« December 2007 | صفحه‌ی اصلی | February 2008 »

بايگانی: January 2008

January 30, 2008

چه کسی صلاحيت دارد؟

اين قصه‌ی انرژی هسته‌ای ايران، قصه‌ی بسيار جالبی است. استدلال آمريکا اين است که ايران نبايد «سلاح هسته‌ای» داشته باشد و از آن بدتر اين‌که نبايد انرژی هسته‌ای داشته باشد چون دسترسی به انرژی هسته‌ای نامحدود به ايران امکان ساخت سلاح هسته‌ای را می‌دهد. سلمنا. درست. ايران امکان ساخت سلاح هسته‌ای را پيدا می‌کند؟ اشکال‌اش کجاست؟ وقتی لايه‌های زيرین استدلال آمريکا را نگاه می‌کنيم – که اغلب خودش را در مقام مبصر کلاس جامعه‌ی بين‌المللی و کلانترِ جهان می‌بيند – به خوبی روشن می‌شود که مسأله اين نیست که ايران به «سلاح هسته‌ای» دسترسی پيدا کند. مسأله‌ اين است که «ايران» به سلاح هسته‌ای دست پيدا می‌کند و اين خود مسأله‌ای است بزرگ. اما چرا دسترسی پيدا کردن ايران به سلاح هسته‌ای و حتی انرژی هسته‌ای خطر است؟ استدلال طرف مقابل اين است که ايران حامی تروريسم است و دسترسی پيدا کردن ايران به سلاح هسته‌ای مترادف است با «تهديد امنيتِ جهان». اما پرسش عميق‌تر اين است: چه چيزی مانع از اين می‌شود که حکومتی که دسترسی به سلاح هسته‌ای – يا انرژی هسته‌ای – دارد از آن استفاده‌ی نامشروع و جنگ‌طلبانه و يا قلدرانه و تهديدگرانه نکند؟ نوع نظام حکومتی؟ کارنامه‌ی آن کشور در حقوق بشر؟ ميزان آزادی‌های مدنی در آن کشور؟ نوع رابطه‌اش با آمريکا؟ همه‌ی اين پرسش‌ها را می‌شود پرسيد، اما نهايتاً يک پرسش بی‌جواب می‌ماند: آيا اين‌که به فرض کشوری نظام حکومتی دموکراتيک داشته باشد – که در خود همين بحث و جدل فراوان است – و در آن کشور آزادی‌های مدنی رعايت شود و مثلاً آن کشور کارنامه‌ی خوبی در حقوق بشر داشته باشد، نتيجه می‌دهد که آن کشور «هرگز» استفاده‌ی نامشروع يا قلدرانه از ابزارهای نظامی‌اش نکند؟ پاسخ به روشنی منفی است. نمونه‌ی آشکارش خود آمريکاست. آمريکا برای تهديد جهان و دخالت در تمام نقاط کره‌ی زمين، هيچ نيازی به سلاح هسته‌ای ندارد اما باز هم اين کار را می‌کند. حالا سلاح هسته‌ای هم دارد و البته با پررويی بيشتر اين کار را می‌کند.

هيچ نوع نظام حکومتی – به صرف نوع نظام حکومتی – بازدارندگی اخلاقی ايجاد نمی‌کند. از اين گذشته، حتی نوع نظام حکومتی دموکراتيک هم نمی‌تواند ساز و کارهای لازم را برای ايجاد بازدارندگی اخلاقی حفظ کرده و پياده کند. باز هم نمونه‌اش خود آمريکاست و ماجرای حمله به عراق که در آن «دليل» حمله به عراق چيزی اعلام شد که از بن خطا بود. اين قياس‌ها را بگيريد و ادامه بدهيد. با اين نوع نگرش به قضيه، مسأله خيلی ساده می‌شد: همه چيز خلاصه می‌شود در دعوای ايران و آمريکا و قدرت پيدا کردن ايران در منطقه. ايران و آمريکا اختلاف ايدئولوژيک دارند و مسأله هژمونی آمريکا در منطقه و در جهان است. ايران با اين «تخطی» از فرمان و اراده‌ی آمريکا، آن هژمونی را به سخره گرفته است. شايد پايان دعوا صلح و آشتی و مذاکره باشد. شايد هم خدای ناکرده جنگ و خون‌ريزی. اما قلب مسأله اين است: به همان اندازه که می‌توان گريبان ايرانی که آرمان دسترسی به انرژی هسته‌ای – و حتی سلاح هسته‌ای – را دارد گرفت، می‌توان گريبان آمريکا و اسراييل را هم گرفت. جنگ، جنگ قدرت است، نه مقابله‌ی ارزش‌های اخلاقی و بشری. اتفاقاً موضع آمريکا از جنبه‌ی عقلانی و اخلاقی ضعيف‌تر است و موضع ايران هم مقبوليت بيشتری می‌تواند پيدا کند. فرض کنيم ايران از گروه‌های به اصطلاح «تروريستی» حمايت می‌کند (يادمان باشد که خيلی‌ها در جهان زمانی به همين گروه‌های «تروريستی» می‌گفتند «آزادی‌خواه» و خود آمريکا هنوز حاضر نشده است مجاهدين خلق را – مثلا – ببرد به گوانتانامو)، مگر آمريکا وقتی پای منافع‌اش در ميان باشد، وجدان اخلاقی است که حاکم بر رفتار سياسی دولتمردان‌اش است؟ مگر آمريکا از همين گروه‌های به اصطلاح «تروريستی» حمايت آشکار و نهان نمی‌کند؟

خيلی مختصر بگويم که به اعتقاد من، به ويژه بعد از اشغال عراق، آمريکا صلاحيت اخلاقی‌اش را برای داوری در مشکلات جهان از دست داده است. تفاوت ايران و آمريکا در پای‌بندی به بعضی از مسايل در حد اختلاف سطوح است. اگر در ايران حقوق بشر نقض می‌شود، در آمريکا هم نقض می‌شود. اگر در ايران شکنجه انجام می‌شود، در آمريکا هم انجام می‌شود (ماجرای شکنجه‌گاه‌های مخفی سيا و نوارهای ويديويی نابود شده‌ی شکنجه که جنجالی در آمريکا به پا کرد،‌ نمونه‌های بارز اين‌هاست). پس فرق ايران و آمريکا چی‌ست؟ آمريکا قدرت بين‌المللی دارد، تکنولوژی قوی‌تر دارد و اهرم‌های اعمال قدرت بيشتر در اختيار دارد. همين و بس. برای فهم بهتر مسأله، تنها بايد موضع‌گيری‌های احساسی و عاطفی له يا عليه آمريکا يا ايران را کنار گذاشت. بله، طبيعی است که کسانی که اساساً از نظام حکومتی ايران دلِ خوشی ندارند و خواهان سرنگونی آن هستند، دل‌شان خوش باشد که آمريکا دارد حالی از حکومت ايران می‌گيرد. دشمنِ دشمنِ ما، دوست ماست! اما اين روشی است که نهايتاً اخلاق را هم به مسلخ می‌برد. گرفتيم که حکومت ايران عوض شد. گرفتیم حکومت ايران چيزی شد مطلوب اپوزيسيون يا مثلاً آمريکا. تمام مسأله آن وقت حل می‌شود؟ آن وقت آمريکا می‌شود فرشته و منادی اخلاق و آزادی و حقوق بشر؟ مضمون و معنای آن‌چه نوشتم بی‌عملی و بی‌تفاوتی نيست. حرف من يک مضمون روشن دارد: موضع‌گيری سياسی اگر مبتنی بر اصول اخلاقی و انسانی باشد، ناگزير بايد خالی از تعصب و تبعيض باشد. اگر قرار است ايران حساب پس بدهد، آمريکا و اسراييل هم بايد حساب پس بدهند. فاصله گرفتن از اين موضع – به فرض گناه‌کار بودن ايران با هر معياری – درست مثل اين است که دو مجرم را به دادگاهی ببرند و مجرمی که نفوذ بيشتری دارد و ثروت و قدرت بيشتری دارد، از تخفيف ويژه برخوردار شود که هيچ بلکه اساساً در جايگاه مدعی بنشيند. به اين می‌گويند کور کردن چشمِ فرشته‌ی عدالت. تحولات دو سه دهه‌ی اخير، آشکارا شاهد متزلزل شدن بنيان عدالت در نظام روابط بين‌الملل بوده است و همين مخدوش شدن عدالت و عمیق‌تر شدن شکاف ميان فقير و غنی، حاصل‌خيزترين زمين برای رشد تروريسم بوده است. و انسان‌ها هستند که قربانی بازی تبلیغاتی و رسانه‌ای قدرت‌ها می‌شوند. ايران هم اگر در موضع آمريکا قرار بگيرد و اخلاق و عدالت در آن بازيچه‌ی قدرت شود، شايد بشود همان آمريکا. شايد. مهم اين است که بيرون بايستيم و توانايی و شهامت نقد اخلاقی و عقلانی بدون تبعيض داشته باشيم، فارغ از جهت‌گيری سياسی و گرايش‌های عاطفی و احساسی. شهامت اخلاقی يعنی اين‌که اگر تيغ‌مان برای نقد و جراحی سياست‌های ايران تيز است، وقتی به آمريکا می‌رسد، تيغ‌مان تبديل به چوبی بی‌خاصيت نشود. شهامت اخلاقی يعنی اين. اتفاقاً شهامت اخلاقی يعنی اين‌که تيغ‌ات در برابر آن‌که قوی‌تر است و قدرت‌ بيشتری دارد، تيزتر باشد. مرعوب شدن و ملايم شدن در برابر قدرت، و فراموش کردن اصول اخلاقی در مقابله با برتری سياسی، عين زبونی و بی‌اخلاقی است. مقتضای اين حرف اين نيست که کسی سر به شورش انقلابی بردارد و از فردا بشود منتقد تمام عيار آمريکا و اسراييل و به جز آن‌ها هم کسی را در دنيا خاطی نبيند. رعايت اعتدال و انصاف است که مهم است.

