« September 2007 | صفحه‌ی اصلی | November 2007 »

بايگانی: October 2007

October 31, 2007

دلالت خير

رفت به سمت کتابخانه. حافظِ سايه را کشيد بيرون. دستی به سر و روی کتاب کشيد. سرش را چسباند به حاشيه‌ی کتاب. زير لب چيزی زمزمه می‌کرد. دست‌اش را دراز کرد به سوی آسمان. انگار می‌خواست چيزی را از وسط هوا بگيرد. بعد دست‌اش به سمت حافظ رفت. صفحه‌ای را گشود. آرام‌آرام شروع به خواندن کرد. ناگهان بيتی را با صدای بلند خواند:
دلا دلالت خيرت کنم به راه نجات
مکن به فسق مباهات و زهد هم مفروش!
گفت: «می‌بينی چقدر حرف ريخته است توی همين تک بيت؟ «دلالت»، «دلالت خير»، «راه»، «راهِ نجات»، «فسق»، «مباهات»، «زهدفروشی». می‌بينی چقدر بيت سنگين است؟ راهِ نجات، راه ميانه، راه رستگاری همين است که نه به فسق‌ات مباهات کنی و تجاهر کنی به آن. و نه طاعت و عبادت را مستقیم يا غير مستقيم به رخ خدا و خلقِ خدا بکشی!». گفتم: «مگر کسی عبادت‌اش را به رخ خدا هم می‌کشد؟» گفت: «تا دل‌ات بخواهد! چه بسا دين‌ورزان، همين عبادت‌شان را به رخ خدای‌شان می‌کشند. می‌گويند خدايا اين گفتی کردم، آن گفتی کردم. از اين نهی کردم، نکردم، به آن امر کردی، پذیرفتم. و همين‌جور می‌شمارند و حساب می‌کنند. وقتی ديگر حساب‌اش را نگه‌ نداشتی و نشمردی کرد‌ه‌ها و نکرده‌های‌ات را، آن وقت تازه می‌شود گفت که کارت را به عنايت رها کرده‌ای. شايد تازه. آن هم شايد.» شروع به قدم زدن کرد و با صدای بلند تکرار می‌کرد: «دلالت خير! دلالت خير!» و چقدر فاصله‌ی ميان دلالت و ضلالت اندک است (و البته فاصله‌ی ميان دلالت و دخالت!).

October 30, 2007

خاموشی شمعی سترگ

وقتی با کسی خو گرفته باشی و سال‌ها با او زيسته باشی، هر خبری از او وجودت را تکان می‌دهد؛ همان حکايت صاحب‌خبر بيامد و من بی‌خبر شدم. رفتن قيصر امين‌پور تکان‌دهنده است برای آدمی که سال‌ها با شعر او عاشقی کرده باشد و اضطراب‌های‌اش را با نجواهای او فرونشانده باشد. وقتی تاريخ رفتن‌اش برای‌ات تصوير شود، عمق فاجعه را بيشتر حس می‌کنی.

عکس از جام جم امروز تا چشم‌ام به عکس‌های استادِ دانشور، دکتر شفيعی کدکنی افتاد که چنان در حال گريستن بود، ناگهان من نيز تمام تن‌ام لرزيد. من نيز گريه از استخوان‌های‌ام جوشيدن گرفت. فکرش را بکنيد که اجل می‌تواند يکايک اين افتخارهای فرهنگ و ادب و شاعری ما را بستاند. فکرش را بکنيد که روزی ممکن است همين استاد شفيعی، سايه‌ی سرفراز شعر و موسيقی، شجريان، مشکاتيان، فرشچيان، خسرو شکيبايی، علی نصيريان، محمدعلی کشاورز و ده‌ها نام بلند ديگر، همين راهِ سرنوشت را بروند. فکرش را بکنيد چقدر تهی‌دست می‌شويم. و چقدر ما در برابر مرگ تهی‌دست‌ايم، به ويژه که مرگ، نمادهای انديشه‌ی ما، فرهنگ ما، ادبِ ما، موسيقیِ ما را نشانه بگيرد. قيصر امين‌پور زيستن‌اش برای من شکل گريستن بود و رفتن‌اش شکل سوختن. قيصر امين‌پور مثل شمعی بود که می‌سوخت و می‌گريست. آری، زمانه‌ی ما برای او تنگ بود.

October 28, 2007

خاستگاه دموکراسی کجاست؟

خاستگاه دموکراسی يونان است؟ بيشتر مردم ذهنیتی درباره‌ی دموکراسی دارند که مبتنی بر تبليغات رسانه‌ای و آموزش‌های سطحی کتاب‌های درسی و تاریخی است. شواهد تاریخی نشان می‌دهد که دموکراسی ابداع يونيانيان نيست. و هديه‌ای نيست که ارزش‌های غربی يا اروپا به جهانيان داده باشند. پيشتر اشاره کرده بودم که جان کين مشغول نوشتن تاريخ جامع دموکراسی است. نويسنده در اين کتاب نشان داده است که نسبت دادن ابداع دموکراسی به يونانيان تحريف تاريخ است و آن را «انتحال» يونانيان ناميده است. جان کين، در اين کتاب، که عنوان «زندگی و مرگ دموکراسی» را بر خود دارد، نشان داده است که «دموکراسی» به لفظ، معنا، و در عمل ريشه در «شرق» دارد؛ يعنی سرزمين‌هايی که اکنون سوريه، عراق و ايران ناميده می‌شوند!

ما ناگزير به اصلاح تاريخ و راست کردن اين تحريف تاريخی برای دو گروه هستيم: برای شرقی‌‌ها - و ايرانی‌هايی - که گمان دارند دموکراسی، ارزش يا ابداعی «غربی» است. از آن سو بايد برای غربی‌های متخبتری که گمان کرده‌اند «دموکراسی» زاييده‌ی تمدن‌ِ آن‌هاست و ريشه‌های آن را در تاريخ کهن خويش نشان می‌دهند، ثابت کرد که دموکراسی از آنِ آن‌ها نيست تا کسی مانند جورج بوش ادعا نکند که: «ما در مدت زمان اندکی، يعنی در فاصله‌ی کمتر از يک نسل، شاهد سريع‌ترين پيشرفت آزادی در داستان ۲۵۰۰ ساله‌ی دموکراسی بوده است. مورخين آينده توضيح خواهند داد که چرا اين اتفاق رخ داده است. اما ما هم‌اکنون بعضی از دلايلی را که آن‌ها نقل کرده‌اند می‌دانيم. تصادفی نيست که طلوع اين همه دموکراسی در زمانی رخ داده است که با نفوذ‌ترين ملت دنيا خود يک دموکراسی بوده است.» (نوامبر ۲۰۰۳).

