« July 2007 | صفحه‌ی اصلی | September 2007 »

بايگانی: August 2007

August 31, 2007

دولت‌های مستعجل و دموکراسی‌های ناکام

يادداشتی نوشته بودم درباره‌ی تبِ دامن‌گير اتوريته‌ستيزی. در روزگار ما کانون‌هايی که برای تکيه‌ کردن به آن‌ها پناه می‌بريم متعدد و متکثر شده‌اند. ظاهراً ديگر فقط دين نيست که به ما جهت می‌دهد. راديو، تلويزيون، روزنامه، نظام‌های سياسی، ايدئولوژی‌های امروزی، مدِ لباس، فيلم‌های سينمايی، هاليوود، باليوود، و ده‌ها چيز ديگر بر زندگی من و شما اثر می‌گذارد. من اسمِ اين را می‌گذارم دوره‌ی کشف يا تجربه. اين دوره‌ی کشف يا تجربه به هيچ عنوان نشانه‌ای در خود ندارد که به ما بگويد من ماندنی هستم.

بگذاريد از زاويه‌ای ديگر مسأله را ببينيم. در سياست، يک قرن گذشته نشان داده است که سيطره و قدرت نظامی، سياسی و رسانه‌ای دست به دست چرخيده است. نظام‌های کمونيستی تا پيش از فروپاشی اتحاد شوروی يک قطب مهم در تعيين جهت زندگی انسان‌ها بودند؛ در برابر نظام‌های سرمايه‌داری. نظام کمونيستی شوروی از هم پاشيد. اما کمونيسم کوبايی و چينی هنوز وجود دارد، با اين تفاوت که يکی در ضعف و فتور است و ديگری در حال قبضه کردن اقتصاد و علم و فناوری. نظام سياسی کمونيسم ظاهراً شکست خورده است. حداقل تصور عامه‌ی مردم اين است که در تن نحيف کمونيسمی که می‌شناختند ديگر رمقی نمانده است. غلبه‌ی مقتدرانه‌ی نظام سرمايه‌داری آمريکايی، ذهن عامه را متقاعد کرده است که کمونيسم ديگر توان قد علم کردن ندارد. اما اين «واقعيت» نمی‌تواند بر شکست نظری و فکری کمونيسم دلالت کند. به طريق اولی، نظام‌های ليبرال و دموکراتيک، تا به امروز در شمار معتبرترين نظام‌های سياسی برای اداره‌ی کشورها بوده‌اند. اما تاريخ نشان داده است، به ويژه تاريخ نيم قرن اخير، که همين دموکراسی و ليبراليسم هم رخنه در ارکان‌اش می‌افتد و افتاده است. بزرگترين گواه شکست دموکراسی را می‌توان در وضعيت افغانستان و عراق ديد. اين دموکراسی‌سازی در عمل شکست خورده است، اما تئوری‌های دموکراسی هم شکست خورده‌اند؟ بايد درباره‌ی اين مفصل حرف زد.

وبلاگ‌نويسی تبی بود که جهان را و به ويژه ايران را فراگرفت. ولی آيا همه وبلاگ‌نويس شدند و همه‌ی وبلاگ‌نويس‌ها به کار خود ادامه دادند؟ يک نکته‌ را که عجالتاً بعد از ذکر اين نمونه‌ها می‌خواهم بگويم اين است که جامعه‌ی انسانی لزوماً اين رخدادها را چنان‌که نخبه‌ها می‌بينند، نمی‌بينند. جامعه‌ی انسانی ممکن است از يک نظام دموکراتيک روگردان شود و دست به دامان يک نظامِ پدرسالار و غير دموکراتيک و حتی استبدادی شود. دغدغه‌ی توده‌ی انسان‌ها، دغدغه‌ی عموم روشنفکران نيست. به طريق اولی، اين اتوريته‌ستيزی هم دوام‌اش تضمين‌شده نيست. «انسان» ممکن است برای رسیدن به آرامش هر چيز تازه‌ای را بيازمايد، اما همين‌که احساس کند آن آرامش گمشده را نمی‌تواند در اين «تازه‌»ها پيدا کند، ممکن است به سرعت به همان فضای فکری مألوف و گرم و صميمی پيشين خود باز گردد و کوچک‌ترين اعتنايی هم به تمام تئوری‌پردازی‌های رايج نکند. پس آری، به نظر من اين تب ممکن است فروبنشيند. ممکن است دين دوباره از اقبال عمومی مردم برخوردار شود. ممکن است هم نشود. اما «پيش‌بينی کردن» درباره‌ی اين‌ها کمک کردن به «وقوع» يا «عدم وقوع» اين‌هاست. انسان امروز از انسان ديروز شورشی‌تر است و خواهان استقلال. انسان امروز – يا درست‌تر بگويم خيلی از انسان‌های امروز – به دشواری سر بر آستان کسی يا چيزی فرو می‌آورند. اما اين بازی ظاهری است. اين انسان مدت‌هاست که اهل خضوع و فروتنی است. فروتنی انسان مدرن، فروتنی آشکاری نيست. اين انسان فروتن شده است، اما به سادگی به آن اقرار ندارد. اين انسان در برابر رسانه زبون شده است؛ در برابر مد دست و پای‌اش می‌لرزد؛ به هر بادی به اين سو و آن سو خم می‌شود. تبليغات مستمری که درباره‌ی – يا عليه اديان – می‌شود گواه خوبی است بر اين‌که اين انسان در برابر تبليغات رسانه‌ای ضعيف است و آسيب‌پذير. خيلی راحت می‌شود دوغ را به جای دوشاب به اين مردم قالب کرد. اين‌که ادعا کنيم مردم به «خرد جمعی» دست يافته‌اند، کمی آرمان‌گرايانه است. ما دوست داريم مردمی را ببينيم که بنا به «خرد جمعی» رفتار می‌کنند. اما واقعيت جامعه‌ی انسانی اين نبوده است و نيست. مدت‌هاست که فکر می‌کنم تئوری‌های مکتب سياسی محافظه‌کاران آمريکايی (نه نومحافظه‌کاران) که مبتنی بر درک‌شان از طبيعت بشر بود، چه اندازه صادق است!

اين اتوريته‌ستيزی، اين شورش عليه ولايت‌ها، اين پدرکشی‌ها، لزوماً دوام نمی‌آورند. اين‌ها از هيچ کجا خط امانی ندارند. طبيعت انسانی بسيار گريزپاتر از اين‌هاست که گمان کرده‌ايم. اگر امروز من و شما کانون توجه و اعتنايی هستيم، ممکن است فردا نباشيم. همه برای حفظ «ولايت‌»‌شان در تکاپو هستند. همه دارند تلاش می‌کنند در اين بازار متاع‌شان خريدنی‌تر باشد. دنيا، بازار است. جنس بنجل اگر به خريدارت بدهی، بعد از مدتی ديگر سراغ‌ات نمی‌آيد؛ مگر اين‌که ذائقه‌اش را تباه کرده باشی. قصه، قصه‌ی همان گل‌خوار مثنوی است؛ يا آن سرگين‌کشی که به بازار عطاران رفته بود. دشواری کار در اين است که ملاک و عيار خالص و ناب در اختيار همه کس نيست و مگر اصلاً چه کسی امروزه به عيار خالص توجهی دارد. امروز وزن و ارزش عياری که ما خالص‌اش می‌خوانيم با ملاک قلبِ سياه فرقی ندارد. خودمان را فريب ندهيم. هر موجی که در برابر ما بلند بالا بنمايد، هميشه بلندبالا نمی‌ماند. اين را تاريخ نشان داده است. اين موج ممکن است به اندک زمانی از آن اوج فرو بيفتد. بايد سخت مراقب دولت‌های مستعجل و دموکراسی‌های ناکام بود.

