« June 2007 | صفحه‌ی اصلی | August 2007 »

بايگانی: July 2007

July 27, 2007

به اسم خدا

در گذشته هم آيا وضع بر همين منوال بود؟ تاريخ گواهی می‌دهد که در گذشته فراوان بودند عده‌ای که پشت دين سنگر می‌گرفتند و کارشان از اساس ضد-دينی بود. اين طايفه هيچ باوری به ارزش‌های اخلاقی دين نداشتند و دين برای‌شان تنها ابزار قدرت‌طلبی و مسندخواهی بود. اين گروه هنوز هم هستند و باز هم فتنه‌گری‌ها خود را پی می‌گيرند. اما روزگار مدرن، شاهد تولد طايفه‌ای مشابه هم بود: کسانی که مدعی آزادی‌خواهی بودند، اما باوری به آزادی نداشتند و آزادی برای‌شان تنها ابزاری بود برای قدرت‌‌طلبی.

پرسش اين است که آيا اين ذاتِ دين، ذات‌ِ آزادی است که اين گروه‌ها را پديد می‌آورد يا شرّی که در نهاد بشر است؟ اين فراورده‌های تلخِ انسانی محصولِ انديشه‌اند يا زاييده‌ی طبيعتِ سلطه‌جوی انسان؟  نمونه‌های اين اصناف از آدميان بی‌شمار است: از آن‌ها که به نامِ دين حکومت می‌کنند، به نام اوليای دين ظلم می‌کنند و به نام خدا، خون می‌ريزند تا آن‌ها که به نام آزادی، به نام دموکراسی، به نام حقوق بشر،‌ دقيقاً همان ارزش‌هايی را نفی می‌کنند که ظاهراً به دفاعِ  از آن برخاسته‌اند. آيا کافی است کسی ادعا کند من برای خدا کار می‌کنم و به نام ارزش و دين تا سخن‌اش را بپذيريم؟ آيا کافی است کسی مدعی شود من از حقوق بشر دفاع می‌کنم، خواهان آزادی و دموکراسی هستم، تا نسنجيده سخن‌اش را بپذيريم؟

واقعيت اين است که در تلاطم‌های سياسی روزگارِ ما عمدتاً هر که بيرق دين را بلند کند، هم‌رديف تمام کسانی می‌شود که به نام دين و به اسم خدا، خون خلق می‌ريزند و تمام سرمايه‌ها و گوهرهای دين را قربانی قدرت‌طلبی خود می‌کنند. و اين اعجازِ رسانه‌ی مدرن است! از آن سو هم بدون شک کسانی هستند که به نامِ دموکراسی، به نامِ آزادی، به نام حقوق بشر، ارزش‌های حکومت مردم بر خودشان، آزادی انديشه و بيانِ انسانی، و حقوق مسلم بشر را قربانی همان هدف‌ها می‌کنند: جاه‌طلبی، قدرت‌جويی و کسب نام. روزگارِ ما، روزگار جولانِ ضد ارزش‌ها در لباس ارزش است. پيش‌تر ميدان‌دار اين عرصه تنها دين بود که حضور اجتماعی پر رنگی داشت. امروز،‌ اين گندم‌نمايان جوفروش در هر دو گروه ديده می‌شوند.

اما کدام گروه زيان‌اش بيشتر است؟ گمان نمی‌کنم بتوان گفت کدام گروه زيان‌اش بيشتر است. اگر بيرون بايستيم و هر گروه را به مدعيات‌اش بسنجيم و معيار را ارزش‌های اخلاقی و انسانی هر دو گروه بگيريم، می‌بينيم که در ميان هر دو طايفه، رياکاران سالوس بی‌شمارند. آن‌ها که دردِ دين دارند البته می‌گويند که آن‌ها که «به اسمِ خدا»، خونِ خلق خدا را در شيشه کرده‌اند، زيان‌شان بيشتر است. اما اگر کسی باور به خدا نداشته باشد، دين را هم نهايتاً يک پديده‌ی انسانی می‌داند. اما باز هم تکليفِ انسانی ما ساقط نمی‌شود و اخلاق فرو نمی‌ريزد. باز هم اخلاق است که دست بالا را می‌گيرد و عدالت. عدالت می‌گويد که همان حکمی که بر مدعيان دين‌داری و طرف‌داران سنت می‌رود، بر مدعيان آزادی، دموکراسی، حقوقِ بشر، مدرنيته نيز می‌رود. تا اخلاق و عدالت، گفت‌وگو و تفاهم، جای خشم و عصبيت و انتقام‌جويی را نگيرد، چرخ بر همين مدار خشونت و اتهام می‌گردد. دامن هيچ گروهی از آن گروهِ ديگر پاک‌تر نيست. بدون شک اما در ميان هر دو گروه، نيک‌خواهان صادقی هستند که به آرمان‌ها و ارزش‌های انديشه‌ی خود وفادارند و نمی‌توان به بهانه‌ی وجودِ طايفه‌ای نيرنگ‌باز در هر دو گروه، بر اصل ارزش‌ها خط بطلان کشيد. زمانه‌ی ما بيش از هر چيزی، تيغی دو لب لازم دارد. تيغِ دو لبه‌ای که نه به مدعيانِ رياکار و بی‌تقوای دين‌داری امان بدهد، و نه با مدعيان بی‌اخلاق آزادی، دموکراسی و حقوقِ بشر مدارا کند. و اين تيغ را اخلاقی انسانی و جهان-شهری آب می‌دهد که پروای هيچ چيزی و هيچ انديشه‌ای جزِ خود انسان را نداشته باشد.

July 25, 2007

سرگردان ميان دنيا و آخرت

فرض کنيم قرار است زندگی جاويدی بعد از مرگ باشد (يا حتی نباشد). آيا حق داريم از اين دنيا لذت ببريم و از هر چه داريم حداکثر تمتع را ببريم (در چهارچوب هر نظام ارزشی که داريم)؟ می‌شود بگويی حالا اين دنيا زندگی زهر مارت شد، آخرت‌ات را داری و عمر جاودانی هست و خوب و بد آن يکی دايمی است. ولی نکته‌ی دردناک ماجرا اين است که آن زندگی جاودانی تضمين‌اش زياد قوی نيست که حتماً فردا سر از بهشت در بياوری (مگر اين‌که قرائت‌ات خيلی عارفانه باشد). دنيايت هم آن قدر تضمين ندارد که هميشه سعادت و دولت قرين‌ات باشد. پس می‌ماند قصه‌ی «وقت را غنيمت دان آن قدر که بتوانی» که «رهزن دهر نخفته است، مشو ايمن از او». هر لحظه ممکن است هر چه داری به طرفة العينی دود شود و برود هوا. آن وقت تو می‌مانی و هيچ. باد در دست. وضعيت دردناک و تراژيکی است. وقتی می‌بينی کلاً بازنده‌ای. از هر جهت که نگاه کنی مشغول باختی! فقط آن‌ها که عاشقی می‌کنند و گرم عشق‌اند (از هر جنسی) اين وضعيت تراژيک چندان نمی‌آزاردشان. تنها همان گرما، همان ايمان، همان عشق است که سايه‌ی سنگين هولِ‌ اين شب دراز را از سرت دور می‌کند. و از هر طرف که نگاه می‌کنی، وحشت‌ برت می‌دارد. تنهايی بيکرانه از هر سو خودش را به رخ‌ات می‌کشد. آخر کار، ما به چه کسی می‌گوييم برنده؟ خيلی از آن‌ها که زمانی برنده می‌خوانديم‌شان سخت بازنده‌اند، نه اين‌که دل‌مان نخواهد الآن جای آن‌ها باشيم يا اصلاً بگوييم نعمت‌هايی که آن‌ها دارند بد است. مسأله اين باخت وجودی هول‌ناک است که هر روز، هر لحظه، هر ساعت به آدم نيش می‌زند. و من آن قدر پررو هستم که خودم را به نشنيدن می‌زنم. می‌ترسم از روزی که صدا آن قدر بلند شود که ديگر نتوانم خودم را به نشنيدن بزنم. هستی گاهی سبک است گاهی سنگين، گاهی تلخ است، گاهی شيرين. اما شيرينی‌ها زهرِ پنهان دارد. دل به کدام حلاوت دادی که پشت‌اش تلخی نچشيدی؟ پس شيفته‌ی چه هستی اين‌جا، سرگردان ميان دنيا و آخرت؟ مؤمن می‌خواهی باشی، درست و حسابی باش. کافری هم اگر می‌خواهی بکنی، کافری باش تمام عيار. در يکی لذت و گرمای‌اش را بچش و در آن ديگر هول و وحشت و تنهايی‌اش را بکش. اما . . . سرگردان‌ايم. ميان دنيا و آخرت مانده و صدای جرس بلند است. و . . . و هزار بغض فروخورده و صدها سخن ناگفته. و هر روز زمزمه می‌کنم در گوش دل که:‌ گر بمانديم زنده . . . و رنه عذر ما بپذير، ای بسا آرزو که خاک شده! آرزوی ما هم مثل همه‌ی آن آرزوهای خاک شده. خاکی‌هايی هستيم از خاک آمده و روان به سوی خاک. و تمام.

پ. ن. اين را خوانده‌ام، سرگردانی‌ام ده برابر شده است.

