« June 2006 | صفحه‌ی اصلی | August 2006 »

بايگانی: July 2006

July 31, 2006

روح پريشان بادبادک‌ها

يک هفته‌ای است که کتاب «بادبادک‌باز» خالد حسينی را به دست گرفته‌ام و در قطار و هر جا که فرصت می‌کنم، می‌خوانمش. داستان کودکی افغان است که در خانواده‌ای متمول در اوايل دهه‌ی هفتاد ميلادی زندگی می‌کند و آن‌گاه جنگ در افغانستان آغاز می‌شود. يک جور حس وطن، حس آشنايی با حال و هوای کتاب پيدا کرده‌ام. وبلاگ‌ها را می‌گشتم به دنبال نشانه‌ای از اين کتاب، ديدم در اينترنت، نوشته‌ی رضا علامه‌زاده‌ی خودمان درباره‌ی اين کتاب بالای فهرست جست‌وجوی گوگل است. اين هم يکی ديگر از خواص وبلاگستان است که هر چه بخواهی می‌توانی بيابی.
اين روزها، پريشانی آدم دو صد چندان می‌شود وقتی فجايع لبنان را می‌بيند. همکاری امروز می‌گفت که جک استرا رسماً حمله‌ای شديد و مستقيم به بلر کرده است به خاطر دفاع‌اش از اسراييل و سکوت او در برابر اقدامات وحشيانه‌ی يک نيروی نظامی که خود را بالاتر از هر قانونی می‌شمارد. آدم مشئمز می‌شود. حس غربت وحشتناکی به آدم دست می‌دهد. کسانی که تمام گناه را به گردن حز‌ب‌الله می‌اندازند، يا ابعاد ماجرا را درک نکرده‌اند و در جهل و بی‌خبری دارند نظر می‌دهند و يا بغض و کينه‌ای نسبت به اسلام دارند. يادمان نرود که همه‌ی ما در درجه‌ی نخست انسان هستيم. دردناک است که ميراث مشترک بشری‌مان را پای ایدئولوژی‌های سياسی قدرت‌مدارن قربانی کنيم و آن‌گاه رنگ آزادی و حقوق بشر و دموکراسی و مبارزه با جهل (و حتی دين‌مداری و اسلام‌خواهی) به آن بزنيم. بسا جهل‌های نهادينه هستند که در لباس علم و دانش و آزادی (و دين‌داری) آدميان را می‌فريبند.
دوباره ياد داستان خالد حسينی می‌افتم و اين‌بار به ياد کودکان لبنان. ياد فيلم «بيروت غربی» زياد دويری می‌افتم که حکایت دهه‌ی هفتاد لبنان است. می‌بينيد دهه‌ی هفتاد افغانستان و دهه‌ی هفتاد لبنان چه شباهت‌هايی دارند؟ و کودکان در اين ميانه فراموش شده‌اند. زنان از ياد رفته‌اند. بخش بزرگی از جامعه‌ی انسانی خاموش است و هيچ کس فرياد نمی‌زند که «آی آدم‌ها . . .». فاجعه دارد دامن می‌گستراند و بعضی هم‌چنان دارند باورهای ايدئولوژيکِ خود را صيقل می‌زنند و موجه می‌کنند. آدم‌ها دارند می‌ميرند. بس است ديگر. حال‌ام بد است. وقتی حرف زدن بولتون و رايس را می‌بينم حال‌ام بدتر می‌شود. دل‌پيچه می‌گيرم. بغض گلوی‌ام را می‌چسبد و گريستن هم حتی نمی‌توانم. همه چيز آشوب‌زده است.
امروز وقتی ناهار می‌خوردم توی مانيتور بالای رستوران می‌خواندم که اسراييل در واکنش به فشارها و محکوميت‌های جهانی پس از حمله‌ی وحشيانه به قانا، چهل و هشت ساعت حملات‌اش را متوقف می‌کند! وقاحت این‌ها اندازه ندارد. بحث بر سر اين است که نفس عمل‌شان ايراد دارد، می‌گويند چهل و هشت ساعت ارفاق می‌کنيم! فرض کنيم که حزب‌الله و حماس جنايت کردند، چه کسی مجوز تنبيه آن‌ها را آن هم خارج از خاک اسراييل به آن‌ها داده است؟ فکر نمی‌کنيد قضيه بيش از حد بديهی است؟ اسراييل به سادگی خود را بالاتر از هر قانونی نشانده است و خود را مجاز به هر کاری می‌داند و اين بسيار نفرت‌انگيز و آزادی‌ستيزانه است. چه حجتی محکم‌تر از اين می‌خواهيد بر نامشروع بودن اسراييل؟

July 29, 2006

بلاگ‌نيوز: رسانه‌ای که بايد از نو شناخت!