دموکراسی در شمار يکی از مفاهيمی است که دستخوش عميق‌ترين سوء تفاهم‌ها و تعابير نادرست بوده است. آن دموکراسی که مردم می‌شناسند، خيالی است از واقعيتی که چندان نسبت مستقيم و دقيقی با آن خيال و توهم ندارد. و مردم هميشه با خيال و ظن خويش زندگی می‌کنند.

October 27, 2007

‌عکس‌نامه‌ی آلمان

اين چند روزی که در ديار پروسيان بوديم نه فرصت چندانی برای وبلاگ‌نويسی بود و نه حتی مجال مرقوم کردن رقعه‌ای برای دفتر ديوانی. ولیعهد درگاه با آن زبان شيرين‌اش حکايتی نوشته بود، خوشامدی گفته بود. نه حال و روز جسمی خوشی داشتم و نه فرصتی باقی مانده بود. اکنون که برگشته‌ايم لندن سلسله‌ای از عکس‌ها را می‌گذارم. اولی عکسی است در ايستگاه قطار کرِفِلد. بعدی‌ها همه در دوسلدورف گرفته شده‌اند. عمدتاً کنار راین است. برای بعضی‌ها توضيح می‌گذارم. فرصتی اگر شد و دل و دماغی بود برای هر کدام توضيحکی می‌نويسم.

ادامه‌ی «‌عکس‌نامه‌ی آلمان»

October 22, 2007

اين هم ديار پروس

ديروز رسيده‌ايم آلمان. از لب مرز هلند تا اسن راه آمديم. دو سه روز قبل از حرکت کمر درد شديد عود کرده بود که به ضرب مسکن‌های قوی ساکت‌اش کردم. به اين‌جا که رسيديم هوا سرد و سرما سخت سوزان بود. سرما به تن‌ام رسوخ کرده. پيچش‌های مزاجی هم شده است مزيد بر علت. زور دارد آدم مرخصی بگيرد و بيايد تعطيلات، بعد همه‌ی درد و مرض‌ها به سرش نازل شود. امروز ظهر با بانو بلند شديم رفتيم دوسلدورف و مرکز شهر را گشتيم تا کناره‌ی راين. از فرط خرابی هاضمه و حالِ پريشان ناهار درست و حسابی نتوانستم بخورم. دو سه ساعت قدم زدنِ بعدش کمی حال‌ام را بهتر کرد، ولی وضع اساسی مزاجی همان است که بود. نيم ساعتی است که نجيبه با پاکت پر داروی مرحمتی قاسم از راه رسيده است. هادی از راه که رسيديم ليوانی چای با محلول جوهر نعناع به خوردم داد که لب و دهان و شکم‌ام از خوردن‌اش آتش گرفت و آب از چشمان‌ام سرازير شد. می‌گويند مزاج‌اش گرم است، حتماً‌ حال‌ام بهتر می‌شود! کمی وقت پيدا کنم، عکس‌های امروز را می‌گذارم در وبلاگ. دوسلدورف آدم را از لندن نااميد می‌کند. خوش‌مان آمد از اين شهر! همين الآن با وليعهد حرف زديم. وعده کرد که می‌رود دفتر ديوانی برای عرض ادب. داشت شام می‌خورد. گفت بعد شام می‌رود به ديوان‌خانه.

October 18, 2007

و اما شهرام ناظری

چند شبی از کنسرت شهرام ناظری در لندن گذشته است و او حالا ديگر در ايران است. شبی که از کنسرت برگشتيم حس نوشتن نداشتم. حالا می‌نويسم از نقاط قوت و ضعف‌اش. بی‌انصافی است که وقتی می‌خواهم درباره‌ی شجريان بنويسم، بی‌محابا استاد مسلم موسيقی ايران را به صليب می‌کشم و اکنون بخواهم درباره‌ی شهرام ناظری اغماض کنم.

کنسرت بسيار خوب آغاز شد. دو نوازنده‌ی عالی و تراز اول در جمع حضور داشتند: حسين رضايی‌نيا که دف و دمان می‌نواخت و سينا جهان‌آبادی که کمانچه‌ می‌کشيد. حضور هم‌اين دو نفر، وزنه‌ای برای کل کنسرت بود؛ اين دو واقعاً شاهکار بود کارشان. محسن نفر تار می‌زد با همان چهره‌ی عبوس و گريزان از جمع و منزوی. اما در برابر هنرنمايی سينا جهان‌آبادی و حسين‌ رضايی‌نيا، کار چشمگيری از او ديده نشد. به هر حال، کنسرت ناظری برای من ذوق خاصی داشت به خاطر غلبه‌ی اشعار مولوی و آن دو غزل نابی که اختيار کرده بود. اين دو غزل («زين دو هزارن من و ما . . .» و «باز آمدم چون عيد نو . . .») از غزل‌های بسيار محبوبِ من‌اند. طبيعی است که شنيدنِ اين‌ها سخت بيخودم می‌‌کند. اما گوش من به آواز شهرام ناظری اخت نيست. شهرام ناظری برای من در همان تصنيف‌خوانی دلپذير است. در نتيجه، بدون هيچ تعارفی من شهرام ناظری را مطلقا هم‌سنگ و هم‌رديف شجريان نمی‌دانم. شجريان، چنان‌که مشکاتيان هميشه گفته است، پهلوان آواز ايران است و هم‌آوردی در اين عرصه ندارد. چيزی که هست اين است که ناظری دست به نوآوری‌هايی زده است که شجريان هم همان کارها را کرده است (به جز البته اين کار «بر هم زنم» ناظری که خيلی با مزه بود)، اما اين نوآوری‌ها چه اندازه اقبال داشته است، نمی‌دانم. برای من هيچ کار شگفت‌انگيزی نبوده است. متأسفانه من هنوز سليقه‌ای سنتی در موسيقی ايرانی دارم و کم پيش می‌آيد که کاری نو، دل از من بربايد.

