« May 2006 | صفحه‌ی اصلی | July 2006 »

بايگانی: June 2006

June 30, 2006

راه دشوارِ ارادت

حافظ می‌گفت: «قطع اين مرحله بی همرهی خضر مکن» و چه راست می‌گفت! اما هم او بود که می‌گفت: «گذار بر ظلمات است، خضر راهی کو؟» هم او بود که هراس از خطر گمراهی داشت. هم او بود که می‌گفت «آب حيوان تيره‌گون شد، خضر فرخ‌پی کجاست؟» ارادت راه دشواری است، چون يافتن خضر، دشوار است. ارادت‌های آسان، آن ارادت‌هايی است که هر کس هر که را از راه رسيد يا هر که را به غوغای سياست يا وسواس تزوير و ريا دستگاهی بر پا کرد، به پيری گرفت و هر تنک‌حوصله‌ای را در مقام خضر پنداشت! آری، دست ارادت به هر کس دادن آسان است، اما دست ارادت به ولی دادن، دل به مهر خضر سپردن، تعليم از معلم صادق گرفتن، دشوار کاری است.

اولِ کار البته دشواری معرفت را دارد. بايد ولی را بشناسی:
چون بسی ابليس آدم‌روی هست
پس به هر دستی نبايد داد دست

خضر تنها يکی است. خضر در هر زمانه‌ای تنها يکی می‌تواند باشد. مسيح زمانه فقط يک نفر است. اما پيرهايی که رهرو را به صراطی (نه صراطِ) مستقيم هدايت می‌کنند، به اختلاف نمی‌افتند. پير بر سر مسند دنيا نزاع نمی‌‌کند چنان‌که علی نمی‌کرد اگر چه می‌دانست که آن قبا، تنها بر قامت او راست می‌آمد. آن‌چه می‌نويسم سودای عشق دارد. بوی مهر و دل باختن می‌دهد. عقل البته به اين سادگی تن به هر صراطی نمی‌دهد. صراط‌های مستقيم تنازع ندارند. تنازع و تقابل خصلت عالم ترتب و مشابهت است، نه جهان وحدت و مباينت. و چه اندازه جهان ما آکنده است از کثرت و مشابهت‌ و شبهه. در طوفان اين شبهه‌هاست که ارادت‌ها زياد می‌شوند و مدعيان فراوان. پس راهِ ارادت از اين نگاه، دشوار هم هست. بسی سخت است تسليم. دشوار است تسليم از سر بصيرت. تسليم از سر تقليد آسان است:‌ همان ارادتِ آسان است. تسليم مقلدان وزنی ندارد؛ تسليم اگر عيار داشته باشد، زمانی است که عقل آراسته باشد و توانا. اگر دانستی و شناختی و از سر فهم تسليم کردی، تسليمی گران‌بها داشته‌ای.

اين ارادت را اگر عرضه کردی، سعادتی برده‌ای، نه هر ارادتی را. ارادت‌های جزم‌انديشانه را فراوان می‌توان يافت و چه آسان خردها و دل‌ها و جان‌ها به بادِ وسوسه‌های پيران جاهل و شيخان گمراه می‌رود! اين‌ها هستند که صاحبان خرد ناب را به رندی می‌کشانند و نامه‌سياه دودِ کردارشان می‌شوند،‌ کردار اهل صومعه، رفتار زاهدان، گفتار واعظان! پناه بر خضر زمانه از همه‌ی زاهدان و واعظان و فقيهان!

June 29, 2006

راه آسان ارادت

حافظ می‌گفت که: «ارادتی بنما تا سعادتی ببری». راست می‌گفت، اما به باور من نه همه جا. علی‌الخصوص در روزگار ما و با اين انبوه معرفت‌های گسترده و در هم تنيده. انسان‌ها علی‌الاصول برای راه‌هايی که اختيار می‌کنند، دو مسیر بيشتر سراغ ندارد: مسير (يا مسيرهای آسان) و مسير (يا مسيرهای) دشوار و خردگداز.

عمده‌ی مردم راه آسان را انتخاب می‌کنند که راه ارادت، شيوه‌ی عرض چاکری و مسير بندگی و مريدی است. وقتی مريد باشی، يا عاشق يا اهل ارادت،‌ اصولاً اختيار و تصميم‌گيری در هر امری را به عهده‌ی ديگری واگذاشته‌ای و خود هيچ تلاش عقلی برای پنجه انداختن در معضلات مهيب فکری نمی‌کنی. وقتی سر تسليم بر آستان ولايتِ کسی نهادی، ديگر خلاصی و آسوده. هر چه او بگويد همان خواهی کرد. اگر هم احياناً در سخن‌ات نشانی از استدلال‌ و جنبش عقلی باشد، احتمالاً فقط در راستای استدلال‌های مراد و در جهت تحکيم شيوه‌ی او از عقل‌ات استفاده کرده‌ای و بس. کارِ دين و دين‌ورزان عموماً همين است. کارِ عشق هم همين است. راه را آسان می‌کند و مسير را کوتاه‌تر.

اما راه ديگری هم هست. به قول اقبال:
مريد همت آن رهروم که پا نگذاشت / به جاده‌ای که در او کوه و دشت و دريا نيست
شريک حلقه‌ی رندان باده پيما باش / حذر ز بيعت پيری که مرد غوغا نيست!

