« February 2007 | صفحه‌ی اصلی | April 2007 »

بايگانی: March 2007

March 31, 2007

تأثير صحبت

توی هواپيما نشسته‌ام به سوی لندن. فيلم «يک ذهن زيبا» را تازه تمام کرده‌ام (بقيه‌ی فيلم‌ها هم در صف قرار دارند). فيلم را که می‌ديدم ياد نکته‌ای افتادم که هم سال‌هاست به آن انديشيده‌ام و هم آزموده‌ام آن را. علم‌آموزی و معرفت‌اندوزی بسا اوقات که در کلاسِ درس حاصل نمی‌شود. آمادگی آکادميک و علمی داشتن و درکِ محافل دانشگاهی البته نکته‌ای مهم است. ولی پاره‌ای از معرفت‌ها و دانش‌ها از راه‌هايی نامتعارف برای جوينده‌اش حاصل می‌شود. اين را به تجربه آزموده‌ام که گاهی اوقات می‌توان حاصل تجربيات فيلسوف کارکشته‌ای را در نَفَسی آزمود، چشيد و دريافت. اشتباه نکنيد. اين گاهی، قيدی مکرر نيست! اين «گاه» بسيار به ندرت پيش می‌آيد، اما پيش می‌آيد. شدنی است. يعنی بعضی وقت‌ها کسی نکته‌ای را دريافته است، مفهومی را فهميده و بدان عمل می‌کند (و به آن باور دارد – به معنای ايمان) بدون اين‌که يکايک مراحل و قدم‌هايی را که دانشمندان طی کرده‌اند، گذرانده باشد. يک بخش ماجرا البته شهودی است. اما نمی‌توان تأثير دو چيز را ناديده انگاشت: يکی استعداد و ذوق پذيرنده‌ی يک معنا و ديگری تأثير صحبت دانشمندی کارآزموده. و دانشمند هنرمند آن است که بتواند برای دانشجوی زبده و تيزهوش‌اش نکاتی ژرف و شگرف را به کوتاه‌ترين بيان ممکن القاء کند. و اين شدنی است وقتی هر دو شرط جمع باشد. به قول اقبال، گاهی سلطنت را به جگرگوشه‌ی پادشاهان هم نمی‌دهند و ملکِ جم را «به گدای سرِ راهی بخشند» و «به اين راه‌نشين تيغِ نگاهی بخشند». آری، ‌می‌شود!

پ. ن. من تازه رسيده‌ام لندن. از تمام دوستانی که در ايران لطف کردند و تماس گرفتند يا سال نو را تبريک گفتند سپاسگزارم و شرمنده که مجال تنگ بود و فرصت ديدار با بسياری از دوستان حاصل نشد.

March 30, 2007

پراکنده‌های سفر - ۱

۱. شيراز هنوز در شمار بهترين و زيباترين شهرهايی است که ديده‌ام. جدای ميزبان مهربان و مهمان‌نوازی که در شيراز داشتيم، قدم به قدم شهر ديدنی بود: از دروازه قرآن گرفته تا بازار وکيل، سرای مشير، باغ ارم، حافظيه، سعديه و تخت جمشيدش. اما حسی که حافظ به من می‌داد، تخت جمشيد هرگز نداد. تازه حافظ هم در آن شلوغی مرا سرآسيمه می‌کند. حافظ را بايد در خلوت آزمود. سعدی مثل هميشه برای من سرد بود. هر قدر که ديدار حافظ اشک مرا در می‌آورد، ديدار از مزار سعدی برای من طبيعی و عادی می‌نمايد. شايد دليل‌اش اين است که انسی که با حافظ دارم به قدر انسِ‌ من با سعدی نيست. يادم رفت بگويم که فرودگاه شيراز زيباترين فرودگاهی است در ايران که تا به حال ديده‌ام. هيچ فرودگاهی از دم در که می‌روی تو بوی عطر گل‌ها مدهوش‌ات نمی‌کند!

۲. رفته بوديم مجتمع کامپيوتر پايتخت (ميرداماد) برای خريد ماوس. تقريباً بدون استثناء وارد هر فروشگاهی می‌شديم، قيمت کامپيوتر و لوازم جانبی‌اش (حداقل آن‌ها که ما می‌خواستيم: ماوس لاجيتک وايرلس، دی‌وی‌دی خام، کيف لپ‌تاپ) يا هم‌تراز همان قيمت لندن بود يا بيشتر از آن. اين چيزها را در اين مجتمع به هر حال عده‌ای می‌خرند. اگر خريداری نداشت، توجيهی برای وجود اين فروشگاه‌ها نبود. يعنی سطح درآمد قشر خاصی از مردم بالاتر از سطح درآمد متعارف مردم انگليس است؟

۳. اين شهر، اين کشور، جای تناقض‌های تو در توست. چيزهايی که زمانی قبيح بودند و فاسد و طاغوتی، اکنون هنجار شده‌اند. فيلم‌هايی که در سينماها نمايش داده می‌شوند، صدا و سيمای فخيمه و ده‌ها چيز ديگر آينه‌ی تمام عيار اين تناقض‌هاست. به همان اندازه که قشرِ دين و دين‌داری فربه شده است، اين تناقض‌ها هم پيچيده‌تر و نامفهوم‌تر شده است. وقتی می‌گويم نامفهوم يعنی اين‌که در اين کشور اگر زنی آستين پيراهن‌اش اندکی کوتاه‌تر باشد، بايد شديداً‌ به او تذکر داد، اما اگر زن کنار دستی او تنها دو سه تار گيسوی‌اش ديده نشود و شلوار جين‌اش تنگ و کوتاه باشد و مانتوی‌اش هم ايضاً، کسی کار چندانی به او ندارد. اين يعنی گم کردن سر رشته. اين يعنی بعضی چيزها که برای به اصطلاح متشرعين هنجار نبوده است آرام آرام تبديل به هنجار می‌شود. و البته معنای آشکار ديگرش اين است: ريا و سالوس؛ تزوير و دروغ؛ نان به نامِ دين خوردن.

۴. امروز تلويزيون تکرار فيلم «يک بوس کوچولو»ی بهمن فرمان آرا را نشان می‌داد. فرمان‌ آرا ديگر کارش به تکرار ملال‌آوری کشيده شده است. گويی کارگردان از مرگ تنها يک جنبه و يک بعد را می‌فهمد يا از زندگی تنها شأن مردن است که برای‌اش مهم است. کارگردان‌های زيادی شايد چنين باشند. اما ديدن فيلم‌های فرمان‌ آرا واقعاً ملال‌آور شده است. او می‌خواهد يک پای‌اش در سنت و دين باشد و پای ديگرش در لاييسيته و تلقی‌های اگزيستانسياليستی از مرگ. چيزی در اين فيلم او هست که مرا می‌رماند. نمی‌دانم چی‌ست، اما يک جای کارش بدجوری می‌لنگد. فرمان آرا به جز درست کردن کلکسيونی از هنرپيشه‌های نام‌آور، چه گام مهمی بر می‌دارد؟ دوست دارم اهل سينما و متخصص‌ها توضيحی بيفزايند و مرا از حيرت بيرون بياورند.

March 28, 2007

آن را که خانه نئين است، بازی نه اين است

اين فضای قوم‌گرا و نژادپرست سخت آزارم می‌دهد. يادداشتی که درباره‌ی تخت جمشيد نوشته بودم يک پیام روشن داشت: پرهيز از تعصب و زياده‌روی. اعراب، انسان‌هايی هستند مثل همه‌ی ماها، مثل ايرانی‌ها، مثل انگليسی‌ها، مثل فرانسوی‌ها: همه از بشريت‌شان سهمی يکسان و حظی واحد دارند. فرهنگ و تمدن هزاران ساله تنها زمانی به کار می‌آيد که در درجه‌ی نخست منزلتی کارآمد در فرهنگ و تمدن کهن و باستانی داشته باشد و به کار امروز ما بيايد (نه اين‌که تنها عتيقه‌هايی باشند برای موزه‌ها و فخرفروشی بيهوده) و بعد از آن ما هم به حقيقت بهره‌ای از آن انديشه‌های درخشان برده باشيم.

نکته‌ی ديگر اين است که هميشه بايد بشريت انسان‌ها را در نظر داشت. هيچ قومی در دوره‌های مختلف تاريخی‌اش نماد فضيلت و مظهر عدالت و پاکی نبوده است. همه‌ی ملت‌ها در تاريخ خود نقطه‌های سياهی دارند. هر قوم و ملتی که ادعای خلاف اين را بکند، دچار توهم است و شأن بشريت خود را نمی‌شناسد. مثالی بزنم تا مقصودم روشن‌تر شود: قضاوت ايرانی‌ها درباره‌ی اعراب درست‌تر است يا قضاوت هندی‌ها درباره‌ی سلاطين غزنوی يا نادرشاه افشار؟ من واقعاً ريشه‌ی اين همه نفرت و کينه را نمی‌فهمم که چشمِ خردِ آدمی را کور می‌‌کند. نفرت و کينه چندان وجود آدمی را تيره می‌کند که تمام فضيلت‌ها و نيکی‌ها يک نفر را در پای رذيلت‌های او قربانی می‌کند. من از شما می‌پرسم که آيا رواست غربی‌ها و اروپايی‌ها تمامی ملت ايران را بر اساس آن‌چه جورج بوش درباره‌ی ايران می‌گويد داوری کنند؟ آيا رواست سخنان فلان دولتمردی که نسنجيده سخن می‌گويد به پای تمام ملت ايران نوشته شود؟ آيا درست است ملت آلمان را بر اساس کردار هيتلر داوری کرد؟ آيا درست است تمام اسپانيايی‌ها را بر اساس اعمال فرانکو داوری کرد؟ آيا درست است. . . از اين مثال‌ها ده‌ها نمونه، صدها نمونه می‌شود آورد. آن نگاهی که چنين با شور و سرسختی اعراب را نماد جهالت می‌داند، هيچ تفاوتی به آن نگاه ندارد که ايرانی‌ها را وحشی می‌خواند و فيلم «۳00» را می‌سازد. ما که خود قربانی اين نگاه بوده‌ايم، سزاوار است اندکی به انصاف و خرد سخن بگوييم. من هيچ نشانی از فضيلت و خردمندی نياکان ايرانی که گويند شعارشان «پندار نيک، گفتار نيک و کردار نيک» بوده است در اين شيوه‌ی سياه‌نگر و دشمن‌تراش نمی‌بينم. اعراب هم تکثر و تنوع دارند، چنان‌که ايرانی‌ها و ساير ملت‌ها تکثر و تنوع دارند. در ميان اعراب صدر اسلام، ده‌ها قبيله و قوم بوده‌اند. اعراب بنی ‌هاشم داشته‌اند و بنی اميه و بنی عباس، چنان‌که ايرانی‌ها هخامنشيان را داشته‌اند و ساسانيان را و سلسله‌های مختلف ديگر را. فراموش نکنيم که ايرانی‌ها به دليل فساد و تباهی پادشاهی ساسانی از اعراب شکست خوردند. از ياد نبريم که ايرانی‌ها از فساد موبدان و دستوران زردشتی زمان خود به ستوه آمده بودند. فراموش نکنيم که روحانيان دين زردشتی در زمان ساسانيان چنان به سياست آميخته شده بودند و چنان اسير سياست‌بازی بودند که کارکرد دين و ايمان از ياد رفته بود. اگر ساسانيان قوت و برتری سياسی، فکری و نظامی داشتند، چرا بايد از همان اعراب بيابان‌گرد شکست می‌خوردند؟ چرا ايرانی‌ها مغلوب مغولان شدند؟ از اين چراها زياد است. پاسخ‌ها هم چندان مبهم و سخت نيست. انصاف کم است.

ستيز من با نگاه مطلق‌نگر و يکپارچه‌سازی است که هميشه دنبال دشمن می‌گردد و می‌خواهد تمام ناکامی‌ها و شکست‌های خود را به پای دشمنی خارجی بنويسد و چشم بر قصورها و خطاهای خود ببندد. اين نگاه هنرش فرافکنی است و يافتن عامل بدبختی‌های خويش در نزد ديگری. به اعتقاد من يکی از دلايل عمده‌ی عقب‌ماندگی‌های ما ايرانی‌ها همين جست‌وجوی مقصر و فرافکنی‌هاست. تا قيامِ قيامت‌ هم که از ظلم و جهل اعراب بنويسيد (که من نيک می‌دانم اين حمله در بسی جاها نوک پيکان‌اش متوجه دين است و اسلام)، هرگز دردهای ايرانی دوا نخواهد شد. در طول پانزده قرن گذشته، هم ايرانی‌ها تغيير کرده‌اند و هم اعراب. من با نگاهی که سرشت يک فرد، يک دين، يک قوم يا يک ملت را يکسان و لايتغير می‌داند و برای همه ذاتی ثابت قايل است و راه تغيير را بسته می‌داند، سخت مخالف‌ام. اين نگاه، نگاهی است آشکارا نژادپرستانه. ما اگر با نژادپرستی و قوم‌گرايی و در بند علت‌ها بودن مخالف‌ايم، بايد از خود شروع کنيم.

هر سابقه‌ی تاريخی بلند، چه دين باشد، چه قوميت، چه مليت يا هر چيز ديگری که به آن فخر می‌کنيم، اگر قرار باشد چشمِ خردِ آدمی را کور کند و باعث شود ناکامی‌های خود را مدام به گردن اين و آن بيندازد، نبودن‌اش از بودن‌اش به. من سخت شيفته‌ی اين جمله‌ی پير هرات‌ام که گفته بود: «بنده‌ی آن گناه‌ام که مرا به عذر آورد و بيزارم از آن طاعت که مرا به عجب آورد». فرقی نمی‌کند آن مليت مليت ايرانی باشد يا عرب، يا آن دين دين اسلام باشد يا مسيحيت يا يهوديت، يا دين زردشت. هر کدام که عجب آدمی را بيفزايد و او را از توجه به واقعيت وجودی‌اش باز دارد – که من معتقدم حداقل اديان برای اين کار نيامده‌اند – نبودن‌شان از بودشان بهتر است. اين بيت مولوی را بايد به آبِ زر نوشت:
پيش چشم‌ات داشتی شيشه‌ی کبود
لاجرم عالم کبودت می‌نمود.

March 27, 2007

از وجود سلبی تا وجودِ ايجابی

اين را از دوره‌ی نوجوانی آموخته‌ام که وقتی مرتب درگيری ذهنی با چیزی داشته باشی و به نحوی جدل‌گونه دايماً به ستيز با آن بپردازی، شباهت‌هايی پيدا می‌کنی به همانی که مرتب با آن می‌ستيزی. پای دين که به ميان می‌آيد اين حرف‌ها برجسته‌تر می‌شود. سال‌هاست که تلاش کرده‌ام از آن موضع جزمی و کلامی فاصله بگيرم. اين فاصله گرفتنِ مرا کسی بهتر می‌شناسد که خلق و خوی ده سال پيش مرا شناخته باشد و منِ امروز را هم بشناسد. تلقی و برداشت من از اسلام و اصولاً اديان‌ هم سخت دستخوش تغيير و تحول شده است. هر چه بيشتر تاريخ بخوانيم و از باور قلبی خود فاصله‌ی عاطفی‌مان را حفظ کنيم، در شناخت بی‌طرفانه‌ی آن موفق‌تريم.