همه‌اش را به حساب تنبلی يا مشغله‌ی زياد کاری بگذاريد، ولی اگر تا به حال درباره‌ی بلاگ‌نيوز ننوشته‌ام، واقعاً دليل‌اش مشغله‌ی زياد کاری بوده است نه چيز ديگر.
اسد لينکستانی خبری در وبلاگستان بر پا کرده است با نام و نشان «بلاگ‌نيوز» که مهم‌ترين جنبه‌اش به گمانِ من چند زبانه بودن‌اش است و تکثر فراوان در منابع خبری‌ و نويسندگان‌اش. البته الآن هم باز ضيق وقت دارم، ولی به اسد قول داده‌ام که حتماً درباره‌ی بلاگ‌نيوز چيزی بنويسم. پس اين مختصر اشاره‌ را حداقل از من بپذيريد. واقعاً بايد به اسد برای اين همه پشتکار و اشتياق دست مريزاد گفت. من اگر اين قدر حوصله داشتم، شايد حلقه‌ی ملکوت بسيار وسيع‌تر از اينی بود که الآن هست. بلاگ‌نيوز را مرتب ببينيد. به نظر من، بدون هيچ تعارفی، وزن و اعتبار بلاگ‌نيوز از چيزی مثل صبحانه بسيار بسيار بالاتر است. از زبان سايه برای اسد می‌خوانم که:
دست مريزاد
همت حافظ به همراه تو که آخر
دست به کاری زدی که غصه سر آمد!
...
جام به جام تو می‌زنم ز ره دور
شادی آن صبح آرزو که ببينيم
بوم از اين بام رفت و خوش خبر آمد!

July 27, 2006

توضيح واضحات!

از دوستان عزيزی که برای دو مطلب قبل کامنت گذاشته‌اند ممنون‌ام. سر فرصت به آن‌ها که پاسخ نداده‌ام، در مطلبی جداگانه يا در ذيل نظر مربوط، نکاتی را خواهم نوشت.

July 23, 2006

در نقد سياست و قدرت

ديشب دوستی می‌گفت در نوشته‌ی آخرت تعابيری که به کار برده بودی («روبه مکاره» و «عقرب جراره») تعابير درشتی هستند و بيشتر به فحش شبيه‌اند تا مثلاً مقاله. بد نيست توضيحی بدهم تا موضع‌ام روشن‌تر شود. نخست اين‌که در همان يادداشت اشاره کرده بودم که اين تعابير در فلان سرود وجود دارند و مخصوصاً آن‌ها را در گيومه گذاشته بودم تا مشخص شود تعابير از من نيستند. ديگر اين‌که خلاصه‌ی حرفِ من اين است که دستگاه سياستِ خارجی آمريکا، در کنار بسياری ديگر در خود منطقه‌ی خاور ميانه، امنيت جهان و منطقه را به مخاطره انداخته‌اند. ريشه‌ی اصلی را هم البته چنان‌که چندين بار نوشته‌ام از نادانی و خلاء اطلاع‌رسانی شفاف و صريح و بدون پيش‌فرض است. به همان اندازه که نظام فکری ايدئولوژيک در ايران درباره‌ی نه تنها آمريکا بلکه تمام جهان با پيش‌فرض و از سر «علت» نگاه می‌کند، البته آمريکا و دستگاه سياست‌ خارجی‌اش وضع بهتری ندارد، بلکه وضع‌اش وخيم‌تر و سرزنش‌بارتر است. اگر مثلاً‌ ايران چنين بکند يا بگويد، برای ما شايد قابل درک باشد چون نهايتاً‌ خواهيم گفت از يک نظام فکری ايدئولوژيک که ادعای «حقوق بشر» و «دموکراسی» هم ندارد و رسماً بر سر منابر تقبيح می‌کنند اين‌ها را، انتظاری بيش از اين نيست. اما سياست‌های دوگانه‌ی آمريکا و غربی که تمام ارزش‌های متعالی بشری و انسانی و حتی ارزش‌های نظام فکری ليبرال برای خودشان ارزش است فقط و «ديگری» مادامی که مانند آن‌ها نينديشد از آن بی‌بهره است. اين ادعای به گزاف و فاقد پشتوانه‌ای نيست. شواهد بسيار می‌توان برای آن آورد. ديروز يکی از روزنامه‌های انگليسی را می‌خواندم که مطلب مفصل و دو صفحه‌ای نوشته بود درباره‌ی بوش و بلر. خلاصه‌ی حرف‌اش اين بود که بوش (و تا حدی بلر) اعتبار اخلاقی ما (يعنی آمريکا و انگليس) را مخدوش کرده‌اند. اين نوع مخالفت با سياست‌های بوش و بلر البته چيز تازه‌ای نيست.

به هر حال، هر نوشته‌ی وبلاگی ضرورتی ندارد مقاله باشد. با طور خاص‌تر، هيچ ضرورتی ندارد خطاب به ارباب قدرت و ثروت، به تلخی و درشتی نوشته نشود. می‌پذيرم البته که ممکن است هر طبع و ذايقه‌ای با اين زبان سازگار نباشد، اما مغز حرف همان است که گفتم. نمی‌توان تمام تقصيرها را مثلاً به گردن ايران يا حزب الله انداخت. شکی نيست که اين‌ها مقصرند و البته بايد تاوان‌اش را بدهند. اما به اين هم بايد توجه کرد که آمريکا هم مقصر است و تاوان‌ِ حماقت‌اش را ديگران و بی‌گناهان دارند می‌دهند. شما حتی از ديد يک متخصص روابط بين‌الملل و علوم سياسی هم که نگاه کنيد، لحن و زبان و بيان کسی مثل جان بولتون در سازمان ملل، زبان و ادبيات قلدرانه و متخبترانه‌ای است. من زبان توهين و گردن‌کشی و خودبرتر بينی را از هيچ کسی بر نمی‌تابم. آری، زبان نرم و صلح‌دوستانه مطلوب و آرمانِ من است. اما نرمش و ملايمت زبانی در برابر کسی که با تفرعن سخن می‌گويد، طبيعت من نيست. حداقل قلم‌ام را جايی که می‌توانم به سود مظلوم بگردانم، به زيان مظلوم در برابر ظالم خاموش نگه نمی‌دارم. مسأله اين است:‌ بحرانی در خاور ميانه هست و خيلی از طرف‌ها در آن مقصرند. انصاف نيست و اخلاقی هم نيست که خطای همه را ببينيم جز خطای آمريکا را.

