« August 2006 | صفحه‌ی اصلی | October 2006 »

بايگانی: September 2006

September 28, 2006

شمشير محمد و شمشير امپراتوران مسيحی از ديد يک يهودی

به راهنمايی لينک کورش عليانی به ترجمه‌ی مقاله‌ای از يوری آونری رسيدم که روزنامه‌نگاری اسرايیلی است. هنوز خاطرم هست که متن سخنرانی پاپ را ترجمه کنم، اما پيامدهای ناميمون طرف شدن با بی‌تی در حين اسباب‌کشی ما را از اينترنت محروم کرده است و هر وقت در اداره فرصتکی پيدا می‌کنم، دو خط می‌نويسم. باری متن انگليسی مقاله را در ملکوت غربی می‌آورم و ترجمه‌ی فارسی نويسنده‌ی وبلاگ چهار ديواری را هم عيناً در ادامه‌ی همين متن می‌توانید بخوانيد.

ادامه‌ی «شمشير محمد و شمشير امپراتوران مسيحی از ديد يک يهودی»

September 27, 2006

ساغر رمضانی

گفتم: «بالاخره ماه رمضان را با شراب نسبتی هست يا نه؟ منافات دارند با هم؟ اين رمضان معنوی، شراب‌اش هم معنوی است؟»

گفت: «تا گوينده و قايل‌اش که باشد! البته که منافات دارند با هم ولی «به کوی عشق هم اين و هم آن کنند!». پس بايد ديد آن‌که اهل رمضان را با اهل ميخانه چه نسبتی هست؟

زان باده که در ميکده‌ی عشق فروشند
ما را دو سه ساغر بده و گو رمضان باش

اين ميکده‌ی عشقی که با رمضان منافات دارد، آن میخانه‌ی عارفانه و آسمانی حافظ جای ديگری بايد باشد. جز این اگر بود نمی‌گفت: «گو رمضان باش» و می‌گفت: «ما را دو سه ساغر بده، اکنون رمضان است!»
حافظ می‌خواسته خار در چشم کدام زاهد خودبين ظاهرپرست فرو کند، که به اين جسارت پرده‌ی ريای ظاهريان را دريده است؟ اما اين را خموشانه می‌گويم که اگر هم باده‌‌ای باطنی در ماه رمضان در کار است، سر پياله را در برابر خرقه‌پوشان، بپوشانيد. اين زاهدان لياقت شنيدن معارف و اسرار ندارند!»

September 25, 2006

اخبار معوقه!

اين دو سه روز گذشته به مرحمت بد قولی‌های شرکت مخابرات اين‌جا، هم بی تلفن بوديم و هم طبعاً بی‌اينترنت. علاوه بر اين‌که از عالم و آدم بی‌خبر بوديم و کماکان تا دو سه روز ديگر شايد وضع همين باشد، به خيلی از کارهای واجب‌مان هم نرسيديم.

به هر حال آمدم چند نکته را بنويسم که بايد در اين دو سه روز گذشته نوشته می‌شود.

اول اين‌که ماه رمضان بر اهل حال مبارک باشد. دوستی پيامی فرستاده بود که نغمه‌ی روزت از سال گذشته عوض نشده بود و همان نغمه‌های رمضانی مانده بود تا دوباره رمضان از راه رسيد! راست می‌گفت. انگار در ماه رمضان پارسال گير کرده بودم! پس طبعاً بخش نغمه‌ی روز طربستان، ميزبان ميهمانان رمضان باقی خواهد ماند.

ديگر اين‌که دو روز پيش سالگرد تولد استاد بی‌بديل آواز و موسيقی ايران، محمد رضا شجریان بود. اين جمله‌ی کوتاه را می‌نويسم برای ذکر خير استاد و گرنه با اين وقت تنگ و امکانات محدود نمی‌شود حق بزرگ پهلوان آواز ايران را به گردن موسيقی ايران زمين ادا کرد. برای خودم نوشتم که يادآوری باشد. ادای دينی هم باشد که خود بسيار مرهون وجود و صدای شجريان هستم از آن‌جا که مرا با فرهنگ، ادبيات، معنويت و عالم بيکرانه‌ی موسیقی ايرانی آشنا کرد و چه بسا آشتی داد.

آخر اين‌که دوستانی که به اين وبلاگ سر می‌زنند، با خبر باشند که اگر ای‌ميلی فرستاده‌اند يا کاری را تقبل کرده‌ام (که طبعاً از طريق اينترنت فقط قابل انجام است)، عذر صميمانه‌ی مرا بپذيريد که اين دو سه روز گذشته علاوه بر ادامه‌ی امور اسباب‌کشی و محروميت از تلفن و اينترنت، اداره هم تعطيل بوده است و نمی‌شد کار چندانی کرد. می‌بينيد بودن و نبودن اينترنت چه تأثير انکارناپذيری در زندگی بشر امروزی دارد؟

September 21, 2006

فرافکنی‌های مسيحيت و تعصبات کور

ديشب نشستم و مقاله‌ی کارن آرمسترانگ در گاردین را ترجمه کردم، مزيد توضيح برای دوستانی که شديداً مشکوک‌اند که مبادا نخوانده درباره‌ی اظهارات پاپ نظر داده‌ايم. سخنرانی پاپ را هم ترجمه می‌کنم تا جای هيچ بحث و گله‌ای نماند. سخنرانی پاپ را که ترجمه کردم، در ذيل پارگراف‌های‌اش ايرادها را هم متذکر خواهم شد. عجالتاً مطلب آرمسترانگ را بدون هيچ کم و کاستی بخوانيد.

ادامه‌ی «فرافکنی‌های مسيحيت و تعصبات کور»

September 20, 2006

بخشی از مشکل يا بخشی از راه حل؟

هميشه وقتی بحث و دعوايی پيش می‌آيد، می‌توان يک تقسيم‌بندی بزرگ و کلی داشت. طرفین بحث عموماً به دو دسته‌ی کلان تقسيم می‌شوند: آن‌ها که دنبال حل مسأله هستند و آن‌ها که خواستار ادامه‌ی تنش و بحران هستند. گاهی اوقات ما سخنانی می‌گوييم و کارهايی انجام می‌دهيم که به جای آن‌که بخشی از راه‌حل باشد، خود تبديل به مشکلی بزرگ می‌شود. البته در اين ميان تشخيص اين‌که چه کسی بخشی از مشکل است و چه کسی در پی راه حل، در غوغای بحث و جدل‌ها دشوار می‌شود.

پس بيايد «واقعيت»‌ها را يک بار فهرست کنيم و از اين زاويه به آن‌ها نگاه کنيم که در دنيای پر تنش و سراسر بحرانِ فعلی که صدها عامل در پديد آمدن آن دخيل هستند، کدام طرف‌ها مشکل‌ساز بوده‌اند و چه کسانی در پی حل مشکل:

۱. بدون هيچ شکی سخنان نسنجيده‌ی پاپ در درجه‌ی نخست آتش اختلاف را شعله‌ور کرده است. مدعای اصلی پاپ اين است که می‌خواهد گفت‌وگو کند و در پی اين است که بگويد خشونت با دين و معنويت تضاد دارد که البته نيت بسيار نيکويی است و فوق‌العاده در خور احترام. اما سخنان نخست و رفتار بعدی پاپ حکايت از اين نيت نمی‌کند. پاپ به هر دليلی در رسيدن به اين مقصودش شديداً ناکام مانده و عملاً خود را گرفتار معضلی بزرگ کرده است که عقلا را به انتقاد واداشته است. يعنی پاپ به جای اين‌که بخشی از راه‌حل باشد، خودش تبديل به مشکلی بزرگ شده است.
۲. گروه‌ِ بزرگ‌تر ديگر، عموم مسلمانانی بودند که واکنش‌های خشم‌آلود و عصبی نشان دادند و به جای گفت‌وگو خط و نشان کشيدند و دست به خشونت زدند. چنان‌که در اولين نوشته‌ام در اين زمينه گفته بودم، اين‌ها عينيت سخنان پاپ بودند و خود بخش بزرگ‌تری از مشکل. انگليسی‌ها تعبيری دارند که نمی‌دانم معادل دقيق‌اش چی‌ست. اما تعبير اين است: self-fulfilling prophecy يعنی شما يک پيش‌بينی می‌کنيد که خودش باعث تحقق خودش می‌شود. شما می‌آيد يک عده آدم را – که خودشان حداقل تصور ديگری از خودشان دارند – اهل خشونت و شرارت می‌ناميد و با تحريک آن‌ها عملاً هم خشونت درست می‌شود و هم آن‌ها دقيقاً همان کسانی می‌شوند که شما توصيف کرده بوديد. اين شيوه، شيوه‌ی اهل جدل است و مبنای عقلانی محکمی ندارد، اما بدون شک برای سياست‌بازان و رندانِ اهل سفسطه‌ شيوه‌ی بسيار کارآمد و حربه‌ای مؤثر برای فروکوفتن حريف است. به هر تقدير، اين دسته از مسلمانان هم بخشی از مشکل هستند و البته هم بايد نقد شوند و هم بايد به قاطعيت رفتارشان را محکوم کرد و از آن‌ها برائت جست.
۳. گروه دیگری که واقعاً‌ خودم نمی‌دانم بخشی از راه‌حل هستند يا بخشی از مشکل، کسانی هستند که سعی می‌کنند در ميانه‌ی غوغا سکوت نکنند و حقيقت را هم صرف‌نظر از اين‌که چه کسی می‌گويد دنبال کنند و خلل‌های عقلی يک استدلال را نشان بدهند ولو برای نشان دادن اين خلل‌ها ناچار به پرداخت هزينه باشند. خود تلاش کردم در چند نوشته‌ی اخير راه ميانه را بروم. از همان آغاز هم سخنان پاپ را مردود می‌دانستم و دردسر آفرين و هم رفتار مسلمانان افراطی را. باور من اين بود که هر دو بايد نقد شوند. اما ما هميشه فراموش می‌کنيم که دردسر را چه کسی شروع کرده است؟ آن‌که اولين چوب را بلند می‌کند،‌ هميشه مسئوليت سنگين‌تری دارد. گمان نکنيم که چون در روزگار ما، عمده‌ی مسلمانان به خاطر خشونت‌ورزی عده‌ای بدنام شده‌اند، رفتار پاپ درست است و بخشی از «انتقاد». شايد امروز چنين باشد، اما دويست سال پيش هم وضع همين بود؟ پانصد سال پيش چطور؟ اين‌جاست که تاريخ به ياری ما می‌آيد تا بعضی از مدعيات را از فاصله‌ای دورتر ببينيم: چه آن مدعيات از آن پاپ باشند يا مسلمانان افراطی يا کسانی که به هيچ يک از طرف‌ها دلبستگی ندارند.
۴. يک دسته‌ی ديگر هم هستند که بدون هيچ ترديدی از ديدِ من بخشی از مشکل هستند و نه تنها راه‌حلی برای آسايش و صلح ميان آدميان – و به خصوص اديان – عرضه نمی‌کنند، بلکه به طيب خاطر می‌گويند بگذاريد کاری کنيم که دينداران خود به دست خود نابود شوند! اين دسته عملاً آتش‌بيار معرکه‌ می‌شوند. از طرفی، مسلمانان برای آن‌ها می‌شوند مظهر خشونت و شرارت – و البته برای آن‌ها اسلام هيچ معنای ديگری ندارد جز حاکميت سياسی جمهوری اسلامی ايران – و از طرف ديگر، پاپ هم تا جايی که مسلمانان را محکوم کند و باعث رنجش و آزار آن‌ها شود خوب است. به محض اين‌که پاپ رابطه‌اش با مسلمانان صلح‌آميز شود و از در گفت‌وگو و مسالمت در آيد، اين عده‌ی قليل نه تنها مسلمانان بلکه پاپ را هم محکوم خواهند کرد و او را همدست شرارت‌ خواهند شمرد.