کنسرت ناظری يک نکته‌ی منفی داشت. در هيچ جای بروشورها مطلقاً نامی از رضا قاسمی، سازنده‌ی تصنيف «اين بشکنم آن بشکنم» برده نشده بود. گويی همه چيز زير سايه‌ی سنگين شهرام ناظری و پسرش بود. عمق فاجعه آن‌جاست که تا جايی که من خبر موثق دارم، حتی محسن نفر نيز نمی‌دانست که سازنده‌ی تصنيف رضا قاسمی است و گمان داشته که اين تصنيف از کارگاه حافظ ناظری و شهرام ناظری بيرون آمده است. من اسم اين را می‌گذارم بی‌انصافی و ضايع کردن حق آهنگ‌ساز. زيبنده‌ی کسی که نشان شواليه می‌گيرد نبود که چنين کاری بکند. من فکر می‌کنم آن پسر با کارهايی که می‌کند در حق پدر جفا می‌کند و حاصل زحمات پدر را با رفتارهايی نه چندان مطلوب بی‌ارج کرده است. من هنوز نمی‌دانم که آن‌که اين ندا را در انداخته که شهرام ناظری، پاواروتی ايران است چه کسی بوده. اميدوارم اين شيطنت کار حافظ ناظری نبوده باشد (دوستان اهل نظر که اطلاعاتی دارند، لطفاً روشنگری کنند). شهرام ناظری در حد و اندازه‌ی خود سخت کار کرده و زحمت کشيده است. شيوه‌ی خوانندگی‌اش منحصر به خودِ اوست و اين‌ها چيزهايی هستند بسيار ستودنی. هيچ نيازی نيست او را از حد و اندازه‌ی خودش بيرون ببريم. درست است که من علاقه‌ام به شجريان بسی بيش از علاقه‌ام به ناظری است، و اساساً در مقياس سليقه‌ی من ناظری در شمار دو سه نفر اول نيست، اما من هم به ناظری وام‌دارم به خاطر نغمه‌هايی که با شعر مولوی سروده است. اين برای من کفايت است که به او احترام بگذارم.
نکته‌ی ديگری که حتماً بايد ذکر شود اين است که شهرام ناظری آدمی است سخت خاکسار و بی‌ريا. به گمان من يکی از چيزهايی که صدای او را برای بسياری دلنشين می‌کند، همين خلوص و بی‌ريايی اوست. من نشانی از تکبر و غرور رايج هنرمندان در او نديدم (حداقل در تنها برخوردی که با او داشته‌ام). اين نکته‌ای است مهم به نظر من. و يکی از کارهای بی‌نظيری که شهرام ناظری کرد اين بود که در ابتدای کنسرت از الهه خواننده‌ی فقيد ياد کرد که کاری بود بسيار بزرگ‌منشانه و قدرشناسانه. دست مريزاد به او به خاطر اين کار.

می‌دانم که چه بسا علاقه‌مندان ناظری از من آزرده‌خاطر می‌شوند، اما با وجود تمام لذتی که از کنسرت بردم، از مجموعِ‌ آن‌چه در آن بود، بی‌انصافی می‌شد اگر اين‌ها را نمی‌نوشتم. حق ناظری به جای خود، حقِ حقيقت هم در جای خود.

October 17, 2007

ذکر مصايب رسانه‌ی ايرانی

مقاله‌ای که فولکس کرانت درباره‌ی راديو زمانه منتشر کرده بود، مقاله‌ای حيرت‌آور بود. من هميشه راديو زمانه را در پوشش دادن گستره‌ی وسيع انديشه‌های دينی ضعيف ديده‌ام، اما طرفه‌ آن است که نويسندگان آن مقاله مدعی هستند زمانه درست خلاف آن است! نويسندگان آن مقاله، راديو زمانه را اپوزيسيون جمهوری اسلامی می‌خواهند: اين سخن صريح آن‌هاست. در اين ميانه، دعوای سياسی گروه‌های موافق و مخالف حکومت ايران برای من مهم نيست. بديهی است که آن‌ها که از حکومت ايران خوش‌شان نمی‌آيد يا ستمی از آن ديده‌اند، مترصد هر فرصتی هستند برای تسويه حساب. اما مگر هر رسانه‌ای که خارج از مرزهای ايران وجود داشته باشد، بايد لزوماً مخالف و ستيزه‌گر با جمهوری اسلامی باشد؟ تعريف رسانه اين است؟

آن‌چه من از مرام‌نامه‌ی زمانه فهميده بودم اين بود که زمانه موضع سیاسی خاصی ندارد: نه مخالف حکومت ايران است و نه مدافع آن. و هنوز اعتقاد دارم که حجتی قوی وجود ندارد که راديو زمانه موافق يا مخالف «حکومت» ايران باشد. انتقاد من هميشه به شيوه‌ی پوشش نامتوازن عرصه‌های انديشه در زمانه بوده است که اگر به حسنِ ظن به موضوع نگاه کنيم، به تصادف بوده است و شايد هم از کمبود امکانات. اگر اين ترکيب ارايه‌ی انديشه را آگاهانه بدانيم، مدعای فولکس کرانت يکسره باطل می‌شود.

اما مسأله کجاست؟ چرا ايرانی‌ها، به ويژه ايرانی‌های خارج از کشور، رسانه‌هايی را که به دست خودشان اداره می‌شود نمی‌توانند تحمل کنند و هميشه خواستار حذف و نابودی آن هستند؟ ريشه اين تضاد و ستيز درون قومی کجاست؟ خاطرم هست که زمانی که به برنامه‌های نيلگون انتقاد می‌کردم، حتی نويسنده‌ی نيلگون صراحتاً گفته بود که فلانی خواستار تعطيلی صفحه‌ی نيلگون است، در حالی که تمام انتقاد من به گزارش يک‌جانبه و يکسونگرانه‌ای بود  که در عرصه‌ی انديشه به ويژه در صفحه‌ی نيلگون آن حاکم بود و مطلقاً‌ خواستار حذف آن نبودم بلکه عميقاً معتقد بودم و هستم که حضور صفحه‌ای مثل نيلگون بهترين فرصت برای نقد انديشه‌هايی از آن دست است: هر چه هست سر تا پای آن نوع انديشه در اين شکل به خوبی ما فی‌الضميرش را بيان می‌کند.

