« April 2006 | صفحه‌ی اصلی | June 2006 »

بايگانی: May 2006

May 26, 2006

پليدکاری اهل خشونت

مدتی است که از فاجعه‌ی تاسوکی گذشته است. چندی پيش خبرنگار روز با سرکرده‌ی گروگان‌گيران مصاحبه کرده بود. اخيراً هم گويا بی‌بی‌سی (در راديو) کار مشابهی کرده است. اولی چنان با همدلی و مهر با قاتلان حرف زده که انگار آدم کشتن، فرق نمی‌کند آن آدم چه کسی باشد، قابل اغماض است يا بخشيدنی. من هم اول با خواندن آن مصاحبه‌ی روز خام شدم. اما وقتی آدم ته ماجرا را می‌بيند فقط بيشتر مشمئز می‌شود. آن‌ها که فيلم اين جنايت را ديده‌اند می‌فهمند چه می‌گويم. هر چه که پشت ماجرا باشد، چه ريشه‌ی اصلی ماجرا قاچاق باشد و مواد مخدر يا محروميت و تبعيض نژادی و مذهبی، هيچ کدام از اين‌ها توجيه برای قتل آن هم به چنين شيوه‌ی فجيع و سبوعانه‌ای نيست. بدتر از همه و نفرت‌انگيزتر از آن اين است که قاتلان هنگام کشتن يک انسان ديگر، نام خدا بر زبان جاری می‌کنند که روان هر انسان آزاده‌ای را می‌گزد. زشت‌تر و تلخ‌تر از اين‌ها کار رسانه‌هايی است که قاتلانی را که دست‌شان به خون انسان آلوده است، طرف سخن قرار می‌دهند و با اين کار برای آن‌ها منزلت و اعتباری ناخواسته می‌تراشند. نمی‌توان به پاس مصاحبه گرفتن از يک قاتل، مجيز او را گفت و لطفی را هم شامل حال او کرد. وقتی رسانه‌هايی چون روز و بی‌بی‌سی، خواسته يا ناخواسته دنائت و رذالت خون‌ريزی را تلطيف می‌کنند، بدا به حال مردم. به قول صاحب سيبستان، «تروريست را نمی‌توان به جای مبارز و آزادی‌خواه گرفت». نمی‌توان به بهانه‌ی اين‌که يکی از حاکميت فعلی ايران خوش‌اش نمی‌آيد يا معترض است به آن، هر عمل خلاف انسانيت و وحشيانه‌ای را توجيه کند که احياناً دل‌اش خنک شده باشد. ما پيش از اين‌که هر گونه جهت‌گيری سياسی يا دينی داشته باشيم، انسان هستيم. جان اين انسان قداست دارد و با هيچ چيز قابل معاوضه نيست. در برابر قداست جان انسان‌ها حساس باشيم.

اين ماجرای گروگان‌گيری و قتل البته ماجرای پيچيده‌ای است. نه می‌توان نقش نفوذهای آن سوی مرز در پاکستان و القاعده را ناديده گرفت و نه می‌توان نقشِ جهت‌دهی‌های خارجی را فراموش کرد. فيلم را که ببينيد، شباهتِ اين رفتارها با نوع حرکت‌های گروگان‌گيری و قتل در عراق شباهت زيادی دارد. به هر روی، نکته‌ی مهم اين است که تحت هيچ عنوان و به هيچ مستمسکی نمی‌توان چهره‌ی خوبی از کسی که مرتکب قتل می‌شود ارايه داد. جای هيچ بحثی نيست که بلوچستان منطقه‌ی محرومی است و رسيدگی به آن نمی‌شود و البته بايد دولت را در قبال محروميت و تبعيض‌ها پاسخگو دانست. اما هيچ يک از اين‌ها توجيه‌گرِ تلطيفِ چهره‌ی کريه تروريسم و آدمکشی نيست. وقتی راديوی بی‌بی‌سی (باز صد رحمت به شعور بخش آن‌لاين‌اش!) با اين‌ها صحبت می‌کند، يعنی در درجه‌ی نخست به آن‌ها اعتبار داده و ناخواسته به شيوه‌ی پليدِ آن‌ها مشروعيت داده است. به گمان من هم روز و هم بی‌بی‌سی يک عذرخواهی بزرگ به ملت ايران و به تمام آزادی‌خواهان صلح‌جو بدهکارند. برای اين خبط بزرگ هيچ توجيهی وجود ندارد.

مطالب مرتبط:
فيلم فاجعه‌ی تاسوکی (انتخاب)
مصاحبه‌ی روز با قاتلان
ترور نشانه‌ی سرطان است (سيبستان)
«تحت اشراف» (يادداشت معترضانه‌ی بهنود)

May 23, 2006

امام حسين در دستان فقها!