يادداشتی که ديشب در شيراز نوشتم، البته ناظر به همين نکته بود. بسيار هستند کسانی که هويت و وجودِ خويش را در نفی ديگری می‌جويند. برای اين عده تا «ديگری» نفی و رد نشود، «خود» وجودی پيدا نمی‌کند. برای اين‌ها هميشه آن خط‌کشی «خودی» و «غير خودی» وجود دارد. اين تفکر دوگانه‌ساز مهم نيست از چه کسی صادر شود. اساسِ نگاه يکی است. يکی از خوانندگان وبلاگ‌ام که مرتب پای مطالب من درباره‌ی دين و علی‌الخصوص اسلام يادداشت می‌گذارد، دوستی است زردشتی به نام بهروز که در کانادا زندگی می‌کند (اين تمام آن چيزی است که درباره‌ی او می‌دانم). مشی او هم البته همين است. او تنها وقتی از دين زردشت حرف می‌زند که يکی درباره‌ی اسلام حرف بزند! انگار نمی‌شود بدون سخن گفتن از اسلام از دين زردشت سخن گفت. انگار وجودِ دينِ زردشت، در گروِ وجودِ دين اسلام باشد. سخت دوست دارم که اگر او از معتقدانِ دين زردشت است و اين دين را خوب می‌شناسد و باورها و آيين‌ها و تاريخ‌اش را نيک می‌داند، از همان‌ها بنويسد تا آن‌ها که از دين زردشت ناآگاه‌اند، با نوشتنِ او آگاه‌تر شوند. اما خوب، چه می‌شود کرد که اين ذهنيت «سلبی» چنين در انديشه‌ی برخی رسوخ و غلبه دارد که نگاه «ايجابی» را به سختی می‌تواند در انديشه و کردارِ آن‌ها سراغ جست. وجودِ او تنها در مقابل اسلام و دين اسلام معنا پيدا می‌کند. من اما برای هيچ يک از اديان در سرشتِ تاريخی‌شان امتيازی قايل نيستم. در همه‌ی اين‌ها انسان‌ها نقش مهمی در ساختن و پرداختن تاريخ ايفا کرده‌اند.

به هر تقدير، ديروز در تخت جمشيد شاهد چيزهايی بودم که نشانه‌هايی است بر همين رفتار «سلبی». من عامدانه گوينده‌ی آن سخن را که نابودی هخامنشيان را کار اعراب می‌دانست تصوير کرده بودم. کسانی هستند که زردشتی نيستند. دين زردشت را نمی‌شناسند. به آن باوری ندارند. فلسفه‌ی آن را نمی‌دانند و تنها شباهتی که به آن دارند، همان گردن‌آويز طلای کذايی است. شناخت‌شان از تاريخ هم سخت ضعيف است. برای اين‌که مسأله را از زاويه‌ی ديگر ببينيد، تنها به آوردن چند عکس از تخت جمشيد اکتفا می‌کنم.

از دروازه‌ی ملل که عکس می‌گرفتم، چيزی غريب توجه‌ام را جلب کرد. روی سنگ‌ها کنده‌کاری‌ها و نقوشی بود، ببخشيد تخريب‌هايی بود، که کار ايرانی‌ها نبود. کار اعراب هم نبود. کار انگليسی‌ها و هندی‌ها و آلمانی‌ها بود! از اواخر قرن نوزدهم شروع کنيد تا سال‌هايی از قرن بيستم. قشر عامی و تاريخ‌نخوانده و توهم زده هميشه فکر می‌کند اين خراب‌کاری‌ها تنها از عاميان بی‌سواد يا متعصبانِ مسلمانِ ضد دين زردشت صادر می‌شود. اما همين انگليسی‌های به اصطلاح متمدن هم خوب توانسته‌اند آثار باستانی را نابود کنند! عجالتاً همين چند عکس را در ادامه‌ی مطلب ببينيد تا يادداشتی ديگر.

ادامه‌ی «از وجود سلبی تا وجودِ ايجابی»

March 26, 2007

شيراز، تخت جمشيد و اعراب!

ديگر داريم از شيراز می‌رويم. برق قطع شده است اما لپ‌تاپ هنوز برق دارد و تلفن هم وصل است. پس دو خط بنويسم تا يادم نرفته است. تخت جمشيد که بوديم از کنار گور اردشير که پايين می‌آمديم، مردِ جوانی داشت از پای تپه بالا می‌آمد. گردنبندی با نشان فروهر به گردن داشت. بالاتر که رسيد، رو به پايين کرد و به همراهان‌اش گفت: «اين‌ها را ببينيد و به اعراب لعنت بفرستيد» (يعنی اعراب اين‌جا را خراب کردند!). ميزان بلاهت و حماقت را از همين جمله می‌شود فهميد. بی‌سوادی تاريخی در اين کشور بيداد می‌کند. کسی که نمی‌داند اسکندر بود که تخت جمشيد را به آتش کشيد و به خيال خامِ خود ويرانی تخت جمشيد را به گردن اعراب می‌اندازد، لابد در جاهای ديگر هم استدلال‌های مشابهی دارد! با متعصبانِ پر توهم و خوش‌خيالی از اين دست، ايران هرگز نياز به دشمن ندارد.

March 24, 2007

و اما مشهد . . .

حس خوبی دارم از ايران بودن. از تهران، از مشهد. ذوق و لذتی دارد دوباره ديدن اين‌جا و اين همه مهر و محبت و صفا و صميميتی که از دوستان و رفيقان می‌بينم. می‌دانم که اين‌ها بسيار آرمانی است و شايد بسيار کسان باشند که هميشه اين‌جا باشند و هر لحظه برای‌شان ستمی بزرگ باشد. اما حال خوشی داشته‌ام - و داشته‌ايم - در اين چند روز. اين مهری که به خاکِ ايران دارم، گويی بعد از سال‌ها دوباره دارد اين محبت شکفته می‌شود. اميدوارم چيزی اين رشته را نگسلاند. اين خاک به همان اندازه که دوست‌داشتنی است، سابقه‌ای درازی و تاريخی آزموده در رماندن دوستان و گسيختنِ رشته‌های دوستی دارد. مباد که چنين باشد.

باری ديروز، مجالی دست داد که رفيقی اهل دل و صاحب معرفت را زيارت کنيم به اتفاق بانو. حتماً می‌شناسيدش ديگر. سال پيش در همين ايام بود که نيم‌رخ‌اش را ديديد. اين بار تمامِ رخِ خودش و مرا ببينيد.
آسيد ياسر خان ميردامادی

March 22, 2007

هلال ماه ربيع الاول

هلال ماه ربيع الاول

هلال ماه ربيع الاول. مقارنه‌ی ماه و ؟ خيابان ولی‌عصر، عباس آباد! (عکس ديشب است).

March 21, 2007

سحرگاهان تهران و دامنه‌ی البرز

کی گفته است ما وبلاگ نمی‌نويسم اين روزها؟ هان؟ درست است اينترنت ديزلی است و خدا لعنت کند بنيان فيلترينگ را، اما وقتی همه خواب باشند و هنوز بساط عيدديدنی‌ها بر پا نشده باشد، آدم سرش خلوت‌تر است و نه مزاحم کسی است و نه کسی مزاحم اوست.

من که خواب‌ام نمی‌برد. هوا هم هنوز روشنِ روشن نيست. ولی از اين‌جا ديدن نوک قله‌های البرز ذوقی دارد. لذتی وصف‌ناپذير دارد آرامش صبح‌گاهی اين‌جا. نمی‌دانم اين را هرگز نوشته‌ام يا نه، ولی آن چند سالی را که قبل از آمدن به لندن در تهران زندگی کردم، در شمار پرحادثه‌ترين و به ياد ماندنی‌ترين سال‌های عمر من بود. آن حسِ‌ رهايی و بی‌تعلقی در تهران برای من هميشه عينی و مجسم بود. توصيف‌اش کمی سخت است. ولی سحرگاه‌های تهران آن هم وقتی پای اين کوه‌های زيبای البرز باشی، ذوق و حلاوت خاصی دارد (بماند که اساساً سحرها را خيلی دوست دارم ولی کم پيش می‌آيد که اين ساعت‌ها بيدار باشم).

خوب اين را نوشتم که نگوييد چون گير اينترنت ذغالی افتاده است، رسالت (!) وبلاگی‌اش را از ياد برد. اين را هم اضافه کنم که عباس ميرزای وليعهد قرار بود چيزکی بنويسد و به آستان‌بوسی قبله‌ی عالم بيايد! ديدی وليعهد جان؟! ديدی؟ سر حرف‌ات نمی‌ايستی ديگر. آدم وقتی وليعهدش اين‌جوری باشد از ديگران چه توقعی بايد داشته باشد؟ من که هميشه گفته بودم اين سلطنت به ما وفايی نمی‌کند. (اين چند جمله‌ی آخر هم برای ذکر خير دفتر خاک‌خورده‌ی ديوانی ملکوت بود).

نوروز مبارک

خوب. سال نو بر وبلاگستان و ايرانی‌های وبلاگستان مبارک! کله‌ی سحر بيدار مانده‌ام، چون خواب‌ام نمی‌برد. همين جور دارم با اينترنت ديزلی و فيلتر شده (بخوانيد بی‌سيرت شده‌) در ايران به اين ور و آن ور سرک می‌کشم. همه چيز مثل لاک‌پشت حرکت می‌کند! اين‌جا احساس می‌کنم حالا که همه خواب‌اند و من توی تاريکی دارم اين‌ها را می‌نويسم، به جز اینترنت، بقيه‌ی چيزها هم لاک‌پشتی است. نيست؟

می‌‌خواستم دو سه نکته‌ی حکمت‌آمیز را برای لحظه‌ی تحويل سال بنويسم. اما نمی‌شود. حالا تازه می‌فهمم که شماها که ايران هستيد و اينترنت ديزلی و فيلتر شده داريد، چه همتی داريد وبلاگ‌تان را به روز می‌کنيد! دم‌تان گرم! برای من يکی مثل شکنجه است (فيلترچی‌ها هم البته مقصودشان شکنجه دادنِ امثال من است ديگر!). باری سخنان حکمت‌آميز را بگذاريد برای وقتی که اينترنتی باشد پر سرعت و بی‌فيلتر که اعصاب آدم را ويران نکند (آن هم در لحظه‌ی نوروز!). می‌‌خواستم بنويسم: «آی فيلترچی! خانه‌ات خراب باد که خانه‌ی مجازی مردم را روی سرشان خراب می‌کنی». ديدم گناه دارد آن بيچاره‌ی کارمند از همه جا بی‌خبر که دست راست‌اش را از دستِ‌ چپ‌اش تشخيص نمی‌دهد! خدا هدايت‌تان کند که بفهميد چه کاری را کی و کجا و با چه کسی بايد انجام بدهيد! خدای‌تان در اين سال نو، بينش و بصيرت و شعور و انصاف و مروت و مدارا عنايات کناد!

همين‌ها ديگر. پس سال نوی‌تان پر نور باد و خجسته. تا وقتی ديگر!

پ. ن. خرسندم که چيزهايی که درباره‌ی دين می‌نويسم اين همه موافق و مخالف دارد! راست‌اش را بخواهيد از مخالفان‌اش بيشتر خوش‌ام می‌آيد چون بعضی وقت‌ها بدجوری عصبانی می‌شوند و گريبانِ خودشان را پاره می‌کنند. اين يعنی چيزهايی که می‌نويسم جدی است و در خور اعتنا و دقيقاً انگشت را همان‌جا گذاشته‌ام که بايد می‌گذاشتم. آن‌ها که موافقان و منتقدانی مشفق‌اند، از نقد و سنجش دريغ نکنند. آينده‌ی روشن ما انسان‌ها در گرو همين نقدهای مشفقانه است (و فهميدن و درک کردن آن نقدهای بيمارگونه و عصبی).

March 20, 2007

حسِ شيرين وطن

هر بار که می‌آيم ايران، هر چقدر هم که از رخدادهای اين‌جا دل‌‌چرکين باشم، باز هم حسی عجيبی به ايران دارم. با وجود اين‌که وطن برای من تبديل شده است به مفهومی اثيری و می‌توانم خودم را با هر جايی وفق بدهم،‌ اما اين حس تعلق، حس شيرينی است. ناخودآگاه حس می‌کنی در خانه‌ی خودت هستی. بيگانه نيستی (حداقل تا زمانی که کسی جوری با تو سخن نگفته باشد که در خانه‌ی خود حس غريبی پيدا کنی). نامِ اين را هر چه می‌‌خواهيد بگذاريد: وابستگی کودکانه، ضمير ناخودآگاه، عادت، هر چيزی. مهم اين است که حس شيرينی دارد. اين حس شيرين را آدم زمانی می‌‌تواند با گوشت و پوست‌ام لمس کند که داخل مرزهای جغرافيايی ايران زندگی نکند. داخل ايران که باشی،‌ همه چيز عادی می‌شود و روزمره. همه چيز تکراری است. آن وقت ديگر فرقی ندارد کجا زندگی می‌‌کنی. به ايران رفتن دو نکته‌ی مهم دارد: يکی نفسِ سفر کردن (که خودش ذوق و لذتی دارد) و يکی هم به خانه رفتن. سفر کردن به جايی که در آن هزاران خاطره و خيالِ پرنور داری، حديثی نگفتنی است. اين‌ها را توی هواپيما دارم می‌نويسم. لابد حالا از روی خليج فارس ديگر رد شده‌ايم. ذوقی دارد. هر چه هست باشد. ايران هر چه هست باشد، اما باشد! اين‌ها حداقل دلايلی هستند که ايران را برای يک ايرانی که سال‌ها در ايران زيسته است، عزيز می‌‌کند و سربلندی‌اش هميشه آرزوی قلبی اوست. اما دردا که اين حسِ وطن هميشه به اين سادگی در کامِ آدمی شيرين نيست. گاهی اوقات در همين جامِ پرنوش تعلق به وطن، ساقيان منافق زهر جگرسوز می‌ريزند. از بزمِ اين ساقيانِ منافق، به قول سايه، هرگز نبايد قدح ستاند زيرا که «زهر است اگر آبی در کام چکانندت».

هان. اين را داشتم از ياد می‌بردم. اين حس نورو هم برای من شده است حسی سرگردان و گريزپا. گاهی اوقات هجوم می‌آورد و امان‌ام را می‌ستاند. کافی است دو سه زخمه‌ی موافق بشنوم يا آواز سوزناک. ديگر چيزی جلودارِ دل نمی‌شود. آن وقت است که بايد پناه ببرم به دامن مولوی و حافظ. نوروز است و هنگامِ شعر (انگار بقيه‌ی روزهای سال خيلی کم سراغِ شعر می‌رفتم!).

پ. ن. اين را ديروز صبح توی هواپيما نوشته‌ بودم.