July 24, 2007

محض تبرک

بار دگر آمديم تا شود اقبال شاد
دولت بار دگر در رخ ما رو گشاد
سرمه کشيد اين جهان، باز ز ديدار ما
گشت جهان تازه روی، چشم بدش دور باد!
عشق ز زنجير خويش جست و خرد را گرفت
عقل ز دستانِ عشق ناله کنان،‌ داد داد
مريمِ عشق قديم زاد مسيحی عجب
داد نيابد خرد چون که چنين فتنه زاد
باز دو صد قرص ماه بر سر آن خوان شکست
دل چو چنين خوان بديد، پای به خون در نهاد
دولت بشتافته‌ست چون نظرت تافته‌ست
تا که بقا يافته است عاشق کون و فساد
مفخر تبريزيان! شمس حق! ای خوش نشان
عالم - ای شاهِ‌ جان! - بی رخ خوبت مباد!

July 21, 2007

از شاهکارهای بازجوهای بی‌سواد

اين را يادم رفته بود بنويسم که وقتی سريال اعترافات پخش می‌شد، اين بيچاره‌ی کيان تاجبخش می‌گفت: «آقای پوُپر» (Pooper)! نمی‌گفت: «پُپِر» (یا حتی پاپر، Popper). به نظر شما اصلاً ممکن است آدمی که در غرب تحصيل کرده باشد و آن‌جا بزرگ شده بود، چنین اشتباه فاحشی مرتکب شود؟ چه جور آدمی می‌گويد «پوُپر»؟ آدمی که مدام با متن‌های فارسی سر و کار دارد و قرائت انگليسی یک اسم را نمی‌داند. شايد (محض خاطر بعضی از دوستان عجول، زير شايد را خط می‌کشيم!) هم تاجبخش می‌خواسته با اين قرائت غلط که قطعاً خودش از غلط بودن آن آگاه است، به ملت (البته ملت فلسفه‌خوان) بفهماند که بابا اين‌ها خيمه‌شب‌بازی است، باور نکنيد اين مزخرفات را. ولی مسئولان گرداننده‌ی اين سريال دنبال کوبيدن چه کسی بودند؟ پوپر برای چه کسی زيان‌آور است؟ پوپر را در برابر چه کسی مطرح می‌کنند؟ ذهن‌های ساده‌انديش امنيتی نام پوپر و عبدالکريم سروش را البته مترادف می‌گيرند، بدون توجه به اين‌که ميان مبانی فکری اين دو آدم تفاوت زيادی هست. ولی بازی تبليغات است ديگر. در نتيجه، اگر مستقيم نمی‌شود به سروش در اين برنامه گير داد، غير مستقيم که می‌شود! قصه‌ی همان ديوانه‌ای است که در يکی از روزنامه‌های دروغ‌پرداز و خيال‌باف وطنی ما نوشته بود سروش و پوپر با هم قهوه می‌خورده‌اند، غافل از آن‌که قصه اساساً خيالی است! پس جای تعجب ندارد که آن روزنامه‌ی کذايی امروز از مدافعان اين خيمه‌شب‌بازی خنده‌دار است و فکر می‌کند عجب توطئه‌ی مهمی را کشف کرده‌اند! خدا شفای‌تان بدهد که مرض‌تان خيلی ريشه‌دار و عميق است.

July 19, 2007

سريال اعترافات؛ قسمت ۲؛ نسخه‌ی ۸۶

دارم قسمت دوم سريال اعترافات، نسخه‌ی سال ۸۶ را تماشا می‌کنم. فقط دارم ريسه می‌روم از خنده. چند قلم از واقعيت‌ها و لطيفه‌های ماجرا را نقل کنم برای‌تان. اول از همه اين‌که هاله‌ اسفندياری خيلی مسلط و روان حرف می‌زند و انگار دارد داستان تعریف می‌کند. در حرف‌های اسفندياری من هیچ چيزی دال بر اقرار به جرم یا اعتراف به گناهی نديدم (آن يکی دو جمله‌ی جهانبگلو و اسنفدياری هم دال بر اعتراف هيچ سنخيتی با حرف‌های‌شان ندارد). هر چه هست در تفسيرهای گويندگان است که آن‌ها هم بيشتر روايت است و ارايه‌ی واقعيت‌هايی که هر کس اندکی سواد داشته باشد، این‌ها را می‌داند. نکته‌ی خنده‌دار ماجرا اين است که گويندگان، که عمدتاً دوبله کنندگان فيلم‌های متن برنامه هستند، به شيوه‌ای بسيار ضعيف، مضحک و پر تمسخر و طعنه، فيلم‌ها را دوبله می‌کنند (يک بار ديگر در وبلاگم نوشته بودم که چقدر اين «لحنِ» دوبله مايه‌ی آبروريزی صدا و سيمای کشور است؛ هم در خبر هم در فيلم‌های سينمايی). انگار يک نفر دوبلور با سواد که فارسی را خوب بداند، نداشته‌اند.

اما کيان تاجبخش نگو، عالم طراز اول بگو! طفلک فارسی را که درست نمی‌تواند صحبت کند. هر چه می‌خواند از روی متن ديکته شده‌ی بازجويی‌هاست. يک نمونه‌ی شاهکارش را نقل می‌کنم. تاجبخش می‌گويد: «همون جوری که آقای پوپر می‌گويند در واقع هر علم بايد ابطال‌پذير باشد. يعنی بايد هر علم، هر دانش، هر معرفتی قابل ابطال باشد و نسبت به آن بايد شک و ترديد به وجود بيايد» (نقل قول با توجه به فيلم اصلاح شد؛ دقيقه‌ی سه تا چهار قسمت دوم). اگر کسی فلسفه و فلسفه‌ی علم نخوانده باشد، فکر می‌کند پوپر ديوانه بوده يا عقل از سرش پريده. نتيجه می‌گيريم که پوپر آدمی بوده است مخالف علم. و اصلاً‌ من نفهميدم آن اشاره به پوپر وسط آن بحث‌ها برای چه بود؟ خوب مشنگ‌ها! اگر پوپر بد است، چه مرگی دارید که هر سال ترجمه‌ی کتاب‌های‌اش به بازار می‌آيد. تازه پوپر اين کتاب‌ها را وقتی نوشته بود که حتی انقلاب اسلامی ايران هم صورت نگرفته بود، چه برسد به انقلاب‌های رنگی و پارچه‌ای! می‌دانيد يک معنای‌ روشن وجود داشتن چنين جملاتی در اين برنامه اين است که مخاطب‌اش، آدم‌های تحصيل‌کرده و با سواد نيست. با توده‌های مردم کار دارد، با آدم‌های عادی. آدم عادی و معمولی که تحصيل چندانی ندارد، کتاب زياد نمی‌خواند، با اينترنت سر و کار ندارد، روزنامه‌های مختلف را نمی‌خواند و حداکثر فقط کيهان می‌خواند، طبيعی است که اين حرف‌ها را باور می‌کند (و برای‌اش مثلاً پوپر مخالف علم است و يکی ديگر «موافق علم و سواد»!). مخاطب عموم عوام مردم است. ولی سؤال من اين است که مگر اين آدم‌ها اساساً می‌توانند روی آن‌ها که سواد فهميدن پوپر را ندارند، تأثير بگذارند؟ پس چرا خودتان را اين همه زحمت می‌دهيد؟

از همه شاهکارتر مفسر بی‌سواد برنامه است که فارسی حرف زدن را انگار در کلاس‌های اکابر ياد گرفته است. آقای دکتر گودرزی، تحليل‌گر مسايل سياسی، سواد فارسی‌اش در این حد است: «اين‌‌ها کارهای مسخره و مضحکانه‌ای انجام دادند». سواد فارسی را ملاحظه کرديد؟ [يادم نيست کلمه‌ی «حرکات‌ها» را مفسر برنامه به کار برد يا گوينده‌ها به کار بردند. هر چه هست معلوم است سواد فارسی گردانندگان سخت نم کشيده است!]. بعد می‌فرمايند اين‌ها سعی کردند وارد «حکومت سابق» بشوند. فکر می‌کنيد منظورش از «حکومت سابق» چی‌ست؟ دولت خاتمی! کيان تاجبخش هم راه به راه به وزارت کشور دولت خاتمی اشاره می‌کند. يعنی دولت خاتمی در پی براندازی بوده است! آخر ديوانه‌ها! براندازی چه کسی؟ خودِ خاتمی دنبال براندازی خودش بوده؟ آقا می‌فرمايند: «اين جاسوس‌ها . . .». کدام جاسوس‌ها؟ مگر شما اين‌ها را برده‌ايد دادگاه؟ مگر مدرک جرمی نشان داده‌ايد به مردم؟ مگر اين‌ها از خودشان دفاع کرده‌اند؟ مگر شما اتهامی به آن‌ها وارد کرده‌ايد؟ درست مثل اين است که کسی آب خورده باشد، بعد خودش هم بگويد خوب بله آب خورده‌ام! نکته اين است که آقايان چیزی را جرم تلقی می‌کنند که خودشان هم دقیقاً نمی‌دانند چرا جرم است و آيا اصلاً جرم هست يا نه؟ پس دعوا سر چی‌ست؟ معلوم است ديگر: لحاف ملا!