ريشه‌ی اين حسادت و اين نفرت از کجاست که اگر کاری را به دست غير ما بسپارند، به جای نقد و سنجش شيوه‌ی ارايه‌ی کار، در پی نابود کردن آن نوع کار هستيم؟ من اسم اين را می‌گذارم حسادت که يک نفر ايرانی اعتراض می‌کند به تلف شدن پول ماليات مردم هلند! من بارها نوشته‌ام که شکل حکومت جمهوری اسلامی در ايران يک شکل کاملاً محتمل و ممکن از انواع حکومت‌هاست. نه فضيلتی بر ديگر حکومت‌ها دارد و نه لزوماً رذيلتی. و گذشته از اين سياست يعنی اعتنا داشتن به جوانب عملی کار کردن در عرصه‌ی کشورداری. سياست بحث اخلاق شخصی و گزينش سليقه‌های فردی نيست. در نتيجه من هيچ فضيلتی در رسانه‌ای نمی‌بينم که هدف‌اش ريشه‌کن کردن يک نوع حکومت خاص باشد و اعتنايی به خود «مردم» نداشته باشد. درک ايرانی‌های خارج از کشور، يا حداقل کسانی که چنين انديشه‌هايی دارند، هنوز از حکومت، از رسانه و از روزنامه‌نگاری، به گمان من، سخت خام است. به روشنی می‌بينم که اگر روزی افرادی از همين طيف قدرت داشته باشند، به بهانه‌ی آزادی بيان و به بهانه‌ی حقوق بشر – آزادی بيان و حقوق بشری که فقط با موازين خودشان و بر حسبِ سليقه‌ی فکری خودشان تعريف می‌شود – کاری جز تهديد و سرکوب ديگران نخواهند داشت. خيلی‌ها نقاب آزادی بيان و دموکراسی را به چهره زده‌اند تا سيمای جزم‌انديش و تنگ‌نظر خود را پشتِ آن پنهان کنند.

مهدی جامی دو يادداشت بسيار عالی نوشته است در پاسخ: «چه کسی از راديو زمانه می‌ترسد؟» و «در خدمت و خيانت زمانه». (اين يادداشت «اعتراض دانشجويی؛ تيتر فکر شده‌ يا کليشه‌ای و اکتيويستی» هم يادداشتی است عالی). به اعتقاد من قلب دعوا در اين جملاتِ‌ مهدی جامی است: «دایره جمهوری اسلامی کجاست؟ آیا هر چه به سنت و مذهب و عرف رایج مردم هم بازگردد باید نفی شود؟ آیا باید به بهانه مخالفت با جمهوری اسلامی علیه قرآن و اعتقادات مردم مسلمان هم موضع بگیریم؟ آیا هر چه دینی است و هر که رنگ معنوی یا الهی دارد به دلیل تقابل با جمهوری اسلامی باید نادیده گرفته شود و مورد بی‌اعتنایی باشد؟ چه چیزی جمهوری اسلامی نیست؟». نمی‌خواهم در خود اين‌ها احتجاج کنم، اما گمان می‌کنم اگر زمانه بر مبنای همين نگاه عمل کند و روش‌اش را نقض نکند، می‌تواند سرش را با افتخار بالا بگيرد و بگويد به هيچ جناح و گروه و حزبی وابسته نيست و عموميت مخاطبان‌اش فارغ از رنگ، جنس، نژاد، مليت و اعتقاد دينی برای‌اش اهميت دارد. من به اين می‌گويم اعتدال رسانه‌ای و پرهيز از بيمارهای رايج و مزمن سياسی که گريبان‌گير ايرانی‌های خارج‌نشين ماست.

October 16, 2007

...

بيزارم از هر چه مسلمان قشری ظاهربين. مسلمانی که دردِ حيوان را نفهمد، درد انسان را چگونه خواهد فهميد؟ گير افتاده‌ایم وسط مشتی مسلمان بی‌سواد که از دين حفظ ظواهر و فقه و پوست را می‌دانند و با روح و گوهر دين بيگانه‌اند. کی از شر اين ظاهريان متنسک خلاص می‌شويم؟

پ. ن. داستان اين است: مخمل، گربه‌ی خانه‌مان، را بايد امروز می‌بردم پيش دامپزشک. معمولاً تاکسی می‌گيرم تا آن‌جا که طفلک بی‌زبان هول نکند. بعد از بيست دقيقه که سرويس تاکسی مربوطه رسيد دم در، وقتی گربه را با جعبه‌ی حمل‌اش بردم توی تاکسی ديدم طرف دارد غرغر می‌کند. قبل از اين‌که بيايد به آژانس مربوطه گفتم راننده‌ای بفرستيد که با گربه مشکل نداشته باشد. طرف مسلمان بود. به روال معمول پاکستانی‌ها (!) يک سی‌دی با عباراتی عربی و ادعیه‌ای قرآنی زير آينه‌اش آويزان بود و صدای قرآن‌اش هم از پخش ماشين‌اش بلند. توضيح دادم که شما مرا بيست دقيقه معطل کرده‌ايد. به مسئول سرويس‌تان هم توضيح داده‌ام که گربه را بايد ببرم. اين زبان‌بسته هم درد دارد و شما با پررويی می‌گوييد نمی‌بريم! تنها توجيه طرف اين بود، توجيهی که بر زبان نمی‌آوردش، که مسلمانی‌اش درد می‌گيرد!‌ لابد گربه‌ی بی‌زبان نمازش را باطل می‌کرد يا حاصل يک ماه روزه‌داری‌اش هباء منثورا می‌شد. و من هميشه دقيقاً همين مشکل را با راننده‌های مسلمان منطقه‌ی شرق لندن (و چه بسا هر جاي ديگری در لندن) دارم. عده‌ای متشرع و ظاهربين که درباره‌ی همه چيز سخت‌گيری‌های مفرط فقيهانه دارند. اگر بار اول بود و راننده هم اولين راننده‌ی مسلمان و پاکستانی بود، می‌گفتی حتماً به گربه حساسيت دارد که فقط «دو دقيقه» نمی‌تواند تحمل حضور گربه را تا دم در دامپزشکی بکند. اما دردِ اين‌ها همان جهالت ظاهربينانه است. از آن گذشته، کسی راننده را مجبور نکرده بود بيايد. قبلاً برای‌اش توضيح داده بودم که کجا می‌رويم و گربه را بايد ببريم! اين هم از قصه‌ی دراز ما. پس دقيقاً حرف من باز همان است: «مسلمانی که دردِ حيوان را نفهمد، درد انسان را چگونه خواهد فهميد؟»

October 11, 2007

زبان عاجز تفسير

خواستم تفسیرت کنم. ديدم همه چيز را داری به اول‌اش بر می‌گردانی. فهميدم با اهل تأويل از تفسير گفتن کارِ خامان است. چشم! «بشستم دست از گفتن، طهارت کردم از منطق». تو خودت حادثه‌‌ هستی، حادثه‌هايی هستی پياپی. و تو خود هم به سخن می‌آوری و هم به سکوت می‌کشانی. خودت می‌دانی که هر بار در برابر جمعی، جمع بزرگی به سخن می‌ايستادم - و می‌ايستم - نخستين چيز که در خاطرم می‌آيد اين است که «ما چو ناييم و نوا در ما ز تست» و «دم که مرد نايی اندر نای کرد / در خور نای است نی در خوردِ مرد». ما رفتيم بخوابيم. خودت هر چه می‌خواهی بگو!