اين يادداشت الپر (فقيه عقل‌گرا) را می‌خواندم درباره‌ی آيت‌‌الله صالحی نجف‌آبادی و کتاب «شهيد جاويد» او. به دنبال‌اش يادداشت قديمی‌اش را در وبلاگ قبلی‌اش خواندم (داستان شهيد جاويد). بحث‌های هيجان انگيزی دارد. کسی به اين دو کتاب محل اشاره‌ی صالحی نجف‌آبادی دسترسی دارد؟ می‌شود جوری به من برسانيدش؟ هيچ کس اين کتاب‌ها را به صورت الکترونيک (ورد يا پی‌دی‌اف) می‌تواند روی وب بگذارد؟ «ضد سانسورها» کجا رفتند؟

نهايتاً اين‌که به گمان من بحث درباره‌ی علم امام و ميزان استفاده‌ی او از علم و دانش امامتی‌اش، خیلی بحث حساس و لازمی است که شديداً‌ به کار زمانه‌ی ما می‌خورد. ديروز با يکی از اساتيد معظم ذکر خيری بود از مرحوم سيد جلال آشتيانی و ايشان از او - مشافهة - نقل می‌کرد توجيه فلسفی‌اش را در باب علت «وجوب» غيبت امام دوازدهم شيعيان امامی. جزييات بحث را نمی‌دانم و نمی‌خواهم واردش بشوم. تنها به اشاره می‌گويم که چيزی است کاملاً شبیه به آن‌چه صالحی نجف‌آبادی درباره‌ی امام معتقد است. اميدوارم آگاهان، علی‌الخصوص طلبه‌ی وبلاگستان، پرتو نوری بر اين ظلمت بيکرانه‌ی تحقيق در اين زمينه بيفکنند.

May 22, 2006

واشکافی مصحف از ديد محمد ارکون

ديروز در مجلسی تقريباً خصوصی اتفاق استماع سخنان محمد ارکون دست داد. عنوان سخنرانی او اين بود: «از منهتن تا بغداد: دگرديسی‌های مدرنيت». چيزهايی را که جسته‌گريخته به ذهن‌ام می‌رسد می‌نويسم به اضافه‌ی پاره‌ای مشاهدات.

ارکون در کيمبريج، آگست ۲۰۰۵نخست اين‌که اين پيرمرد سپيدموی مهربان و خوش‌مشرب ديگر عملاً پا به سن گذاشته است و واقعيت اين است که عمده‌ی توليدات فکری و علمیِ خودش را انجام داده و اين روزها، روزگار بازنشستگیِ اوست و انديشه‌های او جدای اين‌که افزوده‌های مهمی به تاريخ عقلانيت انتقادی معاصر مسلمين است، ديگر دارد تبديل به تکرار مکررات می‌شود. گمان می‌کنم در اين سه چهار ساله‌ی اخير بارها و بارها تعبير «جهالت نهادينه» را از ارکون شنيده‌ام. البته ارکون تعابير و اصطلاحات زيادی را وضع کرده که امروزه در ميان انديشمندان منتقد جای بحث زياد دارند.

باری ارکون چنان‌که در بسياری از مقالات‌اش آورده است، فراوان به کتاب آسمانی مسلمين، يعنی قرآن، عطف عنان دارد و بسيار کوشش کرده است تا باب مطالعه‌ای انتقادی را درباره‌ی قرآن باز کند. ارکون به خوبی مراحل شکل‌گيری قرآن را به صورتی که امروزه می‌شناسيم توضيح می‌دهد. اگر به زبان قرآن و نحوه‌ی شکل‌گيری و مکتوب شدن آن نگاه کنيم، می‌بينيم که اين قرآن، آن قرآنی نيست که در زمان رسول الله بود. در آن روزگار، مؤمنين کلام پيامبر را مستقيماً می‌شنيدند، در متن احوال و اتفاقاتِ آن زمانه قرار داشتند و حتی هنگام خوانده‌ شدن آيات توسط پيامبر، تفاوت لحن او را حس می‌کردند. خوب می‌دانيم که، مثلاً، وقتی که ما امروزه شعر مولوی را می‌خوانيم يا می‌شنويم، چقدر تفاوت دارد با اين‌که خود شخصاً حاضر باشی و خوانده شدن شعر از زبانِ آتشين مولوی را ببينی، بشنوی و حس کنی. اين نخستين محل ورود به بحثی است که غوغا و جنجال بر سر آن فراوان رفته است.