March 19, 2007

منِ ديوانه‌ی شعر

تازه امروز صبح رسيده‌ام تهران. يادداشت قبلی را توی هواپيما نوشتم و اين‌جا (يعنی در تهران) منتشر شد. از صبح که آمده‌ام مشغول خريد بودم. يکی دو ساعت پيش رفتم شهر کتاب نياوران (نشر کارنامه). پسِ ذهن‌ام به قصد خريد کتاب‌های تاريخ و فلسفه‌ی علم و علوم اجتماعی رفته بودم. نيم ساعت بعد که بيرون آمدم، پنج تا کتاب دست‌ام بود که چهار‌ تای‌شان شعر بود: ۱. کلامِ خاموش: متن فارسی و ترجمه‌ی انگليسی گزيده‌ی آثار مولوی توسط نيکولسون و آربری (چاپ هرمس) ۲. تاسيان: مجموعه‌ی اشعار نوی سايه‌ی نازنين که انتشار مجدد و منقحی از آن‌هاست. ۳. سه کتاب اخوان: که عمری با آن زيسته‌ام. ۴. گزيده‌ی غزليات شمس شفيعی کدکنی: احتياج به نسخه‌ای سالم‌تر و نوتر داشتم. ۵. چنين گفت ابن عربی: نصر حامد ابوزيد. همين ديگر. اين هم نخستين يادداشت سفرنوشتِ من (يکی ديگر را هم توی هواپيما نوشته بودم که شايد بعداً آوردم‌اش).

عمارت کردنِ ايمان

استادی که در يادداشت پيشين‌ام ذکرش رفت، آدمی است بسيار باهوش و با فضيلت. دست بر قضا، از آن استادانی است که کلی رفتارهای عجيب و غريب دارد و کرداری خارق عادت. وقتی از دين حرف می‌زند، يک نکته را تأکيد می‌کند و آن همان است که پيامبران می‌گفتند (ظاهر عبارات‌اش شايد فرق کند، اما گوهرش همين است) که ما پيامبران مأموريم به اين‌که با مردم بر حسبِ اندازه‌ی خردشان سخن بگوييم. نبايد چيزی را که برای هاضمه‌ی عقلی مردم سنگين است، به خوردشان داد. بزرگترها شايد برای کودکان قصه‌ی پريان را بگويند. اما هيچ وقت به کودک نمی‌گويند که اين قصه که من می‌گويم، دروغ است و اصلاً موجودی به نام «پری» وجود ندارد. خود ببينيد که در مقايس کلان‌تر، آن هم درباره‌ی دين که امری است جدی و حياتی برای بشر، چه اتفاقی می‌افتد.

بعد از دو ساعت گفت‌وگوی هيجان‌انگيز، گفت بگذار اين را برای‌ات بگويم به عنوان نکته‌ی آخر که ويران کردن ايمانِ مردمان هنر نيست. و اين سخن درخشانی است. اين البته به اين معنا نيست که راه عقل را ببنديم و مجال تأمل را از آدميان بستانيم. عقل سنجش‌گر می‌تواند استوار بر جای خود باشد و بی‌حد و حصر جولان بدهد، اما در همان حال، بنيان عقايد مردم را نلرزاند. تنها عقيده‌ای را می‌توان تکان داد يا ويران کرد که پيامدهای فاسدی داشته باشد و سلامت جامعه‌ی بشری را به خطر بيندازد. باری، کار مصلحان دينی، چيزی نيست جز عمارت کردن و اصلاح و ترميم ايمان مؤمنان.

اگر در روزگار معاصر، از سازگار کردن دين با عقل سخن می‌رود (دين با عقل ناسازگار بوده‌ است يا دين هزار سال پيش با عقل معاصر ناسازگار است؟) و کوشش مصلحان دينی آشتی دادن تفسيرهای دينی با اقتضائات روزگار مدرن است، من اين را عينِ عمارت کردن ايمان می‌دانم نه ويران کردن آن. به طريق اولی، اگر مدعی شويم مثلاً اسلام ضد زن است (که در آن تشکيک فراوان است و ده‌ها دليل درون‌دينی و برون‌دينی می‌توان عليه آن اقامه کرد؛ جز اين‌که اين بحث اساساً سرشتی جدلی و پلميک دارد)، من اين کار را ويران کردنِ ايمان مردم می‌دانم. دليل ساده‌اش اين است که هر چقدر به ضرب و زور يا فريب‌کاری (از هر موضعی، دينی باشد يا ضد دينی) به مردم بگوييم که دين همان است که هزار سال پيش مردم می‌فهميدند و تا قيام قيامت درک و تفسير شما بايد همان باشد تا مسلمان خوبی باشيد، عملاً عمارتِ ايمانِ مردم را ويران کرده‌ايد. مردم هميشه در جهل نمی‌مانند. همين مردم مسلمان از فقر به رفاه می‌رسند. از بی‌سوادی و بی‌دانشی،‌ به علم و دانش و آموزش مدرن می‌رسند (حتی در کشورهايی که به زعم بيرونيان استبدادی هستند). همين مردم وضع بهداشت‌شان به وضع بهداشت نسل‌های قبل‌شان فرق می‌‌کند. اين مردم آرام آرام توسعه را درک می‌کنند و می‌چشند. اگر توسعه را، اگر مدرن بودن را، اگر برابری حقوق زن و مرد را مقابل و منافی دعوت دين قلمداد کنيم، تيشه به ريشه‌ی ايمان مردم زده‌ايم و اگر مردم اين مدعا را بخرند، دير يا زود رخنه‌ای در قامت دين خواهد افتاد.

دين هر چه باشد، همواره سلامت روحی و عاطفی توده‌های مردم را، در هر کجای دنيا، حفظ و تضمين کرده است. بشر هنوز جايگزين مطئمن و تکيه‌گاهی استوارتر از ايمانِ دينی نيافته است. ايمان دينی،‌ حتی اگر هم دروغی بيش نباشد، دروغی است پر فروغ که پهلو به پهلو هر راستِ ادعايی انسان‌ها می‌سايد. دين اگر حقيقت باشد و ضامن راستين سعادتِ بشر، ديگر تکليف‌اش روشن است. حتی از منظری شکاکانه هم دور از خرد است که دين را اين‌گونه ويران کنيم. خوشبختانه در روزگار ما، آن قدر تکثر عقايد و وسعت دانش‌های آکادميک زياد است که ديگر کسی نمی‌تواند مدعی شود از دين تباهی و استبداد می‌زايد و بس. چنين ادعايی آشکارا مهرِ تعلق‌خاطرهای ايدئولوژيک را بر خود دارد و دست کمی از بنيادگرايی‌های قشريون متعصب ندارد.

اين سخنان تنها ناظر به دين اسلام نيست. سرنوشت هر دين و آيين و مذهبی همين است. انصاف حکم می‌‌کند هنگام داوری درباره‌ی عقيده و آيینی فاصله‌ی عاطفی خود را با آن حفظ کنيم. مصلحتِ عمومی جامعه‌ی بشری، بدون ترديد بر مصلحت نخبگان (اگر چنين مصلحتی اصلاً معنا داشته باشد) برتری دارد.

March 17, 2007

فرافکنی‌های تاريخی درباره‌ی دين

امشب قبل از اين‌که راهی خانه شوم، يکی دو ساعتی با يکی از استادان محل کارم به گفت‌وگو نشستم در اداره و از ابتدای اسلام آغاز کرديم تا به امروز. یکی از مسايلی که پيش آمد البته مسأله‌ی زن در اسلام بود. گفت‌وگوهای جالبی رفت که ارزش دارد اين‌جا بنويسم‌اش برای مراجعه‌ی بعدی.

اصولاً ما در روزگار معاصر، بسياری اوقات با فرافکنی‌هايی تاريخی روبروييم. مقوله‌ی برابری حقوقِ زن و مرد، يک مقوله‌ی مدرن و امروزی است. حرف زدن از برابری حقوق زن و مرد، در روزگار پيش مدرن، چه نزد مسلمانان و چه نزد غير مسلمانان توهمی بيش نيست. اين ادعا به همان اندازه خنده‌دار است که مثلاً ادعا کنيم پيغمبر وقتی از مکه به مدينه هجرت کرد، گوشی موبايل‌اش را برداشت و به حضرت علی تلفن زد که من سالم رسیده‌ام!‌ به همان اندازه که موبايل داشتن خلاف قاعده بوده، برابری حقوقِ زن و مرد هم در آن زمان غريب بوده است. لذا معنا ندارد که ادعا کنيم «شريعتِ اسلام» ضد زن است. اين شرايط زمانه و محيط‌های تاريخی مختلف است که تلقی‌های ضد زن را پديد می‌آورد و ده‌ها عنصر در اين تلقی‌ها دخيل است که سهم دين اسلام به معنای قدسی آن، سهمی بسيار ناچيز است. اما ساده‌دلان خيلی دوست دارند بگويند مثلاً ساسانيان يا هخامنشيان، به فرض، خیلی آزادانديش و مدرن (!) بودند و برای زنان حقوقی برابر با حقوق مردان قايل بوده‌اند و قس عليهذا. اين تلقی‌ها، تنها خودفريبی هستند و بس و محصول درست نشناختن تاريخ بشری.

بگذاريد به عقب‌تر برگرديم. تا ساختار يک جامعه را نفهميم، سخن گفتن از برابر حقوق زن و مرد بی‌معناست. بر خلافِ آن‌چه مهدی خلجی می‌انديشد که حق زن و حق تن، محصول «رشته انقلاب‌های کپرنيکی» است، طرح مقوله‌ی حق زن عملاً از روزگار صنعتی شدن و آغاز سرمايه‌داری به معنای امروزين شروع می‌شود. در جامعه‌ی کشاورزی، اساساً زن کارش زاييدن بچه است و نقشی در خانه دارد. دليل‌اش هم اين است که جامعه‌ی کشاورزی نياز دارد به کسی که روی زمين کار کند. و پسر است که توان کار طاقت‌فرسای بدنی را دارد. مردم بچه‌دار می‌شدند به تعداد زياد تا چند تايی از اين‌ها پسر باشند. زن در چنين جامعه‌ای نقش پشتيبان را در خانه ايفا می‌‌کند:‌ برای بچه زاييدن و برای پخت و پز و شست‌وشو، نه برای مشارکت فعال و جدی در زندگی طاقت‌فرسای کشاورزی. نقش زن در جامعه‌ی کشاورزی اساساً ثانويه بوده است حتی در جايی که حضوری عملی داشته است. جامعه‌هايی که مبنای‌اش شکار کردن بوده است نيز مبنای مشابهی داشته. جامعه‌ی عرب زمان پيامبر هم از اين قاعده مستثنا نيست. باری در عصر صنعتی شدن و کار کردن زنان و استقلال‌ مالی‌شان، مسأله‌ی برابری حقوق زن طرح می‌شود که اين‌ها را به خوبی می‌شود در تاريخ اروپا پيگيری کرد. نقش «سرمايه» در برابری يا نابرابری حقوقِ زن بسيار کليدی است. (اگر دين بود که چنين نقشی ايفا می‌کرد، به طور قطع بايد می‌گفتيم يا مسلمانان امروز بی‌دين شده‌اند و ملتزم به دين‌شان نيستند ديگر، يا اين دين هرگز تغيير نکرده است که باز هم صحيح نيست).

در نتيجه به جای خلاصه کردن و فروکاستن مسأله‌ی نابرابری حقوقی زن به دعوای دين و مدرنيته، سزاوارتر آن است که مقوله را انسانی و جامعه‌شناسانه ببينيم. دين در متن يک جامعه متولد می‌شود و رنگ محيط را به خود می‌گيرد و پس از آن است که می‌تواند بر آن اثر بگذارد. اما هر چه کند، نخواهد توانست از پيش‌فرض‌های حاکم بر آن جامعه بگريزد. مغالطه‌ی منطقی مدعيان زن‌ستيز بودن دين اين است که ظاهراً تکيه‌ی آن‌ها به اين باور دينی است که اسلام دينی کامل و جامع است و برای هر چيزی تجويزی دارد و هر رطب و یابسی را برای زندگی بشر در دنيا و عقبا گفته است. لذا، با تکيه بر اين مدعا (که مدعای دين‌ستيزان هم نيست و مدعای خودِ دينداران است)، در نقد روش‌هايی می‌کوشند که از اساس بنيان‌شان روی هواست. بررسی تمام کشمکش‌های درازی که از صدر اسلام بر سر اين مسايل رفته است پاره‌ای از اين مسايل مبهم را آشکار می‌کند. کثيری از باورهای امروزی مسلمانان (از جمله «عصمت»ِ پيامبر) در زمان صدر اسلام اصلاً يا وجود نداشته يا معنايی ديگر داشته است و بعدها، در قرن‌های سوم و چهارم به بعد، آرام آرام‌ شکل استخوانی و صلبی به خود گرفته است. خيلی به اختصار، اين‌گونه برداشت‌ها از دين (چه از سوی مؤمنان به دين باشد، چه از سوی منکرانِ آن) با معرفت‌شناسی دين و معرفت‌شناسی دانش بيگانه است و تناقض‌نمايی بيش نيست.

دين در آن روزگار اساساً هيچ توجيه عقلی برای برابر دانستن حقوق زن و مرد نداشته است و اگر چنان ادعاهايی می‌کرد غريب بود. جامعه‌ی عرب آن زمان اساساً نگاهی منفی به زن داشته است. اسلام برخی از اين نگاه‌ها را اصلاح و تعديل کرده است و پاره‌ای ديگر از آن‌ها بر جای مانده است. اين پرسش که آيا روح دين يا روح شريعت ضد زن يا ضد مرد است (يا بوده است) پرسشی امروزين است. منطقاً روا نيست پرسشی که در آن روزگار برای عموم مردم هرگز مطرح نبوده است، چنين تعميم داده شود. ادعاهايی از اين دست که ما در روزگار پيامبر هم کثرت‌گرايی داشته‌ايم از آن ادعاهای خوش‌بينانه و خودفريبانه‌ای است که ريشه در باور به جامع و کامل بودن دين برای همه‌ی زمان‌ها و مکان‌ها دارد. (کمترين دليل برای ضعيف بودن اين ادعا اين است که قرآن به زبان عربی است و اين يعنی محدوديت زبانی؛ اگر اسلام در مکان ديگری متولد می‌شد، زبان‌اش فرق می‌‌کرد و تابع شرايط و مقتضيات جامعه‌ی اطراف خود می‌بود). هيچ کدام از اين‌ها البته دليل نمی‌شود بگوييم چون آن زمان چنين قاعده‌ای بوده است، پس اين حکم وحی منزل است و ذاتِ دين است و نمی‌شود به آن‌ها دست زد. دو گروه‌اند که چنين نسبتی را به دين می‌دهند: يکی دين‌داران سنتیِ قشری که دين را صلب و جامد می‌خواهند و بيم آن دارند که دين‌شان با باز شدن به روی تغيير و تحول و تفسير تازه از دست برود و گروه ديگر ضد دين‌هايی هستند که از بن جان مايل‌اند دين همان دين صلب و قشری باشد تا در روزگار پرشتاب و متغير مدرن و در جامعه‌ی گلوبال آسان‌تر به زانو در آيد (آری ادعای تحول تفسيرهای دينی، دین را بيمه می‌‌کند و عمرش را طولانی‌تر). برای تحليلِ انسانی و واقع‌گرايانه بايد حب و بغض‌ها و تعصب‌های بيهوده و «ايدئولوژيک» را به کناری نهاد. راهِ تأمين حقوق زنان از مسير شورش و طغيان در برابر دین نمی‌گذرد. زنان برای تأمين خواسته‌های‌شان راه‌های معقول و سنجيده‌تری دارند. مشکل زنان دين نيست و تنها بنيادگرايان دينی و قشريان متعصب نيستند که حقوقِ آن‌ها را زير پا می‌گذارند. تفکر ضد زن، از ذهن انسان‌هايی تراوش می‌کند که زن را ابزاری برای بقای خود می‌بينند، بر دوش او سوار می‌شوند و مثل نردبان از او بالا می‌روند. اين‌ها در هر لباسی ظاهر می‌شود: دين‌دار باشند يا لاييک، فرقی نمی‌کند!