بگذارید خلاص‌تان کنم. لايه‌ی زير تمام اين حرف‌ها مبتنی بر يک اصل استوار و محکم است: ما خوب هستيم (ما يعنی امثال همين آقای گودرزی) و بقيه همه بلا استثنا بد هستند! يعنی تقسيم‌بندی مردم به «خودی» و «غير خودی». خط کشی «دوست» و «دشمن». تازه دوست و دشمن را چه کسی بر اساس چه معياری مشخص می‌کند؟ خودمان بر اساس هر چه دل‌مان بخواهد. مگر به کسی هم ربطی دارد؟ آدم از اين زاويه که نگاه کند، می‌بيند که قضيه اصلاً هم «مضحکانه» (!) نيست. يعنی بيچاره‌ها واقعاً‌ حق دارند چنين اعتراف‌هايی از امثال جهانبگلو و اسفندياری و تاجبخش می‌گيرند. خوب اين‌ها آن تقسيم‌بندی را دارند از بين می‌برند. يک نکته‌ی ديگر اين‌که  پخش اين اعتراف‌ها و اين بازداشت‌ها معنايی ضمنی هم دارد: حکومت آستانه‌ی تحمل‌اش سخت پايین آمده است. شايد هم اين آدم‌ها واقعاً خطرناک هستند. همين آدم‌های ظاهراً بی‌آزار که کارشان قلم و کتاب است، شايد موجودات مهيبی هستند. نيستند؟

مفسر می‌گويد اين‌ها می‌خواهند بين حاکميت و ملت شکاف بيندازند! ولی مگر ما واقعاً نيازی به دشمن بيرونی داریم؟ به قدر کافی خودمان بين خودمان شکاف می‌اندازيم. ديگر چه نیازی به دشمن بيرونی؟ ظاهراً حاکميت می‌خواهد با پخش اين اعتراف‌ها، اعتماد ملت را جلب کند. معنای‌اش اين نيست که اين اعتماد از دست رفته است؟ بايد اين کارها را، پخش اين اعترافات را هم تفسير کرد و حرف‌های پنهانِ پشتِ آن‌ها را هم فهميد.

اما خنده‌دارتر از همه اين است که سياست‌های بوش مترادف با دموکراسی شمرده می‌شود. کدام آدم عاقلی در دنیا هست، در خارج از ايران به ويژه، که بوش را نماد و نماينده‌ی دموکراسی بداند؟ آن‌ها که سوادش را دارند، بهتر می‌دانند که بوش از دشمنان شماره‌ی يک دموکراسی در لباس دفاع از دموکراسی است؛ درست مثل دشمنان شماره‌ی يک دين، در لباس دفاع از دين!

ولی اين نکته شاه بيت ماجراست که «لحن» و شيوه‌ی بيان گويندگان برنامه است که مخرب‌ترين نقش را برای بی‌آبرو کردن صدا و سيمای ما دارد. تمام اين برنامه و محتويات‌اش يک طرف، لحن مسخره‌ی گويندگان (نه بی‌سوادی مهمان برنامه؛ چون مجری خوب صحبت می‌کند) يک طرف. کاش يکی به اين‌ها کمی تمرين می‌داد. کاش صدا و سيما چهار تا آدم با سواد و فارسی‌دانِ خوب را می‌گذاشت برای سريال تازه‌اش. برنامه‌شان دارد تمام می‌شود ديگر. من هم ديگر حوصله‌ی نوشتن ندارم. باشد بقيه تعريف کنند از گل‌واژه‌های علمی، معرفتی، سياسی، فرهنگی و عبادی ماجرا.

پ. ن. اين يادداشت علی معظمی هم بسيار خواندنی است. من هر چه فکر می‌کنم کل ماجرا بيشتر به جوک شبیه است تا واقعيت. افسانه‌ای است باورنکردنی، به قدری سست است و روی هوا. اين همه ناپختگی می‌‌تواند کار يک آدم شياد باشد؟ يا آدم‌هايی که یک جو عقل دارند هم از اين حماقت‌ها مرتکب می‌شوند؟

پ. ن. ۲. اين هم لينک خود فيلم. قسمت اول‌اش هم لینک شده است اين‌جا. اين هم يادداشت صاحب سيبستان و زمانه‌گردان امروزی: حق تغيير محفوظ.

تا بيکران دور دست

در اين سفر اخيری که به ايران داشتم، در همان دو سه روزی که مشهد بودم، هر وقت مجالی فراهم می‌شد و يکی دو ساعتی فرصت خلوتی داشتم، سری به حضرت ياسر می‌زدم و گپ و گفت‌وگويی می‌کرديم. يکی از آن دو سه روز، او قطعاتی از آلبومی از کيهان کلهر را برای‌ام گذاشت که گوش بدهم و بعد فايل‌ها را هم از او گرفتم. نام آلبوم ظاهراّ «تا بيکران دوردست» است. کلهر کمانچه می‌زند و نوازنده‌ای تاجيک  ترکِ ديوان. نام نوازنده‌ی تاجيک را نمی‌دانم. اما چهار قطعه از آلبوم را به همان ترتيبی که در اصل آلبوم شنيده می‌شود، در طربستان، در نغمه‌ی روز آورده‌ام. اين هم يکی از رهاوردهای سفر مشهد! آلبومی است بسيار شنيدنی. چون شنيدنی است، حرف زیاد نمی‌زنم. خودتان گوش بدهيد، چه بسا شما را هم خوش آمد.

پ. ن. حجم فايل کمی تا قسمتی بالاست. کيفيت صدا، بهترين است در نتيجه کمی طول می‌کشد تا فايل اجرا شود. اگر زياد مشکل‌ساز است بگوييد حجم را کمتر کنم.

July 18, 2007

احيای نسخِ منسوخ

آيا احکام فقهی اسلام جاودانی است؟ پاسخ به اين مسأله را چه کسی می‌دهد؟ سخنان تازه‌ی جواد لاريجانی درباره‌ی سنگسار، الحق که سخنان شگفتی است و طرفه‌تر آن‌که هيچ کس اشاره‌ای به سياسی بودن موضوع و پيشينه‌ی جواد لاريجانی در «خالی‌بندی» و سياسی حرف زدن نمی‌کند. امّا مگر جواد لاريجانی حرف‌اش حجّت دينی است؟ مگر در همين ايران، علمای دينی اجرای حکم سنگسار را «مايه‌ی وهنِ‌ اسلام» نخوانده‌اند؟ اين‌ پرسش‌ها البته سويه‌ی اجتماعی و ظاهری ماجراست. بحث سنگسار، مشکلات نظری ديگری هم دارد و اساس سؤال اين است که به چه دليلی می‌توانيم بگوييم اين حکم بخشی از شريعت اسلام است و تغيير ناپذير است؟

مسلمانان در تاريخ احکامی از دين را نسخ کرده‌اند و اين در زمان خود پيامبر هم رخ داده است. اما متأسفانه «نسخ» در ميان علمای اسلام پاک منسوخ شده است! نمونه‌ آشکارتر از اين می‌خواهيد که شيعيان ۱۲ قرن اجرای حکم نماز جمعه را که در قرآن به آن تصريح شده است (بر خلاف حکم سنگسار که چنين تصريحی در قرآن به آن نشده است)، تعطيل کردند؟ احکام فقهی يا در حوزه‌ی معاملات‌اند يا عباديات. حکم عبادی نماز جمعه را شيعيان قرن‌ها تعطيل کردند و برای آن اقامه‌ی «دليل» هم کرده‌اند که در زمان غيبت امام نمی‌توان نماز جمعه را اقامه کرد. اگر می‌توان برای نماز جمعه که حکمی محکم و اساسی در دين اسلام است و در قرآن هم آمده است، دليل تراشيد، چرا نتوان بری متوقف کردن سنگسار دليل مشابهی آورد، آن هم وقتی که اين همه از علما اجرای سنگسار را «وهن اسلام» خوانده‌اند و در قرآن هم تصریحی به اين شيوه‌ی رجم نشده است؟

آيا احکام فقهی دين موضعی و محلی هستند، مگر آن‌که خلاف آن ثابت شود؟ يا احکام فقهی دين جاودانی هستند و نمی‌توان آن‌ها را تغيير داد؟ اين پرسش را يک بار دکتر سروش از آيت الله منتظری پرسيده بود (در چهارچوب بحث خشونت؛ که می‌توان سابقه‌ی آن را در مجله‌ی کيان ديد). احکام فقهی دين را من موضعی و محلی می‌بينم و تاريخ دين هم آکنده از نمونه‌هايی است که اين موضعی و محلی بودن آن‌ها را (يعنی عرضی بودن‌ نه ذاتی‌بودن‌شان را – به تعبير سروش) نشان می‌دهد. نمونه‌اش حکم بلوغ دختران در نه سالگی که فقها آراء مختلفی در باب آن دارند و چيز تازه‌ای هم نيست. بعضی از فقها اختلاف کرده‌اند که آن حکم بلوغ درباره‌ی دختران عرب صادق بوده است که در سنين پايين‌تر به بلوغ جسمی می‌رسيده‌اند.