محمد ارکون - با سپاس از محمد برای عکسارکون، به زيرکی از حضار پرسيد «مصحف» يعنی چه؟ و دو سه نفر بلافاصله – شتاب‌ناک – پاسخ دادند که «يعنی قرآن»! و ارکون به حسرت سر تکان می‌داد که ببينيد اين است که می‌گويم زبان‌ام را نمی‌فهميد! قرآن، آن چيزی است که خود خداوند از کتاب به آن ياد می‌کند، در حالی که مصحف اين مجموعه‌ی مکتوب گردآوری شده و مدونی است که امروزه در برابر ما قرار دارد. قرآن، اين نظم امروزی را نداشته، ترتيب و توالی آيات و سور چنين نبوده است که امروز هست. اين قرآن صامت است و بی‌زبان، آن قرآن بر زبان پیامبر جاری می‌شده است و از دهانِ او استماع می‌شده و تمامی جوانب و ابعاد شخصيتی پيامبر در نحوه‌ی ادراک و استنباط مؤمنين از کلام خدا اثر داشته است. یکی از اصطلاحاتی که ارکون درباره‌ی کتاب آسمانی وضع کرده است، «پيکره يا متن رسمی بسته» است و انصافاً ترجمه‌ی اين اصطلاح [Official closed corpus] کار دشواری است (مگر مهدی خلجی راهنمايی کند!). خليفه‌ی سوم زمانی که دستور داد متن واحدی از قرآن تهيه کنند که مرجع رسمی تمام مسلمين باشد، دستور داده بود تمامی نسخه‌های موجود از قرآن را در آب و سرکه بجوشانند تا هيچ اثری از نسخه‌ی ديگری باقی نماند و همه رسماً از نسخه‌ای واحد، از مصحفی يکسان استفاده کنند که ترتيب و توالی يکسانی داشته باشد. و می‌دانيم که مصحف امام علی، مصحفی بود بر اساس ترتيب نزول قرآن يعنی با سوره‌ی علق آغاز می‌شد و به سوره‌ی نصر ختم می‌شد. اين مصحف البته معيار رسمی واقع نشد (خوب يا بدش از داوری من خارج است). ارکون، علی‌الظاهر، معتقد است که کار امروزِ ما واشکافی انتقادی اين «مصحف» است و فهم آن. می‌شود آيا گفت که ارکون می‌خواهد از طريق واشکافی اين مصحف، به يک نوع تأويل از متن قرآن برسد که آن را از تفسيرهای افراطی يا ناصواب برهاند و برداشتی به روزتر از آن عرضه کند؟

منتظر می‌مانم که کاتب کتابچه، چنان‌که وعده داده است، زودتر به کار گردآوری و ترجمه‌ی آثار ارکون بپردازد که خود خدمتی ارزش‌مند به جريان انديشه‌ی انتقادی در اسلام خواهد بود.

پ. ن. اگر از عکس‌های قديم و جديد ارکون چيزی يافتم به اين مطلب خواهم افزود.

May 16, 2006

اسباب‌کشی پر ماجرا

اگر خاطر نازک برخی از وبلاگ‌خوانان آزرده نمی‌شود، بگويم که امروز بالاخره در خانه‌ی جديد مستقر شديم! البته هنوز همه‌ی اسباب و اثاثيه همين‌جور اين ور و آن ور ولو است چون همين دو سه ساعت پيش همه چيز تمام شد. قرار بود دو هفته پيش اين‌جا باشيم که به دلايل عقلی و نقلی و عجايب و کرامات فوق بشری از فيض حضور در منزل تازه محروم مانديم! باری، همين نيم‌ساعت پيش به امر بانو در پی اين بودم که ببينم کدام شير آب دارد چکه می‌کند که وسوسه شدم لپ‌تاپ را بزنم به برق تا شارژ شود. هميشه از اين اتفاقات غير منتظره برای شما هم بيفتد! ناگهان چشم‌مان به جمال اينترنت وايرلس روشن شد! شرکت مخابرات خراب شده‌ی اين‌جا قرار بود هفته‌ی پيش تلفن را وصل کند و براد بند را هم امروز راه بيندازد. اما حضرات حواس پرت به جای تلفن ما، تلفن طبقه‌ی بالايی را وصل کرده بودند (يعنی تلفن آن‌ها را قطع کردند و شماره‌ی ما را به آن‌ها دادند!). بعد از کلی جنگ اعصاب با مخابرات و صاحب‌خانه،‌ مقرر کردند که دو هفته‌ی ديگر تلفن را وصل کنند. به هر حال ماجرا ظاهراً حل شده ولی اين اينترنت نيم‌شبی (بر وزن دعای نيم‌شبی!)، روشن‌مان کرد حسابی. کمی تا قسمتی هم خستگی حمل و نقل را از تن به در برد. باری عجالتاً تلفن نداريم و اينترنت هم به تصدق سر نمی‌دانم چه کسی به راه است! بس است ديگر. زياد پر چانگی نمی‌کنم. اميدوارم آن‌ کسی که داريم از اينترنت‌اش نصف شبی استفاده می‌کنيم، ما را حلال کند. اگر هم مال بی‌تی باشد که حق‌شان است؛ امروز بايد اينترنت‌مان را وصل می‌کردند! کارهای معوقه ای‌ميلی و اينترنتی را هم ان شاء الله پس از اتصال مناسب و به حق تدارک خواهم ديد. تا بعد!