پ. ن. نکته‌ی مهم در اين بحث به نظر من اين است که قدرت و سياست را بايد با بی‌رحمی تمام و بدون تعارف نقد کرد. وقتی منتقد در برابر قدرت زبان‌اش لال می‌شود، نقدش ايراد جدی دارد. هنری نيست که کسانی را که «قدرت»‌ ندارند و اهرم سياست به دست‌شان نيست نقد کنيم. از طرفی نقد هم نبايد يکسويه و جانبدارانه باشد. سکوت در برابر لغزش‌های برخی از قدرت‌مدارن و نقد کردن بخش خاصی که صاحب قدرت (در هر کجای دنيا باشند)، سکوتی معنی‌دار است. بايد توضيح داد که سکوت اگر می‌کنيم، به معنای تأييد چيزی که مسکوت نهاده‌ايم نيست. تيغ نقد بايد برای همه فارغ از مذهب، نژاد، جنسيت و موقعيت جغرافيايی تيز باشد. جز اين اگر باشد، نوعی نژاد‌پرستی فکری و ايدئولوژيک بر نقد حاکم خواهد بود.

July 20, 2006

فتنه‌ی هر امتی، مظهر شیطان تويی!

اگر به بخش طربستان ملکوت در قسمت ديگران رفته باشيد، حتماً سرود «آمريکا آمريکا» را دیده و شايد شنيده‌ايد. امروز ضمن کار داشتم اين سرود را گوش می‌دادم و با خود فکر می‌کردم که تعابير شعر اين سرود اگر چه قديمی است و در حال و هوای انقلابی ايرانِ سال‌ها پيش، اما هنوز هم که هنوز است درباره‌ی حکومت آمريکا صادق است: «عقرب جراره» و «روبه مکاره»‌ای که جور و جفا دارد و مهر و وفايی در او نيست. آمریکا تاريخ و پيشينه‌ی درازی در خشونت‌ورزی و قلدری دارد. هر اندازه که نهادهای دموکراتيک در داخل آمريکا قدرت داشته باشند و به سود خود مردم آمريکا خوب عمل کنند، دستگاه سياست خارجی آمريکا رسماً در کار خون‌ريزی است:
«در همه گیتی به پاست نايره‌ی جنگ تو
گوش جهان خسته از طبل بد آهنگ تو
رسم تو عصيان‌گری، کار تو ويرانگری . . .»
وقتی اين سرود را گوش می‌دهيد به افغانستان و عراق فکر کنيد. به مردم لبنان و فلسطين هم فکر کنيد. اگر هم دوست داشتيد می‌توانيد به تمام خونريزی‌ها و شیطنت‌های آمريکا در پنجاه سال گذشته فکر کنيد. حتی می‌توانيد به کودتای ۲۸ مرداد هم فکر کنيد! اين‌ها معنی‌اش اين نيست که جز آمريکا هيچ فتنه‌گر و خونريزی و خشونت‌ورز و مستبد ديگری در هيچ جای ديگری وجود ندارد. تا دلتان بخواهد هست! زير گوشِ من و شما هم هست! هر چه خبرهای اين روزها را بيشتر می‌خوانم، از آمريکا بيشتر حرص‌ام می‌گيرد! اين رييس جمهور ابله هم که تازگی ياد اخلاق افتاده است و پای توی کفش پزشکی در مسايل ژنتيک و جنينی کرده است. بانو راست می‌گفت. عجيب است که بوش برای طفلی که به دنيا نيامده است هنوز و ممکن است بيمار يا عليل به دنيا بيايد، دل می‌سوزاند و ياد خدا و اخلاق می‌افتد، اما وقتی کودکان و زنان و پير و جوان زیر گلوله‌ی تجاوز در افغانستان، عراق، لبنان و فلسطين جان می‌سپارند، هيچ احساس مسئوليت اخلاقی نمی‌کند و خدا يادش نمی‌افتد! قسمت دردناک‌تر ماجرا اين است که ما هم داريم وضع را بدتر می‌کنيم و عملاً با اقدامات به ظاهر مقاومت‌گرانه کمک‌کار تمام جنگ‌افروزی‌های آن‌ها هستيم! تلويزيون چند روز پيش داشت درباره‌ی کره‌ی شمالی، ايران يا سوريه يا نمی‌دانم حزب‌الله حرف می‌زد و می‌گفت «جامعه‌ی بين‌المللی بسيار عصبانی است» و مقصودش از «جامعه‌ی بين‌المللی» البته قدرت‌های بزرگ و در رأس آن‌ها آمريکا بود! يعنی جامعه‌ی جهانی مترادف با مردم جهان نيست، بلکه مترادف با زور سر نيزه‌ی جهانی است! درد است و اندوه است و تأسف! سرسام‌آور است اين روزگار مردم‌کش!

