« October 2007 | صفحه‌ی اصلی | December 2007 »

بايگانی: November 2007

November 30, 2007

براده‌های دلتنگی

۱. «در هوای‌ات بی‌قرارم... بی‌قرارم روز و شب».

۲. «والله که شهرِ بی‌تو مرا حبس می‌شود...»

۳. حال‌ام خراب است:
چو نماز شام هر کس بنهد چراغ و خوانی
منم و خيال ياری، غم و نوحه‌ و فغانی
به خدا خبر ندارم چو نماز می‌گزارم
که تمام شد رکوعی، که امام شد فلانی...
و آری... «درِ مسجدم بسوزد...»!

برف می‌بارد به روی خار و خارا سنگ

مشهدم. از خواب برخاسته‌ام و دارد برف می‌بارد، سنگين. مدت‌ها بود برفی اين چنین نديده بودم. اين‌جا قحط تاکسی است، قحط سرويس تلفنی تاکسی است. از وقتی بنزين جيره‌بندی شده است،‌ کارِ تاکسی‌ها کساد است انگار. بروم تا از کارم نمانده‌ام. برف می‌بارد، برف!

November 28, 2007

رستاخيز ققنوس

از کنسرت مشکاتيان برگشته‌ام و مشکاتيان امشب غوغا کرد، قيامت کرد. کنسرتی بود بی‌نظير. گويی تمام دوران درخشان موسيقی دهه‌ی شصت ايران از نو زنده شده بود. بعضی از قطعات آشنا بودند و قبلاً شنيده بوديم، اما به هيچ رو حس کهنگی در آن‌ها نبود. سازبندی‌های بسیار خوب بودند. کيوان ساکت تار می‌زد و عجيب زخمه می‌زد. در فرصتی ديگر نکته‌ای درباره‌ی او می‌نويسم. نوازنده‌ی تنبک گروه عارف تکنوازی حيرت‌آوری داشت با تنبک. همچنين کيوان ساکت. و همچنين آيين، پسر جوان‌سال مشکاتيان که دف می‌زد و ضرب. نوازنده‌های کمانچه به خوبی از عهده‌ی دشواری همراهی با گروه پر تعداد عارف بر می‌آمدند. و مشکاتيان چنان‌که شأن استادی است مضراب می‌زد، مضراب زدنی!
آرايش صحنه، آرايشی تأمل برانگيز بود. پشت صحنه، عکس شانزده سرو بود. و اعضای گروه عارف شانزده نفر بودند. انتخاب اشعار و نحوه‌ی خواندن آن‌ها به خوبی نشان می‌داد که مشکاتيان چه اندازه در آن‌ها دخيل بوده است. اين‌جاست که تفاوت آهنگسازی که شعر را با گوشت و خون‌اش لمس می‌کند و کسی که شعر نمی‌فهمد آشکار می‌شود. نوربخش ته‌مايه‌ی صدای‌اش شجريان بود. گويی استاد او را به نمايندگی از خود برای خواندن با مشکاتيان و گروه عارف فرستاده بود. چهارمضراب‌ها قوی و دارای امضای بی‌همتای مشکاتيان بودند. هميشه با خود فکر کرده‌ام که اگر قرار باشد کارهای مشکاتيان و خود او را در چند کلمه خلاصه کنم یا اين‌که چه کلماتی به ذهن‌ام خطور می‌کند، چه می‌گويم؟ نخستين واژه «حماسه» است، و بعد عشق است و درد و شيدايی. اما اگر قرار باشد از ميان همه‌ی اين‌ها فقط يکی را اختيار کنم، قطعاً «حماسه» را بر می‌گزينم. مشکاتيان در ضمير ناخودآگاه من هميشه سراينده و سازنده‌ی حماسه در موسيقی ايرانی بوده است. و او اين ویژگی را از بسياری جهات به کمال داراست.
غزل نخست از حافظ بود: «ای دل به کوی عشق گذاری نمی‌کنی...». مشکاتيان گويی تمام اثر را در شور انجام می‌داد و به تمام گوشه‌ها و مايه‌های فرعی آن سر می‌زد. شور داشتيم، ابوعطا داشتيم، دشتی، ديلمان، بيات ترک، گوشه‌هايی از افشاری (اگر اين يکی را درست در خاطر داشته باشم). بروشور کنسرت را ندارم و نديدم. اما اگر کسی پيدا کردش، لطفاً برای من بفرستد. تصنيف‌ها به گمان من در شمار تصنيف‌هايی ممتاز و بی‌عيب و نقص بودند. چه باک، اگر بخواهم قياس کنم اين کنسرت را با تمام کنسرت‌هايی که از افراد و اساتيد مختلف ديده و شنيده‌ام، اين يکی شاهکار بود. تصنيف «کنج صبوری»، «به کجا چنین شتابان» (بر روی شعر شفيعی)، تصنيف «ققنوس» (که بسيار تکان‌دهنده بود و سوزناک) و تصنیف «ای مردم آزاده» همه به نوعی بازتاب روح جامعه‌ی ايرانی معاصر بود. همه پر نکته و هوشيارانه انتخاب و تصنیف شده بودند. آوازها عالی خوانده شدند. يک بيت را نوربخش دوبار خواند:
ترسم کزين چمن نبری آستين گل
کز گلشن‌اش تحمل خاری نمی‌کنی
و بار دوم چنين خواند: «کز گلشن‌اش تحمل خواری نمی‌کنی» و اين نحوه‌ی خواندن بدون شک از مشکاتيان است چون ديده‌ام که چندين بار دیگر چنين کرده است. مشکاتيان گاهی شعر شاعر را در وجود خود بازآفرينی می‌کند و قرائت‌های ديگری با معناهای تازه‌ای بر آن می‌نهد. اين هم از ظرايف شعری مشکاتيان! حرف‌ها زياد است. من هم خسته و وقت هم تنگ. اما اگر امروز سايه را نديده بودم، کنسرت از کف‌ام رفته بود. و اگر امروز آوا، دختر مشکاتيان، به فرموده‌ی پدر، بليط کنسرت را برای‌مان مهيا نکرده بود، مشکل مضاعفی داشتيم. اما سخت دلنشين بود اين کنسرت. يکی از تصنيف‌ها روی غزل مولانا بود: «ای با من و پنهان چون دل، از دل سلامت می‌کنم». اين يکی ديگر مرا پاک به هم ريخت و گريه را اختياری نماند. از ابتدای کنسرت با خود فکر می‌کردم گوش دادن به موسيقی و حضور در کنسرت، چيزی است مثل عبادت، مثل دعا. بی مقدمات و شرايط آن به سراغ‌اش رفتن کاری است لغو و عبث. و شرط حضور در چنين مکانی حفظ حضور قلب است که نَفَسی، و لحظه‌ای از اجرا را از دست ندهی، خاصه که اجرا، اجرای استادی باشد حماسه‌سرا.
و حسن ختام کنسرت هم تصنیف «ای ايران» بود که هنگام اجرای‌اش تمام حضار سر پا ايستاده بودند و مشکاتيان با مضراب‌های‌اش به جمع اشاره می‌کرد که همه با هم بخوانند. و همه با هم خواندند. خواندند و سخت لذت برديم. کنسرت از هشت و نيم شروع شد و تا حدود يازده شب بی‌وقفه ادامه داشت، بدون هيچ وقت تنفسی. و کار، کاری بود درخشان. بناميزد، بناميزد! ققنوس موسيقی ايران دوباره دارد از خاکستر سر بر می‌کند.

