« November 2006 | صفحه‌ی اصلی | January 2007 »

بايگانی: December 2006

December 30, 2006

مست و پريشانِ توام

برای قربانی شدن باده‌ای بايد. مستی‌ای بايد. بايد قربانی شدن را آزمود. بايد چشيدش. بايد يک بار به مسلخِ عشق رفته باشی تا بفهمی يعنی چه؟

آن يار نکوی من، بگرفت گلوی من
گفتا که: «چه می‌خواهی»، گفتم که: «همين خواهم».

اين را، اين دلدادگی را، اين عشق را، هر کسی که بهره‌ای از آدميت برده باشد، می‌تواند بيازمايد، با هر معشوقی. حساب بعضی معشوقان خود روشن است ديگر. اما مگر کسی که به مسلخِ عشق رفته باشد زنده باز می‌گردد؟ البته که نه! اگر به مسلخِ عشق بروی، حتماً کشته باز می‌گردی. حتماً جانِ خود را نخواهی داشت. به اين مسلخ اگر رفتی، حتماً «شهيد» باز می‌گردی. پس برای شهيد شدن بايد کشته‌ی عشق شد:
به تيغِ عشق شو کشته که تا عمر ابد يابی
که از شمشير بويحیی نشان ندهد کس از احيا
و اين‌جاست که در شمار آن زندگانی به شمار خواهی رفت که رزق و روزی نزد پروردگار خويش می‌خورند. امشب به دليلی گرفتار کاری شديم و نتوانستيم به ديدارِ دوستی دلنواز برويم. اما خاطرِ او با ما بود و معمايی که هنوز می‌خواهم برای خود و عالميان حل‌اش کنم! حاليا، شب عيد قربان است و ذکر خير ابراهيم و اسماعيل. حکايت ابراهيم است و داستانِ گلستان (نه البته ابراهيم گلستان!). قصه‌ی اسماعيل است و حکايت خنجری بر حنجره:
همچو اسماعيل پيش‌اش سر بنه
شاد و خندان پيش تيغ‌اش جان بده
سر به پيش قهر نه، دل بر قرار
تا ببرم حلق‌ات اسماعيل‌وار
و مايیم و راهی دراز تا عمر ابد يابيم. تا پيش از مرگ بميريم و بدون هيچ تيغی کشته‌ی عشق باشيم. بدون اين‌که خونی بريزيم از کسی يا خونی از ما بريزند، شهيد باشيم. چنان که اسماعيل شهيد بود، بی‌ آن‌که خونی از گلوی‌اش ريخته باشد. آری می‌شود بدون اين خشونت‌ها شهادت را چشيد. آن‌ها که شهادت را با زجر و خون‌ريزی آرزو می‌کنند،‌ کاش می‌دانستند که شهادتی هست بی آن‌که خون‌ات را بريزند، بی‌آن‌که جان‌ات را بگيرند، که هزاران بار سخت‌تر و دشوارتر از اين مرگ جسمانی است. دل بر گرفتن از هوا، دل بريدن از آرزو، خود مرگی است درخور شهيدان. و اينک راهِ اين شهادت گشاده است برای هر آن که لايق اين ديدار است! ديداری که ادريس وار بر اوج افلاک‌ات روان کند و عيسی صفت همنشين خورشيدت سازد. حبذا اين عيد! خجسته باد اين سرور!  . . . بشنويد:

رسانه‌ی خوب، رسانه‌ی آرمانی:‌ دموکراسی و آزادی

مدت‌هاست دارم به اين موضوع فکر می‌کنم که رسانه‌ی خوب کدام است؟ رسانه‌ی دوسويه يعنی چه؟ آیا دو سويه بودن در اين خلاصه می‌شود که مثلاً يک رسانه بعضی از حرف‌های مخاطبان‌اش را هم منتشر کند؟ چند نمونه را انتخاب کنيد. مثلاً راديو فردا، بی‌بی‌سی فارسی، بی‌بی‌سی انگليسی، راديو زمانه و صدای آمريکا.

معيار توجه يک رسانه به مخاطب‌اش چی‌ست؟ من فکر می‌کنم رسانه مانند هر چيز ديگری – درست مانند حکومت دموکراتيک – نياز به اصلاح و تصفيه‌ی مرتب دارد. رسانه – مخصوصاً اگر مدعی دموکراتيک بودن داشته باشد – محتاج نظارت و انتقاد است. اما حاصل نظارت يا انتقاد چی‌ست؟ آيا معنای رسانه‌ی دموکراتيک اين است که مثلاً‌ به ديگران «حق بدهد» (انگار ديگران خودشان حق نداشته‌اند) که از او انتقاد کنند؟ رسانه‌ی دموکراتيک آيا فقط نقد و اعتراض مخاطب معترض خود را منتشر می‌کند تا تکليف دموکراتيک بودن را از دوش خود بردارد؟ آزادی بيان برای يک رسانه يعنی چه؟

برای اين‌که به اين پرسش‌ها پاسخِ خودم را بدهم، يکی از دو بيت از حافظ را نقل می‌کنم که معنای دموکراسی رسانه‌ای را چنان که من می‌فهمم در خود درج کرده است:
جايی که برق عصيان بر آدم صفی زد
ما را چگونه زيبد دعوی بی‌گناهی
و:
ما به صد خرمن پندار ز ره چون نرويم
چون رهِ آدم بيدار به يک دانه زدند
به اعتقادِ من، پذيرش دموکراسی در سياست و رسانه به اين معناست: ما همه انسان هستيم. ما همه خطا می‌کنيم (نه اين‌که احتمالاً خطا می‌کنيم؛ ما قطعاً خطا می‌کنيم، چون بشر هستيم، اما اين خطا ميزان‌اش متفاوت است). و چون خطا می‌کنيم (به اقتضای بشر بودن‌مان) نياز داريم به اين‌که کسی، ناظری، منتقدی به ما تذکر بدهد تا خطاها را اصلاح کنيم. گام مهم‌تر بعدی «اقرار به خطا» ست. يعنی جايی ما ممکن است به اين تشخيص برسيم که خطا کرده‌ايم و منتقد ما سخن درستی را گوشزد کرده است. اين‌ها مترهای مهمی برای ارزيابی يک رسانه است.

با اين مقدمات، به طيف رسانه‌های مختلف نگاه کنيد. از لحاظ کمی چه اندازه اقرار به خطا و اصلاح خطا در رسانه‌ها می‌بينيد؟ قاعدتاً شما هرگز به طور عام با حجم بزرگی از اعتراف به خطا مواجه نيستيد. رسانه‌ای که مرتب خطا می‌کند، خطاهای بزرگ مرتکب می‌شود و تازه به آن اعتراف هم می‌‌کند، رسانه‌ای است که در بازار رقابت حذف می‌شود. به همين منوال، رسانه‌هايی هستند که هرگز اعتراف به خطای‌شان نمی‌کنند. نه انتقاد معترض را منتشر می‌کنند و نه خطا را اصلاح می‌کنند:‌ اين رسانه‌ی متکبر و مستبد است؛ رسانه‌ای خدايگانی است. رسانه‌ی دموکراتیک ميزانی معمولی از اشتباهات را دارد. اين اشتباهات ممکن است در نامه به سردبير يا مدير رسانه منعکس شود و همچنين توضيحی از سوی رسانه بيايد که بله ما اين‌جا را اشتباه کرده‌ايم و از فلانی که اين اشتباه را به ما گوشزد کرده است، سپاسگزاريم. رسانه‌ای که مدافعه‌جويانه به پاسخگويی به هر نقدی برخيزد، رسانه‌ای ضعيف است. رسانه‌ای که به هيچ نقدی اعتنا نمی‌کند، رسانه‌ای استبدادی است. رسانه‌ی دموکراتيک تنها به انتشار پراکنده‌ی يکی دو نقد اکتفا نمی‌کند. رسانه‌ی دموکراتيک خوب، از نقدها استفاده می‌‌کند، به آن‌ها اشاره کرده و به خطاهای خود آشکارا اعتراف می‌کند و شأن بشری بودن خود را برجسته می‌سازد و از همه مهم‌تر عزمی جدی برای اصلاح دارد و ادعای دموکراتيک بودن‌اش تنها نمايش و تعارف نيست.

به گمانِ من يکی از مهم‌ترين قدم‌هايی که رسانه‌های معاصر می‌توانند بردارند، شفاف‌سازی دموکراتيک است. همه‌ی رسانه‌های فارسی شفافيت دموکراتيک ندارند. ميزان و درجه‌ی شفافيتِ آن‌ها به ميزان دموکرات بودن و شفاف بودن مديريتِ آن بستگی دارد و اين البته امری نسبی است.

با اين توضيحات، چند رسانه‌ای را که در بالا نام بردم مقايسه کنيد. دوستانی که کارِ آماری در وبلاگستان انجام می‌دهند و کسانی که رسانه‌ها را رصد می‌کنند نيز می‌توانند بر اين مبنا اين رسانه‌ها را قياس کنند. به نظرِ شما کدام‌يک از رسانه‌های بالا، امتياز بيشتری خواهند داشت؟ در کدام يک آزادی بيان منتقدين بيشتر رعايت می‌شود؟ کدام رسانه شفافيتی دموکراتيک دارد؟ کدام رسانه ادعای دموکراسی برای‌اش فقط در حد رفع تکليف نيست؟ به عبارت دقيق‌تر، در کدام رسانه، و با کدام شواهد، دموکراسی، آزادی بيان، دو سويه بودن، جدی گرفتن مخاطب و پاسخگويی «نهادينه» شده است؟ چه چيزی باعث نهادينه شدن يک منش يا اخلاق در يک رسانه می‌شود؟ من پاسخ دقيقی برای هيچ کدام از اين پرسش‌ها ندارم. دوست دارم اهل فن و صاحب‌نظران ديدگاه‌های‌شان را بنويسند. در ميان رسانه‌های بالا، راديو زمانه، شايد تنها رسانه‌ای است که به وبلاگستان اعتنای جدی دارد. شايد نويسندگان زمانه و مديران آن بخواهند (و بتوانند) مبنای تئوريک روشنی برای پرسش‌های بالا و پاسخ به آن‌ها عرضه کنند. پس اين گوی و اين ميدان!

December 29, 2006

در باب نقدهای ناسوتی نويسنده‌ی ملکوت

به به!‌ گل بود و به سبزه آراسته شد! امروز لينک نقدی را در زمانه ديدم که علی‌الظاهر پاسخ نقدهای من بر عبدی کلانتری است. با اين‌حال نه تنها پاسخی به نقدهای من در آن نيست بلکه اساساً – علی‌رغم احساسی خواندنِ «همه»ی انتقادهای من – خود شديداً گرفتار طعن و کنايه‌های احساسی و – اتفاقاً – عصبی است.

ادامه‌ی «در باب نقدهای ناسوتی نويسنده‌ی ملکوت»

December 28, 2006

بمستان

روزی که بم لرزيد، گمان می‌کنم بانو و من جزو اولين کسانی بوديم که در وبلاگستان درباره‌ی بم نوشتيم. همان دقايق اول بود که بانو تلفن زد و سرآسيمه خبر زلزله را داد. چند ساعتی گذشت تا از عمق فاجعه‌ی بم با خبر شديم. من البته لندن بودم در خوابگاه. غرق خواب بودم وقتی بانو زنگ زد و خبر زلزله را داد. چند روز بعدش البته من خودم ايران بود و هفته‌ی بعدش رفته بوديم کرمان. می‌خواستيم همان روزها برويم بم را، باقيمانده‌ی آن هم اميد و آرزو، را ببينيم. که نشد. يکی از بزرگترین دردها و حسرت‌های من بعد از بم، رفتن ايرج بسطامی بود. ايرج مظلوم و ساده‌دل. ايرج با صفا. فکر می‌کنم وقتی اولين مطلب‌ام را نوشتم هنوز خبر مرگِ او را نشنيده بودم. آن روز اين (ارگ بم: چندين هزار اميدِ بنی‌آدم!) را نوشتم:

«بزرگترين بنای خشتیِ ايران، ارگ بم، سحرگاهانِ امروز به خاک نشست! باورم نمی‌شود. وقتی که همسرم گريان خبر نابودی ارگ بم را اکنون به من داد، دهانم از درد و حيرت باز ماند. هنوز هشت ساعت نگذشته است که داشتم به ارگ بم فکر می‌کردم و اينکه اين بار که به ايران رفتم حتماً سری به آنجا بزنم. امروز جهانی از ياد و خاطره برای من آنجا مدفون شد. امروز بخشی از تاريخ من و تبارم در آنجا ويران شد. امروز من ويران شدم. هنوز پنج روز نشده است که نوشتم ديدنِ ارگِ بم برايم حسرت شده است. حالا شد حسرتِ جاويد. شبِ ولادت عيسا مسيح بود و شب مرگ ارگِ بم.