July 16, 2006

نظرهای ملکوت و لينکدونی ملکوت

ماه‌ها بود که فضای (دومين) ملکوت به خاطر هجوم شديد اسپمرها شديداً تحت فشار بود! برای رهايی از فشارِ بی‌امانی که روبوت‌ها به سيستم وارد می‌کردند، در بخش نظرها (برای بعضی از وبلاگ‌های ملکوت) يک کد تصويری هم اضافه شده که هنوز توضيحی بالای آن نياورده‌ام (اگر چند بسياری از افراد ممکن است متوجه دليل‌اش بشوند و بعد از دريافت يک پيغام خطا متوجه آن شوند). اين باعث کاهش خيلی از اين کامنت‌های هرز شده است. در بخش لينکدونی ملکوت هم بخشی برای نظرها اضافه کرده‌ام تا برای آن قسمت هم باب نظرخواهی باز باشد.

می‌خواستم درباره‌ی سخنرانی پريشب اکبر گنجی هم چيزی بنويسم که مجالی فراهم نشد. شايد دو سه روز آينده چيزی نوشتم. خلاصه يکی دو اشاره می‌کنم. اکبر گنجی خيلی عالی صحبت کرد، مخصوصاً در بخش پرسش و پاسخ. طبق معمول هميشه‌ی ايرانيان خارج از کشور هم يک عده بيکار که هنری جز بر هم زدن جلسات گفت‌وگو ندارند و مصداق تمام عيار انصار حزب‌الله خارج از کشور هستند (با گرايش سياسی متفاوت البته) جلسه را داشتند به آشوب و تشنج می‌کشاندند. اما گنجی خيلی آرام و متين حرف زد. خيلی عالی بود. بدون اين‌که به هيچ کسی اهانتی بکند، با منطق روشنی از حرف‌اش دفاع کرد. شايد بيشتر درباره‌اش نوشتم بعداً. يک نفر بايد مطالعه‌ای روانشناختی درباره‌ی کسانی بکند که هزار قرن‌ هم که بگذرد و صدها هزار تحول هم که در هر گوشه‌ی دنيا رخ بدهد، منطق بحث‌شان هميشه دودويی است و صفر و يک. يک تعداد عقده هميشه برای‌شان باقی است. مهم نيست رژيم سياسی کدام رژيم باشد. بايد جايی پيدا کنند که بگويند ما هم هستيم. مهم نيست چقدر حرف‌شان مهم و جدی باشد. حرکت برای عده‌ای يک امر بی‌معنا و پوچ است.

July 14, 2006

هر که اين آب خورَد، رخت به دريا فکنش!

وبلاگ آدم را لو می‌دهد، اما می‌تواند آدم را پنهان هم بکند. وقتی آدم وبلاگ می‌نويسد، بخشی از وجودش را به نمايش می‌گذارد، اما هميشه يک بخش مسکوت از هستی آدمی پشت پرده می‌ماند. خوانندگان بر اساس نوشته‌ی ما و پيش‌فرض‌های خودشان هميشه داوری می‌کنند. همه‌ی ما داوری می‌کنيم. هر کس بگويد من داوری نمی‌کنم دروغ بزرگی گفته است. کسی که چنين ادعايی می‌کند، دارد آشکارا ريا می‌کند. هيچ کس کامل مطلق نيست. حالا يا داوری‌ها اخلاقی است يا غير اخلاقی. هر کسی يک جوری اين‌ کار را دارد می‌کند، بدون تعارف؛ «هيچ کس، بی دامنی تر نيست . . .». همه‌ی ما تردامن‌ايم، معصوم بين ما نيست (اگر معصوم بوديم اصلاً وبلاگ نمی‌نوشتيم!).

در وبلاگستانِ فارسی، اتهام زدن رايج است. خيلی‌ها (شايد هم بعضی‌ها) يکديگر را به جاسوس بودن، جیره‌خوار بودن، مستبد بودن (و احياناً متکبر بودن) متهم می‌کنند، مگر اين‌که درست مثل هم بينديشند. اگر اسم‌ات پای چهار تا پتيشن نباشد، لابد جيره‌خواری يا جاسوس (شايد هم زن‌ستيز يا مرد‌ستيز)! علاقه و سليقه‌ی تو برای ديگران مهم نيست. اما هر کس که پا به وبلاگستان می‌گذارد،‌ ناچار بايد تن‌اش را برای چوب خوردن چرب کند. نمی‌شود بگويی من می‌خواهم بروم توی دريا ولی خيس نشوم! هر کس نوشت، ناچار يا نقد خواهد شنيد يا ناسزا يا البته تمجيد و ستايش. همه رقم پاداش و جزا در اين وبلاگستان يافت می‌شود. البته ميان وبلاگ‌نویسان فرق‌های زيادی هست. ما مثلاً با باز گذاشتن بخش نظرها سعی می‌کنيم تمرين دموکراسی کنيم. اين کار درسِ خيلی خوبی است، اما گاهی اوقات اصلاً جواب نمی‌دهد. به تعبيری يک بخش وبلاگ-ننويس (!) وبلاگستان، تمام هنرشان کامنت گذاشتن است. البته بعضی‌ها که خيلی پر کار هستند، عملاً وبلاگ‌نويس‌اند، اما در بخش کامنت‌های وبلاگ ساير آدم‌ها! بعضی ديگر هم فقط بلدند به اين و آن گير بدهند. اين هم از خصايل وبلاگستان است ديگر. چه جای گله‌ای؟ اگر خوب است، اگر بد، همين است. ما چقدر توانسته‌ايم فرهنگ قوم ايرانی را با اين کار عوض کنيم؟ سهم ما در تغيير روحيه‌ و فرهنگ مردم وبلاگ‌نويس، سهم بسيار ناچيزی است. اما وبلاگستان يک بخش برج‌عاج نشين هم دارد. وبلاگ‌نويسانی که معمولاً به هيچ وبلاگی لينک (مستقل) نمی‌دهند (اگر هم لينکی به کسی می‌دهند، به يک سايت است و اصلاً «شخص» مهم نيست). بخش نظرهاشان يا بسته است يا اصلاً ندارند. همه‌ چيز برای‌شان جاده‌ی يک‌طرفه است. چيزی به اسم ترک‌بک (يا دنبالک) برای‌شان فقط اسم است و يک عنصر تزيینی. ترک‌بک وبلاگ‌شان يا (مثل مالِ من) اصلاً درست کار نمی‌کند. يا اگر هم کار می‌کند هيچ کس نمی‌فهمد که چه کسی از کجا به او لينک داده است! این يعنی انزوای محض و برج‌عاج‌نشينی. يکی مثل من، لينک‌های‌اش محدود است و کم حوصله می‌کند لينک‌ تازه‌ای بيفزايد. يکی هم مثل صاحب سيبستان بلاگ‌چرخانی دارد به درازای ازل تا ابد! از شير مرغ تا جان آدميزاد، از دوست گرفته تا دشمن در آن يافت می‌شود. يکی مثل کاتب کتابچه، يک بخش لينک رسمی آکادميک دارد (اعنی نحن الفلسفيون!) و يک بخش پيوند به وبلاگستان، يعنی من اين‌ها را مرتب (يا غير مرتب) می‌خوانم. لينک دادن يا لينک ندادن‌ها را می‌شود هزار جور تفسير و تأويل کرد (خود ما هم می‌توانيم هزار و یک جور لينک‌ دادن يا ندادن‌مان را ماست‌مالی کنيم). اما البته نمی‌توان گفت وقتی به کسی لينک می‌دهی صد در صد حرف‌های‌اش را می‌پذيری (حداقل اين است که تعلق خاطری به او داری يا جايی توی رو در بايستی گير کرده‌ای!).

