« August 2007 | صفحه‌ی اصلی | October 2007 »

بايگانی: September 2007

September 30, 2007

بيان توهين‌آميز و بيان آزاد

امروز مقاله‌ای در نيويورک تايمز چاپ شده است با عنوان: «بيان توهين‌آميز و بيان آزاد». عده‌ای که فکر می‌کنند مقاومت در برابر «هر» بيانی بدون هيچ قيد و شرطی تنها در کشورهای «مسلمان» رخ می‌دهد و شرط آزادی بيان، بی‌قيد و شرط بودن آن است، خوب است به حجم عظيم بحث‌هايی که در غرب، در اروپا و آمريکا در زمينه‌ی آزادی بيان در می‌گيرد توجه داشته باشند. نظام فکری ليبرال شايد تا به امروز آزادی بيان را بی‌قيد و شرط می‌ديده (که شواهد تاريخی گواه بر اين است که تا امروز هم چنين نبوده و هميشه نوعی «تبعيض» در آزادی بيان وجود داشته)، اما گمان می‌کنم امروز حساسيت‌های نظام‌های ليبرال-دموکرات نسبت به آزادی بيان بيشتر شده و اعتنای جدی‌تری نسبت به قوام گوهر و هسته‌ی آن دارند. عده‌ای از فارسی‌زبانان شايد گمان کنند دفاع از آزادی بيان يعنی آزاد گذاشتن هر توهينی (همان‌که در زبان انگليسی به آن می‌گويند offensive speech) اما اتفاق‌هايی از قبيل فيلمی که تئو ون‌گوگ ساخت و قتل‌اش، کاريکاتورهای دانمارکی و سخنرانی پاپ، همه باعث شد توجه رسانه‌ها به زمين لغزنده‌ی آزادی بيان بدون تبعيض جلب شود. برای ذهن‌های ساده‌ای که «تبعيض» را لزوماً به معنای منفی می‌گيرند مثالی بزنم تا گمان نکنند تبعيض هميشه بد است! هنگامی که بمب‌گذاری‌های ۷ جولای در لندن رخ داد، کن ليوينگستون، شهردار لندن، بلافاصله از حملات «غير تبعيض‌آميز» تروريست‌ها انتقاد کرد که فرقی بين آدم عادی و آدم نظامی قايل نشده بودند. به همين معنا، تبعيض در آزادی بيان هم وجود دارد و هم بايد وجود داشته باشد. تشخيص‌اش به عهده‌ی قانون، اخلاق مدنی و حقوق شهروندی است. تشخيص مصداق‌ها کار چندان دشواری نيست. برای مثال نيويورک تايمز می‌گويد که: «با وجود اين‌که مردم آزاد هستند که هولوکاست را انکار کنند يا عقايد نژادپرستانه داشته باشند، نيويورک تايمز خود را ملزم به انتشار آن‌ها نمی‌داند» و اين از نظر آن‌ها منافاتی با آزادی بيان ندارد. آزادی بيان لزوماً مترادف با آزادی انتشار نيست. چنان‌که آزادی عقيده و آزادی انديشه هم لزوماً مترادف با آزادی بيانِ‌ آن نبوده است. (اين تأکيدی که بر لزوماً می‌‌کنم برای آن کسانی است که متن را نخوانده، رأی‌شان را پيشاپيش درباره‌ی متن و نويسنده‌اش صادر می‌کنند؛ باور بفرماييد تعداد اين آدم‌ها آن قدر زياد است که آدم باید هر بار اين‌ها را تذکر بدهد!)

آزادی بيان در غرب هم آزادی بيان بی‌قيد و شرط نيست. اين‌ البته نه بهانه‌ای است برای نقض‌ آزادی بيان در ايران و نه توجيهی برای بستن دهان مردم. بايد مرجعی وجود داشته باشد که مانع از نقض آزادی‌های مدنی به بهانه‌های مختلف شود و هم‌چنين مرجعی وجود داشته باشد که مانع از نشر تهتک و توهين به بهانه‌ی آزادی بيان شود. آزادی بيان تيغی است دو لب. از هر سو که بيفتی، خودِ آزادی بيان قربانی شده و غرض اصلی از آزادی بيان نقض شده است. اتفاقاً اگر به فضای فکری تشيع نگاه کنيم زمينه‌ی آزادی بيان به نحو بارزتری فراهم است. نامه‌ی امام علی به مالک اشتر نمونه‌ی آشکارش که البته همه می‌دانيم چقدر زياد به آن عمل می‌شود!

September 27, 2007

نقد تمام عيار

سلسله‌ی نقدهای سعيد حنايی کاشانی بر يادداشت‌های اکبر گنجی درباره‌ی شريعتی هنوز ادامه دارد (آخرين يادداشت‌اش «شريعتی، مارکس و حقوق بشر» است). تا به حال گنجی به هیچ کدام از این‌ها پاسخ نداده است و حقيقتاً فکر می‌کنم جای پاسخ هم ندارد. سعيد حنايی حق مطلب را به خوبی ادا کرده است و سنجيده‌تر، منطقی‌تر و برنده‌تر از اين نمی‌شود سخنان گنجی را نقد کرد. من به اين می‌گويم نقد تمام عيار. نويسنده‌ی فلّ سفه، هم مستقيماً به آثار شريعتی مراجعه می‌کند و آن‌ها را نقل می‌کند، هم عبارات گنجی را درست در کنار آن‌ها نقل می‌کند و هم رأی خودش را با تکيه بر مستنداتی که دقيقاً پيش روی خواننده است ارایه می‌کند. به گمان من، هيچ کس تا به حال به اين شيوايی نتوانسته سست بودن و پریشان بودن نقدهای گنجی از شريعتی را نشان بدهد. دست مريزاد! (هر چند ظاهراً سعيد حنايی کاشانی هنوز با من سر ماجرای آشوری و عبارات تندی که به کار برده بودم، قهر است!).

به نظر می‌رسد که . . .

اين سوتی‌ها رسانه‌چی‌ها سوژه‌های با مزه‌ای هستند. امروز در همان بند اول خبر بی‌بی‌سی مربوط به سفر احمدی‌نژاد به بوليوی این عبارات آمده است: «به نظر می رسد آقای احمدی نژاد نخستین رئیس جمهور ایران باشد که به بولیوی سفر می کند، هرچند مدت اقامت او در این کشور بیش از چند ساعت نخواهد بود». اول باورم نشد خبر با اين عبارات آغاز شده، ولی بعد هر چه بيشتر خواندم بيشتر خنده‌ام گرفت. آخر به نظر می‌رسد يعنی چه؟ يعنی بررسی اين‌که احمدی‌نژاد چندمين رييس‌ جمهور ايران است که به بوليوی سفر کرده است اين قدر برای يک خبرنگار بی‌بی‌سی سخت است که بايد حدس بزند و بگويد «به نظر می‌رسد»؟! خلاصه دسته‌گلی حسابی بود و ساعاتی ما را خنداند. اميدوارم يکی در بی‌بی‌سی اين‌ها را بخواند و اين خطای مضحک را اصلاح کند و هم‌چنين اميدوارم سر لج‌بازی نيفتند و همين‌جور نگه ندارندش که روی مردم را کم کنند.

ثبت شدم

ثبت شدم. يک ساعت پيش. ولی نمی‌دانم فاتح شدم يا نه! هنوز خبری از فتح نيست. ثبت‌اش بيشتر به ثبت‌احوال شبيه بود. مثل وقتی که برای  طفل نوزادی شناسنامه صادر می‌کنند يا گواهی فوت متوفا را می‌دهند. به يک معنا هم متولد شده‌ام و هم وفات يافته‌ام. ولی بخش فتح‌اش، بيشتر به يک قشون‌کشی چند ساله شبیه است که حالا حالاها فتح‌اش مانده است تا از راه برسد. نامفهوم بود نه؟ برای خودم هم نامفهوم است. سخت نگيريد. آدم بعضی وقت‌ها در وبلاگ‌اش چيزهايی می‌نويسد که يا فقط خودش می‌فهمد يا دو سه نفر ديگر هم در اين فهم شريک می‌شوند. اگر فهم‌اش يا حدس‌اش دشوار است، زياد به خودتان زحمت ندهيد. از يک ساعت پيش همه‌اش به فروغ فرخزاد فکر می‌کردم و ثبت و فتح‌اش. ولی شعرش چندان مناسبت‌ با موقعيت نداشت. بگذریم!

September 26, 2007

کتاب، ناموس آدم کتاب‌باز است

کسانی که عشق فراوان به کتاب خواندن و کتاب جمع کردن دارند، با ريخت و قيافه‌ی کتاب‌شان هم عشق‌بازی می‌کنند. برای بعضی‌ها کتاب، مثل لباس رسمی‌شان است که بايد تميز و مرتب باشد. دوستی داشتم - خدای‌اش بيامرزاد - که هر وقت کتابی از او امانت می‌گرفتم و بازش می‌آوردم، می‌گفت: «آن‌که به کسی کتاب امانت می‌دهد ديوانه است و کسی که بازش می‌گرداند ديوانه‌تر!». راست می‌گفت. کتاب امانت دادن کار زياد عاقلانه‌ای نيست، الا به کسی که سخت به او اعتماد داری. يک چيز مرا در کتاب امانت دادن سخت می‌آزارد. کتابی را به کسی امانت می‌دهی که بخوانند و وقتی کتاب بر می‌گردد، می‌بينی امانت‌گيرنده هر جا دل‌اش خواسته با مداد يا بدتر از آن خودکار زير عبارات کتاب خط کشيده که کارش را راحت کند!‍ اين کار سخت باعث آزردگی خاطرم می‌شود. آدم اگر خودش با کتاب خودش اين کار را بکند، حق دارد. ولی کسی که کتاب را امانت می‌گيرد، چه کتاب کتابخانه باشد يا کتاب کسی ديگر، با اين کار دارد کتاب را بی‌سيرت می‌کند و به صاحب کتاب هم اهانت کرده است. کتاب حرمت دارد. نبايد با ناموس کسی اين‌جوری بازی کرد!