کنسرت مشکاتيان، سايه و ...

امروز توانستم بعد از مدتی نسبتاً طولانی دوباره سايه را ببينم. و خوب البته سايه همان سايه‌ای است که هميشه وصف‌اش را گفته‌ام: مهربان، صمیمی، بی‌ريا و نازنين با حضوری گرم و آموزنده و بی‌تکلف. وقتی شد حکايت بعضی درد دل‌ها را که گفتنی باشد می‌نويسم و شايد عکسی هم گذاشتم. سایه امروز خبر داد که مشکاتيان کنسرت دارد و من گمان می‌کردم که يک ماه دیگر کنسرت قرار است برگزار شود. می‌خواهم امشب را بروم کنسرت مشکاتيان. هنوز نمی‌دانم اصلاً کنسرت کجا برگزار می‌شود. بليط هم ندارم اما اين يکی مشکلی نيست. مشکل بزرگ‌تر همان ندانستن محل برگزاری کنسرت است! سردردم را به ضرب مسکن ساکت کرده‌ام و آمده‌ام خانه چند ساعتی بخوابم که خودم را وسط کارها نفله نکنم. خدا به دادم برسد و من هم به کنسرت!

تهران آذر ماه

سه چهار ساعتی است رسيده‌ام تهران. همکاران‌ام همه در خواب نازند تا وقت ناهار برسد. من طبق معمول نتوانسته‌ام در هواپیما بخوابم و الآن سر درد شديد به اضافه‌ی بی‌خوابی امان‌ام را بريده است.اذان مؤذن‌زاده را گذاشته‌ام از اذانستان ملکوت برای‌ام بخواند و اين‌ها را می‌نويسم.  تهران آفتابی است. هوا نه گرم است نه سرد، اما آلوده است حسابی. وقتی از فرودگاه امام داشتيم می‌آمديم صحنه‌ی طلوع خورشيد صحنه‌ای بود استثنايی. حيف که نمی‌شد ازش عکس بگيرم. نيم ساعت ديگر می‌روم به ديداری استادی کهنسال که اگر امروز نبينم‌اش معلوم نيست وقت ديداری فراهم خواهد شد یا نه. بعد هم که گرفتار کارم. نوک قله‌ها برف نشسته است. حال و هوای خيال‌انگيزی دارد. من خسته‌ام و دارم از حال می‌روم، ولی يک دنيا کار دارم تا شب. کاش آدم می‌شد چند روز بدون اين‌که بخوابد و خسته شود کار کند! می‌روم که به قرارم برسم.

November 25, 2007

یک وبلاگ‌نویس با حال و با مزه

فردا سالگرد تولد وبلاگ ابطحی است. نمی‌دانم تا به حال این را گفته‌ام یا نه. ولی ابطحی حقيقاً يک وبلاگ‌نويس به تمام معناست. وبلاگ‌نويسی که خودِ خودش است. اين دو سه خط را می‌نويسم که به ابطحی تبريکی گفته باشم. شايد اگر وقت ديگری فراهم شد، مفصل‌تر دليل‌ام را نوشتم. يکی از چيزهايی که هميشه برای من جلب توجه می‌کند،‌ آن خصلت «گوگلی» وبلاگ ابطحی است: تا به حال دقت کرده‌ايد در سال چند مرتبه آن لوگوی بالای وبلاگ‌اش که عکس خودش را دارد تغيير می‌کند؟ حالا فردا مناسبت‌اش روشن است با لوگويی که دارد، ولی انصافاً کسی که اين لوگوها را تغيير می‌دهد و عکس ابطحی را با ژست‌های مختلفی می‌گذارد آن بالا، آدم با ذوق و سليقه‌ای است. ان‌شاء‌الله که وبلاگ ابطحی عمرش دراز و درازتر شود.

November 22, 2007

زنان قطيف، جامعه‌ی عربستان و حمايت آمريکا از حقوق بشر

شايد اين خبر را شنيده باشيد که چندين ماه پيش، هفت مرد دختری را از يک مرکز خرید در قطيف به همراه مردی که هيچ نسبتی به او نداشت ربوده و سپس به او تجاوزکردند. دادگاه مجرمان را محکوم به دو تا نه سال زندان کرد و برای زنی که به تجاوز شده بود به خاطر تخطی از قوانين شريعت اسلامی و همراه نبودن با ولی ذکور محکوم به تحمل شلاق شد. پس از اعتراض به رأی قاضی، تعداد ضربات شلاق‌اش به خاطر اعتراض به حکم قاضی افزايش يافت. همسر اين زن، که هنگام وقوع ماجرا، نامزد او بوده است، باز هم می‌گويد که قصد اعتراض به حکم را دارد. تا اين‌جای ماجرا، جامعه‌ی متعارف عربستان است. هيچ چيز عجیبی برای خودشان رخ نداده است. حتی همسر زن معتقد است که جامعه‌ی عربستان با زنان مشکلی ندارد و مسأله قاضی پرونده است!