پ. ن. همين اصل را می‌شود در مقياس‌های منطقه‌ای و ملی هم بررسی کرد. اگر حوزه‌ی بحث را منطقه بگيريم، باز هم اين اصل صادق است. اگر داخل ايران هم بگيريم، باز هم می‌بينيم بی‌عدالتی و افول اخلاق در سياست چگونه فاجعه درست می‌کند و به شکاف‌ها دامن می‌زند.

January 23, 2008

دموکراسی: نشان برتری؟

يک بار ديگر اين را نوشته بودم که جان کين تحقیق مفصلی کرده است که دموکراسی انجمنی (آن نوعی که در آتن معمول بوده است) (assembly democracy) مطلقاً ابداع آن‌ها نیست. دوستی پرسيده بود يا گفته بود که حالا چه خاصیتی دارد بيايیم تحقيق کنيم که ريشه‌ی آن نوع دموکراسی اساساً آتن نبوده است و مثلا بين‌النهرين و ايران و عراق و سوريه‌ی امروزی بوده‌اند؟ نکته‌ی مهم‌اش اين است: آتنی‌ها «دموکراسی» را نشان برتری خود می‌دانستند و خود را به خاطر «ابداع» دموکراسی بالاتر از «وحشی»های پارسی و بين‌النهرينی می‌شمردند. و اين تحريف بزرگ تاريخ هم‌چنان باقی است تا به جايی که هنوز «غربی‌»هايی که خود را ميراث‌خوار يونان می‌دانند، گمان می‌کنند که اين دستيافت بشری در مغرب زمين روييده و باليده است و اساساً آن نيمه‌ی «وحشی» (بخوانيد «تروريست» و «مسلمان» دنيا) توانايی خلق چنين پديده‌ای را نداشته است و در مخيله‌ی آن‌ها هم نمی‌گنجيده که چنين نظامی را پديد بياورند! کوتاه سخن اين‌که همان تصوری که از پارسی‌های آن روز در برابر آتنی‌ها «وحشی» می‌ساخت، امروز هم در برابر «آمريکا»، مسلمان و تروريست می‌سازد. تذکر اين‌ها ضروری است که فردا يکی به غلط مدعی نشود اساس و ريشه‌ی دموکراسی در آتن بود و به همین دليل است که آن‌ها بر ساير اقوام بشری برتری دارند!

در نماز

يکی از نماز پرسيده بود و چگونگی‌اش (و البته به جوانب خصوصی ماجرا توجه داشت). گفتم خوب است این قطعه از نامه‌های عین‌القضات را نقل کنم. نماز همه آن نيست که مردم – عموم مردم – به جا می‌آورند. و بی‌نمازی همه آن نيست که عموم مردم بی‌نمازی قلمداد می‌کنند. قصد تخفيف شريعت در ميان نيست، اما شريعت نبايد لقلقه‌ی زبان عوام و جهال باشد که هم شريعت قربانی شود و هم حقيقت. اولی‌تر آن است که در احوال رابطه‌ی عبد و معبود کسی تجسس و تفحص نکند و به خدا واگذارد و به تکميل علم و عمل خويش - نفسِ خويش - در نماز بپردازد. امر به معروف و نهی از منکر را شرط‌هاست.

«دوم رکن نماز است، اولاً، بر تو و بر عموم فرض است که نماز بياموزی. اول علم‌اش حاصل کنی، پس به عمل مشغول شوی! و چون خدا گويد: «فويل للمصلين الذين هم عن صلاتهم ساهون» (الماعون، آيات ۴ و ۵) تو را فريضه ببايد دانست که شرط نماز مقبول چی‌ست؟ و چه سبب را ثمره‌ی بعضی نمازها ويل آمد. چه اگر اين ندانی چه دانی که فريضه‌ی نماز گزاردی يا نه. مصطفا – صلعم – می‌گويد که يأتي علی الناس زمانٌ يجتمعون في المساجدِ و يصلون و ليس فيما بينهم مسلم، آخر تو را سودای آن نبوَد که اين «يصلون» که حديث مصطفا بدان ناطق است و مقرون است بدين که «ليس فيما بينهم مسلم»، چی‌ست.
آخر نگويی که خليل چرا گويد: «رب اجعلني مقيم الصلاة»؟ (ابراهيم، آيه‌ی ۴۰) از اين حرکات و قيام و قعود که تو در نماز به جا آری، عاجز بود؟ آخر نگويی که «الذين هم علي صلاتهم دائمون» (المعارج، آيه‌ی ۲۳) چی‌ست؟ و دوام در نماز چون صورت بندَد؟ اگر «الأنبياء في قبورهم يصلون» تو را معلوم گردد که چی‌ست، بدانی که «في صلاتهم دائمون» چی‌ست! ای دوست! يموت المرءُ علي ما عاش عليه. و انبياء از اين قوم بودند که «في صلاتهم دائمون». پس ضرورت بوَد که «الأنبياء في قبورهم يصلون». باش که «و ذکر اسم ربّه فصلّي» نقاب از روی خود بر گيرد، فای تعقب در فصلّی با تو بگويد که نماز چه بود، آن‌گه در اين حقايق راهی بری.» (بخش دوم نامه‌های عين القضات، نامه‌ی هفتادم، صص ۷۴ و ۷۵).

January 22, 2008

دينی به نام دموکراسی

ديروز کارل گرشمن رييس بنياد اعانه‌ی ملی برای دموکراسی (همان NED مشهور) به دعوت انجمن هنری جکسون در لندن سخنرانی داشت. سخنرانی او در يکی از اتاق‌های ساختمان مجلس عوام پارلمان برگزار شد و جمعيت نسبتاً خوبی از دانشگاهيان و اهل سياست در آن حضور داشتند. بخش مهمی از سخنان گرشمن شامل ارجاعاتی به ايران و مثال‌هایی از وضعيت سياسی ايران بود.

پيش از هر چيز، نخستين نکته‌ای که جلب توجه می‌کرد، چه در سخنان آلن مندوزا، مدير اجرايی انجمن هِنری جکسون، و چه در سخنان گرشمن، اين بود که دموکراسی بيش از آن‌که ارزشی انسانی قلمداد شود که آرزوی مشترک همه‌ی انسان‌ها باشد، به شکل يک آيين يا کيش فروکاسته شده بود که بايد ديگران را به اين کيش «دعوت» کرد تا به آن بپيوندند. از همان ابتدای سخنرانی اين حس منفی بر ذهن مخاطب حساس سايه می‌انداخت که «دموکراسی» بيشتر ابرازی تبليغاتی و سياسی شده است تا مفهومی ارجمند.