با تقسيم‌بندی بالا، که فکر می‌کنم تا حدودی مقرون به واقعيت باشد و در آن احتمالاً اغراق زيادی نيست، يک چيز مسلم است و آن اين است که اگر کسی متدين باشد و حتی به قرائتی انسانی از دين باور داشته باشد و به آن هم صادقانه و با اخلاص عمل  کرده باشد و سراسر زندگی‌اش گواه روشن صلح و صفا و معنويت باشد، باز هم برای گروه اول و دوم و چهارم، مطرود خواهد بود. گروه اول، يعنی غيرمسلمانانی که منتقدِ دين اسلام هستند و تيغ نقدشان برای اديان ديگر تيز نيست، البته که اين گروه صلح‌طلب را به چيزی نمی‌انگارند و برای‌شان مهم نيست که گفت‌وگو با اين گروه می‌تواند باعث زدودن خشونت و گسترش صلح شود. گروه دوم، اين دسته را سست عنصر يا بی‌غیرت تلقی می‌کنند و فکر می‌کنند حميتِ دفاع از دين‌شان را ندارند. گروه چهارم هم فکر می‌کنند اين دسته فرق زيادی با همان گروه دوم ندارند! حال می‌بينيد دفاع از باور دينی چقدر پر هزينه است؟

به قول حافظ:
فراز و شيب بيابان عشق پر ز بلاست
کجاست شير دلی کز بلا نپرهيزد

يا به قول سايه‌ی نازنين:
به سينه سر محبت نهان کنيد که باز
هزار تير بلا در کمين احباب است

اما يک چيز مسلم است و آن اين است که اگر اين گروه که از همه سو دارند ملامت می‌شنوند، سکوت کنند و عملاً زيرزمينی بشوند و دست به تقيه بزنند، هم برای دينداران و هم برای غيرمتدينين، هزينه‌ای کلان خواهد داشت و نه تنها مشکل خشونت حل نخواهد شد، بلکه خشونت و شرارت مضاعف می‌شود و آن باورهای «فاشيستی» و «ايدئولوژيک» اگر نه در جامه‌ی دين، قطعاً در کسوتی ديگر بلای جان آدميت خواهند شد:

در آن شب‌های طوفانی که عالم زير و رو می‌شد
نهانی شبچراغ عشق را در سينه پروردم
ز خوبی، آبِ پاکی ريختم بر دست بدخواهان
دلی در آتش افکندم، سياووشی بر آوردم

اما روزی خواهد رسيد که بگوييم:
بر آر ای بذر پنهانی، سر از خواب زمستانی
که از هر ذره‌ی دل، آفتابی بر تو گستردم

پس بياييد همه صادقانه از خود بپرسيم که آيا ما بخشی از راه حل هستيم يا قسمتی از مشکل؟ پاسخ به اين سئوال زياد سخت نيست اگر با خودمان روراست باشيم.

پ.ن. اين هم يک نوشته‌ی مرتبط از عنکبوت: محکوم کردن قتل اين قدر سخت است؟
و البته اين نوشته‌ی طولانی او هم بسيار خواندنی است (بعضی نقدهای حاشيه‌ای که به آن دارم به کنار).

اين نوشته‌های مکتوب مهاجرانی را هم در اين راستا بخوانيد بد نیست:
در کليسا به دلبری ترسا (۱)
در کليسا به دلبری ترسا (۲)
در کليسا به دلبری ترسا (۳)
در کليسا به دلبری ترسا (۴)
در کليسا به دلبری ترسا (۵)

اين مقاله‌ی کارن آرمسترانگ را هم در گاردين بخوانيد: «ديگر نمی‌توانيم اين تعصب‌های کهن را درباره‌ی اسلام داشته باشيم».

September 19, 2006

وقتی اسد داغ می‌کند، بيلی شلوغ می‌کند!

امروز ديدم اسد، يادداشتی در واکنش به مطلب قبلی من نوشته است. بخش نظرش بسته بود و کار نمی‌کرد، پس همين‌جا توضيح می‌دهم (اگر اسد به من ای‌ميل زده بود البته پاسخ‌اش را در ای‌ميل می‌دادم).

خيلی خلاصه بگويم. اسد ماجرا را خيلی شلوغ کرده است و چوبی بلند کرده است و همه را از يک کنار با همان چوب زده است. فرض کنید من اصلاً مسلمان نبودم و آن حرف‌ها را درباره‌ی پاپ زده بودم. آيا باز هم حرف‌های اسد منطقی بود؟ سئوال اين است که آيا ممکن است آدم مسلمان نباشد و باز هم همان ايرادها را را از پاپ بگيرد؟ بله ممکن است. می‌گوييد نه؟ بفرمايید تلويزيون بی‌بی‌سی را نگاه کنيد و آدم‌های مسيحی (پروتستان البته) و غيرمسلمانی را ببينيد که دقيقاً همين ايرادهايی را که من به پاپ می‌گیرم از او می‌گيرند. می‌گويید چرا می‌گويم پاپ «وقاحت» به خرج داده؟ خوب. شايد اندکی تند رفته باشم. الآن که فکر می‌کنم، می‌بينم اگر پاپ آن سخنان را گفته است – هر چقدر هم زشت باشد – من اگر مثل او سخن بگويم از او بدترم. ولی نکته اين‌جاست: پاپ خودش سخنانی را گفته است و حاضر نيست به خاطر آن‌ها عذرخواهی کند. می‌گويد به خاطر اين‌که شماها حرف مرا بد فهميديد من معذرت می‌خواهم. مثل اين است که من به شما فحش بدهم، فحش ناموسی هم بدهم، بعد بگويم معذرت می‌خواهم که شما حرف مرا بد فهميديد! مقصودم شما نبودید! پاپ حتی يک بار در تمام عذرخواهی‌های‌اش نگفته است که آن‌چه من درباره‌ی محمد بن عبدالله نقل کرده‌ام ايراد دارد، دقيق نيست يا مثلاً اين حرف است که باعث رنجش مسلمانان شده است. پاپ حاضر نيست از اين حرف کوتاه بيايد. شايد همین امروز و فردا البته بگويد اين هم اشتباه بوده است.

حالا بحث کجاست؟ بحث بر سر اين‌ است که من دارم به «منطق» حرف‌های پاپ ايراد می‌گيرم (گرفتم اصلاً من لاييک باشم يا مسلمان دو آتشه). اسد جان! تو اگر نقد می‌کنی (يا حتی داغ می‌کنی)، بيا و به منطق حرف من خدشه وارد کن، نه اين‌که بحث را از بيخ چپو کنی و کافه را شلوغ کنی. چرا آخر اين همه روان‌کاوی؟ چه ضرورتی دارد برای اين‌که من اصالت و سلامت استدلال و منطق‌ام را نشان بدهم، حتماً حکومت جمهوری اسلامی را هم محکوم کنم تا حرف‌ام درست باشد؟ مثل این است که شما بيايید به یک نفر فيزيک‌دان بگوييد تو اگر مثلاً می‌خواهی فلان قانون نيوتن يا گاليله را ثابت کرده باشی و ما اين‌ها را بپذيريم، بايد اول به تمام دستگاه کليسای واتيکان پدرسوخته و همه‌ی پاپ‌ها فحش بدهی و همه‌شان را محکوم کنی، تا ما بپذيريم که حرف گاليله و کپرنيک و نيوتن درست است! اسد جان! تو را به خدا خودت چند بار ديگر نوشته‌ات را بخوان!