پ. ن. کتابی از یکی از دوستان نزد من بود. اين کتاب را ظاهراً  مدت‌ها پيش دوستی ديگر از آن دوست امانت گرفته بود و کار فوق‌الذکر را با کتاب کرده بود. کتاب را من به دوستی ديگر امانت داده بودم و وقتی کتاب را بازگرداند - خوشبختانه او چنین جسارتی در حق کتاب نکرده بود - کتاب را داشتم ورق می‌زدم و به آن داغ‌های جگرسوز روی کتاب برخورد کردم. گفتم تا داغ من تازه است و مثل داغ کتاب کهنه نشده، بنويسم‌اش!

September 25, 2007

آبروی کی رفت؟

این ماجراهای محمود آقا در نيويورک حقيقتاً قصه‌ای بديع است. يعنی به هر جنبه‌اش نگاه کنی، از هر طرفی که ببينی، سوژه می‌بارد، آن هم سوژه‌های داغِ داغ. پس بگذاريد حالا که با محمود آقا درد دل کردم، دو کلام هم به حواشی ماجرا نگاه کنيم.

اول از همه اين‌که احمدی‌نژاد کلی حرف‌های جورواجور زده است. وسط حرف‌های‌اش دو نکته‌ی خوب را خيلی صريح گفته است. يکی اين‌که وقوع هولوکاست نبايد بهانه برای ظلم به فلسطينی‌ها شود. احسنت اين را درست گفته است. کاش قبلاً که درباره‌ی هولوکاست حرف زده بود همين حرف را زده بود تا خودش و دیگران مجبور به ماست‌مالی کردن نشوند. سياست‌مداران ايرانی هنوز يک برگ برنده‌ی ديپلماتيک قوی و قاطع در اختيار دارند: مجاهدين خلق هنوز از سوی آمريکا حمايت می‌شوند و آمريکا رسماًٌ آن‌ها را منزوی نکرده در حالی که قدرت کامل برای انجام اين کار را دارد. به جای پرت و پلا گفتن و حرف‌های شعارگونه سر هم کردن، کافی است همين‌ها را مرتب به رخ آمريکا بکشند تا ميزان پای‌بندی‌اش به مبارزه با تروريسم آشکار شود. ديگر اين‌که درباره‌ی انرژی هسته‌ای، عبارات جدلی مناسبی را به کار برده بود که منطق آمريکا را عملاً‌ مضحکه کرده است. آمريکا واقعاً نمی‌داند با کدام مبنای حقوقی سر قضيه‌ی انرژی يقه‌ی ايران را بگيرد و احمدی‌نژاد دارد اين‌ها را بازی می‌دهد، هر چند بازی خطرناکی است.

وقتی با احمدی‌نژاد آدم درد دل می‌کند، دارد با کسی حرف می‌زند که شده است رييس‌ جمهور کشورش، در نتيجه ممکن است حرف‌هايی را به او بزند که وقتی به بيرونی‌ها می‌رسد آن‌ها را تکرار نکند. ولی حالا قرار است از بيرون به قضيه نگاه کنيم. احمدی‌نژاد وقتی می‌گويد رسم مهمان‌نوازی اين نيست، راست می‌گويد بنده‌ی خدا. يکی نيست به آقای بولينجر بگويد که مرد حسابی تو به چه قصد و نيتی احمدی‌نژاد را دعوت کرده بودی به دانشگاه (يا اساساً با سخنرانی‌اش موافقت کرده بودی)؟ اگر قرار بود همان اول بروی و چاک دهن‌ات را باز کنی و هر چه دل‌ات می‌خواهی بگويی، اصلاً‌ چه مرضی داشتی دعوت‌اش کنی؟ اين‌جاست که رييس يک دانشگاه معتبر آمريکايی می‌شود مسخره‌ی خاص و عام. به اين می‌گويند منتها درجه‌ی حماقت. پس می‌بينيد که احمدی‌نژاد با تمام کارهای‌اش در برابر اين ريیس دانشگاه جو زده، نابغه‌ای به حساب می‌آيد! به اعتقاد من در اين ميان آبروی آمريکا بيش از هر کس ديگری رفت. ايران خودش هميشه به نقض‌ آزادی بيان متهم است. ايران متهم به نقض آزادی‌های فردی و سياسی است. ولی آمريکا که کلی ادعای دهن‌پرکن برای رعايت حقوق بشر و حقوق انسانی و مدنی افراد را دارد، چرا بايد در يک دانشگاه معتبر چنين خيمه‌شب‌بازی مضحکی بر پا کند که حيثيت دانشگاه را به باد دهد؟ هر وقت تلويزيون مصاحبه با بعضی از آمريکايی‌ها را نشان می‌دهد، ملت مصاحبه‌شونده بلافاصله می‌گويند: «آن‌چه آمريکا مظهر آن است . . .» (What America stands for). آمريکا مظهر و نماد چی‌ست حالا؟ واقعاً روی‌تان می‌شود بعد از اين همه دسته گل به آب دادن‌ها بگوييد ما مظهر چيزی هستيم؟ اين آدم‌ها که اين‌جوری درباره‌ی آمريکا حرف می‌زنند واقعاً درک و دانش‌شان از اوضاع جهانی چقدر است؟ به چه چيزی می‌نازند؟ به قلدری و جنگ‌افروزی کشورشان؟ يا به نمايش عقلانيت و شعور و احترام رييس دانشگاه‌شان؟ يا به درک و دانش بالای رييس‌جمهورشان؟ خوب بود رييس دانشگاه آن حرف‌ها را نمی‌زند و خودش را خراب نمی‌کرد و قضاوت درباره‌ی احمدی‌نژاد را به عهده‌ی مردم می‌گذاشت نه اين‌که خودش – که ميزبان است – در مقام مدعی‌العموم و شاکی بنشيند. به اين می‌گويند بی‌آبرويی آزادی و حقوق بشر و به باد رفتن اعتبار دانشگاه.

اما نکته‌ی آخر. اين اتفاق‌ها که می‌افتد و اساساً وقتی شخصيت‌های جنجالی سياسی ايران می‌روند خارج از کشور، بهترين فرصت برای آشکار شدن اپوزيسيون ايرانی خارج از کشور است. آن‌چه من تا به حال از اين‌ها ديده‌ام با برخوردهای متفاوت مستقيم يا غير مستقيمی که با آن‌ها داشته‌ام يک واقعيت شگفت‌انگيز را درباره‌ی آن‌ها نشان می‌دهد: اکثريت اپوزيسيون سياسی خارج از کشور، از تقريباً همه‌ی طيف‌ها، شديداً از لحاظ فکری و عقلانی ورشکسته هستند. رفتار، گفتار و کردار اين‌ها رفتار يک عده آدم عصبی است که هیچ عقلانيت و سنجيدگی در آن ديده نمی‌شود. مثال و نمونه‌اش بسيار است (از جمله در همين سفر احمدی‌نژاد، رفتار و گفتار سلطنت‌طلب‌ها را در آن‌جا مشاهده بفرماييد). اساساً اپوزيسيون گويی نمی‌تواند با زبانی سنجيده و متين جمهوری اسلامی را نقد کند. در اکثر موارد عنان اختيار از دست‌اش در می‌رود، احساساتی می‌شود و شروع می‌کند به آسمان به ريسمان بافتن يا ناسزا گفتن. برای اين‌ها اپوزيسيون مساوی است با مقادير معتنابهی ناسزا به اضافه‌ی مشتی شعار درباره‌ی دموکراسی و حقوق بشر و آزادی بيان که اگر پای‌اش بيفتد، خودشان هم به اين‌ها اصلاً پای‌بند نيستند (به عبارتی نزد آن‌ها، دموکراسی و حقوق بشر و آزادی بيان خوب است ولی فقط برای خودشان و دوستان و هم‌فکران‌شان!).

خلاصه‌ی ماجرا اين‌که آمريکا که قبلاً هم چندان وزنی برای احمدی‌نژاد قايل نبود. پس او اساساً نه برای آمريکا، بلکه نزد بقيه‌ی مردم هم چيز زيادی برای از دست دادن نداشت. پس زيان‌کار بزرگ ماجرا خود آمريکا بود که ظرفيت کافی را برای شنيدن حرف‌ها او ندارد. آمريکا بيش از هر کس دیگری در اين ماجرا بی‌آبرو شد، خواسته يا ناخواسته. آمريکا بود که آن همه ادعا داشت، ولی همين آمريکا تحمل نداشت بگذارد يکی حرف‌اش را بزند و قضاوت درباره‌ی حرف‌های او را - که کلی پرت و پلا و حرف بی‌ربط و خنده‌دار هم در آن آمده است - به عهده‌ی «جمهور» واگذار کند. اين است که رييس دانشگاه‌اش هم جوگير تبليغات رسانه‌ای می‌شود و مبانی و اصول اخلاقی و فکری‌اش و آن به اصطلاح ارزش‌های استواری را که می‌گويند آمريکا بر آن‌ها بنا شده است، زير پا می‌گذارد. به اعتقاد من، دقيقاً به دليل اين‌که دانشگاه کلمبيا در آمريکاست و آمريکا آن همه ادعای ارزش‌مداری انسانی، دموکراتیک و حقوق بشری دارد، رييس دانشگاه‌اش نبايد چنان حرف‌هايی می‌زد و آن عبارات را به کار می‌برد.

پ. ن. نکته‌ی تئوريک و بغرنج ماجرا: آزادی بيان نمی‌تواند فضايی ناسزا گفتن و توهين را به بهانه‌ی آزادی برای هيچ کسی تقديس کند، چه آن فرد احمدی‌نژاد باشد، چه رييس دانشگاه کلمبيا يا رييس جمهور آمريکا. آزادی بيانِ اين شکلی، نهايتاً به ضدِ خودش تبديل می‌شود و نقض غرضی تمام عيار خواهد بود.

پ. ن. ۲: اين هم تحلیل هاآرتص از ماجرا: بازنده‌ی اصلی سفر احمدی‌نژاد اسراييل است. (به راهنمايی مکتوب آقای مهاجرانی؛ کاش آقای مهاجرانی لينک مستقيم مطالب را در وبلاگ‌اش می‌آورد). اين مطلب مهدی جامی هم يکی از منصفانه‌ترين يادداشت‌های سياسی راديو زمانه است که به درستی بر نکته‌ای حساس انگشت نهاده است.

