« July 2006 | صفحه‌ی اصلی | September 2006 »

بايگانی: August 2006

August 31, 2006

از بلر تا هيتلر

الآن که خبرش را از تلويزيون در اخبار بی‌بی‌سی شنيدم، داشتم شاخ در می‌آوردم. خبر را در بی‌بی‌سی انگليسی بخوانيد. بلر می‌خواهد طرحی بدهد برای نظارت و کنترل بر کودکانی که در آينده رفتار «ضد اجتماعی» خواهند داشت و اين کار را حتی از پيش از تولد کودک می‌خواهد آغاز کند. اگر خانواده‌ها دخالت دولت را در «تربيت» کردن بچه‌ی مثلاً دو سه ماهه‌شان نپذيرند، مزايای‌شان قطع خواهد شد و تنبيهاتی از اين قبيل. چيزی که من می‌بينم لغزش به سمت تفکر نازيسم است.
اين بخش ماجرا قابل فهم است که دولت بايد بتواند برای سلامت فيزيکی بچه به خانواده پشتيبانی بدهد و حتی حفظ سلامتی فيزيکی و پيشگيری از معلوليت‌ها و نارسايی‌های جسمی را پيش از تولد الزامی کند. اما فراتر رفتن از اين مرحله يعنی دخالت در ذهن. مشکلی که پيش می‌‌آيد اين است که چه کسی قرار است تشخيص دهد کدام رفتار ضد اجتماعی است و کدام نيست؟ معيارهای ارزشی کدام‌ها هستند؟ واقعاً حيرت‌آور است اگر عقلا شباهتِ اين انديشه‌ها را با رفتار هيتلر نبينند. هيتلر هم مدعی بود که نژاد ساميان از منظر علمی و پزشکی اختلال دارد و نابودی آن‌ها مرجح است. بلر شايد نخواهد دست به قتل فيزيکی بزند. اما اين رفتار يک معنای روشن دارد:‌ دخالت مستقيم دولت بر زندگی انسان‌ها و حضور پر رنگ حاکميت سياسی در زندگی خصوصی افراد و تحميل گزينه‌ها و سليقه‌های خاص دولت.
من واقعاً منطق اين سياست خودخواهانه را نمی‌فهمم. وقتی بلر نمی‌تواند ارزش‌های جامعه‌ی انگليسی را، ارزش‌های ارج‌مند انسانی را، به داخل خانواده‌ها ببرد، می‌خواهد برای تربيت کودکان از پيش از تولد، دخالت سياسی بکند! واقعاً نمی‌فهمم. شايد من دچار سوء تفاهم شده‌ام. آگاهان و عقلا نظری ندارند؟ دانشوران و علمای علم سياست چه می‌فهمند از سياست آقای بلر و تبعات و پيامدهای احتمالی اين سياست؟

August 29, 2006

مغ‌نامه - ۳

گفتم: «همه پير انتخاب می‌کنند، تو هم رفتی پير انتخاب کردی! انگشت به لانه‌ی زنبور می‌کنی با اين کارت».

گفت:‌ «اتفاقاً تمام نکته‌اش همين‌جاست. اگر از اين پيرهای مرسوم و معروف به نام را به مرشدی گرفته بودم، به مرادی نمی‌رسيدم. وقتی پيرِ‌ تو به اسم و رسم مسلمان باشد، يعنی دايره‌ای کشيده‌ای و هر که را خارج از آن دايره باشد، در وادی ضلالت می‌دانی. اما با اين پيرِ گريزپا که سر بر آستان هيچ دولت و ملت فرود نمی‌آورد و معروف به خرقه و لقب نيست، يعنی اسرار خدا را می‌توان همه جا يافت:
گر پيرِ مغان مرشد من شد چه تفاوت؟
در هيچ سَری نيست که سِرّی ز خدا نيست!»
. . . و چه راست می‌گفت.

August 27, 2006

باده‌ی مشکين و زهد ريايی

داشت ماجرايی را از حدود ده سال پيش روايت می‌کرد. دوستی از دوستان‌اش (که هنوز آن وقت‌ها آن قدر دوست‌اش نشده بود!) برای دومين بار به زيارت کعبه رفته بود. خودش تعريف می‌کرد که به همراه چند نفر از همکاران در دفتر کار نشسته بودند و دوست تازه از حج برگشته با شکل و شمايلی مرتب و عينک دودی به چشم داشت از اداره خارج می‌شد. همه داشتند از حج صحبت می‌کردند. می‌گفت برگشتم و بدون مقدمه به او گفتم:
«اگر به باده‌ی مشکين دلم کشد شايد
که بوی خير ز زهد ريا نمی‌آيد»
ناگهان طرف عينک‌اش را از چشم برداشت و به چشمانی گريان و صدايی سوزناک گفت: «به خدا! واقعاً!». ماجراهايی که در سفر حج بر او گذشته بود، برای دل نازک و طبع زودرنج و مشکل‌پسند او بسيار گران آمده بود.

August 26, 2006

«عارفانِ» ظاهر پرست!

تا به حال اين‌قدر عصبانی نديده بودم‌اش. وقتی از عرفان حرف می‌زد، مقصودش عرفان خاصی بود که معمولاً مشابه‌اش را در هيچ «بازار» پر رونق يا کم رونقی نمی‌توانستی پيدا کنی. وقتی هم به طعنه، «زاهدان»‌ و «واعظان» را می‌نواخت، اين تعابير گوشه‌اش البته به «عارفان» خود-خوانده هم می‌خورد. از يک چيز بیزار بود: بساط مريدپروری،‌ خاصه از آن‌ها که اين روزها طريقت و سلسله‌ی تازه‌ای برای خود بر پا می‌کنند. اين‌ها را که می‌گفت، البته اشاره‌ی غير مستقيم‌اش به پاره‌ای از همين «عارفان» و «علما» بود:
«بيار باده‌ی رنگين که يک حکايت راست
بگويم و بکنم رخنه در مسلمانی
به خاک‌پای صبوحی کشان که تا منِ مست
ستاده بر درِ ميخانه‌ام به دربانی
به هيچ زاهد ظاهرپرست نگذشتم
که زير خرقه نه زنار داشت پنهانی»

خورشيدِ قدح

تقويم‌اش را داشت ورق می‌زد. گفت: «امروز شنبه، يکم شعبان است.» گفتم: «خوب، می‌دانم. اما چه ربطی به ما دارد؟» با خودم فکر کردم تنها نکته‌ای از ماه شعبان که به من ربط مستقيم دارد، روز تولدم است که به ماه قمری می‌شود پانزده شعبان! اما چيزی که گفت اين بود:
«ماه شعبان منه از دست قدح، کاين خورشيد
از نظر تا شبِ عيد رمضان خواهد شد!»
حال اين کدامين قدح است که به گفته‌ی او بايد در اين يک ماه از دست فروننهاد؟ اگر قدح، قدح باده‌ی معنويات است، اتفاقاً در ماه رمضان ذوق و حلاوت‌اش بيشتر است. نيست؟ پس کدام باده را می‌توان در ماه شعبان نوشيد که فرصت‌اش از دست نرود؟

مغ‌نامه - ۲

«از شرط‌های ارادت به پير مغان، يکی سرسپردگی به باده است و نگه داشتنِ حرمتِ می نوشيدن. باده‌ای که پير مغان می‌پيمايد، توبه ندارد. اگر به وسوسه‌ی زاهدان و وعاظِ منبرنشين، روی از پير مغان بر گرداندی، از آستانه‌ی دولت گريخته‌ای به ظلمت و ضلالت. برای اين است که می را خورشيد می‌خوانند و ساغر را مشرق!». بيخودانه و با وجد و حال شگفتی اين‌ها را می‌گفت. ناگهان دو سه قطره اشک گوشه‌ی چشمان‌اش جمع شد و آرام زمزمه کرد:
«پير مغان ز توبه‌ی ما گر ملول شد
گو باده صاف کن که به عذر ایستاده‌ايم»
می‌گفت: «تا قيامت شرمسار همان يک لحظه‌ای هستم که حتی وسوسه‌ی ترکِ شراب از خاطرم گذشته است!»

