« February 2006 | صفحه‌ی اصلی | April 2006 »

بايگانی: March 2006

March 28, 2006

محمد نمی‌ميرد

اين شور و هيجانی که اين مردم را گرفته است و تماشای اين صحنه‌ها تکان‌ام می‌دهد. ياد آن سخن مولانا می‌افتم که: «پس عزا بر خود کنيد ای خفتگان». اما انگار اين‌جا با همين نوحه‌هاست که قشر دين زنده‌تر می‌ماند و مغز دين پنهان‌تر می‌شود. اما آيا محمد می‌ميرد که چنين عزايی بايدش؟ اين همان محمدی نبود که وعده‌ی الهی می‌گفت از نام‌اش آفاق را پر خواهم کرد؟ پس اين چه ماتمی است که گويی يکی از دست رفته است و فنا شده است و نابود؟

هميشه فکر می‌کنم که شيطان (اگر به زبان اهل دين سخن بگوييم و چنين نامی را به کار ببريم)، فربه‌ترين صيدهای خود را از ميان دين‌ورزان می‌گيرد. هر جا غلظت دين‌ورزی ظاهری و قشری بيشتر می‌شود، معناها بيشتر به محاق می‌روند. پوسته‌ی شعائر ضخيم‌تر و ستبرتر می‌شوند و گويی بايد اين ظاهريان را به چيزی چون نوحه و ماتم گره زد تا پای‌بندشان کرد. گويی اين آيين تنها با ترويج ماتم و غم است که می‌ماند. آيین شادی اوليا و عارفان (و پيامبران) تنها به کار افسانه می‌خورد در چنين جامعه‌هايی. نه، به باور من محمد (محمد معنوی، نه محمد جسمانی) نمرده است هرگز و هيچ‌وقت نمی‌ميرد. کسی که بر محمد با چنين شيونی می‌گريد، می‌خواهد به همان زمان باز گردد و همان‌جا متوقف بماند و محمد قديم برای او حجت است و سند. چنين کسی هرگز جسارت اين را ندارد که درست در همين روز از خود بپرسد که اگر محمد امروز،‌ در زمان ما و چون ما در ميان ما می‌زيست چه می‌کرد؟ حيرت نمی‌کرد آيا از اين بلايی که بر سر دين‌اش آورده‌اند؟ امان از فتنه‌ی تقليد! به ياد اين آيه‌ی قرآن می‌افتم که می‌گويد: «قل هل ننبئکم بالاخسرين اعمالاً الذين ضل سعيهم فی الحيوة الدنيا و هم يحسبون انهم يحسنون صنعا». گمان می‌کنند شيون بر محمد چه نيکوکاری است حال آن‌که عقل و دل و جان را اسير غفلت و پوسته‌ها کرده‌اند.

March 26, 2006

شهر ملال

عجب ملالتِ روان‌‌فرسايی دارد اين شهر. امروز عصر را به ديدارِ دوستی رفتم و بعد از آن قدم زنان خيابان راهنمايی را تا ملک آباد طی کردم و عجيب است که هيچ حسی به اين شهر بی‌غرور که گويی گردِ مرگ در آن پاشيده‌اند ندارم. شايد ديروز اگر ديدار دوستان اهل معرفت و مصاحبت زنده‌دلانی نبود، همان ديروز غم چنگ به جان‌ام می‌زد. فرق چندانی هم نکرده است. همين حالا هم دارد آزارم می‌دهد. در راه که بر می‌گشتم و از اين تاکسی به آن تاکسی سوار می‌شدم با خودم فکر می‌کردم چقدر مفهوم «فاصله» برای‌ام تغيیر کرده است. شهر انگار روز به روز کوچک‌تر و کوچک‌تر می‌شود. مشهد را انگار کوچک می‌بينم. آن قدر بزرگ نيستحضرت شيخنا ی. که آن سال‌های جوانی و شيدايی در آن قدم می‌زدم. شايد همان روزها هم کوچک بود و اين من بودم که غوطه‌ور در خود بودم و ز کار همه غافل. آدم‌هايی که اين‌جا هستند گويی اگر جای ديگری باشند، حس و حالی ديگر و رمق و رونقی تازه می‌يابند. هرگز نمی‌توانم تصور کنم که بار ديگر بتوانم مقيم اين شهر غم‌گرفته شوم. نه، اين‌جا را عاقبتی نيست.