August 30, 2007

انتقاد موشکافانه

اين يادداشت سعيد حنايی کاشانی شاهکار است: نقد شريعتی بعد از ۳۰ سال. حتماً بخش نخست‌اش را هم بخوانيد. فقط بندی از آن را، درباره‌ی عنوان‌های مطالب گنجی، نقل می‌کنم:

«نگاهی به عنوانهای به ظاهر فرعی اما برجسته و چشمگيری بيندازيم که عنوان اصلی را در سايه نگه می‌دارند. نگاهی به پنج عنوان نخست نشان می‌دهد که عنوانهای انتخاب‌شده خود حامل معنا و بار عاطفی بسيار است. عنوانها به ما می‌گويند که ما با شخصی سر و کار داريم که يا مدافع کريه‌ترين و منفورترين چيزهايی است که ما امروز می‌شناسيم: يوتوپيای لنينيستی، حکومت فقيهان، زنان گونی‌پوش، صيغه و چندهمسری؛ يا مخالف ارزشمندترين چيزهايی که ما می‌شناسيم: حقوق بشر. پس آيا جای شگفتی است که در عنوان ششم نويسنده دامن خود را از چنين شخص کريه و منفوری پاک کند؟ خب، وقتی که ما با چنين ادعاها يا اتهامهای شگفتی مواجه می‌شويم شايد بی‌درنگ کنجکاو شويم و مقاله را بخوانيم. اما آيا در پايان می‌توانيم با نويسنده موافقت کنيم که همه‌ی ادعاهايش درست بوده است؟ خب اگر درست نبود، آن وقت چه؟ آيا آن وقت نمی‌توانيم ادعا کنيم که او به دروغ چيزی را ادعا کرده‌ و به کسی نسبت داده‌ است؟ يا چهره‌ای مشوّه از شخصی شناخته‌شده و محترم به دست داده است؟ و «بردن آبروی» اشخاص را با «بت‌شکنی» و «نقد» و «پرسشگری» اشتباه گرفته است؟ پس بهتر است بپرسيم چگونه می‌شود در يک مقاله به «تحقيق» دست زد و «نقد» کرد و در يک مقاله به «تحميق» دست زد و «هجو» کرد.»

واقعاً دست مريزاد! ظاهراً اين نقدها هنوز ادامه دارد. فرصت ندارم چيز بيشتری بنويسم. اما ساعت‌مان خوش شد با خواندن اين نقد! تمام اعتنای من البته به همين يک بخش نقد نيست. حتماً بايد بخش نخست و مقدمه‌ی اين بخش را هم خوب بخوانيد تا محل ورود سعيد را به بحث بفهميد. نقد سعيد بدون شکی نقدی است بسيار نکته‌سنجانه و هوشمندانه. من اگر می‌دانستم او قرار است چيزی بنويسد - و چنين چيزی بنويسد - بدون شک همان دو يادداشت سابق هم را نمی‌نوشتم.

فرق سياست‌مدار و غير سياست‌مدار

آدمی که در مقام سياست می‌نشيند (به معنای وسيع‌اش)، چه تفاوتی با «هر آدمی» دارد که چنان نيست؟ پاسخ اين پرسش را از چندين جهت و با تکيه بر موازين مختلفی می‌شود داد. از نگاه دين اگر ببينی و تعاليم اخلاقی دين، برای آن پاسخی هست. از نگاه علم سياست و معرفت‌های انسان‌گرايانه‌ی روزگار مدرن هم اگر نگاه کنی، باز پاسخی برای اين پرسش هست. اما تا جايی که من فهميده‌ام، ميان کسی که سياست‌مدار است و «قدرت» دارد يا «آلوده‌ی قدرت» است فرق از زمين تا آسمان است. اولين چيزی که در اين زمينه‌ها هميشه به ذهن‌ام خطور می‌‌کند اين جمله‌ی امام علی است: «من نصب نفسه للناس إماماً فليبدأ بتعليم نفسه قبل تعليم غيره». از همان صدر اسلام که اصلاً مباحث مدرن و امروزی و حقوق بشر و دموکراسی و اين حرف‌ها در ميان نبوده است يک چيز خيلی روشن بوده و آن اين است که آن که در مقام «امامت» (به معنای عام رهبری و ليدرشيپ) می‌نشيند، موظف است که اول خودش را ادب بکند (پيش از آن‌که گريبان ديگران را بگيرد). و اين يعنی تکليفی اساسی برای آن‌که «قدرت» در اختيار دارد. پس در اختيار داشتن «قدرت» اولين کاری که می‌کند اين است که تو را آماج هر انتقادی قرار می‌دهد. اگر درست باشد که بدا به حال آن سياست‌مدار و اگر غلط هم باشد، حداکثر می‌توانی بگويی چه مظلوم بودی! اگر برای آدم مهم باشد که وقتی «قدرت» در اختيار دارد، کسی او را مذمت کند، اصلاً نبايد تن به قدرت بدهد. وارد اين وادی شدی، بايد تمام اين‌ها را به جان بخری.

اما آن‌که اهل سياست است، بدون شک تفاوت دارد با «مؤمن» و «مسلمان» معمولی. بسياری از احکامی که بر يک «فرد» جاری است، ديگر برای آن فرد صاحب قدرت صدق نمی‌کند: آن احکام ده‌ها برابر دشوارتر می‌شود و عقوبت‌شان سخت‌تر. لذا هر چه بهره و حظ‌ات از قدرت بيشتر، مسئوليت‌ات هم بيشتر و ناگزير بايد پاسخگوتر از بقيه باشی. چه اين فرد برخوردار از قدرت (به معنای وسيع‌اش – که شامل «ثروت» و «شهرت» هم می‌شود اما البته با «قدرت سياسی» تفاوت دارد)، من باشم يا هر کس ديگر. قدرت با خودش فساد می‌آورد و هيچ انسانی بری از خطا نيست. اما وقتی در مقام قدرت نشستی، اين پاسخی موجه نيست که بگويی خوب من انسان‌ام، اشتباه می‌کنم ديگر! در مقام قدرت اگر باشی و بدانی و بفهمی که خطا کرده‌ای و به آن اذعان کنی، اخلاق حکم می‌کند، استعفا کنی و آن مقام را به کسی بسپاری که از تو سزاوارتر است. اگر هم بدانی و با پر رويی بر آن پافشاری کنی، خوب معلوم است جباری هستی فاسق! اگر هم اصلاً‌ خودت ندانی که داری چه غلطی می‌کنی و کلی آدم مشفق و دردمند و صاحب انديشه‌ی اطراف‌ات بدانند و بگويند به چه منجلابی داری فرو می‌روی و باز هم پنبه در گوش بگذاری، ديگر به نهايت قساوت قلب رسيده‌ای! خيلی ساده است. برگرديم به صدر اسلام. عثمان خليفه‌ی سوم وضعی کمابيش چنين داشت. و علی تا آخرين نفس از او حمايت کرد و بعد هم متهم به ريختن خونِ عثمان شد. اما همين علی مرتب به عثمان هشدار می‌داد و عثمان گوش به سخنان علی نمی‌داد. لحظه‌ای درنگ نکنيد. نگوييد او علی بود که چنين کرد و ما را و شما را چه قياس با علی بکنيم. علی چون يک انسانِ ‌صاحب خرد و فضيلت چنين می‌کرد. اگر از خاندان نبوت و رسالت هم نبود و وصی هم نبود، باز هم ممکن بود اين اندازه «درک» و «تشخيص» داشته باشد. می‌شود گفت که به هر حال همه خطا می‌کند و عثمان هم مثل همه‌ی آدم‌ها؟ اگر وضع چنين بود که علی بايد آن انذار را تعطيل می‌کرد. اگر بگوييم خوب آن وقت از عثمان بهتر علی بود، اين تشخيص من و شمای شيعه است. «عقل» اين وسط چه می‌گويد؟

نمی‌دانم. زياد به حاشيه نمی‌روم. من در فهم سياست، بعد از تحصيل علم سياست و مشاهده‌ی صحنه‌ی سياست جهان و ايران، فکر می‌کنم درکی واقع‌گرايانه دارم. اما در درک واقع‌گرايانه‌ام، ارزش‌ها را تعطيل نمی‌کنم و عقل و خرد را قربانی «ريل پالتيک» نمی‌سازم. کسی که در مقام سياست نشست، بايد پوست‌اش کلفت باشد و هر چه فحش هم خورد نوش‌جان‌اش. ننه من غريبم در سياست در آوردن و ادعای مظلوميت کردن، فقط خصلت ديکتاتورهای بچه‌ننه‌ای است که شهامت روبرو شدن با مهابت سياست را ندارند. سياست مردِ ميدان می‌خواهد که از پليد‌های‌اش نترسد. وقتی هم آلوده‌ی آن شدی، رنجشی از هيچ سخنی و عملی – به حق يا ناحق –نبايد داشت. فرصتی يافتم بيشتر موضوع را می‌شکافم. همين دو سه بند را سربسته داشته باشيد تا وقتی بتوانم بهتر بپرورانم‌اش.