این راه البته راه دشوار عقلانيت است. راهی است که يا آدم بايد مستقلاً و در بست به عقلِ خودبنياد تکيه کند که البته هستی آدم را بر باد می‌دهد و آدمی را چون کشتی بی‌لنگری در ميان طوفان حوادث و بيم و ترديدها و حسرت‌های بيکرانه رها می‌کند. يا شايد بشود در اين ميانه ارادت را به عقلانيت و فرديت گره زد و امتزاجی از آن حاصل کرد به اميدی که شايد کيميايی باشد برای مسِ وجودِ ما و نوشدارويی برای زهرِ هستی. فکر می‌کنم در اين سال‌های اخير سعی کرده‌ام از آن مسير نخست به سمتِ اين مسير اخير ميل کنم، اما هميشه موفق نبوده‌ام. نه تنها من، که بسا بسيار کسان نيز در آن ناتوان مانده‌اند («ملالت علما هم ز علم بی‌عمل است!») و به دامن مراد يا معشوق و محبوبی پناه برده‌اند که از هيبت شک و ترديدهای عافيت‌سوز عقل بگريزند، اين مراد چه دين باشد چه بی‌دينی، فرقی نمی‌کند. مهم اين است که از دستِ شورش‌های بی‌امان عقل بازيگر جان به لب شده‌اند. ولی این راه دوم، هر چقدر که مهيب باشد يک حاشيه‌ی امن دارد و آن اين است که آدمی را در برابر جزم‌انديشی‌ها واکسينه می‌کند. حداقل آزمودن آن برای چند صباحی آدمی و عقلِ او را صيقل می‌دهد. اکثر آن‌ها که به دام ایدئولوژی‌ها می‌افتند،‌ غالباً از همان راه آسانِ نخست رفته‌اند. راهِ‌ آسانِ ارادت، فرصت بازنگری و ترديد در دانسته‌ها و مسلمات را از آدمی می‌ستاند. اما دارم فکر می‌کنم به توفيق عظيم عين‌القضات همدانی که چگونه آتش در خرمن باورهای متعارف و مريدانه‌اش زد و از کمند نفوذ غزالی بزرگ رهيد. تا اين توفيق که را روزی باد!

June 19, 2006

يك سبد آواز نو - مصاحبه با اميرحسين سام

مطلب حاضر، مصاحبه‌ای است که بيش از يک‌ماه پيش با اميرحسين سام، نويسنده‌ی «وبلاگ يک سبد آواز نو»، طبيب و آهنگساز ساکن آکسفورد (احتمالاً بعداً لندن) انجام داده‌ام. بدون هيچ مقدمه‌ی اضافی، متن کامل مصاحبه را بخوانيد. برای بهبود سرعت دسترسی، متن کامل اين مصاحبه را در صفحه‌ای مستقل در «ملکوتی ديگر» نيز آورده‌ام: متن کامل مصاحبه به امير حسين سام. مصاحبه به اصرارِ من و بعد از انکارهای فراوان اميرحسين سام انجام شد و بالاخره در اين‌جا برای نخستين بار منتشر می‌شود.

ادامه‌ی «يك سبد آواز نو - مصاحبه با اميرحسين سام»

June 16, 2006

ملکوتی ديگر

اين روزها بانو شديداً در کار کشف قابليت‌های عجيب و غريب «ورد پرس» است. وردپرس را مدت‌ها پيش آزموده بودم و بيش از دو سالی است که در ملکوت نصب است ولی بلااستفاده مانده بود.  دردسرش برای من خيلی زياد بود و قالب مناسبی هم برای آن نه پيدا کرده بودم و نه وقت و حوصله‌اش را داشتم که با آن ور بروم. در اين مدت دراز البته هزار و يک پيشرفت در کار تکنولوژی رخ می‌دهد. ورد پرس بعضی از امکانات را دارد که ام‌تی ندارد. البته ام‌تی قابليت‌هايی دارد که ورد پرس به گردش هم نمی‌رسد (حداقل تا جايی که من می‌دانم). اما يک تفاوت بسيار بزرگ ورد پرس با ام‌تی اين است که سرعت انتشار مطالب و دسترسی به صفحه را به طرز شگفت‌انگيزی زياد می‌کند و اين کم مزيتی نيست. تمامی مطالب يک وبلاگ ام‌تی را می‌توان به سادگی (به همراه نظرها و غيره) به ورد پرس منتقل کرد. تا به حال راهی نيافته‌ام برای انتقال قالب‌ها (که فکر هم نمی‌کنم اصولاً کار خوبی باشد). برای خاطر خود هم که شده، کل ملکوت را تا به امروز در «ملکوتی ديگر» بايگانی کرده‌ام (به تعبيری منتقل کرده‌ام). شکل و شمايل صفحه عوض شده است. سرعت بالاتر است. طربستان هم کماکان موجود است. بايگانی‌های موضوعی مرتب و دقيق هستند. بايگانی‌های ماهانه را هنوز نگذاشته‌ام. قابلیت جست‌وجوی صفحه بسيار خوب است. اما کماکان در همين ملکوت فعلی می‌نويسم. نظری داشتيد، می‌توانيد هم پای اين مطلب و هم در «ملکوتی ديگر» بنويسيد. يکی از خاصيت‌های خوب ورد پرس اين است که اجازه‌ی ايجاد صفحه‌ی مستقل به آدم می‌دهد و اين خيلی عالی است. بدی ورد پرس اين است که با يک ورد پرس فقط يک وبلاگ می‌توان داشت نه چند وبلاگ. و اين برای ملکوت درد سر ساز است. اميدوارم روزی اين قابليت را به آن بيفزايند (شايد هم تا به حال افزوده باشند و من خبر ندارم). نظر خوانندگان و ارباب فن مايه‌ی مزيد سپاس است (حضرت خوابگرد درباره‌ی اين طرح تازه نظری ندارند احياناً؟!).

June 15, 2006

دو نکته

۱. ديشب بعد از چند سال دوباره فيلم «المصیر»‌ يوسف شاهين را ديدم و بسی لذت بردم. فيلم درباره‌ی زندگی ابن رشد و حاکميت مسلمانان در اندلس و آفت‌هايی است که باعث زوال حکومت مسلمين شد. اگر فيلم «رستگاری در هشت و بيست دقيقه» را ديده باشيد، شايد بشود گفت «رستگاری . . .»‌ نسخه‌ای بسيار ضعيف و رنگ و رو رفته از «المصير» است (به نظر خاضعانه‌ی بنده!). فيلم به گمان من بی‌نظير است با ديالوگ‌هايی استثنايی که بايد يکايک جملات‌اش را بارها و بارها شنيد. شايد بشود گفت نسخه‌ی عربی علی حاتمی،‌ يوسف شاهين است. نمی‌دانم. من متخصص سينما نيستم،‌ اما شديداً‌ از اين فيلم لذت بردم. اگر می‌‌توانستم حتماً‌ نسخه‌ای از اين فيلم را برای تمام استشهاديون ايران و هر جای جهان می‌فرستادم! قطعاً فيلم به کار محمدمسيح خودمان می‌آيد (علی‌الخصوص که جدی و جهدی دارد که استشهاد را از دين و قرآن استنباط کند). اگر نديده‌ايد،‌ حتماً‌ از هر کجا توانستيد بيابيدش که فيلمی ارزش‌مند است.