ديروز ظهر و عصر اما روز زنده‌ای بود. کاش می‌شد اين جمع‌های پرنور و شور را نه تکرار که جاودان کرد. گويی همه چيز برای ما نادر است و ديرياب. انگار هر جنسی را که می‌جويی بايد فقط به معجزه بيابی‌اش. هر چه بود ديدار يک نفر مشهدی اهل حال - در کنار آن دو دوست نازنين ديگر - روزی يکنواخت را پاک دگرگون کرد. نيم‌رخ‌اش را می‌گذارم همين‌جا. اگر توانستيد بشناسيدش!

March 25, 2006

قبض و بسط وبلاگی

من يکی دچار قبض وبلاگی شده‌ام درست بر عکس صاحب سيبستان که  «بسط» وبلاگی گرفته است! ديشب رسيده‌ام مشهد و تا دير وقت بيدار بودم. الان هم تازه دارم می‌روم بيرون با شماری از احباب. به هر حال هنوز شهر را درست و حسابی نديده‌ام که چيزی بنويسم درباره‌اش. ديدم اين روزها صاحب سيبستان شديداً مشغول چيدن سيب‌های نوروزی در حجره‌اش هست و هنوز هم در اقتدا به آداب «نيم‌فاصله» و بسی آداب ديگر اهمال می‌کند. من اگر قرار باشد صاحب سيبستان را در وبلاگ‌اش توصيف کنم می‌گويم آدمی بسيار خردانديش (در حد اعصاب خرد کن!) که هميشه اهل نازک‌کاری است اما هيچ وقت به خودش زحمت نمی‌دهد لااقل همين تری‌لی‌اوت را از صفحه‌ی اصلی ملکوت روی کامپيوترش بياورد و ما را و خودش را و عالمی را برهاند از بند ملامت!

اين بود يادداشت قبض شده‌ی وبلاگی ما درباره‌ی يک سيبستان جن زده!

March 20, 2006

نوروزانه

تازه رسيده‌ايم تهران و هنوز خستگی سفر دراز در تن مانده است. پيش از همه، سال تازه بر اهالی وبلاگستان و ساکنان دلستان (!) فرخنده و خجسته بادا و سرشار از نور و رحمت و صلح و عدالت. باشد که سال تازه سال زوال ظلم و دروغ و ريا باشد و سرآغاز آرامش و آسايش برای هر که ايرانی است.

سخن دراز نمی‌کنم، اما در باب يادداشت پيشين توضيحکی واجب افتاده است که پرهيز از آن شرمساری دارد. آن نوشته، چنان که گفته بودم شيطنت‌آميز بود در نتيجه اگر باعث رنجش پاره‌ای از دوستان (مخصوصاً بانوان مکرم) شده است، عذرخواهم. تدارک آن نوشته‌ی مبهم و راهزن را، يادداشت‌هايی خواهم نوشت که جبران مافات کند و نکاتی خالی از مناقشه و دقيق را به تفاريق در اين باب خواهم افزود. پس بار ديگر آرزو می‌کنم که سال تازه برای بانوان نيز، سالی باشد که در آن شاهد استيفای بيشتر حقوق زنان باشيم و نابرابری‌های تاريخی بيشتر مرتفع شود باشد که راه دراز برابری را اندکی بيشتر پيموده باشيم.

سخن برای نوشتن زياد است اما يا مجال‌اش نيست يا حس و حال‌اش، پس باشد تا لحظه‌ی شکار فرصت‌ها. نوروز مبارک!