مرتبط: عدالت ورزی با ارباب قدرت؟

August 27, 2007

تب اتوريته‌ ستيزی

هيچ دقت کرده‌ايد که يکی از شاخصه‌های روزگار ما، «اتوريته ستيزی» است؟ سرپيچی از «هر اتوريته»ای انگار شده است فضيلت. همه منبع سرشار علم و دانش‌اند و همه در مقام اختيار و استقلال هستند؟ اين اتوريته - که من «ولايت» ترجمه‌اش می‌کنم - فرقی نمی‌کند دينی باشد يا غير دينی، الآن برای خيلی‌ها شده است چيزی آزاردهنده. اگر کسی پای‌بند چيزی باشد يا «ولايتی» را پذيرفته باشد، انگار شنيع‌ترين فعل روزگار مدرن را مرتکب شده است. به نظر من اين تب تندی است که می‌گذرد. اين مد روز است. هيچ فضيلتی هم لزوماً در آن نيست. ولی انسان هر کار بکند، باز هم در تار و پود يک اتوريته‌ای گرفتار است. اين اتوريته‌ی بزرگ‌تر و کلان‌تر را که بعضی اوقات اصلاً به چشم نمی‌آيد، گاهی - يا شايد خيلی وقت‌ها -  رسانه‌ها برای ما می‌سازند. و ما شده‌ايم «چون کشتی بی‌ لنگر» که مدام کژ و مژ می‌شويم. اين کشتی را بی ناخدا کرده‌ايم و وسط توفان‌ها معلوم نيست به چه تکيه داريم. «تنگ غروب و هول بيابان و راه دور»، ما هم سرگردان بدون نقشه و قطب‌نما می‌خواهيم سفر برويم. نقشه و قطب‌نما هم برای خودمان ساخته‌ايم ولی واقعاً معلوم نيست سر از کجا در می‌آوريم:
اين سو کشان سوی خوشان، وان سو کشان با ناخوشان
يا بگذرد يا بشکند کشتی در اين گرداب‌ها!

August 24, 2007

از تقدس‌زدايی تا توهم تقدس‌زدايی

امروز يادداشت داريوش سجادی (از مجيد سوزوکی تا اکبر گنجی) را که در انتخاب خواندم، سخت به فکر فرو رفتم که چرا ناگهان بايد در این حد راه افراط را رفت؟ نقد گنجی از شريعتی را می شود و بايد نقد کرد، درست همان‌طور که خودِ شريعتی را هم بايد نقد کرد.

يک نکته بدون هيچ شکی غير قابل انکار است. هنوز در جامعه‌ی ما عده‌ای هستند که شريعتی را «می‌پرستند» و پيشِ آن‌ها نمی‌توان گفت بالای چشم شريعتی ابروست. نه تنها از شريعتی، بلکه از هر انديشه‌ای که در لباس تقدس فرو می‌رود، بايد تقدس‌زدايی کرد. اکبر گنجی در شيوه‌ی نقدش پا را از صرف «تقدس‌زدايی» به گمان من فراتر گذاشته است و اين همان چيزی است که من به آن معترض‌ام. در ميدان انديشه، انسان‌ها هيچ قداستی ندارند، چه آن انسان شريعتی باشد يا سروش يا اکبر گنجی. اما فرق است بين مقدس ندانستن يک انسان و اين‌که هر چه خواستی بگويی. نقد گنجی‌ البته خاصيت خود را هم داشته است. يکی مثل يوسفی اشکوری رسماً می‌نويسد که بله شريعتی تناقض هم داشته است، اشتباه هم کرده است. اين قدم مثبتی است. اما نه تنها شريعتی که هر انديشمند ديگری هم اشتباه می‌کند. کارِ انديشه پيامد طبيعی‌اش ارتکاب خطاست، مگر اين‌که ادعای معصوميت داشته باشيم که اين حرف‌ها هم دوران‌اش خيلی وقت است سپری شده است.

اما داريوش سجادی ديگر حسابی از آن طرف بام افتاده است. با خواندن يادداشت داريوش سجادی من حرف‌ام را درباره‌ی گنجی پس می‌گيرم (اگر سجادی چنين می‌نويسد، گنجی خيلی وضع‌اش بهتر است!). سجادی در يک نوشته‌ی کوتاه از گنجی گرفته تا مخملباف و حسين درخشان و نيک‌آهنگ کوثر را وارد ماجرا کرده و سعی کرده با سريش روان‌کاوی همه را به تحليل خودش از گنجی بچسباند. به نظر من در ماجرای نقد شريعتی (يا نقد گنجی) چند اصل ساده و روشن وجود دارد: ۱. اين‌ها هيچ کدام قداست ندارند. ۲. همه‌ی اين‌ها انسان هستند و طبيعتاً مرتکب خطا می‌شوند. ۳. به بهانه‌ی تقدس‌زدايی نمی‌توان هر سخن مربوط و نامربوطی را به کسی نسبت داد؛ درک بستر زمانی و فضای اجتماعی حاکم بر زندگی هر فردی در تحليل سخنان و انديشه‌ی او مهم است.

خيلی مختصر دو نکته‌ را در حاشيه‌ی نقد گنجی می‌افزايم که ديگران هم به آن اشاره داشته‌اند. يکم اين‌که ديدگاه شريعتی درباره‌ی زنان و حقوق زنان، و نقد کردن‌ِ آن، نقدی است که حتی اگر به جا باشد، فی نفسه چندان وزن و اعتباری ندارد. مگر در آن مقطع که شريعتی در آن زندگی می‌کرد، حقوق زنان به شکل امروزی چقدر مطرح بود و عموم مردم جامعه و انديشمندان و روشنفکران سکولار و دينی، چقدر بر آن تأکيد داشتند که حالا اين وسط شريعتی مقصر ماجراست و بايد تاوان همه‌ی زن‌ستيزی‌های عصر خودش را پس بدهد؟ خوب اگر بحث درباره‌ی پيروان شريعتی است و اين‌که عده‌ای از او بت ساخته‌اند و به تک تک حرف‌های او تأسی می‌کنند و او را پيشوای خود می‌شمارند که بايد بی‌چون و چرا از او تبعيت کرد، محل نقد جای ديگری است: مقدس‌سازی شريعتی را بايد نقد کرد نه اين‌که گريبان خودش را بگيريم. بايد ديد اگر من و شما، اکبر گنجی يا هر کس ديگری در زمان شريعتی می‌زيست و بعد عمر کوتاه شريعتی را هم می‌داشت و هيچ فرصتی هم برای بازنگری و تعديل افکار خود نداشت، امروز ما با چه نوع انديشه‌ای روبرو بوديم؟ فرض کنيم اکبر گنجی، ابراهيم نبوی يا هر کس ديگری که در اوايل انقلاب شور و هيجانی انقلابی داشتند، در همان دوران متوقف می‌شدند. سرنوشت اين‌ها بهتر از شريعتی می‌شد؟ اين جای کار است که کار گنجی از نقد فراتر رفته و بی‌انصافی می‌شود.