ادامه‌ی «آبروی کی رفت؟»

September 24, 2007

درد دل با احمدی‌نژاد

معصومه‌ ناصری راست می‌گويد: «کلا هیجان ماجرا زده بالا و همه این شلوغ بازی‌ها کار همین احمدی‌نژادی است که کلا ریز می‌بینیمش ولی به تنهایی یک دنیا را اسکل خودش کرده است.» ولی ماجرا اين است که اين وسط هيچ خبری از عقلانيت از هيچ سويی نيست. من می‌فهمم واکنش آمريکايی‌ها واقعاً شلوغ کردن ماجراست و زياد جدی گرفتن احمدی‌نژاد. آخر تحليل‌گری که فرق احمدی‌نژاد و بن‌ لادن را نداند و از پيشينه‌ی شکل‌گيری شخصيت و لفاظی‌های اين دو نفر آگاه نباشد، تحليل‌گری است رسماً مشنگ. اين از طرف آمريکايی که حتی در حد سناتورش هم خودش را در سطح بازی‌ها و لجاجت‌های بچه‌گانه پايين آورده است.

اما محمود آقای خودمان. خوب برادر من! تو با اين همه اهن و تلپ بلند می‌شود بروی آمريکا دل اين‌ها را به دست بياوری، پز سياسی بدهی، و ابراز تمدن و شخصیت کنی. اين کارها شرط دارد، زمينه می‌خواهد، مشی و رفتاری می‌خواهد که دلالت کند بر کاری که ادعای‌اش را داری. من در حسن نيت‌ات هیچ شکی ندارم. ولی وقتی شما به عنوان رييس‌جمهور ايران نمی‌فهمی چطور بايد از اسراييل و صهيونيسم انتقاد کنی که هم انتقادت جدی و بی‌تعارف و برنده و قاطع باشد و هم خودت مسخره‌ی خاص و عام نشوی، توقع داری مردم چه رفتاری با تو داشته باشند؟ می‌دانی چه می‌گويم؟‌ مقصودم اين است که تو اگر از اين مردم آمريکا - نه حتی دولت‌شان - توقع مهمان‌نوازی داری، بايد اول برادری‌ات را ثابت کرده باشی. نه اين‌که تا تقی به توقی می‌خورد دهان‌ات را بی هوا باز کنی و راست راست بگويی هولوکاست همه‌اش کشک بوده. ما که می‌فهميم تو قصد بدی نداشته‌ای. ما می‌فهميم تو مقصودت اين است که کسی نبايد به بهانه‌ی هولوکاست به فلسطينی‌ها ظلم کند. ولی تو اگر می‌خواستی همه‌ی دنيا همين معنی را از حرف‌ات بفهمند، بايد عيناً‌ همين عباراتی را به کار می‌بردی که نوشتم. حالا حساب‌اش را بکن که در کشوری که يک دنيا يهودی دارد - و يهودی‌های‌اش خيلی وقت پيش از ايجاد اسراييل به آن‌جا رفته‌اند و ساکن آن‌جا بوده و هستند - تو چشمِ بيچاره‌ها را در آورده‌ای و گفته‌ای همه‌ی حرف‌هاتان دروغ است! توقع مهمان‌نوازی از اين‌ها داشتن کمی گزاف است. خودت بايد فکر می‌کردی که داری با سر می‌روی توی دهن شير. پس بیخودی لازم نيست خودت را برای اين‌ها به موش‌مردگی بزنی. من هم می‌فهمم که خیلی از مردم دنیا با تريپ ضد آمريکايی‌ات حال کرده‌اند. ولی باور کن، ديپلماسی و درايت داشتن فقط در مخالفت با آمريکا نيست.

می‌دانی محمود آقا؟ تو واقعاً رفيق صادق و يکرنگ در دنيا خيلی کم داری. رفيقی که برای‌ات سوت بکشد و کف بزند، شايد زياد داشته باشی، اما رفیق فابريک و يک‌دل و يک‌جان خيلی خيلی کم داری. انصافاً‌ خيلی تنهايی! پس بهتر است زياد باعث خراب‌تر شدن اوضاع نشوی. ما هم دل‌مان خون است از اين‌که رييس‌جمهور کشورمان را دارند آن‌جا مسخره می‌کنند. ولی تو خودت چرا بهانه دست اين‌ها می‌دهی آخر؟ نکن برادر من! نکن! بعدش هم من نفهميدم چرا اين وسط پای گاليله را کشيدی وسط. خوب بود قبلاً با دو سه نفر که تاريخ علم خوانده‌اند و کمی با عقايد فيلسوفان مسلمان آشنا بودند مشورت می‌کردی که ضايع نشويم آخر. آخر که چی ما در ايران همجنس‌گرا نداريم. نمی‌شد ديپلماتيک‌تر جواب بدهی که ملت مسخره‌ات نکنند؟ نمی‌شد؟ نمی‌شد دو دقيقه جلوی زبان‌ات را بگيری؟ امان از دست اين زبان!

ببين، ما که می‌فهميم تو خيلی با بن لادن و هيتلر فرق داری، خيلی فرق داری. و اين را صادقانه می‌گويم و محض طنز و شوخی نيست. ولی به خدا آن‌ها نمی‌فهمند. آن‌ها حتی اگر واقعاً بدانند تو با اين‌ها فرق داری، فقط برای اين‌که تو را بی‌آبرو کنند، دنبال بهانه‌ای می‌گردند که بگويند تو مثل آن‌ها هستی و تو هم که از خدا خواسته صبح تا شب بهانه به دست اين‌ها می‌دهی. می‌دانی آن‌ها که برای‌ات کف می‌زنند در ايران اسم تو را معجزه‌ی هزاره‌ی سوم گذاشته‌اند و دفترت هم به تو می‌گويد سقراط زمانه. اميدوارم این بار که بر می‌گردی وطن، با معجزه‌ی تازه‌ای برنگردی. تو را به خدا سعی کن زياد سخنرانی نکنی آن‌جا. سعی کن بيشتر فکر کنی. سعی کن بدهی يک آدم سخنرانی‌نويس با سواد سخنرانی‌ات را بنويسد. رئوس حرف‌هات را بهش بده، ولی بهش بگو ديپلماتيک برای‌ات سخنرانی بنویسد. به خدا هيچ شرمی ندارد. خيلی از شخصيت‌های تراز اول دنيا، کسی را دارند که برای‌شان سخنرانی می‌نويسد. تو را به خدا دست از اين اعجازهات بردار. ملت ديگر پيغمبر لازم ندارد. تو هم که الحمدلله مسلمانی و قايل به خاتميت رسول اسلام. بيا کوتاه بيا برادر من.

پ. ن. من واقعاً‌ به خاطر اين لحن و بيان و زبان از خوانندگان فرهيخته‌ای که با زبانی دیگر خو دارند، عذر می‌خواهم. اين اوضاع و بازیگران اين بازی را با هيچ زبان ديگری نمی‌شود توصيف کرد. حق مطلب را هم که مطلقاً به هيچ وجهی و به هیچ زبانی ادا نمی‌توان کردن.

هنوز وقت‌اش نشده؟

داشت از ديوار خانه‌ی مردم بالا می‌رفت به قصد دزدی. صدای تلاوت قرآن به گوش‌اش خورد. خوب که گوش داد، اين آيه بود: «أَلَمْ يَأْنِ لِلَّذِينَ آمَنُوا أَن تَخْشَعَ قُلُوبُهُمْ لِذِكْرِ الَّلهِ وَمَا نَزَلَ مِنَ الْحَقِّ وَلَا يَكُونُوا كَالَّذِينَ أُوتُوا الْكِتَابَ مِن قَبْلُ فَطَالَ عَلَيْهِمُ الْأَمَدُ فَقَسَتْ قُلُوبُهُمْ وَكَثِيرٌ مِّنْهُمْ فَاسِقُونَ» (سوره‌ی ۵۷، آيه‌ی ۱۶). همان‌جا دل‌اش لرزيد و اشک‌های‌اش سرازير شد و آدمی ديگر شد. ماها تمام عمرمان از ديوار داريم بالا می‌رويم! هنوز وقت‌اش نشده؟ شايد پنبه‌ توی گوش‌مان گذاشته‌ايم!

پ. ن. راستی فضيل عياض توی ماه رمضان آدم شد يا ماه‌اش زياد مهم نبود؟

September 20, 2007

چند سياست‌مدار عصبی در آمريکا

يادداشتی در سايت دويچه‌وله (به راهنمايی لينک‌های راديو زمانه) ديدم که در آن آمده بود مقامات آمريکايی با ديدار محمود احمدی‌نژاد از محل برج‌های تجارت جهانی (سابق) برای ادای احترام به قربانيان، مخالفت کرده‌اند. در اين میان کلی اظهارات ضد و نقيض و احساسی و عاطفی عجيب غریب آمده است (گزارشگر مطلب هم البته عبدی کلانتری است). اولين چيزی که برای يک آدم بیرونی جلب توجه می‌کند به نظر من اين است که واقعاً تفاوت چندانی ميان محافظه‌کاران تندروی ايرانی و بسياری از سياست‌مداران آمريکايی وجود ندارد. همه فقط برای هم خط و نشان می‌کشند. بعد واقعاً حيرت‌آور است که در آمريکا آن جمله‌ی احمقانه را بگويند که احمدی‌نژاد می‌خواهد برای حمله‌ی بعدی برنامه‌ريزی کند. کدام حمله؟ با تکيه بر چه قرينه‌ای؟ مگر حمله‌ی اول کار احمدی‌نژاد و طرف‌داران‌اش بود که حالا بخواهد دومی را برنامه‌ريزی کند. هر چه بيشتر می‌خوانم، بيشتر حيرت می‌کنم از بلاهت و سطحی‌نگری گويندگان و مخالفت بی‌دليل اين‌ها. تمام اين حرف‌ها خط و نشان کشيدن است برای کسی که آمريکا رقيب يا مخالف يا مدعی خودش می‌شمارد. دعوا و لجاجتی بچه‌گانه است که هيچ نشانی از بلوغ و پختگی سياسی در آن نيست (نه که فکر کنيد طرف مقابل هميشه اهل بلوغ و پختگی است). (البته من واقعاً هنوز درست نفهميده‌ام کجای تقاضای احمدی‌نژاد «جنجالی» بوده است؟ آدم زيرکی هست بگويد چرا اين تقاضا می‌تواند جنجالی باشد وقتی خودشان به اين آدم ويزای آمريکا داده‌اند؟)