اما درباره‌ی سنگسار اگر تمام اين استدلال‌ها را کنار هم بگذاريم، به نتيجه‌ی روشنی می‌رسيم. اگر احکام فقهی موضعی و محلی هستند، حتی به فرض اين‌که در قرآن به حکم رجم تصريح شده باشد (چنان‌که در مورد نماز جمعه تصريح شده است)، می‌توان حکم سنگسار را هم معطل کرد و برای آن دليل فقهی آورد (چنان‌که برای تعطيل نماز جمعه دليل فقهی اقامه شده بود). علما رسماً چيزی را که در زمره‌ی عباديات است (يعنی نماز جمعه را) عملاً معطل کرده‌اند (که چندان با نسخِ آن تفاوت ندارد؛ وقتی ۱۲ قرن به چيزی عمل نکنی، انگار آن را نسخ کرده‌ای)، چطور نمی‌شود حکمی را که در زمره‌ی عباديات نيست تعطيل کنند؟

نکته‌ی ديگر هم موضعی و محلی دانستن احکام فقهی است. يعنی احکام فقهی به اقتضای زمان و در نظر گرفتن شرايط صادر شوند (و این کار البته به گوهر دين صدمه‌ای نمی‌زند). مشی عمومی علما البته خلافِ اين است. اما موضعی و محلی دانستن احکام فقهی، چيز غريبی در خود ندارد. به سادگی می‌توان مبنای عقلی و استدلالی آن را توضيح داد. جهانی و جاودانی ندانستن احکام غير عبادی فقهی نه به معنای پيروی از غرب است و نه مرعوب شدن در برابر آن. فکر می‌کنم انديشمندان دينی وظيفه دارند در اين باب روشنگری کنند که اگر می‌شود حکم سنگسار را متوقف، معطل يا منسوخ کرد، لزوماً معنای‌اش اين نيست که به خاطر فشار غرب يا سياست اين کار را کرده‌اند. خودِ احکام اخلاقی دين اين اندازه مجال را به فقها و علما می‌دهد که اين نوآوری‌ها را داشته باشند. در نتيجه‌، کار از اين مضحک‌تر نمی‌شود که سخنان بندبازِ فرصت‌طلبی مثل جواد لاريجانی حجّت دينی شمرده شود و بر اساسِ آن تصويری از اسلام يا دين ارايه شود.

در حاشيه هم اين نکته را بايد طرح کرد که آيا سند تاريخی استواری داريم که در زمانِ خود پيامبر رجمی صورت گرفته باشد و آيا در روايات مربوط به رجم در زمان پيامبر هيچ ترديدی وجود ندارد؟ درست است که در تاريخ اسلام رجم صورت گرفته است و برای سنگسار احکام فقهی متعدد آورده‌اند، امّا آيا در زمانِ خودِ پيامبر اين ماجرا رخ داده است؟ من پاسخ اين پرسش‌ها را نمی‌دانم. آن‌ها که اهل مطالعات تاريخی و تحقيق و تفحص هستند، خوب است توضيح بدهد. اما به فرض اين‌که رجم در زمان پيامبر هم رخ داده باشد، باز هم دليلی بر ادامه‌ی آن نداريم. نمونه‌ مشابه چنين اقدامی، همان تعطيل ۱۲ قرنه‌ی نماز جمعه است. تاريخ را نمی‌شود پاک کرد. اگر تاريخِ دين، آينه‌ی تفسيرهای دینی است، اين هم يک نمونه‌ی آشکارِ آن در ميان شيعيان است. مردم ايران هم که ظاهراّ شيعه هستند ديگر. نيستند؟

پ.ن. بگذاريد از ميان حرف‌های خود لاريجانی، که شکی ندارم به منظوری سياسی اين حرف‌ها را زده است نه از سر دغدغه‌ی دينی، عباراتی را نقل کنم. لاریجانی می‌گويد: «تا وقتی اين حکم هست، قابل اجراست» يعنی ممکن است روزی ديگر اين حکم در قانون نباشد. خوب چرا شما که اين کاره هستيد، خودتان زحمت نمی‌کشيد آن قسمت اول را منتفی کنيد که ديگر اين حکم نباشد؟ بعد ايشان می‌گويد: «سنگسار برای انتقام نيست، برای بازدارندگی است» و بعداً می‌گويد رييس قوه‌ی قضاييه کارش «مخالفت با اصل حکم نبوده است». حالا اصل حکم چی‌ست؟ هدفِ حکم چي‌ست؟ بازدارندگی؟ يا حفظ صورت روش بازدارندگی؟ مشکل اين‌جاست. اگر شما راهی بهتر و امروزی‌تر برای ريشه‌کن کردن ناهنجاری‌های اجتماعی داريد، چرا بايد به شيوه‌ای «اصل» حکم را اجرا کنيد و «هدف» آن را تحقق بخشيد که به ريشه‌ی دين صدمه بزند و به قول علما «مايه‌ی وهن اسلام» شود؟ اصل حکم، يعنی تحقق پيدا کردن غرض و هدف شارع. و خود لاريجانی می‌گويد اين کار برای انتقام نيست، اما قاضی تاکستانی عملاً «انتقام‌جويی» کرده است و لباس اجرای حکم شرع را بر تن حکم‌اش کرده. «اصل» و «هدف» يعنی محقق کردن اخلاق اجتماعی و از ميان بردن ريشه‌ها و انگيزه‌های خيانت. مگر از میان بردن ريشه‌ها فقط به تهديد به قتل و پايان دادن به زندگی انسان ميسر است؟

پ. ن. ۲. اين مطلب هنوز، «سنگسار و قرآن»، قديمی است، اما خواندن‌اش شديداً توصيه می‌شود: «در این شش آیه ای که سنگسار در آن به کار رفته است ، هیچ کدام توصیه قرآن نیست وحتی به عنوان تهدید از سوی خدا مطرح نشده است ، مثلا چنان که بدکاران به آتش جهنم تهدید می شوند . اتفاقا بر عکس است در هر شش آیه سنگسار به عنوان تهدیدی از سوی کفار مطرح شده است . این نشان می دهد سنگسار به عنوان رسمی از دوره جاهلیت در قرآن مطرح شده و حتی رسولان خدا از سوی کافران و مشرکان به سنگسار تهدید شده اند.»

July 16, 2007

مرگ تدريجی «روزانه»

نمی‌دانم امروز ياد چه افتاده بودم که برگشتم وبلاگ‌ام را ديدم و دلم پر زد برای همه‌ی يادداشت‌های روزانه، حکايت‌های تدريجی، تصويرهای لحظه‌ به لحظه و واقعی زندگی. تصويرهايی که درست در ميان آن‌ها می‌شود تمام اصول و اخلاقيات آدم را تماشا کرد. خوش آمدن‌ها،‌ بد آمدن‌ها، شادی‌ها، غم‌ها، خنديدن‌های از ته دل، گريه‌های بغض‌آلود و تلخ. انگار اين رشته دارد گسسته می‌شود، رشته‌‌ی اتصال با خودِ بی‌پرده. شايد يکی از دلايل‌اش اين است که خيلی به چيزهای جدی فکر کرده‌ام و مدام دنبال تحليل و تفکر بوده‌ام. اما يک شأن راستين وبلاگی انگار در غبار رفته است. بايد دوباره از نو وبلاگ را به شيوه‌ی خودم، با تمام ديوانگی‌ها و شوريدگی‌های‌ام، در کنار همه‌ی خروش‌های فکری‌ام، زندگی کنم.

تلويزيون دارد فيلم نشان می‌دهد. می‌روم اگر حس‌اش بود بقيه را بعد فيلم می‌نويسم!

خوب. فيلم تمام شده است و من دوباره برگشتم. البته فقط برگشتم اين را اضافه کنم که اين سيد عباس سيد محمدی خيلی موجود نازنينی است. زبان بی‌پرده و صريح و گاهی اوقات لجوجانه و بعضی وقت‌ها آزار دهنده‌اش را نبينيد (يادتان هست که «کنترلر» کامنت ملکوت را «کريه» می‌‌ناميد و ما را هم سانسورچی؟!).ولی با تمام اين‌ها  آدمی است خيلی يکرنگ و صادق. اين صميميت و صداقت او يک دنيا می‌ارزد. باز هم تکرار می‌کنم. من و خيلی‌ها شايد اساساً با نوع تفکر او مخالف باشند، ولی صفا و سادگی و صميميتی دارد که مرا خوش می‌آيد. همين.

July 15, 2007

روشنفکری دينی: جنبشی فاقد نماد و نهاد

بدون هيچ ترديدی، روشنفکران دينی، از هر طيف و دسته‌ای، در نيم قرن گذشته، نقش مهمی در بازخوانی دين در ايران داشته‌اند و خدمات بزرگی به انديشه‌ي دينی کرده‌اند. تلاش‌های روشنفکران دينی را البته باید در دراز مدت سنجيد و تاريخِ فعاليت‌های آن‌ها را داوری کرد. اما يکی از جوانبی که عمدتاً مورد توجه نبوده است و گمان می‌کنم امروز نياز مبرمی به بررسی آن احساس می‌شود، جايگاه و پايگاه اقتصادی روشنفکران دينی (و چه باک؛ همه‌ی روشنفکران از جمله روشنفکران لاييک) است.

بيش از یک دهه شده است که دکتر سروش با طرح نکاتی در مقاله‌ی «سقف معيشت بر ستون شريعت» از وابستگی مالی و اقتصادی روحانيون سخن گفته بود و ارتزاق آن‌ها را از محل دعوتِ دينی به نقد کشيده بود. اما خودِ روشنفکران امروز کجا ايستاده‌اند؟ پاسخ به اين سؤال کارِ ساده‌ای نيست. اما تلاش می‌کنم بعضی از نکاتی را که خيلی مبهم به ذهن‌ام رسيده است بنويسم تا ضمن بحث‌های بعدی جوانب‌اش روشن‌تر شود. در نتيجه، چيزهايی که می‌نويسم بيشتر در حد طرح و اقتراح است، نه تجويز يا اظهار نظر مطالعه‌ شده.