اين يادداشت را داشته باشيد در تکميل مطلب پيشين درباره‌ی يادداشت مهدی خلجی.

March 16, 2007

روح سرگردان شريعت!

مدت‌ها بود يادداشت تازه‌ای از مهدی خلجی نخوانده بودم. اما اين يادداشت خلجی در زمانه با عنوان «زن‌ترسی، خاستگاهِ هراس‌های سیاست مذهبی» دوباره مرا باز گرداند به زمانی که او وبلاگ‌اش را می‌نوشت و سخنانی کمابيش شبيه به همين‌ها را در وبلاگ‌اش می‌آورد.

خوب، خلجی عوض نشده است. من هنوز هيچ تحول مثبت يا اساسی در انديشه‌ی او نمی‌بينم. اين يادداشت، جدای بعضی نکات مثبتی که دارد، نوشته‌ای پريشان است. نه من، نه هيچ انسان عاقلِ ديگری ترديدی ندارد که قانون حاکم بر جمهوری اسلامی ايران، يک قانون سکولار و مدرن و غربی نيست. اين اظهر من الشمس است. به طريق اولی، همين قانون عناصر و پاره‌هايی دارد که تضاد مستقيم با بعضی از حقوق اوليه‌ی يک زن دارد و البته خاستگاه آن‌ها يک تلقی خاص از شريعت است. برای مهدی خلجی گويا چيزی به اسم «يک تلقی خاص» معنی ندارد. خلجی «روح» شريعت اسلامی را می‌شناسد (اگر چيزی به اسم روحِ شريعت اسلامی اساساً‌ معنا داشته باشد). برای خلجی تفسيرهای متعدد و تکثرِ تفسيرها ظاهراً بلاموضوع است و اگر هم از نظر او تکثر تفاسير از دين وجود داشته باشد، لابد آن قدر کم اهميت و کم‌ وزن است که درخور اعتنا نيست. من حتی نمی‌پرسم که چطور ممکن است در همين شريعتِ اسلامی که مهدی روحِ‌ آن را می‌شناسد، يکی مثل آيت‌الله صانعی فتوا به برابری ارث زن و مرد بدهد و ده‌ها فتوای شاذ ديگر بدهد.

من نمی‌دانم آيا حاکميت ايران از زن هراس دارد يا نه؟ شايد بشود شواهدی برای آن عرضه کرد. اما گره زدن رفتار حاکميت سياسی به شريعت اسلامی و خلاصه کردن تمام رفتار حاکميت در برخوردش با زنان رويکردی تقليل‌گرايانه و ساده‌انگارانه است. من واقعاً نمی‌توانم درک کنم که «رشته‌ای انقلاب‌های کپرنيکی» چطور نسبت دوگانه‌ی سنتی جسم و روح را باژگونه کرده است! يا ما فيزيک نخوانده‌ايم و نمی‌فهميم فيزيک يعنی چه، يا واقعاً تحولات علوم پايه باعث می‌شوند حقوق زن هم در دنيا تغيير کند! من نمی‌فهمم با چه منطقی بايد چيزهای ظاهراً نامربوط را بدون ارايه‌ی شواهدی در اثبات ربطشان به هم مربوط کرد. من ترديدی ندارم که قوانين ايران درباره‌‌ی زنان بايد تغيير کند و انسانی‌تر شود (و تغيير هم خواهد کرد)، اما دوست بزرگوار ما که انقلاب کپرنيکی را به حق زن ربط می‌دهد، مثل اين‌که فراموش کرده است که در همين بريتانيای کبير، زنان در سال ۱۹۲۸ حق رأی پيدا کردند. و همين جمهوری اسلامی که در آن قانون شريعت حکمرانی می‌کند، از همان ابتدای انقلاب برای زنان حق رأی قايل بود. ظاهراً انقلاب کپرنيک در اين مورد اول به ايران رسيده بود و بعد به بريتانيا! يادمان نرود که کپرنيک در قرن پانزده و شانزده ميلادی زندگی می‌کرد يعنی نزديک به ششصد سال پيش. سال وفات کپرنيک يعنی ۱۵۴۳ ميلادی را بگيريد و بشماريد که تا سال ۱۹۲۸ چقدر فاصله دارد! اين انقلاب‌های کپرنيکی اگر همين‌جور در جامعه‌های غربی اثر می‌گذارد، هم جمهوری اسلامی و هم شريعت اسلام دو سه قرن ديگر وقت دارد! خلجی دليلی نداشت برای مستدل کردن حرف‌اش به چنين رشته‌ی سستی آويزان شود. (تکميل: يادم رفت اين را ذکر کنم که تا همين پنجاه سال پيش در اين مملکت مترقی بريتانيای کبير، اگر زنی می‌خواست از شوهرش طلاق بگيرد، بايد ثابت می‌کرد که رابطه‌ی نامشروعی با مردی ديگر داشته است. در غير اين صورت دادگاه حکمِ طلاق را صادر نمی‌کرد. اين هم از نتايج انقلاب کپرنيکی).

خلجی می‌نويسد: «پایه‌ای‌ترین تحول در مفهوم حق رخ داده است. جهان مدرن هر گونه حقی را به حق تن بازمی‌گرداند. سکولاریسم در معنای دقیق خود همین است. حقوق بشر حقوق تن آدمی هستند». اين از آن جمله‌های شگفت است واقعاً. من می‌دانم که تن به هر حال در روزگار مدرن نقش مهمی دارد. اما خلجی ماجرا را از زاويه‌ای ديگر می‌بيند. اعدام لويی شانزدهم حرمت و قداستِ «تن» پادشاه را در اروپا شکست و جريان پروتستانتيسم را قوت بخشيد. من ربط تن و سياست را از اين منظر می‌بينم (بسط و شرح‌اش بماند برای جای ديگر). اما خلجی از دنيای مدرن و سکولار، تنها آزادی سکس را می‌فهمد. برای او آزادی تن، در آزادی سکس و آزادی زن خلاصه شده است. اما فراموش نبايد کرد که همين آزادی سکس، بردگی تازه‌ای را برای زن به ارمغان آورده است. من عجالتاً وارد اين بحث نمی‌شوم. اما تحول مفهوم حق با اقتضائات درکِ تازه‌ای از شريعت کجا، و تحول حق به معنای آزادی تن (=آزادی سکس) کجا؟ من نمی‌گويم روابط جنسی آزاد است يا نيست. روابط جنسی بخشی از زندگی بشری است. معنی ندارد بگوييم آزاد نيست. اگر آزاد نبود، تمام ازدواج‌ها نامشروع بود. مراد خلجی خيلی روشن‌تر از اين‌هاست. او چيزی شبيه به «ازدواج آزاد» را در دل اين سکولاريسم و مدرنيته‌ی مطلوب‌اش می‌گنجاند. نام‌اش را هم حق می‌نهد. اين از سست‌ترين استدلال‌هايی است که درباره‌ی رابطه‌ی جنسی و حق هر انسان نسبت به تن‌اش (و به ويژه ولايتِ زن بر تن‌اش) می‌شود آورد. خلجی بهتر بود اين حرف‌ها را در رمان‌اش می‌آورد تا در يک مقاله‌ی به اصطلاح علمی. اين تلقی‌ها بيشتر به درد رمان می‌خورند تا تحليل آکادميک. (راستی چرا اين مدعيات خلجی هيچ کدام مرجعی ندارد جز خودش؟ چند نفر آکادميسين و محقق و دانشمند غربی داريم که اين تئوری‌ها را تأييد می‌‌‌کنند؟ کسی اگر نام‌ها را می‌داند، لطفاً يادداشتی بگذارد با ذکر مراجع).

خلجی دو سه بند که پايين‌تر می‌رود، ناگهان از دامان شريعت اسلامی گريبان ايدئولوژی اسلامی را می‌گيرد. خوب بسيارند کسانی که با ايدئولوژی اسلامِ سياسی مشکل دارند. او از بنيادگراها حرف می‌زند و از ايدئولوژی (نقل قول‌اش را از فاطمه مرنيسی ببينيد). اما هنوز من نفهميده‌ام اين «روح شريعت اسلامی» چه چيزی است که تنها در ايدئولوژی اسلامی و بنيادگرايی خودش را نشان می‌دهد و در آراء کسانی مثل يوسف صانعی و مثلاً احمد قابل ناگهان غيب‌اش می‌زند؟!

اين بند نوشته‌ی خلجی را بخوانيد: «ایدئولوژی اسلامی، استوار بر فرض ایده‌آل بودن دوره‌ای از گذشته است. ایدئولوژی اسلامی روایتی از تاریخ گذشته را می‌سازد و آن روایت را «اصیل‌»، «ناب» و بهترین روایت ممکن می‌داند. افزون بر این، آن گذشته را بهترین دوره تاریخ بشری می‌شمرد که باید بازآفرینی شود و با ضرب و زور هم که شده، همه در شکل و هیأت آن قرار گیرند. برای ایدئولوژی اسلامی تاریخ، سطحی هموار نیست. تاریخ تداوم ظلمات است که نقطه‌ای نورانی میان آن است و باید به آن نقطه نورانی چنگ زد. تاریخ در ایدئولوژی اسلامی یعنی قطعه زمانی مشخص در میان دو جاهلیت؛ جاهلیت پیش از اسلام و جاهلیت مدرن. برای ایدئولوژی اسلامی «آینده» معنا ندارد. تنها پاره‌ای از گذشته به روایتی رسمی اصالت دارد و بس. چنین است که ایدئولوژی اسلامی از بُن، ضد تاریخی‌نگری و نگرش تاریخمند به جهان است». به نظر من اين عبارات لفاظی است و بس. بازی کردن است با کلمات و چشم پوشيدن بر واقعيت‌های تاريخی و معاصر دنيای ما و همچنين جهان اسلام. و اين توصیفات انشاگونه، حتی اگر نشان و رنگ و بويی از واقعيت در خود داشته باشد، کاری نمی‌کند جز يکپارچه‌سازی. خلجی اين را از ياد می‌برد که جاهليت، نقطه‌ی مقابل اسلام نخستين بود. ما اين را به آسانی فراموش می‌‌کنيم که در زمان پيامبر اعراب دختران‌شان را از شرم زنده به گور می‌کردند. پيامبر اسلام اين سنت جاهلی را بر انداخت. اين تحول در جامعه‌ی عربی ضد زن تلقی می‌شود؟ روح شريعت اسلام در اين‌جا هم ضد زن بوده است؟

به جای تلاش برای اصلاح تصويرهای نادرست از زن در يک جامعه‌ی سنتی نبايد دست به جايگزين‌هايی زد که نه می‌توان به اين سادگی آن‌ها را عملی کرد و نه اصلاً سير تحول جامعه‌های سکولار و غربی آن‌ها را تأييد می‌‌کند (ارجاع‌تان می‌دهم به ربط کپرنيک با آزادی زن و تن!). وقتی انديشمندان و روشنفکرانِ دينی (و حتی بعضی از فقيهان) تمام هم و غم‌شان اصلاح تفسيرهای دينی و به روز کردن استنباط‌های دينی است، چنين نگاهی معنايی جز اين نمی‌دهد که ما آزادی بی‌قيد و شرط جنسی می‌خواهيم و دين مانعی بزرگ بر سر راه آن است، پس به هر حيله‌ای بايد آن را کنار زد. جای دريغ است که آن ‌همه تلاش به حق و ارزنده‌ی زنان برای احقاق حقوق حقه‌شان قربانی برداشت‌های ضعيف و سطحی شود. اين مطلب را يک مرد نوشته است. آيا زنان هم چنين می‌انديشند؟ دغدغه‌ی زنان هم همين است؟

پ. ن. بعد از نيم ساعت گفت‌وگو با  بانو اين‌ها را نوشته‌ام. آن مورد مربوط به جاهليت اشاره‌ی اوست. کرديت‌اش مال ايشان است يعنی!

پ. پ. ن. چند نکته‌ی حاشيه‌ای دیگر را هم در «فرافکنی‌های تاريخی درباره‌ی دين» افزوده‌ام که به ادامه‌ی بحث و بسط آن ياری می‌رساند.

زنده بودن

آدم وقتی در زندگی هدفی دارد و خودش می‌داند چه می‌کند، بسيار پيش می‌آيد که اتفاقات بيرون، رهگذران، فضول‌ها و بعضی از همين آدم‌های معمولی اطراف او را به خود مشغول کنند و او از کار خودش باز بماند. گاهی اوقات چيزهايی باعث می‌شوند تمام هوش و حواس ما معطوف چيزی شود جز همان‌که بايد بکنيم. گاهی بادی، نسيمی می‌وزد و ما به همان اندک نسيم از کارِ خويش می‌مانيم. اين‌ها هم در زندگی اجتماعی رخ می‌دهند و هم در زندگی فردی و سلوک معنوی و باطنی. اگر بخواهی به قيل و قال‌ها توجه کنی، اگر چشم بدوزی به آمد و رفت رهگذران، از کارت می‌مانی:
هين تو کارِ خويش کن ای ارج‌مند
زود کايشان ريش خود بر می‌کنند!

يا وقتی مولوی می‌گفت که:
مه فشاند نور و سگ عو عو کند
هر کسی بر طينتِ‌ خود می‌تند
نکته‌ی شگفتی در سخن او هست. ماه کار خودش را می‌کند و همچنان نور می‌افشاند. غوغای سگان ماه را از نورافشانی باز نمی‌دارد. ماه به طبيعت و طينتِ خويش کار می‌کند و حيران غوغای سگان نمی‌شود. چقدر اين ابيات مثنوی اميد‌بخش است:
فرخ آن ترکی که استيزه نهد
اسب‌اش اندر خندق آتش جهد
گر پشيمانی بر او عيبی کند
اول آتش در پشيمانی زند
خود پشيمانی نرويد از عدم
گر ببيند گرمی صاحب قدم

اين گرمی چيز مهمی است. اين ثابت قدم بودن، نصيب هر کس نيست. مهم اين است که گرمِ کار باشی. تا کارت را جدی نگيری، کارت هر چه باشد، به هيچ سرانجامی نمی‌رسد. همين غرقِ کار خويش بودن است که به پايان‌ می‌برد آن کار. دير بجنبی می‌شوی مثل آن طفلی که تمام روز سرش به بازی گرم بود (اين هم يک جور گرم بودن است ديگر) و غروب که می‌خواست برود خانه ديد همه‌‌ی جامه‌های‌اش را دزد برده است!