ديگر اين‌که ديدگاه‌های شريعتی درباره‌ی دموکراسی نقد می‌شود. اين‌جاست که من عميقاً معتقدم درک اکبر گنجی از دموکراسی مشوش است. او از دموکراسی چيزی ساخته است که با واقعيت دموکراسی چندان نسبتی ندارد. گفتمان دموکراسی‌خواهانه عمدتاً از شاخصه‌های دو سه دهه‌ی اخير است. سی سال پيش نه درباره‌ی دموکراسی پژوهش علمی مفصلی شده بود و نه نمونه‌های عملی آن چندان که بايد خود را نشان داده بودند. لذا اين‌که بگوييم شريعتی مخالف دموکراسی بود، پرسش‌های زيادی پيش می‌آورد: کدام دموکراسی؟ مگر در ايرانِ زمانِ شريعتی ما اصلاً‌ نظامی دموکراتيک داشتيم؟ مگر گروه‌های مبارز و انقلابی در پی ايجاد دموکراسی بودند که شريعتی با آن مخالف باشد؟ بايد سی سال از آن دوره می‌گذشت تا بررسی شود که بيشتر دموکراسی‌های جهان، ناکام مانده‌اند. آن موقع نه شریعتی دموکراسی را – چنان‌که امروز می‌شناسيم – می‌شناخت نه اکبر گنجی و نه هيچ مروج يا مخالف دموکراسی. لذا کشيدن پای شريعتی به بحث دموکراسی، اساساً مغلطه‌ای بيش نيست.

اگر هدف گنجی تقدس‌زدايی از شريعتی است، خيلی راحت‌تر می‌شود اين حرف را زد بدون اين‌که آدم به تناقض‌گويی بيفتد. تناقض‌گوتر از او داريوش سجادی است که ديگر حسابی عنان از کف داده است. اين‌جاست که می‌گويم همه دارند از هم انتقام می‌گيرند. اين‌جور نوشته‌ها اصل بحث را در غبار هياهو گم می‌‌کند. خيلی سرراست و دقيق، با استناد به حرف‌های خود شريعتی و کتاب‌های منتشر شده‌ی او می‌توان صحت و سقم ادعاها را نشان داد. از آن گذشته، اگر گنجی پای مباحث جديدتر را، مانند دموکراسی، حقوق بشر، آزادی بيان، و اين چيزها را به ميان می‌کشد، باز هم می‌شود بحث را خيلی سنجيده پيش برد، نه اين‌که ناگهان سخن از عقده‌های جنسی به ميان بياوريم. من واقعاً نمی‌فهمم اين شيوه‌ی تمسخرآميز هتاک را که تا از پاسخ‌گويی باز می‌ماند، متوسل به سخيف‌ترين عبارات و نسبت‌ها می‌شود و نزديک‌ترين راه بيان‌اش هم از اسافل اعضای انسان می‌گذرد!

گمان می‌کنم گنجی بهتر است طيفی از طرف‌داران و مبلغان شريعتی را ترسيم کند. آراء خود شريعتی را هم به درستی بررسی کند. بعدش مشخص کنيم آيا همه‌ی کسانی که از شريعتی تأثير گرفته‌اند يا او را ستوده‌اند، ضد دموکراسی و ضد زن هستند يا نه. اين شيوه‌ی نقد گنجی (و بدتر از آن سخنان افراطی داريوش سجادی) شلوغ‌ کردن بحث است و تسويه حساب شخصی. در يادداشت نخستی که درباره‌ی گنجی نوشته بودم، اگر چه عبارات‌اش تند بود و بايد آرام‌تر از اين نوشته می‌شد، اما هنوز اساس حرف من همان است: گنجی شتا‌ب‌زده دارد حرف می‌زند. شايد دارد با اشکوری لج‌بازی می‌کند و می‌خواهد حرف‌های‌اش را به او ثابت کند. اين‌ها را نمی‌دانم. اما حداقل در دو نمونه‌ای که در بالا آوردم، مدعيات گنجی چندان پايه‌ی محکمی ندارد. حقيقتاً من فکر می‌کنم گنجی وقتی شريعتی، يا هر کس ديگری را نقد می‌کند، اين نقدها را بر پايه‌ی درکی که خودش الآن از دموکراسی، جمهوريت، حقوق بشر و آزادی بيان دارد، نقد می‌‌کند. اين شيوه‌ی نقد چندان مقرون به صواب نيست. درک گنجی از دموکراسی و جمهوريت و اين قبيل مسايل نه اولين درک است و نه آخرين درک (فرض را بر اين می‌گذارم که اين برداشت‌های گنجی اساساً درست و خالی از اشکال باشد؛ اگر نادرست يا ضعيف باشد که کار خراب‌تر از اين‌هاست). در نتيجه، من در کار گنجی شتاب بيش از حدی می‌بينم.

پ. ن. من از نقد آقای محمود دلخواسته بی‌خبر بودم. اين نقد را هم در کنار نوشته‌های ديگر بخوانيد تا فضای بحث کمی روشن‌تر شود: رويکرد گنجی به شريعتی و انقلاب ۵۷ بر چه اساسی استوار است؟ (بدون اين‌که داوری مثبت يا منفی درباره‌ی اين مقاله بکنم، متن آن را در ادامه‌ی مطلب می‌آورم. نقدی اگر بر آن وارد است بر جای خود استوار، اما اين هم يک نمونه از نقد گنجی است
.)

پ. ن. ۲. متن ظاهراً در صفحه‌ی من به هم می‌ریزد. شايد به دليل طولانی شدن متن است. به هر حال می‌توانيد از همان صفحه‌ی گويا مقاله را بخوانيد.

پ. ن. ۳. اين مطلب را در راديو زمانه هم بخوانيد: «در جستجوی حقيقت يا قدرت». شخصاً فکر می‌کنم اگر نويسنده به نقد عين متن گنجی اکتفا می‌کرد و فرامتنی عمل نمی‌کرد و مشخصاً پای بنی‌ صدر را به ميان نمی‌کشد، به نقد بهتری می‌رسيديم. اما معتقدم باز هم بخش مهمی از ضعف نظری گنجی را نشان داده است.

ادامه‌ی «از تقدس‌زدايی تا توهم تقدس‌زدايی»

August 23, 2007

ای که سی و دو رفت و در خوابی!

به روايت شناسنامه، امروز سی و دو ساله شده‌ام. ولی هر چه با خودم فکر کردم که چه حسی نسبت به اين روز بايد داشته باشم، نتوانستم به نتيجه‌ی روشنی برسم. تنها چيزی که ديشب به يادم آمد، سن حضرت عيسی و سن عين القضات همدانی بود. سن الآن من با سن آخر آن‌ها (!) زياد فاصله‌ای ندارد، اما من نه عيسی شدم نه عين القضات. پيامبری و عارف شدن‌اش را نمی‌گويم. عين القضات وقتی زبدة الحقايق را نوشت سن‌اش بيست و پنج سال هم نبود. ولی حاصل اين سی و دو سال عمر چه بوده است؟ هر چه بيشتر کاوش کردم، ديدم تنها حاصل ارزش‌مندی که داشته است و تنها بهره‌ی مهم و بزرگی که برده‌ام، عشق بوده است و بس. بقيه‌ی چيزها مسير عادی زندگی بوده که برای همه طی می‌شود. امروز داشتم فکر می‌کردم که اگر همين امروز روز آخر زندگی‌ام باشد، حسرتی بر دل خواهم داشت يا نه؟ کار ناتمامی در دنيا دارم؟ اول از همه اين‌که هنوز برای عشق کارها می‌شود کرد. هنوز می‌شود آدم‌تر بود. هنوز کار نکرده زياد است. پس اين روز تولد، چندان هم روز شگفت‌انگيزی نيست. وقتی قبل و بعدش زياد با هم تفاوت نداشته باشد، انگار اين روز اثر مهمی نداشته است. هنوز دارم فکر می‌کنم که روز تولد يعنی چه؟ اگر تا آخر امروز به نتيجه‌ای درست و حسابی رسيدم، باز می‌آيم می‌نويسم. فعلاً دچار سردرگمی سی و دو سال خواب هستم. ببينم اين دو سه روزه را می‌شود دريافت يا نه.

August 22, 2007

خاطر نازک نقد شونده!