May 12, 2006

نقش تخيل عوام در کليشه‌های مؤمنانه

تا به حال قطعاً به کليشه‌های فراوانی در فرهنگ دینی عوام برخورد کرده‌ايد. خيلی از اين کليشه‌ها در فرهنگ روزمره‌ی مردم جای دارند و بيشتر آن‌ها هم «تصويری» و گرافيک هستند. عکس‌هايی که از حضرت علی، امام حسين و ابوالفضل وجود دارد در ايران فراوان هستند. جالب اين‌جاست که اکثريت قريب به اتفاق آن‌ها هيچ نسبتی با واقعيت ندارند. مردم چون دسترسی فيزيکی به آن‌ها ندارند، ناچارند از تخيل‌شان بهره ببرند تا چيزی را بسازند و به آن آويزان باشد (شما خود حديث مفصل بخوانيد که با خدا و پيامبر چه‌ها نمی‌کنند!).

به عنوان مثال، آن تصويری که معمولاً از حضرت علی می‌بينيد با تصوير واقعی او زمين تا آسمان تفاوت دارد. حضرت امير، مردی بوده است کوتاه قد که موهای سرش ريخته بوده است. دست‌های درشتی داشته و شکمی بر آمده. بنا به مشهور او را «اصلع» می‌ناميده‌اند. امشب وبلاگ ژرف را می‌خواندم و توضيحی که درباره‌ی «ذوالفقار» علی داده بود. همه فکر می‌کنند ذوالفقار شمشيری خميده بوده است و دو شاخه. حال آن‌که، چنان‌که صاحب ژرف از دهخدا نقل کرده، «ذوالفقار» يعنی «صاحب مهره»:
«برای دفاع در نبرد سعی می‌کنند که زمان آمدن شمشیر رقیب قدم عقب بگذارند و کمی شمشیر طرف مقابل را با شمشیرشان تغییر جهت بدهند. معمولا هم برای این کار تنها از یک‌طرف شمشیر استفاده می‌کنند که لبه‌ی یک‌طرف سالم بماند. حالا «صاحب مهره» بمعنی این بوده‌است که شمشیر امام علی به قدری با لبه‌ی پشتش دفاع شده‌ بوده که آن لبه‌اش پر از خط‌های کنار هم بوده و طرحی مثل ستون ‌فقرات پدید‌آورده ‌بوده‌است».

از اين قبيل کليشه‌ها فراوان‌اند و چه بسا متدين مؤمن و ساده‌ای تا آخر عمرش با همين کليشه‌ها زندگی کند و هرگز هم گمان نبرد يک جای کار می‌لنگد. بر همين قياس، می‌توانيد حجم کثيری از روايات و احاديثی را که بيشتر به کار به جان هم انداختن گروه‌های مختلف دينی می‌خورند، بررسی کنيد. هر چقدر مردم از زمان گذشته فاصله می‌گيرند، تصورات آن‌ها هم از واقعيت‌های تاريخی در هاله‌‌ای از خيال و توهم غرقه می‌شود. راستی دين‌داری مردم چه اندازه با واقعيت تاريخی آن‌ همساز است؟ ياد آن بيت ناصر خسرو می‌افتم که گفته بود:
ما جرم چه کرديم نزاديم بدان وقت
محروم چراييم ز پيغمبر و مضطر؟
به راستی اگر امام علی، امام حسين يا امام جعفر صادق امروز در ميان ما بودند يا حتی ما در زمان آن‌ها بوديم، باز هم دل‌خوش به همين کليشه‌ها از طرز لباس پوشيدن يا صورت ظاهری آن‌ها بوديم؟ واقعاً علی برای اين‌که علی باشد، حتماً بايد ردای پشمينه بپوشد و ريش دراز داشته باشد و شمشيری دو دم و احياناً بالای سر شير ايستاده باشد؟ علی هيچ چيزی بشری و قابل لمسی ندارد که حس کنيم او هم چون ماست و تنها به باور ما صفات و ويژگی‌هايی ولايی دارد؟ و فکر نمی‌کنيد که چه اندازه در طول تاريخ با همين تصاوير کليشه از مردم رهزنی کرده‌اند يعنی هر که شيعه‌ی علی است چنين بايد باشد؟ انگار از ميان دين‌داران تنها اندک شماری هستند که بيشتر به روح دين فکر می‌کنند و کمتر به دام ظواهر و صورت‌ها می‌افتند:
از هزاران تن، يکی تن صوفی‌اند (يا شيعه‌اند)
باقيان در دولت او می‌زيند!