نمی‌دانم بر فقدانِ آن بنا بايد گريست يا بر نابودیِ آدميانی که در آن بنا بودند. گروهی از دانشجويان مرمت دانشکده‌ی هنر کرمان در آن ميان بودند که بی‌خبريم از آنها. اگر کسی از مسئولين قصوری کرده بود، شايد می‌شد گريبانِ يکی را گرفت که کوتاهی کرده است. اما، اين بار کارِ بشر نيست. شما فکر می‌کنيد می‌شود با وجود زلزله‌ی عظيم، ارگ بم را حفظ کرد؟ می‌شد؟ هنوز گيجم، گيج. باورم نمی‌شود. باورمان نمی‌شود. ارگِ بم؟ رفت؟ خبر را به هر کسی که می‌دهم، به همان اندازه که برای آدميان اندوه می‌خورد، از نابودی ارگ هم گويی تيشه بر جانش می‌زنند. اين بنا با جانِ چند نفر آدم گره خورده بود؟ معمارش که بود؟ ساکنانش که بودند؟ اين چه مکافاتی است برایِ ما؟ اين سال‌ها در ايران، زلزله از زلزله، سيل از سيل، قتل از قتل، نامردمی از نامردمی باز نمی‌شود. اين زنجيرِ بلا و عقوبت تا کجا می‌رود؟ سالِ بلواست، سالِ بلوا! مرثيه‌خوانان کجايند که داغدار ماتمی بزرگيم. وقتی بنايی با اين عظمت و اين همه فرهنگ و تاريخ از ميان می‌رود، گويی ريشه‌ی يک قوم را از بيخ کنده‌اند:
فلک را جور بی‌اندازه گشته است . . .
»

بهترين خبری که درباره‌ی بم می‌‌خواهم بشنوم؟ نمی‌دانم. شايد اين‌که دولتمردانِ ما دعواهای سياسی‌شان را کنار بگذارند و به جای تحکیم پايه‌های قدرت‌شان کمی بيشتر به خودِ مردم فکر کنند. مردم بم خيلی بيش از ساختن بناها به همدلی و همدردی بشری نياز دارند. کسی که به آن‌ها گوش بدهد. رنج‌شان را بشنود. فکرش را کرده‌ايد هنوز چقدر آدم گرسنه و بی‌لباس هستند؟ برای بم، من به پروژه‌های بزرگی که معلوم نيست چند سال ديگر واقعاً ثمر دهند، اميد زيادی ندارم. کار می‌خواهيد بکنيد؟ برای اين‌ها مدرسه بسازيد. خانه بسازيد. قصر لازم ندارند. سر پناه متواضعانه‌ای دردهای اوليه‌شان را دوا می‌کند. لازم نيست برای بم آپولو هوا شود. اکر هر کسی فقط يک گوشه‌ی کوچک کار را می‌گرفت، شايد بسيار جلوتر از اينی بوديم که الآن هستيم. فکر می‌کنم برای بم، سنگ‌های بزرگ بزرگ نشانه‌ی نزدن‌هايی واقعی و جدی است.

پ. ن. اين هم يکی از يادداشت‌های فراوان آن روز بانو (آرشيو قبلی را بايد دوباره بازسازی کند):
«ارگ مرد ... از بس که جان ندارد
ارگ خوابيد. خسته شده بود از ايستادن. دو هزار و پانصد سال وفادار به شهری که در بيرون از حصارهايش در دامنه ی دشت سبز خود را گسترده بود ايستاده بود.
هشتاد سال پيش بود که آخرين خانواده ارگ را تنها رها کرد و به ميان شهر رفت ولی ارگ بازهم وفادار بود. نوشته بودم که کوچه هايش بوی بی وفايی می دهد. بوی بی وفايی مردمانی که ترکش کرده بودند. ارگ روح داشت. باور نمی کنيد اما روح غمگينی داشت که هميشه آوازی تلخ می خواند. اگر خوب گوش می کردی می شنيدی صدايش را.
ارگ خسته خوابيد. مردمان بم بی وفايی کردند اما او ماند. ماند تا شهر بماند. اما شهر که رفت، وقتی کودکان شهر ديگر از خواب برنخاستند او هم رفت. مانده بود تا مردان و زنانش در کنار ديواره هايش عاشقی کنند ولی وقتی ديگر عاشقی در آن شهر زنده نمانده است دليلی برای بودنش نبود.
می دانم تا لحظه ای که اميدی برای زندگی دوباره ی شهر بوده است روح ارگ دستهايش را به آسمان گره زده بود تا سقوط نکند. به ويرانه اش که نگاه کنيد شما هم مطمئن می شويد. برج ديدبانی ارگ که می گفتند در دوران ساسانی آتشکده ای بوده است مانند دستی برای طلب ياری به سوی آسمان مانده است.
ارگ مرد ... از بس که جان ندارد.
»

December 27, 2006

باز هم طربستان

يک بار ديگر نوشته بودم که فضای طربستان را تغيير داده‌ام تا محدوديت فضا نداشته باشم و بتوانم با فراغ بال و خاطر آسوده هم به تفنن موسيقی‌ام بپردازم و هم به وبلاگ‌نويسی. يادم رفته بود بگويم چندين قطعه‌ی تازه هم به طربستان افزوده شده است و مرتب اين اتفاق می‌افتد. اگر کسی از خوانندگان چیز تازه يا دندان‌گیری سراغ دارد که به کار اين‌جا می‌خورد و می‌تواند گوش و هوش و دل و جان دل‌سپردگان موسيقی ايرانی را بنوازد، اين را از شنوندگانی که دسترسی مستقيم به اين‌ها ندارند دريغ نکند. قطعات طربستان را هم حتماً خودتان گوش خواهيد داد. همين ديگر. اشکالی هم اگر جايی بود، يادآوری کنيد تا اصلاح کنم.

شبکه‌ی خبر ايران: شبکه‌ی بی‌خبری!‍

امروز داشتم دست بر قضا در تلويزیون‌های ايرانی می‌چرخيدم و ساعتی به تماشای شبکه‌ی خبر نشستم. بحث داغ ظاهراً سنگ رو يخ کردن رسانه‌های خارجی بود (از جمله‌ شبکه‌ی خبری ۲۴ ساعته‌ی بی‌بی‌سی،‌ صدای آمريکا و غيره).

بحث اصلی اين بود که بله، غرب در ماجرای تحريم ايران کم آورده و شکست خورده است و حالا دارد واقعيت‌هايی را که رخ داده است تحريف می‌کند و خلاصه فغان و فرياد که اين‌ها کارشان دروغ است و نيرنگ! ببينيد، من مناسبات قدرت و سياست (و سياست‌های رسانه‌ای برای حفظ قدرت) را خوب می‌فهمم. بله، معلوم است که رسانه‌‌ی شما بايد در خدمت قدرت باشد و هر وقت دل‌تان خواست سرتان را مثل کبک زير برف بکنيد. اين‌ها را می‌فهمم. همه جای دنيا اين اتفاق می‌افتد، حتی در انگليسی و آمريکا. فرق بزرگ‌اش اين است که اين‌جاها آن قدر رسوا و ضايع اين کار را نمی‌کنند که در وطنِ ما می‌کنند! نمونه‌اش را ببينيد: تلويزيون ايران هميشه بی‌بی‌سی را «راديوی دولتی انگليس» خطاب می‌کند! من نمی‌دانم اين فهم‌ها و تصورات زمان رضاشاه پهلوی چرا هنوز در ذهن رسانه‌ی عوام زده‌ی ما جاخوش کرده است؟ يعنی کسی نمی‌داند بی‌بی‌سی يک ارگان دولتی نيست و سخنگوی قدرت حاکم نيست؟ قصه‌ی همان طوطی داستان مولوی است:
از چه ای کل با کلان آميختی
تو مگر از شيشه روغن ريختی!
چون خودشان رسانه را دولتی کرده‌اند فکر می‌کنند، همه جای دنيا رسانه دولتی است. بابا يکی آن آدم حواس پرت را از خواب بيدار کند! اين‌جا هيچ قدرت سياسی و غير سياسی نيست که در رسانه‌های راديويی، تلويزيونی و مطبوعات از نقد و حتی تمسخر و استهزاء در امان باشد. از خصوصی‌ترين زوايای زندگی خانواده‌ی سلطنتی گرفته تا شخص نخست‌وزير. خودتان برای خودتان خط قرمزهای‌تان را بشماريد. من از خدا و پيغمبر حرف نمی‌زنم. از آدم‌های عادی حرف می‌زنم که بينِ من و شما زندگی می‌کنند. اين‌ها را مقايسه کنيد که مصاحبه‌گر نخست‌وزير را در تلويزيون درسته پوست می‌کند و نخست‌وزير نفس هم نمی‌تواند بکشد. شما جرأت داريد مثلاً با رييس مجلس‌ محترم اين‌ کار را بکنيد؟ البته که نه! پس جمع کنيد اين بساط خبررسانی ضد امپرياليستی را! لااقل برويد دو تا کتاب بخوانيد. چهار تا خبر درست و حسابی ببينيد. دقيقاً بفهميد طرف کی‌ست و کارش چی‌ست! اگر ادعا می‌کرديد بی‌بی‌سی را صهيونيسم جهانی می‌گرداند باور کردن‌اش آسان‌تر بود تا بگوييد بی‌بی‌سی راديوی دولتی انگليس! دروغ و حرف من در آوردی هم می‌خواهيد بتراشيد، دروغ شاخدار نگوييد! آدم حال‌اش به هم می‌خورد از اين همه نفهمی و بی‌سوادی که به اسم علم و دانش و دين و خدا به خورد ملت می‌دهند.

December 25, 2006

از عرفان نظری تا عرفان‌زدگی عملی

عبدی کلانتری توضيحات تازه‌ای بر حاشيه‌ی نقد پيشينِ من با عنوان «قلب مفاهيم و عرفانِ گروگان» افزوده است. در همان بند نخست توضيح عبدی چند جمله آمده است که برداشت‌هايی کاملاً نادرست است: «عرفان را نمي‌توان و نبايد به پهنهء اجتماع و سياست کشاند؛ و قرائت تاريخ جنبش‌هاي اجتماعي، با تحليل باورهاي عرفاني بنيانگذاران و پيروان آنها، به حيثيت معنوي و اخلاقي عرفان آسيب مي‌رساند.». من معتقدم عرفان را نبايد به صحنه‌ی سياست کشيد و در «همه»ی مسايل اجتماعی نبايد عرفان را خرج کرد. اين باور من با آن تقرير عبدی فاصله‌ی زيادی دارد. از «نبايد» تا «نمی‌توان» راه زيادی هست. ديگر اين‌که قرائت نادرستِ تاريخ جنبش‌های اجتماعی بر هر اساسی که مبتنی بر روح و گوهر تعاليم آن‌ها نباشد (يا باشد)، به حيثيت معنوی و اخلاقی عرفان آن اندازه آسيب نمی‌رساند، که به سلامت و صحت نقدِ ما آسيب می‌رساند!

متأسفانه عبدی اين نکته را به غلط فهميده است و هر چه هم بيشتر درباره‌ی آن می‌نويسد، آن نقطه‌ی عزيمت نادرست بيشتر خود را نمايان می‌کند. من نگران عرفان يا دين نيستم. وکيل و متولی هيچ دين يا مذهبی هم نيستم، ولو در دل به آن باورمند باشم و در زندگی اجتماعی به آن عامل. دين اعتبار و کارکردش را با دفاعِ من به دست نياورده است که بخواهد با سکوتِ من از دست بدهد. عرفان نيز اعتبارش به خروش من بر داوری‌های شتاب‌زده‌ی عبدی نيست. اگر من به عبدی متعرض‌ام، اعتراض‌ام به اين است که عبدی مدعی است تاريخ اسلام و عرفان را درست روايت می‌‌کند، و آن‌چه روايت می‌کند «حقيقت است و تمامِ حقيقت است». من با اين تصور يکسان ساز بسی مشکل دارم. اعتراض من به شيوه‌ی استدلال معيوب عبدی است و عبدی - چون تصادفاً من هيچ شرمی از اذعان به مسلمان بودن‌ام يا گرايش‌ام به عرفان ندارم - آن را حمل بر تعصب يا جانبداری می‌کند و هيچ حاجتی نمی‌بيند برای اين‌که خود با تنقيح و بازنگری در شيوه‌ی بيان‌اش برخيزد.