۲. ديده‌ام و شنيده‌ام که برخی معترض يا منتقدند به گفت‌وگو و درد دل من با محمد مسيح. بگذاريد صريح و بی‌پروا چيزی را بگويم که شايد بسياری از گفتن‌اش حذر دارند. کسی که خود را استشهادی می‌نامد و مردم شايد تروريست بنامندش، اگر با متانت و آرامش سخن بگويد و دريچه‌های گفت‌وگو را نبندد و از دايره‌ی ادب و انسانيت خارج نشود، برای من هزاران بار شرف دارد بر هر کسی که نام روشنفکر، آزاد انديش، مدافع حقوق بشر يا هر صفت پر زرق و برق ديگری را يدک می‌کشد، اما در سخن گفتن به ناسزا، درشتی و تهتک سخن می‌گويد و پيشاپيش رأی‌اش را درباره‌ی همه صادر کرده است و هر کس خلاف انديشه‌اش بينديشد، نزد او مردود است. اخلاق، انسانيت، انعطاف‌پذيری در انديشه و نرمش در گفتار،‌ به نام و اسم نيست. به عمل است. به حرف و مدعا نيست، به کردار است. «ان اکرمکم عند الله اتقيکم». من نه تشويق جهالت و قتل می‌کنم و نه تقبيح آزاد‌انديشی و روشنفکری. من هر خلاف عقلانيت، هر مطلق‌نگری و هر استبداد و جزميت فکری را در هر لباسی که می‌‌خواهد باشد، چه در لباس دين، چه در لباس کفر، رد می‌‌کنم. بعضی چيزها هستند که بالای کفر و دين‌اند. آزادگی و حريت ورای کفر و دين پرچم‌اش افراشته است. در گفت‌وگو حريت داشته باشيم. با جزميت، از هر نوعی که باشد، آزادی و برابری برای نوع بشر پا نخواهد گرفت. اين سخن البته در همين يک موضوع صادق نيست. در بسا موضوعات ديگر نيز فراوان کسان‌اند که به زشت‌ترين وجه و به ناسزاترين زبان و بيان از بعضی مفاهيم و ارزش‌های متعالی و انسانی دفاع می‌‌کنند و تنها آن را ملوث و ويران می‌کنند؛ چه آن ارزش‌ها از دل دين برآمده باشند يا از دل عقلانيت و خرد ممتازِ بشری. هر چه را ويران خواهی کردن،‌ از آن بد دفاع کن! همواره بر خود می‌لرزم که مبادا جايی از ارزشی، از معرفتی به نادانی و جهالت دفاع کنم. خدای‌مان دست گيراد!

June 13, 2006

جهاد فرهنگی و جهاد غير-فرهنگی

خوشحال‌ام که محمدمسيح باب گفت‌وگو و سخن گفتن از دغدغه‌هايی را که ميان بسياری از ما مشترک است، باز کرده است. اول قدم پيمودن راه معرفت، باز گذاشتن پنجره‌های گفت‌وگوست و اين نخستين چيزی است که گوينده را از اهل خشونتِ کور متمايز می‌کند. در گفت‌وگو هميشه می‌توان با سخن بسياری از اختلاف‌نظرها را بدون فرياد کشيدن حل کرد. محمدمسيح مرا در مقام استاد معرفی می‌کند که البته نيستم. نه من با اين بضاعت مزجات داعيه‌‌دار دانش هستم و نه او که پخته می‌نويسد و شور و سودايی دارد، شاگرد. پس موضوع را به سياق گفت‌وگو و درد دل ادامه می‌دهم.

قبل از اين که به بعضی از پرسش‌های محمدمسيح پاسخ بدهم، باز هم لازم است موضع‌ام را مرتب تکرار کنم و روشن بگويم. مثقال ذره‌ای ترديد در اين ندارم که نظاميان اسراييل خشن و وحشيانه و ضد انسانی رفتار می‌کنند. در رفتار ستمکارانه‌ی آن‌ها با فلسطينی‌ها هم جای ترديدی نيست. اين را از اين بابت نوشتم که – چنان‌که در فضای وبلاگستان باب است – بلافاصله ملت هر برچسبی را نزنند. پيش‌تر هم يک بار درباره‌ی وضعيت دشوار سياسی آن منطقه‌ يادداشتی نوشته بودم («مونيخ، اسراييل و دموکراسی») و اگر محمدمسيح آن يادداشت را بخواند پاره‌ای از ديدگاه‌های من در آن آمده است.

اما سئوال‌های محمد مسيح: بگذاريد از سئوال سوم‌اش آغاز کنم. او به انتخابات اخير فلسطين و پيروزی حماس اشاره کرده است و خواسته از آن نتيجه بگيرد که معنی‌اش آيا اين نيست که « مردم فلسطین راه مقاومت را انتخاب کرده اند؟!». پاسخ صريح و مستقيم من اين است:‌ نه! مطلقاً از پيروزی در يک انتخابات نمی‌توان چنين نتيجه‌ی مستقيم و سرراستی گرفت! به نظر محمدمسيح از پيروزی هيتلر و جورج بوش در انتخابات کشورهای‌شان در همان فرايند دموکراتيک چه نتيجه‌ای می‌توان گرفت؟ نتيجه‌ها هر چه باشند، آميخته به حدس و گمان و جهت‌گيری‌ها و پيش‌فرض‌های سياسی است. در نتيجه، نمی‌توان از يک رخداد سياسی در يک کشور – که متأثر از هزار و يک عامل و برخاسته از صدها ظن و گمان است – نتيجه‌ی دينی گرفت و تکليف ايمانی استنباط کرد. اين نخستين حذر و جدی‌ترين هشدار. باز هم نمونه می‌خواهی؟ جامعه‌ی مسلمانان پس از وفات پيامبر ابوبکر را به خلافت انتخاب کردند. به نظر تو حقانيت علی ابن ابيطالب، از نظرگاهِ منِ شيعه، بر باد رفته است؟ از اين دست نمونه‌ها بسيارند. اگر در اين پرسش محمدمسيح صداقتی هست و خلوص نيتی، لازم نیست راه دوری برود و بخواهد از رخداد سياسی يک کشور در خاورميانه نتيجه‌های اخلاقی يا دينی و بگيرد. همين انتخابات رياست جمهوری چند دوره‌ی اخيرمان به قدر کافی گوياست. اگر قرار است تکليف دينی استنباط شود از برنده‌های انتخابات و ميزان قدرت‌ِ آن‌ها، وضع ايران گويای خيلی چيزهاست. اما مگر می‌شود به همين سادگی استنباط تکليف دينی کرد؟ پس سئوال آخر را صادقانه و مردانه‌، بدون هيچ تعارفی بهتر است با دست مبارک خودش پاک کند.