بعضی‌ها از درشتی زبان من در نقد گنجی آزرده‌خاطر شده‌اند. حقيقت‌اش را بخواهيد من هيچ دفاعی از اين زبان ندارم. من هم انسان‌ام. مثل همه‌ی شماها که وقتی چيزی را خوش نمی‌داريد، با بيان تندی از آن انتقاد می‌کنيد. پس از اين حيث من تفاوتی با شما ندارم. اين زبان نه دفاع دارد، نه توجيه. اين را می‌نويسم که نگويید با پررويی از کاری که کرده دفاع می‌کند.

اما مسأله اين است که گرفتيم پوست حرف من عوض شد، گرفتيم بيان ملايم‌تر شد، مگر مغز حرف هم عوض می‌شود؟ مگر روش گنجی می‌شود روش مقبول و معقول؟ من در روش گنجی، در استدلال‌های‌اش، در زبان‌اش، و در شيوه‌ای تازه‌ای که در زندگی اختيار کرده است، خلل‌های بسيار می‌بينم. حالا يکی می‌نشيند و مو به مو با استدلال و متانت می‌گويد آقای گنجی!‌ آن را که خانه‌ نئين است، بازی نه اين است! يکی هم نه وقت‌اش را دارد نه حوصله‌اش را و می‌گويد: «آقای گنجی! لطفاً مزخرف نگوييد.» برای تشخيص اين‌که اکبر گنجی دارد رطب و يابس به هم می‌بافد نیازی نيست آدم فيلسوف تراز اولی باشد، هست؟ برای اين‌که بفهمی آن شريعتی که گنجی دارد «تأويل» می‌کند و چهره‌ی تازه‌ای از او عرضه می‌کند، با آن شريعتی که در کتاب‌های‌اش نشان داده می‌شود و کمابيش ما می‌شناسيم، فرق دارد، نيازی به زير و رو کردن عالم و آدم نيست، هست؟ مسأله به نظر من اصلاً اين قدر پيچيده نيست. حالا گنجی می‌خواهد خودش «قضيه» بتراشد و برای‌اش برهان و دليل تازه اقامه کند، مسأله‌ی ديگری است. حرف من اين است که نقد تا جايی جواب می‌دهد. بعضی نقدها، نخ‌نما شده‌اند ديگر. تا قيام قيامت نمی‌شود انديشه‌ای را که سويه‌های مهم‌اش نقد شده و ابعاد و جوانب‌اش بررسی شده است، هی نقد کرد و نقد کرد. (مگر اين‌که شريعتی را از آن حد و اندازه‌ای که هست خيلی بزرگ‌تر ببينم که گويا اکبر گنجی برای او نقشی بسيار عميق‌تر از اين‌ها که ما فهميده‌ايم قايل است).

آخر سخن اين‌که خوب اگر اکبر گنجی که در قامت و کسوت روشنفکری و مبارزه ظاهر شده است و ادعاهای در انداختن طرحی نو و ايجاد دموکراسی و جمهوری‌اش گوش فلک را کر کرده است، اجازه دارد و می‌تواند با «هر زبانی» و «هر بيانی» هر چه دل‌اش خواست بگويد، چرا کسی نتواند با همان زبان به او بگويد اين‌ها که می‌گويی بی سر و ته است؟ هر چه هست، حقی از گنجی را من ضايع نکرده‌ام. من تذکاری داده‌ام، ولو با زبانی درشت. يا حرف‌ام معقول است يا نيست. اگر معقول است، خوب قاعدتاً بايد پذيرفتنی باشد. اگر هم نيست فرقی نمی‌کند زبان‌اش درشت باشد يا ملايم. تکرار می‌کنم که من تلاش‌ام هميشه اين بوده است که به سمت زبان ملايم‌تر بروم. تجربه نشان داده است که به ويژه در فضای بی در و پيکر سايبر فارسی، زبان عريان و بُرنده، نه تنها کارساز نيست بلکه گاهی اوقات بيهوده کار دست آدم می‌دهد (البته بعضی برای مشهور شدن اين زبان را اختيار می‌کنند و هزار تا چاشنی ديگر هم به آن می‌افزايند و از چارواداری کردن آن هم پرهيزی ندارند).

اما من با گنجی فرق بزرگ ديگری هم دارم. من يک آدم ساده هستم. مدتی دانشجو بوده‌ام، باز هم ممکن است برگردم سر درس‌ام. از آغاز دانشجويی‌ام هزار چيز آموخته‌ام، هزاران خطا هم مرتکب شده‌ام. ولی نه لاف آزادی‌خواهی زده‌ام نه در کانون تبليغات رسانه‌ای بوده‌ام. گنجی هرگز چنين نبوده. هر که بام‌اش بيش، برف‌اش بيش‌تر. نکته‌ی آخر اين‌که يک حس غريبی به من می‌گويد عده‌ای از اين‌که گنجی به شريعتی حمله می‌کند، سخت خوشحال‌اند (بعضی از اين‌ها نه واقعاً طرف گنجی هستند نه طرف شريعتی؛ معرکه‌ای ديده‌اند و کنار گود مشغول سوت کشيدن هستند). وقتی مطلب قبل را می‌نوشتم تنها به سست بودن استدلال‌های گنجی توجه داشتم، اما حالا احساس می‌کنم، بعضی‌ها واقعاً خوش‌شان می‌آيد. پيش‌فرض‌شان هم البته اين است که گنجی دارد به نوعی ضربه‌ای به «دين» می‌زند. من دين‌ام را هرگز از شريعتی نگرفتم. شريعتی در هيچ جنبه‌ای از دين‌ورزی‌ام معلم من نبوده است. اما به هر حال انگيزاننده‌ای او دين بود. ولو برداشت‌اش ايدئولوژيک بوده و می‌توانسته منجر به پيامدهای ناگوار يا ناخواسته‌ای شود. اما در اين حد نقد شريعتی پيش‌تر از اين هم شده است و کم هم نشده است. اين قصه‌ی تبارشناسی را من تازه می‌بينم و در پرتو جريان غالب رسانه‌ای امروز قابل فهم‌تر است. پيش‌تر هم اشاره کرده بودم که احمد زيد آبادی و اشکوری دو يادداشت خوب و سنجيده در پاسخ گنجی نوشته‌اند. گمان می‌کنم همين دو پاسخ کافی باشد تا نشان دهد بعضی رويکردهای گنجی چه اندازه روی هواست.

باز هم حرفی مانده؟ «علما» راضی شدند؟

August 21, 2007

بيراه‌های گنجی

بدون شک تا به حال مجموعه‌ی نوشته‌های اکبر گنجی را درباره‌ی شريعتی ديده‌ايد (و البته وب‌سايت راديو زمانه به خوبی همه‌ی آن‌ها رو پوشش می‌دهد). حقیقتِ آن است که مدت‌های مديدی است سخت به اکبر گنجی بی‌علاقه شدم. اکبر گنجی این روزها اگر واقعاً کاری بايد بکند (مهم نيست که می‌خواهد برگردد ایران يا نه)، بهتر است بنشيند چهار تا کتاب بخواند و مطالعه‌ی علمی درست و حسابی بکند. دانش اکبر گنجی سخت سطحی و ژورناليستی است؛ آن هم ژورنالیسمی که جوگير فضای رسانه‌ای و فکری اپوزيسيون خارج از کشور است. البته بدون هيچ شکی اکبر گنجی حق مسلم‌اش است که «فکر»اش را بيان کند و به بهترين نحوی هم فکرش را بیان می‌کند. اما با شرمندگی تمام، اکبر گنجی مشتی حرف‌های بی‌سر و ته را به اسم انديشه دارد به مردم می‌خوراند.