October 9, 2007

مغالطه

۱. گفتمان «حق» در برابر «باطل» و «سفيد» در برابر «سياه» و نگرش دوگانه‌ساز، گفتمانی است که ديگر نه از اهل خرد دلبری می‌تواند کردن و نه اساساً حقِ حقيقتی را می‌تواند ادا کند. اين گفتمان بيشتر گره‌گشای ذهن‌های تنبلی است که تکثر جهان و انسان را نمی‌توانند ببينيد و غافل از آن اشاره‌ی «قبائلا و شعوبا» هستند و الخ.

۲. به فرض هم که گفتمان «حق» و «باطل» را باز بشود در جايی به کار بست، «حق بودن شما» از «باطل بودن ديگران» نتيجه نمی‌شود. اين دو هيچ ربط منطقی به هم ندارند. برای مسجل کردن دومی بايد شاهد و حجت و برهان اقامه کنی. اگر براهين‌ات تاب سنجش بياورد حداکثر باطل بودن ديگری را ثابت کرده‌ای. برای اثبات «محق» بودن خودت بايد جان بکنی (در حقيقت اگر اساساً محق باشی، در پی جان‌ کندن و موجه کردن خودت نمی‌روی). پس اثبات حقانيتِ شما از ثبوت بطلان ديگری بر نمی‌خيزد (مگر در موارد خاصی که ربطی اندام‌وار میان بطلان ديگری و حقانيت خود وجود داشته باشد).

۳. پس مغالطه‌تان را ببريد جايی که خريدار زودباور و عوام داشته باشد!

October 8, 2007

خشونت پليس در انگليس!

آخر چرا دروغ می‌گويید؟ چرا؟ توی روز روشن آن هم! جوری حرف می‌زنيد که اگر کسی هرگز توی تظاهرات ضد جنگ لندن نبوده باشد فکر می‌کند پليس ضد شورش ريخته است مردم را نفله کرده است. پدر آمرزيده‌ها! آقای فلاح!‌ خبرنگار شبکه‌ی جام جم! تو اسمِ خودت را می‌گذاری مسلمان؟ لابد روزه هم بوده‌ای امروز! مرد حسابی! کجای اين تظاهرات «با خشونت پليس به پايان رسيد»؟ کدام ابلهی به تو گفته بود برای موجه کردن خودتان دروغ بگوييد آن هم به اين بزرگی؟ ما فکر می‌کرديم مسلمان آن هم وقتی احتمالاً روزه‌دار است دروغ نمی‌گويد! نکند بهتان زدن و واژگونه جلوه دادن واقعيت وقتی درباره‌ی غير مسلمان‌ها باشد، خوب است؟ پيغمبر اسلام همين جوری به شما اخلاق آموخته بود؟

ما که اين‌جا می‌دانيم شما دروغ می‌گوييد آن هم شاخ‌دار!‌ آن بی‌نوايی که در ايران است و پای‌اش هم به لندن نرسيده است و هيچ تظاهرات ضد جنگی را در لندن نديده است و هرگز به چشم نديده است پليس لندن چقدر متمدن رفتار می‌کند (در مقايسه با بعضی از پليس‌ها!)،‌ لابد فکر می‌کند اين‌ها موجوداتی هستند وحشی. و حتماً «هيچ» تظاهراتی در ايران (اصلاً کسی جرأت دارد در ايران تظاهرات کند؟ چرا؟ مگر جايی عيبی و ايرادی هست؟)، مطلقاً «با خشونت پليس به پايان نمی‌رسد»؛ دليل‌اش هم احتمالاً اين است که تظاهرات به خاطر خشونت پليس معمولاً اصلاً آغاز نمی‌شود! آقای فلاح!‌ اگر مسلمان بوده باشی و روزه گرفته باشی اين روز را، و اگر محقق نباشی و «مقلد» باشی، به فتوای مرجع تقليدت روزه‌ی امروزت را باطل کردی آقاجان! می‌دانم اين حرف‌ها بيشتر خنده‌دار و مضحک به نظر می‌رسد. معلوم است ديگر. تنها چيزی که در وطن اسلامی ما اين روزها مهم نيست، روح دين‌داری و مغز اسلام است. اين روزها آن‌چه مهم است پوست است و قشر دين. آخر مرد حسابی! اگر همين جمله‌ی دروغ را نمی‌گفتی، از گزارش‌ات چيزی کم می‌شد؟ چرا همه‌ی گزارش‌های‌تان وقتی می‌تواند خوب باشد، آخرش تبديل می‌شود به تف سربالا؟

پ. ن. اگر نمی‌دانيد درباره‌ی چه حرف می‌زنم، همين الآن در اخبار شبکه‌ی جام جم، اين مزخرفات را گزارش‌گر جام جم درباره‌ی تظاهرات ضد جنگ در انگليس تحويل ملت داد.

پ. ن. ۲. شايد آقای فلاح اين را گفته که آبروی بعضی‌ها نرود. می‌گويند دست پيش می‌گيرند پس نيفتند: «سخنرانی احمدی‌نژاد در دانشگاه تهران در ميان تدابير شديد پليسی». راستی پليسی که گاز اشک‌آور پرتاب می‌کند خشن است يا پليسی که حتی اجازه‌ی حمل سلاح گرم ندارد؟

October 5, 2007

من يکی مجنون ديگر . . .

سنگ خارا . . . عليرضا قربانی . . . آن هم فرهاد فخر‌الدينی:

بدون شرح . . .