اما مسأله اين‌جا شروع می‌شود. هيلاری کلينتون به بوش اعتراض کرده است و از او درخواست کرده که به عربستان فشار بياورد و از ملک عبدالله بخواهد که زن را از تمام اتهامات تبرئه کند. دولت بوش آشکارا نمی‌خواهد متحدش را از خود برنجاند. و نهايتاً واکنش وزارت خارجه‌ی آمريکا این است که از اين حکم «حيرت‌زده» شده است، اما باز هم آن را مسأله‌ی داخلی خود عربستان می‌داند و طبعاً دليلی ندارد برای اين‌که «از کاه کوه بسازد»! قضيه‌ ساده است، نه؟ اين‌جا چند مسأله مهم است:

يکم اين‌که آيا برخوردی که آمريکا با يک مسأله‌ی واحد در دو کشور مختلف می‌کند، يکسان است؟ طبعاً نه. اگر اتفاق مشابهی در ايران رخ داده بود، بدون شک آمريکا از آن مستمسکی می‌ساخت برای ارایه‌ی چهره‌ای اهريمنی از ايران.

دوم. آيا نفس مسأله چيزی است که بشود از کنار آن عبور کرد؟ فرقی نمی‌کند اين تضييع حقوق اين انسان، و يک زن، در کدام کشور رخ بدهد. فرقی نمی‌کند کشوری که در آن حق يک انسان ضايع می‌‌شود، ايران باشد يا عربستان، آمريکا باشد يا انگليس. حق بشر، حق بشر است. قاعدتاً حقوق بشر تابع مرزهای سياسی و محدوده‌های عرفی نبايد باشد. اما برخورد آمريکا دقيقاً خلاف اين را نشان می‌دهد. حقوق بشر بدون هيچ شکی تابع سياست و تابع قدرت است.

سوم. چه کسی صلاحيت هشدار دادن در برابر نقض حقوق بشر را دارد و چه کسی مجهز به ابزار جلوگيری از نقض حقوق بشر است؟ آمریکا با نشان دادن برخوردهای متناقض و جهت‌گيری‌های سياسی و ايدئولوژيک‌اش آشکار است که صلاحيت اظهار نظر درباره‌ی حقوق بشر را ندارد. حداقل دولت بوش وضع‌اش چنين است. فردا اگر هيلاری کلینتون هم رييس جمهور شود، بايد ديد چه اندازه بی‌طرفی را حفظ می‌کند و در اعتنا به حقوق بشر ملاحظه‌ی منافع سياسی را نمی‌کند. داوری درباره‌ی آينده باشد برای آينده.

چهارم. زنی که در قطيف به او تجاوز شده، شيعه بوده است. فرض را بر اين می‌گذارم که قاضی تعصبات مذهبی‌اش را در صدور حکم دخيل نکرده است (که البته با توجه به واقعيت‌های جامعه‌ی عربستان فرض دشواری است). اما برای يک ناظر بیرونی که دغدغه‌ی حقوق بشر را دارد، نکته‌ی قابل توجهی است.

و اما... زن. زن قربانی است. زن قرن‌ها قربانی بوده است. زن اکنون‌ هم قربانی است. زن در بازی‌های فمينيستی هم باز قربانی می‌شود، باز وجه‌المصالحه قرار می‌گيرد. زن حتی برای کشوری که ابر قدرت است، برای دولتی که به هر جای دنيا که بخواهد سرک می‌کشد و هر چه بخواهد می‌کند و همه‌ی اين‌ها را هم با ادعای آزادی، حقوق بشر و دموکراسی انجام می‌دهد، باز هم قربانی است. آن زن به عنوان زن، به عنوان يک انسان نيست که برای مدعيان آزادی مهم باشد. آن زن هميشه در سايه‌ی سياست و قدرت قاهره است که سنجيده می‌شود. اگر حقی از حقوق‌اش استيفا می‌شود به طفيل سياست و از صدقه‌ی سر منافع قدرت است. اگر حقی هم از حقوق‌اش ضايع می‌شود، باز معلول اقتضائات ساختار قدرت است. و ما همه قربانی هستيم. قربانی سياستی که ذره‌ای رحم در دل به مادران، خواهران، همسران و دختران‌مان ندارد. ما با اين همه زن احاطه شده‌ايم و اين همه زن از دست‌مان به فغان‌اند. نه، دل به مهر و لطف آمريکا بستن برای هيچ عاقلی عايدی ندارد که – با عذر از حضرت حافظ - «کامبخشی یو اس عمر در عوض دارد»!

حوصله

اين يکی شديداً خارج از قاعده است! بعضی اوقات آدم می‌زند به صحرای کربلا، خل و چل می‌شود. خودش با دل‌اش هوايی می‌شود و باد هر دو تا را می‌برد. بعضی وقت‌ها آدم بال در می‌آورد و همين‌جور پر می‌کشد به نمی‌دانم کجا. ولی راست‌اش را بگوييد، شماها، حداقل بعضی از شماها، که اين وبلاگ را می‌خوانيد، از اين‌ها که می‌خوانيد، حداقل از بعضی از اين‌ها که می‌خوانيد حوصله‌تان سر نمی‌رود؟! خودم که بعضی اوقات اين‌ها را می‌خوانم، اگر خودم را نشناسم و همه‌ی نوشته‌های‌ام پيش چشم‌ام نباشد و ندانم که گاهی اوقات چطور به مرز جنون و شيدايی می‌رسم، با خودم فکر می‌کنم که چه آدم عبوسی! چقدر اهن و تلپ! چقدر فکر يا تظاهر به فکر! به قول سهراب - اگر بانو فردا صبح حق کپی‌رايت خودش را به من يادآوری نکند - اين وقت‌ها فقط به ذهنم اين‌ها می‌رسد:
مرا سفر به كجا می‌برد؟
كجا نشان قدم ناتمام خواهد ماند
و بند كفش به انگشت‌های نرم فراغت
گشوده خواهد شد؟
كجاست جای رسيدن، و پهن كردن يك فرش
و بی خيال نشستن‌
       و گوش دادن به
          صدای شستن يك ظرف زير شير مجاور؟

راستی شما حال‌تان خوب است؟ از اين کوچه که رد می‌شويد، روح‌تان آفتابی می‌شود يا خاکستری؟ همه چيز رو به راه است؟

پ. ن. خودمانيم، هذيان گفتن هم عالمی دارد!