من از مسلمان بودن‌ام شرمسار نيستم. حتی اگر به خاطر نفس مسلمانی‌ام – و نه حتی ايراد عقلی – بر پاپ خرده گرفته بودم، باز هم جای شرمی نداشت. تو که به این سادگی مرا متهم می‌کنی، حتماً بايگانی وبلاگ مرا خوانده‌ای. حتماً مواضع دينی مرا می‌دانی. حتماً گفت‌وگوهای مرا با استشهاديون ديده‌ای. حتماً می‌دانی که چه اندازه از خشونت به نام دين بيزارم و عميقاً بر اين اعتقادم که تروريزم، حاصل به گروگان رفتن «ظاهر شريعت» در دست ظاهريانی است که با روح دين بیگانه‌اند و هزار و يک بيماری روحی و روانی دارند. اما حتماً اين را هم می‌دانی که من قبول ندارم که از دين اسلام – يا اصولاً هر دينی – شرارت و پليدی می‌زايد. اگر اين‌ها را نوشته‌ای که من نه حرف پاپ، بلکه حتی حرف آن امپراتور بيزانسی را به طیب خاطر و بدون اعتراض بپذيرم و بگويم ببخشيد که ما نسل اندر نسل اهل خشونت بوديم و فقط شما گل و بلبل آفرينش‌ايد و هرگز دست‌تان به خون هيچ کس آلوده نشده است، من شرمنده‌ام. من هرگز زير بار چنين حماقتی نمی‌روم. اگر فردا مثلاً «طلبه‌های قم» بگويند آدم کشتن بد است، شما فقط برای اين‌که با آن‌ها مخالفت کرده باشيد، می‌رويد آدم می‌کشيد؟!

چرا می‌گويم پاپ از معنويت و پيام مسيح دور می‌شود؟ به خاطر اين‌که کار پاپ با اخلاقی که مسيح تعليم می‌دهد سازگاری ندارد. من اين را فقط به پاپ نمی‌گويم. هر کسی که به نام اسلام، به نام پيامبر دست به خشونت و قتل بزند و حکم تکفير و ارتداد خلق الله را صادر کند، با روح تعاليم محمد هم بيگانه است. چه آن آدم پاپ باشد يا هر رهبر دينی در هر نقطه‌ی ديگری از دنیا. فراموش نکنیم که از ديد يک مسلمان، آخرين کسی که تمام سخن و عمل‌اش سند و حجت بود، محمد بود. پيامبر اسلام هزار و چهار صد سال است که در ميان ما زندگی نمی‌کند. پس هیچ کس از انتقاد مصونيت ندارد، هيچ کس. «يقه‌ی پاپ‌های مسلمان» را هم زياد گرفته‌ايم و هزينه‌ها هم برای آن داده‌ايم. نه تنها امروز و در اين قرن حاضر. خاطرت نمی‌آيد اسد جان؟ نکند يادت رفته است و تاريخ نمی‌خوانی؟ فکر می‌کنی حلاج و سهروردی و عين القضات همدانی و حسنک وزير و ملا صدرای شيرازی و ابن سينا، چرا مطرود بودند يا بر سر دار رفتند يا سوزانده شدند؟ چون «يقه‌ی همين پاپ‌های مسلمان» را گرفته بودند. نه برادر جان! قضيه به آن شلوغی که شما و رسانه‌ها تصوير می‌کنيد نيست. خلاصه‌ی حرف من اين است: بله، تمام آن خشونت‌ها به نام دين اسلام محکوم است و بدون هيچ شکی بايد آن‌ها را تقبيح کرد و می‌کنيم. اما، رسانه‌های ما متعادل و عادلانه نيستند. اين خشونت‌ها از ذات دين نيست. اين خشونت‌ها از «انسان» صادر می‌شوند. مگر کمونیست‌های مرحوم، مگر استالين پدر آمرزيده، مسلمان بودند با آن همه آدم‌کشی؟ مگر هيتلر مسلمان بود؟ مگر موسولينی مسلمان بود؟ مگر ميلوشويچ مسلمان بود؟ مگر پينوشه مسلمان بود؟ (خوب است خودت هم در نوشته‌ات همين مثال‌ها را آورده‌ای). آری، بين آدم‌کش‌ها مسلمان هم هست. اما به اعتبار انسان بودن‌شان است، نه به اعتبار ذاتِ باور دينی. با نهايت شرمندگی من شديداً با شما مخالفم در اين زمينه و هزار و يک توضيح و استدلال تاريخی و کلامی هم می‌توان برای اين‌ها اقامه کرد. دين من اين است و به همين دين هم عمل می‌کنم تا زنده هستم:
بکنم آن‌چه بدانم که در او خير است
نکنم آن‌چه بدانم که نمی‌دانم
حق هر کس به کم‌آزاری بگزارم
که مسلمانی اين است و مسلمان

مطالب مرتبط:‌ اين هم مقاله‌ای محققانه از خسرو ناقد در اين زمينه: «ديدگاه‌های پاپ و پيشينه‌ی تعامل و تقابل با اسلام»

پ. ن. الآن که حدود دو ساعت گذشته است، می‌بينم که اسد بخش نظرها را باز کرده است. پس اصلاح می‌کنم. نظرهای اسد باز است.

ادامه‌ی «وقتی اسد داغ می‌کند، بيلی شلوغ می‌کند!»

September 18, 2006

روش‌های سست توجيه يک خطا

پاپ امروز يک عذرخواهی نصفه‌نيمه کرده است اما عملاً حرف‌اش را پس نگرفته است. پاپ از اين‌که از سخنان‌اش چنان برداشتی شده است متأسف است (انگار اين برداشت را خودش کرده است!). پاپ می‌گويد به مؤمنان به دين اسلام احترام می‌گذارد، اما خودش – ولو با نقل قول – به پيامبر اسلام اهانت می‌ورزد و او را عامل شرارت و خشونت می‌شمارد. بعد از بی‌ريخت شدنِ ماجرا، وقتی پاپ می‌فهمد که مخالفان و منتقدان‌اش، چه مسلمان و چه غير مسلمان، سخنان او را محکوم می‌کنند و سياقِ سخنان‌اش هم هيچ کمکی در گريختن از اين کمدی تلخ نمی‌کند، توپ را به ميدان مسلمانان می‌اندازد.

در برنامه‌ی خبر تلويزيون بی‌بی‌سی، يکی از مدافعان سخنان پاپ می‌گفت که پاپ بايد عليه خشونت موضع بگيرد. او نمی‌تواند کشته شدن اين همه مسيحی را در نقاط مختلف جهان ناديده بگيرد. راست می‌گويد. اما پاپ بايد عليه چه کسی موضع بگيرد؟ پاپ بايد چه کسی را نقد کند؟ پاپ می‌تواند خشونت به نام دين را محکوم کند (و اين شامل همه‌ی اديان می‌شود نه اسلام). پاپ چنان‌که می‌تواند خشونت به نام دين و سوء برداشت از روح پيام دينی را محکوم می‌‌کند،‌ اگر اهل انصاف باشد و واقعاً صلح‌طلب و خشونت‌ستيز، نگاهی هم به گذشته‌ی مسيحيت و پيشينيانِ‌ خودش هم می‌اندازد و رفتار بعضی از پاپ‌های متحجر پيش از خودش را هم محکوم می‌‌کند. اما می‌دانيم که پاپ هرگز چنين نخواهد کرد. نهاد رهبری دينی واتيکان چنين قواعد و چنين آدابی ندارد. اين تيغ دسته‌ی خودش را نمی‌برد! پاپ نمی‌خواهد بگويد آگاهانه و به قصد سخنانی را نقل کرده است که شخص پيامبر اسلام را نفی کند و به دنبالِ آن پيام اسلام را. درست است. وقتی نفسِ اسلام را، تمام پيام اسلام را،‌ پيامبر اسلام را رد کنی و اهل خشونت معرفی کنی، طبيعی است که اقليت بدکاری که همه را بدنام کرده‌اند، رد می‌شوند. اما هدف پاپ تقبيح خشونت اقليتی تروريست نبوده است. او خواسته از اين بهانه استفاده کند و بغض‌اش را نسبت به اسلام نشان دهد.

من نمی‌توانم باور کنم که پاپ اهل معنويت باشد، به پيام «مسيح»، چنان که خود مسيحيان می‌گويند باور داشته باشد و چهره‌ای هولناک از «محمد» ترسيم کند. غريب‌تر اين‌که پاپ با وقاحت بر حرف خويش پا می‌فشارد و به قلب سخنان‌ خودش اشاره نمی‌کند. هيچ کس مسئول سوء‌ تعبيری سطحی از سخنان‌اش نيست. اما وقتی جوری سخن گفتی که از صد نفر، نود و نه نفر يک معنای واحد از آن فهميدند و رسماً‌ برای جهان مسيحيت – ولو به مثل و با نقل قول - «تمام جهان اسلام» را مظهر و عينيت خشونت و شرارت شمردی، ديگر بحث «سوء تعبير» در ميان نيست. پاپ در جهان پانصد سال پيش زندگی نمی‌کند. سخنان‌اش فقط به گوش چهار نفر کاتوليک نمی‌رسد. پاپ ذهن و باورش در قرن‌های ماضی منجمد شده است و گويی هزاران سال است که خواب بوده است، خواب اصحاب کهف. اين جهان در نيم قرن گذشته، هزار و يک تحول را از سر گذرانده است. «جهانی شدن» تبعات زيادی داشته است و يکی از تبعات‌اش حضور پر رنگ پيروان تمامی اديان در سراسر جهان است. پاپ بيرون از خود کس ديگری را نمی‌بيند.