کسان زيادی اعتراض کرده‌اند که اکبر گنجی به شريعتی جفا کرده است و به او «بهتان» زده است. گنجی هم ظاهراً مصر است که عين حقيقت را گفته است. (محض نمونه يادداشت‌های احمد زيد آبادی(۱ و ۲) و يوسفی اشکوری را درباره‌ی شريعتی و حرف‌های گنجی بخوانيد). مسأله‌ی من تنها در این حد متوقف نمی‌ماند. مشکل من بزرگ‌تر از اين‌هاست: گنجی چرا اين وسط ناگهان گير داده است به شريعتی؟ مگر شريعتی امروز کجای معادلات سياسی و فرهنگی ما قرار دارد؟ شريعتی در مقطعی تاریخی نقش مهمی در خودآگاهی جوانان مسلمان داشته است که در آن جای ترديدی نيست. اما اين تفسيرها و تأويل‌های عجيب و غریب گنجی و رسماً «تخريب» چهره‌ی شريعتی برای چی‌ست آخر؟ من که هيچ نفعی بر آن مترتب نمی‌بينم. اکبر گنجی در واقع از شریعتی نيست که انتقاد می‌کند، او دارد خودش را تطهير می‌کند. مايه‌ی تأسف است که اکبر گنجی بعد از آن همه حبس کشيدن و قهرمان شدن، خودش دارد آرام آرام تمام آن وجهه را بر باد می‌دهد. نه اين‌که در افکار گذشته‌ی گنجی هيچ چيز قابل انتقادی نيست. انديشه‌های سابق گنجی هم چندان انديشه‌های بی‌عيب و ایرادی نبودند (مقصودم مانيفست جمهوری‌خواهی اوست). اما گنجی امروز تقليل پيدا کرده است به فردی اسم‌پران (که مدام به اين فيلسوف و آن نويسنده ارجاع می‌دهد در متون‌اش) که نوشته‌های‌اش دارد از روح علمی خالی‌تر و خالی‌تر می‌شود.

اکبر گنجی رواست که بی‌محابا و بی‌رحمانه نقد شود. او دوران زندان‌اش را سپری کرده و اکنون در مقام «مظلوميت» نيست. اما اکنون که آزاد است، دليل نمی‌شود هر ياوه‌ای را که خواست به مردم قالب کند. من نه مدافع شريعتی هستم نه سينه‌چاک گنجی. تبحری هم در انديشه‌ی شریعتی ندارم. اما هر چه بيشتر نوشته‌های گنجی درباره‌ی شريعتی را می‌خوانم (که اصلاً موضوعيت اين دست نوشته‌ها را در اين زمان نمی‌توانم درک کنم)، بيشتر به اين حس می‌رسم که او در حال انتقام گرفتن است. از شريعتی؟ از خودش؟ از گذشته‌اش؟ از که؟ اين‌ها را نمی‌دانم. اما کارش بسيار بچه‌گانه است. از آدمی مثل گنجی توقع می‌رود بعد از اين همه ماجرا «بزرگ» شده باشد و به حداقلی از بلوغ فکری و سياسی رسيده باشد، نه اين‌که از اوج آن مقاومت‌های‌اش افتاده باشد به حضيض بحث و جدل‌های سطحی و کودکانه. گنجی بهتر است برود در دانشگاهی چيزی بنشيند درس بخواند و به اين تورهای سياسی‌اش پايان بدهد. بعضی‌ها هيچ وقت از مدرسه‌ی سياست فارغ التحصيل نمی‌شوند و هميشه در يک کلاس مدرسه‌ی سياست رفوزه می‌شوند و در جا می‌زنند.

در آخر هم باز تک‌مضراب هميشگی اين جنس حرف‌ها را برای زمانه تکرار می‌کنم. خوب است حالا که اين تريبون «تخريب شريعتی» را به اسم نقد و آزادی بيان (و تبارشناسی گفتمان انقلاب ۵۷) در اختيار گنجی گذاشته‌اند، از آدم‌هايی مثل يوسفی اشکوری و احمد‌ زيدآبادی هم دعوت کنند که در مقابل چيزی بنويسند. من خودم اگر تبحری در اين زمينه‌ها داشتم و آن قدر علاقه‌مند به موضوع حتماً چيزی می‌نوشتم. کفايت نمی‌کند که منتقدان گنجی در رسانه‌های ديگر چيزی بنويسند در نقد گنجی (و زمانه ارجاع بدهد که جاهای ديگر نوشته‌اند). اعتبار انديشه‌ی زمانه به اين است که همان‌گونه که انديشه‌ی گنجی (اگر بشود اسم‌اش را گذاشت انديشه) رواج می‌دهند، نظر مخالف يا متفاوت آن را هم نشر دهند. اين به سياست شمول‌گرايی و تکثر رسانه‌ای و مدارا و بی‌طرفی و پرهيز از جانبداری‌های سياسی نزديک‌تر است.

پ. ن. شايد چندان ربط مستقيمی نداشته باشد، ولی اين را هم بخوانيد: ترجمه راه روشنفکرانه زيستن نيست.
پ. ن. ۲. اين روايت آشوری را هم از کتاب دکتر محمد توکلی طرقی بخوانيد، پر بی‌ربط نيست به بحث بالا.

August 20, 2007

آی آدم‌ها، آدم شويد!

يک داستانی خوانده‌ام، برای چندمين بار، از نويسنده‌ای که خوب می‌شناسم‌اش. جسته گريخته از وسط‌اش، آخرش، اول‌اش، هی خوانده‌ام و دوباره خوانده‌ام. حال‌ام خراب شده است از يادآوری بعضی اتفاق‌ها. چيزهايی که به گذشت زمان، يا عبور زندگی، آگاهانه يا ناآگاهانه به باد فراموشی می‌دهيم‌شان. اين حافظه‌ی ماست؟ حافظه‌ی تاريخ است؟ حافظه‌ی کشور است؟ با خودم فکر کردم که مردم فراموش می‌کنند، تاريخ هم که راحت تحريف می‌شود (هميشه می‌شده است الآن هم کماکان تحريف‌شدنی است)، ولی طبيعت هم تحريف می‌شود؟ می‌شود اين کهکشان را، اين کيهان را هم تحريف کرد؟ ما شده‌ايم ملتی، طايفه‌ای، نوعی تحریف شده. اصلاً اصل‌مان کدام بوده که حالا تحريف شده‌مان اين است؟ شجريان دارد الآن می‌خواند که:
بس که شستيم به خوناب جگر جامه‌ی جان
نه از او تار به جا ماند و نه پود ای ساقی

و من هنوز دل‌ام خوش است به اخلاق، به انسانيت، به ذره‌ای مروت و پاکی، به اندکی صفا (فرقی نمی‌کند روستايی باشد يا شهری). هنوز اميد دارم به آن خردک شرری که در کنج دل‌ دو نفر مؤمن کم‌گناه‌تر از بقيه زبانه می‌کشد. شايد فرجی شد! همه دارند از هم انتقام می‌گيرند. بی‌خدا از با خدا. با خدا از بی‌خدا. کمونيست از ليبرال. چپ از راست. راست از چپ. من از تو. تو از من. در دارد از دیوار انتقام می‌گيرد. آسمان دارد از زمين‌ کين‌خواهی می‌کند. بعد خودش زار زار سر اين کشته‌ها خون گريه می‌کند. چرا اين‌جوری شده‌ايم؟ مگر شما لامصب‌ها چقدر تاريخ داريد؟ چقدر عمر داريد؟ از زمان آدم؟ تاريخ دين سن‌تان را چقدر نشان می‌دهد؟ شناسنامه‌های داروينی هم به هر حال سنی برای‌تان رقم زده است. هنوز بزرگ نشده‌ايد؟ هنوز «آدم» نشده‌ايد؟ هنوز . . . بگذريم. بعضی حرف‌ها ياسين است به گوش . . . لعنت بر شيطان!

دل‌ام تنگ است برای يک شاعر، يک نوازنده، يک خواننده. يکی که بزند، بخواند، کمی آدم دل‌اش باز بشود. از هر چه نفرت و نفرين و لعنت است بيزارم. شايد بشود مرض اين انتقام‌جوها را با محبت درمان کرد. اين انتقام‌جوها همه‌شان از يک جنس‌اند. لباس‌هاشان فرق دارد. شعارهاشان کمی رنگارنگ‌تر است. و گرنه همه‌شان ته ماجرا دنبال انتقام‌اند. هيچ کدام‌شان نمی‌خواهند آدم بشوند. نمی‌خواهند بفهمند يک روزی می‌آيند توی اين خراب شده. بزرگ می‌شوند. شايد درس بخوانند. کاری دست و پا کنند. شاد می‌شوند. غمگين می‌شود. عاشق می‌شوند. جگرشان آتش می‌گيرد از سوز عاشقی. يک روزی هم می‌ميرند. همه‌شان مثل هم. همه‌شان می‌ميرند. همه‌تان می‌ميريد! پس چه مرگ‌تان است خرخره هم را می‌جويد؟ دو دقيقه هم که شده آدم شويد! آن «از ديو و دد ملول‌ام . . .» اصلاً پيشکش. مثل آدم، يک خورده آدم باشيد!