August 25, 2006

مغ‌نامه‌ - ۱

وقتی دست‌اش از همه جا کوتاه می‌شد و حتی دوستان نزديک‌اش روی از او بر می‌گرداندند، يک تکيه‌ کلام داشت و بس:
«دولتِ پير مغان باد که باقی سهل است
ديگری گو برو و نامِ من از ياد ببر!»
هيچ وقت نپرسيدم منظورش از پير مغان کی‌ست يا چی‌ست. اين قدر هست که آخرين روزنه‌ی اميدش پير مغان بود. خودش می‌گفت «پير مغان» تا به حال هيچ جا تنهای‌اش نگذاشته است. گويا اين پير مغان اسم‌های ديگری هم داشت. اما اسم رمزش این بود، رمزی که او خود می‌دانست و هر وقت اسمِ کسی را می‌بردی، رندانه جاخالی می‌داد و بحث را عوض می‌کرد.

از عُجبِ خانقاهی

دلِ هيچ غم‌زده‌ای را نسوخته بود، اما چهره‌اش برافروخته بود! برآشفته بود. يک ساعتی همين‌جور خاموش نشسته بود و مرا تماشا می‌کرد. زبان که باز کرد گفت: «من نمی‌فهمم چرا اين طايفه‌ی عرفان انديش فکر می‌کنند همه‌ی بايد يک جور عارف باشند. صوفيانی که ملکوت خدا را به نام خودشان سند زده‌اند و اگر کسی مثقال ذره‌ای تعاريف و مفاهيم‌اش با مالِ آن‌ها فرق داشته باشد، زمين و آسمان را به هم می‌دوزند که اين اسم‌اش عرفان و تصوف نيست. مگر عجب و خودبينی شاخ و دم دارد؟». گفتم: «قبول، حالا چه کار بايد کرد؟».
گفت:
«ساقی بيار آبی از چشمه‌ی خرابات
تا خرقه‌ها بشوييم از عجب خانقاهی!»

August 24, 2006

نشانِ اهلِ خدا

اين روزها زمين و آسمان‌اش با هم يکی شده است انگار. گويی دارد روی زمين شانه‌ به شانه‌ی خودِ خدا راه می‌رود! برای هر حرفی، جوابی در آستين دارد. بعد از سال‌ها سکوت و به قول خودش «خون خوردن و خاموشی»، مثل غنچه شکفته شده است و شطحيات‌اش را با نکته‌های فلسفی می‌آميزد و دهانِ آدم را می‌بندد. امروز صحبت از اهلِ دين بود. به يک جمله، تکليف همه را روشن کرد:
«نشانِ اهل خدا، عاشقی است، با خود دار
که در مشايخِ شهر اين نشان نمی‌بينم!»
پس حسابِ ما با شيخ، مفتی، محتسب، واعظ و آدم‌هايی از اين قماش روشنِ روشن است انگار!

پ. ن. فکر نکنيد نمی‌شود به او گير داد. می‌شود. ولی آدم روی‌اش نمی‌شود. هم از روی‌اش خجالت می‌کشم و هم خودش نازک‌دل است، «تا به حدی که آهسته دعا نتوان کرد!»

زلف دلدار چو زنار همی فرمايد . . .

اصلاً اين شکل و شمايل با طبيعت‌ِ او سازگار نبود. اين‌گونه نديده بودم‌اش: آشفته، هم به روی و هم به موی! يک جور شيدايیِ زمينی غريبی در نگاه‌اش بود. انگار رفته باشد به معراج و بازگشته باشد به زمين برای آزمودنِ تن! باورم نمی‌شد آن شوريده‌ی عرفان، چنين پريشانِ زلف دلداری زمينی شود و شيخ صنعان‌وار زنارداری پيشه کند. همه‌ی اين‌ها را داشتم با خودم در ذهن‌ام مرور می‌کردم. انگار فکرهای‌ام را خوانده باشد گفت:
«دلم که لاف تجرد زدی، کنون صد شغل
به بوی زلف تو با باد صبحدم دارد!»

August 23, 2006

شطرنج ايران و پوکر آمريکا

عنوان بالا، هوشمندانه‌ترين (و البته شاعرانه‌ترين) عنوانی بود که ندیم شهادی درباره‌ی بحران منطقه به کار برده است (خبر بی‌بی‌سی را ببينيد). کمی با فاصله به ماجرا نگاه کنید و جهت‌گيری‌های سياسی و احساسات و عواطف شخصی را اندکی کنار بگذاريد. مسأله را فعلاً فقط در سطح قدرت، ديپلماسی و سياست ببينيد نه در سطح ايدئولوژی (يادمان نرود که گاهی اوقات حتی حقوق بشر و آزادی بيان هم می‌توانند تبديل به ايدئولوژی شوند). بعضی از واقعيت‌ها کمی تا قسمتی روشن به نظر می‌رسند:

۱. آمريکا هم در افغانستان و هم در عراق ريسک بزرگی کرده است (بخوانيد قمار) و تا همين لحظه دارد مرتب هزينه می‌دهد.
۲. پشتيبانی آمريکا از اسرايیل روز به روز مشروعيت‌اش را مخدوش‌تر کرده است. از آن سو، بر خلاف پیش‌بينی‌های آمریکا و اسراييل، حزب‌الله نه تنها نابود نشد (يکی از اهداف اصلی جنگ لبنان همين بود؛ گروگان‌گیری بهانه‌ای بيش نبود)، بلکه محبوبيت‌اش بيشتر شد و مطلقاً حاضر نيست سلاح‌های‌اش را زمين بگذارد.
۳. ايران هم در عراق و هم در افغانستان نفوذ دارد و می‌تواند اوضاع را به سمت بهبود يا بدتر شدن ببرد.
۴. پرونده‌ی هسته‌ای ايران عملاً به دستِ خود ايران هدايت شده است نه کشورهای عضو شورای امنيت و آمريکا. تمام داد و فريادهای آمريکا هم سر و صدای بيهوده‌ای بوده است. آمريکا مصداق الغريق يتشبث بکل حشيش شده است.

عاقبت ماجرا چی‌ست؟ نمی‌دانم. اما اين را می‌دانم که علی‌الاصول پوکر قمار است، اما شطرنج فکر می‌خواهد. لاريجانی‌ها خوب بلدند شطرنج بازی کنند. اما آمريکايی‌ها هم پوکربازان قهاری هستند.

حسنِ مه‌رويان مجلس!