اما حالا که حرف‌اش پيش آمده است خوب است برای ثبت در تاريخ هم که شده يکی کارنامه‌ی ايران و آمريکا را در زمينه‌ی حملات تروريستی با هم مقايسه کند. واقعيت‌ها اين است: جمهوری اسلامی ایران از زمان شکل‌گيری‌اش تا به حال تماميت ارضی هيچ کشوری را در دنیا به خطر نينداخته است و به هيچ کشوری حمله‌ی نظامی نکرده است و اتفاقاً خود ايران بوده که هميشه قربانی حمله‌ی نظامی و تهديد تماميت ارضی‌اش بوده و دست بر قضا آمريکا و بسياری از کشورهای غربی در طول جنگ ايران و عراق کمک‌های آشکار و نهان فراوانی به صدام کردند که نه جای انکار دارد و نه اصلاً انکار شدنی‌ است. توجيه آمريکا و غرب برای آن کار هر چه بوده است، يک چيز مسلم است: آن‌ها خلاف قوانين شناخته‌شده و قابل قبول بين‌المللی به يک کشور متجاوز در جنگ کمک می‌کردند و هيچ قدمی هم برای تحريم يا تحديد آن کشور بر نمی‌داشتند تا وقتی که آن مار در آستين پرورده‌شان اژدهايی شد و دودش داشت به چشم خودشان می‌رفت. تنها بهانه‌ای که آمريکا و غرب اخيراً پيدا کرده است حرف‌های احمدی‌نژاد درباره‌ی هولوکاست و حذف اسراييل از نقشه‌ی جهان بوده است. انصافاً در سخنان کدام سياست‌مدار ايرانی – محافظه‌کار باشد، ميانه‌رو باشد يا ليبرال – سخن از حمله‌ی نظامی – يا تروريستی - به يک کشور دیگر، حتی اسراييل، در ميان بوده است؟ می‌گوييد – و می‌گويند – که ايران از حماس و حزب‌الله حمايت می‌کند. فرض کنيم حمايت می‌کند. فرض کنيم تسليحات به اين‌ها می‌دهد و به اين‌ها کمک مالی آشکار می‌کند – چنان‌که مجلس ايران بودجه‌ای کذايی برای کمک به حماس در نظر گرفته بود. مگر آمريکا وضع‌اش خيلی بهتر است؟ مگر آمريکا در پنجاه سال اخير مرتب در نقاط مختلف دنيا به بهانه‌های مختلف دخالت نکرده و جنگ‌افروزی نکرده است؟ بهانه، بهانه است ديگر. فرقی نمی‌کند بهانه‌تراش ايران باشد يا آمريکا. خلاصه اين‌که آمريکا خودش چنان دامن پاکی ندارد در جهان که حالا بخواهد بگويد ايران چنين است و چنان. ايران و سياست‌مداران‌اش – هر چه که باشند، خوب يا بد – به گرد پای آمريکايی‌ها هم نمی‌رسند. لطفاً خلط مبحث نکنيد. اصلاً بحث بر سر حقوق بشر و دموکراسی و اين حرف‌ها نيست. اين‌ها مقولاتی هستند که اساساً نياز به کار ساختاری و نهادینه شدن دارند که در ايران به سختی و کندی اين مسير پيش می‌رود (ولی می‌رود). ايران دو فرق بزرگ با آمريکا دارد: يکم اين‌که در طول تاريخ انقلاب‌اش به هيچ کشوری لشکرکشی نکرده است و ادای ناظم مدرسه در در تمام دنيا در نياورده است (بر خلاف آمريکا)؛ و دوم اين‌که زور و قدرت نظامی و اقتصادی آمريکا را ندارد. و اين حداقل دو فرق بزرگ ايران و آمريکاست. بقيه را اگر اهل فراست باشيد، خودتان در می‌يابيد.

بعد از همه‌ی اين‌ها نکته‌ی طنز ماجرا را هم داشته باشيد. احمدی‌نژاد تازه شده است سقراط ايران! (حالا معلوم نيست وجه شباهت‌اش با سقراط در حسن و جمال است – چنان‌که از گزارش کذايی بر می‌آيد – يا در شوکران خوردن‌اش – که معلوم نيست کی و کجا می‌خواهد بخورد!). انصاف بدهيد که حضور سقراط برای ادای احترام به قربانيان حادثه چه ضرری می‌تواند داشته باشد؟ (مگر اين‌که ابلهی مدعی شود احمدی‌نژاد در آن فاجعه دست داشته باشد که دروغی است شاخ‌دار). من واقعاً نمی‌فهمم. رييس‌جمهور داريم به اين بامزگی (هيچ کلمه‌ی ديگر نتوانستم به کار ببرم) که هميشه اسباب شادمانی ملت می‌شود. آخر چه کار داريد به بنده‌ی خدا؟ بگذاريد برود با ادب و احترام کاری را که درخور شخصيت يک انسان محترم است انجام بدهد. آن وقت بفرمايید آمريکا دنبال دعواست يا ايران؟

من این را کاملاً درک می‌کنم که يکی - يک ايرانی يا غير ايرانی - با حکومت ايران مشکل داشته باشد و با آن مخالف باشد. اما احمقانه است هر چيز مربوط و نامربوطی را به هم ربط بدهيم که فقط دق‌دلی سر حکومتی خالی کنيم که از آن خوش‌مان نمی‌آيد. ربط دادن دولت ايران به تروريسم کار ساده‌ای نيست. شايد بشود به اين ور و آن ور کردن اسناد و مدارک چيزی را به جايی ربط داد. ولی قطعاً نمی‌شود به همان سادگی که القاعده را تروريست می‌ناميم يا ايرلندی‌های آزادی‌خواه را تروريست می‌خوانيم به دولت ايران هم بگويیم تروريست. نمی‌دانم چقدر حرف‌ام روشن است. مقصودم اين است که بعضی جاها شواهد آشکاری بر دست داشت يک آدم يا يک دولت در جايی هست و بعضی وقت‌ها ما خوش‌مان می‌آيد که يکی حتماً در يک کاری دست داشته باشد. خيلی‌ها هستند که دوست دارند دولت ايران و حکومت‌اش حتماً يک کار خلاف عقل يا خلاف انسانيت يا خلاف قوانين بين‌المللی انجام دهد تا تئوری‌شان ثابت شود. واقعيت‌های دنيا اما هميشه با خوشامد آدم‌ها سازگار نيست. آدم‌ها و دولت‌ها هم مدام در حال تغييرند. ممکن است دولتی که تا ديروز به آن می‌گفته‌ايم تروريست شروع کند به کار سياسی و ديپلماتيک کردن و مسيرش متعادل شود و ممکن است دولتی که خیلی‌ها نماد دموکراسی می‌شناخته‌اندش - فرض کنيد آمريکای قبل از جورج بوش با کلی تخفيف و اغماض - به تدریج تبديل شود به دولتی جنگ‌طلب و منفعت‌جو که هيچ صلاحيت اخلاقی و سياسی در جهان ندارد. اين امکان‌ها خيلی زياد هستند و فقط در حد حرف و فرض و تئوری نيستند. عملاً دارند در جهان رخ می‌دهند. خلاصه‌ی حرف‌ام اين است که در اين‌جور موارد بايد ببينيم آيا اين آن چيزی است که عملاً دارد رخ می‌دهد يا آن چيزی است که ما دوست داريم رخ بدهد؟ آدم‌ها و سياست‌مداران زيادی در داخل و خارج ايران هستند که عموماً شق دوم را انتخاب می‌کنند. من يک بار ديگر هم نوشته بودم که اين عده افرادی هستند اساساً تنبل که توانايی تحليل دقيق و موشکافانه ندارند و دنبال الگويی کلی هستند که خودشان را از انديشيدن خلاص کنند. برای آن‌ها جواب بله يا خير مهم است. زندگی برای اين دسته از افراد سياه و سفيد است و بخش خاکستری ندارد.

پ. ن. وقت ندارم دنبال اين‌ها بگردم. اما واقعاً فکر نکنيد که در خودِ آمريکا، در همه‌ جای آمريکا، حقوق بشری و انسانی رعايت می‌شود. نمونه‌ی بسيار جديدش همين تظاهرات سياهان جينا در لوييزيانا است عليه نژاد‌پرستی آمريکايی‌ها. مقايسه‌ی نسبتاً بی‌ربطی است،‌ اما حالا که همه‌ی سياست‌مداران و بعضی از به اصطلاح روزنامه‌نگاران همين‌جور کيلويی حرف بی‌ربط می‌زنند، بد نيست تاريخ برده‌داری در آمريکا و انگليس را مطالعه کنيد. در مقايسه بايد ديد در ايران آيا برده‌داری داشته‌ايم؟ آيا تجارت برده و به اسارت گرفتن انسان داشته‌ايم؟ اين فهرست خيلی خيلی دراز است. اين نمونه را باز آوردم که بگويم اگر آمريکا به خاطر نقض حقوق بشر در ايران سر و صدا راه می‌اندازد دليل‌اش اين نيست که دامن خودش پاک است يا لزوماً دل‌اش برای ملت ايران می‌تپد. ته ماجرا همان خصومت ايدئولوژيک سياسی است که تعيين‌کننده است. بله، بد نيست که حتی با نيت سوء آمريکا، عده‌ای بی‌نوا از آزار و تعقيب رها شوند (که با لطف آمريکايی هرگز نمی‌شوند!). ولی اساساً آمريکا صلاحيت اخلاقی برای اين رهبری‌ها را از دست داده است، مگر اين‌که تغييری در رفتار سياست‌مداران‌اش رخ دهد. راستی دقت کرده‌ايد که خبر تظاهرات سياهان را هنوز هيچ رسانه‌ی فارسی زبان، از جمله بی‌بی‌سی فارسی، تا همين ساعت نه و بيست دقيقه‌ی شب، کسی کار نکرده‌ است؟ به نظر من اين خبر بسيار مهمی است. آزمونی بسيار خوب برای ميزان پای‌بندی آمريکا به اخلاق و انسانيت و حقوق بشر.