به اعتقاد من روشنفکری دينی دو مشکل اساسی دارد. نخست اين‌که منابع درآمدش چندان عينی نيست. منبع درآمد روشنفکر دينی ما چی‌ست؟ يا تدريس در دانشگاه يا انتشار کتاب‌های‌اش. چند نفر از روشنفکران دينی ما شمِّ اقتصادی بالا و توانايی کارِ تجاری دارند؟ چند نفر از آن‌ها مستقل از موضوع بررسی‌های علمی يا روشنفکرانه‌شان، محل در آمدی برای امرار معاش دارند؟ منابع تأمين مالی آن‌ها از کجاست؟

در نفس امرار معاش از راه تدريس و انتشار کتاب البته که هيچ اشکالی نیست و کار پسنديده‌ای هم می‌تواند باشد. اما اين منبع درآمد تا کجا دوام‌پذير است؟ يک روشنفکر دينی يا در دانشگاه‌ها و مؤسسات آموزش عالی ايران تدريس می‌کند و کتاب منتشر می‌کند (که به هر حال محل درآمدش به نوعی به حاکميتِ سياسی گره می‌خورد؛ بدون اين‌که لزوماً شرمی يا عيبی در آن باشد). يا روشنفکر ما ناگزير به خارج از کشور می‌رود و در دانشگاه‌های مختلف غربی تدريس و تحقيق می‌کند (که البته زبان افراطيون و جزم‌انديشان را باز می‌کند که از محل بودجه‌ی «خارجی» ارتزاق می‌کنند‍!). روشنفکری دينی، نهادسازی اقتصادی مستقل از انديشه‌ی انتقادی‌اش ندارد. اگر قرار باشد روشنفکری دينی، بعد از تمام دستاوردهای «نظری»اش، تأثيری «عملی» در محيط اطراف‌اش بگذارد، نياز به پايگاهی اقتصادی و مشروع و موجه دارد که بتواند از طريق آن‌، ساير فعاليت‌های نظری‌اش را تأمين مالی کند. جنبه‌ی ديگر اين‌ ماجرا هم البته اين است که روشنفکران دينی (که متأسفانه تشتت فراوانی ميان آن‌ها هست و به جز بعضی موارد تعارف‌های ظاهری و پشتيبانی‌های لفظی عملاً جبهه‌ی فکری واحدی در ميانِ آن‌ها وجود ندارد) بتوانند ميان مبانی فکری و اصول نظری خود و فعاليت‌های اقتصادی و عملی خود پيوندی بر قرار کنند. يعنی تجلّی نظريه‌ها يا بخشی از نظريّه‌های آن‌ها در عمل مشهود باشد.

قدم بعدی نهادسازی، نمادسازی است. نمادهای روشنفکری دينی کدام است؟ نمادهای فيزیکی و بيرونی روشنفکری دينی کدام است؟ روشنفکری دينی چند مدرسه، بيمارستان، مؤسسه‌ی آموزشی و علمی، بانک، مؤسسه‌ی اقتصادی، روزنامه، وب‌سايت، راديو و تلويزيون دارد که در آن‌ها اصول فکری روشنفکران دينی متجلی باشد؟ چند سازمان غير دولتی بر اساس تعاليم مثلاً سروش يا ملکيان يا کديور بنا شده‌اند؟ در ايران، اين نوع اقدامات البته منوط است به موافقت دولت و حاکميت و اين خود باعث آسيب‌پذيری اقتصادی و سستی يا فقدان نمادهای بيرونی و نهادی روشنفکری دينی می‌شود. شايد بپرسيد اصلاً‌ روشنفکری دينی چه نيازی به نمادسازی و نهادسازی دارد. پاسخ روشن است. روشنفکری دينی هميشه نمی‌تواند در چهارچوب بحث‌های نظری يا موضوعات داغ سياسی جولان بدهد. به هر حال، تمام دغدغه‌های روشنفکری دينی متوجه سياست و قدرت نبايد باشد. انسان‌ها خود دغدغه‌ی مهم‌تری برای روشنفکری دينی بايد باشند. و برای خدمت به انسان‌ها و پيشبرد يک تلقی امروزی و سازگار با زمان از دين، نيازمند نهادسازی و نمادسازی هستيم. تئوری‌های کثرت‌گرايی دينی و جامعه‌ی مدنی و دموکراسی در قالب نوانديشی دينی، تنها تجليات‌اش در دوره‌ی رياست جمهوری خاتمی بود با شعارهايی پر زرق و برق و بهار مطبوعات (که مدت زيادی طول نکشيد اين بهار، خزان شد). اما چرا روشنفکری دينی بايد هميشه منتظر اهل سياست باشد که تئوری‌های‌اش را عملی کند؟

روشنفکری دينی اگر از حيث نظری پيشرفت کرده باشد، از حيث عملی نماد بيرونی آشکاری ندارد. اگر خاتمی مؤسسه باران يا گفت‌وگوی تمدن‌ها بر پا می‌کند، اين نمونه‌ی عملی خوبی می‌تواند باشد البته اگر دوام داشته باشد و کاری جدی و ارزش‌مند در آن انجام شود و آن نهادها تبديل به سکوها و ابزارهايی سياسی برای رسيدن به قدرتِ سياسی نباشند (بايد نشست و ديد سرنوشت اين مؤسسات چه خواهد شد).

به گمان من روشنفکران دينی، در مقام نظر به قدر کافی سخن گفته‌اند و اکنون بيشتر وقت عمل بر پايه‌ی آن نظريه‌هاست. اين نظريه‌ها زمانی اعتبار خود را نشان می‌دهند که در عمل جوابگو باشند و بتوانند در طول زمان از آزمون تاريخ سربلند بيرون بيايند. ديکته‌ی ننوشته غلط ندارد. روشنفکری دينی بايد بتواند ديکته‌اش را بنويسد. برای اين کار لزوماًٌ‌ نيازمند اقدام سياسی نيست. مبارزه‌ی سياسی روشنفکری دينی را از هدف اصلی‌اش منحرف می‌کند. متأسفانه در بسياری از مقاطع روشنفکری دینی نام ديگری برای مبارزه‌ی سياسی بوده است. تا اين فضا تغيير نکند، روشنفکری دينی آسيب‌پذير و در قلب جنجال‌ها باقی می‌ماند. فاصله گرفتن از مبارزه‌ی سياسی، لزوماً به معنی ترک هر گونه تلاشی برای بهبود و اصلاح جامعه و تفسيرهای دينی نيست. حساسيت‌زدايی کار ساده‌ای نيست. همه‌ی اين‌ها نیازمند خردمندی و تدبير است. اما روشنفکری دينی، اکنون بيشتر در آسمان تجرّد و خيال است تا بر زمين عينيت و واقعيت.

اگر روشنفکر دينی مدعی است که می‌تواند عقلاً و شرعاً مسلمان باقی بماند و در عين حال قايل به منسوخ کردن سنگسار (با هر نوع استدلالی)، برابری ارث زن و مرد، برابری حقوق اجتماعی و اخلاقی زن و مرد، منسوخ کردن مجازات اعدام، قطعِ دست دزد و پاره‌ای از احکام جنجال برانگيز تاريخی باشد، نيازمند «نهاد» و «نماد» برای نشان دادن عملی بودن تئوری‌های‌اش است. اين نهادها و نمادها ضرورتاً نبايد نماينده‌ی قدرتی سياسی باشند. جامعه‌ی مدنی حاصل‌خيزترين زمين برای پروراندن بذرِ اين نمادهاست.

درباره‌ی روشنفکران غيردينی (هر چند اهدافی کاملاً‌ متفاوت داشته باشند) باز هم معتقدم آن‌ها فاقد نماد و نهاد هستند. اين دسته از روشنفکران بسيار بيش از آن‌که مولد باشند، مصرف کننده‌اند. روشنفکری غير-دينی ايرانی عمدتاً‌ مصرف‌کننده‌ی تئوری‌هايی است که ساخته‌ی دستِ‌ خودش نيست. اما بحث روشنفکران غير دينی از موضوع بحث من خارج است و شرح آن را جای ديگری بايد داد. اميدوارم ساير دوستان اهل دانش و علاقه‌مند هم در اين بحث شرکت کنند و به روشن‌تر شدن بحث ياری برسانند.

July 12, 2007

اين گريه‌های شوق؛ آن اشک‌های سوز

امروز يک بار با بغضِ تو بغض کردم و دو بار با صدای لرزان و گريان تو سخت گريستم. امروز چنان مرا به آسمان بردی و چندان بر زمين با من نشستی که ترديد ندارم تمام آن مايه عهد و پيمانی که در کار تو کرده‌ام و کرده‌ايم، سزاوارترين مخاطب خود را در کره‌ی خاکی داشته است. امروز تمام تاريخ‌ام، تمام هستی‌ام، تمام آرمان‌ها و آرزوهای‌ام پيش چشم‌ام رژه رفتند. امروز تو مرد احساس بودی و چندان خاکی و زمینی در کنار من و ما، چندان انسانی سخن می‌گفتی که هيچ جدايی و فاصله‌ای ميان ما و تو نبود. اما دقايقی بعد چنان از سر خردمندی و پختگی و درايت سخن می‌گفتی که گويی آن که دقايقی پيش به صدايی لرزان و بغض‌آلود، با آن همه اشتياق، آن اندازه انسانی و خاکی، با ما سخن می‌گفت تو نبودی! گويی تو احتياج و استغنا، ناز و نياز را یک جا با خود داری.