November 20, 2007

ديپلماسی خالد مشعل

يکی از چيزهايی که پنج شش سالی است ذهن مرا به خود مشغول کرده است، «ديپلماسی» است و اين‌که سياست‌مداران چقدر از آن استفاده می‌کنند. در نتيجه هر وقت سياست‌مداران مختلف را می‌بينم و سخنان‌شان را می‌شنوم، همه را با متر ديپلماسی می‌سنجم يا حداقل يکی از معيارهای مهم سنجش من دپيلماتيک بودن آن‌هاست. و ديپلماسی برای من يعنی استفاده‌ی درست و مناسب از کلمات برای به دست آوردن بهترين نتيجه در شرايطی که ممکن است لزوماً به نفع آدم نباشد. مدتی پيش، يادداشتی درباره‌ی لاريجانی نوشته بودم و از فرط هيجان گمان کنم بيش از آن‌چه بايد از او ستايش کرده بودم. تمام دغدغه‌ی من البته ديپلماسی بود که شتاب و هيجان صورتی ديگر به آن داده بود. به هر تقدير، الآن تلويزيون بی‌بی‌سی دارد برنامه‌ی هارد تاک را نشان می‌دهد. دارندبا خالد مشعل مصاحبه می‌کنند. مصاحبه‌کننده آدمی است بسیار بدقلق و سخت‌گير که شديداً مصاحبه‌شونده را زير سؤال‌های سخت می‌گيرد. اما از لحظه‌ای که من دارم این برنامه را می‌بينم، يک چيز بسيار برای من جالب است: خالد مشعل با مهارتی فوق‌العاده به پرسش‌ها پاسخ می‌دهد. پرسش‌هايی که از او می‌شود چه بسا هر مصاحبه‌شونده‌‌ای را به سادگی عصبانی کند، اما مشعل به خوبی بر خود مسلط است. نه صريحاً جواب مثبت يا منفی می‌دهد. نه در دام پرسش‌های مصاحبه‌گر گير می‌کند. نه کسی را مستقيماً تحريک می‌کند و نه از موضع سياسی‌اش عدول می‌کند. رهبران حماس دارند درس ديپلماسی را می‌آموزند. پس چرا مشکل خاورميانه حل نشده است؟ پاسخ به اين پرسش را نمی‌توان با بحث درباره‌ی ديپلماسیِ صرف داد. ولی به اعتقاد من يک چيز مسلم است: اگر سياست‌مداران خاورميانه ديپلماسی و گفت‌وگو بياموزند (و بله، مواضع‌شان را هم حفظ کنند) می‌توان گفت به درجه‌ای از بلوغ سياسی رسيده‌اند. اين‌جا اگر برسيم (که برای رسيدن به آن راه زيادی مانده است)، آن وقت معلوم می‌شود نقش سياست‌های پشت‌ پرده‌ی آمريکا در دامن زدن به بحران‌های منطقه چی‌ست؟

به پاکستان نگاه کنيد. مشرف عملاً حکومت نظامی اعلام کرده است. راه برون‌رفت از بحران پاکستان عملاً يکی از اين سه مورد است: يا مشرف تبدیل به قدرت مطلقه می‌شود و همه‌ی مخالفان‌اش را حذف می‌کند و تا يکی دو دهه ديگر مهره و فرمان‌بردار بی‌چون و چرای آمريکا در پاکستان باقی می‌ماند؛ يا کشور به آشوب و هرج و مرج کشيده می‌شود که افراطيون مذهبی قدرت پيدا می‌کنند و طالبانی تازه در پاکستان پديد می‌آيد؛ راه حل سوم هم حل دموکراتيک و مدنی مسأله است. اما قلب ماجرا اين‌جاست: بقای تروريسم به سود آمريکاست (بر خلاف تبليغات ظاهری و جنگ زرگری بوش)؛ آمريکا از حضور افراطيون مسلمان که از دين ابزاری سياسی ساخته‌اند و به بهانه‌ی آن دست به قتل می‌زنند سود می‌برد. فلسفه‌ی حضور مشرف در پاکستان هم مقابله با همين‌هاست. آمريکا خودش مشکل را درست می‌کند و خودش هم می‌خواهد مشکل را حل کند و اين دايره‌ی بسته هم‌چنان ادامه دارد!

بحث به حاشيه کشيده شد، اما همين الآن که اين‌ها را می‌نويسم هر بار که حرف‌های خالد مشعل را می‌شنوم نمی‌توانم او را تحسين نکنم. ممکن است مواضع فکری من اصلاً با مواضع فکری او موافقتی نداشته باشد، اما نمی‌توانم پختگی و سنجيدگی او را در پاسخگويی ستايش نکنم. مشعل در عين حفظ موضع حماس، تلاش می‌کند صدمه‌ای به يکپارچگی ساير فلسطينی‌ها نزند و ساير گروه‌های سياسی فلسطينی را متهم نکند. باشد که بعضی‌ها درس بگيرند! «و ما ادريک ما الديبلوماسی»!

November 19, 2007

حسرت رياضيات!