به هر حال، آری، وبلاگستان آدم را «لو» می‌دهد. اما تنها بخشی از آدم را. و اتفاقاً همه را لو می‌دهد به يک اندازه. اين تيغی است که گلوی هر کسی را می‌برد. هر توصيفی که از آن بکنيم، لاجرم جايی شامل خود ما هم می‌شود. کسی که وبلاگ بنويسد و توقع داشته باشد آرامش محض در فضای وبلاگ‌نویسی‌اش حاکم باشد و هيچ کس نازک‌تر از گل به او نگويد (چه برسد به تهمت و غيبت و اين حرف‌ها)، درست حکم آن پادشاه قصه را دارد که لباس بر تن نداشت و همه به‌به و چه‌چه می‌کردند که چه لباس زيبايی. نبايد از مردم توقع داشت دهان‌شان را ببندند. ولی می‌توان از اين فضا درس گرفت، نه درس بغض و کينه و نفرت. می‌توان درس اعتدال گرفت و فروتنی. آدم می‌تواند مرتب خودش را تصحيح کند. هر بار که اشتباه کردی، با ديدن واکنش‌ها می‌توانی گفته يا نوشته‌ات را اصلاح کنی. بعضی‌ها از همان اول يک جور می‌نوشته‌اند و تا آخر عمرشان هم شيوه‌شان همان است. هيچ وقت هم حاضر نيستند بگويند ما هم اشتباه می‌کنيم. به نظر من، بزرگترين درس وبلاگ‌نويسی اين است که ياد بگيری بگويی من خطا کرده‌ام و ممکن است باز هم خطا کنم. و همچنين هر جا لازم ديدی به دوست‌ات بگويی خطا کرده‌ای. شايد گرد و غباری هم چند روزی بر پا شود، اما اگر دوستی استوار و پايدار باشد، غبارها فرو می‌نشيند و گله و شکايتی نمی‌ماند، اگر نه که نه.

حالا که از برج‌عاج‌نشينی اسم بردم، يکی دو نمونه را نام ببرم بد نيست. آقای مهاجرانی رسماً وبلاگ‌ می‌نويسد. نکته‌ی مثبت وبلاگ‌نويسی‌اش اين است که بخش نظرهای وبلاگ‌اش باز است و همه می‌توانند نظر بدهند. اين خيلی قدم مثبتی است. نکته‌ی بدش اين است که فقط به خانم کديور لينک داده است و بس (تمام اين اوصاف برای خانم کديور هم صادق است البته)! البته ظاهراً دلايل‌اش سياسی است و برای پرهيز از جنگ و دعوا اين کار را کرده و مثلاً آدم اصلاً نمی‌فهمد او از چه وبلاگ‌هايی خوش‌اش می‌آيد يا می‌خواندشان. ابطحی نمونه‌ی ديگرش است که به هيچ کس لينک نمی‌دهد و نظرخواهی وبلاگ‌اش عملاً پستويی پنهان است و در معرض ديد نيست. اين‌ها از طايفه‌ی سياسيون ما هستند. برخی از آکادميک‌ها هم چنين‌اند و فقط سرشان توی لاک لينک‌های خودشان است ولی می‌خواهند توی وبلاگ‌نويسان زبان فارسی با همه‌ی تکثرش هم باشند و حسابی هم باشند! شترسواری دولا دولا نمی‌شود! آدم وقتی وبلاگ‌نويس شد، بايد پوست کلفت هم باشد. می‌توانی ناراحت بشوی، دلخور بشوی، آشتی کنی، دوباره دعوا کنی. اما نمی‌شود بگويی همه چيز همان‌جوری که من و بقيه‌ی دوستان و همکاران‌ام فکر می‌کنيم بايد باشد. اين ديگر گزافه‌گويی و استبداد محض است. توی دانشگاه هم که باشی، اين اتفاق نمی‌افتد. معلم اگر باشی، حداکثر زورت می‌رسد به بهانه‌ای به دانشجويی نمره ندهی. ولی وبلاگستان اين درجه از آزادی را به آدم نمی‌دهد. در وبلاگستان، شوکت شاهی نمی‌خرند (و ايضاً قبله‌عالمی!). بايد خاکی باشی، مثل بقيه. جز اين اگر باشد، جايی پيراهن‌ات را پرچم می‌کنند که نتوانی بروی برش داری!