و تو انسان بودی و هستی. اما چه انسانی! بر آسمان‌ات به یک شيوه می‌توان ديد و بر زمين به نوعی ديگر می‌توان دل به تو سپرد. اما چه پيوندی ميان ما و تو عميق‌تر از رشته‌ی محبت و مهر؟ رشته‌ای که به نگاه متصل است، که «نشود فاش کسی آن‌چه ميان من و تست / تا اشارات نظر نامه‌رسان من و تست». و آری، «روزگاری شد و کس مردِ رهِ‌عشق نديد». وقتی مثل پدر و درست در مقامِ پدر، چنان با تفقد دست بر سر فرزندان معنوی‌ات می‌کشی و همدلانه و با مهر با آن‌ها سخن می‌گويی و عمق محبتِ فروتنانه‌ و بی‌تابانه‌ات را می‌توان با گوشت و پوست لمس کرد، ديگر چه جای درنگ و ترديد که اين‌ها که در پی تو هستند، دل به مهرِ تو داده‌اند؟

امروز با خود می‌انديشيدم، و به بانو هم می‌گفتم که اگر کسِ ديگری بر جای تو نشسته بود – کس ديگری از شمار همين آدميان امروزی – و آن ميزان محبت و ارادتی را که تو می‌بينی، می‌ديدند، ديگر خدای را بنده نبودند؛ چنان‌که هم اکنون هم نيستند و چنان به تفرعن و تکبر سخن می‌گويند و شاخ و شانه می‌کشند که گويی جهان بسته به نفسِ آن‌هاست! و تو را سخت انسانی ديده‌ام و بشری و خاکی خواسته‌ام و آسمانیِ زمينی هستی. افلاکی خاکی که در ميانِ‌ ما و با ما نفس می‌زنی و لحظه‌ای جدا نيستی به دل و جان از ما. بگذار بعضی‌ها . . . نه؛ بگذار گله هم نکنم از همان بعضی‌ها. بگذار تمام آن کوتاهی‌ها و قصورها و خودخواهی‌ها در کنار دريای سخاوت تو ناديده بمانند. بگذار در کنار آن همه مهری که کريمانه نثار ما کردی، آن نقصان‌ها را نبينيم. و چه دولت‌مند بودم امروز که دو حامی، دو هم‌دل، دو مستظهر در کنارم بودند: تو اشک بر گونه‌هام جاری می‌کردی و او اشک از گونه‌هام می‌سترد. حاصل دنيا و عقبا برای من همين است و بس: عشق! «جهان عشق است و ديگر زرق‌سازی / همه بازی است الا عشق‌بازی». عمر خاکی‌ات دراز باد و گام‌های‌ات استوار و نفس‌ات گرم و رشته‌ی مهر ميان ما پيوسته‌تر باد و آری:
 حسنِ‌ تو هميشه در فزون بود
روی‌ات همه ساله لاله‌گون باد
اندر سر ما خيال عشق‌ات
هر روز که باد در فزون باد
هر سرو که در چمن درآيد
در خدمت قامت‌ات نگون باد
چشمی که نه فتنه‌ی تو باشد
چون گوهر اشک غرق خون باد
چشم تو ز بهر دلربايی
در کردن سحر ذوفنون باد
هر جا که دلی است در غم تو
بی صبر و قرار و بی سکون باد
قد همه دلبران عالم
پيش الف قدت چو نون باد
هر دل که ز عشق توست خالی
از حلقه‌ی وصل تو برون باد

بگويم‌ات که: «ای قبای . . .»؟ . . . و نيم قرن تمام گذشت؛ نيم قرنی که راه صدها ساله در آن رفته‌ای. و تو زنده‌ای، و تو حاضری، موجودی. آينه‌صفت پيش روی منی! اين‌ها کافی نيست برای اين‌که توفان اشک و آه به پا کنی؟ و «خلقی واله شوند و حيران» و «فرياد از مرد و زن بر آيد»؟ کافی نيست ديگر؟ در پرده‌تر از این هم می‌شود گفت؟ و تو می‌دانی که چه‌ها در دل است که رشک‌ام می‌آيد آن همه را بنويسم. بگذار باقی ميان ما و تو در خفا بماند، بگذار همان ذکری باشد که «تضرعاً‌ و خيفةً» است. بگذار در حلقه‌ی ذکر تو بمانيم. بگذار . . . بگذار. . .

پ. ن. فکر نمی‌کردم لازم باشد بگويم. اين نوشته‌ يک يادداشت کاملاً شخصی است، کاملاً شخصی. در نتيجه، چه بسا بسيار بسيار کسان نتوانند در حس آن با من شريک باشند. اما هستند باز هم کسانی يا بسيار کسانی که در حس من سهيم‌اند.

July 10, 2007

از پاکستان تا ایران: سياست‌های دوگانه

حتماً اخبار را مرتب دنبال کرده‌ايد. نه فقط اخبار اين چند روز اخير را، بلکه اخبار چند سال اخير را. در اکثريت قريب به اتفاق ماجراهای تروريستی دنيا که پای اسلام هم در آن‌ها در میان است، هميشه نام پاکستان در صدر است. پاکستان ستون فقرات پرورش تروريسم در منطقه است. درست است که بهترين ميدان تمرين افغانستان بوده و هست؛ درست است که عراق شاهد خشونت‌های عملی القاعده است (حساب فلسطين و لبنان اندکی به اين‌ها فرق دارد)، اما پاکستان کشوری است اسلامی که خشن‌ترين بنيادگراهای اسلامی از آن بيرون می‌آيند. تا به حال در اين ماجراها يا نامی از ايران برده نشده است يا عمدتاً ايران در حاشيه بوده است. اما سازمان‌های بين‌المللی هميشه ابتدا ايران را هدف قرار می‌دهند، هميشه نام ايران است که در رأس حاميان تروريسم است. چرا؟ مدتی پيش حامد کرزی به سختی از مشرف انتقاد کرده بود که طالبان را پناه داده و آموزش می‌دهد و آن‌ها را سرکوب نمی‌کند. مشرف هم می‌گويد در اين کارها دخالتی ندارد و آن‌ها خودسر هستند. پيشاور و شهرهای مرزی پاکستان با افغانستان بيغوله‌‌هايی امن برای شورشيان و افراطيون و حاميان پياده شدن احکام شريعت است. اما آمريکا حتی يک بار به دولت پاکستان فشار نياورده است. چرا؟

عده‌ای طلبه در پاکستان به پاسگاهی حمله می‌کنند و زن و مرد با اسلحه خواستار پياده شدن احکام شريعت می‌شوند (لينک خبر در بی‌بی‌سی) و بحرانی درست می‌شود که چندين روز است ادامه دارد و هنوز خاتمه نيافته است. در ايران هرگز نمونه‌ی چنين چيزی را می‌بينيد؟ در ايران ۱۸ تير رخ می‌دهد، اما کسی جرأت نمی‌کند اسلحه به دست بگيرد و خواهان پیاده شدن احکام شريعت شود و در برابر دولت به پا خيزد (مگر البته دولت دولت خاتمی باشد!). ولی اين تفاوت بنيادی از کجاست که همه‌ی تروريست‌ها از عراق، عربستان، افغانستان، پاکستان، اردن، لبنان و کشورهای ديگری غير از ايران می‌آيند و تا به حال در اين همه حوادث تروريستی نام يک ايرانی هم ذکر نشده است، و دولت ايران هم با مسببان اين حوادث هيچ نسبتی نداشته، اما باز هم ايران است که نام‌اش مترادف است با تروريسم؟ و عجيب‌تر اين نيست که آمريکا هنوز نمی‌خواهد تکليف‌اش را با سازمان مسعود رجوی يکسره کند؟ تحليل اين ماجراها نياز به دانش سياسی پيچيده‌ای ندارد. کافی است فقط اخبار را ببينيد. اخبار مثلاً بی‌بی‌سی يا سی‌ان‌ان را. فقط واقعيت‌ها را بدون تفسير اضافی ببينيد. يک نتيجه کاملاً مشهود است: معيارهای دوگانه؛ دورويی سياسی آشکار. پاکستان عملاً لانه‌ی تروريسم است، اما مگر آمريکا به آن‌جا لشکرکشی کرده يا برای‌اش خط و نشان می‌کشد؟ عربستان تنها کشور مسلمان است که مو به مو احکام شريعت را اجرا می‌کند، دست دزد قطع می‌کند، زنان از بسياری از حقوق انسانی خود در آن محروم‌اند، و ده‌ها نمونه از نقض آشکار حقوق بشر در آن‌جا می‌توان يافت (که يک دهم آن را در کشوری مثل ايران نمی‌تواند ديد؛ با وجود تمام افراط‌هايی که در ايران هست)، اما آمريکا و «جامعه‌ی بين‌المللی» در برابر عربستان سکوت می‌کند و سال‌های سال است که سکوت کرده است. چرا؟

خيلی خوب است يکی تحقيق مفصلی درباره‌ی تندروی‌های دینی پاکستانی‌ها انجام بدهد. سنی‌های افراطی پاکستان که پيوندهای استواری با وهابی‌ها و طالبان دارند، چگونه به اين‌جا رسيده‌اند و کی مسلمان شده‌اند و در تاريخ خود چه چيزهايی دارند؟ ده‌ها پرسش بی‌پاسخ در پاکستان است. تحليل بهتر و منصفانه‌تری از وضعيت پاکستان و عربستان و افغانستان، شايد راه برون‌رفتی از کلاف سر در گم تندوری‌های دينی و خشونت به نام دين نشان بدهد.