پ. ن. ۲. تفاوت تيتر خبر را در راديو زمانه (مخالفت با تقاضای احمدی‌‌نژاد برای بازدید از محل حمله‌‌‌‌‌‌‌ ۱۱سپتامبر)، بی‌بی‌سی (منع احمدی نژاد از بازدید از محل حادثه ۱۱ سپتامبر) و دويچه‌وله (تقاضای جنجالی احمدی‌نژاد برای دیدار از محل رویداد یازدهم سپتامبر) دقت کنيد. راستی فکر می‌کرديد شهردار سابق نيويورک اين‌قدر آدم ياوه‌گويی باشد که هر رطب‌ و يابسی را به هم ببافد؟ البته طرف جمهوری‌خواه است و نامزد رياست جمهوری آمريکا. اين جور حرف‌ها اساساً مصرف سياسی دارد و نسبت مستقيمی با واقعيت ندارد!

September 17, 2007

وطن

بستگی دارد آدم حال‌اش خوش باشد يا ناخوش؛ تلخ باشد يا شيرين. حس آدم نسبت به وطن گاهی اوقات تابع حال است. ولی وطن برای من يعنی چه؟ بخش بزرگی از وطن، همان تحميل ناخواسته‌ی جغرافيايی است. ايرانی بودن يا آمريکايی بودن فی‌ نفسه نه فضيلت است نه رذيلت. يکی از هول‌ناک‌ترین چيزهايی که هميشه از آن گريزان هستم آن خط‌کشی‌های ايدئولوژيک و سياسی است که به نام وطن برای آدم‌ها تعيين تکليف می‌کند. اين «به اسم وطن»ها، حتی انسانيت و اخلاق را در پرتو آن وابستگی جبری جغرافيايی معنی می‌کند. اين هويتی که جغرافيا به هر آدمی می‌چسباند، می‌تواند اسباب نگاه‌هايی تلخ شود.

اما من واقعاً الآن نسبت به ايران چه حسی دارم؟ حس‌ام آيا حس يک گردشگر است که دوست دارد در ايران سياحت کند؟ خوب معلوم است که هر ايرانی دوست دارد در کشورش سياحت کند. من هم دوست دارم. ولی ايران همه‌اش سياحت است؟ به نظر من بايد چيزی قوی وجود داشت باشد. يک چيزی مثل عشق، عشقی بزرگ که به خاطر آن بتوانی سخت سرسپرده‌ی يک کشور باشی. ولی همين عشق مرا بعضی وقت‌ها می‌ترساند. ترس از اين‌که دین را به خاک گره بزنم؛ دين را و اخلاق را در سايه‌ی مرزها ببينم. من از اين مرزها بيزارم. انسانيتی می‌خواهم که محبوس مرزها نباشد. اما  . . . اما اگر مثلاً الآن دنيا بخواهد به خاکی که در آن زاده شده‌ام لشکرکشی کند، چه حسی دارم؟ اولين چيزی که به ذهن‌ام می‌رسد مادر است. بعد همه‌ی آن زيبايی‌هايی که ممکن است با جنگ نابود شود. اما زيبايی که مرز نمی‌شناسد. فرض کنيد جنگی بخواهد بشود در پاريس و کليسای قلب مقدس مونمارتر بخواهد نابود شود و من در آن‌جا خاطره‌های تلخ يا شيرين بسيار داشته باشم. من هم از ويرانی مسجد شيخ لطف‌الله سخت دلشکسته می‌شوم و هم از نابودی کليسای قلب مقدس. پس این‌ها هم نيست که برای من وطن را می‌سازد. مادر را ولی در جای ديگری نمی‌شود يافت و جست. وطن جايی است که مادر هست. وطن، همان مادر است.

مدت‌هاست که اين تعلق‌های هويتی ايدئولوژيک را کنار گذاشته‌ام. بعضی‌ها با اين تعلق‌ها هويت می‌گيرند. من دنبال هويتی فربه‌تر و وسيع‌تر بوده‌ام که دايره‌اش به تنگی مرزهای جغرافيايی ايران نباشد. من وطنی خواسته‌ام و می‌خواهم به وسعت کهکشان بيکرانِ خدا. وطن جايی است که بشود با دو نفر با آرامش و آسايش بدون هول و هراس حرف زد. هر حرفی. چه آن حرف شرح مسايل روزمره باشد يا موضوعات عقلی يا سياسی و فرهنگی. حرف زدن بی هول و هراس. حرفی که خودت و ديگری دهان‌ات را نگيرد. اگر اين خصوصيت در ايران باشد، چه بهتر. مادرم هم آن‌جاست. پس اگر اين فضيلت هم به آن اضافه شود، چه نيکوتر. اگر هم نباشد، باز هم احترام‌ام را به آن خاک و آن ديار حفظ می‌کنم. اما اين قطعه‌ی خاک، بخشی از خاکی وسيع‌تر است: ايران هم بخشی از زمين است. زمين هم مادر است. ياد اين شعر سايه می‌افتم:
زین پیش شاعران ثناخوان که چشم شان
در سعد و نحس طالع و سیر ستاره بود
 بس نکته‌های نغز و سخن‌های پرنگار
 گفتند در ستابش این گنبد کبود
اما زمین که بیشتر از هر چه در جهان
 شایسته‌ی ستایش و تکریم آدمی ست
 گمنام و ناشناخته و بی سپاس ماند
ای مادر! ای زمین!
امروز این منم که ستایشگر توام
از توست ریشه و رگ و خون و خروش من
 فرزند حقگزار تو و شکر توام
 بس روزگار گشت و بهار و خزان گذشت
 تو ماندی وگشادگی بی کرانه‌ات
 طوفان نوح هم نتوانست شعله کشت
از آتش گداخته‌ی جاودانه‌ات
هر پهلوان به خاک رسیده ست گُرده‌اش
غیر از تو ای زمین که در این صحنه‌ی ستیز
 ماندی به جای خویش
پیوسته زورمند و گرانسنگ و استوار
فرزند بدسگالی اگر چون حرامیان
 بر حرمت تو تاخت
هرگز تهی نشد دلت از مهر مادری
 با جمله ناسپاسی فرزند شناخت
آری زمین ستایش و تکریم را سزاست
از اوست هر چه هست در این پهن بارگاه
پروردگان دامن و گهواره‌ی وی‌اند
 سهراب پهلوان و سلیمان پادشاه
ای بس که تازیانه خونین برق و باد
پیچیده دردناک
 بر گرده زمین
 ای بس که سیل کف به لب آورده عبوس
جوشیده سهمناک بر این خاک سهمگین
 زان گونه مرگبار که پنداشتی دریغ
 دیگر زمین همیشه تهی مانده از حیات
 اما زمین همیشه همان گونه سخت پشت
 بیرون کشیده تن
 از زیر هر بلا
 و آغوش بازکرده به لبخند آفتاب
زرین و پرسخاوت و سرسبز و دلگشا
بگذار چون زمین
 من بگذرانم اين شب طوفان گرفته را
آنگه به نوش‌خند گهربار آفتاب
پیش تو گسترم همه گنج نهفته را

پس می‌بينيد من، منِ شيدا که گرد هيچ تعلقی را بر دل‌ام نمی‌خواهم، وقتی به وطن می‌رسم چه اندازه سرگشته‌ام و چقدر سرشار از درد و رنج؟ من وطنی می‌خواهم فراخ، آزاد، آباد و بی‌مرز. وطنی که پناهنگاه و آسایش‌گاه انسان باشد نه کنام ديوان و ددان. و زمين صحنه‌ی جولان ديوان است و ددان. ديوانی که لباس آدمی به تن دارند؛ ديوانی که هر جور لباسی به تن می‌کند، هر جوری که فکرش را بکنيد، بی‌هيچ قيد و استثنايی. شعر حافظ را يادتان هست؟
همای گو مفکن سايه‌ی شرف هرگز
بر آن ديار که طوطی کم از زغن باشد
هوای کوی تو از سر نمی‌رود ما را
غريب را دل سرگشته با وطن باشد

غربت؟ وطن؟ طوطی؟ اشارات را می‌بينيد؟ همه قصه‌ی عشق است. وطن با عشق معنی می‌شود. عشق آدمی هر جا باشد، وطنِ او همان‌‌جاست:
گفت معشوقی به عاشق کی فتی
تو به غربت ديده‌ای بس شهرها
پس کدامين شهر از آن‌ها خوشتر است؟
گفت آن شهری که در وی دلبر است!‍
هر کجا باشد شهِ ما را بساط
هست صحرا گر بود سمّ الخياط
هر کجا که يوسفی باشد چو ماه
جنت است ار چه که باشد قعر چاه

فکر می‌‌کنم وطنِ من کمابيش همين‌هايی هست که نوشتم. شرمنده‌ی تمام کسانی هستم که توقع دارند احساساتی عجيب و غريب و شعارگونه نسبت به وطن – يا نسبت به ايران – داشته باشم. من مهرم و حس غريب‌ام نسبت به ايران روشن است. ايران را مثل هر جايی ديگری که دوست دارم، به شيوه‌ی خودم دوست دارم. همه‌ی دوست داشتن‌ها مثل هم نيست. مهر وطن، عشق است. يک جور عشق است. عشق‌ها هم با هم فرق می‌کنند ديگر. باز هم با شرمندگی بايد بگويم که ديگر نمی‌توانم تعابيری مثل «وطن‌فروش» را به کار ببرم. اين کلمات مربوط به گفتمانی بود که در يک برهه‌ی زمانی خاص در شرايطی ويژه متولد شد.  به جای وطن‌فروش – اگر اساساً فقط به منظور تحقير و توهين به کار نرود و برای توصيف باشد – من کلمات ديگری به کار می‌برم که به آن نگاه انسانی و فراگير نزديک‌تر باشد. من از ابراز نفرت و انزجار به نام وطن گريزان‌ام. من از انگ زدن و تهمت زدن به نام وطن و به اسم سرزمين مادری يا پدری سخت آزرده‌خاطر و فراری‌ام. البته اگر کسی به هر وطنی حقيقتاً خيانت کند و اصول انسانی و اخلاقی را در نسبت با آن زير پا بگذارد، اخلاقاً و قانوناً نسبت به آن آدم موضعی دارم. اين را اشتباه نکنيد. بگذريم. مسأله کمی پييچده می‌شود. خسته‌ام و حوصله‌ی توضيح زايد نوشتن ندارم. تا همين‌جا کلی روضه خواندم. اميدوارم حسين نوروزی با بانو يا همان گاو خونی را راضی کند. هر کس هم دوست دارد درباره‌ی وطن به دعوت من بنويسد. آن‌قدر احساسات متناقض و پر درد و رنج درباره‌ی وطن دارم که دل‌ام نمی‌آيد کسی را به اين بازی بسيار جدی دعوت کنم. پس هر کس دل‌اش خواست هر چه دل تنگ‌اش می‌خواهد بنويسد. اجرتان با مامِ هر وطنی که داريد!