گفتم: «اين هم لطايف هست که می‌توان گفت. اين همه نکته، اين همه اشاره. اين ظرايف را چرا ناديده می‌انگاری؟ چرا حاشيه‌ها را به متن می‌کشی و متن را به حاشيه می‌بری؟ کدام حرف نگفته و نهفته را می‌خواهی به بازار بکشی؟».

خنديد و گفت: «همه‌ی اين‌ها به جا، اما «بحث ما در لطفِ طبع و خوبی اخلاق بود!»؛ قصه‌ی «پيرهن چاکِ ماهرويان» و «خرقه‌ی دريده‌ی پرهيز» را بگذار برای شبی ديگر!».

پ.ن. بانو آمد روی‌ام را بوسيد و گفت: «تولدت مبارک!» يادم افتاد که به شهادت اوراق سجلی، سی و يک سال‌ام تمام شد!

August 22, 2006

ترديدِ خردسوز

گفتم: «آسودگی و آرامشِ يقين، شيرينی دلاويزی دارد». گفت:
«در ره عشق نشد کس به «يقين» محرم راز
هر کسی بر حسب فکر «گمانی» دارد!»
گفتم: «مگر منتهای عبوديت، رسيدن به منزل يقين نيست؟» گفت: «اين قدر هست که بانگ جرسی می‌آيد! اهل شک از اهلِ يقين عزيزترند!»

August 21, 2006

اين کودکِ زيرک

دو زانو پيش استاد نشسته بود. معلم فرزانه‌ی وارسته با ذوق و شوق داشت از عوالم معرفت و ملکوتِ آسمان‌ها و جهانِ بيکرانه‌ی خيال حرف می‌زد. حيرت‌آور بود وقتی که استاد چنان مجذوبانه غزل مولوی را می‌خواند که: «داد جاروبی به دستم آن‌ نگار / گفت کز دريا بر انگيزان غبار». شاگردِ کم سن و سال اما باهوشِ استاد، سرش را کج کرد و با شيطنت خطاب به او گفت:
«حاصل کارگه کون و مکان اين همه نيست!»

استاد سکوتی طولانی کرد و لبخند زد.

چشم‌های عيب‌بين

انگار بار اول نبود که اين حال را داشت. مثل اين‌که هزاران بار اين بلا سرش آمده بود. دل‌شکسته بود و آزرده خاطر. اهل نفرين نبود. اما وقتی آه می‌کشيد، آه‌اش شکل اين حروف را می‌گرفت:
«يا رب آن زاهد خودبين که به جز عيب نديد
دود آهيش در آيينه‌ی ادراک انداز!»

August 20, 2006

خو گير از حلم خدا

گفتم مگر می‌شود اين خطاها را ببينم و دم فرو بندم؟ نبايد اين‌ها را رسوا کرد؟ برای آگاه ساختن مردم هم که شده بايد اين‌ها را گفت. لبخند زد و گفت:
«چون خدا خواهد که پرده‌ی کس درد
ميل‌اش اندر طعنه‌ی پاکان برد
چون خدا خواهد که پوشد عيبِ کس
کم زند در عيب معيوبان نفس»

تعادل‌ات را حفظ کن. يا از پاکان عيب‌جويی می‌کنی يا از معيوبان اما در هر دو ممکن است سقوط کنی و هرگز نتوانی برخيزی؛ سقوطی معنوی.

هدايت

نگاهی ملامت‌بار کرد. انگار خطايی جبران ناپذير از من سر زده باشد. چشمان‌اش را دوخت به چشمان‌ام. با طمأنينه و صلابت گفت:
«عشق کاری است که موقوف هدايت باشد!»

پ. ن. نسخه‌ی قبل از خود-ديگر سانسوری:
«قطع اين مرحله بی همرهی خضر مکن!
ظلمات است بترس از خطر گمراهی!»

اين قدر ناشناسان

پر بود از حسرت و اندوه. مثل کسی که به او خيانت شده باشد. احساس می‌کرد (و چه درست هم حس می‌کرد) که بسيار بيش از اين‌‌ها بايد به او بها می‌دادند و قدرش را می‌شناختند. زير لب زمزمه‌کنان خواند: «گويی ولی‌شناسان رفتند از اين ولايت»!

August 19, 2006

ياغی

سرش را با غرور بالا گرفت و گفت: «چرخ بر هم زنم ار غير مرادم گردد»! فقط سکوت کردم.

August 18, 2006

از غزل مولانا تا زمان دايره‌ای

يادم نيست اين يکی دو هفته‌ی گذشته، کی و کجا داشتم اين غزل مولانا را با خود زمزمه می‌کردم که:
اگر دل از غم دنيا جدا توانی کرد
نشاط و عيش به باغ بقا توانی کرد

شايد هفته‌ی پيش، در حال و هوای دل و حلقه‌ی ذکر بود. نمی‌دانم. اما آدم وقتی يک بار شور و حال اين دريای آتش را ، به تجربه، آزموده باشد، هر بار که آن حال باز می‌گردد، خاکستر وجودش دوباره مشتعل می‌شود:
ز آستين طبيبان هزار خون بچکد
گرم به تجربه دستی نهند بر دلِ ريش

آن‌ها که به لقلقه‌ی زبان اين ابيات را خوانده‌اند (مانند آن‌ها که به لقلقه‌ی زبان يا به ريا و سالوس قرآن می‌خوانند و نماز می‌کنند) هرگز ذوق اين لحظات روحانی را حس نمی‌کنند. ديروز داشتم چند آواز ماهور شجريان و بعد از آن بيات‌ترک‌ را با درآمدهای مختلف گوش می‌دادم و ناگهان حس کردم اين غزل مولانا را چقدر خوب می‌توان با درآمد «روح الارواح» بيات ترک به آواز خواند:
آمدم تا رو نهم بر خاک پای يار خود
آمدم تا عذرخواهم ساعتی از کار خود

و چقدر اين مايه با اين غزل سازگار است و حال و هوای پرشور مناجات را دارد که در پی آن بخوانی:
آمدم به چشم گريان تا ببيند چشمِ من
چشمه‌های سلسبيل از مهرِ آن عيار خود

و چقدر محتاج‌ایم به ساعتی تأمل. چقدر جای دقايق مراقبه و حساب‌کشی خالی است. زمانه‌ی پر شتاب و آشوب‌ناک ما کم مجال محاسبه‌ی نفس به آدم می‌دهد. اما اگر زندگی می‌خواهيم و صفا و صيقل، اين محاسبه را بايد هر جا که باشيم تکرار و تمرين کنيم، خاصه که پای عشق و ايثار در ميان باشد. حال غريبی است. هوای لندن مرتب آفتابی و بارانی می‌شود. هوای مسيح نفسی است. در اين هوا می‌توان به روی نازنينان می گلگون نوشيد! با خودم زمزمه می‌کنم که:
آن مير ساقی را بگو، مستان سلام‌ات می‌کنند
آن عمر باقی را بگو مستان سلام‌ات می‌کنند

اما: «تو رستمِ دل و جانی و سرورِ مردان / اگر به نفس لئيم‌ات غزا توانی کرد». هفته‌ی آينده پا به سی و یک سالگی می‌گذارم. امسال اما به چيز تازه‌ای دارم فکر می‌کنم که راستی معنای روز تولد چی‌ست؟