هيچ کس توجيه‌گر خشونت و تروريسم نيست. مخصوصاً من يکی خشونت به نام دين را نمی‌پذيرم، تحت هر بهانه‌ای. اما بسيار تفاوت است ميان نفی خشونت و حمله بردن به پيام‌آور آن دين (پاپ واقعاً‌ چه اندازه تاريخ و فرهنگ و عقايد اسلام را می‌شناسد؟). پاپ قصد گفت‌وگو با مسلمانان را ندارد. او رسماً پنجره‌های گفت‌وگو را بسته است. اين کوچکترين نشانه است از اين‌که پيشوای مسيحيان کاتوليک «عقل» را معزول کرده است و با احساس و عاطفه و باور متعصبانه‌ی کاتوليک‌اش دارد زندگی می‌کند.

بحث‌های رسانه‌ای در غرب هنوز ادامه دارد و حداقل در رسانه‌های انگليس، بيشتر مردم مخالف سخنان او هستند. تنها کسانی که دارند مأيوسانه دست و پا می‌زنند و هيچ موضع محکمی برای دفاع از سخنان نينديشيده‌ی پاپ ندارد، پيروان بی‌نوای او هستند که بايد پاسخگوی بی‌تدبيری و بی‌خردی رهبرشان باشند. من داغ ننگ بر پاپ نمی‌زنم. پاپ انسان است. خطا می‌کند. بايد به خطای‌اش اذعان کند و مقياس خطای خود را هم در نظر بگيرد. پاپ يک عذرخواهی جدی و صميمانه به مسلمانان بدهکار است و دريغ که دارد وقت‌کشی می‌کند و می‌خواهد با رندی قضيه را ماست‌مالی کند و بگويد حرف مهمی نزده است! شايد عده‌‌ای از روشنفکران زياد سخن پاپ را به چيزی نينگارند (کی شود خورشيد از پف منطمس؟!)، اما مسلماً مسلمانان عامی (عامی در هر دينی هست)، به اين سادگی با قضيه برخورد نمی‌کنند. آموزش دادن عوام (يهودی، مسيحی يا مسلمان) و بالا بردن سطح رواداری آن‌ها کار ساده‌ای نيست. اما دورانديشی و تدبير و دپيلماسی برای رهبران، آن هم برای يکی در حد و اندازه‌ی پاپ، فرض واجب است. بحث فقط بر سر نوع باور دينی نيست، بحث بر سر دپيلماسی است. بحث بر سر نحوه‌ی بيان است. پاپ باورش را به زشت‌ترين و ضعيف‌ترين شکل ممکن بيان کرده است. پاپ سخن‌اش بايد معطوف به نتيجه باشد. پاپ لاجرم سخنی می‌خواسته بگويد که صلح و آرامش را بيشتر کند و رنج بشر را کاهش دهد. وقتی سخن‌اش باعث از ميان رفتن صلح می‌شود و به خشونت دامن می‌زند، اين چه نوع دعوت به صلح و نفی خشونت است؟

پ. ن. چشم. متن کامل سخنان پاپ را هم جايی نقل می‌کنم و خلل به اصطلاح «استدلال» مخلل‌اش را نشان می‌دهم. بگذاريد از مصيبت‌های بعد از اسباب‌کشی خلاص شويم.

پ. پ. ن. از بازتاب: پاپ چه گفته بود؟
ژاک شيراک هم بدون اين‌که مستقيماً از پاپ انتقاد کند، گفته است بايد در استفاده از زبان ديپلماتيک‌تر رفتار کرد و از ايجاد تنش‌های مذهبی پرهيز کرد. فرق است ميان اسلام به عنوان يک دين در خور احترام و اسلام‌گرايان افراطی که از دين به عنوان ابزار سياسی استفاده می‌کنند. کاش پاپ کمی سياست‌مدارتر بود!

September 15, 2006

سخنان پاپ:‌ تيغی دو لب

سخنان تازه‌ی پاپ باعث حيرت و خشم مسلمانان شده است. اما واقعاً چرا بايد متعجب بود؟ پيشينه‌ی پاپ تازه، پيشينه‌ی درخشانی در رواداری دينی نيست. او به تعصب شهره بوده است و سخت‌گيری دينی او (که طبعاً نگرش منفی نسبت با صاحبان اديان ديگر علی‌الخصوص مسلمانان) نيز در متن تعصب او کاملاً بديهی است.

اما دو مسأله در اين‌جا مطرح است: نخست نفس رفتار و گفتار پاپ است. سخنان پاپ بدون ترديد نشان از نگاه منفی و بلکه نگاه متعصبانه و حتی خصمانه‌ی او نسبت به مسلمانان دارد. بيانيه‌ی واتيکان تنها توجيه و لاپوشانی ماجراست. واتيکان و پاپ رسماً از عذرخواهی پرهيز دارند. پاپ حرفی زده است که حاضر نيست بگويد نادقيق بوده است و کلی‌گويی کرده است و سرنوشت يک ميليارد مسلمان جهان امروز را با گفت‌وگوی يک امپراتور مسيحی بيزانسی و يک مسافر ايرانی تصوير کرده است. تناقض شگرف را می‌بينيد؟ بگذاريد از زاويه‌ی ديگری به ماجرا نگاه کنيم. فرض کنيد يک رهبر مسلمان – عام سخن می‌گويم و اين رهبر می‌تواند روشنفکر باشد يا متعصب – مثال مشابهی درباره‌ی مسيحيت و واتيکان بزند. می‌توان به طور عينی مثال‌های بی‌شماری از تاريخ واتيکان و پاپ‌های متحجر ضد فرهنگ و علم و هنر آن‌ها آورد. گاليله و جوردانو برونو مثال‌های بارز مواضع کليسا هستند. بگذاريد برای لحظاتی هم که شده مقايسه‌ی تاريخ اين دين يا آن دين را کنار بگذاريد و عيناً‌ ببينيم واکنش واتيکان درباره‌ی تقبيح «پاپ»های‌اش چه خواهد بود؟ (کاری نداريم که پاپ مستقيماً‌ پيامبر اسلام را هدف قرار داده است). مقياس و ميزان خشونت‌های مرتکب شده به نام دين را اگر در اديان مختلف مقايسه کنيم، هيچ دينی از اين خشونت‌ها و تفسيرهای تندروانه در امان نبوده است. پس بايد آشکارا به پاپ گفت که «آن را که خانه نئين است،‌ بازی نه اين است!» پاپ علاوه بر اين‌که رهبری دينی است، رهبر سياسی واتيکان نيز هست. چنين سخنان سست، سطحی و شتاب‌زده‌ای نه در شأن يک رهبر سياسی است و نه در شأن يک رهبر دينی. پاپ سعی کرده است با هوشمندی از زبان کس ديگری سخنانی را نقل کند و مسلمانان و پيامبر اسلام را محکوم کرده يا به تمسخر بگيرد. متأسفانه اين ترفند، ترفند بسيار کودکانه و دور از عقلی است. انسان خردمند، هر سخنی را نقل نمی‌کند. حق آن بود که اگر پاپ سخنی را نقل می‌کند، عالمانه نقل کند و محققانه نقد کند. اين تيغ گلوی خود پاپ را هم می‌برد.

اما مسأله‌ی اساسی‌تر واکنش مسلمانان است. اگر افراطيون مسلمان، همان خطای پيشين را که درباره‌ی کاريکاتورهای دانمارکی مرتکب شدند، تکرار کنند، تنها خود را در موضع ضعف و ملامت قرار داده‌اند. شايد اگر رفتار اقليتی دور از عقل يا خشونت‌آميز باشد، به نفس يک پيام يا انديشه ربطی نداشته باشد. اما واقعيت اين است که:
چو از قومی يکی بی‌دانشی کرد
نه که را منزلت ماند، نه مه را
نديدستی که گاوی در علفزار
بيالايد همه گاوانِ ده را؟

اين بی‌دانشی،‌ از پاپ سر زده است و آبروی عقلانی و سياسی پاپ را به باد داده است. واتيکان هم موضع سياسی گرفته است و حاضر نشده است اعتراف به خطا کند. بی‌دانشی ديگر را مسلمانان نبايد مرتکب شوند. تا اين‌جا بيشتر رهبران جهان اسلام، واکنش‌شان از سر آزردگی خاطر بوده است و اعتراض خود را «بيان» کرده‌اند. هنوز عملی نديده‌ايم که حکايت از «بی‌دانشی» کند. اميدوارم عقلا و زعما، آن اندازه حزم و دورانديشی داشته باشند که برای اقليت هم عزت و کرامتی بخرند و نشان بدهند که مسلمانان هر چند تحت فشار هستند، هر چند ظلم و جفا بر آن‌ها می‌رود، هر چند شديدترين حملات به جان،‌ مال،‌ ناموس، تماميت ارضی و غرورشان می‌شود،‌ باز هم می‌توانند جاهايی نجابت به خرج بدهند و مدعی را به شيوه‌ای احسن شرم‌زده کنند.