گرشمن تمام سخنان آشنايی را که تا به امروز شنيده‌ايم تکرار کرد. عمده‌ی سؤال‌های جدی و اساسی از سوی دانشگاهيان و دانشجويان بود. از جمله يکی از استادان دانشگاه وست‌مينستر، از او پرسيد که به نظر شما حمايتی که شما از دموکراسی در ايران می‌کنيد به نفع دموکراسی‌خواهان است يا به زيان آن‌ها؟ که البته گرشمن تلاش کرد با زیرکی از پاسخ مستقيم به آن پرهيز کند و صرفاً اکتفا کرد به اين‌که بگويد کار کردن با ايران بسيار سخت است. يکی ديگر از دانشجويان از او پرسيد آيا شما برای دموکراسی ارزشی ذاتی و گوهری قايل‌ايد که همه باید به دنبال آن باشند؟ گرشمن اذعان کرد که پاسخ به اين سؤال دشوار است. شايد اگر او بتواند پاسخی روشن و تعيين‌کننده به اين پرسش بدهد، موضع سازمان متبوع‌اش را بيشتر روشن می‌کند.

آن‌چه از سخنان گرشمن بر می‌آمد، به نظر من، نشان‌دهنده‌ی يک چيز بود: اطلاعات آن‌ها از جامعه‌ی ايرانی، بيشتر منحصر به ايرانی‌های در تبعيد و ايرانی‌های مخالف حاکميت ايران است. بنياد اعانه‌ی ملی دموکراسی که گرشمن به درستی می‌گويد مستقل از دولت آمريکاست، ايراد بزرگی که دارد اين است که به جای فاصله گرفتن از سياست و پرداختن به فعاليت‌های نظری (يا عملی خالی از شائبه‌ی جهت‌گيری سياسی له يا عليه يک کشور خاص)، عملاً به تعيين خط‌مشی سياسی پرداخته است و تلاش می‌کند دموکراسی را «صادر کند» و اين کالا را به مردم خاورميانه «بفروشد». سخنان او بدون شک، سخنانی بود سخت ايدئولوژيک و غلظت احساسات و عواطف در آن بسيار بالا بود. گرشمن چنان از وبلاگ‌نويسان ايرانی سخن می‌گفت که انگار درباره‌ی نهادی صحبت می‌کند که پیشبرد دموکراسی در زمره‌ی اهداف آن است. بعد از سخنرانی بعضی از ايرادهای گرشمن را به يکی از استادان می‌گفتم. گفت چرا همان‌جا به او نگفتی. گفتم اگر قرار بود اين‌ها را يکی يکی بشمرم که دعوا به پا می‌شد. نظر او هم عوض نمی‌شد. گرشمن تصوری که از ايران دارد، تصوری است سياه و سفيد. با اطلاعاتی دست دوم و مغشوش. (نکته‌ی حاشيه‌ای ماجرا هم اين بود که حسين درخشان، عاشق سينه‌چاک گرشمن، در اين سخنرانی حاضر نبود! لابد خبر نداشته گرشمن آمده است لندن). گرشمن از چيزی به اسم «بنياد برومند» سخن گفت که بار اول بود اسم‌اش را می‌شنيدم. سازمان او از حاميان اين بنياد است. گرشمن چنان با تحسين و ستايش از آن صحبت می‌کرد که هر کس نمی‌دانست گمان می‌کرد بزرگ‌ترين فعاليت‌های علمی و عملی درباره‌ی ترويج دموکراسی بر عهده‌ی اين بنياد است! اين هم يک نمونه از تنگ‌نظری‌های ديگر گرشمن!

جای جان کين در اين سخنرانی بسيار خالی بود. در مقابل يکی مثل گرشمن با آن ادعاهايی که گوش فلک را کر می‌کند، تنها جان کين حريف می‌شد که تمام هزارتوهای دموکراسی را مثل کف دست‌اش می‌شناسد.

January 21, 2008

توفيق

۱. جان جاهل زين دعا جز دور نيست
زان‌که يارب گفتن‌اش دستور نيست
بر دهان و بر دل‌اش قفل است و بند
تا ننالد با خدا وقت گزند
اين‌جاست که بايد شکر بگويی که اين رسن را آويخته‌اند و راهی نموده‌اند برای سخن گفتن، برای حرف زدن، برای اين‌که بفهمی اين يعنی چه که می‌گويد: «و اذا سألک عبادی عنی فاني قريب اجيب دعوة الداع اذا دعان فلسيتجيبوا لي و ليؤمنوا بي لعلهم يرشدون».
۲. عبادت کردن هنری نيست. آدمی که اهل عبادت می‌شود تازه مدیون شده است. تازه بدهی‌اش شروع می‌شود. تازه به او منت گذاشته‌اند و راه‌اش داده‌اند به حريم. تازه آشنا شده است. هر چه بيشتر وارد این حريم بشود، بيشتر می‌فهمد که «اياک نعبد» بدون «اياک نستعين» ميسر نيست.
گيرم ار موی‌ها زبان گردد
هر زبانی هزار جان گردد
تا بدان شکر تو فزون گويم
شکرِ توفيقِ شکر چون گويم؟
پس می‌بينيد همه‌اش شد بدهی؟ اين‌جاست که وقتی بيشتر بمانی، وقتی محرم دل می‌شوی، تازه معنای عبوديت برای تو می‌شود اين‌که همه از اويی. شايد روزی برسد که بگويی همه اويی. ولی فعلاً همه از اويی. اگر نيکی و اگر بد همه از اويی. مثل پدری که فرزندی دارد و برای‌اش خوب بودن و بد بودن فرزند در درجه‌ی دوم اهميت است. آن شفقت است که بالادست اين قضاوت‌ها می‌نشيند.  اين‌جاست که آدم وقتی توفيق شفقت بر خلق پيدا می‌کند، تازه به اخلاق او نزديک‌تر شده است. و وقتی در این حريم ماندی، تازه بيشتر می‌فهمی که فقط تو نيستی که از اويی، مؤمن و کافر همه از اويند، چه مقر باشند به آن و چه منکرش.

January 20, 2008

سير بی سلوک

می‌خواستم بنويسم آدم گاهی اوقات بازنده‌ی هميشگی است. هميشه بدهکار می‌شود. فرقی نمی‌کند دفاع کنی، يا توجيه. توضیح بدهی يا بگویی توبه. روزگاری صحیفه‌ی سجاديه‌ی مونس شب و روزم بود. و هنوز که هنوز است آثار آن فضا در جان‌ام باقی. يکی از درخشان‌ترین تجربه‌های سلوکی که در صحيفه می‌شود ديد اين‌جاست که بنده در اوج خاکساری است و در متنهای عبوديت. او توصيفی که از شرمساری و پشيمانی خود می‌کند، چنان عظيم است که مو بر اندام آدمی راست می‌کند. و از همان سو توصيفی که از لطف بيکران و مهر بی‌پايان و بی قيد و شرط محبوب می‌کند آن‌قدر اميدبخش است که «جرم» را در برابر «لطف» او عظمتی نمی‌ماند. و توصیفی که او از خطای آدمی می‌کند بسی واقعی است و گویی حاصل سال‌ها روان‌کاوی آدمی است - همه‌ی آدميان. و وصفی که از رحمت حضرتِ دوست می‌کند هم چيزی نيست يک‌جانبه و اغراق‌آميز. هر چه هست اوست که آينه‌ای به دست آدمی می‌دهد تا شأن و مقام خودش را بهتر ببيند. گاهی اوقات شرايطی که آدم در آن واقع می‌شود، نياز آدمی را به چنين تکيه‌گاهی‌هايی بيشتر نشان می‌دهد. نمی‌شود او را از معادله حذف کرد و عنداللزوم وقتی راه ديگری نمی‌يابی به او متوسل شوی. سلوک کار دشواری است. مايه گذاشتن از او دشوارتر.

January 16, 2008

کابوس رهبری در آلمان و گناه زبان

با جان کين درباره‌ی مفهوم «رهبری» صحبت می‌کردم. برای رهبری در زبان انگليسی واژه‌ای هست که بار معنايی زيادی دارد: Leadership اما همين کلمه، همين معنا وقتی در زبان آلمانی قرار باشد به کار برود، گرفتار کابوس‌های هراس‌آوری می‌شود که خاطره‌ی هيتلر را زنده می‌کند. در آلمانی ترجمه‌ی دقيق اين کلمه می‌شود Führerschaft. جان کین به نقل از يک مورخ و استاد دانشگاه آلمانی (نام‌اش را می‌پرسم و همين‌جا نقل خواهم کرد) می‌گفت که آلمانی‌ها اساساً از کاربرد اين کلمه پرهيز دارند، چون يادآور واژه‌ی Führer است که اشاره به همان «پيشوا» يعنی هيتلر دارد. او می‌گفت الآن می‌فهمم که چرا هر وقت در جمعی آلمانی‌زبان این واژه را برای «رهبری» به کار می‌برم، ابروها گره می‌خورد و شنوندگان احساس معذب بودن می‌کردند! اين واژه برای «رهبری» واژه‌ای شده است خشن و سنگين. گوينده‌ی آلمانی‌زبان امروز ترجيح می‌دهد با به کار نبردن آن و حتی گاهی استفاده از معادل‌های انگليسی يا حتی تعبير «team leader» زبان‌اش را بهداشتی کند که يادآوری ديکتاتوری هيتلری نباشد. در اين فضا، کلمه‌ی «رهبری» مترادف شده است با رياست‌طلبی و سروری کردن و استبداد و خودکامه‌گی. اين گناهِ زبان است يا گناه کسانی که نمی‌توانند حساب زبان را از سياست جدا کنند و بسياری از معانی را قربانی هراس و ترس از خودِ واژه‌ها می‌کنند؟

January 15, 2008

زنده باد انسانيت خالی از تبعيض!