September 15, 2007

چاک جهل و حمق . . .

می‌دانی، رفيق؟ بعضی وقت‌ها حماقت عده‌ای از آدم‌ها رنج‌ام می‌دهد. هر چه فکر کردم نام ديگری جز حماقت برای‌اش نيافتم. بعضی‌ها چنان ذهن و روح‌شان در تار و پود انديشه‌های منجمد و جزمی‌شان گره خورده است که هرگز نمی‌توانند هيچ چيز را از زاويه‌ی ديگری جز همان که ذهن‌شان با آن خو کرده است ببينند. اين را می‌فهمم که سخت است آدم چيزی را که به آن خو ندارد بپذيرد يا حتی تحمل کند. بستگی دارد چقدر تمرين مدارا کرده باشی و چقدر توان تحملِ انديشه‌ای غير از خودت را داشته باشی. فرض کن يکی فکری دارد با فکرِ تو مختلف و مخالف. اين فکر هم فقط به زندگی خودش مربوط است و مثلاً تبليغِ دين، بی‌دينی و سياست و اثر نهادن بر زندگی جمعی ده‌ها، صدها و ميليون‌ها نفر آدم ديگر به جبر و زور نيست. بر عکس حاکميت‌های سياسی که می‌توانند با ابزار قانون زندگی مردم را طوعاً او کرها شکل بدهند، انديشه‌ی يک آدم ممکن است هيچ اثری روی کسی نگذارد مگر اين‌که کسی با آن انديشه رغبتی پيدا کند به ميل و اراده‌ی خودش. وقتی با اين فکر چنان با شدت و حدت مخالفت می‌کنی و هر چه می‌توانی در مذمت آن انديشه می‌گويی، نشان از همين نابردباری دارد. همين خامی، همين سخت‌گيری و تعصب، همين خوی جنينی. اين کودکان ريش‌سپيد، اين طفلان چهل پنجاه ساله، دردناک‌ترين صحنه‌ای است که من در زندگی ديده‌ام. و ياد آن حرف مولوی می‌افتم که «پير، پير عقل باشد ای پسر!» که «چاک جهل و حمق نپذيرد رفو». هر چه خودت را به زحمت بيندازی بعضی چيزها را برای عده‌ای توضيح بدهی باز هم می‌بينی اول راه هستی. بخار حماقت اگر در دماغ کسی قوی نشده باشد – و اگر همين تعبير «حماقت» را حمل بر سخت‌گيری و تعصب نکنيد؛ من به طالبان تندرو احمق‌هايی متنسک می‌گويم – هميشه می‌توان با او دو کلام حرف زد. با بعضی‌ها همين سخن گفتن هم کار عبثی است. هميشه سعی کردم حرف نادلخواه نگويم. مگر می‌گذارند؟

بارها با خودم فکر کردم که آيا می‌توانم خطاب به کسانی، حتی کسانی که از لحاظ فکری سخت با آن‌ها مخالف هستم بنويسم: «به بن بست‌رسيدگان مفلوکِ ذهنی»؟ هر چه بيشتر فکر می‌کنم چنين زبانی را غير اخلاقی می‌دانم و جزمی. چه بسا در گذشته از اين زبان استفاده کرده باشم. اقتضای بزرگ شدن همين است ديگر. ادب از که آموختی و  . . . بيزارم از اين زبان جدلی و کلامی قرون وسطايی. زبانِ ما بيمار است. نياز به جراحی دارد.

September 14, 2007

ما غرّک بربک الکريم؟

چهار زانو نشسته بود روی زمين. چهره‌اش در هم فشرده بود و ابروان‌اش گره‌‌خورده. قطره‌ی اشکی به مژگان‌اش دويد و آرام زمزمه کرد: « . . . گويی که نيشی دور از او در استخوان‌ام می‌رود». آرام‌تر که شد، با همان لحن هشدار دهنده‌اش گفت: «الهيکم التکاثر حتی زرتم المقابر . . . شماها حيران و مفتون دو سه روز تنعم و فراوانی هستيد. نگاه کرديد که آخرش به گور می‌خسبيد؟ دو کلام علم‌اندوزی باد به سرتان می‌اندازد. يا ايها الانسان ما غرّک بربک الکريم؟ دو سه تا روزنه‌ی تازه‌تر از فهم به رويت باز شده است؛ حالا شده‌ای خداوندِ دانش و پروردگارِ جهان؟ فکر کردی کليدِ همه چيز به دستِ توست؟»

گفتم: «علم از سيطره‌ی آن خداوندی که تو می‌شناسی دارد بيرون می‌رود». گفت: «از کجا می‌دانی؟ تو فرض کرده‌ای، گمان برده‌ای، جهانی برای خودت ساخته‌ای و در آن جهان دايره‌ای ترسيم کرده‌ای و او را بيرون دايره فرض می‌کنی. مگر با فرض تو، او واقعاً از دايره بيرون می‌رود؟ فرض‌ات ظاهراً به تو قوّت داده است. کارت را راه می‌اندازد. تدبير معاش می‌کنی. خوب است، ولی همه جا پاسخگو نيست. هست؟ اگر هست، مرگ را برای من درمان کن! عشق را درمان کن!»

گفتم: «مفتی عقل در اين مسأله لايعقل بود». پشت سرش گفتم: «ديدی من هم بلدم شاهد بياورم و شعر به رخ‌ات بکشم؟» خنديد و گفت: «خودت لابد فرق شعر و نظم را می‌دانی. من مرادم تصويرسازی و تشبيه‌ نيست. شاهدِ شعری آوردن هنر بزرگی نيست. حکمت اگر در چنته داری، بياور!» گفتم: «برای امشب بس است. بگذار تا بعد».

حس دوگانه‌ی آويختگی

بعضی وقت‌ها آدم - يعنی خودم - حس می‌کند آويزان است. آویزان است به مويی. به رشته‌ای که نمی‌دانی محکم است یا به باريکی مو. بعضی وقت‌ها - تازگی‌ها خيلی وقت‌ها - مثل بيد به خودم می‌لرزم. از بيم اين‌که جايی پای‌ام را کج بگذارم، جايی خطا بکنم، جايی حرف نادلخواهی بگويم. از وحشت آزار دادن و آزار ديدن. اما همين آدمی که مثل بيد می‌لرزد، بعضی وقت‌ها ميان اين همه هول و هراس، سکينه‌ای پيدا می‌کند، طمأنينه‌ای می‌يابد شگفت‌انگيز. انگار نه انگار که ممکن است دنيا بر سر جهانيان همين الآن آوار شود. می‌فهميد چه می‌گويم؟ اين حس دلشوره‌ای که ناگهان بی‌هيچ دليلی وجود آدم را مثل برگی پاييزی در دست باد به اين سو و آن سو می‌کشاند، اصلاً نمی‌دانی کی و از کجا آمده است. اما می‌آيد و به همان سادگی آرامشی از پی‌اش می‌رسد. درست مثل وقتی که بارانی سنگين باريده است و بعد آفتاب پرده‌ی ابر از چهره‌اش بر می‌دارد. رنگين کمان آسمان‌ات را رنگ‌آميزی می‌کند. هوا صاف است. نسيم دلنوازی می‌وزد. پرنده‌ها آرام‌آرام می‌خوانند. بعضی وقت‌ها هم گربه‌ی خانه، مخمل‌مان، ميو کنان سرش را به پای‌ات می‌مالد که لوندی کند برای‌ات. وسط اين همه تلاطم دل‌ات به عشق خوش است. اما آن حس آويختگی هست. به هزار و يک زبان خواستم وصف‌اش کنم، نشد. خواستم خودم را تبرئه کنم، نشد. خواستم تقصير را خودم به گردن بگيرم، باز هم نشد. می‌فهمی عجز مطلق يعنی چه؟ اين را اگر بفهمی تازه با ذرات وجودت حس کرده‌ای که توی رودخانه افتادن يعنی چه. آن وقت می‌فهمی که با جريان آب حرکت کردن يعنی چه. وقتی می‌فهمی اين دل به موج سپردن يعنی چه که بدانی و آگاه باشی که داخل اين رود هستی و بی‌سر و پا داری می‌روی. آدمی که نفهمد دارد کشيده می‌شود، خيلی وقت‌ها فکر می‌کند اين خودش است که چه شاهکاری کرده.

شاهکارتر از اين‌ها وقتی است که خيلی مرتب می‌نشينی، قلم دست‌ات می‌گيری، يا خودت را آماده‌ی سخنرانی می‌کنی. حرف‌های جدی می‌زنی. از تک‌تک حرف‌هات عقلانيت می‌تراود. سال‌ها نشسته‌ای فکر کرده‌ای و الآن دو سه جمله می‌نويسی که همه حس می‌کنند چقدر فکر پشت‌اش هست. زکی! کجا بودی اين همه وقت؟ خواب بودی؟ موج‌ها را ندیدی؟  . . . بعد يک روز مثل امروز، می‌نشينی به هذيان‌گويی. حرف‌هايی می‌زنی که شايد وقتی خودت هم دوباره بخوانی بی‌سر و ته به نظر می‌رسد. همه چيز شده است چند تا تصوير، چند تا کلمه: برگ، باد، موج، شنا، خورشيد، دلشوره، طمأنينه، دريا، رود، غرق، آويختگی، امنيت، ناامنی، اميد، دل به دريا زدن. من اسمِ اين‌ها را زندگی گذاشته‌ام. الآن نمی‌دانم اشتباه کرده‌ام يا نه. ولی هنوز هم اسم‌اش را می‌گذارم زندگی و به هر ضرب و زوری هم که باشد - سخت باشد يا ساده - می‌چسبانم‌اش به اميد. بقيه‌ی جاهای خالی اين پازل را خودتان به سليقه‌ی خودتان پر کنيد، می‌شود داستان خودتان، هذيان‌های خودتان. همه بلدند هذيان بگويند. اين هنر را همه دارند. هر چه هذيان‌ات بی‌ربط‌تر باشد، شايد عده‌ای هنری‌تر ببيندش. دارم می‌روم جلسه. دارد دیر می‌شود.

September 13, 2007

نظر کردن به درويشان . . .