و اما پرسش‌های ديگر محمدمسيح عمدتاً حول يک مسأله چرخ می‌خورد: همسو کردن جهاد (استشهاد يا حرکت انتحاری و يا هر نامی که او بدان می‌دهد) با توسعه و کار فرهنگی. نخست اين‌که من به محمد مسيح با سوء ظن نگاه نمی‌کنم و نمی‌گويم فکر و ذکرش فقط مرگ است و بس. اگر به نتيجه‌ای برسم از روی اظهارات صريح و نوشته‌های مکتوبِ خود اوست. و اين تنها من نيستم که از اين‌ها نتيجه‌گيری می‌کنم. خدای عالم نيز سميع و بصير است و مو را از ماست می‌کشد. هم او می‌گويد که «انا خلقنا الانسان و نعلم ما توسوس به نفسه و نحن اقرب اليه من حبل الوريد». پس حساب باطن و درون محمد مسيح، با خود او باد و خدای‌ خودش. اما حساب بيرون‌اش با امثال ماست که نقدش می‌کنيم! در پرسش‌ِ اول او از امکان سازگاری و همزيستی جهاد و مقاومت با توسعه‌ی فرهنگی ياد کرده است و سپس حزب الله لبنان را مثال زده است. پاسخ من اين است: اين نوع نگاه به مسأله ناشی از فهم نادرست از دو مقوله‌ی توسعه‌ی فرهنگی و جهاد است. معنی اين حرف اين است که هم مقاومت و جهاد و هم توسعه را بر مبنای پايه‌های فکری نوعی جزميت و ايدئولوژی بنا کرده‌ايم. او نوشته است: « مجاهدان حزب الله در حال مبارزه بودند [بودن]، در شهرها نیروهای فرهنگی در حال تبلیغ و توسعه‌ی فرهنگی بودند [بودن]، موسسات متعدد فرهنگی، حوزه‌های علمیه، مدارس، بیمارستان‌ها و از این دست مؤکد این نکته‌اند. فکر می‌کنم حزب الله نمونه‌ی خوبی باشد برای اینکه متوجه باشیم جهاد لزوماً در تعارض با دیگر فعالیت‌های بشری نیست!». بگذاريد از آخرش شروع کنم. او پرسش را می‌پرسد، اما گويا نتيجه را پيشاپيش گرفته است و ما را متوجه می‌کند که: «زنهار! جهاد لزوماً در تعارض با ديگر فعاليت‌های بشری نيست!». بهتر بود محمدمسيح می‌گفت با اين اوصاف فکر نمی‌کنيد تعارضی نباشد؟ من می‌گويم اگر مثال‌ها را بخواهيم بررسی کنيم، می‌پرسم که حزب الله لبنان با کدام منابع مالی اين کار را می‌کند؟ منابع‌اش از کجا تأمين می‌شود؟ با چه مقاصدی؟ فکر می‌کنيد چقدر مشروعيت در کار بشردوستانه‌ای باشد که به انگيزه و نيت استمرار جنگ انجام شود؟ من می‌گويم من به شما پول می‌دهم، برای شما مدرسه می‌سازم، بيمارستان درست می‌کنم، شما را حمايت مالی می‌کنم، شما برويد جهاد کنيد! زير بنای اين تفکر از بن خطاست و دست بر قضا تعارضات جدی هم با دين دارد. سئوالِ من این است: غايت و هدف کدام است؟ جهاد می‌کنيم برای توسعه؟ يا توسعه انجام می‌دهيم برای جهاد؟ جهاد فيزيکی، هيچ وقت در اسلام هدف و غايت نبوده است. ستاندن جان هيچ انسانی هيچ وقت هدف نبوده است و حال در پرتو اين هدف بشود توسعه هم انجام داد! اگر توسعه‌ای قرار است باشد، هدف‌اش اين است که انسان را – هر انسانی را – از فقر، بی‌سوادی، بیماری، ناامنی و نوميدی برهاند. استشهاد به همه‌ی اين‌ها دامن می‌زند، ولو موقتاً بيمارستان و مدرسه‌ای هم بسازد. و چقدر تفاوت است ميان مدرسه‌ای که حزب‌الله با اغراض ايدئولوژيک می‌سازد و دانشگاه الازهری که امروزه هم پابرجاست و مايه‌ی افتخار جهان اسلام. نه، حزب الله لبنان اصلاً در اين مورد خاص نمونه‌ی خوبی نيست. مگر ما تمام کارنامه‌ی حزب الله لبنان را خوانده‌ايم و ديده‌ايم؟ من شک ندارم که مقاومت و دفاع از وطن کار پسنديده و نيکويی است. اما استنباط تکليفِ دينی و مشروعيت الهی از آن هم خطاست و هم نوعی خيانت به ميراث پيامبر.