پ. ن. امير سوشيانت مطلبی نوشته است در واکنش به يادداشت بالا با عنوان «نقش عنصر خيال در سلوک عاميانه». مطلبی مفصل و بسيار جالب است. برای خودش هم توضيح دادم که سوء برداشت کرده است. قصد من «تخریب دين»‌ مردم نبود. حاشا و کلا! دين مردم به من چه؟ تنها کاری که کردم «نظر» شخصی و قلم‌انداز خودم را نوشته‌ام و بس. ولی آن‌چه که نقل کرده‌ام در بالا «واقعيت»‌ دارد. ما يا اين واقعيت را می‌پذيريم يا می‌خواهيم «توجيه‌»اش کنيم. «دين عوام» وجود خارجی دارد (حال نتيجه و پيامد خوب دارد يا نه دارد بحث ديگری است). نمی‌توان چشم از آن فروبست يا آن را بزک کرد. مردم معمولی با همين تصورات ايمان و باور دينی‌شان را قرن‌ها حفظ کرده‌اند. پرسش اين است که آيا من و شما هم بايد به همين شيوه‌ باور خود را حفظ کنيم؟

پ.ن. ۲:‌ اين را اضافه کنم که من اگر جای امير می‌بودم نقش عنصر خیال را در سلوک عارفانه می‌ديدم نه عاميانه. فرق است بين خيال به معنای شاعرانه و لطيف و متعالی‌اش و خيال به معنی تخيل‌ مردم عوام که احياناً آميخته با خرافات و انواع اسطوره‌ها می‌شود. يادمان باشد که «کلما ميزتموه باوهامکم فی ادق معانيه مصروف عنه مردود اليکم» يا آن آيه‌ی قرآن را که می‌گفت شما و آن‌چه آميخته به وهم و گمان‌تان است هيمه‌ی دوزخ‌ايد. (ن.ک. «آغاز و انجام» خواجه نصير الدين طوسی).

May 10, 2006

تناقض‌نمای موافقت و استقلال

اين را دو سه روز بعد دارم می‌نويسم. خيلی فکر کردم و ديدم اين يادداشت دراز من حرف خلاصه‌ی مرا مبهم و مشوش کرده است. به نظر من اگر محمد رضا ويژه دو واحد منطق رياضی (يا حتی منطق حوزوی!) خوانده بود چنان يادداشت شتاب‌زده‌ای را در درجه‌ی نخست نمی‌نوشت که بخواهد بعد توجيه‌اش بکند. از شکافتن مدعيات او به مقدمات و استنتاج‌های زير می‌رسيم:
۱. داريوش از طباطبايی به سختی انتقاد می‌کند و با زبانی طعنه‌آميز از او سخن می‌گويد.
۲. داريوش به دکتر سروش ارادت دارد و خيلی از عقايدش را می‌پسندد.
۳. دکتر سروش و طباطبايی با هم مشکل دارند و سروش هم منتقد طباطبايی است.

نتيجه: داريوش به اين دليل طعنه‌آميز از طباطبايی حرف می‌زند که «مريد» دکتر سروش است و از او «بت» می‌سازد!

نکته‌ی حاشيه‌ای: داريوش وقتی از طباطبايی انتقاد می‌کند، نمی‌گويد من به اين دليل از طباطبايی انتقاد می‌‌کنم که او از سروش خوش‌اش نمی‌آيد (حداقل اگر هم – احياناً، استثنائاً –  در باطن اين‌جوری فکر کند، در ظاهر که طفلک همچين حرفی نزده است!).

نتيجه‌ی اخلاقی نامربوط: اگر دکتر سروش از فوتبال بدش بيايد و من هم از فوتبال بدم بيايد، آن وقت من به اين دليل از فوتبال بدم می‌آيد که «مريد» دکتر سروش هستم و هميشه از او «بت» می‌سازم!

نتيجه‌ی غير اخلاقی نامربوط‌تر: هيچ کس عقلاً نمی‌تواند منتقد طباطبايی باشد، مگر قبلاً ثابت شده باشد که «مريد» سروش است و مدتی پيش به شيوه‌ای که کاملاً گوشه‌اش باز بوده، از او «بت» ساخته باشد و گرنه کدام آدمی که عقل سالمی داشته باشد از طباطبايی انتقاد می‌کند؟!

نتيجه‌ی خنده‌دار: تنها کسی حق دارد از طباطبايی انتقاد کند (آن هم نه انتقادی که اصلاً طباطبايی را به هيچ نگيرد، بلکه انتقادی که قبلاً منتقد اعتراف کرده باشد طباطبايی «برجسته‌ترين فيلسوف سياسی ايران» است!)، که يا از سروش بدش بيايد يا قبلاً مقاله نوشته باشد و تمام رشته‌های سروش را (به زعم خودش) پنبه کرده باشد!