July 9, 2007

آن سال کجا بودم؟

يادداشت ۱۸ تيرانه‌ی خوابگرد را که ديدم، از خودم پرسيدم روز ۱۸ تير ۷۸ کجا بودم؟ تهران، ميدان فاطمی! درست در اوج درگيری‌ها من تهران بودم و در کانون حادثه. اما آن روزها در عوالمی سير می‌کردم ميان زمين و آسمان. خانه‌ای داشتيم حوالی ميدان فاطمی با دو سه نفر از دوستان و زندگی دانشجويی لنگ در هوايی داشتيم. چند ماه پيش درس رياضی را در دانشگاه فردوسی رها کرده بودم و آمده بودم تهران. روزگاری بود که مطبوعات اصلاح‌طلب از زمين و آسمان می‌باريدند و ما تشنه‌ی روزنامه خواندن. آن روزها به جز کتاب خواندن، موسيقی گوش دادن و اندکی دوندگی به دنبال نان، فقط برای روزنامه خريدن و غذا از خانه بيرون می‌آمدم. از آن روز، به خوبی اين ماجرا را به ياد دارم که جمعی سوار بر مينی‌بوس شعار می‌دادند که: «ای ملت آزاده! دانشجويت کشته شد!» و از ميدان فاطمی به سمت کوی می‌رفتند. يکی دو روز بعد هم فضای اطراف ميدان ولی‌عصر و کل آن منطقه فضايی بود شديداً امنيتی. کسی اگر دنبال دردسر نبود، آن طرف‌ها آفتابی نمی‌شد. من هم که کنج عزلت را بر دردسرهای سياسی ترجيح می‌دادم و فقط ناظر مبهوت آن همه خشونت و قساوت بودم. شما يادتان می‌آيد روز ۱۸ تير و روزهای بعدش کجا بوديد؟

ماجراهای آن روزها را من تنها از روزنامه دنبال می‌کردم. و نکته‌ی جالب اين‌جاست که زمانی که مهم‌ترين بحران‌های دوره‌ی رياست جمهوری خاتمی رخ می‌داد من هيچ وقت در زادگاهم نبودم. يا تهران بودم و يا سرخس (همان مدت کوتاهی که در پالايشگاه خانگيران کارم تدريس بود). تهران که بودم قتل‌های زنجيره‌ای رخ داد و ماجراهای بعد آن، هجده‌تير، ترور حجاريان و ده‌ها بحران ديگری که به قول خود خاتمی تاوان کشف قتل‌های زنجيره‌ای بود. ماجرای تعطيلی فله‌ای مطبوعات که پيش آمد سرخس بودم. آن روزها وبلاگی در کار نبود و اگر می‌بود امروز عجب تصوير شفاف‌تر و دست‌اول‌تری از آن روزها داشتيم. کاش حافطه‌ام ياری می‌کرد که همه‌ی رخدادهای آن روزها را بنويسم. آن‌ها که در جريان ماجراهای کوی بوده‌اند و روايت‌های شخصی دارند، چقدر خوب می‌شود روايت دست اول‌شان را بنويسند.

رگبارهای تابستانی لندن

نيم ساعت شده است که بی‌وقفه دارد می‌بارد. آسمان سوراخ شده است انگار. بانو می‌گفت از صبح دارند به مردم هشدار می‌دهند که رگبار سختی در راه است و تا نيم ساعت پیش خبری نبود. از ايستگاه که آمدم بيرون، دو قدم رفتم آن طرف خيابان که سوار اتوبوس شوم و مسيری را که معمولاً پياده می‌روم، سواره بياييم که خيس نشوم. دو قدم رفتن همان و موش آب کشيده شدن همان. تازه شانس آوردم چتر همراهم بود. انگار باران به کای آسمان از زمين می‌باريد. حالا هم دارد به همان شدت می‌بارد. نصف آسمان آفتاب است و نصف ديگر سوراخ شده است. اين باران‌های لندن هم حکایتی است به خدا.

July 8, 2007

مسأله‌ی زن «قدرت» است

نمی‌دانم چرا صاحب سيبستان سرش را به درد آورده است و اين همه شرح فلسفی معرفتی نوشته است. تمام حرف‌های‌اش به جا و معقول، اما مهدی يک چيز را فراموش کرده است: زن نمونه‌ و مطلوبی که در برابر تمام زن‌های «ديگر» و «غير خودی»، ولو ايرانی، مطرح می‌شود، شخص شخيص خانم «فاطمه رجبی» است. وقتی الگوی زن ايشان باشد، ديگر شما چرا به خودتان زحمت می‌دهيد؟ چرا الگوست؟ چون اگر الگو نبود، حتماً آقای خامنه‌ای مستقيم يا غير مستقيم جلوی اين خانم را گرفته بود که اين همه مايه‌ی بی‌آبرويی سياسی و اخلاقی کشور نشود. آن جناح اگر فقط يک الگو، يک شخص مطرح مثل فاطمه‌ رجبی داشته باشد، نياز به هيچ دشمن خارجی ندارد. نيازی به حمله‌ی غربی‌ها و هجوم فرهنگی غرب نيست. بهترين نماد انحطاط اخلاقی و دينی زن ايشان است که هيچ اصل اخلاقی برای‌اش مهم نيست و به هيچ چيز اعتنا ندارد جز حفظ قدرت.

به نظر من تحليل‌های مهدی، هر چند مهم و معتبر باشد، از اعتنا به يک نکته غفلت کرده است:‌ اخلاق قدرت. رکن رکين تمام معادله‌های فکری نظام مبتنی بر اخلاق قدرت و ادب حفظ قدرت است. لذا تمام آن حرف‌ها يک طرف، تجزيه و تحليل «اخلاق قدرت» يک طرف. سنگين‌ترين وزنه در برابر تمام اصول اخلاقی، دينی، فرهنگی و اجتماعی همين مسأله‌ی قدرت است. ما در نقد اخلاقی قدرت قصور کرده‌ايم و چون نمی‌توانيم نقد اخلاقی از قدرت عرضه کنيم، برای آن‌که صاحب قدرت است همه‌ی مسايل اخلاقی ديگر، از جمله مسايل انسانی و حقوقی و اخلاقی زن، از هر منظری که باشد، چه اسلامی باشد و چه انسانی، چه شرقی باشد و چه غربی، فقط بازيچه است و لفاظی سياسی. اخلاق قدرت اقتضا می‌کند، هر چه دل‌مان خواست بگوييم و کسی هم نفس نکشد. جز اين اگر هست، خود صاحب قدرت به صراحت از نقد اخلاقی قدرت بايد استقبال کند. اما صاحبان قدرت در هر جای دنيا، اساساً با اين خصلت بيگانه هستند. تنها ساختارهای جا افتاده‌ی اجتماعی و سياسی موجود هستند که وضعيت را در کشورهای متفاوت، تغيير می‌دهد.

فاصله‌ی هنر تا ديپلماسی

هفته‌ی پيش، درست شب قبل از برگشتن به لندن، داشتم با عزيزی درباره‌ی اين حرف می‌زدم که هنرمند جماعت، به ويژه آن‌ها که با هنر ناب و اصيل و بی‌واسطه سر و کار دارند، در کشور ما سخت رنج می‌برند. بگذاريد روشن‌تر بگويم که مقصودم از هنر ناب، بيشتر هنر مجرد است. چيزی مثل موسيقی که بی‌واسطه با خود موسيقی‌دان و آهنگساز سر و کار دارد. اين وضعيت برای فيلمساز و کارگردان اندکی متفاوت است. تماس فيلمساز با انسان‌ها و جامعه‌ی واقعی بسيار بيشتر است تا هنرمند. اما اين‌ها حرف‌های کلی ماجراست. به نظر من در کشور ما، با تمام پيچيدگی‌های فرهنگی، اجتماعی و سياسی که داريم، تنها هنرمندی می‌تواند دوام بياورد که ديپلماسی بياموزد. بداند کجا چه بگويد و کجا چه نگويد. البته اين پرسش پيش می‌آيد که رسالت هنرمند متعهد کجا می‌رود؟ کسی که اصول اخلاقی ارج‌مندی برای زندگی و برای هنرش دارد چه بايد بکند؟ شوربختانه بايد گفت که ناچار بايد خون بخورد و خاموش بنشيند!

برای من سياست بيشتر در «عمل» سياسی متجلی است و ديپلماسی در «زبان». در نتيجه يک سياست‌مدار می‌تواند از ديپلماسی مناسب استفاده کند يعنی زبان پاکيزه و هوشمندانه‌ای را اختيار کند، اما لزوماً چنين اتفاقی نمی‌افتد. يکی از نشانه‌های سياست‌مداران بی‌کفايت و نالايق اين است که نمی‌دانند از چه زبانی در کجا و چگونه بهره بگيرند. زبان برای‌شان چندان اهميت ندارد. اما هنرمند کجای اين معادله واقع می‌شود؟ هنرمندی که در ايران زندگی می‌کند، ناچار واقعيت‌های موجود ايران را بايد درک کند. هنرمندی که از فضای ايران به دور می‌افتد، مثل ماهی برون افتاده از آب است. آن که درون ايران هم هست، اگر به دغدغه‌های راستين هنرش پای‌بند باشد و نخواهد وارد بازی‌های عملی و زبانی سياسی و ديپلماتيک شود، ناگزير رنج می‌برد. اما می‌شود سياست‌مدار هنرمند هم داشت. سياست‌مدار هنرمند کسی است که زبان پاکيزه و سنجيده‌ای را در گفتار اختيار می‌کند. اما هنرمند سياست‌مدار چيز چندان مطلوبی نيست. از آن بدتر هنرمند بازاری است. نمونه می‌خواهيد؟ همين عباس کيارستمی عزيزمان. هنرش را بازاری کرده است و با اين «روايت»های تازه‌ای که به ناف ادبيات ما بسته و با اهن و تلپ مدرنيته دارد با ما قالب می‌کند، عملاً هنرش را بازاری کرده است و دارد از اين راه نان در می‌آورد. هنر، هر اندازه هم که در دسترس عموم باشد، باز می‌تواند بکارت داشته باشد. هنر دست‌مالی شده، از قبيل هنرهای ادبياتی‌-بازی کيارستمی، هنرِ و ادبِ «بی‌سيرت» است. من شرمنده‌ی تمام دوستانی که از آن کار کيارستمی خوش‌شان آمده هستم، ولی با عرض ارادت تمام به اختيار و انتخاب‌شان، کار کيارستمی را من سوء استفاده از شهرت می‌دانم و احمق فرض کردن مخاطب. توهين به شعور مخاطب شاخ و دم ندارد. به نظر من، کيارستمی، ماها را خنگ فرض کرده است که می‌خواهد حافظِ هايکو به خوردمان بدهد. آقای کيارستمی! از طلا بودن پشيمان گشته‌ايم، مرحمت فرموده ما را مس کنيد.