محمد مسيح دو آيه از قرآن نقل کرده است و اتفاقاً همان آيات خود توصيه‌هايی در خود دارند که دست و دل آدمی را می‌لرزانند. او از قرآن نقل می‌کند که « فَمَنِ اعْتَدَى عَلَيْكُمْ فَاعْتَدُواْ عَلَيْهِ بِمِثْلِ مَا اعْتَدَى عَلَيْكُمْ وَاتَّقُواْ اللّهَ وَاعْلَمُواْ أَنَّ اللّهَ مَعَ الْمُتَّقِينَ» و همه‌ی نتيجه‌ها را می‌گيرد، الا آن‌جا که خدا به «تقوا» فرا می‌خواند. جهاد کردن اصلاً کار سختی نيست، «تقوا» ورزيدن دشوار کارِ مردافکنی است که محمدمسيح مرتب فراموش‌اش می‌کند. باز هم محمدمسيح را ارجاع می‌دهم به داستان حضرت علی و جهادش که چگونه مراقب است نفس‌اش بر او چيره نشود (اشاره به داستان دفتر اول مثنوی مولانا). اگر يک بار ديگر همان ماجرا را با خود مرور می‌کرد، اين اندازه شتاب‌زده اين آيه را برای‌ من نقل نمی‌کرد. باز در آخر يادداشت‌اش او از کسانی ياد می‌کند که جانِ خويش را برای «رضای خدا» می‌بازند. اين «ابتغاء مرضات الله» را محمد مسيح چگونه در استشهاد در فلسطين متبلور می‌بيند؟ منبعِ اين استنباط دينی کجاست؟ چند درصد از مسلمانان جهان اتفاق‌نظر دارند بر سر اين شيوه‌ی عمل؟ هنوز بحث من اين است: به کدامين اختيار؟ با کدام پشتوانه؟ به چه حقی ما تفسير و برداشت خودمان و جمعی همفکر خود را بر تمامی جهان اسلام تحميل می‌کنيم بماند، حتی خودمان داريم بدون هيچ پروا و «تقوايی» مصداق برای «رضای خدا» مشخص می‌کنيم؟ خدا به کدام زبان و در کدام آيه از درگيری امروز فلسطين و اسرايیل حرف زده است؟ از کدام فقيه پرسش کرده‌ايم؟ تازه اگر فرضاً فقيهی بر عملی فتوا بدهد، اگر فقيهی ديگر رأی خلاف آن صادر کند، حکمِ آن عمل چی‌ست؟ اين ديگر داستان غسل و طهارت و فروعِ شرعی نيست که فلان مقلد از بهمان مجتهد پيروی کند. بحث حيثيت و حرمت بيش از يک ميليارد مسلمان است، نه بحث برداشت و تفسير من يا محمدمسيح از دين. من هم چه بسا تفسيرهايی از دين داشته باشم. حق ندارم اين تفسير را به نام خدا و به نام اسلام و به نامِ همه‌‌ی مسلمين عملی کنم. اگر بشود به همين راحتی چنين استنباط‌هايی از دين کرد، عقلاً هيچ مانع و ايرادی بر کار هيچ يک  از کسانی نيست که محمدمسيح در نوشته‌اش از آن‌ها انتقاد کرده است. اگر ما حقِ چنين تفسير و چنان اعمالی را داريم، آن‌ها هم دارند! ما هيچ امتيازی بر آن‌ها نداريم. اگر آن‌ها ندارند، به طريق اولی ما هم ممکن است نداشته باشيم. حجت کجاست؟ بينه‌ی ما چيست؟

مطلب دراز شد. باز هم شايد اين گفت‌وگو و درد دل را ادامه دهم. اما گير اصلی کار در اين قضيه جايی است که جزميت و نگاه ايدئولوژيک و مطلق‌انگار راهِ خود را از ديدگاهی که سعه‌ی صدر دارد و خود را نشسته بر سفره‌ی حق و حقيقت مطلق نمی‌داند، جدا کرده است. ما واجد علوم اولين و آخرين نيستيم و همين بايد ما را در حکم صادر کردن و عمل کردن، بسيار محتاط‌تر کند، علی الخصوص که پای سرنوشت و حيثيت اسلام و نيز بسياری از انسان‌های ديگر نيز در ميان باشد.

June 9, 2006

از قابيل تبرا بجوييم

هنوز دارم فکر می‌کنم به آن ای‌میل محمد مسيح مهدوی درباره‌ی استشهادی بودن. فکر می‌کردم چه بنويسم که هم پخته باشد و هم به زبان محمد مسيح نوجوان سخن بگويد. ديدم که نيک آهنگ و مهدی خلجی زودتر از من به ندای او پاسخ داده‌اند. مدتی می‌انديشيدم که اصلاً چرا بايد اين بحث نوجوانان را جدی گرفت. اما بيشتر که می‌انديشی، می‌بينی يکی از سرچشمه‌‌های مهم خشونت و درگيری، همين مسکوت نهادن و اعتنا نکردن به اين حرف‌هاست به بهانه‌ی اين که جدی نيستند. اگر يکايک ما مدت‌ها پيش، سال‌ها پيش، نوشتن در تقبيح خشونت و سرزنش قتل به نام انديشه – چه انديشه‌ی دينی، چه انديشه‌ی غير دينی - را جدی گرفته بوديم، شايد دامنه‌ی خشونت آن اندازه گسترده نمی‌شد که امروز با کشته شدن ديوانه‌ی انسان‌ستيزی چون زرقاوی شاد باشيم.