کار آن دارد که حق را شد مريد
بهر کارِ او ز غيرِ او بريد
ديگران چون کودکان اين روز چند
تا به شب بر خاک بازی می‌‌کنند.

می‌شود مشغول خاک‌بازی نشد. اندکی به خودمان تکانی بدهيد و دل محکم داريم، می‌شود. همه‌ی اين‌ها شدنی است. توکل می‌خواهد و عزم استوار:
بسان رود
      که در نشيب دره سر به سنگ می‌زند،
رونده باش!
اميد هيچ معجزی ز مرده نيست،
زنده باش!

March 14, 2007

ای واژه‌ی خجسته‌ی آزادی . . .

داشتم اين فيلم «الماس خونين» را می‌ديدم. سخت تکان دهنده است اين فيلم. اساساً هر آن‌چه که به آفريقا و رنج‌های کشورهای مصيبت‌زده‌ی جهان سوم مربوط باشد، خواندن، شنيدن و ديدن‌اش اعصاب پولادين می‌خواهد. آن‌ها که در کنج عافيت نشسته‌اند نمی‌فهمندش. فيلم را که می‌ديدم، مدام به يادِ اين شعر اخوان بودم که:

از تهي سرشار ، جويبار لحظه‌ها جاریست.
چون سبوی تشنه ، کاندر خواب بیند آب
 واندر آب بيند سنگ
دوستان و دشمنان را می‌شناسم من!
زندگی را دوست می‌دارم!
مرگ را دشمن!
وای! اما با که بايد گفت اين
من دوستی دارم که به دشمن خواهم از او التجا بردن!
جويبار لحظه ها جاری ...!

و چه دردناک است که ما دوستانی داريم که گاهی از شر آن‌ها به دشمن التجا می‌بريم! چنان از نيش اين مارها سخت گزيده شده‌ايم که دست به دامان اژدها می‌شويم. از زندگی به دامان مرگ می‌گريزيم،‌ بس که اين زندگی زندگی نيست! چرا بايد زندگی را چنان بر مردم تلخ کرد که مرگ را بر آن ترجيح دهند؟ اين درد در همه جای جهان سوم هست. در همه‌جای آفريقا، در همه جای خاورميانه و مشرق زمين هست. و ما هر چه جان می‌کنيم، عُمْر، خطاب‌اش می‌کنيم. هر چه تحقير و توهين است، آزادی می‌بينيم (می‌گوييم اندکی که آزادی هست حالا) و بی‌اعتنا و سر به زير تن می‌دهيم و تسليم می‌شويم. چرا؟ چون از دوست به دشمن التجا برده‌ايم! و دوست کی‌ست و دشمن کجاست؟ يافت‌اش سخت نيست. کمی اگر عمق درد و فاجعه را بهتر حس کنيم، دوستان و دشمنان هر دو تمام قد در برابر ما ايستاده‌اند. در اين غوغا که دوست را از دشمن نمی‌توان تشخيص داد، سنگ محک کدام است؟ عيار تشخيص به دستِ کی‌ست؟

تماشای رنجِ‌ آدميان دود از سرم بلند می‌کند. بيش از آن ديدنِ رنجِ جهلِ آدميان و خودفريبی‌شان می‌آزاردم. ياد سايه می‌افتم که چه خوب و رسا دردهای ما را تصوير می‌‌کند. باشد برای وقتی ديگر که شعر سايه را هم بگذارم کنار اين هذيان‌ها.

March 11, 2007

مثال‌های قرآن و شعر ناصر خسرو

شايد اين را يک بار ديگر هم نوشته‌ام. قرآن زبان بلاغی شگفت‌انگيزی دارد. علی‌الخصوص قصه‌های قرآن، مثل‌های آن و صورت‌ِ آن عالمی بی‌کرانه است. به ياد قرآن افتادم و سر از سوره‌ی اعراف در آوردم. به اين آيه رسيدم: «وَلَوْ شِئْنَا لَرَفَعْنَاهُ بِهَا وَلَكِنَّهُ أَخْلَدَ إِلَى الأَرْضِ وَاتبَّعَ هَوَاهُ فَمَثَلُهُ كَمَثَلِ الْكَلْبِ إِن تَحْمِلْ عَلَيْهِ يَلْهَثْ أَوْ تَتْرُكْهُ يَلْهَث ذَّلِكَ مَثَلُ الْقَوْمِ الَّذِينَ كَذَّبُواْ بِآيَاتِنَا فَاقْصُصِ الْقَصَصَ لَعَلَّهُمْ يَتَفَكَّرُونَ» (آيه‌ی ۱۷۶). خلاصه‌ی حرف‌اش اين است که مثل اين‌ها که از هوای خودشان پيروی می‌کنند و مدام با پيامِ رسول لجاج می‌ورزند، مثل سگی است که کاری به او داشته باشی يا نداشته باشی، گزندش را می‌رساند. بعضی سگ‌ها، يعنی خيلی سگ‌ها، هستند که وقتی آزاری به آن‌ها نرسانی، سرشان به کارِ خودشان گرم است. ولی بعضی‌ها همين‌جور پارس می‌کنند. و بعد يادم افتادم که ناصر خسرو هم همين مثال را جايی در قصايدش آورده است. در همان قصيده‌ی فخيم «بگذر ای باد دل‌افروز خراسانی» می‌گويد:

چه سخن گویم من با سپه دیوان؟
نه مرا داد خداوند سلیمانی 
پیش نایند همی هیچ مگر کز دور
بانگ دارند همی چون سگ کهدانی 
از چنین خصم یکی دشت نیندیشم
به گه حجت، یارب تو همی دانی 
لیکن از عقل روا نیست که از دیوان
خویشتن را نکند مرد نگه‌بانی 
مرد هشیار سخن‌دان چه سخن گوید
با گروهی همه چون غول بیابانی؟ 
کی بود حجت بیهوده سوی جاهل
پیش گوساله نشاید که قران‌خوانی 
نکند با سفها مرد سخن ضایع
نان جو را که دهد زیره‌ی کرمانی؟ 
آن همی گوید امروز مرا بد دین
که به جز نام نداند ز مسلمانی 

و هر چه فکر کردم سخنی از اين‌ها گوياتر نديدم.

اسکناس‌های جعلی هفتصد تومانی!

می‌گويند يکی می‌خواست جعل اسکناس کند، رفت اسکناس هفتصد تومانی جعل کرد!

- بدون شرح!

مثل‌های قرآن و تعقل

آيه‌ی چهل و سوم سوره‌ی عنکبوت این است: «و تلک الامثال نضربها للناس و ما يعقلها الا العاقلون». «و تلک الامثال نضربها للناس لعلهم يتفکرون» (آيه‌ی ۲۱ سوره‌ی حشر). اين هم يک نمونه‌ی ديگر:‌«أَنزَلَ مِنَ السَّمَاء مَاء فَسَالَتْ أَوْدِيَةٌ بِقَدَرِهَا فَاحْتَمَلَ السَّيْلُ زَبَدًا رَّابِيًا وَمِمَّا يُوقِدُونَ عَلَيْهِ فِي النَّارِ ابْتِغَاء حِلْيَةٍ أَوْ مَتَاعٍ زَبَدٌ مِّثْلُهُ كَذَلِكَ يَضْرِبُ اللّهُ الْحَقَّ وَالْبَاطِلَ فَأَمَّا الزَّبَدُ فَيَذْهَبُ جُفَاء وَأَمَّا مَا يَنفَعُ النَّاسَ فَيَمْكُثُ فِي الأَرْضِ كَذَلِكَ يَضْرِبُ اللّهُ الأَمْثَالَ» (سوره‌ی ۱۳، آيه‌ی ۱۷).
۱. و «تُؤْتِي أُكُلَهَا كُلَّ حِينٍ بِإِذْنِ رَبِّهَا وَيَضْرِبُ الّلهُ الأَمْثَالَ لِلنَّاسِ لَعَلَّهُمْ يَتَذَكَّرُونَ» (سوره‌ی ۱۴ آيه‌ی ۲۵).
۲. و «وَسَكَنتُمْ فِي مَسَاكِنِ الَّذِينَ ظَلَمُواْ أَنفُسَهُمْ وَتَبَيَّنَ لَكُمْ كَيْفَ فَعَلْنَا بِهِمْ وَضَرَبْنَا لَكُمُ الأَمْثَالَ» (سوره‌ی ۱۴، آيه‌ی ۴۵).
۳. «ضَرَبَ اللّهُ مَثَلاً عَبْدًا مَّمْلُوكًا لاَّ يَقْدِرُ عَلَى شَيْءٍ وَمَن رَّزَقْنَاهُ مِنَّا رِزْقًا حَسَنًا فَهُوَ يُنفِقُ مِنْهُ سِرًّا وَجَهْرًا هَلْ يَسْتَوُونَ الْحَمْدُ لِلّهِ بَلْ أَكْثَرُهُمْ لاَ يَعْلَمُونَ وَضَرَبَ اللّهُ مَثَلاً رَّجُلَيْنِ أَحَدُهُمَا أَبْكَمُ لاَ يَقْدِرُ عَلَىَ شَيْءٍ وَهُوَ كَلٌّ عَلَى مَوْلاهُ أَيْنَمَا يُوَجِّههُّ لاَ يَأْتِ بِخَيْرٍ هَلْ يَسْتَوِي هُوَ وَمَن يَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَهُوَ عَلَى صِرَاطٍ مُّسْتَقِيمٍ» (سوره‌ی ۱۶، آيه‌‌های ۷۵ و ۷۶).
۴. و «انظُرْ كَيْفَ ضَرَبُواْ لَكَ الأَمْثَالَ فَضَلُّواْ فَلاَ يَسْتَطِيعْونَ سَبِيلاً» (سوره‌ی ۱۷، آيه‌ی ۴۷).
۵. و «اللَّهُ نُورُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ مَثَلُ نُورِهِ كَمِشْكَاةٍ فِيهَا مِصْبَاحٌ الْمِصْبَاحُ فِي زُجَاجَةٍ الزُّجَاجَةُ كَأَنَّهَا كَوْكَبٌ دُرِّيٌّ يُوقَدُ مِن شَجَرَةٍ مُّبَارَكَةٍ زَيْتُونِةٍ لَّا شَرْقِيَّةٍ وَلَا غَرْبِيَّةٍ يَكَادُ زَيْتُهَا يُضِيءُ وَلَوْ لَمْ تَمْسَسْهُ نَارٌ نُّورٌ عَلَى نُورٍ يَهْدِي اللَّهُ لِنُورِهِ مَن يَشَاء وَيَضْرِبُ اللَّهُ الْأَمْثَالَ لِلنَّاسِ وَاللَّهُ بِكُلِّ شَيْءٍ عَلِيمٌ» (سوره‌ی ۲۴، آيه‌ی ۳۵).
۶. و «انظُرْ كَيْفَ ضَرَبُوا لَكَ الْأَمْثَالَ فَضَلُّوا فَلَا يَسْتَطِيعُونَ سَبِيلًا» (سوره‌ی ۲۵،‌ آيه‌ی ۹). و «وَكُلًّا ضَرَبْنَا لَهُ الْأَمْثَالَ وَكُلًّا تَبَّرْنَا تَتْبِيرًا» (همان سوره،‌ آيه‌ی ۳۹).

اين آيات همه به مثل‌ها اشاره دارند. و مثل البته روايت نعل به نعل واقعيت نيست. در مثال، معنايی باطنی و ورای ظاهر و صورت می‌جويند. آن‌جا که جبرييل بر حضرت مريم ظاهر می‌شود در قرآن آمده است که «قتمثل لها بشراً سوياً». اين‌جا هم پای تمثل در ميان است. در مثال، معنايی تأويلی و باطنی مندرج است. آن آيه‌ی نخست، آيه‌ی بسيار گويايی است: ما اين مثال‌ها را برای مردم می‌زنيم (ظاهر آيه‌ی معنای مطلق مردم است؛ يعنی عموميت دارد) و اين سخنان را جز عاقلان در نمی‌يابند. آيه‌ی سوره‌ی حشر هم عموم مردم را دعوت به «تفکر» می‌کند. در آيه‌ی سوره‌ی ۱۴، مثال‌ها برای تذکر مردم است (بحث ذکر و تذکر مقوله‌ی درازِ ديگری است). درباره‌ی تعقل و تفکر در قرآن آيه زياد است. در بسياری از موارد هم ملامت‌گرانه قرآن از انسان‌ها شکايت می‌‌کند که چرا تفکر و تعقل نمی‌کنند. در اين ميان عارفی چون مولوی می‌گويد: از پی اين عاقلانِ ذوفنون / گفت ايزد در نبی لا يعلمون. برای او اتفاقاً همين عاقلان هستند که نادان‌اند. باری، بدون اين‌که وارد فضای فکری عارفان و يافتن ريشه‌های نگاه مولوی شويم، اين نکته را بايد عنوان کرد که نفسِ وجود اين همه آيه درباره‌ی تعقل و به ويژه در اين مورد درباره‌ی «مثال»ها، لزوماً معنای عقلانی بودن نمی‌دهد. يعنی اين‌ها قرآن را «کتاب فلسفه» نمی‌‌کند. اما دستِ کم،‌ نفسِ‌ دعوت به عقلانيت هست. و تعقل البته معنای‌اش برای اعراب زمان پيامبر روشن بوده است. شرح و تفصيل اين نکات کار من نيست (مفسر و شارحی زبده لازم دارد)، اما عجالتاً می‌خواهم بر يک نکته انگشت بگذارم و آن اين است که اين «مثال»ها راه را برای «تأويل» می‌گشايند، برای تأمل در معنای باطنی آيات و توقف نکردن در پوسته‌ی ظاهری آن. اين مثال‌ها، صورتی هستند برای معناهايی عميق‌تر و بلندتر که معنای‌شان با گذشته زمان رو به تحليل و استهلاک نمی‌رود. اين تجربه‌ی ذوبطون بودن را می‌توان در شعر حافظ و مولوی هم ديد. چرا نشود اين تجربه‌ را با آيات قرآن داشت؟ اين يادداشت نسبتاً مختصر را در ادامه‌ی دو يادداشت قبلی درباره‌ی تأويل و کمربندهای حفاظتی افزودم تا حاشيه‌ای باشد برای بسطِ بيشتر موضوع.