زمانِ ما دايره‌ای است. چون دايره‌ای است داريم سالگرد می‌گيريم. بعضی اتفاقات را دوباره بازسازی می‌کنيم. اتفاقاتی که رخ می‌دهند بسته به اهميت‌شان برای فرد، ارزش خاصی پيدا می‌کنند. برای من سيزده‌ رجب روز پر نور و مبارکی است (به اضافه يکی دو تا سيزده ديگر البته!)، همچنان‌که روز مبعث و زادروز پيامبر و عيد قربان و شب يلدا و نوروز و عيد غدير. اما خاصيت اين زمان دايره‌ای چی‌ست؟ به عقب‌تر اگر برگرديم، می‌بينم اين خصلت دايره‌ای بودن زمان و تکرار شدنِ آن و آغاز يک دورِ تازه بسی تغييرات مهم و شگفتی را پديد آورده است. به ادوار پيامبران نگاه کنید: دور آدم، دور نوح، دور ابراهيم، دور موسی، دور عيسی و دور محمد مصطفی. پايانِ دوره‌ی هر پيامبری، آغاز دوره‌ی پيامبر ديگر است. پايانِ دوره‌ی نبوت محمد مصطفی (خاتميتِ او)، آغاز دوره‌ای ديگر است. به تعبير خواجه‌ی طوسی، حضرت رسول، خاتم «ادوار شرايع» بود و «فاتح دورِ قيامت» و اين البته نکته‌ی مهمی است. روز تولد هر آدمی هم می‌تواند مهم باشد اگر تحولی جدی ايجاد کند. خاتمه‌ی يک دوره و آغاز دوره‌ای تازه. بعضی اوقات ما يک دوره را تمام می‌کنيم، اما تمام ذهن و هوش و حواس‌مان در دوره‌ی ماضی متوقف می‌ماند و رويی به پيشرفت و تحول ندارد. هر چه باشد، برای من سی و يک ساله‌گی تمام شده است، با تمام خوبی‌ها و بدی‌های‌اش و تمام کامرانی‌ها و ناکامی‌های‌اش. هيچ دليلی ندارد در اين «دور» تازه، ناکامی‌ها را به رخ خودم بکشم و کامِ جان را با خاطره‌های ناگوار تلخ کنم؛ اما البته که می‌توان از آن‌ها درس گرفت. اميدوارم از روزی که اين «دور» تازه آغاز می‌شود تا پايان يافتن اين دايره و آغاز دايره‌ی تازه، آرام‌تر باشم و با جهانيان در صلح باشم و از گناه کبيره‌ی آزار خلايق به دور باشم و دلی نيازارم. اميدوارم همه از دست و زبان‌ و (نوشتارم!) در امان و سلامت باشند و شرط نخستين «مسلمانی» خويش را حفظ کنم!

August 13, 2006

استادان ادبيات و استادان فلسفه‌خوانده

روز قبل از اين‌که بروم مونيخ، خوشبختانه توانستم در روز اول ششمين کنفرانس دو سالانه‌ی مطالعات ايرانی شرکت کنم (البته با کمی تأخير). به خاطر کمبود وقتی که داشتم تنها فرصت داشتم در دو پانل شرکت کنم که البته هر دو مغتنم بود. اولی البته پانلی بود که داريوش آشوری در آن مطلبی داشت و پانل دوم، پانلی بود که اساتيدی چون دکتر مهدی محقق، دکتر نصر‌الله پورجوادی، آليس هانزبرگر و جمعی از ارباب دايرة المعارف بزرگ اسلامی در آن حضور داشتند.

در پانل دوم نکته‌ای توجه‌ام را جلب کرد. نکته‌ی ظريفی است و شايد چندان به چشم نيايد اما ارزش گفتن دارد. در ميان تمام سخنرانی‌های آن پانل روز اول، سنجيده‌ترين، عالمانه‌ترين و منطقی‌ترين سخنرانی از آن نصرالله پورجوادی بود. از آن سو، البته کسانی چون آليس هانزبرگر و لئونارد لوييسون هم سخن گفتند. اما يک تفاوت بارز ميان سخنان پورجوادی و سخنان مثلاً لوييسون بود. لوييسون با تکيه بر ذايقه‌ی ادبی و سليقه‌ی صوفيانه‌اش مطلب ارايه می‌کرد که البته برای کسی چون من جای سئوال زياد داشت. لوييسون، فی‌المثل، در باب بحث تأثيرپذيری حافظ از نزاری قهستانی به ذکر چند شاهد مثال بسنده کرده بود (که البته مظاهر مصفا هم اين‌ها را در مقدمه‌ی تصحيح‌اش از ديوان نزاری آورده بود)، اما به راحتی می‌شد اين شواهد را تضعيف و حتی طرد کرد. اين مقايسه‌ها بيش از آن‌که پايه‌ی محکم استدلالی داشته باشند، مبتنی بر حدس و گمان و تمايل درونی گوينده بر يافتن شباهتی ميان حافظ و نزاری بود. من ترديدی ندارم که به هر حال، نزاری تأثيری بر شاعران پس از خود داشته است. اما آن اندازه بزرگ کردن نزاری و ناديده گرفتن تمام سنت ادبی پيش از حافظ تنها از کسی بر می‌آمد که در حوزه‌ی ادبيات و عرفان‌ورزی ذوقی مانده باشد و ممارستی در فلسفه نکرده باشد. بر خلاف سخنان لوييسون، سخنان پورجوادی بسيار حساب‌شده و دقيق بود و تلاشی جدی به خرج داده بود که هيچ چيزی اعتبار عقلانی و استدلالی مدعيات‌اش را مخدوش نکند (به جز يکی دو مورد حاشيه‌ای که من بر سخنان پورجوادی افزودم و مورد قبول او هم بود).

اين تفاوت بزرگ به نظر من از آموزش فلسفی پورجوادی می‌آيد. پورجوادی دانش فلسفی‌اش از کسانی مثل هانزبرگر و لوييسون (در عين ادای احترام به تلاش‌های هر دو) بسيار بيشتر است. البته در آن ميان،‌ با تکمله‌های دکتر محقق هم با آن لحن عالمانه و ملاوارش هر وقت که ابياتی از ناصر خسرو را نقل می‌کرد يا حديثی را يادآور می‌شد، آدم بلافاصله حس می‌کرد با کسی روبه روست که بسيار در علوم عربيت و معارف آخوندی متبحر است.

پ. ن. افراد بی‌شماری در اين همايش بودند که البته امکان ديدارشان فراهم نشد. يک نمونه‌اش همين مادام ميم وبلاگستان. شايد روزی ديگر در جايی ديگر بشود اين ارکان وبلاگستانی را گرد هم ديدار کرد.

August 11, 2006

بحران خاورميانه و حاميان دردسر ساز

دردناک‌ترين بخش ماجراها و معضلات جهان اسلام اين است که عمدتاً کسانی به دفاع از مظلومين بر می‌خيزند که چندان سابقه‌ی درخشان و خوشی ندارند. نمونه‌اش همين آقای جورج گلووی (سوابق او را در ويکی‌پيدیا ببينيد). سخنان او البته که بسيار به جا هستند و قلب ماجرا را هدف قرار داده‌اند. اما ای کاش کس ديگری اين سخنان را گفته بود. پارادوکس ماجرا هم البته در این است که کسانی که معمولاً بسيار صلح‌طلب و معتدل هستند، به ندرت خودشان را در گير بحث‌های جنجالی می‌کنند.