بگذاريد پيش از اين که روشن‌تر نظرم را بگويم، چند نکته را بی‌تعارف روشن کنم. نخست اين‌که من از احکام دينی اسلام آگاهم و به آن‌ها معتقد، ولو در تفسير و نحوه‌ی عمل به آن‌ها با کسی اختلاف نظر داشته باشم. اما چند حاشيه‌ی مهم بر موضوع احکام اسلامی هست. يکی اين‌که در کارهای فقهی، تعيین مصداق کار حتی فقيه نيست چه برسد به مردمان عادی. در اين جنبش استشهادی صراحتاً تعيين مصداق می‌شود که کار را از هر روحيه‌ی دينی و فقهی تهی می‌کند. ديگر اين‌که خوب می‌دانيم قاعده‌ی فقهی « تدرؤ الحدود بالشبهات» را. اين رفتار را اگر در زمره‌ی «حدود» بدانيم، عمل به آن‌ها محل اشکال و ايراد جدی است. وانگهی به کدامين فتوا؟ به کدامين ارشاد و حجيت می‌توان در اين روزگار (اين روزگار آکنده از شبهه) حکم استشهاد صادر کرد؟ نکته‌ی بعد اين است که اگر پای جهاد و شهادت را به ميان می‌کشيد، هزار و يک حاشيه بر آن هست. موضوعيت جهاد در روزگار ما از منظر اسلام خود جای بحث جدی دارد. اما برای نوجوانی که زمان خاتمه‌ی جنگ ايران و عراق يا به دنيا نيامده يا طفل خردسالی بوده است، اين بحث‌ها بيشتر به قصه و افسانه شبيه است. اما اين نوجوان چه اندازه جهاد با نفس را آموخته است که امروز سودای جهاد با کفر را دارد؟ اصلاً معنای کفر در زمان ما با معنای کفر در زمان پيامبر يکی است؟ وقتی علی ابن ابيطالب در جهاد به روی‌اش آب دهان می‌اندازند دست نگه می‌دارد که مبادا نفس‌اش بر او مسلط شود، منِ جوان آيا آن اندازه اطمينان دارم که کاری که می‌کنم به وسوسه‌ی هوای نفس نيست؟ خيلی اوقات بسی هواهای نفسانی در لباس مقدسات بر آدمی جلوه می‌کنند. من فکر می‌کنم محمد مسيح پيش از آن‌که بخواهد به استشهاد اصلاً فکر کند، بهتر است راه تهذيب نفس و جهاد اصغر اکبر را برود.

جنبش استشهادی، چنان که محمد مسيح گفته است، «دفاع از خود» نيست بلکه دفاع از يک ايدئولوژی است. ما شايد بتوانيم شخصاً تصميم بگيريم که با جان‌مان چه می‌خواهيم بکنيم (با هزار اگر و اما)، ولی نمی‌شود اين تصميم را به يک انديشه و به سرنوشت هزاران انسان ديگر که با مبنای باور ما می‌انديشند گره بزنيم و بدتر از همه چندان فريفته و مغرور باشيم که زير چشمانِ خدا دست به خونِ آفريدگان او بيالاييم و خود فتوای ريختنِ خونِ آن‌ها را صادر کنيم. دفاع از خود جايی معنا دارد که کارد زير گلوی من باشد و من از جان خويش دفاع کنم. شايد اگر آن‌ها که با اين همه شور و هيجان از استشهادی بودن دفاع می‌کنند، بيش‌تر می‌خواندند و بيش‌تر می‌دانستند – مستقل و فارغ از القائات ايدئولوژيک – ديگر رضا نمی‌دادند که بازيچه‌ی ايدئولوژی و قدرت باشند و جانِ خويش را ابزار پيشبرد مقاصد کسانی سازند که آن‌ها را تنها به مثابه‌ی پل‌هايی می‌خواهند برای رسيدن به اغراض دنيايی‌شان اما نيت آلوده‌شان در لباس اهداف مقدس پنهان است.

هستند کسانی که مخلصانه و مؤمنانه می‌انديشند که کشتن را حاصلی هست. اما ديده‌ايم درس تاريخ را که از کشتن، کشتن می‌زايد و خشونت، خشونت به بار می‌آورد. قتل، آدمی را حريص‌تر می‌کند به قتلِ بيشتر، مگر به تيغی متوقف شود و دريغ که آن‌گاه کشته شده، خود را شهيد می‌نامد - حساب اين کشته را بايد البته از شهدای واقعی به جديت جدا کرد. اگر در اين جنبش، آدمی ارزش دارد و جان انسان‌هاست که برای آن به پا خاسته‌ايم، بايد ستمی را که بر هر انسانی می‌رود محکوم کرد و با آن جنگيد. بی‌گناهِ بی‌دفاعی که کشته می‌شود، چه فلسطينی باشد و چه اسراييلی، به هر کيش و آيینی که باشد، جفايی بر بشريت رفته است. چرا آن‌جا که يک مسلمان بی‌دفاع، بی‌گناه و مظلوم کشته می‌شود فريادمان به عرش می‌رود، اما معصوميت و بی‌دفاعی، بی‌گناهی و انسان بودن گويا برای هيچ کس جز مسلمان معنا ندارد؟ اين عدول صريح از ابتدايی‌ترين تعاليم اخلاقی دين نيست؟ راستی فراموش کرده‌ايد معامله‌ی رسول اکرم را با ابوسفيان مشرک؟ چند بار ابوسفيان جان‌اش نزد پيامبر اسلام در امان بود و نهايتاً پيامبر او را بخشيد؟ من در اين شيوه‌ی کشتار نشانی از خلق محمدی نمی‌بينم. کاش روزی بتوانيم سيره‌ی پيامبر را و اخلاق دين را از چنگال ايدئولوژی برهانيم و غبارهای تعلقات قدرت را از ناصيه‌ی ايمانِ خالصانه‌ی مؤمنان از هر کيش و ملتی که باشند پاک کنيم. به همان اندازه که دين و آيین در اسلام ابزار جزم‌انديشی شده است، چه بسا بيشتر در ساير اديان و ملت‌ها هم همين جفا بر ميراث اديان و پيامبران‌شان رفته است. من ميان کشتار کورِ اسراييلی‌ها و جنبشِ استشهادی از اين دست تفاوت چندانی نمی‌بينم. گويی هيچ يک از دو سو، پيام صلح و سلام را باور ندارند. انگار هر دو سوی اين جبهه برای بقای خود از خشونت و خون‌ريزی و خصومت تغذيه می‌کنند. بيايید ميراث قابيليان را از خود طرد کنيم. بياييد قبطيان و يهوداهای مسلمان را از دردمندانی که دغدغه‌ی بشريت دارند و صلح را به بهای خون نمی‌طلبند جدا کنيم. احکام قرآن و خدا را با اجتهادهای شخصی و ايدئولوژیک بدنام و سياه نکنيم. برای محمد مسيح از قرآن می‌گويم که: «و لا تقف ما ليس لک به علم. ان السمع و البصر و الفؤاد کل اولئک کان عنه مسئولا». در پی آن‌چه بدان علم نداری مرو (و مراد از علم، دانش و بصيرت عميق است، نه علم سرسری و تقليدی) که گوش و چشم و دل در برابر همه‌ی اين‌ها مسئول‌اند. هيچ اگر نباشد، پروای از خدا و تقوای راستين بر آدمی نهيبِ درنگ می‌زند.