عبدی به درستی گفته است که: «تأثير اجتماعي و سياسي فرقه هاي عرفاني زماني احساس مي‌شد که کارگزاران رسمي شريعت، اعم از آنکه به دستگاه خلافت وابسته بودند يا به فرقه‌هاي رقيب تعلق داشتند، حکم به تکفير شيوخ يا عارفان سرشناس مي‌دادند زيرا نفوذ فرقه‌اي اين عارفان را تهديدي براي قدرت و منزلت خود مي‌پنداشتند.». اما اين همان سخنی است که من در نقدِ آخرم بر عبدی – درباره‌ی عدالت و آزادی – به آن اشاره کرده بودم. عبدی هميشه به حاشيه‌ی بحث نزديک می‌شود اما درست همان‌جا که بايد به متن بپردازد، از مغز و اصل بحث می‌گريزد. اشکالِ اين تشخيص عبدی در اين است که آن‌چه او در اين بند روايت می‌کند، مطلقاً شاهد و گواهی بر سياسی شدن عرفان نيست. شيوخِ عارف اگر باورهايی غير ارتدکس داشته‌اند، اين باورها را به نيت مخالفت با سياست غالب اختيار نمی‌کرده‌اند. آن‌ها چنان می‌انديشيده‌اند. عبدی نمی‌تواند از همزمانی و تقارن بعضی اتفاقات نتايجی رو که خودش دوست دارد بگيرد. چون شيخی عارف باورهايی داشته است که با باور رسمی دستگاه خلافت ناسازگار بوده است و آن قدر در باور خويش مصر بوده که به ترس قدرت دست از آن نمی‌کشيده است، نمی‌توانيم ادعا کنيم که قصدش مخالفت سياسی بوده است و عرفان‌شان هسته‌ای شورشی داشته است. عبدی از اين قبيل استدلال‌های بدون مستندِ محکم زياد دارد.

درباره‌ی آن‌چه عبدی از ارکون نقل کرده است البته من نمی‌گويم که هيچ بحثی ندارم. من سخت برای ارکون احترام قايلم، نه به اين معنا که هر چه بگويد بدون چون و چرا می‌پذيرم. اما از انديشه‌ها و آثار ارکون هم آن همه ادعای بزرگ عبدی بيرون نمی‌آيد که نمی‌آيد. اگر چنين بود، می‌شد به همين راحتی از باورهای دکتر سروش نفی دين و امامت و نبوت را بيرون کشيد، که چنين چيزی ميسر نيست. حرفِ من اين است که نمی‌توانيم، مجاز نيستيم حرفِ هر جامعه‌شناس، فيلسوف و دين‌شناسی را در راستای آن‌چه خودمان دوست داريم و می‌خواهيم باشد، تفسير و تعبير کنيم. عبدی به تفصيل در اين نوشته‌ی تازه از محمد ارکون نقل کرده است. مجالی اگر باشد، از همين ارکون برای‌تان سخنانی را نقل خواهم کرد تا زاويه‌ای بالکل متفاوت را ببينيد.

نکته‌ی آخری هم که عبدی درباره‌ی به اصطلاح «نهضت اسماعيليه، جنبش حشاشين و نهضت حسن صباح» نقل کرده است، ديگر شديداً‌ به صحرای کربلا زدن است. من شرمنده‌ی عبدی هستم ولی اين را به ضرس قاطع می‌گويم که عبدی هر اندازه شناخت‌اش از تاريخ اسلام و عرفان ضعيف باشد، درک‌اش از «مذهب» اسماعيلی، تاريخ و عقايد آن‌ها و باورهای کلامی‌شان ده‌ها بار ضعيف‌تر است (شاهدش همين نام‌گذاری‌ها و تعابيری که از او آوردم). من نمی‌خواهم مستقيماً‌ واردِ اين بحث شوم، اما می‌توانم به قدر کافی مرجع به خواننده‌ام معرفی کنم تا بتواند معيار مقايسه‌ای علمی و صحيح داشته باشد. کسی اگر طلب کرد، منابع‌اش را نقل خواهم کرد.

لازم ديدم اين چند نکته را توضيح بدهم پيش از اين‌که عبدی تفسير و تأويل تازه‌تری از نقدهای من داشته باشد. اميدوارم اين يادداشت باعث روشن شدن موضوع برای عبدی شود، نه پيچيده‌تر شدنِ کل بحث.

December 24, 2006

صدای بال ققنوسان

از استاد محمدرضا شفيعی کدکنی

پس از چندین فراموشی و خاموشی
 صبور پیرم
ای خنیاگر پارين و پیرارین
چه وحشتناک خواهد بود آوازی که از چنگ تو برخیزد
 چه وحشتناک خواهد بود
 آن آواز
که از حلقوم این صبر هزاران ساله برخیزد
نمی‌دانم در این چنگ غبار آگین
تمام سوگوارانت
 که در تبعید تاریخ‌اند
دوباره باز هم آوای غمگین‌شان
 طنین شوق خواهد داشت؟
شنیدی یا نه آن آواز خونین را؟
نه آواز پر جبریل
صدای بال ققنوسان صحراهای شبگیر است
 که بال افشان مرگی دیگر
 اندر آرزوی زادنی دیگر
 حریقی دودناک افروخته
در این شب تاریک
در آن سوی بهار و آن سوی پاییز
 نه چندان دور
 همین نزدیک
 بهار عشق سرخ است این و عقل سبز
بپرس از رهروان آن سوی مهتاب نیمه‌ی شب
 پس از آنجا کجا
 یارب؟
در آن‌جایی که آن ققنوس آتش می‌زند خود را
 پس از آن‌جا
کجا ققنوس بال افشان کند
 در آتشی دیگر؟
خوشا مرگی دگر
 با آرزوی زایشی دیگر

از خوراک فرشتگان تا کارخانه‌ی شعر

آن‌ها که ذهن و زبان مولوی آشنا هستند و در وادی بيکرانه‌ی خيالِ او گامی زده‌اند و بال در بالِ او آسمان‌های معنا را پيموده‌اند، خوب می‌دانند که وقتی او به سخن می‌آيد، کمتر کسی حريف هم‌آوردی با اوست. حتماً اين بيت مولوی را خوانده يا شنيده‌ايد که:
سخن‌ام خور فرشته است، اگر سخن نگويم
ملک گرسنه گويد که بگو خمش چرايی!
آن کشش درونی را که مولوی حس می‌کرد برای سخن گفتن و وقتی هم که سخن می‌گفت، دريايی مواج و گهرزا بود، در وجود کمتر کسی می‌توان يافت. آن‌ها هم که سخنان دلنشانی دارند یا در محضر کسی چون او بوده‌اند يا از سرچشمه‌های سيرابی او نوشيده‌اند.

اين مقدمه را گفتم برای اين‌که بگويم شعر گفتن چقدر سخت است و چقدر اتفاقاً آسان. سخت است برای کسی که شعر از درون‌اش نمی‌جوشد و آسان است برای آن‌که جان‌اش و خيال‌اش با شعر گره خورده است. راه ميانه‌ای هم البته هست که خواهم گفت. گه‌گاهی شايد ديده باشيد که من در وبلاگ‌ام چيزهايی به اسمِ شعر می‌نويسم. خواستم صادقانه اعتراف کنم که من خودم را شاعر نمی‌دانم و زبان‌ام لال هرگز ادعای شاعری ندارم. چرا؟ چون نزدِ من شاعر کسی مثل مولوی است که الفاظ و معانی از سپهری متعالی در جان‌اش فرو می‌ريزند و او بدون حساب و کتاب اين گوهرها را بر آدميان و ملائک نثار می‌‌کند. کار آدمی مثل من حداکثر ورز دادن کلمات است. همين و بس. آن هم یکی مثل من که ذهن‌اش پر است از شعر «خراسانی»! آن قدر اخوان خوانده‌ام که ناخودآگاه وزن شعر گفتن‌ام می‌شود مثل آن خدابيامرز. بس که در ادبيات عرفانی غوطه خورده‌ام و با اساطير زندگی کرده‌ام، کلمات اسطوره‌ای يا عرفانی خيلی عادی و راحت به شعرم راه پیدا می‌کنند – نه که به آن‌ها بی‌اعتقاد باشم يا خدای ناکرده به لقلقه‌ی زبان آورده باشم‌شان - در حالی که شعر خوب و استخوان‌دار می‌تواند حتی درباره‌ی کارگری باشد که نيمه‌شب دارد قطارهای زيرزمينی لندن را تعمير می‌کند؛ يا می‌تواند درباره‌ی لبخندهای بانو باشند که برای من جهانی می‌ارزند و هر بار لبخند می‌زند احساس می‌کنم هزاران سال است در عالم هيچ جنگی نبوده است!

خلاصه کنم که من چيزی شبيه شعر می‌نويسم. اين را نوشتم که اين شبهه پيش نيايد که اين آدم چقدر از خود متشکر است که ادعا می‌کند شعر می‌گويد! خيلی کسان هستند که شعر می‌گويند،‌ خوب شعر می‌گويد و شعر از درون‌شان می‌جوشد؛ ذهن و زبان‌شان موسيقی دارد. من هميشه چنين نيستم. خيلی اوقات شعر را حافظه و ضمير ناخودآگاهم قبلاً نوشته‌اند و تحويل‌ام می‌دهند! گه‌گاهی دو سه خطی جايی نوشته‌ام که خودم هم خوش‌ام آمده است و اهل ذوق هم پسنديده‌اند. باقی همين کارهای عادی است. و اگر رخصت دهيد به طريق اولی، چندان به شاعران معاصر خوش‌بين نيستم و شاعران معاصر طراز اول را بسيار اندک‌شمار می‌دانم (درباره‌ی شاعرانی که شعرهاشان زيادی سپيد است که مشخص است چه فکر می‌کنم!). خدا از گناهان‌مان بگذرد!

December 22, 2006

عموزادگان شمال شرق و زبان فارسی

داستان زبان فارسی در تاجيکستان و افغانستان خيلی جالب است. چند نمونه را برای‌تان نقل می‌کنم.

۱. چندين ماه پيش برای يک سخنرانی به مونيخ رفته بودم. قبلاً به من گفته بودند مخاطب غير ايرانی‌ات زبان مغلق و پر تکلف و آکنده از شعر فارسی را خوب نمی‌فهمند. من هم زدم به صحرای کربلا‌ی قصه‌خوانی و آن وسط هم تا دل‌ام خواست شعر از مولوی و حافظ خواندم ولی ميان قصه‌ها. ملت خيلی خوش‌شان آمد. خانم تاجيکی که از لندن همراه من بود، برگشت بعد از سخنرانی گفت: «داريوش! تو خيلی چرب‌زبانی!». به فکر فرو رفتم که يعنی چه؟ من چاپلوسی که را کرده‌ام؟ بعداً فهميدم مقصودش از چرب‌زبان، شيرين زبان است، يعنی خوش صحبت!

۲. يکی دو هفته پیش دولت خدانظروف کارگردان تاجيک (که فيلم رستم و سهراب را ساخته است) اين‌جا بود. همديگر را قبلاً ديده بودیم و می‌شناختيم. يکی از همکاران آمد ما را به هم معرفی کند (نمی‌دانست ما با هم آشنايیم). برگشت گفت: «دولت! اين مردک را می‌شناسی؟». من ريسه رفتم از خنده. مردک برای ما ايرانی‌ها معنای تحقير می‌دهد، اما برای تاجیک‌ها چيزی در مايه‌ی تصغير است يعنی مرد جوان.

۳. تاجيکان زمان حال استمراری را خيلی جالب به کار می‌برند. وقتی شهزاده اين‌جا بود کلی حال می‌کردم با فارسی حرف زدن‌اش. می‌خواست بگويد: «دارم می‌روم». اين جمله به فارسی تاجيکان می‌شود:«ايستاده رفته‌ام». من هی فکر می‌کردم آدم چطور می‌شود ايستاده باشد ولی برود!

۴. تاجيک‌ها برای يک کلمه‌ی انگليسی معادلی دارند که ما ايرانی‌ها يا نداريم يا پدرمان در می‌آيد ترجمه‌اش کنيم. اين کلمه‌ی already يعنی قبلاً يک کاری را کرده‌ای و قس عليهذا. تاجيکان می‌گويند مثلاً «من الِکَی (يا اَلِکَه) اين کار را کرده‌ام»، يعنی من قبلاً اين‌ کار را انجام داده‌ام.