اگر از وبلاگ‌نويسی يا سايتِ شبه‌وبلاگ يا وبلاگ‌ِ شبه‌سايت‌مان درس تواضع و گفت‌وگو نگيريم، يک جای کارمان می‌لنگد. ما خطا می‌کنيم، پس وبلاگ‌نویسيم. ما خطاهای‌مان را تصحيح می‌کنيم، يعنی به جهان اطراف‌مان اهميت می‌دهيم. حالا سرعت تصحيح خطای آدم‌ها و ميزان‌اش فرق می‌کند. هر کسی می‌تواند خودش به خودش نمره بدهد که کجاها تند رفته است و کجاها منصفانه نوشته. در وبلاگستان همه همديگر را به مترهای متفاوت اندازه می‌گيرند و قضاوت می‌کنند. هيچ دو نفری مترشان يکی نيست. پس نبايد توقع داشته باشيم، اين «دعواهای وبلاگی» رخ ندهد. اين درگيری‌ها ناگزير است. بگذاريد وبلاگستان نفس بکشد. وبلاگستان همان‌جوری که يک طفل نوزاد رشد می‌‌کند و بزرگ می‌شود، در حال رشد است. در ميان جمع، هر کسی حداکثر می‌تواند وبلاگِ خودش را تربيت کند و شايد تأثيری هم روی وبلاگ بقيه بگذارد (اين جدای از محتوای وبلاگ هر وبلاگ‌نویسی است).

با عرض معذرت از حضرت حافظ:
عِرض و مال از در «وبلاگ» نشايد اندوخت
هر که اين آب خورد، رخت به دريا فکنش!

July 11, 2006

شوق يوسف

سايه - لندنباز شوق يوسفم دامن گرفت
پير ما را بوی پيراهن گرفت

ای دريغا نازك آرای تنش
بوی خون می‌آيد از پيراهنش

ای برادرها! خبر چون می‌بريد؟
اين سفر آن گرگ يوسف را دريد!

يوسف من! پس چه شد پيراهنت؟
بر چه خاكی ريخت خون روشنت

بر زمين سرد خون گرم تو
ريخت آن گرگ و نبودش شرم تو

تا نپنداری ز يادت غافلم
گريه می‌جوشد شب و روز از دلم

داغ ماتم‌هاست بر جانم بسی
در دلم پيوسته می‌گريد كسی

ای دريغا پاره دل جفت جان
بی جوانی مانده جاويدان جوان

در بهار عمر ای سرو جوان
ريختی چون برگ‌ريز ارغوان

ارغوانم! ارغوانم! لاله‌ام!
در غم‌ات خون می‌چكد از ناله‌ام

آن شقايق رسته در دامان دشت
گوش كن تا با تو گويد سرگذشت

نغمه‌ی ناخوانده را دادم به رود
تا بخواند با جوانان اين سرود

چشمه‌ای در كوه می‌جوشد من‌ام
كز درون سنگ بيرون می‌زنم

از نگاه آب تابيدم به گل
وز رخ خود رنگ بخشيدم به گل

پر زدم از گل به خوناب شفق
ناله گشتم در گلوی مرغ حق

آذرخش از سينه‌ی من روشن است
تندر توفنده فرياد من است

هر كجا مشتی گره شد، مشت من
زخمی هر تازيانه پشت من

هركجا فرياد آزادی منم
من در اين فريادها دم می‌زنم

(ه. ا. سايه)

July 7, 2006

ترجمه‌های سليقه‌ای و نقدهای لرزان

چيزکی که می‌خواستم در نقد نوشته‌ی سعيد حنايی بنويسم، تبديل به يادداشتی افسار گسيخته شد که علی‌الظاهر باعث رنجش شديد سعيد حنايی شده است. اين بار می‌کوشم بدون وارد شدن به حواشی ماجرا، اصل سخن او را «نقد» کنم و «قضاوت» را به عهده‌ی خوانندگان منصف بگذارم.

سعيد در يادداشت انتقادی‌اش، تلاش دارد ثابت کند که برای کلمه‌ی «تولرانس» معادل درست «تحمل» است، نه «رواداری». اما ببينيم او تا چه اندازه در اين کار توفيق داشته است و مقدمات و نتيجه‌اش چه نسبتی با هم دارند. در اين يادداشت ديرهنگام سعی می‌کنم بخش‌های مختلف نوشته‌ی او را بشکافم و ايرادهای استدلالی و شواهد او را بسنجم. قسمت نظرهای اين بخش باز است. لطفاً نظرتان را درباره‌ی موضوع و مربوط به نقد بنویسيد و بحث را به نزاع و درگيری نيالاييد. اين نقد پانزده بندی، بسيار طولانی شد. در واقع خيلی طولانی‌تر از اين بود، اما ديگر نمی‌شد بيش از اين ادامه‌اش داد. اگر لازم شد، در مطلب جداگانه‌ای بسطش خواهم داد.

