شمشير محمد و شمشير امپراتوران مسيحی از ديد يک يهودی
ادامهی «شمشير محمد و شمشير امپراتوران مسيحی از ديد يک يهودی»
« August 2006 | صفحهی اصلی | October 2006 »
ادامهی «شمشير محمد و شمشير امپراتوران مسيحی از ديد يک يهودی»
این دو سه روز دوباره مشغول اسبابکشی ديگری هستيم (از خير سر صاحبخانهی مردمآزار و بدقول بیمبالات). اين چند روز به زحمت به وبلاگ و مخصوصاً امور ملکوت میرسم. از همهی دوستان و بزرگوارانی که در اين چند روز ایميل زدهاند و درخواستی داشتهاند، عذرخواهم تا چند روز ديگر که کمی مستقر شويم. خانهی تازه هم تا چند روز اينترنت ندارد و اگر چيزی ببينم در محل کارم خواهد بود (مگر اينکه باز چشممان به جمال وايرلسی ديگر در آنجا روشن شود!). شنبه و يکشنبهی آتی و شايد بعدی دور از اينترنتيم، تا دوباره وضعيت عادی شود. فعلاً وضعيت قرمز است تا اطلاع ثانوی. داريم میرويم پناهنگاه!
الآن به وقت لندن نزديک ساعت دو است يعنی ساعت حدود سه بعد از ظهر به وقت پاريس. صبح علیالطلوع رفتيم پی صبحانه و يکی دو ساعت بعد از مراجعت از چاشت، زديم به خيابان. همين خيابان راستهی ويکتور هوگو را گرفتيم به سمت تقاطع دفانس و خيابان شارل دو گل که آخرش میخورد به طاق نصرت و شانزه ليزه. تا دلتان بخواهد پياده راه رفتيم با بانو و عکس گرفتيم. يعنی وجب به وجب عکس گرفتيم (که انشاء الله چند تاش را میگذاريم همين جا محض عبرت خلق الله!). از طاق نصرت هم رفتيم به سمت باغهای تويلری که الحق وسط اين همه سرسبزی، وقتی داری ميانهاش راه میروی که کفاش خاک است و شن، احساس میکنی داری توی کوير لوت قدم میزنی!
ايفل هم که هر جا میرفتيم سمت راستمان بود! بعد از باغهای کذايی، رفتيم سراغ لوور که البته اصلاً داخلاش نشديم چون بسی شلوغ بود و صفی دراز داشت. فقط از زوايای مختلف تا میتوانستيم از آن هرمهای لوور عکس گرفتيم که عقدهی عکس به دلمان نماند. از آن در ديگر لوور خارج شديم که برويم به سمت نوتردام، اما ديگر کو حال و حوصله و رمق. سه ساعت پياده روی آدم را از پا میاندازد. حساباش را بکنيد از دفانس شروع کنی به پيادهروی و يک مسير مستقيم را همينطوری پياده بيايی تا بخوری به ديوار! دردسرتان ندهم. همانجا راه را کج کرديم که برگرديم پيتزاهاتی پيدا کنيم و ناهار بخوريم. ناچار تاکسی گرفتيم که ما را به نزديکی دفانس برساند. يعنی حدس میزديم همان نزديکی باشد. هر چه هم به راننده میگفتيم فقط فرانسوی جواب میداد. هر چه ما میگفتيم استريت اهد، او چيزی میگفت شبيه دووان! ما هم میگفتم بله همان. يک خط در ميان هم هی میگفتيم تنک يو و مقسی بوکو! اينجا هر چيزی بخواهی بپرسی بايد با لالبازی بپرسی. هيچ راه ديگری ندارد. راه بهترش استفاده از گوگل رحمتالله عليه است که دوای هر دردی در آستيناش هست.
بروم پايين دو سه تا تلفن بزنم شايد کسی پيدا شد و برای بقيهی روز اندکی کمکمان کرد.
پ. ن. در ضمن از تمامی دوستانی که پيشنهاد کمک کردند ممنونام. اگر کسی در پاريس پيدا میشد که نيم ساعت يا يکساعت فقط هدايتمان میکرد بقيهی ماجرا را با يک اپسيليون آیکيو حل میکرديم. ولی دريغ که هيچ خبری نيست (يعنی ایميلی نيست). موبايل بنده هم اگر چه اينجا کار میکند، اما زياده صحبت کردن خرجاش را به عرش میرساند. اگر تا غروب کسی اينها را خواند و در پاريس بود، خدایاش اجر دهاد اگر ایميلی بزند به ما. شايد فردا که روز آخرمان در پاريس است، از اين سرگردانی و خود-راهحل-يابی نجات پيدا کرديم!
يادداشت نوشين احمدی خراسانی در نشريهی نامه که در سايت رادیو زمانه باز نشر شده است، جملهی کوتاهی داشت که پرسشی جدی را برای من زنده کرد. چرا تاريخِ ما آکنده از افسانه است و حتی در سطح رسمی و عالی سياسی علاقهی زيادی به افسانه خواندن تاريخ داريم؟ يعنی ما افسانه را تاريخ میخوانيم و تاريخ را افسانه؟ چرا نزدِ ما تاريخ این اندازه مطرود و خوار است؟
گاهی اوقات اشتباههای جزيی و خطاهای ظاهراً قابل اغماض، راه را بر لغزشهايی عظيمتر باز میکنند. عبارت کوتاه نوشين احمدی خراسانی اين بود: «مانند فرمان تاريخی «حسن صباح» كه به فداييان تحت امرش در «قلعهی الموت» دستور عدم همسرگزينی صادركرد». شايد عموم مردم عادی و حتی جمع زيادی از انديشمندان و روشنفکران ما، حتی بعضی از تاريخخواندههای ما، به سادگی از کنار اين خطای تاريخی بگذرند. اما واقعيت اين است که ريشهی اين خطای تاريخی که به سادگی در افواه مردم افتاده است رمان تاريخی «خداوند الموت» است که گويا نويسندهاش «پل آمير» است اما مترجم چيرهدستترش ذبيحالله منصوری است که شهرتی در «ساختن» رمانهای تاريخی به نام نويسندگان مشهور دارد! نمونهی ديگر کارهای ذبيحالله منصوری را میتوان در «ملا صدرا»يی ديد که او به هانری کربن منسوب کرده است.
گفتم: «خضری که دستگير فتادگان است، چرا به دشواری در دسترس است؟ اصلاً آنقدر دور از دست است که وجودش شانه به شانهی محالات میسايد».
خنديد و گفت: «عجيب است که ظرايف را نمیبينی. همنشينی خضر شرط دارد. خضر البته از چشم اهل قدرت و دنياطلبان پنهان است. آن نگاهِ ظاهر شکافِ خضر نصيب هر کسی نمیشود. موسی هم تابِ جهانسوزی او را نمیآورد. اصلاً خضر برای عمدهی اهل جهان نيست. خضر اگر ظاهر باشد، نظام عالم از هم میپاشد. خضر لزوماً پنهان است و در لباس مبدل!
گرت هواست که با خضر همنشين باشی
نهان ز چشمِ سکندر چو آب حيوان باش».