کتاب‌های ترم جدید بانو را الآن ديدم، کتاب‌هاش همه‌ رياضی است و من ناگهان پرتاب شدم به سيزده سال پیش، به دوران دانشجويی رياضی. دل‌ام پر کشيد برای رياضی، برای فيزیک، برای علوم پایه. عجب عالم شگفت‌انگيزی بود. شگفت‌انگيز برای‌اش کم است. آن وقت‌ها که دل به درس می‌دادم و غوطه‌ور می‌شدم در همان عالم رياضيات يا فيزیک، برای‌ام سکرآور بود. اين را آن وقت اصلاً حس نمی‌کردم. الآن که بعد از اين همه سال که از عالم علوم پايه فاصله گرفته‌ام و حدیث صبح و شام من علوم انسانی است می‌فهمم. الآن مثل رؤيا می‌ماند آن روزها. روزهای لذت بردن از حل يک مسأله. درس‌های رنگارنگی که زندگی را واقعاً عوض می‌کرد: از حساب ديفرانسيل بگير تا جبر خطی، آناليز رياضی، توابع مختلط، رياضيات گسسته، معادلات ديفرانسيل (و حتی آن آمار لعنتی که بيزار بودم ازش). آن دوره‌ی دانشجویی بی‌فرجام رياضی من، دوره‌ای بود که امروز سخت وام‌دارش هست، و گاهی که به يادش می‌افتم مثل خواب و خیال می‌ماند. حالا الآن بی‌دليل، فقط با ديدن همين کتاب‌ها، حس نوستالژی‌ام گل کرده و فيل‌ام ياد هندوستان افتاده است. بعضی وقت‌ها حسرت ریاضی، فيزيک و ستاره‌شناسی را می‌خورم. اين سه تا، محبوب‌ترين شاخه‌های علم بودند که روزگار نوجوانی را با آن‌ها سپری کرده‌ام. حالا گير افتاده‌ام وسط درس‌های علوم انسانی و علمِ سياست. کاش فرصتی به دست بيايد، فراغتی حاصل شود دوباره رياضی بخوانم و فيزيک و ستاره‌شناسی. هنوز دل‌ام برای رصد، برای تماشای بارش‌های شهابی، برای تماشای ماه، برای ديدن تاج‌های خورشيدی تنگ می‌شود. هنوز دوست دارم از ماه و خورشيد عکس بگيرم. اما کو فراغتی؟ يعنی می‌شود يک بار ديگر؟ خودم بعید می‌دانم!

November 17, 2007

فمينيست دو آتشه و نرمش بيش از حد

نمی‌خواستم درباره‌ی آرای هاله افشار که به تازگی عضو مجلس اعيان بريتانيا شده است چيزی بنويسم. اما در اين مصاحبه‌ای که با رادیو زمانه کرده است حرف‌هايی را تکرار کرده که دو سه هفته پيش در يک سخنرانی عمومی گفته بود. همان‌جا من به او اعتراض کردم که روش‌اش دچار تناقض درونی است. آن جملاتِ – از نظر من – مشکل‌دار را نقل می‌کنم و سپس نقدم را به او می‌گويم. او می‌گويد:
«یکی از اولین کارهایی که انجام دادم این بود که کتاب توضیح المسائل را بررسی کنم و مسائلی را که در مورد زنان نوشته شده بود، با قوانین اسلامی‌که در قرآن هست مقایسه کنم.
مشکل زنان مسلمان، اسلام نیست. متاسفانه مشکل تفسیراتی است که "مردان" براین موضوع کرده‌اند. البته زنان ایرانی حقوقی را که در قرآن به زنان داده شده‌است، گرفته‌اند و به نظر من اگر دولت ایران می‌گوید که اسلامی است، باید حقوق اسلامی زنان را به آن‌ها بدهد. چیزی که به نظر من قابل تحسین است، این است که زنان ایرانی این راه را رفتند و بسیاری از قوانین اولیه را بررسی کردند و پس دادند.»

من به اين نکته توجه دارم که هاله افشار سعی می‌کند در فضايی که اسلام شديداً زير حمله است، توجه را از اسلام، به بعضی از مسلمانان معطوف کند و بگويد که آری، هر عيب که هست از مسلمانی ماست و زنان مسلمان «حقوقی خداداده» دارند (اين عين تعبيری است که هاله افشار در آن سخنرانی عمومی به کار برد). اما خطای هاله افشار اين‌جاست که در دفاع از وضع موجود دچار تناقض‌گويی می‌شود. زنان مسلمان اگر حقوقی را که اسلام به آن‌ها داده است، گرفته‌اند، بايد به این نکته توجه داشت که «حقوقی که اسلام به زنان داده است» روی هوا سنجيده نمی‌شوند. اين حقوق را بايد در کنار حقوقی که اسلام به مردان داده است و تکاليفی هم که بر زنان فرض کرده است سنجيد. علی ابن ابی‌طالب به قرآن استناد می‌کند و «استدلال» می‌کند که زنان عقل‌شان نصف عقل مردان است و ايمان‌شان نصف ايمان مردان (بنا به احکام مربوط به ارث در قرآن و احکام مربوط به ادای فرايض دينی) و قس عليهذا (کاری ندارم که آيا و چگونه می‌توان اين «استدلال» علی را توجيه کرد يا حتی انتساب آن را به او انکار کرد يا اساساً استدلال او را نپذيرفت). در قرآن به مردان اين «حق» داده شده است که زنان را تنبيه کنند و احکام ديگری از این قبيل. وقتی آیاتی صريح در قرآن وجود دارد که محتاج هيچ تفسيری نیست و «مردان» با تکیه بر لفظ آن می‌توانند نظامی ناعادلانه را در برابر زنان پديد بياورند، ديگر نمی‌توان گفت اين فقط تفسير مردان است که مشکل‌ساز بوده است. من به حسن نيت هاله افشار احترام می‌گذارم. اما برای حل مشکل کافی نيست که هاله افشار از موضع فمينيستی و خوش‌بینانه‌اش به ماجرا وارد شود. او برای حل مشکل نياز به دانستن علم تفسير دارد و نياز دارد بداند چالش‌های امروزی در برابر تفسير از دين چی‌ست و بايد بداند که چگونه می‌شود اين تناقضات ظاهری (يا مفهومی) را حل کرد. مسأله‌ی تفسير يا تأويل مسأله‌ی تازه‌ای نيست و فقط درباره‌ی حقوق زنان مطرح نشده است. بسیاری از فيلسوفان و باطن‌گرايان در تاريخ اسلام استدلال‌های مشابهی درباره‌ی آيات ديگری از قرآن داشته‌اند و روش‌ِ آن‌ها ارايه‌ی تفسير فقهی برای حل مسأله نبوده است.