ادامه‌ی «ترجمه‌های سليقه‌ای و نقدهای لرزان»

July 6, 2006

در باب اندازه‌ی «تحمل» و «رواداری» دوستان

۱. فکر نمی‌کردم سعيد چنين واکنشی به نوشته‌ی من نشان دهد. اما نه، بايد فکرش را می‌کردم. سعيد بارها ميزان حساسيت‌اش را در همين وبلاگ‌اش نشان داده بود. خوب خطا از من بود که ميزان «رواداری» (يا به زبان خودش «تحمل») سعيد را خيلی بالاتر گرفته بودم. ولی چه می‌شود کرد؟ سعيد علاوه بر اين‌که مرا اهل قضاوت و ارادت شمرده است (خودم ياد دو مطلب اخيرم درباره‌ی ارادت - راه دشوار و آسان ارادت - افتادم و خنده‌ام گرفت و چه بسا که او هم به عمد ارادت را در نوشته‌اش در گيومه نهاده است!)، مرا مؤمن به آشوری و مريد او هم می‌داند و البته رسماً از دوستی با من اعلام برائت می‌‌کند. بهتر است به همان شيوه‌ی خودِ او، نقدِ او را نقد کنم تا واکنشی با اين درجه از ظرفيت را شاهد نباشم. باشد. اين هم کارهايی که جداً‌ بايد برای‌اش وقت بگذارم.

۲. اما دوستی؟ اين را از سعيد بايد پرسيد که «دوستی» را قضاوت کرده است و از دوست «ارادت» می‌طلبد نه نقد! اين هم از پارادوکس‌های کسی که از اهل قضاوت خوش‌اش نمی‌آيد و با آن‌ها دوستی نمی‌کند،‌ اما خود سخت‌گيرانه قضاوت می‌کند. از مريدان و مؤمنان بيزار است، اما خود از مردم ايمان و ارادت (به خود) می‌طلبد و شورش و عصيان در برابر خود را بر نمی‌تابد. ارادت تا زمانی که به سود او باشد، خوب است و به محض اين‌که در برابرش قرار بگيرد، بد می‌شود. سعيد خود می‌تواند در احوال خود نظر کند و ببيند نسبت به چه کسانی ارادت و دوستی داشته يا دارد. آن وقت اين تيغ آيا گلوی خودش را هم می‌برد يا نه؟ از خود هم آيا بيزار است؟ يا اين بيزاری تنها برای «غير خود» است؟

۳. برای سعيد اما، در باب دوستی، همين چند بيت مير سيد علی همدانی کفايت است که حرفِ‌ دلِ من است:
هر که ما را ياد کرد،‌ ايزد مر او را يار باد
هر که ما را خوار کرد، از عمر برخوردار باد
هر که اندر راهِ ما خاری فکند از دشمنی
هر گلی کز باغ وصل‌اش بشکفد، بی‌خار باد
در دو عالم نيست ما را با کسی گرد و غبار
هر که ما را رنجه دارد، راحت‌اش بسيار باد!

تمامی اين دعاها در حق تو «روا» باد، دوست عزيز!

پ. ن. کامنت‌ها را می‌بندم که بحث به نزاع کشيده نشود. اگر نظری داشتيد، ای‌ميل بزنيد.

July 5, 2006

دريغ از راه‌ِ دور و رنج بسيار!

از خواندن اين مطلب سعيد حنايی کاشانی شگفت زده شدم بسيار. او خواسته است آشوری را نقد کند، اما تنها شيوه‌ی طعنه زدن و بهانه‌جويی را پی گرفته است. من خود به جای تولرانس، بسيار جاها معادل «مدارا» را نهاده‌ام و البته معادل «رواداری» آشوری را نيز بسيار می‌پسندم و به دلايلی معادل «تحمل» را از بن نادرست می‌دانم. دست بر قضا، سعيد حنايی کاشانی با آن همه شواهدی که آورده است،‌ شواهدش نه تنها کفايت نمی‌کند بلکه بيشتر به کاريکاتوری فضل‌فروشانه شبيه است. هنوز از ياد نبرده‌ام آن نوشته‌ی قديمی صاحب فل سفه را در نقد کتاب آشوری درباره‌ی حافظ. صاحب فل سفه به جای اثبات مدعا و توضيح قانع‌کننده فقط متن نقل می‌کند و بعد صرفاً «ترجمه‌ی خودش» و «سليقه»ی خودش را به جای واژه به خورد ما می‌دهد و بعد هم مدعی است که در ردِ اين معادل «استدلال» کرده است. در برابر permissive شايد بتوان حتی معادل «اباحی»‌ را نهاد،‌ اما «رواداری»؟ بيشتر نوشتن و صدها نمونه از اين فرهنگ و آن فرهنگ آوردن به گمان من در اين بحث کار عبثی است، چون عملاً بسياری از مواردی که سعيد حنايی با حوصله نشسته و تايپ کرده (يا از جايی کپی و پيست کرده!) اثبات همان گفته‌های آشوری در آن نوشته است! پس اين همه بحث برای چی‌ست؟ متأسفانه سعيد حنايی کاشانی اگر معلم فلسفه‌ی خوبی باشد، بسيار بد ترجمه می‌کند. صاحب فل سفه را نبايد مترجم دانست و خودِ او هم همان بهتر که به فلسفه بپردازد تا بخواهد برای همه‌ی ارکان عالم تکليف تعيين کند. از اين گذشته، نه من،‌ نه سعيد حنايی کاشانی، حق داريم از سليقه‌ی ترجمه‌ای خود به عنوان عين حقيقت دفاع کنيم و آن هم با اين شيوه بر کسی چون آشوری خرده بگيريم. آشوری شايد به قدر سن صاحب فل سفه تجربه‌ی ترجمه دارد و انصافاً مترجم زبردستی است. من کار سعيد را ناپسند می‌بينيم. حتی اگر نقدی داشت يا روايتی ديگر، به زبانی بسيار ملايم‌تر و خالی از اين هم طعنه‌ی نهفته می‌توانست نوشت. دوستیِ با سعيد با جای خود، اما سعيد مترجم نيست. سعيد مترجم خوبی نيست. اين هم يکی از نمونه‌های آشکار خطاهای او در ترجمه. با اين حال بايد نوشته‌ی او را مو به مو خواند (اين هم از تبعات ناخواسته‌ی يک نوشته!). شواهد بسيار خوبی در تحکيم انتخاب آشوری دارد!‌ من با خواندن مطلب سعيد بيشتر به انتخاب و سليقه‌ی درست آشوری ايمان آوردم.