حساب‌اش را بکنيد که ما داريم کشتار قساوت‌آميز انسان‌ها را در خاور ميانه محکوم می‌کنيم و از آن سوی ديوانگانی افراطی فتوا می‌دهند که بايد با هر کس که از حمله‌ی اسراييل به لبنان حمايت می‌کند جنگيد و خون‌اش را ريخت. من البته که مخالف جدی مداخله‌ی وحشيانه و نظامی اسرايیل هستم. اما موضعِ من کجا و موضع افراطيون کجا؟ اين مشابهت‌هاست که کار را دشوار می‌کند. کار بسیار طاقت‌فرسايی است که طرف حقيقت باشی و برای جان انسان‌ها ارزش‌ها قايل باشی و تبعيض‌های آشکار قدرت‌ها را ببينی و در عين حال بخواهی دامن‌ات از افراط و تفريط پاک باشد. کسی که نه طرف‌دار القاعده باشد و نه طرف‌دار بوش و بلر، کجا می‌ایستد؟ کسی که طرف‌دار سياست‌های ايدئولوژيک افراطيون اسلام‌گرا که گوهر دين را گروگان سياست ساخته‌اند نباشد، چگونه می‌تواند سخن‌اش را شجاعانه بگويد؟ به گمان من خيلی ساده است. هر دو سوی اين نبرد مشمئز کننده يک تئوری مشترک دارند: جهان سياه و سفيد است؛ همه چيز صفر و یک است. شما يا طرف‌دار القاعده بايد باشيد يا طرف‌دار آمريکا. اين همان تقسيم‌بندی کثيف و دل‌آزاری است که خيلی‌ها که حتی لباس روشنفکر و انديشمند به تن دارند، به سادگی در دام آن می‌افتند. ارزش‌ِ جان آدمی، بالاتر از ايدئولوژی‌های سياسی و دينی شرق و غرب است. آزادگی و حريت بالای تعلقات و منافع سياسی و حزبی است.

بحران بزرگ در خاورميانه، بحران بشردوستی است. بحران بشردوستی و حقوق بشر و آزادی بيانِ بدون تبعيض و منصفانه است. انديشمندی که برای آزادگی و حريت‌اش ارزش قايل است بايد رسماً برائت خود را از هر دوسوی افراطی ماجرا اعلام کند. (نبرد و جنگ در ميدان جنگ قصه‌ی ديگری است و با آدم‌کشی و نبرد ناجوانمردانه زمين تا آسمان فرق دارد؛ اشتباه نکنيد).

August 9, 2006

زخم‌های کهنه و حافظه‌ی چهار هفته‌ای

نمی‌دانم اين گاف اسکای‌نيوز بود يا چيزی که بايد به هر حال پخش می‌شد. مصاحبه‌ای که جورج گلووی درباره‌ی بحران خاورميانه با لبنان کرد، مصاحبه‌ای شگفت‌انگيز بود. به طور خلاصه، تمام حرف او اين است که اين اندازه که رسانه‌ها (و مخصوصاً‌ اسکای روپرت مرداک) روی اتفاقات چهار هفته‌ی اخير مانور می‌دهند، فقط برای پوشاندن دهه‌ها جنايت اسراييل در منطقه است. بحران خاورميانه تازه شروع نشده است. دهه‌ها است که اسرايیل در اين منطقه جنايت می‌کند و قوانين بين‌المللی را زير پا می‌گذارد و هيچ کس هم نفسی بر نمی‌آورد.

او از حزب‌الله لبنان حمايت می‌کند و اين گروه را تنها گروه و جنبش ملی در لبنان می‌داند که از خاک لبنان بيش از دو دهه دفاع کرده است. گلووی سخنانی را آشکارا گفت که در غرب هيچ کس ديگری جرأت و جسارت‌اش را ندارد و به گمان مرّ حقيقت است: اسراييل جنايت‌کاری طراز اول است و قطع‌نامه‌های سازمان ملل نه تنها عدالت را اجرا نخواهند کرد بلکه استخوانی ديگر لای زخم می‌گذارند. بسيار پيش‌تر از آن‌که حزب‌الله و حماس آدم بکشد يا آدم‌ربايی کند، اسراييل در اين کار پيش قدم بود. حزب‌الله حداقل در يک درگيری «جنگی» دو سرباز را به اسارت می‌گيرد (اصلاً‌ معنای آدم‌ربايی چی‌ست؟ می‌شود «سرباز» را به گروگان گرفت يا ربود؟). اما اسراييل به سادگی اعضای يک دولت را می‌ربايد، زندانی می‌کند و می‌کشد. آمريکا هم نه تنها کک‌اش نمی‌گزد که با وقاحت يا سکوت می‌کند يا از آن دفاع می‌‌کند.

اسراييل و آمريکا مدعی هستند که ايران به حزب‌الله سلاح و موشک می‌دهد. صحت و سقم‌اش به کنار. آمريکا هم به اسراييل اسلحه و موشک می‌دهد و تسليحات هسته‌ای در اختيارش می‌گذارد و اسراييل و آمريکا هم به هيچ کس پاسخ‌گو نيستند. ايران به راحتی کشوری حامی تروريزم تلقی می‌شود (دقت کنيد «حامی» تروريزم) اما اسراييل که آشکارا «فعل» تروريزم را بدون هيچ پروا و شرمی انجام می‌دهد، در تمام حملات‌اش توجيه شده است. اگر سلاح‌های دوربردی که احتمالاً‌ ايران به حزب‌الله می‌دهد می‌توانند اسراييل را هدف قرار دهند،‌ تمامی سلاح‌هايی که آمريکا به اسراييل می‌دهد می‌تواند تمام کشورهای عرب و مسلمان منطقه را هدف قرار دهد. و همه می‌دانند که هيچ چيزی مطلقاً جلودار اسراييل نيست اگر تصميم به حمله به يک کشور بگيرد. به همين سادگی. واقعاً تعداد زندانيان و گروگان‌های فلسطينی و لبنانی را مقايسه کنيد با زندانيان يا اسرای اسراييلی. نسبت‌اش چه اندازه است؟!

جورج گلووی مصاحبه‌ای بی‌نظير و شجاعانه داشت به گمان من. محشر بود. سياست‌مدار بايد چنين جسارتی داشته باشد. هنری نيست که يک سياست‌مدار ايرانی چنين حرف‌هايی را در ظل حمايت‌های عاليه‌ی حکومتی بزند. اگر اين‌‌جا جسارت داشتی و خلاف آب شنا کردی و دروغ‌های رسانه‌ای مغلوب و مرعوب قدرت را بر آفتاب افکندی، هنر کرده‌ای. اين رسانه‌ها آشکارا يک پيام دارند، يک پيام ظالمانه و تبعيض‌آميز و ضد حقوق بشر: جان يک اسراييلی از جان يک فلسطينی و لبنانی ارزش‌مندتر و محترم است. به همين سادگی.

راستی چرا ديگر لينک اين مصاحبه در صفحه‌ی اصلی اسکای‌نيوز نيست؟ من پيدا نمی‌کنم‌اش اين‌جا؟ فردا لينک اصلی ويديوی مصاحبه را هم اين‌جا می‌گذارم. آن‌ها که انگليسی می‌‌دانند حتماً مصاحبه را دقيق ببينند.