پيش‌نوشت: اين يادداشت کمی تند است؛ حس‌اش را نداريد نخوانيد!

باز هم نقل همان حکایت پيشين است. بانوان محترم، علی‌الخصوص آن‌ها که عرقِ فمينستی پر زوری دارند، دلخور نشوند. هيچ اشاره‌ای به کسی نمی‌کنم و اسم هم از افراد مشخص نمی‌برم. اما اين الگو را ديده‌ام که مرتب تکرار می‌شود: عده‌ای از بانوان «فمينيست» - که من اصلاً نمی‌دانم تعريف‌اش چی‌ست و ديگر هم نمی‌خواهم پی تعريف‌اش بروم و همين‌که يکی مدعی فمينيست بودن است برای من کافی است که اين تعبیر را برای تميز دادن‌اش از ديگران به کار ببرم – برای‌شان اصلاً مهم نيست که مردی از زنی ستايش کند يا مردی زنی را طعن کند. مرد هميشه متهم است. اگر مردی از نیکی‌های زنی بگويد، می‌گردند وسط حرف‌اش چيزی پيدا می‌کنند، همان را علم می‌کنند و می‌کوبند توی فرق‌اش. نهايت امر هم مرد متهم است به اين‌که در نگاه به زن نگاه مردانه دارد! اگر مردی از زنی بد هم بگوید که خوب معلوم است تکليف‌اش چی‌ست! متهم به جرم ثابت شده‌ی «زن‌ستيزی» است. می‌دانيد اين‌جا – نزد اين گروه خاص و نه البته نزد همه‌ی بانوان محترمه خواستار استيفای حقوق حقه‌ی زنان – آن‌چه که از موضوعيت افتاده است خودِ انسانيت است. آن‌چه معيار ارزش‌گذاری است همان جنسيت است و بس. می‌دانيد وقتی اساساً کسی، چيزی يا گروهی را منفی ببينی و پيش‌فرض درباره‌اش داشته باشی، آسمان هم که به زمين بيايد، راست راه رفتن‌اش را کج راه رفتن می‌بينی. طرف اگر يوسف هم باشد، کوژپشت نتردام می‌بينی‌اش!

بعضی‌ها چندان در اين مباحث تئوريک حقوق زنان و فمينيسم و اين حرف‌ها غوطه‌ور می‌شوند که انسانيت انسان را پاک از ياد می‌برند. من بارها و بارها در ضمن بحث‌های مختلف نوشته‌ام که برای من اصل انسانيت بسيار مهم‌تر از اين‌هاست. تبعيض فرق نمی‌کند به خاطر دين باشد، يا رنگ پوست، يا نژاد يا جنسيت. تبعيض سياه عليه سفيد به همان اندازه تبعيض است که تبعيض سفيد علیه سياه. اخلاق و انسانيت حکم می‌کند که معيارهای انسانی‌ات بالاتر از اين‌ها باشد و اسير اين مرزبندی‌های خرد و حقيری که پشت‌اش موضع‌گيری و پيش‌فرض نشسته است نباشی. گرفتيم که قرن‌ها سفيدها خون سياه‌ها را به شيشه کرده‌اند و آن‌ها را به بردگی گرفتند. فردا که سياه‌ها اکثریت پيدا کردند، حق دارند بگويند ما هزاران سال برده‌ی شما بوديم و خوب است حالا شما کمی حساب پس بدهيد؟ اين دقیقاً همان وضعیتی است که عده‌ای از بانوان گرامی که سوراخ دعا را گم کرده‌اند، در آن محبوس‌اند. همين ديگر.

January 13, 2008

اين رسن آويخته

اين‌که بدانی رشته‌ای آويخته هست برای آن‌که بدان چنگ بزنی و با آن بروی بالا مهم است. مهم‌تر آن است که همت کنی و آن رشته را به دست بياوری و به کار ببری و سودای سر بالا داشته باشی:
حمد لله کاين رسن آويختند
فضل و رحمت را به هم آميختند
آن وقت می‌فهمی معنای صبر را و معنای دوستی را و معنای مهر را. آن وقت است که می‌توانی تفاوت صبر و بی‌عاری را تشخيص دهی. تا آن رسن را بيرون آويخته نبينی، بسيار چيز متشابه می‌نمايند و قدم از وادی مشابهت با عالم مباينت نمی‌توانی گذاشتن. و «کيميايی همچو صبر آدم نديد». و ... آن بيت بالا را برای خود زمزمه می‌کردم. چه سوداها که نداريم و چه اندازه راه است از خام‌دلی تا دريادلی و دليری و سرآمدی! و:
بر آستانِ تو مشکل توان رسيد آری
عروج بر فلک سروری به دشواری است!
باور داشتن رکن اين همه است. بی باور، کويری می‌شوی بی‌حاصل، تشنه و خشک و نوميد. باور که بيايد، اميد هم می‌آيد. و تشنگی و خشکی آغازی می‌شود برای سيراب شدن و حاصل‌خيزی. اندکی باور، کمی همت تمام دست‌مايه‌ات می‌شود.

مبهم بود، نه؟ مهم نيست. مهم اين است که اين‌ها نشانه می‌شود، يادآوری می‌شود برای اين‌که بعدها که به گذشته نگاه کنی، بدانی از کجا آمده‌ای و چه‌ها از سر گذرانده‌ای و هم امروز و هم فردا، کم نيستند آن‌ها که حالِ تو در چاه نمی‌بينند.

مصادره به مطلوب مولوی در ماه محرم

خيلی خوب است بدانيم يکی مثل مولوی به واقعه‌ی کربلا چطور نگاه می‌کرده است. اما مهم‌تر از آن اين است آدم حد و مرز خود را هم بداند و ناگهان تحت تأثير جو به سيم آخر نزند. اين آقای سلمان صفوی عزيز، که وب‌سايت تابناک او را «پروفسور» می‌خواند و استاد دانشگاه لندن، يادداشتی نوشته است جالب، در عين حال تناقض‌آميز. او داستان شيعيان حلب را از مثنوی نقل می‌کند و کل روايت را قلب می‌کند. مولوی البته شيعه نيست و آن‌چه در عزاداری محرم ديده است، جنبه‌‌ای نبوده است که حاکی از تعظيم حسين يا حماسه ديدن کربلا باشد بلکه آن‌چه او ديده است رواج خرافات و عادت و عوام‌گرايی بوده است و مولوی دقيقاً ناآگاهی عزاداران را نشانه گرفته است هر چند از دهان‌شان دقيقاً همان سخنانی بيرون می‌آيد که امروز ممکن است از يک عزادار معمولی در ايران بيرون بيايد. اين‌ها البته به اين معنا نيست که مولوی حسين را کوچک می‌ديده است. همين آقای صفوی شواهد خیلی خوبی هم نقل کرده است از عظمت مقام حسين در چشم مولوی. اما بعضی از سخنانی که آقای صفوی بر زبان مولوی می‌نهد، دقيقاً همان سخنانی است که مولوی از زبان آن شاعر آن‌ها را نقد می‌کند. فکرش را بکنيد يکی امروز به يکی از هيأت‌های عزاداری برود و همين داستان مثنوی را از ابتدا تا انتها بدون سانسور و بدون گزينش‌گری بخواند و داستان را سر و ته روايت نکند. واکنش چه خواهد بود؟ متن کامل روايت، بدون گزينش و سر و ته روايت کردن داستان اين است (نقل قول‌ها را برای مشخص کردن تفاوت روايت من در گيومه گذاشته‌ام):