هاله افشار تصويری که از وضعيت زنان ايرانی به دست می‌دهد، تصويری است مثبت. ارايه‌ی تصوير مثبت کار خوبی است به شرط آن‌که ابعاد مسأله را از آن‌چه هست کوچک‌تر نکند. استيفای حقوق زنان تنها در گرو فعاليت زنان و ادعای گرفتن حقوقی که خدا در قرآن به آن‌ها داده است، نيست. برای «حل مشکل» نياز به حرکتی همه جانبه است که ارکان مختلف جامعه،‌ از زنان گرفته تا مردان، از فقیه و فيلسوف گرفته تا جامعه‌شناس و متکلم، از قاضی گرفته تا سياست‌مدار، به حل همه جانبه‌ی مشکل بپردازند. نيازی نيست کسی آغاز به طرد و نفی یا خدای ناکرده انکار احکام قرآنی کند. مسأله فقط تفسیرهايی که «مردان» کرده‌اند نيست. مسأله بيشتر فضای مردانه‌ی حاکم بر شکل‌گيری خودِ آن احکام بوده است. اين نکته‌ای است که هاله‌ افشار از نظر دور داشته يا تعمداً از پرداختن به آن طفره می‌رود. اين را هم درک می‌کنم که ورود به اين مسأله و تلاش برای حل اين معضل، هم جسارت می‌طلبد و هم دانش. دانش هم تنها دانش احکام ظاهری دين نيست. ده‌ها دانش مختلف بايد با هم جمع شوند تا پاسخی جامع‌تر به مشکل يافت شود.

من در همان سخنرانی دو سه هفته پيش هاله افشار به عده‌ای از دوستان گفتم که اگر قرار باشد فمينيست دوآتشه‌ی زنان مسلمان هاله افشار باشد، زنان هم‌اکنون قافیه را باخته‌اند. من نه به افراط و تندروی پاره‌ای از فمينيست‌های ايرانی معاصر باور دارم (و بلکه باور دارم که روش و منشِ آن‌ها وضعيت را دشوارتر و بغرنج‌تر می‌کند)، و نه باور دارم که با ملايمت و نرمش بی‌اندازه صورت مسأله را تغيير دهند. هاله افشار دارد مسأله‌ای را حل می‌کند که اصل مسأله نيست. اصل مسأله فربه‌تر از اين است. هاله افشار برای به کرسی نشاندن رأی خود نياز به تلاش فراوانی دارد و تازه معلوم نيست اصلاً بتواند اين حرف را به مسلمانان بقبولاند. حداکثر کاری که خواهد توانست بکند اين است که به عده‌ای از غربيان که به او احترام می‌گذارند و او را صاحب‌نظر می‌شمارند بقبولاند که اسلام آن‌قدرها هم که گفته‌اند چهره‌ی خشن و ضد زن ندارد. سعی‌اش مشکور باد، اما مسأله هنوز حل ناشده باقی می‌ماند!‍

November 15, 2007

شعرهای واقعی يا واقعيت‌های شعری؟

ما چقدر درباره‌ی علی می‌دانيم و علی را چگونه می‌فهمیم؟ پرسش بسیار ساده است اما در عمل به مشکلات زیادی برخورد می‌کنيم. اين پرسش را می‌توان درباره‌ی بسیاری از شخصيت‌های دینی يا حتی غير دینی پرسيد. اما وقتی از علی سخن می‌گويیم مهم است که علی را آن‌گونه که هست ببينيم و بشناسیم نه آن‌گونه که دوست داريم. بسياری از ما با خیالی از علی زندگی می‌کنيم، اسطوره‌ای از او ساخته‌ايم و هر روز کشف و شهود تازه‌ای را هم به او می‌بنديم. اگر تاريخ زندگی علی و سخنان او را بخوانيم به حجم عظيمی از اطلاعات می‌رسيم، اما همین اطلاعات وقتی از صافی پيش‌فرض‌ها و ذهنيت‌های ما می‌گذرد تبديل می‌شود به یک علی فراتاریخی، يک علی آسمانی، يک علی آرمانی. همين قصه درباره‌ی حافظ و مولوی هم به نحوی صادق است. نمونه‌ی بارزش تفسيری است که شاگردان مکتب ابن عربی از حافظ دارند. و البته آن‌ها که زير نفوذ اندیشه‌ی شيخ اکبر بوده‌اند به همان طریق علی را نیز تفسير کرده‌اند. در واقع اين مفسران، علی و هر کس ديگری را در قالب ذهنی خود می‌ریزند و هر اندازه که فضای ذهنی‌شان فلسفی‌تر يا عرفانی‌تر باشد، موضوع تفسيرشان هم بيشتر خصلت‌ها فلسفی يا عرفانی به خود می‌گيرد. من باور دارم که علی، همان علی که سخت دلبسته‌ی اويم و روزهای‌ام را با او شب می‌کنم، عارفی است طراز اول. اما عرفان علی کجا و عرفان ابن عربی کجا. عرفان علی محصول تجربه‌ی شخصی علی است و عرفان ابن عربی زاييده‌ی تجربه و ذوق خودِ او ولو که عرفان شيخ اکبر هم متأثر از تعالیم يا عقايد علی باشد.
من يک بار درباره‌ی کتاب «جانشينی محمد» ويلفرد مادلونگ نوشته بودم. کتاب مادلونگ به اعتقاد من يکی از شاهکارهای آکادميک درباره‌ی تاريخ اسلام و ماجراهای جانشينی پیامبر اسلام است؛ کتابی که خالی از تعصب و خالی از پيش‌فرض‌ها و داوری‌های مؤمنانه يا منکرانه نوشته شده است. نويسنده با مهارت و زبردستی تمام سعی کرده است از عقايد شخصی و قلبی خود فاصله بگيرد. ولی چند اثر درباره‌ی علی به قلم خودِ مسلمانان موجود است که نويسنده توانسته باشد اين فاصله را حفظ کند؟ مشکل من اين نیست که کسی شيفته‌ی علی باشد. خودِ من مبهوت شخصيت اویم، چرا بايد کسی را به خاطر دلبستگی به علی ملامت کنم؟ مشکل من اين است که گاهی می‌بينم علی را چنان تفسير می‌کنند و چنان از او می‌نويسند که گويی شخص نويسنده در وجود علی تاريخی حلول کرده است و از نگاهِ او عالم را ديده است. این شيوه‌ی نگاه به علی، يا هر شخصيت ديگری، برای من دچار تضادی درونی است. اين نوع نگاه به نظر من با تاريخ تحول معرفت‌های بشری سازگار نيست. نظام عالم اگر طرح و نقشه‌ای از پيش تعيين شده داشته باشد و يکايک رخدادهای آن از قبل مقدر شده باشد، بدون تردید اين نقشه در اختيار نوع بشر نيست (اگر هم باشد، افشا کردن‌اش کاری است نابخردانه يا متبخترانه). نويسنده‌ای که می‌خواهد به زور به من بقبولاند که خيام عارف ربانی بوده است يا حافظ گردِ هيچ تعلقی بر دامن روح‌اش نبوده، گويی دارد به شعور من توهين می‌کند. چرا باید به تکلف به شخصيت‌هايی که «تاريخ» دارند، چيزهايی بست که برای توجيه‌شان ناچار به خلق يک نظام پيچيده و تو در توی فکری شوی که هر لحظه باید جايی از آن را توجیه کنی؟ چرا عده‌ای گمان می‌کنند تاريخ زبان ندارد؟ (فرض می‌کنم که تاريخ تحريف نشود و قلم هرگز در دست دشمن نباشد). اما آن‌ها که از تاريخ‌ تفسیرهای متکلف به دست می‌دهند و شخصيت‌های تاريخی را در ذهن خود می‌تراشند و می‌پردازند، لزوماً تاريخ را تحريف نمی‌کنند، آن‌ها تاريخِ خود را می‌گويند؛ زندگی‌نامه‌ی خود را می‌نويسند. علی چه کرده است که اين همه آدم می‌خواهند او را تصاحب کنند و کسانی هم می‌خواهند او را تخريب کنند! جاحظ بود که صحت انتساب بعضی از سخنان علی را به او زير سؤال برده بود؟ معاويه در تخريب چهره‌ی علی کم کوشید؟ اثر آن هم تبليغ عليه علی امروز هم باقی است. اما آن محبان غالی در حق علی چه‌ها که نمی‌کنند. محبان غالی تنها آن‌ها نیستند که از علی خدا می‌سازند. آن‌ها که از علی هر چه می‌خواهند بر حسبِ فکر و خيالِ خويش می‌تراشند نيز کم از آن محبان غالی ندارند.
و . . . ياد شعری افتادم از قيصر امين‌پور افتادم، که خدای‌اش بيامرزاد:
این جزر و مد چیست که تا ماه می‌رود؟
دریای درد کیست که در چاه می‌رود؟
این سان که چرخ می‌گذرد بر مدار شوم
بیم خسوف و تیرگی ماه می‌رود
گویی که چرخ بوی خطر را شنیده است
یک لحظه مکث کرده به اکراه می‌رود
آبستن عزای عظیمی است، کاین چنین
آسیمه سر نسیم سحرگاه می‌رود
امشب فرو فتاده مگر ماه ازآسمان
یا آفتاب روی زمین راه می‌رود؟
در کوچه‌های کوفه صدای عبور کیست؟
گویا دلی به مقصد دلخواه می‌رود
دارد سر شکافتن فرق آفتاب
آن سایه ای که در دل شب راه می‌رود
اين شعر برای من از صدها تفسير عرفانی عجيب و غريب که علی را از من دور کند، دلنشين‌تر است. آن بيت آخر را که اولين بار خواندم، بند دل‌ام پاره شد. اين شعر برای من واقعی‌تر از هر خيالی است که به نام واقعيت به من قالب می‌کنند. ولی آن‌ها که شعرشان را به جای واقعيت می‌خواهند با آدمی زورچپان کنند، آدم را می‌رمانند! دل‌ام برای علی تنگ است.