۵. از تاجيکان گفتم بگذاريد دو سه مورد از افغان‌ها را هم بگويم. افغان‌ها وقتی می‌خواهند بگويند اين‌جا را اشتباه کردی يا مثلاً اشتباه رفتی، می‌گويند: «غلط کردی!» فکرش را بکنيد ما ايرانی‌ها وقتی می‌شنويم يکی به ما می‌گويد غلط کردی چه حالی بهمان دست می‌دهد!

۶. اين را هم حتماً می‌دانيد که افغان‌ها به اسباب‌کشی (اثاث‌کشی) می‌گويند «جاکشی»!

اين هم از اختلافات سنت‌های زبانی و ادبی. کسی مورد ديگری يادش می‌آيد بگويد؟ آقای سيب؟ شهزاده؟

عدالت درونی و بيرونی و نقد اسلام

گفته بودم که چالش فکری من با عبدی کلانتری تمام نشده است – چه بحث‌اش ژورناليستی باشد و چه فيلسوفانه. فکر می‌کنم عبدی بسياری از مبانی بحث درباره‌ی تاريخ و فرهنگ اسلام را نشناخته است و شتاب‌زده داوری‌هايی درباره‌ی آن‌ها می‌کند. برای اين‌که روشن بشود چرا چنين ادعايی دارم، نکاتی را توضيح می‌دهم که اختلاف منظر اساسی من را با کل سناريوی برنامه‌های نيلگون زمانه آشکار می‌کند.

به باور من مهم‌ترين موضع اختلاف نظر عبدی و ريشه‌ی نگرش فعلی او در طرح برنامه‌های‌اش موضوع عدالت است. عبدی عمده‌ی مسايلی را که مطرح کرده است به نحوی از انحاء به عدالت باز می‌گردد. وقتی او درباره‌ی جهاد در اسلام سخن می‌گويد و رفتار امروزين اسلام‌گرايان افراطی در سياست را نقد می‌کند، در واقع دارد درباره‌ی رويکردِ آن‌ها به مسأله‌ی عدالت – و آزادی – حرف می‌زند. اين تلقی مسلمانان از موضوع عدالت – و آزادی – است که محل بحث است. به طريق اولی، وقتی عبدی از صوفيان سخن می‌گويد، محور اصلی سخن درباره‌ی عدالتِ – و آزادی – درونی است که در جهادِ نفس خلاصه می‌شود. در همين حوزه من چند نکته را می‌افزايم تا بحث روشن‌تر شود.

ادامه‌ی «عدالت درونی و بيرونی و نقد اسلام»

ققنوس و شب يلدا

تمام امروز داشتم به شعر و موسيقی و ققنوس  و شب يلدا و پرويز مشکاتيان فکر می‌کردم. اين قدر اين کلمه‌ها و مفاهيم ذهن‌ام را بازی دادند که عاقبت اين‌ها را نوشتم (به اين می‌گويند شعر؟). شايد بعداً بعضی جاهای‌اش را اصلاح کردم ولی خوب همين است فعلاً ديگر. در ضمن اين شعر است فقط (يعنی خودم چیزی در مايه‌های شعر می‌فهمم‌اش)، مانيفست سياسی عرفانی اجتماعی نيست!

ققنوسِ من! ای خفته‌ی خاکسترِ دوران!
آواز بخوان!
بال بگردان!
خاکستر خونين تو ديری است خموش است!

صد بار در اين قرن پر از زيورِ تزوير
در خونِ فلق سوختی و چشم گشودی.
بار دگر از مشرقِ هستی
خورشيد صفت سر به طلوعی
            زرين و شرر بار برون کن!

در حنجره‌ات نغمه‌ی خونين اساطير
پنهان شده با داغِ دلِ اين فلک پير
همرازِ من! ای مرغ خوش‌آهنگِ سعادت!
ديگر به کدامين لقب‌ات بايد خواندن؟

عنقا شده‌ای گم شده در ابر و مِه و دود
افسانه‌ی قافِ تو دگر رفته ز هر ياد
کس قدر نداند
آن سايه‌ی فرخنده‌‌ی همسايه‌ی جان را!

اينک من و اين کوه:
خورشيد رخ افروخته بر اوج و ستيغ‌اش
اينک تو و اين دشت:
وقت است دگر باره بسوزی!
وز نو بفروزی!

برخيز و دگر بال به پرواز گشا باز
آوازه‌ی ققنوس در افسونِ زوال است
آواز بخوان باز!

اين دير و درازِ شب مغرب
اين بانوی يلدا
خورشيد همايون تو را خواهد زاييد

همزادِ تو فردا
آغاز نوی را
بر گرده‌ی کيهانِ کهن‌سال
خواهد بارانيد!

برخيز و بخوان آوازت را
هم‌پهلوی خورشيد
نوزادِ شبِ ظلمتِ يلدا!

***
ادامه‌ی مطلب هم ممکن است برای‌تان جالب باشد!

ادامه‌ی «ققنوس و شب يلدا»

December 21, 2006

بازی يلدا

در راستای اجابت دعوت سلمان و پارسا صائبی و محمود فرجامی، پنج چيزی که احتمالاً درباره‌ی صاحب ملکوت نمی‌دانيد:

۱. بر خلاف تصور خيلی از دوستان و دشمنان، من بورسيه‌ی دولت جمهوری اسلامی ايران برای تحصيل در انگليس نبوده‌ام. هيچ مزايای مثبت يا منفی هم از هيچ ارگان دولتی – داخلی يا خارجی - تا به حال دريافت نکرده‌ام! هزينه‌ی تحصيل من هم اگر چه از يک مؤسسه‌ی علمی تأمين شده است ولی آخر ماجرا نتيجه‌ی عرق جبين و کد يمين و چند سال ترجمه‌ی بی‌وقفه در کسوت دانشجويی ولی در عمل به صورت کارمند تمام وقت بوده است. بچه پولدار هم نبوديم که خودمان پول کلان دانشجويی را بدهيم. شرمنده‌‌ی همه‌ی کسانی که گمانِ زيادی پولدار بودن به ما برده‌اند. البته اصلاً بدم نمی‌آيد آن قدر پول داشته باشم که بتوانم همه‌ی وقتم را صرف کتاب خواندن و موسيقی گوش دادن و وبلاگ‌خوانی کنم!

۲. من يک بار، پنج سال دانشجوی رياضی دانشگاه فردوسی مشهد، ورودی سال ۷۲، بودم و درست سال آخر وقتی که داشتم عملاً فارغ‌التحصيل می‌شدم در یک اقدام انتحاری و احمقانه انصراف دادم و خودم را آواره کردم. البته بعداً که آمدم انگليس بدون ليسانس توانستم فوق‌ ليسانسم را در روابط بين‌الملل بخوانم، آن هم فقط به شوق گلِ روی جان کين و درس‌های فلسفه‌ و سياست که دانشگاه وست‌مينستر داشت. و گرنه اساساً قرار بود چيزی بخوانم تو مايه‌های فلسفه و فلسفه‌ی علم که خوب نشد ديگر!

۳. من با شيرینی ميانه‌ی خوبی ندارم. هر چيزی که شيرين باشد يا شيرينی زيادی داشته باشد، حال‌ام را بد می‌کند.

۴. به طرز وحشتناکی به چای و خواب علاقه دارم. صبح‌ها الهه هميشه به زور از خوب بيدارم می‌کند. قبل از ازدواج‌ام هميشه تا لنگ ظهر خواب بودم. تمام خلاقيت فکری و علمی و شعری‌ام بعد از نيمه‌شب بروز می‌کرد. يکی از آرزوهای کوچک پیش پا افتاده‌ی من اين است که ۲۴ ساعت تمام بدون وقفه بخوابم (فکر نکنيد نمی‌شود؛ من کرده‌ام و شده است!). بر همين سياق،‌ مرگ را هم خوابی بدون پايان (حداقل تا زمان روز حشر) تصور می‌کنم. از شما چه پنهان مدتی پيش تقريباً بی‌هوش شدم و به مدت چندين ثانيه اصلاً نفهميدم چی‌ شد. لذت عجيبی داشت.

۵. از همان سال‌های دانشجويی رياضی، کامپيوتر بخش جدايی‌ناپذير زندگی من شده است. مدت‌هاست شعرها و مقاله‌های‌ام را اصلاً روی کاغذ ننوشته‌ام. همه چيزم شده است کامپيوتر و يک دنيا فايل. کامپيوتر، اينترنت و تلفن برای من هميشه محور زندگی بوده است و گردش‌های مهم و اساسی زندگی من يک جوری به اين‌ها ربط داشته است. يک آرزوی نسبتاً کوچک ديگر من اين است که چند تا خط تلفن نامحدود (به عبارتی يک شرکت مخابرات بزرگ) و يک کامپيوتر اَبَر پيشرفته به همراه اينترنت شديداً پرسرعت داشته باشم و بروم توی يک جزيره زندگی کنم! شايد هم باز در يک اقدام انتحاری ديگر همه‌ی اين‌ها را ترک کردم!!

دوست دارم اين پنج نفر هم در وبلاگ‌های‌شان پنج چيز را که احتمالاً بقيه درباره‌شان نمی‌دانند بنويسند: سيبستان، حباب، عنکبوت، سوشيانت، ساغر.

به کجا چنين شتابان؟

اخيراً آلبوم تازه‌ای از همايون شجريان منتشر شده است با عنوان «با ستاره‌ها». عزيزی می‌خواست نقدی بر اين آلبوم بنويسد. از همين رو من درنگ کردم تا او مطلب‌اش را بنويسد. اما علی‌الظاهر گرفتاری‌های بی‌شمارش مانع از نوشتن آن نقد شد. لذا فکر می‌کنم بهتر است هم اکنون من قلم‌اندازی روان کنم تا ببينم بعدتر چه می‌شود.

آلبوم تازه‌ی همايون آلبومی است پر ايراد. پر ايراد نه به اين معنا که آهنگساز سواد آهنگسازی ندارد. من در اين حوزه تخصصی ندارم و اظهار نظری نمی‌توانم بکنم. اما يک چیز را خوب می‌بينم و آن اين است که همايون شجريان دارد همان راهی را می‌رود که عليرضا افتخاری در سال‌های اخير رفته است.

من هيچ اعتراضی به وجود انواع موسيقی ندارم. هر کس سليقه‌ای دارد. اما شما حساب‌اش را بکنيد در غرب يکی مثل پاواروتی بيايد مثل مثلاً جورج مايکل آواز بخواند و يا اداهای مايکل جکسون از او سر بزند. يا ماريا کالاس نوع و جنس موسيقی‌ای که عرضه می‌کند ناگهان تبديل بشود به موسيقی بريتنی اسپيرز! در مقام مقايسه به باور من در موسيقی ايرانی، با در آمدن کسانی مثل عليرضا افتخاری و آلبوم‌های بازاری مردم‌پسندِ آن‌ها دقيقاً همين اتفاق رخ داده است.

شأن و جايگاه موسيقی‌ای که محمدرضا شجريان در سه چهار دهه‌ی گذشته توليد کرده است، بر همه‌ی اهل فن و دوستداران موسيقی روشن است. زمانی که همايون به همراه پدرش شروع به آواز خواندن کرد، علی‌رغم اين‌که در تحرير زدن قدرت حنجره‌ی قوی ندارد، باور اين بود که روزی خواهد توانست خود را تا اندازه‌ای به سطح و جايگاه پدر برساند.

برای اين‌که متوجه تفاوت شجريان پدر و پسر شويد کافی است خاطرات استاد شجريان را از مرحوم نور‌علی خان برومند به ياد بياوريد. شجريان جايی در مصاحبه‌ای خاطره‌ای را نقل کرده بود که استاد برومند را به مجلسی دعوت کرده بودند که در آن اشعار حافظ را به سبک و شيوه‌ی اپرا خوانده بودند و استاد برومند سخت برآشفته شده بود. من اين‌ها را از زبان شجريان روايت می‌کنم. داوری نمی‌کنم درباره‌ی آن‌چه برومند گفته است. اما اين برای من جای سؤال است که کسی که اين گونه بر سنت‌گرايی و اصالت‌پسندی مرحوم برومند صحه می‌گذارد، چه اتفاقی افتاده است که خرده‌ای بر بازاری‌کاری پسرش نمی‌گيرد؟

آهنگ‌های اخير همايون را آقای ضرابيانی ساخته است که در يک سال اخير تبديل شده است به کارخانه‌ی آهنگسازی و مرتب برای خوانندگان متفاوت آهنگ می‌سازد. از کارهای نخستين همايون شجريان بگيريد تا «طبيب دل» که برای سيامک شجريان ساخته است و کارهايی که برای حسام‌الدين سراج و عليرضا افتخاری توليد کرده است. البته که من خرده‌ای بر خلاقيت کسی نمی‌گيرم. لابد جوشش درياصفتی در آقای ضرابيان هست که می‌تواند ادعا کند اين همه کارِ من کارهايی يگانه و منحصر به فرد بوده‌اند و هيچ کدام به دیگری شباهتی ندارند و در واقع مصداق تخم مرغ رنگ کردن نيستند! حتماً همين است ديگر. اما همايون چرا؟

اين از روش کارِ همايون و منظر وسيع‌تر آثار اخير او. اما مگر خلل‌ها در همين خلاصه می‌ماند؟ مگر همايون خطاهای‌اش متوقف در همين است؟ در همين آلبوم تازه دو تصنيف هست که اشعارش از استاد هوشنگ ابتهاج هستند و همايون در هر دوی اين‌ها دسته‌گل به آب داده است (در کنار دسته‌گل‌های آقای ضرابيان!).