يک چيز ديگری می‌خواستم در اين يادداشت بنويسم، تبديل شد به حرف‌هايی که مدت‌هاست در ذهن‌ام زمزمه کرده بودم و در اين سفر ايران هم با دو سه نفر از اهل ادب و اساتيد فرهنگ و هنر در ميان گذاشتم. آدم بعد از مدت درازی که وبلاگ‌ ننوشته باشد، وقتی دوباره قلم به دست بگيرد، می‌شود همين از اين شاخ به آن شاخ پريدن‌ها!

July 3, 2007

عذر اعتزال!

فکر کنم لازم است اين را در وبلاگ‌ام بنويسم. کسانی که اين وبلاگ را می‌خوانند يا ای‌ميل می‌زنند حق دارند بدانند چرا از من خبری درست و حسابی نمی‌آيد. اين روزها سخت گرفتار پروژه‌ای بزرگ در اداره هستم که به زحمت مجال وبلاگ‌ نوشتن و حتی پاسخ دادن به ای‌ميل‌ها پيدا می‌شود. در اين يکی دو ماه اخير بسيار پيش آمده است که ای‌ميل‌های بعضی از ساکنان ملکوت هم بی‌جواب مانده است و ملکوت هم جز من مدير ديگری ندارد. پس می‌شود سرزمينی سپرده به امان خدا! اين روزها کمی با من مدارا کنيد و صبوری بورزيد. به زودی به حال عادی بر می‌گردم (يعنی اميدوارم اين «زود» حسابی زود باشد و گرفتار کارهای تازه‌تر نشوم). اگر می‌بينيد پاسخ بعضی ای‌ميل‌ها را نداده‌ام، حمل بر بی‌ادبی و گستاخی نکنيد. مشغله‌های کمرشکن و وقت‌گير فراوان کاری فرصتی باقی نمی‌گذارند و ناچار به اولويت‌بندی کردن کارها می‌شوم. وبلاگستان اين روزها بالاترين اولويت را ندارد، و گرنه حرف برای گفتن بسيار است و کارهای وبلاگستانی زيادی است که بايد انجام داد.

اجازه بدهيد مدتی در همين کنج عزلت کارها را اداره کنم. حتماً وقتی برگردم با دست پرتر باز می‌گردم. اميدوارم به زودی زود با فراغت بيشتر و ذهنی سرشارتر برگردم.

July 1, 2007

وايرلس ايرانی از نوع مهرآبادی!

خيلی ذوق دارد همين‌جور بی‌هوا لپ‌تاپ رو در مهرآباد باز کنی و توی ترمينال دو نشسته باشی ولی از ترمينال يک سيگنال وايرلس بگيری! خوبی اين وايرلس اين است که خيلی از وب‌سايت‌ها و وبلاگ‌ها اين‌جا فيلتر نيستند از جمله زن‌نوشت. ولی بی‌بی‌سی فارسی را کماکان فيلتر شده نشان می‌دهد.

احتمالاً تا وقتی اين يادداشت منتشر می‌شود روی هوا هستيم. اوضاع لندن هم گويا در هم است و همه به حال آماده‌باش هستند. هواپيمای ما درست همان ساعتی که قرار بود پرواز کند، تازه به زمين نشسته. ظاهراً آن طرف خيلی مشکلات امنيتی داشته است. چهار روز ايران بودم برای کار اداره و آن قدر گرفتار که نه فرصت ديدار مفصلی با خانواده بود و نه دوستان. در نتيجه کلی از دوستان دور يا نزديک و خويشاوندان به خماری رفتند (نه اين‌که در اوقات ديگر خيلی وضع بهتر بود!). سفر سنگين و خسته‌کننده اما خوبی بود. مجالی حاصل شد، از ديده‌ها و شنيده‌ها يادداشت‌هايی را خواهم نوشت. آن دو سه نفری از احباب شفيق را که به اتفاق مجال ديدارشان دست داد، لطف‌ها کردند. اساتيد معظم هم از مهر و محبت دريغ نورزيدند. و هنوز در فضای اين ديار عشق موج می‌زند، با همه‌ی اين سموم که بر طرف بوستان بگذشت. با تمام اين دشواری‌ها و درشتی‌ها که بر اين خاک می‌رود، هنوز در اجاقی، خردک شرری هست هنوز. همان خردک شرر اميد، بسياری را زنده نگه می‌دارد و جان می‌بخشد. نازک‌دلان شوريده اما سخت آزرده‌خاطرند و شکسته‌دل. آن‌ها که عاشق‌اند و کار بی‌علت و رشوت می‌کنند، آن‌ها که اهل هنرند و ديپلماسی نمی‌دانند (چون سياست‌ورزی با روح هنر ناب بيگانه است)،‌ به آن‌ها بسی سخت می‌گذرد. اما:
ای مرغ گرفتار، بمانی و ببينی
آن روز همايون که با عالم قفسی نيست.

پ. ن. ۱.  دارند سوارمان می‌کنند. بايد کرکره‌ را بکشم پايين ديگر. روز و روزگار خوش تا لندن! شرمنده‌ی تمام دوستانی که فرصت ديدار حضوری‌شان دست نداد. حرف‌های زيادی برای گفتن بود که وقتی برای نوشتن‌‌شان نيست. باشد تا بعد. اين‌ها را با وايرلس ترمينال دو می‌نويسم که هم سرعت‌اش از وايرلس ترمينال يک بيشتر است و هم سيگنال‌اش قوی‌تر. آن‌ها که گذارشان به مهرآباد می‌افتد و پرواز خارجی دارند می‌توانند از اين موهبت استفاده کنند. تا هر وقت فرصت باشد، می‌نويسم مگر اين‌که ديگر صدای‌مان بزنند!

پ. ن.۲.  هان، يادم رفت اين را بنويسم. موبايل‌های انگليس و خارج از ايران فقط در محدوده‌ی فرودگاه مهرآباد کار می‌کنند و خارج از اين منطقه از کار می‌افتند چون نياز به ثبت شماره‌ی سريال گوشی هست. کار خنده‌دار و اعصاب خردکنی است که گويا مخابرات هم دچار مشکل شده لست برای اين‌کار و می‌خواهند عطای‌اش را به لقا‌ی‌اش ببخشند. ظاهراً برای مبارزه با ورود گوشی‌های موبايل قاچاق برای تجارت بوده است. اصل ماجرا موجه و معقول است اما شيوه‌اش برای افراد عادی هم دردسر ساز شده است.

پ. ن. ۳. قوه‌ی قضاييه اصلاحات جالبی دارد در درون انجام می‌دهد. جدای کار بيرونی‌اش که خيلی رنگ سياست به خود گرفته است، بعضی مسايل که چندان جار و جنجال سياسی حول‌شان نيست، به دغدغه‌های انسانی نزديک‌تر است. ديروز از راديو شنيدم که قانونی تصويب شده است که بانک‌ها به کسانی که به خاطر بدهی مالی به زندان افتاده‌اند وام می‌دهند. اين کار در فقه يا آداب اخلاقی تعبير خاصی دارد، يعنی اصطلاح خاصی برای آن به کار می‌رود. خوب است که به هر حال در يک جا اين‌ها به فکر افتاده‌اند که از اخلاق دين استفاده کنند و همه چيز را در پرتو قواعد خشک و انعطاف‌ناپذير ظاهری نبينند و به نام دين و فقه، اخلاق را قربانی نکنند.

پ. ن. ۴. راستی اين اطراف ميدان آرژانتين، يعنی انتهای رسالت چقدر خوشگل شده است. همه‌ی اين‌ها در ظرف همين سه ماه گذشته رخ داده است. اميدوارم به جز زيبايی دوام و استقامت هم داشته باشد. دو سه شب پيش، در مشهد، سری به حرم امام رضا هم زديم با همکاران. فضای شگفت‌انگيزی دارد اين‌جا (مانند هر فضای اعتقادی و دينی ديگری). غالب مردم با صدق و احساسات خالصانه‌ای شور و عواطف دينی‌شان را نشان می‌دهند. فضای فيزيکی و فضای معنوی را که کنار هم می‌گذاری به چيز پرشکوهی می‌رسی. خيلی خوب است آدم در خلال اين گرفتاری‌های روزمره‌ی دنيوی، مجال اين را هم پيدا کند که اگر شده است سالی يک بار هم به چنين فضاهايی سر بزند و تلطيف روحی پيدا کند يا حداقل شاهد زيبايی محيط ساخته شده باشد.

Free counter and web stats