July 4, 2006

حقوق کدام بشر؟

اين وسوسه‌های ذهنی آدم را راحت نمی‌گذارد. مدت درازی نگذشته است از بحثی که درباره‌ی استشهاد پيش آمده بود. به گمان‌ام قصور است و بی‌انصافی محض اگر از بحران و فاجعه‌ی انسانی فلسطينيان در غزه حرف نزنيم. نخست بگويم که آن‌چه باعث وقوع اين ماجراها شده است، البته قابل پيش‌گيری بود که به ريشه‌ی همان بحث استشهاد بر می‌گردد. اگر آن آدم‌ربايی با آن شکل و تبعات رخ نمی‌داد، اين‌ همه انسان بی‌گناه و بی‌دفاع فلسطينی قربانی حرکت کور يک گروه‌ِ سياسی نمی‌شدند. اما اين‌ها به هيچ وجه رفتار اسراييل را چه قبل و چه بعد از ماجرا توجيه نمی‌کند.

دولت اسراييل بارها و بارها ثابت کرده است که مثقال ذره‌ای برای حقوق انسان‌ها اعتبار و احترام قايل نيست و تنها ملاک برای‌اش رسيدن به اهداف و اغراض‌اش است و بس و در راه رسيدنِ به آن‌ها از نقض گسترده و وسيعِ حقوق بشر ابايی ندارد (دولت آمريکا کجاست که اعتراض کند؟).

به جای حاشيه‌ رفتن، بهتر است تمام کسانی که به جنبه‌ی حقوقی بحث توجه دارند، مروری بر قوانين حقوق بشرِ بين‌الملل و کنوانسيون‌های ژنو داشته باشند. بر اساس قوانين حقوقی بين‌المللی اقدامات اسراييل در حمله به تأسيسات غير‌نظامی و از بين‌ بردن زير ساخت‌های مدنی مردم معمولی، نقض صريح و آشکار حقوقِ انسانی مردمی بی‌دفاع و بی‌گناه است. هر چقدر رفتار استشهاديون منجر به نقض حقوق مسلم افرادی می‌شود که کاملاً از مبارزاتِ آن‌ها برکنار هستند، عملکرد دولتِ نظامی اسرايیل صدها بار ضد انسانی‌تر از آن‌هاست. دو طرف ماجرا هم هر روز به بهانه‌ای با هم گلاويز‌ند و جان مردم عادی است که در اين ميانه قربانی نزاعِ آن‌هاست. اما کاش  همان دادگاهی که در نورنبرگ برای رسيدگی به جنايات جنگی پس از جنگ جهانی دوم بر پا شد، وقتی که بحران خاورميانه به پايان برسد، برای اسراييلی‌ها هم بر پا شود و بر اساس همين قوانين موجود بين‌المللی عملکردشان بررسی شود و کاش آن وقت رسيدگی به نقض حقوقِ بشر در يک کشور خاص به بهانه‌ی وجود نقض حقوق بشر در کشوری ديگر معلق يا منتفی نباشد! کاش نباشد و همه انسان باشند و بعضی‌ها از بعضی ديگر انسان‌تر نباشند!

محض اطلاع (برای کسانی که انگليسی می‌دانند!)، به صفحات متفاوت قوانين حقوق بشر بين‌الملل در سايت صليب سرخ جهانی مراجعه کنید. اين هم فهرست تمامی اسناد و معاهدات مربوط به حقوق بشر (توجه کنيد چه اندازه از اين‌ها به درگيری‌های نظامی که غيرنظاميان در آن‌ها قربانی می‌شوند مربوط است).

اين خبر بی‌بی‌سی را هم ببينيد: اسرائيل به نقض قوانين بين المللی متهم شد (بالاخره!)

پ. ن. حضراتی که پرونده‌شان پاک‌تر نيست، لطفاً بل نگيرند که بعله اين هم از غرب! شما برويد خودتان را درست کنيد به جای تکذيب کردن‌های پی‌درپی و آدرس عوضی دادن!

Free counter and web stats