نظر کردن به درويشان منافی بزرگی نيست
سليمان با چنان حشمت نظرها بود با مورش

همين ديگر. توضيح نمی‌خواهد.

September 12, 2007

يک سياست‌مدار تراز اول

باشد، می‌زنم به سيم آخر. هر چه ملت دوست دارند بگويند. يک بار ديگر هم نوشته بودم که من علی لاريجانی را سياست‌مدار و ديپلماتی ترازِ‌ اول می‌دانم. اين آدم اصلاً برای هيچ شغل و منصب ديگری در جمهوری اسلامی ساخته نشده بود جز کار ديپلماسی. هر کس اين آدم را به اين کار حاضر گمارده است هوشمندی زيادی به خرج داده است. واکنش‌های اخير علی لاريجانی به آمريکا در شمار دندان‌شکن‌ترين پاسخ‌هايی بود که يک سياست‌مدار ايرانی به آمريکا داده است. به نظر من دستگاه دولتی بايد رسماً سکان هدايت سياست خارجی جمهوری اسلامی را به لاريجانی بسپارد و به بقيه مؤکداً بگويد فقط سکوت کنند و بگذارد يک نفر باسوادتر و ديپلمات‌تر از خودشان حرف بزند. سخنان لاريجانی را از بسياری جهات من سخت منسجم، متين و محکم می‌دانم. تيتری هم که راديو زمانه برای سخنان او انتخاب کرده است، شاهکار است: «آمريکا به ليبرال-دموکراسی در عراق التزام ندارد» و اين درست‌ترين سخنی است که هر سياست‌مداری در چنين وضعيتی می‌تواند به رخ آمريکا بکشد. سخنان لاريجانی فکت دارد، اشارات صريح دارد. تنها حرف‌های جدلی نيست.

September 10, 2007

آبراهه‌ی خليج فارس

يک ساعتی شده است که برنامه‌ی يک هفته‌ای‌مان تمام شده است. ديشب ميزبانان ما را سوار قايقی در آبراهه‌ای کردند که دوبی را به ايران متصل می‌کند. شام را روی قايق خورديم و تا مرز خليج فارس رفتيم و دوباره برگشتيم. حس غريبی داشت وقتی طبقه‌ی بالای قايق (درست است بگويم قايق؟) به آن دور دوستِ تاريک چشم دوخته بودم. آن دور دستی که خاک‌ وطن‌ام بر ساحل‌اش نفس می‌کشد. خودم باورم نمی‌شود با اين دماغِ سرکشی که دارم، اين اندازه از مجاورت با ايران هيجان‌زده بشوم، آن هم وقتی ايران دور از دسترس‌ام نيست و مرتب به آن سفر می‌کنم. نشسته بودم سر ميز که قايق راه بيفتد و ما شام را شروع کنيم. تا موتورش را روشن کردند، اولين موزيکی که پخش‌اش آغاز شد، ترانه‌ی تايتانيک سلين ديون بود! به همکار دانشمندم گفتم بعيد می‌دانم امشب زنده برگرديم هتل! ولی برگشتيم. مثل اين که زود فهميدند، موسيقی را به موقع عوض کردند!

مجالی نيست چيز زيادی بنويسم. کاش فشار کاری فرصتی می‌داد چيز تازه‌ای بيفزايم. اما آن قدر خسته‌ام که نای سر پا ماندن ندارم و چشم‌هام را به زور باز نگه می‌دارم. به لندن که رسيدم شايد خاطرات سفر را نوشتم. اما دوبی جای خوبی است. امیدوارم به زودی دوباره برگردم اين‌جا - البته با بانو اين دفعه.

September 8, 2007

شهری مدرن با روحيه‌ی قبيله‌گی

چند روزی می‌شود دوبی هستم. هر بار آمدم بنويسم برنامه‌های روز بعدم مانع می‌شد. دو روز اولی که آمدم اين‌جا، حتی پای‌ام را از هتل بيرون نگذاشتم، بس که از آسمان آتش می‌باريد. صبح می‌آمدم اتاق کنفرانس، شب هم مستقيم می‌رفتم بخوابم (البته اگر ديسکوی طبقه‌ی پايين برای آدم خواب می‌گذاشت – و بگذارد!). امشب و ديشب ميزبانان‌مان ما را بيرون بردند که آن هم به نحوی بخشی از کنفرانس بود. ديشب رفتيم رستورانی ایرانی به اسم «دانيال» در برج رولکس. به هر حال، با این اندازه تماشای این شهر مشاهده نوشتن کار ساده‌ای نيست، ولی می‌شود در همين حد اندک مشاهدات را نوشت و همان حس نخستين را منتقل کرد.

اول از همه اين‌که دوبی فرودگاه زیبايی دارد. معماری ساختمان ترمينال فرودگاه تميز و مرتب است و در عین حال مدرن. از خود ساختمان فرودگاه که می‌آيی بيرون، هرم گرما می‌زند توی صورت‌ات. انگار وارد تنور شده‌ای؛ انگار توی سونا راه می‌روی. عينک‌ام بلافاصله بخار گرفت و تا مدتی اطراف را نمی‌ديدم. داخل شهر که راننده مرا به هتل می‌رساند، شهرسازی این‌ها سخت جلب توجه می‌کرد. هر چقدر که ترافيک‌شان وحشتناک است و در زمره‌ی افتضاح‌ترين ترافيک‌های شهری است که ديده‌ام، شهرسازی‌شان منسجم و حساب شده است. ساختمان‌ها همه نظمی هندسی و شکلی دارند. شلخته و بی‌حساب و کتاب ساخته نشده‌اند. برای شهری که تا ده سال پيش با بيابان فرقی نداشته و حکومت و مردم‌اش متمول‌اند، نبايد انتظار چيزی کمتر از اين داشت، علی‌الخصوص که غربی‌ها از سرمايه‌گذاران بزرگ اين منطقه‌اند.

داخل هتل بعد از يکی دو روز نکته‌ای توجه‌ام را جلب کرد. کارکنان و مستخدمان هتل به طرز آزاردهنده و رقت‌انگيزی مؤدب هستند. وسط روز از جلسه بيرون آمدم بروم دستشويی. وقتی دست‌هام را می‌شستم و می‌خواستم دستمال بردارم دست‌ام را خشک کنم، ديدم يکی دستمال را قبلاً آماده کرده و جلوی دست‌ام گرفته! نگاهی به او کردم و نگاهی به خودم. فکر کردم مرا با کسی عوضی گرفته است. با شرمساری تشکر کردم. آمدم بروم بيرون، ديدم در را جلوی من باز نگه‌ داشت تا بروم بيرون. دیگر داشتم عذاب می‌کشيدم. هر جا که به اين‌ها می‌رسی، بلافاصله سلام می‌کنند و عرض ادب بلند بالا. بعد نگاه می‌کنی می‌بینی بنگلادشی، اندونزيايی، پاکستانی، هندی و مثلاً مالزيايی هستند. از دختر و پسر همه از کشورهای تهی‌دست جهان سومی هستند. نمونه‌ای تمام عيار از نسلی به غايت فقير که در جست‌وجوی نان به سرزمين‌های زرخيز سفر کرده‌اند که از ذلت فقر رهايی پيدا کنند. اما چرا اين‌جا و چرا به اين شکل؟ يک چیز برای من جلب توجه می‌کرد. محيطی که در آن بودم، طبع غلام‌پروری را تقويت می‌کند. اين روحيه‌ی غلامی از کجا می‌آيد؟ چه چيزی حريت آدمی را از او می‌ستاند و تا اين اندازه ذليل‌اش می‌کند؟ اشتباه نکنيد. ادب به جای خودش بسيار نيکوست. من حس احترام‌ام به اين‌ها افزون می‌شود در عين اين‌که سخت احساس شرمساری و ترحم می‌کنم. اما هر اندازه هم که کارگر باشی، هيچ دليلی برای ذلتی در اين حد نيست. در احترام گذاشتن اين‌ها چيزی هست که از احترام پيشخدمت بهترين و گران‌ترين هتل‌های لندن و پاريس، بالاتر است. اين طبع عرب‌هاست که غلام‌پرور شده‌اند؟ صاحب این هتل هندی است اما همه جا وضع همين است. سر اين روحيه‌ی غلامی چی‌ست؟

این قسط اولِ دوبی نامه بماند تا فرصتی دست دهد که بعدی را بنويسم.

پ. ن. بعضی از ای‌ميل‌های‌ام درست به دريافت‌‌کنندگان در اين چند روز نرسيده است. اگر کسی ای‌میلی نگرفته است يا من پاسخ ای‌ميلی را نداده‌ام،‌  به خاطر مشکل اينترنت بوده است. ان‌شاء‌الله برگردم لندن به هر چه عقب مانده باشد، رسيدگی می‌کنم. اين هم از قسط پاسخ‌گويی!

September 5, 2007

آن‌ها که نمی‌دانند . . .

يک ساعتی مانده است به مقصد برسيم. به اواخر فيلم «چوپان خوب» رابرت دنيرو رسيده‌ام. در قسمتی از فيلم، يک پيرمردِ ايتاليايی، که از چند ماهه‌گی به آمريکا آمده و حالا شهروندی آمريکايی است، به مت ديمون (مأمور سی‌آی‌ای) می‌گويد: «ما ايتاليايی‌ها خانواده‌مان برای‌مان مهم است و کليسا. جهودها سنت‌شان را دارند؛ حتی سياه‌ها موسيقی خودشان را دارند. شماها چی داريد؟» مت ديمون با خونسردی می‌گويد: «ما ايالات متحده‌ی آمريکا را داريم و بقيه‌ی شماها فقط ويزيتور هستيد!»