سياست‌مداران و مخصوصاً سياست‌مداران متکلم گاهی اوقات می‌توانند با يک جمله عالمی را ويران کنند. نمونه‌های اين اتفاقات تلخ و سياه را در تاريخ گذشته‌ی بشريت، در هر دينی و در هر نقطه‌ای از جهان داشته‌ايم. دعوت به خرد و خويشتنداری، نخستين دعوتی است که همه‌ی عالمان ما بايد بر منابر دينی و سياسی داشته باشند. اما می‌دانم که صدای من، بسا اوقات صدايی است که ناشنيده می‌‌ماند. از آن سو، صدای جمعيتی چند صد نفره، باور و رفتار يک ميليارد مسلمان را که آرام زندگی می‌‌کنند تحت‌الشعاع قرار می‌دهد. با تمام اين‌ها، باور کنيد که سخنان پاپ، رهبر کاتوليک‌های جهان، عزت، اعتبار، هويت و باور تمام جهان مسيحيت کاتوليک را تحت‌الشعاع قرار داده است. بازنده‌ی اين ميدان، پيش از هر رخداد منفی يا مثبتی، جهان مسيحيت و غرب است. فرق بسيار است ميان لغزش و خطای يک مسلمان عامی و بی‌سواد و تندرو و خطای يک رهبر که تمام هويت دينی و سياسی پيروان‌اش حول او تعريف می‌شود.

این هم لينک متن سخنرانی پاپ در وب‌سايت رسمی واتيکان: سخنرانی در دانشگاه رگنزبورگ

وضعيت قرمز تا اطلاع ثانوی

این دو سه روز دوباره مشغول اسباب‌کشی ديگری هستيم (از خير سر صاحب‌خانه‌ی مردم‌آزار و بدقول بی‌مبالات). اين چند روز به زحمت به وبلاگ و مخصوصاً امور ملکوت می‌رسم. از همه‌ی دوستان و بزرگوارانی که در اين چند روز ای‌ميل زده‌اند و درخواستی داشته‌اند، عذرخواهم تا چند روز ديگر که کمی مستقر شويم. خانه‌ی تازه هم تا چند روز اينترنت ندارد و اگر چيزی ببينم در محل کارم خواهد بود (مگر اين‌که باز چشم‌مان به جمال وايرلسی ديگر در آن‌جا روشن شود!). شنبه و يکشنبه‌‌ی آتی و شايد بعدی دور از اينترنتيم، تا دوباره وضعيت عادی شود. فعلاً وضعيت قرمز است تا اطلاع ثانوی. داريم می‌رويم پناهنگاه!

September 13, 2006

خدای ابلهان و خدای عالمان!

ديدم امروز امير سوشيانت قصه‌ای دراز نوشته است درباره‌ی براهين اثبات خدا. شگفت‌زده شدم اول. خودم اگر بودم، شايد پنج شش سال پيش، بعيد نبود چنين افکاری داشته باشم. اما راست‌اش را بخواهيد، هيچ وقت دنبال «اثبات وجود خدا» نبوده‌ام، علی الخصوص از روی کتب دينی یا کتب انتقادی-عقلی بشر. برای من وجود خدا – يا دقيق‌تر بگويم خودِ خدا – يک اصل موضوعه است. اصول موضوعه‌ی هندسه‌ی اقليدسی را که يادتان هست؟ برای آن اصول نه می‌شود برهان اقامه کرد و نه می‌توان ردشان کرد. کسانی که فلسفه‌ی علم و مخصوصاً فلسفه‌ی رياضی خوانده‌اند پيشينه‌ی بحث و جنجال‌های رفته بر سر آن را نيک می‌دانند. نکته‌ی اساسی اين است که اصل موضوعه‌ی «خدا» به زندگی من جهت می‌دهد و وجود نيرويی برتر – بدون حواشی و زوايد بحث‌های متکلمانه – رنگی ديگر به زندگی من می‌دهد. وقت‌ِ گران‌بها را هم صرف بحث و جدل با اين و آن نمی‌کنم که حالا آيا واقعاً خدا وجود دارد يا ندارد! خدای برای من هست. وجود دارد. آشکار و عيان است. مثل ابر، آسمان، دريا، کوه، خورشيد. من خدا را حس می‌کنم، با تمام تار و پود وجودم. چنان‌که از وجود «نگاه» آگاه‌ام. چنان‌که می‌دانم که اکنون دارم نفس می‌کشم. درک من از خدا شهودی‌تر از آن است که حاجت به برهان‌های غريب داشته باشد. زندگی بشری معضلات پيچيده‌ی زيادی دارد که می‌توان وقت صرف تبيين فلسفی و معرفتی آن‌ها کرد. بحث اثبات وجود خدا (يا نفی وجود خدا) همان بحث جبری و اهل قدر است که هرگز پايانی ندارد. خدا هست، چنان‌که ماده هست، چنان‌که انرژی هست، چنان‌که نور هست: الله نور السموات و الارض، نه همين نور فيزیکی که ذره و فوتون دارد.  اما چه باک! بگو نور، بگو انرژی، بگو خورشيد. فرقی نمی‌کند. وقتی آن‌که به او باور داری زندگانی‌ات را پر نور و آرام می‌کند – اصلاً متلاطم و آشوب‌زده می‌کند – بگذار بکند. خوش باش با او!

نکته‌ی ديگر باور داشتن به دين و خداست. بسا کسان استدلال کرده‌اند که خدايی را که چنين کند و چنان کند می‌خواهيم و مثلاً چنان خدايی را نمی‌خواهيم. اين فهم از خدا و دين، فهم «انسان»‌ها از دين است. فهم‌های انسانی بسا اوقات دستخوش اميال بشری می‌شود و خدايی را برای ما تصوير می‌کنند که يا خود تجربه کرده‌اند يا خود چنان می‌خواهند. هميشه خدای لطيف‌تر، رحيم‌تر، رئوف‌تر و عاشق‌تری هست!

پس لبيک يا جلال الدين رومی:
احمقی‌ام بس مبارک احمقی است
که دل‌ام با برگ و جان‌ام متقی است

پ. ن. بحث‌های علمی و عقلی را می‌گذارم برای نوشته‌ای ديگر. آن‌چه نوشتم، حس بود و دريافت درونی. منطق عقلانی نمی‌خواهد. اگر نظر می‌دهيد، لطفاً توجه داشته باشيد اين نوشته حس است، نه استدلال!

September 12, 2006

بعد السفر پاريس

از ديروز که از پاريس برگشته‌ايم، آن‌قدر گرفتار کار بودم که مجال بلاگيدن نبود. خستگی مفرط هم مزيد بر علت بود. پاريس بسيار جای آرامش دهنده‌ای بود، مخصوصاً آن کليسای بالای مونمارتر طمأنينه‌ی خاصی داشت. اگر دفعه‌ی اول نبود و هماهنگی بيشتری داشتيم، شايد بسيار بسيار بيشتر خوش می‌گذشت. به هر حال در اين چند روزه‌ی اخير دو سه تا مطلب دندان‌گير و خوب ديدم که هر بار می‌خواستم در لينکدونی بياورم‌شان فرصتی نمی‌شد.

يکی اين نوشته‌ی عنکبوت است با عنوان «اخلاق مقدم است يا ايمان؟» که با او موافقت تام دارم! ديگر مطلب «رؤيای امارت» نداست. چرا مردم اين همه اسامی ترکيبی با «امير» برای بچه‌هاشان می‌گذارند؟ ندا می‌پرسد: «آیا این روآوردن گسترده به نام «امیر» نشان احیای دلبستگی دیرین و عمیق ما ایرانیان به امارت و سلطنت نیست که پس از چندین سال فروخفتن اینک در جامه‌ای دیگر ظاهر شده است؟» در مقام طرح سئوال، اشاره‌ی نکته‌بينانه‌ای است.

مطلب عالی ديگر را صاحب فل سفه نوشته است: «چرا ۱۵۰ سال؟». واقعاً چه اتفاقی قرار است بيفتد در کشور ما؟ رييس جمهور دنبال چه می‌گردد؟ با کی قرار است تسویه حساب کند؟ روشنفکران؟ خوب دارند می‌کنند! استادان دانشگاه؟ نکند قرار است تدريس فيزيک و شيمی و زيست‌شناسی تعطيل شود و از اين به بعد به جای دانشگاه حوزه‌ی علميه‌ بسازند؟ (عوض شدن رييس دانشگاه تهران به همين نيت بود؟). مطلب سعيد، مطلبی خواندنی و پربار است.

اين هم يک يادداشت موشکافانه‌ی عالی درباره‌ی يازده سپتامبر: «روزی که چيز زيادی را عوض نکرد». گمان کنم در ادامه‌ی بحث با عبدی کلانتری، مطلبی است بسيار خواندنی و عبرت‌آموز. بعد از يازده سپتامبر، همه‌ی نگاه‌ها به سمت مسلمانان است، در حالی که مسلمانان «تنها» مسأله‌ی جهان نيستند. ريشه‌ها جای ديگری است. مسلمانان، از حيث دین‌داری‌شان نه از حيث سياست‌ورزی‌شان، تنها مؤلفه‌های تأثيرگذار در مسايل سياسی نيستند. چشم بستن به روی واقعيات مشکل ما را حل نمی‌کند. واقعيت‌ها بسيار گسترده‌تر و فراگيرتر از مشکل يک نفر تروريست با تظاهر به اسلاميت است.

فعلاً اين سه چهار تا لينک را داشته باشيد تا کمی سرم خلوت بشود. اين هفته حسابی گرفتاريم. وقت هيچ کاری را نداريم، مگر اين‌که آخر شبی، وقت ناهاری قلم‌اندازی صادر شود! عکس‌های روز آخر پاريس از مونمارتر گرفته تا گق دو نوقد هم هنوز باقی است، اما چند تا را می‌گذارم اين‌جا برای خالی نبودن عریضه!