شنيدن اين آلبوم همايون شجريان – با عذرخواهی از تمام کسانی که به همايون و «همه»ی کارهای او ارادت دارند – اعصابی می‌خواد پولادين! دو تصنيف از اين آلبوم را در طربستان آورده‌‌ام. فقط يکی از ايرادهای يکی از تصنيف‌ها را متذکر می‌شوم تا مراتب بی‌دقتی و بی‌مبالاتی را متوجه شويد. در اين تصنيف «غريبانه»، همايون غزلی از سايه را می‌خواند. مطلع غزل اين است:
بگرديد بگرديد در اين خانه بگرديد
در اين خانه غريبيد غريبانه بگرديد
همايون عزيز مصرع دوم را چنين می‌خواند: «در اين خانه غريب‌اند، غريب‌اند . . .»! اين ديگر کنسرت نيست که يک بار اجرا شود و خواننده مرتکب اشتباه شود و نتواند اصلاح‌اش کند. اين آلبوم ضبط استوديويی است که ممکن است بارها آن را گوش داده باشند، مگر اين که البته تئوری خم‌ رنگ‌رزی برای آقای ضرابيان و همايون صادق باشد که سه چهار ساعت می‌روند توی استوديو و تصنيفی را ضبط می‌کنند و بعد هم منتشر می‌شود! اين شعر يک شاعر برجسته و طراز اول معاصر ايرانی است. شايد هزاران ايرانی اين غزل سايه را از حفظ بدانند. چه حسی به آن‌ها دست می‌دهد وقتی اين مصرع را از همايون چنين می‌شنوند؟ متأسفانه خطاها به همين جاها محدود و منحصر نمی‌ماند.

کافی است بقيه‌ی آهنگ‌های آقای ضرابيان را در دو سه سال اخير با هم مقايسه کنيد. چند اثر متفاوت و متمايز می‌بينيد؟ هيچ شباهتی ميان همه‌ی اين‌ها احساس نمی‌کنيد؟ در سبک و نحوه‌ی آهنگ‌سازی و سازبندی‌ها؟ جزييات اين را البته آهنگسازان می‌دانند و از حوزه‌ی دانشِ من خارج است ولی «حس» من به من می‌گويد که اين کارها تکراری است. موسيقی ايرانی را آقای ضرابيان دارد صنعتی می‌کند. موسيقی اصيل ايرانی موسيقی صنعتی نيست. خلق و آفرينش در لحظه است و تکرار و نشخوار نمی‌تواند باشد. دريغ که آقای ضرابيان، و همايون، می‌خواهند صنعتی بودن موسيقی ايرانی را با توليد انبوه مسجل کنند.

اميدوارم اين‌ها به گوش – يا چشم – همايون و استاد شجريان برسد. کاش اين‌ها نهيبی باشد و هشداری. کاش شجريان يک بار زبان باز کند. شجريان اگر هم می‌خواهد بازنشسته شود – که اصلاً وقت بازنشستگی‌اش نيست – لااقل می‌تواند ميراث‌اش را از دستبرد موسيقی صنعتی و بازاری و انبوه‌سازان دنياطلب در امان نگه دارد. همايون شجريان آيا تحقق آرزوهای نورعلی خان برومند است؟ سلسله‌ی اساتيد موسيقی ايرانی قرار است ابتر بشود؟ ما به کجا می‌رويم؟ همايون شجريان به کجا می‌رود؟

پ. ن. تصنيف کذايی فوق را گوش بدهيد:

December 20, 2006

دوستان ناديده، دشمنان بيهوده

عالم وبلاگ‌نويسی برای آدم دوستانی و دشمنانی فراهم می‌کند. بعد از مدتی می‌بينی يک دنيا دوست يافته‌ای که هرگز نديده‌ای‌شان. دوستانی مهربان و شفيق. يارانی دلنواز که در سفر و حضر، آشکار و نهان، حتی اگر نديده باشندت، جانب حرمت فرو نمی‌گذارند و خاطرِ دوستی را پاس می‌دارند.

اما وبلاگستان ايرانی دشمن‌ساز هم هست. دشمنانی به جا و دشمنانی بی‌جا. بعضی‌ها بيهوده و به يک اشاره طريق خصومت می‌سپارند. يک چيز را می‌شنوند يا می‌خوانند و همان چيز برای‌شان تا قيام قيامت سند است و حجت. شيشه‌ای کبود پيش چشم می‌گذارند و حاضر نيست به هيچ قيمتی آن شيشه را از پيش چشم برگيرند. دشمنانی هم البته هستند که بهتر از صد دوست نادان‌ هستند. دشمنانی که خوب می‌شناسندت. زير و بم انديشه‌ات را خوب کاويده‌اند. با توهم هر نسبتی را به تو نمی‌دهند. به گاه چالش و احتجاج سخت پر زور ظاهر می‌شوند و در همان حال هم حرمت نگاه می‌دارند. اگر تند هم می‌گويند، آخرِ کار مروت می‌ورزند. آن گروه ديگر، اما خصومتی دارند که هيچ گاه گويی روی آشتی نخواهد ديد.

می‌شود گاه به مهر و محبتی اندک دل کسی را به دست آورد و رشته‌ی الفتی را گره زد. اما سرّ اين را نمی‌فهمم که گاهی اوقات آدمی را که هرگز نديده‌ای، هيچ هيزم تری به او نفروخته‌ای، به هيچ رو در هيچ زمان و زمانه‌ای با او کين‌ورزی نکرده‌ای، ناگهان به زبان و بيان تلخ و طعن‌آميز هر هجوی را نثارت می‌کند. اين دشمنان این اندازه اگر تأمل می‌کردند که شايد مخاطب‌شان يکی باشد مانند خودشان. درست مانند خودشان انسان. با تمام شئون متعارف انسانی. شايد اگر چنين بودند،‌ چنان نمی‌شدند.

پس بگذاريد مرام‌نامه‌ی وبلاگ‌خوانی و وبلاگ‌نویسی‌ام را يک بار ديگر بنويسم. آری. من هم دوستانی دارم و دشمنانی. اما گروهی را دوست خود می‌شمارم و گروهی ديگر را مخالف فکری خود. بالای مخالفت فکری با هيچ کس خرده‌حسابی ندارم. و تمام مخالفتِ من در همين حد است و بس. پيش آمده است که خطاب به بعضی کسان درشت نوشته‌ام، اما هيچ گاه درِ دوستی را نبسته‌ام. همين مثال دوستِ دمِ دستِ خودمان. من عقايد عبدی کلانتری را نمی‌پسندم. اما هيچ‌گاه او را از دايره‌ی بشريت و حتی دوستی خارج نمی‌شمارم. ديگر رستگاری دنيا و عقبا که جای خود دارد. دينِ من بسيار مينيمال‌تر از آن است که بسيار کسان گمان برده‌اند. دينِ من بسيار انسانی‌تر از آن است که خيلی‌ها تصور کرده‌اند.

من اهل خصومت نيستم. خصومت با ذات من سازگار نيست. نمی‌توانم با کسی تا ابد بر سر قهر باشم. اما چه می‌شود کرد؟ دنيا همين است و بدتر از این وبلاگستان فارسی هم همين است. طول می‌کشد تا اين عقده‌ها و کينه‌های تاریخی جای خود را به صلح و دوستی و محبت و مروت و صفا بدهند. انديشه‌ها را می‌شود گردن زد، آدم‌ها را نمی‌شود. ما حق داريم انديشه‌ها را به صلابه بکشيم، به هيچ بهانه‌ای اما هيچ حقی نداريم که مويی از سر دشمن‌ترين دشمنِ خويش کم کنيم – فرض می‌کنيم بحث دفاع از خود، دفاع از جانِ خود مطرح نباشد.

همين ديگر. دل‌ام کمی پر بود از دشمنان – يا مخالفانی – که بيهوده دشمنی می‌کنند و نمی‌دانند حريف‌شان کی‌ست و اصلاً چرا با او سر نزاع‌اند. باز ياد آن شعر مير سيد علی همدانی افتادم. هر که ما را ياد کرد . . .
خودتان گوش کنيد ديگر:

سيزده روزِ کندی و بحران سياست امروز آمريکا

يک بار ديگر مدت‌ها پيش درباره‌ی بحران موشکی کوبا به اختصار چيزی نوشته بودم. ديشب بی‌بی‌سی يک فيلم «سيزده روز» را دوباره نشان می‌داد. فيلم خيلی به من چسبيد. حرف نداشت. هر وقت بحث بحران هسته‌ای ايران پيش می‌آيد ياد بحران کوبا می‌افتم و شيوه‌ی برخورد آمريکا با موضوع در آن زمان – يعنی دهه‌ی شصت، حدود چهل سال پيش.

در اين فاصله چه اتفاقی افتاده است؟ معادلات قدرت جهانی چه تغييرهايی کرده است؟ سرنوشت برنامه‌ی هسته‌ای ايران چی‌ست؟ کار به جنگ و زد و خورد می‌کشد؟ خوب بياييد تفاوت‌ها را بررسی کنيم.

ادامه‌ی «سيزده روزِ کندی و بحران سياست امروز آمريکا»

December 19, 2006

بسط قلمرو طربستان

طربستان ملکوت دوباره دارد دستخوش تحولاتی می‌شود. فايل‌های طربستان را به فضايی ديگر که امکانات بيشتری دارد برده‌ام. اميدوارم در اين فاصله نقلِ مکان مشکلی برای شنيدن فايل‌ها پيش نيامده باشد. اگر به فايل‌های طربستان گوش می‌دهيد و متوجه شديد که فايلی لينک‌اش کار نمی‌کند، لطف کرده و ای‌میل بزنيد تا مشکل را حل کنم. در ضمن، همين جا از تمام دوستداران موسيقی ايرانی - و عموماً هر نوع موسيقی که در فضای طربستانِ ما می‌گنجد - خواهش می‌کنم اگر به فايلی از اين فايل‌های موجود دسترسی داريد که کيفيت‌اش بهتر از فايل‌های فعلی است يا اگر قطعه‌ای داريد که فکر می‌کنيد برای اين مجموعه مناسب است، لطف کنيد و فايل را به آدرس dariushm در جی ميل دات کام ارسال کنيد تا در اولين فرصت به طربستان منتقل‌اش کنم. منت‌پذير همه‌ی دوستان موسيقی‌دوست و اهل طرب هم هستيم.

December 18, 2006

خوب و بد زمانه – ۳

اشکالات فنی سايت راديو زمانه (ولو اشکالات جزيی) هنوز بر طرف نشده‌اند. پس اين‌ها را هم می‌افزايم به نکات قبلی.

يک بار ديگر هم گفته‌ بودم و گمان کنم به اوليای امور زمانه هم متذکر شده بودم که لينک دنبالک مطالب کار نمی‌کند. مدتی کار می‌کرد که از زمان ورود حسين درخشان به ماجرا ناگهان از کار افتاد. کار بسيار ساده‌ای است و فقط اضافه کردن چند کد می‌خواهد. وقتی مطالب‌تان دنبالک ندارد اصلاً و کدهای‌اش موجود نيست، چه دليلی دارد در صفحه‌ی اصلی يا پای مطلب لينک‌اش وجود داشته باشد. برش داريد و خودتان را خلاص کنيد. رسيدگی نکردن به اين فقط از تنبلی است و بس.