نقد زمانه

يادداشت زير را چندی پيش برای زمانه فرستاده بودم که در خود زمانه قبلاً انتشار يافته است. عنوان‌اش را گذاشته‌اند «نقد بی‌تعارف انديشه‌ی زمانه». بسيار حرف‌ها بود که می‌شد به اين‌ها افزود. و گمان دارم که در آينده هم می‌توان سويه‌های نظری بحث را بيشتر پيش برد. اعتقاد عميق من اين است که نقد کردن يک رسانه، ولو آن نقد سخت و درشت باشد، باعث آب‌ديده شدن و ورزيده‌تر شدن آن رسانه می‌شود؛ مگر اين‌که آن رسانه اساساً اعتنايی به بخشی از مخاطبان‌اش نداشته باشد.

اين روزها سخت گرفتار آماده شدن برای تحقيقی علمی هستم که شايد زمان زيادی از من بگيرد. اما در ميانه‌ی کارهای‌ام سعی می‌کنم به مسايل پژوهشی مورد علاقه‌ام در وبلاگ هم بپردازم. يکی از اين زمينه‌ها البته بحث رسانه، دموکراسی و قدرت است. شرح‌اش را می‌گذارم برای وقتی که مناسبت‌اش پيش بيايد. عجالتاً متن يادداشت‌‌ام را به مناسبت سالگرد زمانه در زير بخوانيد (اگر قبلاً در زمانه نخوانده‌ايد).

ادامه‌ی «نقد زمانه»

August 16, 2007

تبریکات وبستانی برای بالاترين؛ و هفتان با تأخير

سايت بالاترين يک‌ساله شده است. پيش‌تر بارها خواسته بودم درباره‌اش بنويسم. يا مجال‌اش پيش نيامده بود يا بهانه‌اش. هر چه هست، بالاترين در اين مدت يکی از مرجع‌های ثابت و مفید برای من بوده است. در مقایسه، صبحانه روز به روز - به نظر من - کيفيت‌اش را از دست داده است. درست است که بعضی چيزها را می‌شود در آن یافت. ولی سيستم کار کردن بالاترين را من سخت دوست دارم. آن غوغاها درباره‌ی اين‌که بالاترين دموکراتيک هست يا نیست، زايده‌ی معمول طرز فکر ايرانی ما و جنگ و جدل‌های هميشگی وبلاگستان است. برای من مهم استفاده‌‌ای است که از بالاترين کرده‌ام و بهره‌ی خوبی داشته است. کيفيت‌اش خوب بوده است. بالاترين لينکستانی متنوع و متکثر است که هر جور لينکی در آن يافت می‌شود و سيستم امتيازدهی‌اش هم بهترين مکانيزم برای متعادل کردن آن است (بر خلاف مثلاً صبحانه که هرگز چنين سيستمی نداشت).

از آن طرف بايد درباره‌ی هفتان هم بنويسم که سالگردش مدتی پيش فرا رسيد و من طبق معمول سخت گرفتار کار و مشغله‌های مختلف بودم و مجال نوشتن چيزی فراهم نشد. هفتان بدون ترديد يکی از لينکستان‌های وزين و حسابی فرهنگی وبلاگستان فارسی است. آن‌قدر جدی و وزين است که گاهی اوقات حتی فهم‌اش برای من سخت می‌شود! ولی به نظر من هفتان تمايل شديدی به ادبيات و به ويژه ادبيات داستانی و فيلم دارد (الآن آمار ندارم؛ حسی می‌نويسم). با تمام اين‌ها، هفتان از سايت‌های بسيار معتبر فضای وب فارسی است. صاحب هفتان از همان آغاز از من خواسته بود گوشه‌ای از کار را بگيرم، اما بعد از اين همه مدت برای من فقط شرمندگی‌اش مانده است. هر چه با خودم فکر می‌کنم می‌بينم همين که توانسته‌ام سر و سامانی به ملکوت بدهم و سر پا نگه دارم‌اش خيلی کار کرده‌ام! مگر آدم چقدر توان دارد؟ (البته شکراللهی توان‌اش از من يکی بيشتر بوده است!) هر چه هست، عمر هر دو دراز باد و بنيان‌گذاران را خير دنيا و عقبا نصيب.

محبوبِ من وطن

ديشب تا چهار صبح بيدار بودم و مشغول کار. بانو روی لپ‌تاپ خودش صفحه‌ی مرا باز کرده بود و فايل‌های طربستان را يکی يکی گوش می‌داد. آخرين فايلی را که قبل از رفتن باز گذاشته بود «محبوب من وطن» بود که شهرام ناظری خوانده و آهنگ‌اش را مشکاتيان ساخته است. اين تصنیف دو سه ساعتی پس‌زمينه‌ی کارم بود و تا به خودم آمدم ديدم سر از ايران در آورده‌ام، از تهران، از گرمای تابستان‌اش، از سحرش، از زمستان‌های‌اش و برف‌های‌اش. حال عجيبی دارند این آهنگ‌ها. انگار بعضی از این‌ها را فقط بايد در ایران گوش بدهی. اين‌جا هم که می‌شنوی‌شان تمام هوش و حواس‌ات می‌رود پی ايران. من همين‌جور می‌شنيدم که:
ديری است در نماز تو افتاده‌ام به خاک
محراب عشقِ من!‌ کی آماده‌ی منی؟
من با نماز عشق تو هشيار می‌شوم
من با وضوی مهر تو بیدار می‌شوم
در چشم‌های‌ توست که من شعله می‌کشم
از آه‌های توست که من غرق آتش‌ام
محبوبِ من وطن!
ای مانده در نگاه تو بهت نگاه شب
ای خفته در دهان تو حرف دهان صبح
ديری است در نماز تو افتاده‌ام به خاک،
کی آماده‌ی منی؟

در مشام‌ام بوی خاک می‌پيچد و عطر سحرگاهانِ خيابان‌های نياوران. ياد شب‌های شوريدگی و شيدايی. آن يکی دو سال آخر، فقط روزگار ديوانگی و مستی و عاشقی نبود. فرصتی بود، شايد نعمتی بود که مجال فراخی داشتم و گروهی شوريده و سوخته را فراوان می‌ديدم. وقتی اين تصنيف را ديشب گوش می‌دادم، با خود فکر کردم که هنوز هم می‌شود در ایران تصنيف وطنی ساخت. هنوز هم هر که دل داشته باشد، می‌تواند سخت دلبسته‌ی وطن‌اش بماند. هميشه اما به خودم تلنگر می‌زنم که عقايد دینی‌ام را به جغرافيای زادگاه‌ام گره نزنم. مگر پيامبر اسلام دين را برای يک محدوده‌ی خاص جغرافيايی آورده بود؟ اما چه می‌شود که هنوز اين تصنيف‌ها آدم را تکان می‌دهد؟ هنرمند چطور می‌تواند هنرمند بماند؟ چطور می‌تواند آتش به جان شنونده‌اش بيندازند؟ پاسخ‌اش از نگاه من يک چيز است و بس: «تا نسوزد بر نيايد بوی عود / پخته داند کاين سخن با خام نيست». بايد سوخته باشی. بايد دردی داشته باشی. بايد جايی ويران شده باشی. همين ويرانی، همين خرابی و سوختگی سخن‌ات را و نوای‌ات را در دل می‌نشاند. مشکاتيانی که من می‌شناسم با تمام قوت‌ها و ضعف‌های‌اش، يک چيز درخشان دارد: سخت شوريده و عاشق است. مغرور است و در عين حال دلداده‌ای ويران است. اين ويرانی و خرابی گويی در سرشت اوست. من به جوانب اجتماعی ماجرا کاری ندارم. از منظر وجودی، اين تجربه‌ی بنيان‌کن درونی، اين حال سرآسيمه‌گی و حيرانی، حال غريبی است. اين خرابی، دشمن خودکامگی است. و من حيران‌ام که چطور می‌شود موفق بود و تأثيرگذار و از دام تکبر در امان ماند؟ اين نخوت بالاخره جايی دست و پای آدم را می‌بندد. کی و کجا می‌شود از دست خودمان رها شويم؟ ديگران پيشکش، امان از خود چگونه می‌توان داشت؟ اين اژدهای سرکش را که هيچ وقت نمی‌ميرد، چطور می‌شود رام کرد؟