March 16, 2006

شباهت عرب‌های جاهليت و بعضی از فمينيست‌ها

دارم چيز شيطنت‌آميزی می‌نويسم، پس اگر حوصله‌اش را نداريد يا زود داغ می‌کنيد اصلاً نخوانيدش، فقط حاشيه است. اين روزها وقتی جنگ و دعواهای فمينيستی را می‌خوانم به طرز عجيبی ياد رفتاری می‌افتم که مردان عرب جاهلی هنگام تولد فرزند دختر داشتند. بعضی وقت‌ها حس می‌کنم به همان اندازه که آن اعراب باده‌نشين و بی‌فرهنگ (بلا نسبت بانوان نسبتاً با فرهنگ و دانشور زمانه‌ی ما!) از داشتن فرزند دختر احساس ننگ به آن‌ها دست می‌داد، اين روزها بعضی از نسوان محترم به همان اندازه از جنس «مرد» گريزان‌اند و حتی شرم از داشتن همسری «مذکر» و داشتن فرزندانی «ذکور» دارند! قبول دارم و عميقاً هم شخصاً بر اين باورم که زنان پاره‌ای بزرگ از لطافت‌ها و مهرورزی‌ها و نورهايی را دارند که مردان فاقد آن هستند. تمام باورهای عميق و راسخی که درباره‌ی زنان – که عمدتاً غير فمينيست‌ هستند – دارم هم‌چنان معتبر است[شديداً‌ هم به تمام حقوق انسانی زنان احترام می‌گذارم و مدافع آن هستم، اما احکام تکفير فمينيستی صادر نمی‌کنم!]، اما هرگز با آن بخش از زنانی که اصولاً استيفای حقوق‌شان تنها در گرو انکار حقوق و وجود جنس «مرد» است سر سازگاری ندارم. اين نوع نگاه به جنس «مرد» و اصولاً اين نوع تبعيض جنسيتی – چه از مرد صادر شود و چه از زن –  نگاهی برخاسته از فرهنگ جاهلی است و ريشه‌ای در انديشه و فرهنگ انسان‌مدار ندارد. بحث را زياد شلوغ نکنيد، ماجرا هيچ ربطی به اين دين يا آن دين ندارد. تفکر جاهلی برخاسته از فرهنگ متبختر و متفرعنی است که در آن هر فردی خود را محور و مبنای همه‌ چيز و معيار حق می‌شمارد. راستی آن فمينيستی که تمام عمرش را به مبارزه با جنس «مرد» و هر چه متعلق به جهان مردانه است، گذرانده (اگر احياناً هم‌جنس گرا نباشد)، وقتی با يک مرد ازدواج می‌کنند يا دست بر قضا فرزندان‌اش همگی پسر می‌شوند، چه حالی به او دست می‌دهد؟!

پ. ن. «بعضی» از واکنش‌های تند و عصبی دوستان را که ديدم اين بار ناچار شدم مشخصاً اين کلمه‌ی «بعضی» را خيلی روشن و مشخص برجسته کنم که دوستان عزيز به تريج قبای‌شان بر نخورد! به خدا وقتی کسی به بن لادن فحش می‌دهد (به بن لادن و اسلام بنيادگرا) من يکی از کوره در نمی‌روم! (در ضمن ادامه‌ی مطلب را هم بخوانيد). آخر و عاقبت شوخی کردن با مقدسات (مخصوصاً فمينيسم مقدس عصر جديد)‌ بهتر از اين نمی‌شود. آخ که هر چه می‌کشيم از همين مقدسات است! اصلاً مقدسات شما مال خودتان بابا!‌ بريد حال کنيد با تئوری‌ها‌تان!