بخش بايگانی صفحات درست کار نمی‌کند و همه‌ی مطالب قبلی را نمايش نمی‌دهد. بخش لينکدونی زمانه هم اصلاً بايگانی ندارد (برای عموم می‌گويم). فرض کنيد يکی بخواهد لينکی را که سه ماه پيش گذاشته‌ايد ببيند. تکلیف‌اش چی‌ست؟

بعضی از صفحات ثابت راديو زمانه همين‌جور به حال خودشان رها شده‌اند. اين‌ها نکات ساده و پيش پا افتاده‌ای هستند و راه‌حل‌شان هم بسيار ساده است. مثلاً صفحه‌ی درباره‌ی ما به انگليسی درست تراز نشده است و مثل فارسی راست چين است. آدرس‌اش هم مثل يک آدرس پست وبلاگی است. در حالی که قاعدتاً بايد يک صفحه‌ی مستقل برای‌اش درست می‌شد. می‌دانم کسی که مسئول نظارت بر سايت است استاد اين کارهاست. چرا تعلل کرده‌اند، خدا می‌داند.

صفحات داخلی زمانه آدرس آر‌ اس اس مناسب ندارد. يعنی اصلاً لينک‌اش در صفحه موجود نيست. فرض کنيد من بخواهم فقط صفحه‌ی کلاغستون را به صورت آر اس اس داشته باشم. لينک‌اش اصلاً موجود نيست و من فقط حدس می‌زنم آدرس‌اش چی‌ست و دارم‌اش. اما بقيه شايد نتوانند حدس بزنند. برای آر اس اس صفحه‌ی اصلی هم که روی لينک‌اش عکسی آمده است با اسم پادکست که اصولاً چيز ديگری است، محدودیت تعداد مطالب نمايش داده شده را بايد بردارند يا حداقل بيشترش کنند.

صفحه‌ی اصلی در واقع هيچ مطلبی ندارد و مطالب صفحات داخلی را فراخوانی می‌کند و صفحه‌ی اصلی ری‌بيلد می‌شود. اما کسانی که دبير سايت هستند هميشه فقط ايندکس صفحه‌ی اصلی را بازسازی می‌کنند. بقيه‌ی صفحات هم مثلاً گوشه‌ی سمت راست‌شان آخرين مطلب وبلاگ زمانه را فراخوانی می‌کنند. اما هر صفحه‌ای ممکن است يک مطلب خاصی را نشان بدهد. دليل‌اش اين است که همه‌ی صفحات هم‌زمان بازسازی نشده‌اند. اين هم راه‌حل ساده‌ای دارد. يک پلاگين کوچک در ام‌تی اين کار را انجام می‌دهد و می‌توان ايندکس‌های همه‌ی صفحات يا همه‌ی مطالب را بازسازی کرد. آمستردام که مشکل سرعت اينترنت ندارد که هزار سال طول بکشد. راه‌حل‌های ديگری هم البته دارد که خودشان بهتر است بگردند و پيدا کنند. قرار نيست همه‌ی راه‌حل‌ها را من مجانی بهشان بدهم! (يادم رفت بگويم لينک صفحه‌ی وبلاگ زمانه يعنی لينک مستقيم به صفحه‌ی اصلی‌اش هيچ جا در آن منوهای بالا موجود نيست).

فکر می‌کنم همين‌ها برای امشب بس است. شايد بعد از خواندن اين‌ها کسی همت کند و مشکل را بر طرف کند. اصلاح اين‌ها شايد حتی يکی دو ساعت هم طول نکشد. برای رسانه‌ای مثل زمانه اصلاً خوب نیست که تنبل و بی‌اعتنا به صورت سايت‌اش نموده شود.

December 17, 2006

در رثای يک عرفان‌شناس طراز اول

فکر می‌کنم اين بحث عرفان به اصطلاح اجتماعی عبدی کلانتری نياز به نقد و جرح فراوان دارد. سعی می‌کنم تا جايی که می‌توانم شواهد مستقيم و معتبری را از متون دستِ اول - تا حد امکان - و با تکيه بر حاصل پژوهش‌های علمای زبده و ورزيده‌ی ايرانی نقل کنم تا مستندات ادعای‌ام روشن باشند. اما اين‌ها برای آينده است. اين يادداشت کوتاه، بعد از آن نقد، ذکر خيری است از استاد فقيد دکتر عبدالحسين زرين کوب که خود در ادبيات و تاريخ و انديشه‌ی عرفانی در ايران استوانه‌ای استوار بود و معياری مثال‌زدنی. کاش آن‌ها که هر روز ادعای فهم و تفسير عرفان می‌کنند، يک بار آثار او را به دقت بخوانند تا حداقل مبنای مدعيات پر طمطراق‌شان روی هوا نباشد!

ديشب ديدم شعری از دکتر تقی پورنامداريان در مجله‌ی بخارا آمده است در رثای دکتر عبدالحسين زرين‌کوب. دريغ‌ام آمد شعر را اين‌جا نياورم. روانِ آن بزرگ مردِ فرهيخته شاد باد. عنوان شعر «شعله‌ی طور» است که نام يکی از کتاب های استاد است.

ادامه‌ی «در رثای يک عرفان‌شناس طراز اول»

خوب و بد زمانه – ۲

درباره‌ی برنامه‌های زمانه هنوز چيزی ننوشته‌ام. بخش آهنگ زمانه مخصوصاً تحول خوبی پیدا کرده‌ است. اعتدال در آن خيلی خيلی بيشتر از قبل شده است. البته دليل‌اش روشن است. يک برنامه زمانی متکثر می‌شود که افراد توليد کننده‌ی آن هم مسلط به موضوع باشند و هم علاقه‌ها و سليقه‌های متنوع داشته باشند. آهنگ زمانه خوب پيش می‌رود. جای کار بيشتری دارد البته اما جای اميدواری زياد دارد. اين يکی را دست مريزاد!

و اما کلاغستون. امان از کلاغستون. فرياد از کلاغستون. بيداد از کلاغستون! مگر می‌شود درباره‌ی کلاغستون حرف زد؟ خوب حرف نمی‌زنيم. من هنوز نتوانسته‌ام با سبک نيکان در کلاغستون کنار بيايم. نيک آهنگ را بيشتر و بهتر من به کاريکارتور می‌شناسم و نوشتن متن، نه پخش صدا. اما البته وقايع اتفاقيه‌اش خيلی خوب است. يک بار ديگر هم نوشتم که فرجامی رسماً کاری کرده است که بساط دفتر ديوانی ملکوت تخته شود. خوب می‌نويسد و اصطلاحات و تعبيرات قجری خوبی به کار می‌برد.

راديو سيتی هم که حرف ندارد. آدم حرفه‌ای مسلطی آن را می‌گرداند که کار و زندگی و فکر و ذکرش سينماست. من هر وقت با پرويز جاهد حرف می‌زنم يک جای لندن يا دنياست و دارد به فلان جشنواره می‌رود. واقعاً حوصله می‌خواهد. راديو زمانه بايد قدر جاهد را حسابی بداند. از دست دادن‌اش غبن بزرگی برای زمانه خواهد بود (هر چند من اصولاً چيز زيادی از سينما نمی‌دانم). صدای جاهد هم به نظر من بسيار دلنشين است. من فکر می‌کنم صدای راديويی خوبی دارد – همان يک باری که شنيده‌ام البته.

انديشه‌ی زمانه به دست با کفايت محمدرضا نيکفر است. من از نيکفر خيلی خوش‌ام می‌آيد (نه لزوماً از همه‌ی انديشه‌های‌اش). خوبی نيکفر اين است که آدمی است بسيار خوش‌خلق و ميانه‌رو. حساب شده می‌نويسد و تلاش می‌کند پا از حوزه‌ی دانش‌اش فراتر نگذارد. يک فلسفه‌‌خوانده‌ی تمام عيار است. من البته با بعضی از تزهای‌اش در زمانه مشکل پيدا می‌کنم اما هرگز نمی‌توان گفت بد می‌نويسد يا ضعيف و پر اشکال. نيکفر دقيق می‌نويسد و روشن. حتی اگر بخواهی با او مخالفت کنی دقيقاً می‌دانی مخالف چه هستی. نيکفر خود را پشت هزار چيز پنهان نمی‌کند تا حرف‌اش را بزند. موضع‌اش کاملاً روشن است.

آخر کار می‌رسيم به نيلگون زمانه. خوب هر چه درباره‌ی انديشه‌ی زمانه و نيکفر گفتم، عکس‌اش را درباره‌ی نيلگون و عبدی بخوانيد! شوخی می‌کنم. اما چندان اغراق نيست. من شديداً با برنامه‌های نيلگون مشکل دارم. طرح پرسش‌های ضعيف و مشوش. انگيزه‌های سياسی روشن اما در لفافه‌های متفاوت. استدلال‌های ضعيف و پر مناقشه. مدعيات جنجالی و بدون مستند. مهم‌تر از همه نيلگون يک خصلت روشن دارد: مشرب تاریخی‌اش متأثر از انديشه‌ی مارکسيستی است يا حداقل نشان می‌دهد نويسنده‌ تمام عمرش را صرف خواندن (يا حتی عمل به) انديشه‌های چپ سياسی کرده است. نيلگون برای رسيدن به مقصودش (يا بيان مقصودش) حاضر است از روی تاریخ جست بزند. حاضر است هميشه‌ تاريخ را پاره‌پاره و گسسته به نفع مدعای خودش روايت کند. نيلگون از قلب تاريخ هم ابايی ندارد. بهترين دروغ آن است که سرشار باشد از قطعه‌های پراکنده‌ی راست. دروغ زمانی تشخيص‌اش دشوار است که ميان يک دنيا حرفِ راست بيان شود. به اين کار می‌گويند شيطنت. اين برنامه‌، مگر روزی اصلاح شود و نويسنده‌ روش‌اش را تغيير دهد، تا به امروز خالی بزرگ بر گونه‌ی راديو زمانه است. بودن‌اش البته خوب است. آدم با اين جنس انديشه‌ها آشنا می‌شود. من هرگز مخالف بودن‌اش نيستم. اما بدون هيچ شکی تريبون يک روشنفکر چپ است با سوابق مارکسيستی روشن (به قول سبيل طلا طرف شديداً ساختارگراست). بهتر بود نیلگون در همان سايت خودش می‌ماند تا تريبونی اين‌جوری در زمانه پيدا کند. من هرگز با متحوای نيلگون در آن سايت مشکل پيدا نمی‌کردم، اما اين‌جا نه. بايد يک چيزهايی کنارش بيايید. يک تغييراتی بکند تا از اين وضع بيرون بيايد. مطلقاً حذف نبايد بشود. عبدی کلانتری با اين شيوه‌ی انديشه بايد حضور داشته باشد، اما نه حضوری يک‌تاز و بلامنازع. به هر حال جايی بايد فرق دوغ و دوشاب روشن شود.

اين هم يادداشت دوم. اشکالات فنی سايت را هم يادم نرفته است. عمداً دير می‌نويسم شايد تا آن موقع درست‌اش کردند. خيلی راه‌حل‌اش ساده و سرراست است. ديگر چيزی نمی‌گويم که به کسی برنخورد.

ای شب از اسرار گيسوی‌ات خجل . . .

نمی‌دانم اين را هرگز نوشته‌ام يا نه. شب برای من لذتی عجيب دارد. شب که می‌گويم يعنی فاصله‌ی بعد از نيم‌شب تا سحرگاهان. هيچ وقت شبانه‌روز اين اندازه آرامش، اين اندازه شور و حال را نمی‌توانم حس کنم. هيچ زمانی برای تجربيات معنوی مناسب‌تر از اين فاصله نديده‌ام. هميشه حس می‌کنم اين زمان مساعدترين زمانِ شهود است. بيهوده نيست خطاب به رسول الله گفته‌ای که قم الليل . . . اين تجربه‌ی شب، اين نشئه‌ی شب چشيدنی است. گفتنی نيست. نمی‌شود برای آن‌ها که نيازموده‌اند بيان‌اش کرد. بسيارند کسان که اين فاصله را بيدارند و هر کسی حظ و بهره‌ی خودش را می‌برد بر حسب درجه و فکر. هميشه فکر می‌کنم آن‌ها که تجربه‌ی حضورِ تو را دارند، آن‌ها که لحظاتی را می‌توانند با تو هم‌سخن شوند چه اندازه سعادت‌مندند (حساب آن‌ها که علی‌الدوام با تو هستند، خود روشن است). پس مرحبا حافظ را که سروده است:
من و همصحبتی اهل ريا دورم باد
از گرانان جهان، رطل گران ما را بس
يار با ماست چه حاجت که زيادت طلبيم
دولت صحبتِ آن مونسِ جان ما را بس
باقی‌اش گفتن دارد؟ «در خانه اگر کس است، يک حرف بس است».