مطالب مرتبط:
چرا جنبشی استشهادی نيستم: ۱، ۲، ۳ (نيک‌آهنگ)
ديالوگ دشوار؛ هم‌سخنی با دو نوجوان استشهادی (مهدی خلجی)

June 8, 2006

که يکی هست و هيچ نيست جز او

اين روزهای شلوغِ پربهانه کمتر مجال می‌دهد که آدم خودش را با خودش و درون‌اش رها کند. اندکی که فشار کار کمتر ‌شود و دغدغه‌ای جان‌ات را زخمی نکند، انگار روح‌ات به آشتی با تن‌ات می‌آيد. فکرش را کرده‌ايد؟ فکر کرده‌ايد که خيلی اوقات روح‌مان با تن‌مان سر ستيز دارد؟ اين‌ها، مخصوصاً در اين روزگارِ پر آفتِ جان‌گداز، عمدتاً با هم ناسازگاری می‌کنند. دل و جان آدم را به سويی می‌کشد و تن (و خردِ معاش) به سويی ديگر.

چند روز پيش غروب که از اداره بازگشته بودم يکی از اين شبکه‌های ماهواره‌ای ايرانی را می‌ديدم که جمعی جوان فارسی زبان نصرانی به همراه کشيشی جوان چون خودشان مشغول خواندن کتاب مقدس بودند. کشيش‌شان فردی جوان و خوش‌پوش و خوش‌سخن بود. سخنان‌اش سخت به دل‌ام نشست. چنان با ايثار و اخلاص و خالی از نمايش و تبليغ از باورش حرف می‌زد که حاضر بودم ساعت‌ها به سخن‌اش گوش بدهم هر چند باورهای‌اش سنخيتی با باورهای من نداشت. دقايقی بعد سر از شبکه‌ی قرآن در آوردم که يکی آياتی را از سوره‌ی مريم می‌خواند (تصادف را ببينيد). چند دقيقه‌ای که گوش دادم ميخکوب شده بودم پای دريای مواج آيات قرآن. نه دل‌ام می‌آمد نه جرأت‌اش را داشتم کانال را عوض کنم. به بانو هم گفتم اين را که از دوران کودکی اين حس را داشتم که وقتی جايی قرآن می‌خوانند بايد به دقت فقط گوش بدهم و فکر می‌کردم اگر نيمه‌راه رهاش کنم اسائه‌ی ادب کرده‌ام. دريغا روزهای پرشورِ ايمانِ جوانانه! حال غريبی بود آن روز. کلام وحی تار و پود جان‌ام را می‌لرزاند و روان‌ام را شست‌وشو می‌داد.

عصر گرم و شرجی لندن است و اين پارک روبروی اداره از ملتی که زير آفتاب، نيمه عريان ولو شده بودند، خالی شده است. زندگی اما جريان دارد. و من غريبانه چشم می‌گردانم به سينه‌ی آسمان . . . می‌شود در ميان همه‌ی دردها و غصه‌ها و دغدغه‌ها هم ساعتی آدم خودش را با خاطرات و خيال‌های لطيف روحانی رها کند و غوطه‌ور شود در آتشِ شرابِ جان! می‌شود. بايد بخواهی و بايد بدهندت. اگر بخواهی و ندهندت، آسمان را هم به زمين بدوزی نمی‌شود. وقت اقبالِ دل را غنيمت بايد شمرد که هميشه نمی‌آيد.

موکب همايونی!

مجاورت با کاخ ملکه اين چيزها را هم دارد! داشتم از چراغ قرمز خيابان روبروی اداره رد می‌شدم. ناگهان چند موتورسوار پليس همه‌ی ماشين‌ها و عابران پياده از هر طرف را در حالی که چراغ هم سبز بود متوقف کردند. دو سه ثانيه بعد چشم‌مان به موکب شهرياری ملکه‌ی بريتانيای کبير و دوک ادينبورا روشن شد! ملکه‌ی خوش پوش سال‌خورده در کنار همسر (غالباً پرت‌اش!) از قصر همايونی خروج کرده بودند. پيش می‌آيد ديگر. ولی برای اولين بار بود ملکه را از فاصله‌ی يکی دو متری می‌ديدم. هيجان خاصی ندارد، ولی فقط جالب است ديگر. جالب‌تر اين‌که ملکه‌ی يک مملکت اسکورتی به اين کوچکی دارد. دو سه موتور سوار و دو تا ماشين اسکورت. همين و بس.