فکر می‌کنيد با شنيدن اين جمله چه حسی به آدم دست می‌دهد؟ اين جمله در حقيقت برگردان عام فهم و ساده‌ی سياست‌های آمريکا در پنجاه سال اخير است. آمريکا نمادِ همه چيز شده است. مهم نيست چقدر درست است اين ادعا و چقدر غلط. خودشان درباره‌ی خودشان اين‌جوری فکر می‌کنند. با همين طرز تفکرشان است که رييس جمهورهاشان خاک دنيا را به توبره می‌کشند: بقيه‌ی فرودست‌اند! يک لحظه با خودم فکر کردم هويتِ من چی‌ست؟ ناگهان هويت ايرانی‌ام برای‌ام سخت برجسته شد. ايرانی بودنِ من ناگهان تبديل به ارزش فربه و بزرگی شد که انگار هستیِ من به آن تکيه دارد؛ و پر هم بيراه نيست اين حس. يک هويت دينی. مذهبی هم دارم که ريشه‌ی انديشه‌ام در آن است. از دلِ آن باليده‌ام. از آن شرمسار نيستم. به آن افتخار می‌کنم. با آن به کسی فخر نمی‌فروشم ولی. درست مانند حس ايرانی بودن‌ام. به آن افتخار می‌کنم ولی شرم‌ام می‌آيد آن را دست‌مايه‌ی فخر فروختن به ديگران کنم. يک لحظه فکر کردم ايران هر چه باشد، هر تيرگی و تباهی هم که در آن باشد، هر دشواری و مصيبتی هم که به آن رسيده باشد، باز هم در گوشه‌ی دل‌ام، کنجی گرم و صميمی است.

اما نکته‌ی مهيبِ ماجرا اين است: هم آن آمريکايی که خود را آقای جهان می‌داند و هم من که به «هويت»ِ ايرانی و «هويت» مذهبی و دينی‌ام تکيه می‌کنم، هر دو ممکن است دقيقاً با اتکای به همين «هويت» جنگ بر پا کنيم و خون جهانی را بريزيم. اين است آن‌چه اسبابِ هولِ من است. اما صادقانه و از بنِ جان اميد دارم که ايمان، ارزش‌های جهانی انسانی، و اخلاق اين هوس سروری را لگام بزنند. سخت است نه؟ در راه که می‌آمدم فرودگاه،‌ راننده يک مسلمان پاکستانی بود. تمام راه مرا به حرف کشيده بود ولی بيشتر خودش حرف می‌زد. مسلمانی بود ساده‌دل، صادق و صميمی و در عين حال سخت ظاهری. دانشِ دينی‌اش فوق‌العاده سطحی بود. دانش تاريخی‌ و سياسی‌اش هم ايضاً. شايد وقتی ديگر خلاصه‌ی اين گفت‌وگوی درس‌آموز را نوشتم. اما، ديشب به بانو هم گفتم که بعد از يکی دو ساعت حرف زدن، تنها حسی که نسبت به او و تمام افراد شبيه به او داشتم، دلسوزی بود. حس شفقت. حس رنج بردن از نادانی مردم. جوانک هيچ سوء نيتی ندارد. هر چه می‌گويد از سر نادانی است. جاهلانه صادق و صميمی بود و همين جهلِ او بود که وضعيت دنيا را بغرنج‌تر کرده است. جهل او و امثال او وضعيتِ مسلمان را پيچيده کرده است و جهل همتايان او در اردوی – به قول خودش – ضد مسلمانان دقيقاً همين نقش را در آن سوی ماجرا داشته است. و من از نادانی نادانان ساده‌لوح هر دو سو رنج می‌برم.

September 3, 2007

فاصله‌ی افسانه تا واقعيت

خاطرم هست که سال‌های دانشجويی رياضی در دانشگاه فردوسی مشهد، سخت شيفته‌ی مطالعه‌ی آناليز و توابع مختلط بودم (يکی از آناليزها را دکتر نارنجانی درس می‌داد و ديگری را دکتر نيکنام؛ اولين معلم توابع مختط هم دکتر ابوالفضل منادی بود که معلمی بی‌نظير بود به نظر من و بعد هم دکتر پورعبدالله که الآن استاد بازنشسته است - اين توضيحات را برای خودم می‌نويسم چون اسم دکتر منادی را ده‌ها بار فراموش کرده‌ام!). مجيد ميرزاوزيری آن زمان دانشجوی دکترا بود و آناليز تابعی می‌خواند. نکته‌ی شگفت‌انگيزی که در رياضيات و فيزيک وجود دارد اين است که وقتی سطح بحث از مرز خاصی عبور می‌کند - مثلاً در درس‌هايی مثل آناليز تابعی - ديگر مطالعه‌ی علمی آن هم پهلو به پهلوی مطالعات عرفانی می‌زند. آن قدر بحث مجرد و اننزاعی می‌شود و از عرصه‌ی مسايل کاربردی و عينی و طبيعی خارج می‌شود که ديگر نمی‌شود با آن‌ها برخورد سابق را داشت.

اين مقدمه را برای اين گفتم که کسانی که تاريخ علم و فلسفه‌ی علم خوانده‌اند، قطعاً سير تحول علوم تجربی و طبيعی را نيک می‌دانند. دانش فيزيک، از زمان يونانيان تا به امروز تحول‌های زيادی را از سر گذرانده است. کسی که با تاريخ علم سر و کار دارد، هيچ وقت به ويژه در زمان ما به مقايسه‌‌ی آراء مثلاً بطلميوس و نيوتن دست نمی‌زند تا بطلان آراء بطلميوس را نشان دهد. دليل‌اش هم ساده است: قبلاً گاليله و کپرنيک اين کار را کرده‌اند و بحث تمام شده است. نکته اين‌جاست که هم‌عصران بطلميوس سخنان او را عين واقعيت و دانش می‌دانستند (تقريباً؛ نه قطعاً و علی‌الاطلاق) و فيزيکدانانی که بعد از کپرنيک نيز آمدند، چنين باوری به عقايد او داشتند. از دوره‌ی هايزنبرگ و آينشتياين به بعد نيز درک و تصور فيزيک‌دانان – و فيزيک‌خوانان – از فيزیک تغيير کرد. و اين «فيزيک» همان علم طبيعت است. سخنان بطلميوس امروز برای ما بيشتر به «افسانه» شبيه است. ديگر کسی زمين را مسطح نمی‌داند. در هر محاسبه‌ی فيزيکی و کيهان‌شناختی، بنا کردن محاسبه بر تئوری‌های بطلميوس يا يونانيان باستان، به خطاهای مهلکی منجر می‌شود. آن‌چه ديروز واقعيت فرض می‌شد، امروز افسانه است و بخشی از «تاريخ» علم.

به طريق اولی، آراء ابن سينا و ناصر خسرو نيز درباره‌ی کيهان‌شناسی نيز امروز برای «هر» انسانِ تاريخِ علم‌ خوانده‌ای همان وزنی را دارد که آراء بطلميوس برای يک فيزيک‌دان و اخترشناس قرن بيست و يکم. اين‌که آراء دينی يا الهی ابن سينا يا ارسطو چه بوده‌اند و چه تفاوتی با هم داشته‌اند هيچ تغييری در اصل موضوع – يعنی تاريخی بودن هر دو – نمی‌گذارد. امروز هيچ فيزيک‌دانان مسلمانی جهان را بر اساس انديشه‌های فارابی يا نصير الدين طوسی «تفسير» نمی‌کند و محاسبات‌اش مبتنی بر تعاليم آن‌ها نيست.

واقعيات پيشينيان ما امروز افسانه می‌نمايند و واقعيات امروز ما برای آيندگان افسانه خواهند نمود. درکی که انسان قرن بيست و يکم از خدا دارد، با درک انسان قرن پنجم و ششم هجری سخت تفاوت دارد. به طريق اولی، خدايی که مسلمان‌ها در قرن پنجم می‌شناختند با خدايی که در زمان پيامبر اسلام می‌شناختند، فرق داشته است. خدايی که اعراب پيش از محمد می‌شناختند نيز با خدای پس از او فرق دارد. بهانه‌ی اين يادداشت، مطلب تازه‌ی عبدی کلانتری در زمانه است که بسيار زبان آرام‌تر و بی‌طرف‌تری نسبت به مطالب قبلی‌اش دارد، اما همان خطاهای گوهری پيوسته در آن تکرار می‌شوند. لغزش‌های منطقی نوشته‌ی عبدی تمامی ندارد.

آرامش دوستدار متأسفانه نه تاريخ علم را خوب می‌داند نه فلسفه‌ی علم را. شايد آرامش دوستدارفلسفه‌ی يونانی را خوب بداند (کسی هست که بتواند بر دانشِ او در زمينه‌ی فلسفه‌ی يونان گواهی بدهد و بعد گواهی‌اش با سخنان متناقض و ضعيفی از دوستدار نقض نشود؟)، اما الهيات اسلامی را بدون شک خوب نمی‌شناسد و از همه مهم‌تر «تاريخ الهيات اسلامی» را اصلاً‌ نمی‌شناسد. برای او الهيات اسلامی و جهان‌شناسی و کيهان‌شناسی دينی هميشه کمابيش يک چيز بوده است و به يک چيز باز می‌گشته. طبيعی است که با چنين درکی از تاريخ و فلسفه‌ی علم و چنين دانشی از الهيات، نبايد به سخنانی غير از «امتناع تفکر» برسيم!

در ادامه‌ی مطلب نظری را که پای مطلب عبدی نوشته‌ام می‌نويسم، تا بعد که اگر مجالی شد به تفصيل بيشتری درباره‌اش حرف بزنم.

ادامه‌ی «فاصله‌ی افسانه تا واقعيت»

September 1, 2007

دستِ پنهان

چندين سال پيش، زمستان ۱۳۷۶ و بهار ۱۳۷۷، با بوی عطری آشنا شدم که هر بار جايی به مشام‌ام می‌خورد ناخودآگاه درنگ می‌کنم. می‌ايستم. خيال‌ام بال می‌کشد به دور دست‌ها. انگار چيزی جايی جا مانده است. ولی هست. يا شايد هم هيچ کدام از اين‌ها نيست. شايد همين بوی غریبی است که در جان آدم می‌ماند. اين عطر، و فقط همين عطر نه نمونه‌های تازه‌اش، سخت تکان‌ام می‌دهد. دل‌تان خواست برويد به وب‌سايت‌اش و نمونه‌اش را سفارش بدهيد بفرستند در خانه‌تان! ديشب پيش از خواب لپ‌تاپ به دست نشسته بودم و آخرين جيره‌ی روزانه‌ی مقالات و اخبار و اطلاعات را مصرف می‌کردم. کنار سرم، اين عطر با هر وزش نسيمی در جان‌ام رسوخ می‌کرد و گذشته را زنده می‌ساخت. هيچ عطری تا به امروز به قدر اين یکی در جان‌ام ننشسته است. اين عطر چه سرّی دارد؟

Free counter and web stats