March 10, 2007

تذکره‌ی تقواييه

مدعيان دین‌داری و (حتی گاهی دينداران) خيلی آسان به ورطه‌ی فسق و بی‌تقوايی فرو می‌افتند. بی‌دين‌ها که خود بی‌تقوا هستند، اما دين‌داران هستند که در معرض هر وسوسه و هر لغزشی هستند. از همين روست که به باور من تقوا، فربه‌ترين و عظيم‌ترين مفهوم دينی و اخلاقی و سلوکی در دين اسلام است. تقوا را نمی‌شود به آسانی ترجمه کرد. دايره‌ی تقوا چنان وسيع است و چنان تکان‌دهنده است که مردِ مرد بايد فهم سنگينی اين معنا را.
وقتی از تقوا می‌گويی، از خداترسی حرف می‌زنی، از پارسايی، از ناظر دانستن خدا بر آشکار و نهان‌ات. تقوا هم تجلی فردی دارد و هم نمودِ جمعی. در جامعه، آن‌که اهل تقواست،‌ دروغ نمی‌گويد، تهمت نمی‌زند، آبروی مؤمنين را نمی‌برد، قاضی ايمان و اعتقادِ آدميان نمی‌شود. اين‌جاست که تقوا، با «ايدئولوژی» هم گاهی سر ستيز پيدا می‌کند. باورهای جزمی تنگ‌نظرانه، آرام آرام خدا را می‌کُشند و از مجموعه‌ی باورشان کنار می‌زنند. ديگر خودشان خدا می‌شوند: «ارأيت من اتخذ الهه هواه»؟ اين‌ها هوای نفسِ خويش را به خدايی می‌گيرند. و هوای نفس در بی‌پروا تيغ گشودن به روی گوشه‌نشينان و بی‌گناهان، درنگ نمی‌کند.
نگاه داشتن چشم و گوش و زبان، از ديدن آن‌چه نبايد ديد يا در آن احتياط بايد کرد و شنيدن هر لغو و دروغی و گفتن هر ناسزا و بستن هر تهمتی، از لوازم تقواست: «و لا تقف ما ليس لک به علم ان السمع و البصر و الفؤاد کل اولئک کان عنه مسئولا» و خود نيک می‌توانيد فهميدن که کدام جريده‌ها و کدام‌ رسانه‌ها را خواندن، سخط خداوندی را در پی دارد! همان‌ها که از هر رقعه‌ی دلق‌شان هزاران بت می‌توان افشاند!
اين‌ها خدا را آسان فراموش می‌کنند. دوستدار اشاعه‌ی فحشا (. . .ان تشيع الفاحشة . . .) هستند. خدا را که فراموش می‌کنند، خود را هم از ياد می‌برند. پاک فراموش می‌کنند که بودند و که شدند: «و لا تکونوا کالذين نسوا الله فانساهم انفسهم اولئک هم الفاسقون». آری به اين‌ها می‌گويند فاسقان! آی!‌ اربابِ دينداری!‌ آی مدعيان دروغين و رسوای پارسايی!‌ شرم‌تان باد از خدايی که به هنگام داوری و حساب‌رسی، توصيه‌ی هيچ‌کسی را نمی‌پذيرد! پيش‌تر از آن‌که دير باشد‌، از خود حساب بکشيد که هنگام حساب سخت دير خواهد بود. شما که تمام عمرِ زمينی‌تان را در ظلمت و تاريکی گذرانده‌ايد و شما که درد نابينايی خويش را ندانستيد و گمان بينايی به خود برديد، همان‌ها هستيد که مخاطب وحی نبوی هستيد: «من کان فی هذه اعمی فهو فی الآخرة اعمی». همان‌ها هستيد که به عتاب خواهندتان گفت: «ارجعوا ورائکم فالتمسوا نورا»! آی بی‌نوران! آی تاريکان!‌ آی خفاشان ظلمت‌زده‌ی خورشيد ستيز! تا کی؟ دريغ‌ام می‌آيد اين سخنان دردمندانه و حکيمانه‌ی ناصر خسرو را باز گو نکنم که گفت:
چرا ملحد همی خوانی کسی را کو به صد برهان
ز قرآن و خبر کرده است اثبات مسلمانی!
حال بی‌تقوايانی که کتابِ خدا را از رو نمی‌توانند خواندن و نه ره به صورت و لفظ آن برده‌اند و نه بويی از معنا و گوهر آن به مشام‌شان رسيده است، هر که را به دست‌های ناپاک‌‌شان برسد، ملحد و بی‌دين و اهل فحشا می‌نامند!

می‌بينيد؟ تذکره‌ای می‌خواستم نوشتن که به کارِ‌ خودم بيايد و چراغ راهی باشد برای ظلمت‌های مکرری که دزدانِ روشنايی در خانه‌ی فقيران می‌زنند. می‌بينيد چه شد؟ اين همه قرآن خواندم اما برای که؟ برای آن‌ها که نصيبی از آن جز نقشی و حرفی از کلمات ندارند؟ برای آن‌ها که اگر رسول هم نزدشان حاضر بود، سخت می‌آزردندش؟ برای اين‌ها؟ ای دريغ!

از تناقض‌های دل پشتم شکست

خيلی سخت است که ندانی چه کرده‌ای و روح‌ات از همه جا بی‌خبر باشد و يکی تو را مقصر بداند. فکرش را بکن که مثلاً تا نصف روز پيش، همه چيز به قرار خويش بر قرار باشد و تو هيچ نکرده‌ باشی جز اين‌که گوشه‌ای خموش به کار گرفتار باشی. آن وقت رنج‌آور است ببينی توی از همه جا بی‌خبر، ناگهان با سيلی از اتهام و حکم مواجه شده‌ای!

با خودم زمزمه کردم که:
از تناقض‌های دل پشتم شکست
بر سرم جانا بيا بگذار دست

اما تنها حافظ به يادم آمد و دل‌ام پر درد شد:
چو دست بر سر زلف‌اش زنم به تاب رود
ور آشتی طلبم با سر عتاب رود . . .
سخت است که من که هميشه خويشتنداری کرده‌ام و مهار قلم را به سادگی رها نمی‌کنم، چنين گله آغاز کنم. آن هم گله‌ای بيهوده. گله‌ای که به گوشی شايد نرسد. پس:
يارب امان ده،‌ تا باز بيند
چشمِ‌ محبان روی حبيبان
ای منعم آخر، بر خوان وصل‌ات
تا چند باشيم از بی‌نصيبان . . .

March 8, 2007

تأويل: کمربند حفاظتی تاريخی دين

گمان می‌کنم مطلب پيشين نياز به تکمله‌ای دارد. خلاصه‌ی مطلب قبل اين بود که مشابهت‌هايی در رفتار دانشمندان دینی و دانشمندان علوم تجربی و طبيعی است. دانشمندان اساساً بسيار محافظه‌کارند و سخت دير نظريه‌های خود را از اساس تغيير می‌دهند (چه اين نظريه‌ها درست باشد چه غلط). اتفاق مشابهی نیز در عالم دین می‌افتد. متدينين و دانشمندانِ دينی (فقها، متکلمان، متألهان و فیلسوفانِ دينی)، سخت دلبسته‌ی تئوری‌های خويش‌اند و حفظ ذات و گوهر آن تئوری‌ها برای‌شان بسيار مهم است. اين دانشمندان چه بدانند و چه ندانند، در اين مسير، کارشان پديد آوردن کمربندهايی حفاظتی (protective belts) در برابر گوهر و هسته‌ی دين است. دانشمندان علوم تجربی، خصوصاً آن‌ها که تاريخ و فلسفه‌ی علم را خوب می‌دانند، امروزه دیگر اين کار را آگاهانه می‌کنند.

اما در تاريخ دين، شواهد چنين رخدادی بی‌شمار است. فلاسفه‌ی مسلمان (يعنی فيلسوفانی که مسلمان هم بوده‌اند)، بارها این کار را کرده‌اند. اگر به معتزله نگاه کنيم، مغز رويکردِ عقلی آن‌ها همين است: استفاده کردن از کمربندهای حفاظتی و ضربه‌گيرهايی برای حفظ گوهر اصلی دين. اين کار را اخوان الصفاء هم در رسايل به قوت کرده‌اند. رساله‌های دينی ابن سينا را اگر بخوانيد (مثلاً معراج‌نامه يا رساله‌ی اضحويه)، باز هم به اين رويکرد می‌رسيد. دست بر قضا، مواد لازم برای صدور اين مجوز در خودِ قرآن هم موجود است. اشاره به محکم و متشابه و مهم‌تر از آن «تأويل» در قرآن، سبب‌ساز رشد و قوت گرفتن جنبش‌های تأويلی و باطنی در دين شد. باطنيان، به تعبير دقيق‌تر اسماعيليه، مهم‌ترين پرچمداران گرايش‌های تأویلی در اسلام بودند (و ارتباط نزديک‌شان با اخوان الصفاء هم از همين روست) و اين پيشينه‌ی تأویلی تاریخ آن‌ها را شکل داده و به خوبی در ساختار اندیشه و عمل اسماعيليان امروز متجلی است.

باطنيان زمانی از تأويل استفاده می‌کردند که در ظاهر متونِ دينی تناقضی مشاهده می‌شد. مروری گذرا بر آثار کلامی فاطميان، در نوشته‌های کسانی چون ابويعقوب سجستانی، حميد الدين کرمانی، ابوحاتم رازی، قاضی نعمان، المؤيد فی الدين شيرازی، ناصر خسرو و کسانی از اين دست، نمونه‌های بی‌شماری از این تناقض‌ها را به دست می‌دهد. اين متکلمان، با استفاده از ابزار تأويل (بحث بر سر مشروعيت استفاده يا عدم آن نیست؛ عجالتاً سخن بر سر گزارش و روايت است)، تلاش در سازگار کردن فهم متون مقدس با دانش‌های زمانه‌ی خود را داشتند. آن نظام فلسفی عظيمی که در «راحة العقل» حمید الدين کرمانی هست، به خوبی گواه است بر اين‌که چگونه فاطميان تلاش داشتند، فهم از دين را همساز با دانش‌های زمانه‌ی خود کنند. از همین رو بود که ناصر خسرو می‌گفت:
هر که در تنزيل بی تأويل رفت
او به چشمِ راست در دين اعور است

باطنيان، اساساً برای دين ظاهر و باطنی قايل بودند (و گاه از هفت يا هفتاد بطن برای ظاهرِ دين ياد شده است). ظاهر، در نقش حفاظت کننده و نگه‌دارنده‌ی باطن دين است. پوسته‌ و قشر شريعت، حافظ و نگاه‌بان گوهر و مغز دين (يعنی حقيقت) است. اما سخنِ من اندکی از اين فراتر است. مسأله فقط باطنيان نيستند. باطنيان آشکارا و به صراحت و با آگاهی کامل دست به تأويل می‌زدند (درست يا غلط، فرقی نمی‌کند) و هدف‌شان زدودن تناقض‌هايی بود که به چشم می‌رسيد (بروز این تناقض‌ها با گذشتِ زمان امری ناگزير و اجتناب‌ناپذير است مگر اين‌که عقربه‌های زمان را متوقف کنيم و دانش‌های بشری از رشد و تحول باز بمانند). اين‌که چه پيش‌فرض‌های کلامی ديگر و چه انگيزه‌های ديگری آن‌ها را به اين کار وا می‌داشت، مقوله‌ای ديگر است و در جای خود درخور تأمل. اما به جز باطنيان، حتی ظاهريان هم همین کار را می‌کنند، در مقياسی کوچک‌تر و شکلی متفاوت. فقيهان و مجتهدان مختلفی که در دوره‌های متفاوت، تفسيرهای تازه‌تر و چه بسا متفاوت با تفسير پيشينيان عرضه کرده‌اند، باز هم همين کار را کرده‌اند، يعنی استفاده از کمربندهای حفاظتی برای مصون نگاه داشتن گوهر و هسته‌ی دين. در همين حوزه‌ی قم چه بسيار فقيهانی هستند که آرايی شاذ و غریب دارند (يک نمونه‌اش همين آيت الله صانعی). این‌ها به هر حال فقيه‌اند. نمی‌توان گفت اين‌ها دين را نمی‌فهمند. اين‌ها کوچه پس‌کوچه‌های متونِ دينی را مثل کفِ دست‌شان می‌شناسند. هر چه هست، اين‌ها هم دقيقاً همين کار را می‌کنند. حال عده‌ای با سرعت و چابکی بيشتری اين کار را می‌کنند و به روزتر هستند، عده‌ای هم لاک‌پشتی حرکت می‌کنند! اين‌که بخواهيم يا توقع داشته باشيم عالمانِ جهان اسلام جنب و جوشِ بيشتری داشته باشند و تکانی به خودشان بدهند، نه توقع نامطلوبی است و نه ناممکن. اگر کسی تاریخ تفسيرهای مختلف دینی در نقاط متفاوت جهان اسلام را بنويسد و تفاوت‌ها را گوشزد کند، ناگهان ملتفت حجم عظيمی از اطلاعاتی می‌شويم که تا به حال هرگز نداشته‌ايم. باور نمی‌کنيد، به تفسيرهای مسلمانان اندونزی و سوريه نگاه کنيد. اصلاً چرا راه خيلی دوری برويم، آيت الله خمينی را خارج از گرد و غبار سياست و هياهويی ايدئولوژيک ببينيد. تمام انديشه و آثار اين آدم گواه است بر اين‌که فهمی متفاوت از فهم متعارف فقه و سياست عرضه کرده است. باز هم به مطلوب بودن يا نامطلوب بودن آن کار ندارم. حرفِ من اين است که فضای انديشه‌ی دينی اين اجازه را به کسی مثل آيت‌الله خمينی داده است که مثلاً موسيقی را آزاد اعلام کند، شطرنج را بلامانع بداند، يا مثلاً حکم به برگزاری نماز جمعه بدهد. رأی روحانيون ايران درباره‌ی کنترل خانواده هم که چیز شناخته شده‌ای است. جهان غرب، حتی در آمريکا هنوز بر سر سقط جنين يا جلوگيری از باردار شدن مشکل‌ها دارد.

باری از سخن دور نيفتيم. خلاصه‌ی حرفِ من اين است که اين رويکرد در دين، نه چیز تازه‌ای است و نه چيز نامعقولی. نظريه‌های دينی هميشه جان‌سختی کرده‌اند به دليل وجود اين کمربندهای حفاظتی. هر نظريه‌ای که رو به زوال و نابودی رفته است، به خاطر از ميان رفتن آن پوسته‌ها و کمربندهای بيرونی بوده. این فهمی کاملاً غریزی بوده است اما در آثار عارفان نمود برجسته‌ای پيدا کرده است:
ز راه دين توان آمد به صحرای نیاز ار نی
به معنی کی رسد مردم گذر ناکرده بر اسما

March 7, 2007

علم و دين: کمربند حفاظتی!

ديشب توفيقی دست داد و ساعتی با استادی بزرگوار مجال گفت‌وگويی فراهم شد. بحث‌مان به فلسفه و تاریخ علم و همچنين به دين کشيده شد. از عقل آغاز کرديم. کسی که به دينی و آيینی ايمان می‌آورد، قاعدتاً فرض نخستين‌اش اين است که آن‌چه از اين دين صادر می‌شود معقول است و قابل اعتماد. اگر مؤمن به آن آيين يا آن پيشوا بداند که چيزهايی از آن دين صادر می‌شود که متناقض و نامعقول هستند، لاجرم به آن ايمان نمی‌آورد. اگر آن آيين در ابتدا متناقض نباشد و بعد تناقضی در آن پديد بيايد و خلاف عقلی از آن صادر شود، مؤمن به آن آيين تلاش می‌کند جوری آن را بازسازی کند و زمانی که ديگر به هيچ نحوی رخنه‌های پديد آمده رفو کردنی نباشد، چه بسا که ايمان‌اش را بدان از دست بدهد. شرط اول ايمان، اعتماد به سلامت و درستی يک عقيده است.