ادامه‌ی «بعد السفر پاريس»

September 11, 2006

زهد و نياز

گفتم: «زاهدان هم اهل نيازند. نيستند؟ چرا اين‌قدر به طعنه و تحقير؟»

گفت: «وقتی می‌گويم زهد، يعنی کم گذاشتن. قصه‌ی يوسف را که يادت است؟ برادران‌اش در فروش او زهد ورزيدند؟ ارزان‌اش فروختند؟ زاهد اصطلاح عام است. خيلی‌ها عرفان پيشه می‌کنند و حرف درويشان را به لقلقه بی‌حساب بر زبان می‌رانند، روح‌شان اما بی‌خبر است از اين درويشی که در آن سکوت می‌کنند و فضل و هنر نمی‌فروشند. زاهد، در مقام گذشت و خاکساری، از خويش نمی‌گذرد. اين معنای زاهد را هم داشته باش. اين زاهد حاضر نيست بگويد من نيستم. او هميشه هست، خوب هم هست. دست‌اش هم پر است. انبان معرفت و هنرش هم هميشه گران‌بار است. آن‌که تهی‌دست است و آسمان‌جل درويش بی‌نواست يا رند گنه‌کار! پس فراموش نکن که به اعتبار طاعت زاهدان ولو بسيار از عرفان بگويند و تصوف، خط بطلان بر عمل‌ِ معصيت و کارنامه‌ی سياه رندان نکشی!

زاهد غرور داشت، سلامت نبرد راه
رند از ره نياز به دارالسلام رفت
چيزی اگر می‌خواهی بياموزی، آن نياز است. صد مثنوی و حافظ هم از بر داشته باشی، به قدر خردلی به کارت نخواهد آمد. محاسبه سخت است. اندکی آماده‌تر باش!»

September 10, 2006

پاريسيه‌ی آخر

امشب، شام آخر پاريس است. اينترنت بيست يورويی وايرلس ما هم دارد تمام می‌شود (ديگر هم لازم‌اش نداريم). عکس‌ها را ان شاء الله از لندن می‌گذارم. آن قدر خسته بوديم وقتی از خواب بيدار شديم ساعت نه و نيم شب بود. رفتم بيرون از يک مغازه نزديک ويکتور هوگو که ظاهرش به مغازه‌های عربی می‌خورد کمی هلو و سيب و آب خريدم. از آن طرف خيابان هم به پيتزا هات خدمتی کرديم و برگشتيم هتل برای شام آخر! ديگر گفتنی نمانده از پاريس. نکات مهم را حتماً بانو خواهد نوشت. دل‌ام برای تک‌مضراب‌ها تنگ شده است. برگردم فراغ بالی حاصل شود، دوباره ادامه می‌دهم. يکی را اين‌جا توی پاريس نوشتم. بقيه باز حال و هوای لندن را می‌خواهد. اين تشکر آخر را بايد اول می‌کردم که اگر دوست نازنين‌مان که در شهری ديگر زندگی می‌کند و نتوانست بيايد پاريس، ترتيب رزرو هتل را برای‌مان نداده بود، احتمالاً‌ گاومان دوقلو زاييده بود. بنده‌ی خدا ديروز پای تلفن قدم به قدم از روی نقشه راهنمايی‌مان کرد و عملاً تمام مسير متروی پاريس را به من آموخت. خدای‌اش خير دو جهانی دهاد و زودتر در پاريس خانه پيدا کنند که ما اين قدر در به در نباشيم!!

پاريسيه ۵

اين هم روز سوم و آخر ما در پاريس. از خواب که پا شديم، قدم زنان تا ايستگاه له دفانس رفتيم و سوار شديم تا شارل دوگل اتوال. دو سه ساعتی را به خريد گذرانديم. برای ناهار هم رفتيم مک‌دونالد. نکته‌ی جالب‌اش اين بود که مک‌دونالد اين‌جا کرديت کارت قبول می‌کند! فاتح شديم بالاخره!‌ لندن که باشی، همه جا ناچاری پول نقد بدهی. بعد از ناهار سلانه سلانه برگشتيم به اتوال و رفتيم به سمت مونمارتر (به قول خودشان مونمقتر!). مستقيم از ايستگاه (انوِق بود؟) رفتيم بالا انگار که داريم از دماوند صعود می‌کنيم. يک کليسای بسيار خوشگل و سرشار از معنويت آن بالای قله است که اشک آدم را در می‌آورد. بعداً دوباره درباره‌اش می‌نويسم و عکس‌ها را هم جداگانه می‌گذارم.

از مونمارتر آمديم پايین و قدم زنان رفتيم به سمت ايستگاه که برويم گق دو نوقد (همان ايستگاه مرکزی که قطارهای يورواستار می‌روند آن‌جا). قرار بود پنج آنجا باشيم ولی ما چهار و ده دقيقه رسيديم. چيزکی خورديم تا پنج شد. نيم ساعتی از قرار گذشت و دوستانی که با آن‌ها قرار داشتيم به قرار نرسيدند. هر چقدر هم تلفن زديم پاسخی نبود که نبود. تا حدود شش در همان ايستگاه پرسه زديم و بالاخره تصميم گرفتيم برگرديم. الآن خسته و هلاک برگشته‌ايم هتل و داريم از حال می‌رويم ديگر. قسمت نبود دوستان را ببينيم. اگر زنده ماندم تا دو ساعت ديگر عکس‌ها را می‌گذارم و گرنه باشد تا بعد (شايد تا فردا). مشاهدات ديگر را حتماً بانو خواهد نوشت.

شرط رفاقت

گفتم: «آدم دوست زياد دارد ولی واقعاً خيلی سخت است تشخيص «يار وفادار» از دوستانی که امروز می‌آيند و فردا می‌روند. بعضی‌ها چند روز عاشقانه و مخلصانه دوست‌اند، اما ناگهان بدون هیچ دليلی غيب‌شان می‌زند».

گفت: «دوستی مخلصانه و از سر صفا چند شرط دارد:
اگر رفيق شفيقی درست پيمان باش
حريف حجره و گرمابه و گلستان باش

رفيق خوب، شفقت دارد. عهد و پيمان را نگه می‌دارد ولو سرش برود. رفيق موافق در خلوت و جلوت ياری فرو نمی‌گذارد. فکر کرده‌ای ميان حرف و حريف فاصله يک «يا» است؟ رفيق خوب با آدم حرف می‌زند. سکوت نمی‌کند تا سکوت‌ات به شک و ترديد دامن بزند. رفاقت هزار و يک شرط دارد. باش تا رفاقت بياموزی!»

پاريسيه ۴

خوب. يک نفر گفته بود تا عکس ايفل را نگذاريد قبول نيست. ايفل را امشب رفتيم و ديديم و تازه عکس هم گرفتيم توی آن تاريکی. یک ايرانی با حال، که خودش وبلاگ‌نويس نيست، اما خويشاوندانش هستند، کلی تحويل‌مان گرفت و نصفه‌شبی آمد و ما را در سن ميشل و بير-حکيم (!) گرداند. دم‌اش گرم. اميدوارم نصفه‌شبی به خانه‌اش رسيده باشد و گرنه ايل و تبارش پدرمان را در می‌آورند!!

عکس خواسته بوديد، اين هم عکس‌های لوور و نوتردام و همين ديگر!

بقيه‌ی جاهای پاريس پيشکش تا فرداشب اگر به خواست خدا زنده بوديم. يادم رفت بگويم اين دفانس عجب جای محشری است. دهان‌مان از حيرت باز ماند. لندن خودش را بکشد چنين جايی ندارد و نمی‌تواند بسازد. ورودی متروی‌اش ما را حسابی متحير ساخت. خيلی عجيب و غريب بود (بعداً توضيح می‌دهم)، اما مرده‌شور بقيه‌ی متروی پاريس را ببرند. متروی لندن با آن وضع بی در و پيکرش از اين بهتر بود.

ادامه‌ی «پاريسيه ۴»

September 9, 2006

عکس‌های پاريس

اين هم تعدادی از عکس‌های پاريس به ترتيب حرکت! بعداً توضيحات لازم افزوده خواهد شد!

ادامه‌ی «عکس‌های پاريس»

پاريسيه‌ ۳

هی می‌خواهم چهار تا عکس بگذارم اين‌جا تا حاصل يک نصفه‌ روز، نصف پاريس را با پای پياده گشتن ببينيد. اما لطف و محبت دوستان آن قدر زياد است که از وقتی برگشته‌ايم دارم همين‌جور ای‌ميل جواب می‌دهم و تشکر می‌کنم. اگر کسی از قلم افتاده است، همين‌جا ممنون‌ام. کلی از همه راهنمايی گرفته‌ام تا همین حالا. فعلاً‌ داريم استراحت می‌کنيم (خير سرم من الآن بايد در حال خواب باشم!). تا سه چهار ساعت ديگر احتمالاً دوباره سر پا می‌شويم و می‌رويم برای «شب پاريس» که گفته‌اند از دست مدهيدش. دوست بزرگواری همين الآن تسکت مسج فرستاد دوباره. باز هم ممنون. ببخشيد که آنلاين و وبلاگی جواب می‌دهم. حتماً‌ تماس می‌گيريم. يک دنيا از لطف بيکران همه ممنون.

می‌بينيد؟ آن وقت می‌گويند وبلاگ بد است! هی می‌گويند «ابتذال در وبلاگستان»! اگر اين وبلاگ نبود، آدم اين همه دوست ديده و نديده را چطور پيدا می‌کرد؟

پ. ن. قول می‌دهم چند تا عکس بگذارم از ابتدا تا انتهای گردش امروز! به زودی.