روز عاشورا همه اهل حلب / باب انطاکیه اندر تا به شب
گرد آید مرد و زن جمعی عظیم/ ماتم آن خاندان دارد مقیم
ناله و نوحه کنند اندر بکا / شیعه عاشورا برای کربلا
بشمرند آن ظلم‌ها و امتحان / کز یزید و شمر دید آن خاندان
نعره‌هاشان می‌رود در ویل و وشت / پر همی‌ گردد همه صحرا و دشت
یک غریبی شاعری از راه رسید / روز عاشورا و آن افغان شنید
شهر را بگذاشت و آن سوی رای کرد / قصد جست‌و‌جوی آن هیهای کرد
پرس پرسان می‌شد اندر افتقاد: / «چیست این غم بر که این ماتم فتاد
این رئیس زفت باشد که بمرد / این چنین مجمع نباشد کار خرد
نام او و القاب او شرحم دهید /  که غریبم من شما اهل دهید
چیست نام و پیشه و اوصاف او / تا بگویم مرثیه ز الطاف او
مرثیه سازم که مرد شاعرم / تا ازینجا برگ و لالنگی برم»
آن یکی گفتش که: «هی دیوانه‌ای / تو نه‌ای شیعه عدو خانه‌ای
روز عاشورا نمی‌دانی که هست / ماتم جانی که از قرنی بهست
پیش مؤمن کی بود این غصه خوار / قدر عشق گوش عشق گوشوار
پیش مؤمن ماتم آن پاک‌روح / شهره‌تر باشد ز صد طوفان نوح»
گفت: «آری لیک کو دور یزید / کی بدست این غم چه دیر اینجا رسید
چشم کوران آن خسارت را بدید / گوش کران آن حکایت را شنید
خفته بودستید تا اکنون شما / که کنون جامه دریدیت از عزا
پس عزا بر خود کنید ای خفتگان / زانک بد مرگیست این خواب گران
روح سلطانی ز زندانی بجست / جامه چه درانیم و چون خاییم دست
چونک ایشان خسرو دین بوده‌اند / وقت شادی شد چو بشکستند بند
سوی شادروان دولت تاختند / کنده و زنجیر را انداختند
روز ملکست و گش و شاهنشهی / گر تو یک ذره ازیشان آگهی
ور نه‌ای آگه برو بر خود گری / زانک در انکار نقل و حشری
بر دل و دین خراب‌ات نوحه کن / که نمی‌بیند جز این خاک کهن
ور همی‌بیند چرا نبود دلیر / پشت‌دار و جان‌سپار و چشم‌سیر
در رخ‌ات کو از می دین فرخی؟ / گر بدیدی بحر کو کف سخی؟
آنک جو دید آب را نکند دریغ / خاصه آن کو دید آن دریا و میغ»

پرسش و پاسخ‌ها را ببينيد و مقايسه کنيد با روایت آقای صفوی. جالب اين‌جاست که بعضی گمان می‌کنند تا جايی برای عده‌ای درسی دادند می‌شود به آن‌ها گفت «پروفسور» و فکر می‌کنند هر که در دانشگاه درس بدهد «استاد» دانشگاه است و ترجمه‌ی استاد هم می‌شود «پروفسور». جالب‌تر آن ای‌ميل آقای صفوی است که زير عنوان «استاد دانشگاه لندن» آمده ولی ای‌ميل به وب‌سايت خودِ ايشان و رفقای‌شان مربوط است و هيچ ربطی به دانشگاه لندن ندارد (دکتر شدن چه آسان، پروفسور شدن چه مشکل!). اين عنوان دهن‌پرکن «پروفسور» و اسم دانشگاه لندن برای اين‌ بود که خواننده مثنوی را باز نکند و روایت محرف ايشان را از مولوی در بست بپذيرد؟ بد نيست برای دانستن معنای پروفسور، این مقاله‌ی ويکی‌پيديا را بخوانيد.

پ. ن. سايت تابناک اگر چه بعضی از نظرها را منتشر نمی‌کند، ولی خدا خيرشان بدهد که زود متوجه اين مضحکه‌ی علمی شدند و آن عنوان «پروفسور» را از پشت اسم آقای صفوی برداشتند! لااقل اين يک جا را آبروريزی نکردند!

January 12, 2008

وام

می‌دانی؟ من خيلی از نازک‌خيالی‌‌ها و ذوق‌ورزی‌های فکری و عرفانی‌ام را مديون عين القضات همدانی‌ام. عين القضات يک زمانی که از شور شيدايی جای آسمان و زمين را اشتباه گرفته بودم، برای‌ام يگانه تکيه‌گاهی بود که می‌شد با او از ميان تاريکی‌ها عبور کرد. شايد هنوز هم بشود. هر چه بود و هست، عين القضات همدانی يکی از ماندگارترين‌ها برای من بوده و هست. اسم همین وبلاگ، ملکوت، نتيجه‌ی حشر و نشر با عين‌ القضات است. من سال‌های سال با کلمه‌ی «ملکوت» عشق‌بازی می‌کردم. اين واژه برای من اسم رمز بود. هر وقت می‌خواستم چيز مهمی را به ياد بياورم که خيلی مهم بود، يک جايی اسم ملکوت به ميان می‌آمد. پس لابد می‌شود گفت حلقه‌ی ملکوت هم مديون عين القضات همدانی است. اصلاً شايد تلنگر وبلاگ‌نويسی و ملکوت به پا کردن را همان جمله‌ی تکان‌دهنده‌ی عين القضات زد که «جوانمردا! اين شعرها را چون آينه‌ دان...» که در آغاز يکی از دفترهای شعر شفيعی کدکنی آمده بود و آتش به جان‌ام انداخت. اصلاً از همان جا بود، از همان دفتر شعر شفيعی که عين القضات مثل يک شبح بی سر و صدا به زندگی من خزيد و بعد درست ميانه‌ی غوغای شوريدگی و پريشانی، مثل يک پير راهنما و دستگير ناگهان از پس پرده بيرون آمد و حرف‌هايی به گوش من خواند که هنوز امروز دارم زمزمه می‌کنم‌شان و هنوز دارم هضم‌شان می‌کنم. من به عين القضات همدانی سخت وام‌دارم. عين القضات فهم تازه‌ای از دین را به من هديه داد. فهمی که مکمل فهم‌های ديگرم بود. عين القضات چيزی به من داد که هيچ فقيهی نمی‌توانست به من بدهد (يا اگر هم به فرض محال می‌داد به خرج من یکی نمی‌رفت!). نمی‌دانم چه مرگ‌ام شد که اين آخر شبی ياد اين هم‌دم و همنشين عمرانه افتادم. از ايران که می‌آمدم با خودم گفتم اگر هيچ کدام از کتاب‌هام را نتوانم بياورم، آسمان را به زمين می‌دوزم و نامه‌ها و تمهيدات را می‌آورم. من بدون نامه‌ها شب‌ها خواب‌ام نمی‌بُرْد. فکر کنم همين‌جور می‌توانم تا فردا صبح از عين‌القضات بنويسم. باقی را می‌گذارم برای وقتی ديگر. آری، من به او سخت وام‌دارم.

January 11, 2008

از اين بی‌فخر بودن‌ها...

۱. نمی‌دانم تا به حال اين را هرگز نوشته‌ام يا نه. تکيه کردن بر اصل و نسب، اگر آدم در مقام اجتماعی خاصی نباشد که مثلاً اقتضای رهبری داشته باشد، کار خامان است و به کار فريفتن و فخر فروختن می‌آيد. تازه آن‌گاه که هم آدم در مقام رهبری باشد، وقتی فضایل آدمی (يا رذايل‌اش) تحت‌الشعاع اين نسب‌شناسی و فخر فروختن می‌شود، باز هم از اصل و نسب گفتن و باقی وظايف آدمی‌زادی را در پرتو آن کم‌رنگ و کم‌نور جلوه دادن، کار مستبدان است. پس، چه سودی است که مدام از اين اصل و نسب بگوييم؟ به قول مولوی:
آن ديده کز اين ايوان، ايوان دگر بيند
او بی پدر و مادر عالی‌نسبی باشد
پس حال که من‌ام و خويشتن، اين قطعه از شعر اخوان هميشه وصف حالِ من بوده است و، چه باک، محکم‌ترين پاسخ به قومی که صبح و شام، نسب فلان و بهمان را به رخ آدمی می‌کشانند و آن رشته‌ی خويشاوندی را سرپوش هر لغزش و سياه‌کاری می‌دانند. با نادرستی و نابکاری، هيچ اصل و نسبی آدمی را سود ندارد. و هنگام راستی و پاکی، حاجتی به هيچ اصل و نسبی نیست:
من يقين دارم که در رگ‌های من
خون رسولی يا امامی نيست
نيز خون هيچ خان و پادشاهی نيست
وين نديم ژنده پيرم دوش با من گفت
کاندر اين بی فخر بودن‌ها گناهی نيست
۲. امروز در راه که می‌آمدم به اداره، اين دونوازی سنتور و تنبک مشکاتيان و فرهنگ‌فر را گوش می‌دادم (که در نوار «خلوت‌گزيده» منتشر شده است و اکنون در نغمه‌ی روز طربستان است). نواختن مشکاتيان که حساب خاص خودش را دارد. اما هر بار به تنبک‌نوازی فرهنگ‌فر گوش می‌دهم گويی چيز تازه‌ای کشف می‌کنم. فرهنگ‌فر در نواختن تنبک امضای خاص خودش را داشت. با صلابت و استادی تمام می‌نواخت. گويی فرهنگ‌فر مصداق تمام عيار داشتن «دستی آهنين» برای ضرب بود. فرهنگ‌فر آهنين دستِ تنبک‌نوازی ما بود. روان‌‌اش شاد، که روان ما را شاد کرده است.