December 16, 2006

خوب و بد زمانه (راديو زمانه!) - ۱

تا وقتی اين يادداشت تمام شود، مهلت مسابقه‌ی نقد راديو زمانه تمام شده است. از زمان آغاز کار راديو زمانه مدتی می‌گذرد و بعضی ايرادهای بزرگ‌شان مرتفع شده است و اميدوارم بهتر و بهتر شود. پس بگذاريد چند تا از نکته‌های خوب و اتفاقات تازه‌ی راديو زمانه را بنويسم.

ادامه‌ی «خوب و بد زمانه (راديو زمانه!) - ۱»

قلب مفاهيم و عرفانِ گروگان

روزگار غريبی است. عرفان شده است بازيچه‌ی هر کسی برای هر نيتی. سياسيون برای رسيدن به مقاصد سياسی لباس عرفان پوشيده‌اند (پيش‌ترها در تاريخ هم از اين‌ کارها زياد می‌کردند). مدعيان تجدد هم عرفان را با قلب مفاهيم‌اش به گروگان گرفته‌اند برای پيشبرد پروژه‌های خاص خود.

نوشته‌ی تازه‌ی عبدی کلانتری در نيلگون زمانه دوباره‌ی بحث‌های مرا با او زنده ساخت. می‌دانم که اميد چندانی به پاسخگويی او نيست. عبدی بحث قبلی را نيمه‌کاره رها کرد و به رغم وعده‌اش هرگز به پرسش‌های من نپرداخت و عملاً از بحث و پرسشگری اصلی دامن در کشيد.

برای منعفت عام (شايد هم برای نقد خودِ راديو زمانه و مديران‌اش) اين چند کلمه را می‌نويسم. پيشترها نوشته بودم عبدی با پيش‌فرض‌هايی خاص سلسله‌ی مقالات نيلگون زمانه را می‌نويسد. کارِ من نيت‌خوانی نيست. می‌خواهم از روی شواهد و قراينی که خود عبدی در خلال نوشته‌های‌اش به تلويح می‌آورد و هرگز به تصريح به آن‌ها اذعان ندارد، نشان بدهم که چرا رويکرد خطايی به مسايل جهان اسلام دارد. جايی خشتِ‌ نخست را کج نهاده‌ است و بنای استدلال‌اش تا ثريا کج بالا رفته است.

ادامه‌ی «قلب مفاهيم و عرفانِ گروگان»

December 15, 2006

يک داستان، دو سناريو و چندين انتخابات

و اما انتخابات! بارها وسوسه شده بودم چيزی بنويسم. صبر کردم تا روز انتخابات فرا برسد. می‌خواستم بعد از نتيجه‌ی انتخابات چيزی بنويسم، اما ديدم تفاوت چندانی نمی‌گذارد در نتيجه. داستان انتخابات در ايران هميشه يکی است (دوم خرداد و رأی‌های خاتمی‌ هم ظاهرش فرق داشت؛ واقع‌بين باشيم).

بيايید اين سناريوی فرضی را (که چندان هم دور از واقعيت نيست) بررسی کنيم:
انتخابات را بازی فوتبال فرض کنيم، فوتبال انتخابات. دو تيم اصلی بازيکن صحنه هستند: گروه کلانِ به اصطلاح اصلاح‌طلب و گروه کلانِ ديگر به اصطلاح اصول‌گرا، محافظه‌کار يا راست‌گرا. هر دوی اين‌ گروه‌ها تقسيم‌های کوچک‌تری هم دارند. اما عجالتاً مرزبندی را تا حدودی، هر چند مبهم، روشن می‌کند. داور ميدان هم البته شورای نگهبان است. در سال‌های اخير – اخير که چه عرض کنم، هميشه اين‌جور بوده است – يک گروه حاضر بوده به هر قيمتی به قدرت دست پيدا کند. بيايید فرض کنيم اصلاح‌طلبان همه گل و بلبل هستند (که البته نيستند) و همه‌شان کفايت و صداقت و مديريت دارند (حالا با کمی اغماض می‌شود ادعا کرد دموکرات‌تر و کثرت‌گراتر از گروه مقابل هم هستند).

ادامه‌ی «يک داستان، دو سناريو و چندين انتخابات»

December 13, 2006

شاه مخلوع انگليس: بحران‌های ازدواج خاندان سلطنتی انگليس

ديشب شبکه‌ی بی‌بی‌سی چهار برنامه‌ای مستند درباره‌ی ادوارد هشتم پادشاه مخلوع انگليس نشان داد که گوشه‌ای از بحران‌های خاندان سلطنتی در ازدواج را نشان می‌داد. اين بحران يک بار ديگر هم اخيراً در ماجرای ازدواج پرنس چارلز و کاميلا رخ داده بود.

به طور خلاصه، رسم و سنت خاندان سلطنتی اين است که وقتی مردی از اعضای خاندان سلطنتی می‌خواهد ازدواج کند، همسرش بايد باکره باشد. به عبارت ديگر، ملکه‌ی آينده‌ی انگليس نمی‌تواند زنی مطلقه باشد. ادوارد هشتم، که تنها ۳۲۵ روز سلطنت کرد، پادشاهی بود با سابقه‌ی بسيار درخشان که شديداً محبوب مردم انگليس و مخصوصاً محرومان و تهی‌دستان بريتانيا بود. ادوارد دلباخته‌ی زنی آمريکايی به نام والیس سيمپسون می‌شود که زنی شوهردار است. رابطه‌ی عاشقانه ادوارد و واليس برای خاندان سلطنتی دردسر ساز شد و کار به جايی رسيد که پارلمان علناً مخالفت‌اش را ابراز کرد. استنلی بالدوين نخست وزير وقت انگليس خطاب به شاه گفته بود (در واقع تهديد کرده بود) که در صورتی که شاه با خانم سيمسپون ازدواج کند، تمامی پارلمان به طور دسته جمعی کناره‌گيری خواهد کرد.

ماجرای عاشقانه‌ی شاه و معشوقه‌اش زمانی که خانم سيمپسون از همسرش جدا شد (و عملاً آماده‌ی ازدواج با ادوارد بود) به مشکلات دامن زد. وينستون چرچيل که از دوستان نزديک شاه بود و طرفدار ازدواج او با خانم سيمپسون (مانند بسياری از مردم انگليس) سعی کرد در پارلمان از او دفاع کند و پيشنهاد کرده بود که شاه می‌تواند با اين خانم ازدواج کند اما خانم سيمپسون هرگز نمی‌تواند مقام ملکه را داشته باشد که البته با مخالفت شديد پارلمان (مجلس عوام) مواجه شد. به هر تقدير، نخست وزير با سياست (و البته نيرنگ) شاه را وادار به کناره‌گيری از سلطنت کرد. ادوارد مسند سلطنت را به برادرش واگذار کرد و برای ازدواج با خانم سيمپسون به فرانسه رفت.

ازدواج در انگلستان تنها برای خاندان سلطنتی دردسر ساز نبوده است. شايد اخيراً با سکولارتر شدن جامعه، ميزان رواداری مردم بيشتر شده باشد. اما در همين قرن گذشته قاعده اين بود که زنی که تقاضای طلاق می‌کرد بايد به دادگاه ثابت می‌کرد (يا کسی شهادت می‌داد) که رابطه‌ی نامشروعی با مردی ديگر داشته است تا با تقاضای طلاق‌اش موافقت شود (به عبارت ديگر وقتی زنی ازدواج کرد، طلاق گرفتن‌اش کار حضرت فيل بود!).

اما نکته‌ی جالب‌تر ماجرا اين‌جاست که نخست وزير (و در واقع پارلمان) آن قدر اقتدار پيدا کرده است که به راحتی شخص اول مملکت را وادار به هر کاری می‌تواند بکند. کل سناريوی برکنار ادوارد از تخت و تاج به مديريت شخص استانلی بالدوين به سرانجام رسيد. در مورد اخير هم، ازدواج چارلز و کاميلا ازدواج جنجال‌آفرين بود که به سختی به سرانجام رسيد. به هر تقدير، اين‌ بخش ماجرا را ملاحظه کنيد که در کشور ما، ايران، شاه نخست وزير را سرنگون می‌کند (به جز البته دفعه‌ی اولی که مصدق داشت شاه را سرنگون می‌کرد)، اما در اين‌جا نخست‌وزير می‌تواند (با تکيه بر سنت‌ها و رسوم جامعه‌ی انگليس) حتی شاه را از حق سلطنت محروم کند! شايد يکی ديگر از دلايل برکناری شاه، دخالت او در کار دولت و غمخواری‌اش برای ملت انگليس بود. سرکشی شاه از مناطق محروم بر دولت بالدوين گران آمده بود و به نوعی بی‌کفايتی دولت‌اش را نشان می‌داد.

و اين‌گونه بود که خاندان سلطنتی انگليس ادوارد را که شاهی بسيار محبوب و مردم‌دار بود از دست داد. حالا به نظر شما در ايران نفس ازدواج کردن تا به حال برای که مشکل درست کرده است؟ خودتان بررسی و مقايسه کنید نقش پارلمان انگليس و مجلس ايران را در وضعيت‌های مشابه.

December 10, 2006

تيغ دادن در کف زنگی مست

ديشب تلويزيون بی‌بی‌سی فيلمی را نشان داد با عنوان «خلاصه‌ی همه‌ی ترس‌ها». داستان فيلم از اين قرار است که يک گروه تروريستی بمبی اتمی را در بالتيمور منفجر می‌کند و ظاهر قضيه طوری نمايش داده می‌شود که دستور انفجار بمب را رييس جمهور روسيه داده است. پيش از آن حمله‌ای شيميايی به گروژنی در چچن می‌شود و باز هم ظاهر قضيه‌ طوری است که همه چيز زير سر دولت روسيه است. درست وقتی که دو کشور آمريکا و روسيه در آستانه‌ی جنگی اتمی قرار دارند، دقايقی پيش از پرتاب موشک‌ها، يک گزارش‌نويس سيا می‌تواند سرنخ ماجرا را يافته و نشان دهد که يک نئونازی همه‌ی اين انفجارها را ترتيب داده است تا آمريکا و روسيه را در برابر هم قرار دهد برای اين‌که کمونيست‌ها و کاپيتاليست‌ها يکديگر را نابود کنند و تنها فاشيسم باقی بماند!

کمی به سناريو و وقت‌شناسی تلويزيون دقت کنيد. در بحبوحه‌ی جنجال‌ها بر سر قتل افسر اطلاعاتی سابق روسيه در لندن، هنوز هيچ کس مستقيماً گريبان پوتين را نگرفته است. فکرش را بکنيد که فردا مدعی شوند دو سه نفر مأمور اطلاعاتی خودسر (!) يکی از دشمنان بی‌خطر پوتين را کشته‌اند و روح پوتين از آن بی‌خبر بوده است.

يکی از نکات جالب فيلم اين است. زمانی که رييس جمهورهای آمريکا و روسيه مدام دارند برای هم خط و نشان می‌کشند و همديگر را ملامت می‌کنند، ناگهان رييس جمهور روسيه با عصبانیت بر می‌گردد و به رييس جمهور آمريکا می‌گويد که تو مرا به خاطر گروژنی ملامت نکن. شما خودتان دست‌تان به خون مردم ناگازاکی و هيروشيما آلوده است! راستی در دنيای سياستِ امروزی واقعاً‌ چه کسی صلاحيتِ اخلاقی دارد که بگويد چه کسی می‌تواند و بايد دسترسی به سلاح هسته‌ای داشته باشد؟ ممکن است يکی بيرون از بازی‌های سياسی وجود داشته باشد که بتواند مرجع اخلاقی قابل اعتمادی باشد؟ به نظر من اين مرجع مطلقاً نمی‌تواند هيچ يک از کشورها و سياست‌مدارانی باشند که خود سلاح هسته‌ای دارند يا نقشی در جنگی هسته‌ای داشته‌اند. ناظر بی‌طرف کی‌ست تا اين تيغ را از کف زنگیِ مست (همه‌ی زنگی‌های مست) بگيرد؟

December 7, 2006

انصاف در پاسخ

داشتم فکر می‌کردم به بحث تئوريک داغی خواهيم رسيد. ولی خوب نرسيديم. پس بساط‌ش را جمع کنيم بهتر است.