با اين مقدمه، خوب است نگاهی به تاريخ و فلسفه‌ی علم بيندازيم و ببينيم در علم چه رخ می‌دهد و چگونه می‌توان به موازاتِ آن اتفاقی کمابيش مشابه را در دين ديد. اين‌ها که می‌نويسم – اگر نقل قولی از کتابی و متفکری در آن هست – محصول گفت‌وگوی امشب ماست. در نتيجه، اگر لغزشی يا خللی در آن‌هاست، از گوينده‌ی اصلی نيست، از نقل و روايتِ من است. ايان باربور که فيزيکدانی آمريکايی است و سخت به رابطه‌ی علم و دين علاقه‌مند است کتابی دارد با همين عنوان که بهاء‌ الدين خرمشاهی به فارسی ترجمه کرده است. خلاصه‌ی سخن او اين است که يک دانشمند علومِ طبيعی و تجربی، مجموعه‌ای از نظريه‌ها دارد (نه يک تک‌نظريه) که اين‌ها گوهر و هسته‌ای برای خود دارند. پيرامون هسته‌ی اين نظريه‌ها، پوسته‌ای يا به عبارت دقيق‌تر «کمربندی حفاظتی» قرار دارد که سلامت هسته را تأمين می‌کند. لذا وقتی چيزی نظريه را نقض کند (يعنی مجموعه را تهديد کند)، دانشمند نخست آن کمربندهای حفاظتی را قربانی می‌کند تا به اصل و گوهر نظريه‌اش صدمه‌ای وارد نشود. اين رسم و قاعده‌ی دانشمندان است. يعنی يک دانشمند به محض ديدن يک مثال نقض  - يا حتی بيش از يک مثال نقض - بر نظريه‌اش دست از آن نمی‌کشد.

نمونه‌ی آشکارِ مشی دانشمندان علوم تجربی قوانين نيوتن است. مکانيک نيوتن به تقريب بسيار زيادی هنوز هم درست است. مکانيک نيوتونی با همين قواعدش رفتار سيارات را توجيه می‌کرد به جز آخرين سياره‌ی منظومه‌ی شمسی را که رفتاری به قاعده نداشت. فيزيکدانان بلافاصله نگفتند پس تئوری نيوتون غلط است. نخستين کارِ آن‌ها اين بود که بگويند شايد عاملِ ديگری وجود دارد که باعث رفتار خلافِ قاعده‌ی آن سياره می‌شود و مثلاً نيرويی از جايی ديگر به آن وارد می‌شود که باعثِ اين رفتار است. دست بر قضا اين پيش‌بينی درست از آب در آمد و تئوری نيوتون برای آن سياره هم جواب داد. دانشمندان انسان‌هايی بسيار محافظه‌کارند و به این سادگی دست از تئوری‌های خود نمی‌کشند. برای اين مثالِ بی‌شمار می‌شود نقل کرد. اين يکی از مواردی که مثلاً لاکاتوش با پوپر در آن اختلاف نظر دارد. پوپر با تک‌نظريه‌ها سر و کار دارد و لاکاتوش مجموعه‌ای از نظريه‌ها را بررسی می‌کند و «کمربندهای حفاظتی» آن‌ها را هم لحاظ می‌کند.  صاحب يک نظريه، فقط يک گزاره در نظريه‌اش ندارد. او به مجموعه‌ای از گزاره‌های ريز و درشت سر و کار دارد که ساختمانِ نظريه‌ی او را می‌سازند. در يک مجموعه از تئوری‌ها، افزايش حقيقت‌ها يا درست‌ها، لزوماً‌ به معنای کاهش يا ناپديد شدن نادرست‌ها نيست. چه بسا درست‌ها افزايش يابند و نادرست‌ها هم به همان ميزان رشد کنند. تئوری‌های علمی و بشری از اين دست هستند.

اتفاق مشابهی نيز در دين می‌افتد. يعنی ما در دين يک گوهر و هسته داريم. اگر گاهی به تناقضی بر برخوريم، هميشه آن پوسته‌ها و ظواهر را ابتدا قربانی می‌کنيم. دغدغه‌ی اصلی فردِ متدين، درست مانند دانشمند علوم تجربی، حفظ گوهر و مغزِ دين است، مثلاً نبوت يا امامت. دغدغه‌ی آن‌ها اين نيست که تمام آن‌چه در ظاهرِ دين هست، تمام و کمال حفظ شود تا دين، دين باقی بماند. علم نيز از همين جنس است. تفاسير و برداشت‌های دينی، درست مانند کشفيات و نظريه‌های علمی، بر شانه‌های نظريه‌های پيشين سوار می‌شود و با گذشت زمان و در آمدن معرفت‌های تازه به تدریج خطاها را اصلاح می‌کند و سعی در حفظ گوهر و هسته‌ی دين يا تئوری علمی دارد. خطای کسانی که با علوم اجتماعی، جامعه‌شناسی، روان‌شناسی، سياست و غيره سر و کار دارند و به سادگی درباره‌ی وزن و اعتبارِ دين حکم صادر می‌کنند همين جاست. برای آن‌ها ديدن چند مثال نقض در دين، شاهدی استوار است بر تناقض و ناسازوار بودنِ آن. در حالی که از اين اتفاقات در خارج از دين، در علم – به گواهی تاريخ علم – بی‌شمار موجود است و علم کماکان استوار مانده است و قدر می‌بيند و بر صدر می‌نشيند. بدون هيچ شکی اگر چندان در معرفتِ دينی شکاف و رخنه بيفتد که نشود با قربانی کردن هيچ ظاهر و کمربند حفاظتی از هسته و گوهر دين حفاظت کرد، هيچ نيازی به نقد و حمله‌ی بيرونيان به دين نخواهد بود. دين خود به خود متدينانی را که عقل متوسط و معمولی هم داشته باشند، از دست خواهد داد. اما، حداقل من يکی، «لافِ عقل می‌زنم، اين کار کی کنم»؟

March 6, 2007

کالبدشکافی چند پاسخ

سختِ عنانِ قلم را گرفته بودم که وارد ماجرای آشوری و نويسنده‌ی فل سفه نشوم. تازه رفته‌ام سراغ اينترنت و می‌بينم که حضرتِ استاد نامِ اين حقير را بر قلم مبارک رانده‌اند و اشاره‌ها کرده‌اند. اما «من که باشم که بر آن خاطر عاطر گذرم»؟ ايشان که فروتر از آشوری را در خورِ نقد نمی‌ديدند و اصلاً عنقای قاف‌نشينی بودند که با خاکيان‌شان نسبتی نبود. چه افتادِ اين سر ما را که لايق خاکِ درِ ايشان شد؟! اسمِ‌ اين نوشته را گذاشته‌ام «کالبدشکافی». اين کار يعنی تشريح به معنای پزشکی‌اش و البته که کار تميز و پاکيزه‌ای نيست. ولی تا «کالبدشکافی» نکنيم، هرگز ريشه‌ی درد را درست تشخيص نمی‌دهيم و نمی‌توان آسيب‌شناسی درستی داشت.

باری، ناگزير چند نکته را توضيح می‌دهم تا بعضی سوء تفاهم‌ها رفع شود. من بی هيچ ترديد می‌گويم و در «ادبِ نقد» هم اشاره کرده‌ام که اين جنس واکنش‌ها از سوی صاحب فل سفه بيشتر مظلوم‌نمايی است تا پاسخ‌گويی صريح يا مردانه به ميدان آمدن. بيش از هر چيزی ابراز رنجش و دلخوری است با مقدار معتنابهی فضل‌فروشی و عرضِ‌ اندام علمی-فلسفی. به داوری او درباره‌ی زمانه يا هفتان کاری ندارم. درباره‌ی خودم می‌گويم و توصيفاتِ عامِ حضرت‌شان که غبارش بر دامن من نيز می‌نشيند.

ادامه‌ی «کالبدشکافی چند پاسخ»

March 5, 2007

جان بر لب و حسرت به دل

وه! بالاخره آمدی!‌ جان‌مان به لب رسيد بس که سرت به کار گرم بود! پسرت زودتر از خودت آمد. همان جوان خجالتی که راه‌اش را از جلوی همه‌ی ما کج کرد و پياده، قدم‌زنان، خيابانِ مستقيم را گرفت و رفت. اعتنايی هم به راننده و ماشين نکرد. موبايل‌اش را آورد بيرون و گپ‌زنان کيف سياه‌اش را به دست گرفت رفت. اگر نگفته بود پسرت است، مظفر حتماً راه‌اش نمی‌داد بيايد تو!!
اين بار ديدن‌ات اما حکايتی ديگر داشت. وقتی ببينی همه آن سوی خيابان به انتظارِ تو صف کشيده‌اند و برای همه لبخند زنان و با مهر دست تکان بدهی، دل‌ِ‌ آدم از سنگ هم باشد از جا کنده می‌شود. توی راه که بر می‌گشتم اين آواز شجريان را با ويولون شاپور نياکان گوش می‌دادم. در اوج می‌خواند که:
بنمای رخ که خلقی واله شوند و حيران
بگشای لب که فرياد از مرد و زن بر آيد
(انگار اين غزل حافظ فقط برای آدم‌های عاشق دلبرده است که انتظارِ ديدارِ يار می‌کشند)
آدم بايد واله و حيران شدن بعضی‌ها را ديده باشد و بداند که چگونه ديدنِ يک نفر می‌تواند فرياد از مرد و زن بر آرد. این را من به عيان امشب ديدم. روی‌ام را که برگرداندم، اولين چيزی که به چشم‌ام رسيد، چهره‌ی پوشيده از اشک دخترکان و پسرکانی بود که به نرده‌های پارک تکيه داده بودند. تو چه می‌کنی با آن تکانِ دست که سيل سرشک از ديدگانِ اين‌ها سرازیر می‌شود؟ و من هنوز گيج‌ام و حيران. هنوز همان حيران هميشگی‌ام. داشتم می‌گفتم ما مثل سيب‌زمينی نگاه‌ات کرديم و اين‌ها عاشقانه با ديدن‌ات می‌تپيدند. اما ساعتی خوش بود. وقتی خرم بود و پر نور.

گفتا که روزها هم از راه ديگر آيد!

هنوز چهار ماه نشده است که اين‌جا بودی. نيم ساعت است که بی سر و صدا رفته‌ای نشسته‌ای توی همين اتاق زير پای من! اين بار بی‌خبرتر از بار پيش آمده‌ای. دخترکی که تو را دقايقی پيش ديده است، توی راه پله به من «مبارک‌باد» می‌گوید! اين بار کم کس است که تو را ديده باشد. ميانه‌ی روز می‌آيی و بدون غوغا. شور و سودای ما هم هيجانی شده است گنگ و خاموش. درست مثل آمدن‌ات. بارها فکر کرده‌ام اين بخت چرا نصيبِ دگران نيست. ولی نيست ديگر. توضيح‌اش به من چه؟ می‌نشينم همین جای پای ميزم. شايد هوس کنی سری به همه بزنی و احوالی بپرسی! خدا را چه ديدی؟ شايد دل‌ات خواست بيایی يک طبقه بالاتر يا به همه بگويی بيايند پايين. از تو که بعيد نيست. اما باز آرام و بی سر و صدا رفتن هم از تو بعيد نيست.

ديشب قبل از خواب داشتم فیلمی را می‌ديدم که در محفلی دوستانه در کنار سايه، که به لندن آمده بود، گرفته بوديم. يکی دو بيت از غزلی از سعدی را خواند که هنوز توی مغزم رفت و آمد دارد. همين ابيات سعدی سخت موافقِ حالِ اکنونِ ماست:
مرا چو آرزوی روی آن نگار آيد
چو بلبلم هوس ناله‌های زار آيد
ميان انجمن از لعلِ او چو آرم ياد
مرا سرشک چو ياقوت در کنار آيد
گلی به دستِ من آيد چو روی تو هيهات
هزار سال دگر گر چنين بهار آيد
طمع مدار وصالی که بی فراق بود
هر آينه پس هر مستی‌ای خمار آيد
مرا زمانه ز ياران به منزلی انداخت
که راضی‌ام به نسيمی کزان ديار آيد
چو عمر خوش نفسی گر گذر کنی بر من
مرا همان نفس از عمر در شمار آيد

March 4, 2007

ادبِ نقد

هر مقامی ادبی دارد. نقد هم ادبِ خاص خود را دارد. وقتی می‌گويم نقد، ادب خود را دارد، مرادم اين نيست که نقد لزوماً بايد مؤدبانه باشد تا نقد باشد. نقد يعنی سنجش، يعنی ارزيابی کردن يعنی بر آفتاب افکندن نقصان و خلل يک انديشه يا يک متن. آن‌چه مقوّم يک نقدِ محکم است، وجود استدلال معتبر و قوی در آن است. نقد، زمانی که خالی از استدلال به جا و معتبر نباشد، چه در آن مؤدبانه چيز نوشته باشی و چه بی‌ادبانه (داوری درباره‌ی مؤدبانه يا بی‌ادبانه نوشتن، حوزه‌ی اخلاق است، نه نقد)، نقد کماکان نقد است. استدلال هنوز در آن هست.

پس چی‌ست که باعث می‌شود نقد آزاردهنده باشد؟ آن‌که نقد می‌شود آيا از خدشه وارد شدن به استدلال‌اش خشمگين می‌شود يا از سخنان درشتی که خطاب به او می‌رود؟ مهم نوعِ رابطه‌ای است که انسان‌ها با هم دارند و توقعی که از يکديگر دارند. حال، خود حسابِ اين را بکنيد که چيزی به نام نقد نوشته شده باشد که در آن نه نشانی از استدلالِ محکم و متين باشد و نه ادب و مروت رعايت شده باشد. اين ديگر نام‌اش نقد نيست، هتاکی است. گندم‌نمايی و جوفروشی است. با اين‌حال، اين پرسش هنوز پرسشی معتبر است که آيا فلان نقد منصفانه، اخلاقی يا مؤدبانه بود يا نه؟ البته که اين پرسش عمقی دارد و دغدغه‌ای. نقد، بی‌رحمانه می‌تواند باشد و همدلانه هم می‌تواند باشد. می‌شود سنگين‌ترين نقدها را هم با زبانی نوشت که بوی هتاکی ندهد. هيچ فضيلت و هنری در اين نيست که زيور و زينتِ نقدمان را ادبيات خشن و زمخت و بی‌ادبانه کنيم. وقتی می‌شود به زبانی آرام‌تر نوشت، آيا گمان می‌کنيم با درشت نوشتن چيزی به وزن نقدمان افزوده می‌شود؟ آری، نقد هنوز نقد باقی می‌ماند. اگر استدلالی موجه در آن باشد، وزن‌اش به قوت خود باقی است. تنها اين نکته می‌ماند که آيندگان خواهند گفت فلانی خلل‌های يک استدلال را خوب می‌ديد، ولی سخت تلخ‌زبان بود و درشت‌گو و بی‌بهره از خلقِ نيکو.