پ.ن. مطلب قبلی در زير آمده است، پيش از خواندن آن متن بالا را بخوانيد. تفسير و استنتاج عقلی هم به عهده‌ی خودتان! پانوشت سوم ادامه‌ی مطلب را هم بخوانيد. نکته‌ی تازه‌ای در آن است.

ادامه‌ی «تناقض‌نمای موافقت و استقلال»

May 8, 2006

تفسير قرآن آربری

مدت‌ها پيش اشاره‌ای کرده بودم به ترجمه (يا به عبارت دقيق‌تر «تفسير») آربری از قرآن. همه می‌دانند که آربری از اساتيد مسلم و برجسته‌ای بود که عربی را نيک می‌دانست و سخت با عرفان و تصوف اسلامی آشنا بود. امروز به دنبال ترجمه‌ای آيه‌ای با يکی از همکاران به ترجمه‌های مختلف قرآن مراجعه می‌کردم و به ترجمه‌ی آربری که رسيدم باز همان شيفتگی کهن‌ام زنده شد. ديدم هر بار که دنبال ترجمه‌‌ی آيه‌ای به انگليسی می‌گردم بايد يا بروم کتابخانه يا تلفن کنم خانه که بانو ترجمه‌ی آيه‌ای را (آن هم به زحمت و اگر اصلاً بتواند در آن ترجمه‌ی بی‌فهرست و بی‌شماره‌گذاری) پيدا کند. متن الکترونيکی اين ترجمه را يافتم و گفتم خوب است برای منفعت همگان هم نسخه‌ی متنی آن و هم نسخه‌ی پی‌دی‌اف آن را در ملکوت بياورم. اين شما و اين ترجمه/تفسير آربری بزرگ: نسخه‌ی متنی - نسخه‌ی پی‌دی‌اف.

برای فايل پی‌دی‌اف چيزی شبيه سر صفحه درست کرده‌ام که اگر دکمه‌ی بوک‌مارک‌ها را از سمت چپ صفحه فشار بدهيد فهرست تمامی سوره‌ها را رديف می‌کند و روی هر کدام کليک کنيد شما را می‌برد به اول هر سوره. کمی با شتاب و عجله اين‌ها را درست کرده‌ام و گاهی اوقات از وسط صفحه سر در می‌آورند. فرصتی حاصل شود درست‌شان می‌کنم.

May 5, 2006

حجاب: مسأله‌ای اجتماعی در لباس شرع

طلبه‌ی بزرگوار وبلاگستان اخيراً مطلبی نوشته است (اندکی داغ!) درباره‌ی حجاب. امروز با استاد نازنينی توفيق صحبت افتاد و اشاره‌ی به ماجرای حجاب رفت. ايشان از آقای مطهری نقل می‌کرد که گفته بود ما در اسلام پيش از اين چنين احکام سختگيرانه‌ای درباره‌ی پوشش و حجاب نداشته‌ايم و روحانيت ما عملاً بنای اين رفتار را از زمان رضا خان به بعد نهاده است و گرنه در فقه ما نيز اين سخت‌گيری‌ها به اين شکل وجود نداشته است. من به جزييات روايت کار ندارم. نکته‌ی مندرج در اين سخن از خود آن مهم‌تر است و اين ماجرا را می‌توان از ديد جامعه‌شناختی لحاظ کرد.

به همان اندازه که اين احکام سخت‌گيرانه در واکنش به عمل سياسی يک حاکم به لايه‌های مختلف جامعه سرايت می‌کند و حتی تفکر فقهی علمای دينی را تحت تأثير قرار می‌دهد، می‌توان گفت که عکس آن نيز صادق است. آشکارا می‌توان صدق اين مدعا را در آن‌چه امروز در کشور ما در باب حجاب رخ می‌دهد ديد. يعنی عملاً باز به واکنشی شديد رسيده‌ايم در برابر اجبار و اضطرار. وقتی يک «انتخاب» اجتماعی را به يک «تکليف» تغييرناپذير شرعی تقليل می‌دهيم، نتيجه همين می‌شود که امروز به آن دست به گريبان هستند. از آن طرف هم وقتی حاکميت سياسی رضاخان «انتخاب» اجتماعیِ پوشش را به «قانون» لايتغيری فرو می‌کاهد نتيجه باز همان است. شباهت‌های ديگر اين دو مقايسه را البته می‌توان به تفصيل بازخوانی کرد. اما نکته‌ی اساسی اين است که حجاب بسی بيش از اين‌که حکم شريعت باشد، متأثر است از آداب و رسوم جامعه‌ای که مردم در آن زندگی می‌کنند و «حجاب» در کشور ما چه پيش از انقلاب و چه پس از انقلاب، سخت گره خورده است به سياست. باشد که روزی روزگاری به حجاب فارغ از سياست و بی سياست شدن برسيم!