پاريسيه ۲

الآن به وقت لندن نزديک ساعت دو است يعنی ساعت حدود سه بعد از ظهر به وقت پاريس. صبح علی‌الطلوع رفتيم پی صبحانه و يکی دو ساعت بعد از مراجعت از چاشت، زديم به خيابان. همين خيابان راسته‌ی ويکتور هوگو را گرفتيم به سمت تقاطع دفانس و خيابان شارل دو گل که آخرش می‌خورد به طاق نصرت و شانزه ليزه. تا دلتان بخواهد پياده راه رفتيم با بانو و عکس گرفتيم. يعنی وجب به وجب عکس گرفتيم (که ان‌شاء الله چند تاش را می‌گذاريم همين جا محض عبرت خلق الله!). از طاق نصرت هم رفتيم به سمت باغ‌های تويلری که الحق وسط اين همه سرسبزی، وقتی داری ميانه‌اش راه می‌روی که کف‌اش خاک است و شن، احساس می‌کنی داری توی کوير لوت قدم می‌زنی!

ايفل هم که هر جا می‌رفتيم سمت راست‌مان بود! بعد از باغ‌های کذايی، رفتيم سراغ لوور که البته اصلاً‌ داخل‌اش نشديم چون بسی شلوغ بود و صفی دراز داشت. فقط از زوايای مختلف تا می‌توانستيم از آن هرم‌های لوور عکس گرفتيم که عقده‌ی عکس به دل‌مان نماند. از آن در ديگر لوور خارج شديم که برويم به سمت نوتردام، اما ديگر کو حال و حوصله و رمق. سه ساعت پياده روی آدم را از پا می‌اندازد. حساب‌اش را بکنيد از دفانس شروع کنی به پياده‌روی و يک مسير مستقيم را همين‌طوری پياده بيايی تا بخوری به ديوار! دردسرتان ندهم. همان‌جا راه را کج کرديم که برگرديم پيتزاهاتی پيدا کنيم و ناهار بخوريم. ناچار تاکسی گرفتيم که ما را به نزديکی دفانس برساند. يعنی حدس می‌زديم همان نزديکی باشد. هر چه هم به راننده می‌گفتيم فقط فرانسوی جواب می‌داد. هر چه ما می‌گفتيم استريت اهد، او چيزی می‌گفت شبيه دووان! ما هم می‌گفتم بله همان. يک خط در ميان هم هی می‌گفتيم تنک‌ يو و مقسی بوکو! اين‌جا هر چيزی بخواهی بپرسی بايد با لال‌بازی بپرسی. هيچ راه ديگری ندارد. راه بهترش استفاده از گوگل رحمت‌الله عليه است که دوای هر دردی در آستين‌اش هست.

بروم پايين دو سه تا تلفن بزنم شايد کسی پيدا شد و برای بقيه‌ی روز اندکی کمک‌مان کرد.

پ. ن. در ضمن از تمامی دوستانی که پيشنهاد کمک کردند ممنون‌ام. اگر کسی در پاريس پيدا می‌شد که نيم ساعت يا يک‌ساعت فقط هدايت‌مان می‌کرد بقيه‌ی ماجرا را با يک اپسيليون آی‌کيو حل می‌کرديم. ولی دريغ که هيچ خبری نيست (يعنی ای‌ميلی نيست). موبايل بنده هم اگر چه اين‌جا کار می‌کند، اما زياده صحبت کردن خرج‌اش را به عرش می‌رساند. اگر تا غروب کسی اين‌ها را خواند و در پاريس بود، خدای‌اش اجر دهاد اگر ای‌ميلی بزند به ما. شايد فردا که روز آخرمان در پاريس است، از اين سرگردانی و خود-راه‌حل-يابی نجات پيدا کرديم!

پاريس - روز ۱

خوب. ما داريم الآن رسماً از هتل خارج می‌شويم. قدم زنان راه می‌افتيم به سمت شانزه ليزه و اگر راه‌مان را بر اساس نقشه‌ی گوگل همان وسط کج کنيم، می‌رويم به سمت ايفل. مستقيم اگر برويم از شانزه ليزه سر در می‌آوريم و باغ‌های تويلری و آن ته احتمالاً به لوور می‌رسيم. چون هيچ کس به دادمان نرسيده تصميم گرفتیم خودمان به داد خودمان برسيم! اگر تا وسط روز برگشتيم هتل، برای‌تان عکس‌های تفرج کورمال کورمال‌مان را می‌گذاريم اين‌جا تا ببينيد چه‌ها کشيده‌ايم!

September 8, 2006

قبله‌ی عالم گم می‌شود!

هنوز دو سه ساعت نشده است به همراه بانو به پاريس رسيده‌ام. بانو به قدر کافی سر پاريسی‌ها غر زده است. من هم بگذاريد غرغرم را بکنم. توی اين شهر درندشت، يک نفر وبلاگ‌نويس فارسی زبان نيست ما را نجات بدهد؟ از هر کس می‌پرسی که مثلاً مترو کجاست و چطور می‌شود از دفانس رفت تا شانزه ليزه، فقط چند دقيقه به فرانسوی يک مشت حرف نامفهوم و عجيب و غريب می‌گويند و آدم ناچار می‌شود بگويد مرسی فهميدم تا طرف شرش را بکند و برود!

عجب گيری کرده‌ايم توی اين شهر! دست‌مان از زمين و آسمان کوتاه شده است. افتضاح‌ترين شهر اروپايی است که تا به حال ديده‌ام. شايد دليل‌اش اين است که هيچ دوست و آشنايی راهنمايی‌مان نکرده است. فعلاً‌ تصميم گرفته‌ايم بخوابيم شايد تا فردا فرجی شد و يکی از اهالی وبلاگ‌شهر به دادمان رسيد! اگر احياناً راه‌تان را گم کرده بوديد و حوالی مرکز شهر پاريس نزديکی‌های طاق نصرت‌شان يا رو به روی ايفل بوديد، ای‌ميلی بزنيد يا همين‌جا کامنت بگذاريد. شديداً به يک نفر ايرانی يا انگليسی که فرانسه بلد باشد نيازمنديم! باز خدا پدر همين اينترنت هتل را بيامرزد که ما از همه جا بی‌خبران را می‌تواند کمی کمک کند! فعلاً که مثل لال‌ها يا دهاتی‌هايی که برای اولين بار رفته‌اند تهران، داريم دور خودمان می‌چرخيم. قرار بود روز قبل از حرکت‌مان به حکيم‌الملکوت (همان داريوش غيرمحمدپور) تلفن بزنيم، اما مجالی دست نداد. حالا شايد دوباره باز چيزی نوشتيم و وضعيت بحرانی فعلی را تشريح کردم.

برای آن‌ها که نمی‌دانند هم يک بار ديگر اضافه می‌کنم فردا (يعنی روز نيمه‌ی شعبان) تولد قبله‌ی عالم به سال قمری است. اين را نوشتم شايد دل بعضی‌ها به رحم بيايد و ما را از وسط جزيره‌ی «انگلیسی‌خوارها» نجات بدهد!

September 7, 2006

افسانه‌های تاریخی يا تاريخ‌های افسانه‌ای

يادداشت نوشين احمدی خراسانی در نشريه‌ی نامه که در سايت رادیو زمانه باز نشر شده است، جمله‌ی کوتاهی داشت که پرسشی جدی را برای من زنده کرد. چرا تاريخِ ما آکنده از افسانه است و حتی در سطح رسمی و عالی سياسی علاقه‌ی زيادی به افسانه خواندن تاريخ داريم؟ يعنی ما افسانه را تاريخ می‌خوانيم و تاريخ را افسانه؟ چرا نزدِ ما تاريخ این اندازه مطرود و خوار است؟

گاهی اوقات اشتباه‌های جزيی و خطاهای ظاهراً قابل اغماض، راه را بر لغزش‌هايی عظيم‌تر باز می‌کنند. عبارت کوتاه نوشين احمدی خراسانی اين بود: «مانند فرمان تاريخی «حسن صباح» كه به فداييان تحت امرش در «قلعه‌ی الموت» دستور عدم همسرگزينی صادر‌كرد». شايد عموم مردم عادی و حتی جمع زيادی از انديشمندان و روشنفکران ما، حتی بعضی از تاريخ‌خوانده‌های ما، به سادگی از کنار اين خطای تاريخی بگذرند. اما واقعيت اين است که ريشه‌ی اين خطای تاريخی که به سادگی در افواه مردم افتاده است رمان تاريخی «خداوند الموت» است که گويا نويسنده‌اش «پل آمير» است اما مترجم چيره‌دست‌ترش ذبيح‌الله منصوری است که شهرتی در «ساختن» رمان‌های تاريخی به نام نويسندگان مشهور دارد! نمونه‌ی ديگر کارهای ذبيح‌الله منصوری را می‌توان در «ملا صدرا»يی ديد که او به هانری کربن منسوب کرده است.

ادامه‌ی «افسانه‌های تاریخی يا تاريخ‌های افسانه‌ای»

September 5, 2006

نهان ز چشم سکندر

گفتم: «خضری که دستگير فتادگان است، چرا به دشواری در دسترس است؟ اصلاً آن‌قدر دور از دست است که وجودش شانه به شانه‌ی محالات می‌سايد».

خنديد و گفت: «عجيب است که ظرايف را نمی‌بينی. همنشينی خضر شرط دارد. خضر البته از چشم اهل قدرت و دنياطلبان پنهان است. آن نگاهِ ظاهر شکافِ خضر نصيب هر کسی نمی‌شود. موسی هم تابِ جهان‌سوزی او را نمی‌آورد. اصلاً خضر برای عمده‌ی اهل جهان نيست. خضر اگر ظاهر باشد، نظام عالم از هم می‌پاشد. خضر لزوماً پنهان است و در لباس مبدل!

گرت هواست که با خضر همنشين باشی
نهان ز چشمِ سکندر چو آب حيوان باش».