دوست نداشتم مهدی به جای پاسخ صريح و روشن به نوشته‌ی من – يا اذعان به خطايی که احتمالاً کرده است – کل ماجرا را دور بزند – با بزرگ‌نمايی خطايی که من کرده بودم –  و بر خلاف مدعای‌اش از بحث تن بزند. ولی خوب زده است. شواهدش هم اين‌هاست که نوشته است: مهدی برای اين‌که سخن‌اش پشتوانه‌ی محکم‌تری داشته باشد از نيکفر و سروش سخنانی را نقل کرده که نه تنها موضع‌ِ مرا در کليت سخن‌ام تضعيف نمی‌کند بلکه مشکل نظری مهدی را آشکارتر می‌کند.

آری مهدی به درستی از نيکفر نقل کرده است که نقد خوب، نقد منصفانه است. ولی بحث ما بر سر خوب و بد بودن نقد نيست. بحث من بر سرِ نفس نقد است. نقد می‌تواند ملايم باشد و منصفانه و می‌تواند خشن باشد و بی‌رحمانه. آن‌چه نقد را از اعتبار ساقط می‌کند، سست بودن مبانی استدلالی آن است. نيکفر هم نگفته بود، نقدِ خشن از اعتبار صادق است. حرف او اين بود که چنین نقدی منصفانه نيست و بس.

ادامه‌ی «انصاف در پاسخ»

عشق و قدرت

چند روزی است دارم به قدرت فکر می‌کنم و اين‌که چه اندازه مهيب است واقع شدن در شعاع قدرت. قدرت را عام بگيريد که شامل شهرت و جاه و مقام و ثروت و غيره می‌شود. اين حس فزونی طلبی و استعلای آدمی را هيچ چيزی جز عشق نمی‌تواند اين قدر خوار کند. بعضی وقت‌ها فکر می‌کنم عشق و قدرت با هم منافاتِ تام دارند: «در کوی ما شکسته‌دلی می‌خرند و بس»:
در کوی عشق شوکت شاهی نمی‌خرند
ابراز بندگی کن و اظهار چاکری
همين‌طور که اين فکرها توی ذهن‌ام کلنجار می‌رفت، ديشب به ياد ترجيع بند هاتف اصفهانی افتادم که می‌گفت:
چشم دل باز کن که جان بینی □ آنچه نادیدنی است آن بینی
گر به اقلیم عشق روی آری □ همه آفاق گلستان بینی
بر همه اهل آن زمین به مراد □ گردش دور آسمان بینی
آنچه بینی دلت همان خواهد □ وانچه خواهد دلت همان بینی
بی‌سر و پا گدای آن جا را □ سر به ملک جهان گران بینی
تا به جايی که می‌گويد:
هرچه داری اگر به عشق دهی □ کافرم گر جوی زیان بینی
جان گدازی اگر به آتش عشق □ عشق را کیمیای جان بینی
از مضیق جهات درگذری □ وسعت ملک لامکان بینی
آنچه نشنیده گوش آن شنوی □ وانچه نادیده چشم آن بینی
تا به جایی رساندت که یکی □ از جهان و جهانیان بینی
با یکی عشق ورز از دل و جان □ تا به عین‌الیقین عیان بینی
که یکی هست و هیچ نیست جز او □ وحده لااله الاهو
ديدم حيف است بخواهم چيزی درباره‌ی اين ترجيع‌بند درخشان و پر مغز بنويسم. بهتر است تمام ترجيع بند را برای ثبت در ملکوت هم که شده و برای مراجعه‌های بعدی خودم همين‌جا بیاورم. شما هم بخوانيد و لذت ببرید.

ادامه‌ی «عشق و قدرت»

December 6, 2006

بی تو نمی‌توان زيست

بی همگان به سر شود . . . بدون دولت دنيا می‌توان زیست. با تهی‌دستی می‌شود سر کرد. بدونِ تو اما زيستن ذوقی ندارد. زندگی به باد هوا می‌ماند بی تو. بی تو زندگی سرد است و بی‌روح، باغی خزان زده است که اميد هيچ رويشی در آن نيست. دريغ که تو اين‌ها را نمی‌فهمی و نمی‌دانی!
روزی که جان فدا کنمت باورت شود
دردا که جز به مرگ نسنجند قدرِ مرد!

می‌خواهی بدانی چه می‌کشم؟ گوش کن: مرا عاشقی شيدا تو کردی . . .

December 5, 2006

از بحث در مفاهيم تا خلط مفاهيم

مهدی در سيبستان پاسخی مشبع به نقدِ من داده است که جای خرسندی است. خيلی خوب است که هنوز باغِ سيبِ مهدی دارد نفس می‌کشد و زير سايه‌ی ساختمان‌های مدرن - و بعضاً رسانه‌ای و راديويی - فراموش‌اش نکرده است!

مهدی يکی دو نکته را خيلی خوب توضيح داده است که بايد قدرشناس‌اش بود. اما همچنان از پرداختن به بعضی نکات اصلی که قلبِ سخن من بود، باز مانده است. اين‌ها را بيشتر توضيح می‌دهم تا شايد اگر مهدی دوست داشت بعداً به آن بپردازد (اگر هم نداشت و فکر می‌کند ما کماکان نمی‌‌فهميم که فبها!).

ادامه‌ی «از بحث در مفاهيم تا خلط مفاهيم»

لطف مدام

ديدم خرم و خندان نشسته است،‌ لبخند گوشه‌ی لبان‌اش. گفتم: «داری لبخند می‌زنی؟ يا به ما می‌خندی؟»
گفتم: «تعجب می‌کنم که اين همه خودتان را به رنج می‌اندازيد برای دولتی که نمی‌پايد و محبتی که بريده می‌شود و قدرتی که لرزان است و رشته‌ای که هر لحظه امکان گسيختن‌اش هست!»
گفتم: «خوب! اين که احوال تمامِ مردم عالم است. همه اين‌جوری هستند. عالم غفلت چيزی جز اين برای مردم دارد؟»
گفت: «نه. برای بعضی‌ها وضع فرق دارد. شما دل به لطف‌هايی خوش داريد که خود بارها آزموده‌ايدشان. سست‌اند و هر دم به هوايی می‌چرخند. چندان تعلق خاطر به شما ندارند. بايد به جايی برسی که بگويی:
بنده‌ی پير خرابات‌ام که لطف‌اش دايم است
ورنه لطف شيخ و زاهد گاه هست و گاه نيست!»
سرم را انداختم پايين. چقدر اين معنای شيخ و زاهد وسيع بود. چه فراوان می‌شود اين «شيخ و زاهد»ها را حتی در ميان غير شيخان و غير زاهدان يافت! به خود گفتم: «عاشقِ آن عاشقان غيب باش . . .». ولی مگر اين صاحبان لطف‌های گه‌گاه می‌فهمند؟! نه. مهم اين است که ما بفهميم و از آستان پير مغان سر نکشيم. «کسی ز سايه‌ی اين در به آفتاب رود»؟

نهنگِ شهادت!

مکن در جسم و جان منزل، که این دونست و آن والا
قدم زین هر دو بیرون نه نه آنجا باش و نه اینجا
بهرچ از راه دور افتی چه کفر آن حرف و چه ایمان
بهرچ از دوست وا مانی چه زشت آن نقش و چه زیبا
گواه رهرو آن باشد که سردش یابی از دوزخ
نشان عاشق آن باشد که خشکش بینی از دریا
سخن کز روی دین گویی چه عبرانی چه سریانی
مکان کز بهر حق جویی چه جابلقا چه جابلسا
شهادت گفتن آن باشد که هم ز اول در آشامی
همه دریای هستی را بدان حرف نهنگ آسا

ادامه‌ی «نهنگِ شهادت!»

December 3, 2006

خشت اول چون نهد معمار کج . . .

اين‌جا که من نشسته‌ام سه چهار نفر خيلی جدی مشغول کار هستند. ظاهراً تا زمانی که نيازی به کمک فنی من نباشد، وقت‌ام آزاد است. پس برگردم به همان ماجرای يقه‌گيری نوشته‌ی سابق. نظر امين را لحاظ کرده‌ام و دو سه خط مختصر مهدی را هم ديده‌ام. هنوز منتظر صاحب سيبستانم که توجيهی موجه‌تر برای ادعاهايی که کرده است ارايه کند. عجالتاً قبل از اين‌که آن بحث قبلی از مدار خارج شود يا از «روح بحث» خالی شود، يکی دو نکته را تکرار کنم شايد از ابهام‌های بعدی جلوگيری کند. مهدی نوشته است که: «در پيچيدن در معنای مهندس و معمار و آرشيتکت کمی دور از روح بحث است که در الفاظ نمی پيچد. راست اين است که من اينها را در يک حوزه معنايی به کار می برم و برای آنچه می خواهم بگويم کفايت می کند.» نخست اين‌که کار من در پيچيدن در الفاظ نبود. حرف من اصلاً بحث در باب لفظ «مهندس»، «معمار» و «آرشيتکت» نبود. دوباره تکرار می‌کنم: معمار و آرشيتکت هر دو يک نفر هستند. به هر معماری ممکن است – و در ايران بيشتر – مهندس بگويند. اما به هر مهندسی، معمار نمی‌گويند: مهندس مکانيک هم داريم، مهندس برق هم داريم، مهندس عمران هم داريم. پس، بحث بر سر تفاوت معنايی و کارکردی «معمار» (همان «آرشيتکت»)، «بساز بفروش» (پيمانکار ساختمانی و حتی بنّا) و «روشنفکر» است.

ادامه‌ی «خشت اول چون نهد معمار کج . . .»

December 1, 2006

درباره‌ی معماری و روشنفکری و دقت

اين ايرادی است که به خود من هم خيلی وقت‌ها وارد است. خيلی اوقات پیش می‌آيد که چيزی می‌نويسم بدون توضيح و پر ابهام. بعد مجبور می‌شوم سه چهار تا پست ديگر بنويسم تا ابهام بر طرف شود. مهدی درست می‌گويد که يقه‌اش را گرفته‌ام. خوبی وبلاگستان هم همين است. نمی‌شود همين‌جور چيزی بنويسی و توقع داشته باشی همه در بست حرف‌ات را بپذيرند. اما من به خودم حق می‌دهم يقه‌ی مهدی را بگيرم وقتی می‌بينم حرف‌اش نادقيق است. روح حرف مهدی - روح بحث‌اش به قول خودش - هر چه باشد نياز به اين همه حشو و زوائد نداشت. شايد اگر مهدی مختصر و مفيد دو سه پاراگراف همان روح بحث‌اش را می‌نوشت و معمار و مهندس و روشنفکر را يکی نمی‌گرفت، من اين‌جور يقه‌اش را نمی‌گرفتم. يادداشت قبلی را اصلاح کردم. بخش مربوط به نشانه‌شناسی خط خورد و به جای‌اش دو لينک درباره‌ی نشانه‌شناسی در پايان اضافه شد (برای اين‌که علاوه بر مهدی يقه‌ی خودم را هم گرفته باشم!). ولی درباره‌ی معماری و روشنفکری من هنوز با مهدی دست به يقه‌ام. فعلاً هم دارم می‌روم ناهار. باز می‌گردم و با حوصله‌ی بيشتر می‌نويسم.

پ. ن. خوب. من از ناهار خيلی وقت است برگشته‌ام و لازم است يک حاشيه را درباره‌ی عنوان مطلب قبلی‌ام اضافه کنم. مهدی می‌گويد نمی‌داند مشاهده‌ی پخته کدام است و خام کدام. بگذاريد يک مثال بزنم تا روشن شود. در عرف علمی، کسی که به جمع‌آوری داده‌ها (ديتا) می‌پردازد، تا زمانی که اين داده‌ها را پردازش نکرده باشد، داده‌های‌اش خام است. داده‌ها که پردازش شد تازه می‌توان از دلِ آن‌ها تئوری بيرون کشيد و قضيه ثابت کرد و قانون کشف کرد (به عبارتی به داده‌های پردازش نشده خام می‌گويند). پس هر مشاهده‌ای تا زمانی که تحليل نشود و نتيجه‌ی خاصی از آن گرفته نشود خام است در عرف علم. بر همين سياق، وقتی می‌گويم مشاهدات مهدی خام است مقصودم اين است که اين مشاهدات را هر کسی می‌تواند بکند و هر کسی می‌تواند روايت‌ کند اين‌ها را. مهم اين است که من و شما چگونه نحوه‌ی روايت‌مان با روايت بقيه فرق دارد و از همه مهم‌تر چه تحليلی ارايه می‌دهيم که امتیاز مهمی بر ساير تحليل‌ها داشته باشد. وقتی تحليل ما از داده‌های خام دقيق، علمی و سازوار باشد، آن وقت می‌شود گفت به نتايج پخته‌ای رسيده‌ايم. تمت اشارتنا فی باب «خام» و «پخته»!

Free counter and web stats