ديشب دل‌ام پر کشيده بود برای سحرهای آن روزها. برای ايران. برای تهران. يعنی من واقعاً‌ دوست دارم خارج از خاک ايران بميرم؟ اصلاً نمی‌دانم . . . الآن همکاری تلفن زد و گفت اين‌جا را ببينم. شما اگر آن تصنيف بالا را (از نغمه‌ی روز بشنويد) گوش بدهيد و اين وب‌سايت و اين عکس را ببينيد، چه حالی به‌تان دست می‌دهد؟


من مانده‌ام با اين نوستالژی چه کنم؟ هوشياری حالتی است، مستی هم حالتی. ولی اين خاطره‌ها ما را می‌سازند. اين گذشته‌ها کنار حالِ ما نشسته‌اند و آينده‌ی ما را رنگ‌آميزی می‌کنند. مهم نيست کجا باشی و کجا بميری، رنگ‌ِ واپسين‌ات، همين رنگ وطن است. می‌ترسم بيست سال ديگر مرزی نباشد و زمينی نباشد و اصلاً برويم سياره‌ای ديگر. آن وقت چه خاکی بايد به سر کنيم؟ فکرش را کرده‌ايد که مثلاً توی کره‌ی مريخ بنشينيد و سنتور مشکاتيان يا سه‌تار عبادی گوش بدهيد؟ فکرش را کرده‌ايد که توی سفينه‌ی فضايی شجريان گوش دادن يعنی چه؟ اصلاً فکرش را بکنيد، روی کره‌ی مريخ يک گوشه نشسته‌ايد داريد سوره‌ی الرحمن می‌خوانيد: فبأی آلاء ربکما تکذبان . . . راستی ما کدام‌ها را تکذيب می‌کنيم؟ زير کدام يک از اين نعمت‌ها می‌زنيم؟ فکر خوبی است. بروم الرحمن بخوانم. ياسين بخوانم. شايد حال‌ام خوش شد!

August 14, 2007

حرف‌ام را پس می‌گيرم!

ديروز درست در لحظه‌ی آخر نقل مکان ملکوت، سرور محترم تمام اسکريپت‌های ام‌تی ملکوتِ تازه را بدون اطلاع دادن به من غير فعال کرد! بعد از يک ساعت صحبت تلفنی من با آن‌ها و يک ساعت بعد که آن‌ها تلفن زدند، قبول کردند که سه چهار ساعت بعد اسکريپت را فعال کنند، ولی آب رفته ديگر به جوی باز نمی‌گشت. هر چه بود دوباره سر همان خانه‌ی اول هستيم. همه‌ی وبلاگ‌های ملکوت از يک ام‌تی واحد استفاده می‌کنند از اين به بعد. اما بعد از يک هفته صرف وقت و نابودی روح و روان (!)، به اين نتيجه رسيده‌ام که مديريت ملکوت به شيوه‌ی سه چهار سال گذشته ديگر ميسر نيست. من نه وقت‌اش را دارم، نه امکانات مالی‌اش را که تمام اين فشارها را متقبل شوم. دليل تغيير سرور نيز همان بود. فعلاً راه حلی به نظرم رسيده که به احتمال قوی جواب خواهد داد و مسأله حل خواهد شد. اما از منظر وجودی هم که قضيه را ببينيم، ملکوت، مجموعه‌ی ملکوت، ديگر آن مجموعه‌ی سابق نيست. آن مجموعه عوض شده است، اين آدم هم عوض شده است. هنوز اعضای تازه‌ای هم گاهی اوقات به ملکوت می‌آيند و ممکن است باز هم بيايند. اما وقتِ من روز به روز کمتر و کمتر می‌شود. ولی به هر تقدير، تحولات عمده‌ای در راه ملکوت خواهد بود. تغيير سرور تنها بخشی از ماجرا بود (که تا به حال عملی نشده است). ساير ارکان ماجرا هنوز به قوت خود باقی هستند.

August 6, 2007

پراکنده‌گويی

۱. دو سه روزی است هوای لندن حسابی آفتابی است. ديروز و پريروز حتی يک تکه ابر ناقابل هم نمی‌شد در آسمان يافت. همين هفته‌ی پيش انگليس را آب برداشته بود و سيل داشت جزيره را غرق می‌کرد. شب که می‌شود، در اين آسمان بی‌ستاره‌ی لندن، تنها ستارگانِ پر فروغی که می‌شود ديد، نور چراغ هواپيماهايی است که هر يکی دو دقيقه از آسمان لندن رد می‌شوند. آسمان لندن، طياره‌ باران است!

۲. حال‌ام به هم می‌خورد از اين طايفه‌ای که خودشان را «صاحب» ايران می‌دانند و فکر می‌کنند فقط آن‌ها هستند که عاشق ايران هستند و دل‌شان برای منافع ملی (اصلاً منافع ملی يعنی چه؟) می‌تپد و حب وطن دارند و هزار تا از اين چيزهای شخصی ديگر که تعريف‌اش برای هر آدمی فرق می‌کند. يادم باشد هرگز، هيچ جا، تحت هيچ شرايطی به کسی نگويم تو وطن‌ات را دوست نداری، وطن‌فروش هستی، و اصلاً بساطت را جمع کن بگذار فقط ما حرف بزنيم و فقط ما باشيم. اين‌ها زبان قدرت و زور و قلدری است. زبان انحصار است. زبانِ «به من مربوط است» و «به هيچ کس ديگر ربطی ندارد» است و ادبيات است که در آن«کشور ارث پدرم است و ايران مال من و پسر خاله‌های خودم». راستی فکر کرده‌ايد چرا عده‌ای پيش خودشان فکر می‌کنند به محض اين‌که کسی خارج از مرزهای ايران زندگی کرد، ديگر وطن‌فروش شده است و نان بيگانه می‌خورد؟ بارها به اين فکر کرده‌ام که وطن يعنی چه؟ و روز به روز اين مرزهای جغرافيايی و خط-کشی‌های سياسی مدرن بيشتر برای‌ام رنگ می‌بازند. ويران شوند اين «مرز»ها که هميشه تخم نفرت و دشمنی می‌پراکنند! اگر وطن‌دوستی اين است که به بهانه‌ی حب وطن، هر روز به هر کسی که باب طبع‌ات رفتار نکرد و انديشه‌اش و سبک زندگی‌اش تو را خوش نيامد، انگ وطن‌فروشی بزنی و او را مزدور و بيگانه‌پرست بخوانی، اگر وطن‌دوستی اين است، من بيزارم از «اين وطن». وطن من انسانی است، وطنِ من ارزش‌هايی انسانی دارد، وطن من خط-کشی‌های تلخ و سياه ندارد، وطنِ من اخلاقی است. وطن‌دوستی من، وطن‌دوستی انسانی است. تحفه‌ی بدبوی سياست‌تان را ببريد به بازار سياست‌مداران! بگذاريد ما انسان باشيم و انسان بمانيم (اين‌ها تازه مال ايران بود، اسلام که ديگر جای خود دارد).

۳. سرم درد می‌کند. خسته‌ام. خواب‌ام می‌آيد. يک دنيا هم کار دارم. این سر درد لعنتی امان‌ام را بريده است و وقتی مثل اجل معلق سر می‌رسد، فلج‌ام می‌کند انگار.

Free counter and web stats