November 13, 2007

محاربه با خدا

اين جمله از امام علی است: «و لا تنصبن نفسک لحرب الله». علی اين جمله را خطاب به مالک می‌نويسد. در واقع اين جمله خطاب به زمام‌داران مسلمانان است؛ در همه‌ی اعصار و قرون. چرا محاربه با خدا؟ منظورش همين معصيت‌های عادی نيست، همين لغزش‌های مؤمنان و ترک اولی يا حتی خطايی که بعدش توبه‌ای بکنی نيست. خيلی معنای‌اش صريح است: پرهيز از تکبر. متکبر از اسامی خداوند است و در نظام فکری علی، آن‌که فخر می‌فروشد به رعايا، آن‌که تکبر می‌ورزد بر آن‌ها و شفقتی بر آن‌ها ندارد، خدای را به مبارزه طلبيده است. و حساب‌اش را بکنيد مسلمانی که دعوی دين و ايمان دارد و در عمل خدای را به مبارزه طلبيده است. و نکته‌ی شگفت ماجرا اين است که آن‌ها که خود خدای را به مبارزه می‌گيرند، به ديگران، به رعايای خود، برچسب محاربه با خدا می‌زنند! دريغ که آن‌ها که دعوی پیروی از علی دارند، چقدر از او دورند. و اين روزها تعفن دعوی‌های خالی از معنی، و تنسک‌های تنگ‌نظرانه جهان را گرفته است. و تقوی به شمعی لرزان می‌ماند که در طوفان تکبر و تنسک دين‌مداران رياکار هر لحظه بيم فرومردن‌اش هست:
درون‌ها تيره شد باشد که از غيب
چراغی بر کند خلوت‌نشينی
نمی‌بينم نشاط عيش در کس
نه درمان دلی نه درد دينی

November 8, 2007

مدرسه تعطيل، عقل تعطيل، انديشه بيکار!