بشرِ از ياد رفته يا بشرِ بر باد رفته؟

بسياری از مفاهيمی که امروزه مبنای تمدن‌های غربی و دولت‌های ليبرال دموکرات قرن حاضر هستند، عمدتاً مبتنی بر ارزش‌های پايه‌ی انسانی به شمار می‌روند. آيا حقوق بشر بايد رعايت شود؟ شکی نيست. آيا حقوق بشر در همه‌ جای جهان يکسان است؟ به گمان من بايد باشد. يعنی می‌توان به يک فصل (يا وصل!) مشترک ميان همه‌ی انسان‌ها فارغ از جنسيت، رنگ، نژاد و دين رسيد که می‌شود بر مبنای آن‌ها «حقوق بشر» را فهميد. اما چند نکته و معضل بزرگ هميشه کار را دشوار کرده است.

نخست اين‌که اگر به گفتمان حقوق بشر، تنها در تمدن‌های غربی نگاه کنيم، اساساً به قلمرو دولت-ملت‌ها و نگاه وبری ماجرا توجه داريم. در اين طرز تلقی از «حقوق بشر» گاهی اوقات می‌بينيم که «حقوق بشر» می‌تواند با «حقوق شهروندی» تزاحم داشته باشد. حقوق بشر، اساساً بايد بدون «مرز» فهميده شود در حالی که «حقوق شهروندی» (و ايضاً «تکاليف شهروندی») مبنای فهم‌شان «مرز» آن دولت-ملت خاص است. اين نسبت‌ها هنوز به قدر کافی کاويده نشده‌اند و گاهی تناقض‌ها و تعارض‌های اين دو خود را نشان می‌دهند. نکته‌ی ديگر اين‌که همين «حقوق بشر» امروز در اروپا جوری فهميده می‌شود که با فهم آمريکايی آن اندکی تفاوت دارد.
نکته‌ی ديگر اين‌که «حقوق بشر» امروز تبديل به چيزی شده است ورای حقوق واقعی بشر. حقوق بشر امروز بيشتر بازيچه‌ای سياسی است که دولت‌های رقيب يا مدعی هنگامی که می‌خواهند مخالفان خود را زمين‌گير کنند يا چهره‌ای اهريمنی به آن‌ها بدهند، به آن متوسل می‌شوند. حقوق بشر تبديل شده است به يکی از «مقدساتی» که پرسش کردن درباره‌ی آن هم گاهی جرم تلقی می‌شود. دقت کنيم که نقض حقوق بشر هم در آمريکا رخ می‌دهد، هم در اروپا، هم در کشورهای توسعه نيافته‌ی جهان سوم. تفاوت در اين است که اين نقض حقوق بشر در کشورهای اروپايی و آمريکايی يا آن‌قدر مشهود نيست يا عمدتاً در بازی‌های رسانه‌ای گم می‌شود و «قدرت» می‌تواند آن را به سود خود مصادره کند. در کشورهای توسعه نيافته و جهان سوم – که شامل کشورهای مسلمان نيز می‌شود – حقوق بشر اساساً «سياسی» فهميده می‌شود. کافی است جهت‌گيری‌های سياسی يک کشور خاص را به دقت واکاوی کنيم تا ببينيم نقض حقوق بشر در آن کشور چه اندازه بررسی و نظارت می‌شود و چقدر عليه آن بيانيه صادر می‌شود و چه اندازه با آن برخورد قاطع صورت می‌گيرد. موضع «آمريکا» در قبال نقض حقوق بشر در ايران، در عربستان سعودی، در پاکستان، در ليبی و در سوريه يکسان نيست. هر چقدر هم که قوانين حاکم بر عربستان ضد-انسانی باشد يا شديدتر از قوانينی باشد که در ايران اجرا می‌شود، عربستان هرگز «اهريمن» نيست ولی ايران به خاطر سياست‌هايی بسيار متعادل‌تر از سياست‌های عربستان می‌تواند دشمن شماره‌ی يک بشريت تلقی شود! پس به وضوح می‌توان ديد «حقوق بشر» تبديل شده است به اهرمی سياسی که در آن حقیقتاً اعتنای چندانی به خود «بشر» نمی‌شود. در اين ميان می‌مانند چند سازمان غيرانتفاعی و بشردوستانه که آرام و بی‌سر و صدا خرده قدم‌هايی بر می‌دارند برای تأمين حقوق ابتدايی بعضی انسان‌ها در کشورهای محروم و مهجور.

حقوق بشر نياز به مدافعی دارد خوش‌نام‌تر از آمريکا. حقوق بشر به قدر کافی دست‌مالی شده است (چنان‌که دين به همان اندازه دست‌مالی شده است). می‌دانم اين بحث بسيار گسترده و پر جنجال است. بسياری از اين نکات را قبلاً هم در ملکوت نوشته‌ام. اما خيلی مهم است مرتب اين‌ها را آدم بنويسد و به خودش يادآوری کند که «حقوق بشر» سياه و سفيد نيست. حقوق بشر واقعاً مسأله‌ای پيچيده و مهم است که حمايت از آن از ارکان مهم بقای بشريت در سال‌های آينده به شمار می‌رود. کاش کسانی که از همه چيز، از دين، از سياست، از حقوق بشر، از آزادی بيان، مقدساتی آسمانی می‌سازند و مرتب در پی دريدن گلوی همديگرند، کمی به فکر خودِ بشر هم باشند. خودِ بشر در اين ميان از ياد رفته است.

