دلالت خير
رفت به سمت کتابخانه. حافظِ سايه را کشيد بيرون. دستی به سر و روی کتاب کشيد. سرش را چسباند به حاشيهی کتاب. زير لب چيزی زمزمه میکرد. دستاش را دراز کرد به سوی آسمان. انگار میخواست چيزی را از وسط هوا بگيرد. بعد دستاش به سمت حافظ رفت. صفحهای را گشود. آرامآرام شروع به خواندن کرد. ناگهان بيتی را با صدای بلند خواند:
دلا دلالت خيرت کنم به راه نجات
مکن به فسق مباهات و زهد هم مفروش!
گفت: «میبينی چقدر حرف ريخته است توی همين تک بيت؟ «دلالت»، «دلالت خير»، «راه»، «راهِ نجات»، «فسق»، «مباهات»، «زهدفروشی». میبينی چقدر بيت سنگين است؟ راهِ نجات، راه ميانه، راه رستگاری همين است که نه به فسقات مباهات کنی و تجاهر کنی به آن. و نه طاعت و عبادت را مستقیم يا غير مستقيم به رخ خدا و خلقِ خدا بکشی!». گفتم: «مگر کسی عبادتاش را به رخ خدا هم میکشد؟» گفت: «تا دلات بخواهد! چه بسا دينورزان، همين عبادتشان را به رخ خدایشان میکشند. میگويند خدايا اين گفتی کردم، آن گفتی کردم. از اين نهی کردم، نکردم، به آن امر کردی، پذیرفتم. و همينجور میشمارند و حساب میکنند. وقتی ديگر حساباش را نگه نداشتی و نشمردی کردهها و نکردههایات را، آن وقت تازه میشود گفت که کارت را به عنايت رها کردهای. شايد تازه. آن هم شايد.» شروع به قدم زدن کرد و با صدای بلند تکرار میکرد: «دلالت خير! دلالت خير!» و چقدر فاصلهی ميان دلالت و ضلالت اندک است (و البته فاصلهی ميان دلالت و دخالت!).


امروز تا چشمام به عکسهای استادِ دانشور، دکتر شفيعی کدکنی افتاد که چنان در حال گريستن بود، ناگهان من نيز تمام تنام لرزيد. من نيز گريه از استخوانهایام جوشيدن گرفت. فکرش را بکنيد که اجل میتواند يکايک اين افتخارهای فرهنگ و ادب و شاعری ما را بستاند. فکرش را بکنيد که روزی ممکن است همين استاد شفيعی، سايهی سرفراز شعر و موسيقی، شجريان، مشکاتيان، فرشچيان، خسرو شکيبايی، علی نصيريان، محمدعلی کشاورز و دهها نام بلند ديگر، همين راهِ سرنوشت را بروند. فکرش را بکنيد چقدر تهیدست میشويم. و چقدر ما در برابر مرگ تهیدستايم، به ويژه که مرگ، نمادهای انديشهی ما، فرهنگ ما، ادبِ ما، موسيقیِ ما را نشانه بگيرد. قيصر امينپور زيستناش برای من شکل گريستن بود و رفتناش شکل سوختن. قيصر امينپور مثل شمعی بود که میسوخت و میگريست. آری، زمانهی ما برای او تنگ بود.