بهمباحث و مسايلی است که نه تنها دنيای مدرن فراروی آنان قرار داده است، بلکه نسلهای امروز سرزمينهای اسلامی نيز خواهان آنند. بايد پذيرفت که در عرصه جهانی و در صحنهی گفتوگوهای فرهنگها، از پاسخگويی بهاين پرسشهای اساسی و از يافتن راهکارهايی مناسب برای اين مسايل، هيچ گريزی نيست. در واقع پرسش اصلی انديشمندان اين است که جهان اسلام چه راهکاری برای حل اين مسايل دارد. آيا میتوان قرائتی جديد از قرآن (و نه در مقابل آن) بهدست داد بدون آنکه مورد قهر و غضب و تکفير متحجران قرار گرفت؟ آيا در اسلام، دينپيرايی و حذف حواشی خرافی و تعصبات دستوپاگير از دين ممکن است؟ اصولاً اصلاحات اجتماعی در جوامع اسلامی میتواند صورت پذيرد؟ پرسشهايی که تا کنون کمابيش بی پاسخ و مسايلی که همچنان لاينحل مانده است".
اين هم لينکش
http://www.baran.org.ir/index.php?sn=news&pt=full&id=577
موفق باشی عزيز
احمد | چهارشنبه، ۲۲ آبان ۱۳۸۷، ۱۶:۰۱
پاسخ شما :
http://www.bazri.com/blog-pck-mws-84me/post?262
*****************
عجب! من که در نوشتهی شما به جز نقل قول مطالب اين پست وبلاگام و چند اظهار نظر عاطفی و دندان قروچه چيزی نديدم! اين يادداشت طرح بحثی بود که نه تازگی دارد و نه چيز عجيبی است. اگر فهم شما از مسايل آکادميک «غوغاسالاری» است، برويد به همان آرامش خودتان برسيد. راستی ربط زمانه و مهدی جامی، به توسعه و روشنگری و اصلاح چه بود؟!
محض اطلاع همهی خوانندگان، دعوت میکنم سری هم به اينجا بزنند تا بدانند حضرتعالی از چه موضعی دربارهی «توسعه» «اصلاح دينی» و مقولات فلسفی و معرفتی اظهار لحيه میفرماييد:
http://www.bazri.com/biography.asp
طاها بذری | چهارشنبه، ۲۲ آبان ۱۳۸۷، ۱۳:۳۱
سلام
مدتها بود كه به اين موضوع فكر مي كردم كه اصلا دستكاري در نگاه جامعه بشري به دين چه دخلي به درافتادن در مسير توسعه دارد
البته گمانم اين است كه هر روشي كه ختم به برطرف ساختن جمود فكري شود
در توسعه نقش مهمي ايفا مي كند
چرا كه توسعه اگر بر پايه فهم عمومي اجتماع سوار نباشد دوشادوش آن خواهد بود
امادستكاري در فهم دين بدون شك راه دشوارياست كه ذهن افراد را پس از موفقيت به سوي توسعه رهنمون مي كند
به هر رو ممنون از مطلب خوبتون
خوشحال مي شم اگر وبگاه فرسنگ رو هم ببينيد
مسعود | چهارشنبه، ۲۲ آبان ۱۳۸۷، ۰۷:۳۷
شما به راحتي مي فرماييد "میتوان جامعهای داشت که مردم فهمی عوامانه و حتی خرافی از دين يا باور مذهبی (به هر دين و آيينی) داشته باشند، اما جامعهای توسعهيافته داشته باشند که در آن عموم شهروندانِ آن جامعه از تحصيل خوب، شغل خوب، مسکنِ خوب، بهداشتِ خوب و آيندهای قابل اعتماد برخوردار باشند"، در حاليكه چنين چيزي نيست. چطور مي توان مردمي عوام و خرافي داشت در عين حال مدعي بود كه جامعه اي پيشرفته هم در كنار آن ممكن است، بنده مي خواهم بگويم كه خير. رشد جامعه (اقتصادي، اجتماعي، سياسي و ...) در دستان خود مردم است، يعني همين مردم هستند كه سياستمدار، اقتصاددان و ... ميشوند، حالا چطور مي شود كه بين مردم عوام و خرافي چنين جامعه فرهيخته اي ساخته شود خدا مي داند. در ضمن از جمله شما بر مي آيد كه شما اصلا فرهنگ مردم را در زمينه اجتماع كامل ناديده مي گيريد و گويي آن را در دنياي ديگر قرار مي دهيد خارج از جامعه كه اين بسيار نادرست است.
در آخر بايد از نظرات و نوشته هاي شما در اين وبلاگ كمال سپاسگزاري را دارم.
*******
دوست عزيز،
اين «به راحتی» من بسيار راحت بود. نمونهاش را هم آوردم. بهترين نمونهاش جامعهی آمريکاستو. حال شرح و بسطاش بماند برای وقت ديگر. و نه دوست عزيز، من مطلقاً فرهنگ مردم را ناديده نگرفتم. فرهنگ هم مقولهای است بسيار مهم در توسعهی جامعهی انسانی.
پوريا | چهارشنبه، ۲۲ آبان ۱۳۸۷، ۰۷:۲۶