مطالب مرتبط:
مونيخ، اسراييل و دموکراسی (ملکوت)
لينک ديديوی اصلی مصاحبه در اسکا‌ی‌نيوز (در صفحه‌ی اصلی موجود نيست)
اين هم يک لينک مرتبط ديگر که به مصاحبه گلووی اشاره دارد.
اين هم مدخل ويکی‌پيديا درباره‌ی جورج گلووی. به قول دوستی، جالب است بدانيم که هنگام جنگ ايران و عراق موضع جورج گلووی چه بوده است.

يا علی مدد

سيزدهم رجب ديروز بود. ولی وقتی علی هميشه هست و با تمام وجود حس‌اش می‌کنی، چه فرقی می‌کند امروز سيزدهم رجب باشد يا سيزدهم ماهی ديگر! راستی دقت کرده‌ايد اين عدد سيزده چه عدد عجيبی است؟ تمام خواص عددی آن را بررسی کنيد. اشارت‌های دينی و تمثيلی و استعاری آن را هم در نظر بگيريد. و هذا اشارة!

دارم الآن قطعه‌ای را گوش می‌دهم که می‌گويد: «نام علی ستون زمين و سما بود». برای خودم می‌نویسم و برای آن‌ها که اين حال را تجربه کرده‌اند که «اهل البيت ادری بما فی البيت». سخن از نزاع مذاهب و جنگ هفتاد و دو ملت نيست. وقتی از تجربه سخن می‌گويم، روی سخن‌ام با آن‌هاست که به علی و ميراث معنوی، معرفتی و روحانی علی زیسته‌اند. برای من که سال‌های دراز است با نهج‌البلاغه و «تعليم» علی و خاندان‌اش دمساز بوده‌ام و وجودم را به مهر آنان سرشته‌اند، حکايت غريبی است «ياد» علی و «نام» او و «ذکر» او. اين‌جا قصه سراسر قصه‌ی عشق است؛ حکايت عقل و داستان دين نیست. عشق، ايمانی است بالاتر از ايمانِ دينی. وقتی دل به مهر کسی سپرده باشی و نام او تن‌ات را بلرزاند و ناگهان با ياد او اشک در چشمان‌ات حلقه بزند، می‌فهمی که با او زيستن يعنی چه! وقتی سايه‌ی او هميشه بر سرت بوده باشد و نفسی او را غايب از زندگی‌ات نديده باشی، می‌فهمی که چگونه «دست پير از غايبان کوتاه نيست / قبضه‌اش جز قبضه‌ی الله نیست». وقتی ايمان و دين‌ات هم گردِ مدار او بگردد، ديگر دلبسته‌ی امر و نهی فقيهان نيستی؛ آن‌جاست که تنها تسليم اويی و بس.

امروز داشتم با يکی از همکاران اين غزل مولانا را می‌خواندم و ترجمه می‌کردم. ضمن ترجمه با خودم فکر می‌کردم که عجب غزل به هنگام و مناسبی است:

امروز شهر ما را صد رونق‌ست و جانست
زیرا که شاه خوبان امروز در میانست
حیران چرا نباشد خندان چرا نباشد
شهری که در میانش آن صارم زمانست
آن آفتاب خوبی چون بر زمین بتابد
آن دم زمین خاکی بهتر ز آسمانست
بر چرخ سبزپوشان پر می‌زنند یعنی
سلطان و خسرو ما آن‌ست و صد چنانست
ای جان جان جانان از ما سلام برخوان
رحم آر بر ضعیفان عشق تو بی‌امانست
چون سبز و خوش نباشد عالم چو تو بهاری
چون ایمنی نباشد چون شیر پاسبانست
چون کوفت او در دل ناآمده به منزل
دانست جان ز بویش کان یار مهربانست
او ماه بی‌خسوف‌ست خورشید بی‌کسوفست
او خمر بی‌خمارست او سود بی‌زیانست
آن شهریار اعظم بزمی نهاد خرم
شمع و شراب و شاهد امروز رایگانست
چون مست گشت مردم شد گوهرش برهنه
پهلو شکست کان را زان کس که پهلوانست
خامش که تا بگوید بی‌حرف و بی‌زبان او
خود چیست این زبان‌ها گر آن زبان زبانست

دارم فکر می‌کنم بايد بنشينم و دوباره چند ماهی فقط نهج‌البلاغه بخوانم. بد نيست يک بار ديگر هم کتاب «جانشينی محمد» ويلفرد مادلونگ را هم بخوانم. روزگار می‌گذرد مانند برق و گاهی اوقات چه آسان آينه‌ی دل غبار می‌گيرد. شايد گوهر وجود آدمی به جای خويش باقی باشد، اما اين فراموشی، اين نسيان، آدمی را بيچاره می‌کند. تکرار، ذکر، ياد، تمرين . . . گويی بايد هميشه ورد زبان‌ات «يا علی مدد» باشد تا فراموش نکنی. اما مگر هميشه بايد اين را به زبان گفت؟

يادآوریِ ديرگاه

با خود عهد کرده بودم روز ميلاد حضرت امير چيزی بنويسم اما نشد. اين‌جا برای خودم می‌نويسم شايد در طول روز ميانه‌ی کار فرصتی و حالی دست داد تا يادی از آن خوش‌حال‌ها و روزگارانِ پرنور کنم. اگر چه روزش در گذشته است، معنای‌اش اما همچنان باقی است.

August 5, 2006

ما اسلاموفوب‌ها!

پاسخ مهدی را به انتقادی که از او شده بود الآن خواندم. چند نکته را در حاشيه می‌افزايم، شايد بعضی مبهمات را توضيح دهد. پیش از هر چيز مانند ساير دوستانی که برای مهدی نظر داده‌اند، من هم ادامه‌ی اين بحث را بی‌مورد می‌دانم: «روز و شب عربده با خلق خدا نتوان کرد»! نمی‌شود همه را راضی نگه‌ داشت.

اما من فکر می‌کنم مسأله بيش از راضی نگه داشتن افراد است. به دلايلی نسبتا روشن در ميان ما ايرانيان بالاخص، نوعی حساسيت منفی و غيرعقلانی نسبت به هر چه که به هر نحوی به دین و خدا مربوط باشد به وجود آمده است. البته، اهل عقلانيت انتقادی (نه بهانه‌گيری‌های انفعالی) بهتر می‌دانند که این‌ها بيشتر واکنش است تا کنش. ملت جوری حرف می‌زنند که هر کس مثلا زمانی از شريعتی يا آل احمد خوشش آمده باشد (يا اصلا همين الآن خوشش بيايد) چه موجود مهيب و ضد انسانيتی است! اين همه ساده‌انديشی واقعا جای حيرت دارد. اين يعنی ما آزادی و حقوق بشر را می‌خواهيم فقط برای کسانی که مثل ما فکر کنند. من فکر می‌کنم اگر آزادی و احترام برای عقايد بشر (نه لزوما اعمال آن‌ها) يک تکليف انسانی و جهانی است، همه را شامل می‌شود بدون استثنا حتی دشمنان فکری ما را. تا به کسی برای سخن گفتن تريبون ندهی و بخواهی مدعی شوی که فلان گروه چون به نظر من عقايدی افراطی دارد باید ساکت شود، قدم به قدم به نوعی فاشيزم نزديک شده‌ای که قربانی آخرش خودت خواهی بود.