September 1, 2006

نقدهای عقلا بر «آمريکا»

امشب يادداشت عبدی کلانتری را که در راديو زمانه خواندم، بار ديگر آن بحثی که مدتی پيش در انداخته بودم زنده شد. عبدی کلانتری عنوان نوشته‌اش اين است: «عشق و نفرت ما به آمريکا» (قاعدتاً عشق «به»‌ و نفرت «از» است). اما از عنوان نوشته ممکن است از ابتدا فريب بخوری و فکر کنی با نوشته‌ای همدلانه و فاقد جزميت رو به رويی. به گمان من اين تصور خطاست.

عبدی با اين نوشته‌اش جهان را در قبال آمريکا تبديل به يک دو قطبی کرده است: آن‌ها که به آمريکا عشق می‌ورزند و آن‌ها که از آمريکا متنفرند. از ديد او منطقاً کسی نمی‌تواند از بعضی چيزهای آمريکا خوش‌اش بيايد و از بعضی چيزهای‌اش بيزار باشد. حد وسطی وجود ندارد. يا اين بسته را بايد همان‌جوری که هست بپذيری و يا بايد ردش کنی.

من اصولاً ماجرای آمریکا را از زاويه‌ای ديگر می‌بينم. چند مؤلفه‌ی بسيار مهم در نگرش منتقدين آمريکا وجود دارد. در اين ميان اگر فلان انديشمند يا عالم علم سياست منتقد معيارهای دوگانه و رياکارانه‌ی آمريکاست و مثلاً بن لادن هم به همان شيوه به آمريکا می‌تازد، نمی‌توان مدعی شد که آن انديشمند مسلمان دو آتشه‌ی افراطی است يا درس‌ آموخته‌ی مکتب افراطيون است. به همان طريق، نمی‌توان مدعی شد که ريشه‌ی مخالفت بن لادن با آمريکا، موضعی عقلانی و انتقادی است.

عبدی چند روز است اين «برادر جهادی‌» را دارد به رخ ما می‌کشاند. حرف‌اش حساب است. حرف بيخود نمی‌گويد اما وقتی چپ و راست از زمين و آسمان، «برادر جهادی» به خورد ما می‌دهد و ناگهان بعد از اين هم تکرار و تأکيد بر «لاييک» بودن سيد قطب، از او يک راديکالِ مؤسس اخوان‌المسلمين می‌سازد و هيچ نقدِ جدی و عقلانی از او درباره‌ی سياست خارجی و حتی داخلی آمريکا نمی‌شنويم، آدم آزار می‌بيند. انگار يک طرف ماجرا فرشته‌ای نشسته است که هر که به او نگاه چپ بکند، می‌شود اهريمن. اين حرف من ادعای صرف نيست. عين عبارات عبدی را با دقت بشکافيد. يک نمونه را نقل می‌کنم. اين قسمت را ببينيد:
« نسل دوم ايراني ـ آمريکايي که بيشتر آمريکايي است و به کشورش احساس تعلق مي کند با غيظ مي پرسد: «پدر، مادر، نارضايتي‌تان از چيست؟ مگر اين کشور شما را به دامن اش نپذيرفته و امکانات اش را در اختيارتان نگذاشته؟ مگر شما را به رفاهي نرسانده که در کشور خودتان از شما دريغ شده بود؟ پس چرا از آن نفرت داريد؟»
و اين سوآل هميشگي که هرمهاجري با ديدِ انتقادي نسبت به آمريکا دير يا زود با آن روبرو مي شود: «اگر آمريکا چنين بد است چرا اينجا مانده ايد و برنمي‌گرديد؟» چه پاسخي به اين پرسش مي‌توان داد که هم قانع کننده باشد و هم صادقانه؟ آيا فقط دلايل اقتصادي و تحصيلي است که مهاجري را در آمريکا نگه مي‌دارد؟ بندها و وابستگي‌هاي ديگر چيست که اعتراف به وجودشان براي مهاجر آسان نيست؟»

اين‌ها حرف‌های عبدی است يا حرف‌های يک جوان نسل دوم ايرانی-آمريکايی فقط؟ من گمان دارم اين‌ها حرف دلِ عبدی است و گرنه نمی‌شود فقط اين‌ها را نقل کرد، اما نقد نکرد! پاسخِ مسأله آن‌قدرها هم سياه و سفيد نيست که عبدی ترسيم کرده است. من هم مانند صاحب سيبستان بيشتر از عقل انضمامی طرفداری می‌کنم تا عقل مجرد و بلکه خودخواه (اين قدر اين مهدی «انضمامی، انضمامی» کرد، ما هم ياد گرفتيم؛ می‌گويید نه توی وبلاگش همين کلمه را جست‌وجو کنيد!).

آدم به سادگی می‌تواند در غرب زندگی کند. مسلمان هم باشد. به قرائت خودش از اسلام وفادار باشد (قاعدتاً اين قرائت بايد قرائتی معتدل و سازگار با محيط باشد، نه قرائتی شورشی و راديکال). در عين حال،‌ اين آدم هم عقلاً‌ می‌تواند منتقد محيط خود باشد و هم بنا بر همين قوانين متعالی و ارزش‌های آزادی بيان و حقوق بشر، حقی انکار ناپذير دارد برای ارايه‌ی نقد خود و برای شنيده شدن. عبدی، نهايتاً جامعه‌ای يک‌دست می‌خواهد که فرق زيادی با جامعه‌ی آرمانی بوش ندارد. عبدی ظاهراً می‌گويد و احتمالاً قبلاً هم باور دارد که تقسيم‌بندی خودی-غيرخودی و ما-ديگری تقسيم‌بندی درستی نيست. ولی اين شيوه‌ی طرح مسأله که عبدی دارد تقرير می‌کند، نهايت منطقی‌اش خلق يک گفتمان خودی-غيرخودی است. فرقی نمی‌کند اين طرح مسأله از سوی بن لادن باشد يا از سوی بوش. نفسِ وجود آزادی بيان و حقوق بشر در قانون اساسی يک کشور، دوگانه‌ی خودی-غيرخودی را از سوی دولتمردِ آن کشور موجه و عقلانی نمی‌کند. همه می‌دانيم که ارزش‌های قانونی و دستاوردهای بشری در عرصه‌ی سياست متغيرند. حکومت‌ها هم خود فاسد می‌شوند و هم می‌توانند قوانين‌شان را فاسد کنند. دغدغه‌ی بسياری از انديشمندان علم سياست که دست بر قضا مسلمان هم نيستند و اتفاقاً بسيار هم بشردوست و مدافع حقوق بشر و آزادی بيان هستند اين است که: در آمريکای بوش، دموکراسی شديداً به خطر افتاده است. تمام آن ارزش‌هايی که جامعه‌ی آمريکايی نماد آن بوده است يعنی همان بهشتی مطلوبی که آرمان‌گرايان به آن عشق می‌ورزند (عبدی هم از اين دسته است؟)، دارد رو به زوال و نابودی می‌رود. بوش و دستگاه سياست خارجی‌اش دارد دموکراسی را می‌پوساند و عملاً نقض غرض می‌کند.

پس بگذاريد خلاصه کنم: به جز کسانی که به آمريکا عشق می‌ورزند يا کسانی که از آن نفرت دارند (عشق کور يا نفرت کور)، کسانی هم هستند که صاحب «عقل» هستند و قدرت «نقد» دارند. نه ارزش‌ها و دستاوردهای متعالی بشری را به هويت‌های سياسی می‌فروشند و نه بر زوال اين ارزش‌ها چشم می‌پوشند. نه از باورهای دينی و فرهنگی متعادل و معتدل‌شان دست می‌کشند و نه به دام افراط می‌افتند. راه ميانه هميشه وجود دارد. مسدود کردن و ناديده انگاشتن حد وسط، آرمان و آرزوی افراطيونی است که به دنبال تسويه‌ی حساب‌های هويتی خود هستند. بين آن‌ها که منتقد آمريکا هستند، هم آمريکايی يافت می‌شود هم اروپايی؛ هم يهودی و مسيحی، هم مسلمان و لاييک. «عقل»‌ حکم می‌‌کند که هر نقد ضد آمريکايی را به حساب نفرت نگذاريم و هر منتقدی را مسلمان افراطی يا لاييک بعداً‌ مسلمان شده ندانيم و يا اصولاً از مسلمانی چوب و چماق نسازيم و آن را تبديل به داغِ ننگ هم نکنيم.

باده آيينه‌ی رمز است

گفتم:«صوفيان اين همه زور زده‌اند و باده را تأويل‌های عجيب و غريب کرده‌اند. فکر نمی‌کنی همه جا اين باده‌ی حافظی، آن باده‌ی آسمانی نيست؟ فکر نمی‌کنی اين باده آن قدرها هم رمز‌پذير نيست؟»

گفت: «شايد. بعيد نيست خيلی جاها مرادش از باده، همين باده‌ی زمينی باشد. اما فراموش نکن که همين باده هم اکسير شگفتی است، البته برای آنکه اهل‌اش باشد و نافرهيخته نباشد. اگر چشم رازبين يافتی و توانستی اين اشارات را بخوانی، آن وقت نه از مظروف، بلکه از خود ظرف‌ هم می‌توانی هزار و يک رمز دريابی! يعنی وقتی اين چشم را پيدا کردی، ديگر از می و جام هم مستغنی می‌شوی. آن وقت از در و ديوار هم می‌شود چيز فهميد. همه جا می‌شود آيينه‌ی اسرار! چشمم می‌خواهد:

هر آن که راز دو عالم ز خط ساغر خواند
رموز جامِ جم از نقش خاک ره دانست»
Free counter and web stats