پ. ن. لازم است توضيح بدهم محرم است و امسال محرم در ايران مصادف شده است با سوز سرمای زمستان و ديگر عرق‌ريزان صحرای کربلا و تشنگی شهيدان در کار نيست؟ اين هم از عجايب محرم است که گردش ماه هم تفاوتی در حال مردم نمی‌گذارد و مردم بازآفرينی می‌کنندش (اگر این روزها بدون گاز و در زمهرير زمستان بی‌رحم اصلاً بتوانند). در نغمه‌ی روز تصنيف «شب دهم» را که عليرضا قربانی برای آن سريال که در فروردين ۱۳۸۱ پخش می‌شد، خوانده بود، اضافه کرده‌ام.

January 8, 2008

حاشيه بر بحث مخلوق بودن قرآن

مصاحبه‌ی سروش، که به اعتقاد من هيچ چيز تازه و شگفت‌انگيزی در آن نيست و تنها در آن همان سخنان پيشين سروش (و متکلمين متقدم) به زبانی بی‌پرده‌تر بيان شده‌ است. ابتدا يک پرسش را پيش می‌کشم که به اعتقاد من گوهر سخن سروش از پاسخ به اين پرسش بر می‌آيد و بعد، جملاتی را از خواجه نصير الدين طوسی نقل می‌کنم که مناسبت تامی با این بحث دارد. پرسش اين است: اگر پيامبر اسلام، در زمان ديگری، فرض کنيد در قرن بيستم يا بيست و يکم ميلادی، در مکان ديگری و در ميان قوم و ملت ديگری مبعوث می‌شد و به زبانی جز عربی سخن می‌گفت، آيا قرآن همين قرآنی بود که اکنون داريم؟ آيا احکام‌اش و الفاظ‌اش فرق نمی‌کرد؟ آيا خدا فقط به زبان عربی می‌توانسته سخن بگويد؟ آيا پيام وحی جز به زبان عربی، به زبان ديگری قابل ابلاغ نبود؟ پاسخ به این پرسش‌ها حدود اين بحث را کمی روشن‌تر می‌کند.

اما برسيم به نقل سخنان طوسی. طوسی در تصور ۲۴ کتاب تصورات در ذکر نبوت می‌گويد: «و قبول وحی و الهام او از ملاء اعلیٰ و ملکوت اعظم چنان است که ما در خواب می‌بينيم و او در بيداری می‌بيند، بالقاء الشیء الي الشیء بالسرعة، يعنی از نفس کلی که لوح محفوظ است با نفس مطهر او می‌تابد و از اين روی که می‌گويد انا بشر مثلکم از پيوند و مادت و مشارکت با ديگران و هر چه تعلق به اعمال جسمانی دارد، خالی نمی‌تواند بود. و امتياز او به آن است که يوحی اليّ و چون يوحی الي از مشارکت انا بشر مثلکم معرا نيست، نزول وحی و الهام بی معارضه‌ی خيال نباشد. و آن معارضه از پرده‌ی رقيق شفاف و صافی تصور بايد کرد که چندان‌که بر می‌آيد کثيف‌تر می‌شود تا آن‌جا که به غايت کثافت رسد...» (ص. ۳۳۲)(بديهی است که معنای «کثيف» و «کثافت» معنای تحت‌اللفظی عام فهم نيست و در مقابل «لطيف» و «لطافت» است نه «پاک»‌ و «پاکی»).

اما در باب معجزه: «و در معجزات و کرامات پيمبران گويند: ايشان از آن‌جا که حيز جنس است به حکم انا بشر مثلکم با ديگر مردم در ترکيب جسد و چهره و صورت و طعام و شراب و لباس و نکاح و هر چه تعلق به آفرينش خلقی دارد مشارک‌اند و از آن‌جا که از حيز فصل است به حکم ما ينطق عن الهوی ان هو الا وحی يوحی مُباين. و معجز به حقيقت معجز علم و حجت است نه معجز فعل و قدرت. زيرا آن وقت کسی که به قدرت بر همه‌ی عالم مسلط شود، تواند بود که گرگی يا شيری برو مسلط شود و نتوان گفت که آن گرگ يا شير از او بهتر باشد. و آن‌جا که علم است کسی باشد که حجت علمی اظهار کند و در آن مُهر عجز بر لب جمله ناطقان عالم نهاد که هيچ کس نه کسر او به حجت تواند گفت و نه به جواب در مقابل او نطق تواند زد... پس اگر کسی خواهد که پيمبر را به معجز بشناسد اول‌اش ببايد شناخت که غايت قوّت و قدرت بشر هر يک علی الانفراد تا کجاست و شبهِ معجز چون سحر و طلسم و مانند آن کدام‌ است، از سر یقين صادق معتمد عليه، تا چون علم او به اين همه محیط شود، آن قدرت و قوت که بالای قوت و قدرت خلايق باشد آن را به معجز می‌دارد معين گردد. و معلوم است که هيچ مخلوق را اين ممکن نباشد، و اگر باشد او را خود به پيمبر چه حاجت؟ پس هم پيمبر بايد تا او معجز را از نه معجز باز شناسد. و آن کس که از مدعی نبوت معجز خواهد آن است که او عقل خود را به ميزان کرده است و خود را به وزن خدايی خدا و نبوت نبی بر می‌سنجد و آن وقت که به معجز به او ايمان آورد، به عقل خود ايمان آورده باشد نه به او.» (صص ۳۳۷-۳۴۰). (تمام نقل قول‌ها از تصحیح دکتر جلال بدخشانی آمده است). بر همين قياس، می‌توان درباره‌ی «معجزه‌ی لفظی» قرآن نيز سخن گفت.

تأکيدها در نقل قول از من است. اين سخنان را مقايسه کنيد با آن‌چه سروش می‌گويد. در سخن سروش عين همين معانی منعکس شده است، ولی به زبان امروزی و قابل فهم برای انسان قرن بيست و يکم. طرفه اين‌جاست که وقتی در زمان طوسی چنين سخنانی گفته می‌شد، نه کسی در نبوت پيامبر شک می‌کرد و نه قرآن و اصالت آن زير سؤال می‌رفت. نه کسی در وجود خدا شک می‌کرد و نه کسی منکر جبرييل می‌شد. و نتيجه‌ی مستقيم اين سخنان اين بود که قرآن متنی است که نمی‌توان لفظ به لفظ و عيناً به تمام آن عمل کرد و برای فهم آن و عمل به آن نياز به معارف ديگری نيز هست (و تاريخ گواهی می‌دهد که مسلمانان در دوره‌های مختلف با چنين درک و فهمی از قرآن و اسلام به مسلمانی خود ادامه داده‌اند). اين مختصر را آوردم که بگويم چيز بديع يا عجيب و غريبی در سخن سروش نيست که هول و وحشت بعضی از دين‌داران را بر می‌دارد که وا اسلاما و وا پيامبرا! اين سخنان را بيش از هزار سال است که می‌گويند و دين و ايمان مردم هم به قوت بر جای خود باقی است و اهل دانش هم هيچ کدام ندای الحاد و بی‌دينی سر ندادند از اين کشفی که کرده‌اند! می‌دانم که هنوز جای بحث باقی است و ابهامات زيادی هست که بايد مرتفع کرد. فرصتی اگر بود باز هم می‌نويسم.