اين درباره‌ی کسانی است که واقعا اهل افراطند و افکارشان انسان‌ستيزانه است، چه برسد به کسی مثل مهدی که من او را اصلا و ابدا چنين نمی‌دانم. من شايد به مهدی انتقاد داشته باشم و انتقادهای سختی از او بکنم. اما کاری که او کرده است در رادیو زمانه بدون هيچ ترديدی ستودنی است. من از او توقع کمال ندارم. او هم ممکن است مانند هر انسانی اشتباه بکند. اگر ما سوء نيت نداشته باشيم و با بغض و کينه به موضوع نگاه نکنيم قطعا می‌توانيم گفت‌وگويی سالم ایجاد کنيم. رادیو زمانه طفلی نوپاست. بیایید این‌جا لااقل ثابت کنيم که ما ايرانيان توان تحمل يکديگر را داريم با هر کيش و مسلک و آيینی که باشد. رادیو رسانه است نه يک پادگان نظامی. يک رسانه را می‌شود با خود رسانه نقد کرد و از آن پاسخ طلبید. رادیو می‌تواند در نهادهای جامعه‌ی مدنی نهادينه شود و خوی و خصلت آن‌ها را بگيرد. بعضی‌ها جوری از راديو زمانه و مهدی صحبت می‌کنند که انگار آن‌جا پادگان است و مهدی تيمسار پادگان! من فکر نمی‌کنم چنين چيزی واقعيت داشته باشد. در عمل هم می‌توان اين فرضيه را آزمود. می‌توانيم راديو زمانه را رادیویی مردمی و پاسخگو بسازیم. به من و شما بستگی دارد. پیش‌فرض‌های ذهنی و جهت‌گيری‌های سياسی را اگر داخل ماجرا نکنیم، راه را بر خیلی سوء تفاهم‌ها می‌بنديم.

من خیلی از واکنش‌های عجيبی (يا چه بسا طبيعی) را که نسبت به راديو زمانه ديده‌ام، عمدتا برآمده از اين افکار اسلام‌ستيزانه و اسلاموفوب‌ می‌دانم. هر گردی گردو نيست. اسلام‌های متعدد و فراوانی وجود دارند و لزوما هر وقت گفتیم اسلام، مراد و مقصود طالبان و بن لادن و حتی جمهوری اسلامی نیست (اگر چه تمام تفسيرها و خوانش‌ها از دين اسلام به يک اندازه تاريخی هستند و جايگاه خود را در تاریخ اسلام دارند). عجیب است که هنوز رادیو زمانه هیچ کاری نکرده است و هیچ سخن و موضع سیاسی یا دینی از خودش بروز نداده، صداها بلند شده است که آی فلانی روزی از شريعتی خوشش‌ می‌آمده و امروز هم خودش را وامد‌ار او می‌داند. بارها نوشته‌ام که فاشیزم به هر لباسی در می‌آيد چه آن لباس، لباس دین و تقوا باشد يا لباس روشنفکری و ليبرال بودن و لاييک بودن. ما همگی پتانسيل اين را داريم که یک چیزی را برای خودمان مقدس ‌کنيم و با آن به پيکار ديگران برويم. جهان واقعا متکثر است. منطق عملی زندگی در جهان، منطق صفر و یک نیست. بیایید نه اسلاموفب باشيم نه ليبرالوفوب! کمی اگر متواضع‌تر باشيم خيلی از مشکلات حل می‌شود.

زمانه قرعه‌ی نو می‌زند به نام شما

برنامه‌ی شب‌ام را که تمام کردم، تا برگشتم ساعت دوازده شب بود (به وقت مونيخ). زنگ زدم لندن ديدم دنيا رفته است روی هوا! آن‌جوری که بانو می‌گفت اين پخش آزمايشی واقعا هيجان‌انگيز شده است. من هم که از اين‌جا هیچ صدایی نمی‌شنوم. ناشنيده دست مريزاد می‌گويم به زمانه‌چی‌ها، علی‌الخصوص آزاده‌ی سخنگو و ميرزا مهدی خان نازک‌الملکوت سابق و احتمالا فعلی! تو را به خدا يک نفر بخشی از صدایی را که پخش می‌شود جایی بنويسد. بانو می‌گفت يکی به اسم داريوش آن‌جا نظر داده. به خدا من نبوده‌ام. يعنی اگر بودم حتما خودم نظر می‌دادم، خوب هم نظر می‌دادم و نظرهای خوب هم می‌دادم. لابد روی کره‌ی زمين به جز من باز هم داريوش هست! ناشنيده توصيه‌ی اکيد می‌کنم تمام ابيات خوب و خوش‌بينانه و مثبت مطلب قبلی مرا برای زمانه زمزمه کنید. همین‌طوری می‌توانم تا صبح بنشينم و بنويسم برای‌تان. اما فردا صبح باز باید بروم به امور ملت برسم و سخنرانی و موعظه و اين حرف‌ها. در نتیجه وقت کافی برای این کارها نیست تا برگردم لندن. همین چهار کلمه را هم با این ادیتور محشر آریانویس تایپ کردم و گرنه معلوم نبود تا چند ساعت باید با این صفحه‌ کلید عجیب و غریب ور می‌رفتم تا حروف را پیدا کنم. اگر بدانید چقدر فارسی تایپ کردن اینجا سخت است، می‌فهميد من چه رنج استخوان‌سوزی می‌کشم! واقعا پدر آدم در می‌آيد. فکرش را بکنيد با يک کامپيوتر ديزلی که کوفت هم روی آن سوار نيست، بخواهيد نيم‌فاصله را هم رعايت کنيد.

راستی، آزاده وقتی حرف می‌زند، نيم‌فاصله را رعايت می‌کند؟! شنيده‌ام ای ايران را پخش کرده‌اند. ايران ای سرای اميد را هم پخش کرده‌اند؟ اين تصنيف در همان کار شجريان است که غزل سایه را می‌خواند که: زمانه قرعه‌ی نو می‌زند به نام شما! آهای مدير راديو!‌ من که اين‌جا دستم به شما نمی‌رسد، ولی اين قطعه را پخش کنيد! برای خودتان خوب است به خدا! می‌توانيد آن تصنيف، اصلا هم تصنيف ايرانی و هم تصنيف سپيده را به اضافه بخشی از آواز شجريان پخش کنيد! به هر حال خود دانيد. از ما گفتن بود.

در ضمن چرا توی هفتان هنوز هیچ خبری از زمانه نیست؟ سید جان؟ تو خوابگردی يا در خوابی؟

August 4, 2006

امان از اين-تر-نت!

خيلى سخت است آدم در كشورى باشد كه نتواند با كامپيوترش فارسى تايپ كند. الآن مونیخ (اصلاح شد) هستم و دارم به زور و زحمت از كامپيوتر هتل اينها را مي نويسم. ديدم مهدى خبر پخش آزمايشى راديو زمانه را داده است. مبارك است. وقتى برگشتم بايد حرفى بنويسم.