October 4, 2007

آن خطرِ ديگر

احمدی‌نژاد به حق دارای يکی از «قراضه‌»ترين ديپلماسی‌هايی است که تا به حال در تاريخ سياسی ايران وجود داشته است (چند روز پيش دوستی اين تعبير «قراضه» را به کار برد و سخت به جا و ايده‌ی اين يادداشت را هم ديروز ظهر). کاش از هوش و درايت و بلاغت لاريجانی می‌توانستند و می‌خواستند استفاده‌ی مناسبت بکنند. اما دردِ عظيم اين‌جاست که در اين وانفسايی که چند دولتِ ديوانه دندان‌های‌شان را تيز کرده‌اند که تنِ وطن را پاره پاره کنند، بايد دندان بر جگر بفشاری که به بهانه‌ی قبا کردن پیراهن رييس جمهوری که نمی‌داند چه وقتی بايد چه بگويد و چه نگويد، آن‌ها بر سر وطن نريزند! دردناک است ديگر، اما ظاهراً بايد صبوری کرد. ولی اين صبوری هم ريسک است. چه ريسکی؟ ممکن است ما صبوری کنيم يا نکنيم، باز هم آمريکا جنونِ هميشگی‌اش گل کند. و ريسک ديگری هم که هست اين است که . . . خودتان می‌دانيد ديگر! همان خطرِ ديگر. تاريخ سرزمين ما سرشار از موقعيت‌هايی است که از يک خطر به دامان خطر ديگر افتاده‌ايم، حال يا خطر بزرگ‌تر بوده يا کوچک‌تر. ما هيچ وقت از امنيتی به امنيتی بزرگ‌تری نرفته‌ايم انگار. ريشه‌ی مشکل را من هنوز در «توسعه نيافتگی» مزمن کشور می‌دانم. «توسعه» به معنای دقيق‌اش در کشور ما غايب است. و توسعه شامل رشد تحصيل و آموزش به معنای مدرنِ آن، نهادينه شدن خدمات بهداشتی، فقرزدايی بنيادين و مقولاتی از اين قبيل است. و صد البته هزار درد و مرض ديگری که حاصل موقعيت خاص جغرافيايی ايران است. پس می‌بينيد که جغرافيا گاهی باعث بدبختی و گاهی باعث خوشبختی آدمی است.

اما چه باک؟ بگذاريد اين را هم بگويم (شرمنده‌ی آقای مهاجرانی عزيز). آقای جوادی آملی يک نصيحت به احمدی نژاد کرده بود: «به مردم دروغ نگوييد» و رييس جمهور ما اسطوره‌ی صداقت و راستگويی و عمل به وعده‌هايی است که مدعی بوده است می‌تواند محقق کند. کاش از مراجع «تقليد» اين يکی را می‌شد به خوبی «تقليد» کند، «تحقيق»‌اش پيشکش به خدا!

October 3, 2007

مهربانی کافی نيست . . .

همين جمله‌ی کوتاه را می‌گويد: «مهربانی کافی نيست». راست می‌گويد. دست‌ات که از همه جا کوتاه باشد، در بهترين حالت، متهم به تن‌آسايی هستی، متهم نه، اصلاً هستی. تمام راه با خودم فکر می‌کردم اين سکه‌ی قلب - اين قلب - را کجا می‌شود خرج کرد؟ کسی نمی‌خردش! خوب باشی يا بد، همیشه بدهکاری. بدهکار جاويد. با هیچ کس هم سنجيده نمی‌شوی. اين ترازو فقط يک کفه دارد! روی شاهين اين ترازو هم نوشته‌اند: «مهربانی کافی نيست».

صبح، دم سحر، حافظ را باز کرده بودم اين ابيات آمد:
دفتر دانشِ ما جمله بشوييد به می
که فلک ديدم و در قصدِ دلِ دانا بود
می‌شکفتم ز طرب زانکه چو گل بر لب جوی
بر سرم سايه‌ی آن سرو سهی بالا بود
مطرب از درد محبت عملی می‌پرداخت
که حکيمان جهان را مژه خون پالا بود
قلب اندوده‌ی حافظ برِ او خرج نشد
کاين معامل به همه عيب نهان بينا بود

تازه می‌فهمی غمِ بی‌نهايت، غمِ بيکرانه، غم نامتناهی يعنی چه؟ و اما حزنی فسرمد و اما ليلی فمسهد! پر بيراه نيست. امروز روز بيست و يکم رمضان است.

فضيلت معصيت و آفت طاعت!

بزرگترين آفت طاعت که هميشه در کمين دين‌داران است همين توانايی بر طاعت است. همين که مدتی به تکرار می‌بينی که قدرت بر عمل به آداب و فرايض داری، در آستانه‌ی آن نخوت و عجبِ طاعتی. به همين فخر فروختن می‌توانی و پا به همان ورطه‌ای می‌گذاری که دام اهل طاعت است. يکی از هول‌های بزرگ من هميشه اين بوده است که مباد به خاطر يک دو روز طاعت و عبادت، دماغی پر باد بيابم که به واسطه‌ی آن طاعت‌های حقير بر آن‌ها که اهل طاعت نمی‌دانم‌شان فخری بفروشم. اين طاعت نخستين کاری که می‌کند، شخص عبادت‌کننده را به خويش مطمئن می‌سازد. طمأنينه هميشه از خودِ طاعت نيست. گاه از رضايت نفس است. پس الهی بيزارم از آن طاعت که مرا به عُجب آورد!

اما هر معصيتی آخر معصيت است؟ معصيتی که با آن ستيزه کنی و به دشواری حريف‌اش شوی، آن معصيت معصيت است! معصيتی که به اندک مقاومتی حريف‌اش شوی، بازيچه‌ی اطفال است! «گر پنجه زنی روزی، در پنجه‌ی رستم زن». ياد آن جمله‌ی مولا علی می‌افتم که گفت: «کاد العفیف ان يکون ملکا من الملائکه ما المجاهد الشهيد في سبيل الله باعظم اجراً ممن قدر فعف». عفاف ورزيدن آن هم از سوی کسی که قدرت بر معصيت دارد، او را بالاتر از مجاهد شهيد قرار می‌دهد! خيلی نکته‌ی لطيفی است. بالاتر از اين حتی او را هم‌رديف ملايک می‌نهد. می‌گويند آن‌که قدم در راه مجاهدت نفس می‌نهد و حتی به سرانجام نمی‌رسد، شهيد از دنيا می‌رود. (آری، عشق هم از راه‌های مجاهده با نفس است ديگر). پس هر معصيتی را معصيت نمی‌توان نام نهاد و عصيان در برابر هر معصيتی هنر نيست. معصيتی را می‌توان معصيت ناميد که به دشواری حريف‌اش شده باشی. اين‌که به «عادت» از کنار معصيت بگذری (چون در محيط و شرايط خاصی بزرگ شده‌ای و امکان و «قدرت»‌اش برای‌ات نبوده)، فضيلتی به آدمی نمی‌دهد. اين‌جاست که بعضی معصيت‌ها ناگهان فضيلت می‌يابند. پس الهی! بنده‌ی آن معصيت‌ام که مرا به عذر آورد!