مهم‌تر از همه‌ی اين‌ها يک نکته است که در روزگار مدرن، خاصه در عصر غلبه‌ی وبلاگ‌ها در رسانه‌ها، ديگر نمی‌توان در برج عاج نشست و نقد کرد و نقدها را هم تنها از موضع بالا قبول کرد. نمی‌شود گفت که من نقد را تنها زمانی می‌پذيرم و می‌پسندم که حضرت استاد (آن هم آن استادی که خودم دوست دارم استادش بنامم)‌ بر من نوشته باشد. و من فقط همين استاد را لايق نقد شدن می‌دانم و نه فروتر از او را! اين فرومايگان که هستند که من با آن‌ها دست و پنجه نرم کنم؟ اين‌خودبزرگ‌بينی‌های متبخترانه اگر در روزگار ماقبل جهانی‌شدن خريداری داشت، امروز ديگر خريداری ندارد. در عصر جهانی‌شدن، هر چه شما در اين نقطه‌ی عالم گفتی و نوشتی، در کسری از ثانيه در آن سوی عالم قابل خواندن و شنيدن و تجربه کردن است. ديگر نمی‌توانيم چيزی بگوييم و توقع داشته باشيم فقط خودمان و دو سه نفر که خودمان می‌پسنديم آن را بخوانند. اين يکی از تناقض‌های ذهن‌های جهان سومی ماست که پا به روزگار جهانی شدن می‌نهيم، می‌خواهيم مدرن و جهانی باشيم ولی آدابِ آن را رعايت نکنيم و حصاری از تفکرِ خويش دور خود بکشيم.

پس نقد از هر کسی که صادر شده باشد، تا زمانی که اصول نقد را – و اصول نقد توجه کردن به اصلِ سخن و سنجش استدلال نقد شونده است – رعايت‌ کرده باشد، نقدش وزنِ خود را دارد. حال من می‌توانم اين نقد را خوش بدارم يا ناخوش. اما اگرمن نقدی را نپسنديدم و بر ديگری نقدی نوشتم که همان عيوبی را داشته باشد که من بر ديگران گرفته‌ام، يعنی هنوز روحی خردسال دارم. عرصه‌ی نقد شدن، يعنی اين‌که هر چه گفتی از همان جنس خواهی شنيد. ضربتی زدی، ضربتی خواهی خورد. در اين ميدان بايد مرد بود و نبايد گفت آن‌جا که من ضربت زدم، حق داشتم و حال که ضربت خوردم به جفا خورده‌ام. اين مظلوم‌نمايی‌ها نشانه‌ی کودکی و نابالغ بودن است. فضای نقد، بيابانی پر سنگلاخ است: «پای نگار کرده، اين راه را نشايد».

من اين نکته را می‌پذيرم که خامان ناآزموده هم از اين فضای باز جهانی شده استفاده می‌کنند و چنان می‌نمايند که گويی دانشمندند. اما اين فضا تنها بازيچه‌ی دست کودکان نيست. گاهی اوقات بزرگ‌سالانی که پيش‌تر هرگز قدر و ميزان تحمل‌شان سنجيده نشده است و تا به حال در خلوت و جلوت زبان به درشتی می‌گشوده‌اند، پا به اين وادی می‌نهند و خويشتن را چنان‌که هست می‌نمايند. اين تيغ، تيغی است که گلوی همه را يکسان می‌برد. ظلمی است علی‌السويه. عارف و عامی و عالم و جاهل نمی‌شناسد. يقين بدانيد که اگر مارکس و هگل، فوکو و راسل، پوپر و هايدگر هم در زمانه‌ی ما بودند و دسترسی به اينترنت و وبلاگ داشتند، پس از مدتی زبان‌شان و لحن‌شان دستخوش تغيير می‌شد. نقد، ادب خاص خود را دارد. دشوارتر از آن نقدی که در فضای وب‌ نوشته شود،‌ مقتضی آدابی تازه‌تر هم هست.

در اين فضا، اگر اهل جدل باشی و جدلی‌نويس (يادمان نرود که در مجادله هم می‌توان استدلال کرد و جدل هم خود حاوی يک نوع نقد است)، می‌توانی فقط متکلم وحده باشی و برای خودت بنويسی بدون اين‌که از کسی چيز بشنوی. اما اگر بابِ گفت‌وگو و مراوده را بازتر کردی و پنجره‌ی نقد شدنِ مستقيم را گشودی، ديگر نخواهی توانست همانی بمانی که قبلاً بوده‌ای. دير يا زود، آهسته آهسته‌ تغيیر می‌کنی، مگر اين‌که آن عُجبِ دانش سخت در دل‌ات محکم شده باشد. و اين‌جا همان گذرگاه دشوار است:‌ آدمِ وبلاگ‌نويس بخش نظرهای وبلاگ‌اش را باز می‌گذارد يا می‌بندد؟ بر آن نظارت می‌کند و موکول به تأييد نويسنده می‌کندش يا مستقيم و بی‌واسطه پنجره‌ی خانه‌اش را باز می‌کند؟ اين‌ها همه بسته به نگرش و تلقی صاحب آن وبلاگ خاص است. اما بدون هيچ شکی، آن‌که دريچه‌های گفت‌وگو را در خانه‌اش- علی الاطلاق - می‌بندد و فقط برای ديگران حرف می‌زند، يعنی خانه‌اش محل تاخت و تاز خودش است و بس. پس آن‌چه نادانیِ ما را زايل می‌کند، چی‌ست؟ بيشتر کتاب خواندن و انبانی از دانش شدن – آن هم دانشی نسنجيده و تکبر آور؟ يا بيشتر گفت‌وگو کردن و بيشتر شنيدن و انديشه را به چوبِ نقد آشنا کردن؟ گاهی اوقات سنجيده‌تر آن است که چيزی بنويسم و منتظر بمانيم ببينيم ديگران درباره‌ی آن چه می‌گويند. توضيح اضافه دادن در مقام ايضاح خوب است، در مقام توجيه و شانه‌خالی کردن از بار مسئوليت نه. تضارب آرا چه بسا که ارج و ارزش واقعی يک نوشته را بيشتر آشکار کند، تا توضيحاتِ مکررِ ما. از آن مهم‌تر، زمان و خوانندگان خود داورانی سخت‌گير و نکته‌سنج‌اند. اگر حافظ هنوز باقی مانده است، يعنی از آزمونِ نقدِ زمانه و مردم سر بلند بيرون آمده است. چه بسا شاعران هم‌زمان او بودند و اکنون نيستند و اعتبار و شهرت‌شان به نيم قرن هم نکشيد.
هنوز بسيار فاصله داريم با آن‌که می‌گفت:
عراق و فارس گرفتی به شعرِ خوش حافظ
بيا که نوبت بغداد و وقتِ تبريز است

اين آسمانِ رصد ناشده

امشب ماهِ لندن گرفته بود. ماه گرفتگی بود. رفتم روی بالکن نگاهی به آسمان کردم. همين الآن که دارم اين‌ها را می‌نويسم نیمی از چهره‌ی ماه هنوز تاريک است. ياد سال‌های آخر دبيرستان‌ام افتادم که سخت عاشق ستاره‌ها بودم و ديوانه‌ی نجوم. مشترک مجله‌ی نجوم ايران شده بود و مجله‌ی اسکای اند تلسکوپ هم مرتب برای‌ام می‌آمد. دوربين دوچشمی‌ای داشتم و هر شب روی پشتِ بام کارم رصد ستارگان بود و شناختن فضای بيکران. آسمان را مثلِ کف دست‌ام می‌شناختم. نام ستارگان کوچک و بزرگ و صورت‌های فلکی را و جای‌‌شان را از آدرس خانه‌مان بهتر بلد بودم. دايی‌ام پايه‌ای برای دوربين لوبی‌تل قديمی‌مان ساخته بود. دوربين را روی پايه‌ی سنگين آهنی می‌گذاشتم و دوربين را جلوی شاترش. از ستارگان، ماه و حتی خورشيد عکس می‌گرفتم. شاتر دوربين را ساعت‌ها باز می‌گذاشتم که رد پای ستارگان روی صفحه‌ی فيلم بیفتد. يک بار برای ثبتِ يک بارش شهابی (بارش برساووشی بود؟) سر از ديزباد در آورده بودم. عجب شور و شری داشتم!‌ آن سالِ آخر دبيرستانِ عاشقِ فيزيک شده بودم. اما از بختِ بد (يا خوب)، اولين رشته‌ای که قبول شدم رياضی فردوسی بود. فيزيک رشته‌ی بعدی‌ام بود. هر چه بود يکی دو سال بعد،‌ تمامِ آن عشق به ستارگانِ آسمان، جای‌اش را به حافظ‌ خواندن و مولوی خواندن داد. قرار بود از عشقِ زمينی به عشقِ آسمانی برسيم. مسيرِ من بر عکس بود! امشب که آسمان را می‌ديدم خاطره‌ی آن سال‌ها زنده شد. آن قدر در آن هوای سرد پای دوربين نشسته بودم به تماشای آسمان که سينوزيت گرفتم و يک ماهی مدرسه نرفتم. آسمانِ صافِ امشب تازه به يادم آوردم که اين آسمان، اين کهکشان عجب تابلوی زيبايی است. اين همه زيبايی دست‌نخورده و بکر هميشه بالای سر ماست و ما غافل‌ايم.

March 3, 2007

اشکالِ يک سرودِ انقلابی

حتماً همه بارها و بارها اين سرودِ اوايل انقلاب را شنيده‌ايد: «بوی گل و سوسن و ياسمن آيد» (در طربستان هم موجود است). عده‌ی زيادی از شنوندگان ممکن است چیزی را بارها شنيده باشند، اما هرگز متوجه اشکال و ايرادهای کلامی و لفظی آن نشده باشند. این سرود مصرعی دارد که وقتی خوانده شده پاک بی‌سر و ته شده است. شايد خوانندگان شعر را غلط خوانده‌اند و اصل شعر ايراد نداشته است. ولی اين به نظر شما چه معنی می‌دهد: «جان ز تنِ رفته باز سوی تن آيد». می‌شود بگوييم «جانِ ز تن رفته باز سوی تن آمد»، اما «تنِ رفته» يعنی چه؟ آن کسره‌ی اضافه‌ی بعد از کلمه‌ی «تن» نخست، کار را خراب کرده است. خواننده‌ها کسره‌های شعر را اشتباه خوانده‌اند و شده است اين اشتباه تاريخی که هيچ کس اشکال‌اش را گوشزد نکرده است (شايد هم کرده است و من خبر ندارم). اين خطا را حتی خوانندگان زبده و نام‌آور هم مرتکب می‌شوند. گمان می‌کنم يک بار دیگر هم اين را نوشته باشم. استاد شجريان در آلبوم ماهور (سرِ عشق)، بيت دوم آوازِ روی نخست را ناقص می‌خواند. به جای «حکايتی ز دهان‌ات به گوشِ جانِ من آمد»، می‌خواند: «حکايتی ز دهان‌ات به گوش جان آمد». اين‌جا يک کلمه ناپديد شده است. اما در آلبوم «شبِ وصل»، استاد غزلی از سعدی را به آواز می‌خواند و يک بيتِ آن اين است:
«ديوارِ دل به سنگ تعنت خراب شد
رختِ سرای عقل به يغما کنون شود»
استاد کلمه‌ی «تعنت» را که به فتح عين و ضم نون است، به فتح عين و فتح نون می‌خواند! (ممنون از اصلاح عليرضا) حساب‌اش را بکنيد درستِ خواندن يک سرود، يک آواز يا يک تصنيف چه کار پر مشقتی است که حتی استاد مسلم آواز ايران هم در آن ممکن است بلغزد.

March 2, 2007

در اهميت شغل و همت!

۱. هيچ دردی در عالم از دردِ بيکاری بدتر نیست! امروز صبح که از خانه به اداره می‌آمدم، توی قطار آلبوم «بی‌ تو به سر نمی‌شود» شجريان را گوش می‌دادم تا رسيد به اين تصنيف «با من صنما» و اين بيت که:

ای مطربِ دل! زان نغمه‌ی خوش
اين مغزِ مرا پر مشغله کن!

آدم نياز به مشغله دارد. اگر مشغله‌ی جدی و مهمی نداشته باشد، به بيکارگی و بطالت می‌افتد. مهم‌تر از اين، برای آن‌ها که اهل سلوک‌اند، اين مقوله‌ی مشغوليت چیز مهمی است. آدم يا به خودش مشغول است و مشغوليت مثبت و معرفتی معناداری دارد و يا با خودش مشغول به بيکارگی است. جز اين آدم می‌تواند به معبودش، و به معشوق و آفريدگارش هم مشغول باشد. مشغله‌ی صوفيانِ اهل صفا، البته ذکر است و به ياد حق بودن. پس این شغل از هر جنسی، چه مشغوليت به خود يا به غير باشد، روحِ آدمی را از پريشانی و سرگشتگی می‌رهاند. وقتی آدم چيزی نداشته باشد که به آن مشغول شود، می‌شود آماج تيرهای دشمنان درون و بيرون. این ذهن بازيگر و نفسِ وسوسه‌ساز آدمی، هميشه مترصد فرصتی است که فراغتِ آدميان را با مشغوليتی از آنِ خود پر کند. اگر عنان‌ات را از کف دادی و به دنبال‌اش رفتی، دیگر مشغله‌ات اوست. و چه سعادت‌مند است آن که ذهن را و خيال را به نغمه‌ی مطربان و قصه‌ی عشق مشغول می‌کند. ما هميشه مشغول‌ايم به کاری، اما بعضی مشغوليت‌ها، بطالت است و به هرزه بر باد دادن وقت. شغل خوب داشتن هم نعمتی است! پس آدم خوب است هميشه با خودش بخواند:
ای موسیِ جان! چوپان شده‌ای!
بر طور برآ! ترکِ گَلِه کن!

۲. اما «همت». مردم اين کلمه را به معنای متعارف‌ و امروزی‌اش می‌شناسند که مثلاً فلانی خيلی همت دارد يعنی پشتکار دارد و پی‌گیر در کارهای‌اش است و از اين جور چیزها. اما در فرهنگ عارفانه، همت معنايی وسيع‌تر و عميق‌تر دارد. به اين بيت‌های حافظ دقت کنيد:
همت‌ام بدرقه‌ی راه کن ای طایر قدس
که دراز است ره مقصد و من نوسفرم
يا
بر سر تربتِ ما چون گذری همت خواه
که زيارتگه رندانِ جهان خواهد شد

يا اين بيت (که نمی‌دانم از کی‌ست):
همت طلب از باطن پيرانِ سحرخيز
زيرا که يکی را ز دو عالم طلبيدند

حوزه‌ی معنايی همت در اين‌جا به امور باطنی و معرفتی باز می‌گردد. همت معنای دعا می‌دهد. معنای نيتِ خير و آرزوی نيک می‌دهد. همتی همراه کسی کردن چيزی است شبيه دعايی خیر در حق کسی داشتن و امدادِ باطنی به کسی رساندن. صوفيان کلمه‌ی «خاطر» را هم به کار ‌برده‌اند. اصطلاح «خاطر همراه کسی کردن» معنايی شبيه به همان همت رساندن دارد.

پس بادا که همتی همراه ما شود که خاطر از مشغله‌ی غير و شغل اغيار و بيگانگان بپردازيم!

Free counter and web stats