August 3, 2006

صدمين سالِ مشروطه

بنياد ميراث ايران کنفرانسی دارد در دانشگاه لندن که به مناسبت صدمين سال مشروطه برگزار می‌شود، کنفرانسی پر و پيمان که تا دلتان بخواهد از صاحبان فن و اهل انديشه در آن جمع‌اند. قرار بود صبح زود (زود يعنی ۹ صبح!) برای افتتاحيه آن‌جا باشم که البته خواب ماندم! حالا بعد از ناهار می‌روم حداقل دو سه تا سخنرانی را باشم. فردا برای کارِ اداره عازم مونيخ هستم و تا دو سه روز بعيد می‌دانم دسترسی به اينترنت و ای‌میل داشته باشم (هر چند تلاش‌ام را می‌کنم!). در نتيجه اگر تأخيری در پاسخ به ای‌ميل‌ها هست، به خاطر سفر است و کمبود امکانات.

ياد راديو زمانه‌ی مهدی افتادم. چند روز است توی ذهنم دارم کلنجار می‌روم با اين اسم زمانه و مرتب اشعار سايه به يادم می‌آيد. فکرش را بکنيد که چطور می‌شود به يک اسم شخصيت داد و با آن دوستی ورزيد يا درشتی کرد! اين چند بيت سايه را بخوانيد و ببينيد چقدر معانی مختلفی می‌شود برای اسم اين راديو از آن‌ها بيرون کشيد:

«زمانه» قرعه‌ی نو می‌زند به نام شما
خوشا شما، که جهان می‌رود به کام شما
(اين چهره‌ی آرمانی «زمانه» است)

تا تو با منی «زمانه» با من است
بخت و کام جاودانه با من است
(اين چهره‌ی عاشقانه‌ی آن است)

اين‌ها بخش خوب ماجرا بود! بخش ناجورش اين‌هاست:
«زمانه» کرد و نشد، دستِ جور رنجه مکن
به صد جفا نتوانی که بی‌وفام کنی!
(عجب چهره‌ی عبوس و دژمی از زمانه نشان می‌دهد!)

«زمانه» کيفر بيداد سخت خواهد داد
سزای رستم بدروز مرگ سهراب است
(اين چهره‌ی قاضی‌القضاتی، پدرسالار و قهار زمانه است؛ خدا به دور!)

کسانی که دل‌مشغولی ادبی و شعری دارند می‌توانند پای همين مطلب به ليست اين ابيات اضافه کنند. ان‌شاءالله که راديو زمانه، بيشتر در حال و هوای همان دو بيت اول سير کند. دعای خير عاشقان همراه دو زمانه‌ی اول است.

پ. ن. اين بيت حافظ هم که اشاره‌اش بسيار هولناک است البته:
در آستين مرقع پياله پنهان کن
که همچو چشم صراحی «زمانه» خونريز است!

August 2, 2006

قابل توجه اهل خبر

روزنامه‌ی مترو، پنجشنبه‌ی گذشته در صفحه‌ی ۵ خبری را منتشر کرد که ساعاتی بعد بلافاصله آن خبر جای‌اش را به خبر ديگری داد و نسخه‌های روزنامه در آن روز، عملاً دو شکل دارند. اين دو نسخه را با هم مقايسه کنيد: نسخه‌ی قبل از تغيير، نسخه‌ی پس از تغيير.
خبر اين بود: «اسراييل متهم به استفاده از سلاح شيميايی». ناگهان اين خبر خلاصه شد و به باکسی کوچک در سمت راست همان صفحه رفت و به جای آن خبر اعتراض مارگرت بکت به کاندوليزا رايس درباره‌ی استفاده از فرودگاه‌های اسکاتلند برای انتقال بمب به اسراييل آمد. در انتهای خبر نسخه‌ی نخست آمده است که اسراييلی‌ها ۱۱ جنگجوی فلسطينی، سه کودک و يک مرد معلول را به قتل رساندند. در نسخه‌ی تازه اين موارد نيامده است. به نظر شما اين تفاوت از کجا می‌آيد؟ خبرنگاران عزيز توضيحی دارند؟

August 1, 2006

اين غيبت بزرگ، اين عشقِ بی‌کران

از اداره می‌زنم بيرون کتاب به دست؛ بادبادک‌باز. اولين تصنيفی که گوش‌ام را می‌نوازد تا از راه‌پله‌های مترو پايين می‌روم، «زرد، سرخ، ارغوانی» است. انگار آتش زير خاکسترِ درون‌ام را شعله‌ور می‌کند اين ترانه. توی قطار که می‌نشينم دوباره لای کتاب را باز می‌کنم. از وقتی کتاب را شروع به خواندن کرده‌ام يک چيز هست که تمام قد پيش روی‌ام ايستاده و مرتب فقدانی را به رخ‌ام می‌کشد. حضور سنگينِ «بابا»ی امير چيزی را به يادم می‌آورد، حفره‌ای پر ناشدنی. بغض ته گلوی‌ام جا خوش کرده است.

هر چه صفحات را بيشتر می‌خوانم، اين «بابا»، حضورش، سرطان گرفتن‌اش، مرگ تدريجی‌اش، عاشق شدنِ امير، همه‌ی اين‌ها آتش‌ام می‌زنند. شجريان شروع کرده است حالا. در اوج می‌خواند که:
عشق چو کارِ دل است، ديده‌ی دل باز کن
جان عزيزان نگر، مست تماشای عشق

و انگار اين من‌ام که محو می‌شوم در تنهايی و بی‌کسی هميشگی. هر چه اين روزها فشار می‌آوردم به خودم، می‌بينم هر چه ياد و خاطره از پدر هست، خاطره‌های مبهم و گريزپا هستند. هر جا که نگاه می‌کنم، انگار ناخودآگاه‌ام می‌گويد هر چه رنج است و درد، از نبودنِ اوست. انگار اگر او بود پشت‌ام به کوه احد بند بود. انگار نبودن‌اش، خدا را هم با خود برده است. تا چشم به هم می‌زنم قطار از نورتهولت هم رد شده است. کتاب را می‌بندم. دستگاه نوا هنوز غوغا می‌کند. صدای کمانچه‌ی بهاری نمی‌آيد ديگر. بهاری هم رفته است. حالا صدای تارِ داريوش طلايی است که مرا به هم می‌ريزد. شجريان می‌خواند: «آتش عشقِ تو در جان خوش‌تر است» و من بغض‌ام می‌ترکد. اشکی که ساعت‌هاست گوشه‌ی چشمان‌ام جمع شده است زير شيشه‌های عينک فرو می‌غلتند روی گونه‌های‌ام. هم‌نوا با شجريان می‌خوانم: «جان ز عشق‌ات آتش‌افشان خوش‌تر است». نفس کم می‌آورم از زورِ بغض. چهره‌ام در هم می‌رود. همين‌طور که قدم می‌زنم به سمتِ خانه، از هجوم نگاه رهگذران لب‌های‌ام را گاز می‌گيرم که بغض و گريه و آواز در هم نياميزند. ياد امين می‌افتم و آن شب‌های دراز که او يا تار می‌زد يا سه‌تار. اشک‌ريزان غزلی زمزمه می‌کردم و دو سه ساعت بعد تازه‌تر و آرام‌تر بودم. حالا بغض را فرو می‌دهم. اشک‌ها را از گوشه‌ی چشمان‌ام پاک می‌کنم. کليد می‌اندازم به در. در را که باز می‌کند،‌ در آغوش من است و می‌بوسم‌اش. اما بابا نيست. من و او تنهاييم.

Free counter and web stats