اين حال را کسی می‌داند که از ميان طوفان گذشته باشد. کسی که غرق خون و عرق باشد. کسی که بار هستی بر شانه‌های‌اش سنگينی کرده باشد. و «کجا دانند حالِ ما سبکباران ساحل‌ها». آن‌ها که در بند همين خرده رعايت‌های مستحبی پوسته‌ی دين‌اند و از دين جز همين آداب ظاهر (و آری همان يک تکه‌پارچه) چيزی نمی‌دانند، چه می‌دانند که همين نخوتِ طاعت چه دماری از روزگار آدمی در می‌آورد؟ گمان می‌کنم برای تمام اين ماه رمضان همين دو نکته کفايت است که: «ثلاث مهلكات: شُح مطاع، و هوى متبع، و إعجاب المرء بنفسه؛ ثلاث منجيات: العدل في الرضا والغضب والقصد في الغنى والفقر ومخافة الله في السر والعلانية». پس باقی بهانه است و دغل!

October 2, 2007

از آن قدر تا اين قدر

می‌گويند - در روايات دينی - که تقدير رخدادهای هر سال در شب قدر آن سال رقم می‌خورد تا سال بعد. ديروز داشتم فکر می‌کردم عموی بزرگ‌ام سه پسر دارد و سه دختر. ناخودآگاه به ياد او افتاده بودم. شب از ايران تلفن زدند. غوغايی به پا بود. آن سه پسر حالا ديگر دو تا شده بودند! هنوز باورم نمی‌شود. همان قاعده‌ی ثابت جاده‌های ناامن ايران و جانِ انسان‌ها، که از خاک کفِ جاده بی‌بهاتر است. نمی‌دانم از کجا و به که بايد شکايت کرد. دست هيچ کس به هيچ جا بند نيست. نه در زمين نه در آسمان. داشتم فکر می‌کردم که اگر تقديرِ رفتنِ او در شب قدرِ سال پيش رقم زده شده بود، يعنی چيز نزديک به يک سال، سايه‌ی آن تقدير بر سرش بوده است و خودش و ديگران از آن بی‌خبر. و اين خبر اگر افشا می‌شد، چه هولی در آدمی می‌افکند، به ويژه که خبر، خبر حادثه‌ای دردناک و تلخ باشد؛ خبر سانحه باشد. با هر که صحبت می‌کردم گوشی تلفن به نفر بعدی می‌رسيد: از پسر عمو به خواهر، از خواهر به مادر و برادر که سخن گفتن نمی‌توانست. و من مبهوت مانده بودم،‌ چنان‌که هميشه در مواجهه با مرگ بهت‌ام می‌زند. همه جا، هر جا، که پای سخن گفتن در ميان باشد، شايد ساعت‌ها بی‌وقفه بگويم و بنويسم. اما پای مرگ که در ميان است، سخن گفتن عبث است و پوچ. گويی تسلا دادن هم پاک از معنا می‌افتد. کاش می‌توانستم آن‌جا باشم و با حضورم سخن بگويم نه با زبان‌ام.

و هنوز همان سرما، همان رنج استخوان‌سوز، همان بهت، همان ناباوری در وجودم جاری است. و آخرش چه بايد گفت؟ تقدير بود! اما ويرانی جاده‌ها و ناامنی آن‌ها تقدير نبود. اين يکی از بی‌کفايتی و بی‌تدبيری آن‌هاست که مدعی کفايت و تدبيرند. ولی می‌شد در آن ساعت او آن‌جا نمی‌بود، اگر آن تقدير نبود. «از چنگ منش اختر بد مهر به در برد. . .».

October 1, 2007

در بيابانِ فنا . . .

هميشه با خودم فکر می‌کردم آيا ممکن است روزی زندگی‌ام چنان تغيير کند که اگر امروزم را با ديروز مقايسه کنم، هيچ شباهتی نتوانم پيدا کنم؟ ناگفته پيدا است که اگر محال نباشد بسيار بسيار بعيد است. زندگی آدمی از دل آن‌چه در گذشته بوده است می‌رويد. اما مگر اين منافات دارد با اين‌که ناگهان راهی را اختيار کنی يا تصميمی را بگيری و بر آن تصميم استوار بمانی؟ البته که نه. و عشق ساده‌ترين تصميم است (اگر بشود اسم تصميم را روی آن گذاشت)! بار اصلی عشق را معشوق به دوش می‌کشد. عاشق کافی است خود را به کمند معشوق آويزان کند و بس. ديگر معشوق است که او را دنبال خودش می‌کشاند و به وجهی معشوق است که اسير عاشق است! اما واقعاً می‌شود آدمی چنان استحاله پيدا کند که امروزش به ديروزش شبيه نباشد. می‌شود جوری باشد که هميشه می‌خواسته باشد. هميشه می‌خواندم برای خودم که:
در دل‌ام بود که بی دوست نباشم هرگز
چه توان کرد که سعی من و دل باطل بود!
واقعاً هم باطل بود! تنها چيزی که بود، سعی و کوششی بود برای بی‌ دوست نبودن. همين. حالا که دارم به سوی قله‌ی چهل سالگی نزديک می‌شوم - اگر واقعاً بشوم - با خودم می‌گويم:
در بيابان فنا گم شدن آخر تا کی؟
ره بپرسيم مگر پی به مهمات بريم
و در راستای همان کوشش بالا:
در ره نفس کزو سينه‌ی ما بتکده شد
تير آهی بگشاييم و غزايی بکنيم!

يعنی می‌شود؟

پ. ن. اين «واقعاً» را من و بانو به معناهای مختلفی به کار برده‌ايم از جمله به معنای «آمين». يک معنای ديگرش هم «ان‌شاءالله» است!

پ. ن. ۲. اوه!‌ حالا کو تا چهل سالگی؟! جو پيغمبری بعضی وقت‌ها آدم را می‌گيرد ها!

شب قدر

شب قدر آدم نمی‌نشيند پای کامپيوتر با کسی چت کند. چت هم اگر قرار باشد بکنی، بايد با خدا چت کنی! . . . يا احتمالاً با عشق، با معشوق، با حضور، با تمام مهابت او . . . تازه می‌شود با ضربتی که بر فرق علی فرود آمد و رستگارش کرد هم چت کرد؛ با آن زخم مقدس. می‌شود با او، می‌شود با زخم گفت‌وگو کرد. هنوز به وقت لندن چند ساعتی مانده است تا آن ضربت بر فرقی فرود بياید که خود فارق خير و شر بود.

پ. ن. آن‌قدر نشستيم به انتظار قدر که آسمان لندن گريستن‌اش گرفت و ما با چشم‌های خسته مشغول چای نوشيدن‌ايم!

Free counter and web stats