January 6, 2008

فهم بشری از قرآن يا قرآن بشری؟

ترجمه‌ی مصاحبه‌ای از دکتر سروش در راديو زمانه منتشر شده است (با عنوان «کلام محمّد») که عملاً مضمون‌اش خلاصه‌ی سخنانی است که سروش در «بسط تجربه‌ی نبوی» و پاره‌ای از مقالات ديگرش آورده است (اصل انگليسی مصاحبه را از اين‌جا بخوانيد). جمله‌ی ابتدای متن (که از خودِ سروش نيست؛ و واقعاً هم فرقی نمی‌کند که باشد يا نباشد) اين است: «محمد آفريننده‌ی قرآن است». همين جمله برای خيلی از افراد تکان‌دهنده است و شايد بدون خواندن صدر و ذيل مطلب به هزار داوری و پيش‌داوری برسند.

مضمون سخنان سروش در اين گفت‌و‌گو چيزی است فراتر از تئوری قبض و بسط و اين‌که دانش دينی بشر متأثر از معارف غير دينی نيز هست و اساساً فهم دين با خود دين متفاوت است. نظريه‌ی بسط تجربه‌ی نبوی يعنی زمينی ساختن کلام مقدس (که به باور من پيامبر اسلام با زندگانی‌اش دقيقاً اين کار را می‌کرد). مضمون اساسی اين نظريه اين است که پيام الهی (وحی) هر چه هست و از هر کجا که می‌آيد ناگزير از صافی ذهن و ضمير پيامبر عبور می‌کند. تلقی‌های سنتی از مفهوم نبوت و تعريفی که از شخص پيامبر ارايه می‌کند، عملاً پيامبر را تبديل به شخصی می‌کند که در نقش پرده‌ای شفاف است که نور از آن عبور می‌کند يا قاصد و پيام‌رسانی که فرمان‌بردار و مطيع محض است و هر آن‌چه را که به دست او سپرده‌اند و برای‌اش خوانده‌اند بی‌ کم و کاست به مخاطبان می‌رساند. برداشت‌های ديگری که از نبوت شده است و می‌شود (و تلقی سروش هم تنها يکی از همين تلقی‌هاست)، در اساس اين ساختارِ دست و پا بسته و مکانيکی تشکيک می‌کند. در انتهای اين گفت‌وگو نکته‌ای هوشمندانه را طرح کرده است: «گر بر این باور اصرار کنید که قرآن کلام غیرمخلوق و جاودانی خداست که باید لفظ به لفظ به آن عمل شود، دچار مخمصه‌ای لاینحل می‌شوید.» و يکی از اين مخمصه‌های لاينحل آن‌جا درست می‌شود که بايد قايل به حضور فيزيکی جبرييل باشيد. که در يک زمان و مکان خاص، تحت شرايطی مادی «شخصی» به نام جبرييل که اساساً فرشته‌ای است که اوصاف مادی ندارد، صورت بشری پيدا می‌کند و بر پيامبر ظاهر می‌شود. به زبان عربی سخنانی را به او می‌گويد و پيامبر از عظمت و هيبت آن سخن بر خود می‌لرزد و می‌فهمد که پيامبر شده است و داستان پيامبری از آن روز آغاز می‌شود. و ده‌ها نکته‌ی ريز و درشت ديگر هم که پيامد اين مدعاست.

در روزگاران پيش‌تر، فلاسفه، عارفان و مکاتب مختلف عقل‌گرای عالم اسلام، بارها در اين درک فيزيکی و مکانيکی از دين و مفاهيم دينی تشکيک کرده‌اند (و البته چوب جسارت و شهامتِ خود را هم بارها خورده‌اند). آن‌چه من از اين فهم از نبوت درک می‌کنم اين است که اساساً پيامبر کسی است که توانايی صورت بخشيدن به پيام و معنايی بی‌صورت را دارد و البته که يکی از ابعاد اين «توانايی» اين است که خودِ او با تکيه بر داشته‌ها و توان‌مندی‌های فردیِ عقلی و معنوی و روحانی خود، صورتی خاص به اين پيام بدهد. و چنان‌که سروش می‌گويد اين وحی، امری است ذو مراتب و ذو بطون. اين وحی وقتی به زنبور می‌رسد (به قول مولوی)،‌ چرا انسان نتواند برخوردار از اين وحی شود؟ پس به انسان هم وحی می‌شود و به پيامبر هم بر همين اساس وحی می‌شود. با اين تفاوت که (چنان‌که سروش می‌گويد) پيامبر «نَفْسی» دارد که از آن الهام الهی بر می‌آيد و خودِ او نيز از الهی بودن اين الهام آگاه است. و اين انتقال پيام، به اندازه‌ی ظرفيت پيامبر است که «گر بريزی بحر را در کوزه‌ای/ چند گنجد؟ قسمت يکروزه‌ای!» يا «دم که مردِ نايی اندر نای کرد / در خور نای است، نی در خوردِ مرد». و اين نظريه البته راه را بر حل بعضی از مشکلات مغلق مسلمان‌ها در زمانِ ما باز می‌کند. اگر بپذيريم که قرآن بخشی ذاتی و بخشی عرضی دارد و بخش (يا بخش‌های) عرضی آن امروز يا نشدنی هستند يا تناقض‌آفرين، می‌توان با تکيه بر باور به مخلوق بودن قرآن و جاودانی نبودن آن، به سادگی معضل را حل کرد. اما آيا در قرآن جايی آمده است که «قرآن جاودانی است» و اين قرآن همان است که از ازل بوده است و تا ابد خواهد بود؟ تاريخ در اين زمينه داوری‌اش با داوری سنت تفاوت عميق دارد.

باز در این باره خواهم نوشت. بحث، بحثی است بسیار مفصل و پردامنه و سرشار از ابهام. بهترين گواه ابهام‌آميز بودن آن همين سرنوشت تلخی است که در تاريخ اسلام گروه‌های عقل‌گرا دچار آن بوده‌اند. گاهی اوقات ناکامی در فهم مدعای این گروه‌ها، باعث می‌شود شنونده ناگزير شروع به تکرار سخنان رقبا و حريفان قايلان آن کند (فکرش را بکنيد که يک شنونده‌ی مستقل به خاطر ناکامی در فهم سخنان معتزله، دقيقاً همان حرف‌های اشاعره را تکرار کند). به هر حال، اگر مجال بيشتری برای اين بحث باشد، ادامه‌اش خواهم داد.

ادامه‌ی «فهم بشری از قرآن يا قرآن بشری؟»

January 5, 2008

ضدِ دين ما کجا و ضدِ دين او کجا!

وقتی قدرت و سياست، فرهنگ و انديشه را به بازی می‌گيرند، الفاظ از معانی خودشان تهی می‌شوند و بسا اوقات به معناهايی به کار می‌روند که هيچ نسبتی به آن معنای نخستين خود ندارند. فرق نمی‌کند اين قدرت و سياست، دينی باشد، يا غير دينی (غير دینی به معنی اعم و دینی هم به گسترده‌ترين شکل). وقتی قدرت فرهنگ و انديشه را ملعبه‌ی تحکيم و استمرار خود می‌سازد، معناها به محاق می‌روند و لفظ‌ها هستند که در بسترهايی گاه بسيار بی‌معنا و نامربوط جولان می‌دهند. يعنی ابزاری می‌شوند که مثل پتک بايد بر سر اين و آن فرود بيايند. وقتی سايه‌ی سنگين قدرت و سياست از سر کلمات و الفاظ برداشته شود و واژه‌ها کمی به نخستين معناهای خود نزديک‌تر شوند، آن وقت می‌بينيم که چطور مزوران مزدوری که نه هنر می‌شناسند و نه بلدند قلم را چگونه به دست بگیرند و چه بنويسند، آتش‌بيار معرکه‌ی واژه‌سوزان شده بودند. مثال بی‌شمار است. هم از تاريخ کهن می‌شود نمونه آورد و هم از تاریخ معاصر. و اين قلب واژه‌ها نزد گروه‌های بسياری روی داده است. زمانی با سيطره‌ی نظامِ سرمايه‌داری آمریکا و جنگ سرد ميان آمريکا و اتحاد شوروی اين بلا بر سر واژه‌ی «کمونيست» آمده بود (نقطه‌ی مقابل آن هم البته در شوروی رخ داده بود) که «کمونيست» ديگر معنای اصلی خود را از دست داده بود. کمونيست ديگر توصيف نبود، نام‌گذاری نبود؛ کمونيست کلمه‌ای بود که برای فروکوفتن، دشنام دادن، متهم کردن و نابود کردن به کار می‌رفت (زمان شاه هم حکومت به کمونيست‌ها می‌گفت «خرابکار»).