مطالب مرتبط:
اهل کتاب، حجاب و حيوانات (ياسر ميردامادی)
پوشش زنان نامسلمان (عليرضا مازاريان)
در مورد حجاب (احمد قابل)
تصوير شريعت در قابی از عقل، بر ديوار زمان؟ (ملکوت)
پ.ن. متن مقاله‌ی احمد قابل را اگر بخوانيد، می‌بينيد با تکيه بر مستندات فقهی، بنا بر همان شريعت و همان فقه که برخی امروز دلايل وجوب حجاب (به معنای حکومتی‌ امروزی‌اش) را از آن استخراج کرده‌اند، به نتيجه‌ی «عدم وجوب پوشش سر و گردن» رسيده است! جالب‌تر بررسی آيات قرآن مربوط به حجاب است که هيچ تهديد و توعيدی در آن‌ها نيست.

May 3, 2006

مانيفست سکوت

مدتی درازی است که بسيار کمتر از پیش وبلاگ می‌نويسم. دلايل زيادی برای اين ننوشتن دارم که شايد تنها يکی از دلايل‌اش کمبود وقت باشد. اما بی هيچ ملاحظه‌ای گاهی اوقات می‌بينم خیلی جاها حرفی برای گفتن نيست. فکر می‌کنم هم وبلاگستان و هم نويسندگان وبلاگستان بايد اندکی راه تواضع پيشه کنند. بگذاريد تصحيح کنم: تصور می‌کنم خودم نمی‌توانم و نبايد درباره‌ی «هر» موضوعی چيز بنويسم. از عهده‌ی من ساخته نيست. به فرض هم که ممکن باشد، در مطلوب بودن‌اش بسی شک دارم. حاصل اين همه پرگويی چه می‌تواند باشد؟ من يک لا قبای رندِ لاابالی، چه طرفی بايد ببندم از نوشتن؟ گاهی اوقات آدم در حال بی‌خويشی می‌نويسد و هيچ اعتنايی به رد و قبول خلايق ندارد. اين نوشتار بی‌خویشانه را من بسی دوست‌تر دارم تا آن نوشتن آگاهانه را که هزار ملاحظه در آن است. کم‌ترين آفت‌اش فربه کردن نفس است! غريب است، نه؟ نوشتن چنين چيزهايی از من بعيد است؟ روشن‌تر می‌نويسم که اين‌ها در درجه‌ی نخست خطاب به شخص خودِ من است، لذا هيچ سوء تعبيری برای کسی پيش نيايد. اگر دست بر قضا، کس ديگری در مسير وبلاگ‌نويسی نفس خود را متهم کند (چنان‌که پاره‌ای اوقات من می‌کنم)، البته دخلی به حرف‌های من ندارد.

هر جای که بوی پيشوا شدن و رهبر شدن بيايد، بايد از آن گريخت که بدترين آفتی است که گريبان‌گير آدمی می‌شود. کافی است چهار بار مطلبی بنويسی (ولو خوب و عالی که مو لای درزش هم نرود). ديگر از آن روز به بعد اين «پندار کمال» چنان بر جان و خرد آدمی چيره می‌شود که طبع‌اش در برابر شنيدن خلاف سخت می‌شود و به زحمت بر خويشتن خرده می‌گيرد. آدم وقتی چيز می‌نويسد يا کار می‌کند، همان بهتر که جدی کار کند و کار مهم انجام بدهد. کار کردن، فرق دارد با «کار افزايی» (به قول مولوی). بعضی وقت‌ها ما به جای کار کردن، کار درست می‌کنيم. کار می‌تراشيم. به معنای ديگر راه‌ را دورتر می‌کنيم و زحمت را بيشتر. خيلی چيزها را می‌توانيم در سادگی و شفافيت جست‌وجو کنيم و از پيچيدگی‌ها لفظی و معنوی پرهيز کنيم.

آن بی‌تابانه و بی‌خويش نوشتن‌های وبلاگی بسی عزيزترند از آن نوشته‌های پرتبختر که فضل و معرفت از آن‌ها می‌بارد (مثل بعضی از يادداشت‌های وبلاگ شخصِ شخيص بنده!). مگر ما وظيفه‌ای الهی يا مسئوليت و رسالتی آسمانی برای نوشتن داريم؟ آن هم برای نوشتن درباره‌ی هر چيزی؟ فکر می‌کنم زمانی که اين کشش شديد را به نوشتن حس می‌کنيم و هيچ بی‌تابی و بی‌خويشی و بی‌تعلقی در آن نباشد، درست وقت آن رسيده است که اين وسوسه را لگام بزنيم! کار اگر آدمی می‌کند، بايد کار سودمند بکند، نه اين که خودش اين «توهم» را داشته باشد که کارش سودمند است. واقعاً چه سودی مترتب است بر هذيان‌های يکی مثل من؟ اين شکی که امروز به خود دارم، شايد فردا نداشته باشم. شاید فردا بصيرتی پيدا بکنم که بعضی چيزهای خاص را بنويسم. اما چه چيزهايی را؟ در کدام عرصه‌ها؟ اين‌جاست که پرسش‌های سخت پديدار می‌شوند. این روزها سخت گرفتار سکوتی پرهياهو هستم! کاش احوال قاضی شهيد همدان ما را هم به معنا فرا می‌گرفت!