June 5, 2006

تفاوت ایمان‌ها

اين روايت را چه بسا شنيده باشيد که «اگر ابوذر آن‌چه را که در دلِ سلمان است بداند، او را کافر می‌خواند». اين روايت را عمده‌ی شيعيان نقل کرده‌اند. اشاره‌ی نهفته در روايت، نکته‌ی ظريفی را درباره‌ی ايمانِ دينی بر آفتاب می‌اندازد. سطوح ایمان‌ها متفاوت‌اند به نسبت سطح دريافت معنوی و معرفتی افراد. شايد امور ايمانی از مناقشه‌آميزترين مسايل عالم باشند. من باور نمی‌کنم که هيچ دو انسانی باشند که در يک مقوله‌ی دينی متفق‌القول باشند يا فهم واحدی از آن داشته باشند، چون آدميان متفاوت‌اند و مقولات ايمانی، تکيه بر تجربه و ذوق فردی دارند، فهم ما هم از دين در گرو قابليتِ ماست. لذا در کار دين، جست‌وجوی يک پاسخ سر راست و بله يا خير را برای يک پرسش، نامعقول می‌دانم. چه بسا بسيار پرسش‌ها هستند که بيش از يک پاسخ دارند. البته معنای اين حرف نسبی‌گرايی افسار گسيخته نيست. اصول و قواعدی ناچار بايد حاضر باشند. حرف من اين است که وقتی به اين ادراک رسيديم که اين اندازه در ميزان ايمان‌ها و مفاهيم نوسان هست، لاجرم بايد اصول و قواعد را تا حد ممکن وسيع‌تر و با شمولی گسترده‌تر لحاظ کنيم. کارِ ما تنگ‌تر کردنِ دايره‌ی دين‌ورزی نبايد باشد. چنان که من دين را می‌فهمم و آن‌گونه که من به دعوت رسولان الهی ايمان دارم، دين لاجرم بايد آغوشی هر چه گشاده‌تر به روی بشريت داشته باشد. دينی که روز به روز انسان‌ها از ربقه‌ی طاعتِ آن خارج شوند و پيوسته جمع متحجرين و تنگ‌نظران بر آن افزوده شوند، از دين بودنِ خويش افتاده است. آن دين انسانی و لطيف و با سعه‌ی صدر است که وصف‌اش «يدخلون في دين الله افواجا» ست. دينی که فوج فوج از آن خارج شوند، دينی است که رو به زوال و رکود و سقوط است. چنين دينی – بهتر بگويم که چنين فهمی از دين – نمی‌ماند و اگر هم بماند سرچشمه‌ی بسی آفات و ضررهاست. شايد بتوان به تفصيل و با متانت بيشتری در اين باره استدلال و بحث دقيق کرد، اما شهوداً می‌گويم که به نظر من، می‌توان اخلاق را چندان وسيع گرفت که تنها در ذيل پاره‌ای از قواعد فقهی و شرعی با معنا نباشد و بتواند ورای مرزهای فقهی و تفسيرهای خشک و انعطاف‌ناپذير از دين آدميان را به هم نزديک‌تر کند و خوی و خصلتِ انسانی را بيشتر به سمت فرزانگی سوق دهد. هر کس که ادعای راهنمايی به سوی بهشت دارد و راهِ خود را تنها راهِ بهشتی شدن می‌داند، يا صاحب کرامتی عظيم است يا شارلاتانی طراز اول! نبايد به مردم بگوييم که اگر چنين کرديد به بهشت می‌رويد. من اگر بودم می‌گفتم اگر چنين نکنيد چه بسا که از دوزخ برهيد. اصلاً چه جای اين؟ نه به بهشت‌اش بايد انديشيد و نه به دوزخ. من شايد بايسته بود بگويم که اگر نيکوتر باشيد برای خود و همسايه‌تان در همين زمين بهشتی می‌سازيد و خود و اطرافيان‌تان از دوزخِ خلقِ تنگ و خصال نامحمود می‌رهيد:
مباش در پیِ آزار و هر چه خواهی کن
که در شريعت ما غير از اين گناهی نيست!

June 2, 2006

شهرت نامداران

امروز در پی مطلبی می‌گشتم درباره‌ی عين القضات همدانی در گوگل. به نتايج جالبی رسيدم. تا به حال دقت کرده‌ايد که بيشتر اطلاعاتی که عموم مردم و حتی خواص درباره‌ی عين القضات دارند، اين است که او را شمع آجين کرده‌اند و قصه‌ی شهادتِ او بيش از هر چيزی جلب توجه کرده‌ است. شايد نتوان اين را چندان تعميم داد که بشود الگوی متين و مناسبی از آن بيرون بکشيم، اما می‌توان به ظن قوی گفت که اکثر نامدارانِ ما آن‌جا نامداران شده‌‌اند که غوغايی گردِ آن‌ها بر پا شده و جنجال‌آفرين شده‌اند.

بسياری از فرزانگان ما برای مردم با انديشه‌شان شناخته شده نيستند و کمتر کسی هست که زندگی بشری و معمولی آن‌ها را از ورای افسانه‌ها و اساطير بتواند ببيند. عين القضات يک نمونه است، حسنک وزير نمونه‌ی ديگر، حسن صباح از نمونه‌های معروف‌ترش (که عمدتاً عموم مردم شناختی از نقش واقعی و انديشه‌های دينی او ندارند)، زکريای رازی يک نمونه‌ی ديگر. تمام اين شناخت‌های سطحی ماست که آگاهی عمومی مردم را می‌سازد و مردم راهی به عمق و مغز سخنان پيشينيان‌شان نمی‌برند. يک بار ديگر هم نوشته‌ام که در همين وطن اسلامی خودمان، به زکريای رازی می‌گويند «پزشک مسلمانِ کاشف الکل»! در حالی که رازی از بيخ منکر تمام اديان و پيامبران بود و هيچ کس هم به حضرات نمی‌گويد که سر مردم کلاه نگذارند! کسی برای مردم توضيح نمی‌دهد چرا حلاج را کشتند و ريشه‌های اساسی‌تر و اجتماعی و سياسی ماجرا چه بود؟ هيچ کس نمی‌گويد خطری که حلاج برای خلافت عباسی درست کرد چه بود و يا چرا فقهای شيعه‌ی هم‌عصرش او را طرد کردند. هيچ کس توضيح نمی‌دهد واقعاً عين القضات را به چه جرمی سوزانيدند يا حسنک وزير چرا کشته شد. اگر هم اين‌ها را می‌گويند هميشه آميخته به دنيايی از افسانه است. آری دنيای ما دنيای واقعی نيست، واقعيتی است افسانه‌آميز! ما عادت کرده‌ايم به پخته‌خواری. خو گرفته‌ايم به ساده کردن مسايل پيچيده برای اين که همه چيز راحت الحلقوم باشد و قابل هضم. هر چيزی که در آن چالش عقلی و فکری جدی باشد و جواب سر راست صفر و يک يا بله و خير نداشته باشد، يا پشت گوش انداخته می‌شود يا يک راست می‌رود توی زباله‌دانی. هنوز منطق خيلی از ماها منطق دوگانه‌ی ارسطويی است. منطق فازی برای ما هنوز جا نيفتاده است.

Free counter and web stats