به تاريخ قديم‌تر اگر باز گرديم، دستگاه تبليغات خلافت عباسی همين بازی را با شيعيان انجام می‌داد. شيعيان، رافضی بودند، قرمطی بودند، و ده‌ها نام مربوط و نامربوط ديگر را بر آن‌ها می‌نهادند که بعد از مدتی معنايی کاملاً متفاوت می‌يافت. در همين جدل‌ها و جنگ‌های مذهبی واژه‌ی «ملحد» پاک حرام شد، يعنی به هدر رفت. ديگر «ملحد» کسی نبود که واقعاً اهل الحاد است و مثلاً خدا را قبول ندارد و به ستيز آموزه‌های پيامبر می‌رود. ملحد کسی بود که از نظر دستگاه تبليغاتی خلافت عباسی، مهدور الدم بود و سزاوار سرکوب و نابودی. هيچ نيازی هم نبود شخص برچسب خورده واقعاً ملحد باشد (چنان‌که اين معامله با حلاج رفت و شهاب الدين سهروردی و ناصر خسرو و عين‌القضات همدانی و صدر الدين شيرازی و بسيار کسانِ ديگر). همان خط فکری از صدها سال پيش امتداد یافته است تا به امروز. مزدوری در بهترين حالت، در امام محمد غزالی متجلی می‌شد که روزی دست از مقام و منصب دنيا می‌شويد و راه‌اش را از جيره‌خواران قدرت جدا می‌کند و پس از آن هر چه می‌گويد از سر درد است و در پی شناخت.

امروز هم همين مزدوری و قلم به مزدی آشکار و عيان است. نمونه‌اش همین برچسب‌هايی که واقعاً نمی‌دانم چقدر در کشور ما خريدار دارد. «ضد دين» يعنی چه؟ هر چه بيشتر فکر می‌کنم، می‌بينم آن کسی که از نظر من ضد دين است، لزوماً کسی نيست که دارای ويژگی‌های منفی يا پليد باشد. چه بسا کسی که خود را سخت معتقد و متدين می‌داند از نظر من پليدکارتر باشد تا آن‌که در آموزه‌های دين «چون و چرا» می‌کند و ديگران او را «بی‌دين»، «کافر»، «مرتد» يا «محلد» می‌شمارند. ضدِ دين اساساً در ابتدا برای من يک توصيف است، نه يک لفظ با بار ارزشی و منطقی هنجاری. اگر من جايی به کسی بگويم ملحد (که ترجيح می‌دهم در اين بلبشويی که هيچ واژه‌ای به جای خويش به کار می‌رود، هرگز چنين کلمه‌ای را در حق هيچ «ملحدی» به کار نبرم!)، از آن کلمه تير و تبر نمی‌سازم. آن کلمه برای من علامت است؛ علامتی برای تشخيص موضعِ فکری. همين و بس. اما يکی ديگر، وقتی می‌گويد «ملحد» يا «دين‌ستيز» يا «ليبرال» يا «کمونيست» يا «قرمطی» يا «رافضی» يا «سرمايه‌دار» يا «فئودال»، از همان ابتدا با توپ پر جلو می‌آيد که حريف‌اش را نفله کند. خيلی دردناک است وقتی واژه‌ها اسير قدرت و سياست می‌شوند و بازيچه و ملعبه‌ی زور. بعضی وقت‌ها شريف‌ترين واژه‌ها و صريح‌ترين کلمات و بی‌پرده‌ترين عبارات، وقيح می‌شوند و بی‌ناموس. گاهی اوقات به کلمات تجاوز می‌شود. بعضی وقت‌ها کلمات فاخرند. بعضی واژه‌ها سخت زيبا و رسا هستند، اما بس که به دست نالايقان بد به کار می‌روند، خراش بر سيمای‌شان می‌افتد و رسايی خود را از دست می‌دهند. آن وقت است که هر کلمه‌ای را، هر واژه‌ای را بايد با تأويل بخوانی. ناچاری بنشينی و کتاب کشفِ رمز بگشايی که اگر مثلاً فلان دستگاه اطلاعاتی آمريکا در فلان تاريخ در چهل سال پيش به يکی گفت «کمونيست» آيا طرف حقيقتاً کمونيست است يا قصد دارند سر به نيست‌اش کنند؟ يا اگر امروز به يکی گفتند «تروريست»، آيا واقعاً طرف تروريست است يا دارند برای‌اش پاپوش می‌سازند؟ يا اگر به کسی می‌گويند «فاسد» يا «ضد دين» آيا طرف همه‌ی اين‌ها هست يا دارند برای‌اش پرونده‌ای می‌تراشند که نابودش کنند؟ اين‌جاست که برای فهم کلمات و واژه‌ها نیاز به کتاب کشفِ رمز داری. بايد بدانی که کليد فهم کلمات فلان کتاب، فلان نويسنده، و فلان حکومت چی‌ست. تازه این‌ها با قبول اين فرض است که اساساً در نوشته‌ها يا گفته‌های بعضی از اين‌ها معنايی وجود داشته باشد و کل داستان خيمه‌شب‌بازی و قصه‌ای بيش نباشد.

واژه‌ها اسير شده‌اند. کلمات بی‌سيرت شده‌اند و من اندوهناک‌ام. جلاد هم معنای حقيقی دارد هم معنای مجازی. کسی که آدم می‌کشد، جلاد انسان‌هاست. کسی که واژه‌ها را بی‌سيرت می‌کند، دژخيم کلمات است و...«ای جلاد! ننگ‌ات باد!»

پ. ن. بله، ترديد نکنيد!‌ مهم نيست چه کسی و کجا اين کار را بکند. بعضی وقت‌ها - اين را در همين غرب تجربه کرده‌ام - به يکی می‌گويند «مزدور جمهوری اسلامی» يا مثلاً «اطلاعاتی»! همين‌ها را هم بايد کشف رمز کرد و تأويل. بله، این واژه‌ها هم بی‌سيرت می‌شوند، لزوماً اين کار فقط از يک جناح يا گروه يا حکومت خاص سر نمی‌زند. «انسان» در هر نوع، جنس، قشر، طبقه، دين، حکومت و منطقه‌ای زندگی می‌کند و بعضی ويژگی‌های يکسان را از خودش نشان می‌دهد.

January 2, 2008

خطای ثواب‌انديشانه!

گفتم: «آدم‌ها چقدر سخت‌سرانه بر بعضی اشتباه‌هاشان اصرار می‌کنند!». گفت: «تو هم می‌کنی، همه می‌کنند! نادرند آن نادره‌گانی که مرتب انديشه‌شان را پالايش می‌کنند. آدمی اسير روش‌های خود است. گاهی چندان مسحور شيوه‌ی عمل‌اش می‌شود که هدف و غرض را از ياد می‌برد و ديگر محبوس آن شيوه می‌ماند». گفتم: «شايد هنوز به آن مطلوب نرسيده که شيوه‌اش عوض نشده است». گفت: «جهان خصلت‌اش تغيير است و آدمی به طبع در پی حفظ وضع موجود و گريختن از تغيير و توجيه روش‌های معهودِ خود:
جمله شاهان بنده‌ی بنده‌ی خودند
جمله خلقان مرده‌ی مرده‌ی خودند
يعنی بعضی وقت‌ها تو می‌خواهی چيزی را تغيير بدهی و چون تغيير دادن‌اش سخت است و زمانی دراز می‌برد، تو در همان روش‌ات در جا می‌زنی و مطلوب حاصل نشده است، غافل از آن‌که ديگر روش‌ات بايد تغيير کند. شايد بايد در روش تجديد نظر کنی. شايد هم اساساً هدف‌ات هدفی مطلوب نبوده. مهم اين است که شأن خطاکاری‌ات را از ياد نبری».
گفتم: «دينداری هم همين است؟» گفت: «اگر دين‌داری برای خداست، پس «سخن کز روی دين گويی چه عبرانی چه سريانی». يعنی می‌شود روش را و زبان را عوض کرد. و هر چه تو را از راه دور کند و از مقصود بازت بدارد، عين کفر است ولو در لباس دين‌داری محض ظاهر شود.»
و ما عمری است که به سودای ثواب، مشغول خطا کردن‌ايم!

Free counter and web stats