May 2, 2006

شطحيات ملکوتی

ميان صوفيان درباره‌ی سه عالم ملک، ملکوت و جبروت اختلاف است. اختلاف آن‌ها نه تنها بر سر تعاريف اين سه عالم (در واقع تعاريف ملکوت و جبروت؛ چون اختلافی چندانی بر سر تعريف ملک نيست)، بلکه در باب ترتيب آن‌ها نيز اختلاف دارند. در روايتی که آن را به امام صادق منسوب کرده‌اند، آمده است که: «ان الله تعالی خلق الملک علی مثال ملکوته و اسس ملکوته علی مثال جبروته ليستدل بملکه علی ملکوته و بملکوته علی جبروته» يعنی: خداوند عالم ملک را بر مثال ملکوت و ملکوت را بر مثال جبروت آفريد تا انسان از ملک او به ملکوت او و از ملکوت او به جبروت او پی برد. همين روايت را شهرستانی در سخنرانی خوارزم‌اش چنين آورده است: «ان الله اسس دينه علی مثال خلقه ليستدل بخلقه علی دينه و بدينه علی وحدانيته».  اما غزالی در باب ترتيب اين‌ها صريحاً خلاف اين را می‌گويد و عالم جبروت را بين ملک و ملکوت می‌شمارد.  اما ابوطالب مکی جبروت را ورای ملکوت می‌شمارد و عين القضات همدانی نيز که در اين زمينه از منتقدين صريح غزالی است می‌گويد که: «ملکوت سايه و عکس جبروت است و ملک سايه‌ی ملکوت» و يکی را به قرص آفتاب و ديگری را به تابش آن تشبيه می‌کند: «آفتاب ديگر است و تنوير آفتاب صفتی ديگر، و شعاعات خود موجوداتی ديگر. و در اين نظر جبروت نه از ملکوت بود که معانی متصل به ذات اين‌جا جبروتی توان خواند». معانی متصل به جبروت که سبب امتياز آن از ملکوت است اين‌هاست: نهايت ملکوت اسرافيل است، چنان‌که «از ابن عباس يا از غير او منقول است که انه ليس شیء اقرب الی الله فيما خلق من اسرافيل. و اين دليل است که ايرن روای اسرافيل را آخر ملکوت دانست». پس از آن نزديک‌ترين معانی به خداوند عبارت است از رحمت ازل و ام الکتاب و حکمت. و بالاتر از اين معانی نيز قدرت ازل است. «ليس بعد اسرافيل شیء اقرب الی الله الا ثلاثة: الرحمة و امّ الکتاب و الحکمة. و شک نيست که قدرت بالای حکمت است. و اين معانی همه جبروتی است.» عين القضات ذات قديم را لم يزک می‌خواند، و جبروت را ازل و نهايت جبروت را ازل الآزال. و اين هم حرف آخر قاضی شهيد:«ای عزيز! بدان که افعال خدای تعالی دو قسم است:‌ملکی و ملکوتی. اين جهان و هر چه در اين جهان است ملک خوانند. و آن جهان و هر چه در آن جهان است ملکوت خوانند. و هر چه جز اين جهان و آن جهان باشد جبروت خوانند.» (مبسوط اين معانی را می‌توان در کتاب موجز اما پر مغز استاد نصر الله پورجوادی «عين القضات و استادان او» يافت.)

اما قاضی می‌گويد که نهايت ملکوت، اسرافیل است. و اوليا «اسرافيل وقت‌اند» يعنی نافخ صور اول و دوم. يعنی اسرافيل با دميدن صور اول اهل ظاهر و باطن را می‌ميراند و به صور دوم قيامت بر پا می‌شود. می‌توان آيا گفتن که نهايت ملکوت که بدايت اسرافيل است، سرآغاز قيامت است. يعنی قيامت معنايی جبروتی است؟! خلاصه کنم: احوال «قائميان» آيا اين نيست که نه به اين جهان تعلق دارند و نه به آن جهان؟! يعنی از ديار مشابهت و مباينت عبور کرده‌اند و خودی خويش در ميانه ندارند و همه او هستند.

Free counter and web stats