وقتی خبر تعطيلی مدرسه را شنيدم، بی‌درنگ به ياد شعر سايه افتادم. شعری که برای روزنبرگ‌ها سروده بود:
«خبر کوتاه بود
اعدام‌شان کردند . . .»
خودتان بقيه‌ی شعر را بخوانيد. جالب است، نه؟ مجله‌ای «اعدام» می‌شود. ولی چرا؟ چرا اين مجله؟ بارها با خودم فکر کرده‌ام که بعضی مجلات ما، مخاطب‌اش تنها قشر معدود و محدودی از جامعه است که شايد شمارشان از دويست سيصد نفر هم تجاوز نکند. و اين شمار اندک، عمدتاً تأثير عميقی بر جريان کلی اجتماعی ندارند و غالباً آراءشان در حيطه‌ی همان معاشران و هم‌فکران‌شان باقی می‌ماند. شنيدم که يکی از اتهامات‌شان اشاعه‌ی الحاد بوده است! ظاهراً آراء تازه‌ی محمد مجتهد شبستری باعث آشفتنِ خوابِ آسوده‌ی عده‌ای شده است. اما گرفتیم که باورهای فقيهی روشن‌انديش و استادی دانشگاهی که سابقه‌ای درخشان در کار علمی دارد، با باورهای عاميانه سازگار نباشد، مگر اين گوشه‌نشينان عالمِ انديشه آزارشان به چه کسی می‌رسد که حالا بايد دهان‌شان را دوخت؟ مگر «مردم» همگی انديشه‌های‌شان به معنای لفظی کلمه همه موحدانه و ناب و خالص است؟ با اين حساب بايد پاره‌ی بزرگی از جامعه را به جرم انديشه‌های ناسازگار با باورهای رسمی به حبس و بند کشید. اما صورت مسأله بسيار ساده‌تر از اين‌هاست. اصلاً ماجرا را من تفتيش عقيده و نظارت بر انديشه نمی‌بينم. لايه‌ی زيرين ماجرا اين است: کين‌خواهی! اما اين کينه‌ورزی از چه روست؟ حسادت؟ اين آزار و اذيت اهل انديشه از کجا صادر می‌شود؟ هميشه در ديار ما نسبت مجازات و عمل، نامتناسب بوده است. اين هم نمونه‌ای ديگر از آن. مگر زيان بی‌شمار کسانی که در لباس دين‌داری و با تظاهر به تشرع، آرام‌آرام ريشه‌ی دين را می‌سوزانند، کمتر است؟ ضربه‌ای که متنسکان و قشريان ظاهربين به دين می‌زنند، به مراتب مهلک‌تر از ضربه‌ای است که حتی روشنفکران دين‌ستيز به دين می‌زنند (روشنفکران دين‌ورز و دردمند که ديگر جای خود دارند). طرفه آن است که بسيار پيش آمده است که روشنفکران دين‌ستيز، بيشتر به بقا و بالندگی دين ياری رسانده‌اند، ولی مگر کسی مثل مجتهد شبستری دين ستیز بود؟ امان از زمانی که جهل آلت قدرت به چنگ آورد! سلاح قدرت در چنگ جهالت، بر هم زننده‌ی «عدل» و «صلاح» است، به ويژه که اين سوء استفاده از قدرت به بهانه‌ی دين باشد. آن وقت دين هم قربانی اين تنگ‌نظری‌ها می‌شود. اعدام مدرسه، ماتمی است برای اندک‌شمار انديشه‌ورزانی که دغدغه‌ی دين و سلامت جامعه را دارند. مايه‌‌ی دريغ است که جامه‌ی عدل و سلامت و صلاح گويا بر قامت جامعه‌ی ما ناراست می‌آيد. اما که گفته بود که اين تشريف شريف بر بالای کسی کوتاه بوده است؟ افسوس و دريغ. ما می‌توانستیم بسی بهتر از اين باشيم.

پ. ن. متن پی‌دی‌اف مقاله‌ی مجتهد شبستری با عنوان «قرائت پيامبرانه از جهان» در آخرين شماره‌ی «مدرسه». (حجم فايل حدود ۷ مگابايت است). به اعتقاد من در اين مقاله‌ی شبستری گوهر ايمان متجلی است. شگفتا که عده‌ای بی‌خرد از چيزی که در آن ايمان موج می‌زند، الحاد استنباط می‌کنند! ظاهراً معنای ايمان و الحاد بسيار تغيير کرده است. می‌بينید؟ قدرت و سياست، حتی معنای ايمان را هم عوض می‌کند.

November 5, 2007

بدنامی ابليسی

در ادبيات عارفانه‌ی ما، ابليس چهره‌ای ويژه دارد؛ چهره‌ای که با آن «شيطان» که عوام می‌شناسند تفاوت‌ها دارد. اين ابليس البته برای عارفان مختلف تجلی‌های خاص خودش را داشته است؛ از حلاج بگير تا ابوسعيد و سنايی و عطار و مولوی و البته احمد غزالی و عین القضات شهيد. مدت‌هاست فکر می‌کنم که اگر ابليس بدنام است و چهره‌ی منفی و تاریکی دارد، دليل‌اش چی‌ست؟ اين‌که به قول آن شاعر، قلم در دست دشمن بوده است؟! کدام دشمن؟ حساب صورت دين را مدتی کنار بگذاريد. اهل ظاهر ناگزير بايد به همين چهره‌ی ظاهر اکتفا کنند. لايه‌ی معنايی عميق‌تری برای اهل ظاهر نيست. اما ابلیس هر تلبيسی که می‌کند، تلبیس خرد و حقير نمی‌کند. اگر در کار ابليس مکری باشد (و مکرِ او خود تابع و منقاد مکری عظيم‌تر نباشد)، مکر عظيم دارد. مکری ابليس، مکر رهزنی است و خلوت کردن کوچه‌ی معشوق، همان‌جا که سر می‌شکند ديوارش! ابلیس راز است. رازی پيوسته به ناز معشوق. ابليس تجلی قهاريت است و تکبر. راستی يکی از نام‌های خدا، «متکبر» است. سال‌ها پيش برای دوستی در مشهد از تجلی اسم‌های خداوند سخن می‌گفتم. که هر اسمی برای هر کسی به نوعی تجلی کرده است. و ابلیس تجلی صفت «عزت» خداوند است. از همين رو او را عزازيل می‌نامند. اين نکته را گمان کنم جايی قاضی شهيد در آثارش گفته بود.

بعضی اوقات، اين امواج درون طغيان می‌کنند و کشان‌کشان مرا به عالم مابعد الطبيعه می‌برند. آن هم چه کسی را! مرا که مدت‌هاست اين قبا را به ميخ آويخته‌ام؛ اين قبای ژنده‌ی سير در لايه‌ی زيرين حيات را. اما هنوز هم هر بار که مواجه می‌شوم با اين قصه‌ها، اين اسطوره‌ها، اين افسانه‌ها يا حقيقت‌ها - هر چه می‌خواهيد نام‌اش را بگذاريد، فرق چندانی نمی‌کند - هر بار قلب‌ام تند می‌زند و با هيجان و اشتياق يکی‌يکی پرونده‌ی سابق را گردگيری می‌کنم. و ميان جنگ و صلح حيران می‌شوم. صلح با که؟ جنگ با که؟ شما اگر جنگ زرگری راه انداخته‌ايد چرا ما را بازی می‌دهيد؟

Free counter and web stats