پ. پ. ن. آن جمله‌ی بالا را (درباره‌ی عقايد خودم) مخصوصاً برای سيما ايتاليک کردم که ديدم ترمز را بريده است و تخت گاز دارد توی خيابان يک‌طرفه می‌رود جلو! بابا شماها چرا تحمل نقد شدن نداريد؟ نقد خوب است فقط برای غير شماها؟! در ضمن محض توضيح برای سيما می‌نويسم: وقتی می‌گويم (و می‌گويند) «تفکر جاهلی»،‌ معنی‌اش تفکر دوره‌ای است که در تاريخ به آن «عصر جاهليت»‌ می‌گويند فارغ از بار ارزشی و نرماتيو صحبت کردن. در نتيجه از ديد من همه‌ی آدم‌هايی که در آن عصر بوده‌‌اند از عقل مرخص نبوده‌اند! باز هم در نتيجه،‌ سيما بهتر است همان جمله را بهتر بخواند که من گفتم اين نوع رفتار از خودمحوری و خود را تمام حق پنداشتن بر می‌خيزد. حاشا که من گفته باشم از جهل برخاسته است! اتفاقاً خيلی از علما هم هستند که چنين رفتارهايی دارند! (بعله! ملالت علما هم ز علم بی عمل است!)

ادامه‌ی «شباهت عرب‌های جاهليت و بعضی از فمينيست‌ها»

March 14, 2006

در باب روشنفکری دينی

بخشی از مصاحبه‌ی داريوش سجادی با دکتر سروش را که شديداً موافق طبع من است می‌آورم که به اعتقاد من اساسی‌ترين پاسخ‌های موجود را در برابر ادعا متناقض بودن «روشنفکری دينی» دارد. (متن کامل مصاحبه به صورت پی‌دی‌اف را از اين‌جا پياده کنيد).

داریوش سجادی:
در تعقيب اين بحث مشاهده شده و می‌شود که با پايان رياست جمهوری آقای خاتمی پاره‌ای از روشنفکران لائيک ... شکست اصلاح طلبان در انتخابات اخير رياست جمهوری را به معنای شکست پروژه روشنفکری دينی معرفی کرده و اساساً روشنفکری دينی را پروژه ای بلاموضوع اعلام می‌کنند که از اساس فاقد مفهوم و موضوعيت است.

عبدالکریم سروش:
حقیقت این است که این افراد انگیزه‌های سیاسی دارند اما این انگیزه سیاسی را از راه اندیشه‌ای ناروا اعمال و اجرا می‌کنند. چرا بايد روشنفکری دینی مفهوم متناقضی باشد؟ روشنفکری شاخه ای از تفکر است. مگر اینکه ما معتقد باشیم که اساساً تفکر و متفکر بودن با دیندار بودن منافات دارد. آنگاه اگر کسی چنین ادعایی کند (که علی الظاهر لـُب و حاق مدعای این مدعیان و منتقدان هم همین است، یعنی معتقدند شخص دین دار نمی‌تواند متفکر راستین باشد) آنگاه ما می‌توانیم با او هم بحث مفهومی و هم بحث تجربی کنيم. لااقل تجربتاً می‌توان نشان داد که متفکران درجه اول تاریخ جهان و نه فقط تاریخ جهان اسلام، از ميان دینداران بودند. هیچ کس نمی‌تواند منکر متفکر بودن فارابی، ابن سینا، ابوریحان بیرونی و بزرگانی چون حافظ یا در جهان مغرب منکر متفکر بودن هگل شود که جهد بلیغی برای هم راستائی فلسفه و تفکر با پروتستانتیزم کرد.
اینها همه متفکران بزرگی بودند که اتفاقاً علائق ایمانی و دینی داشتند و البته اگر کسی منکر ايشان بمثابه متفکران راستین باشيد، آنگاه ما در متفکر بودن او دچار تردید و سوال خواهیم شد.
بعضی از افراد هم گفته‌اند که ما هنگام تفکر، علائق دینی‌مان را در میان نمی‌آوریم.
این هم سخنی نیست که از آن به منزله یک برهان بتوان استفاده کرد. حربه کندی است.
اولاً در مقام داوری از هیچ علاقه ای نباید سخن گفت. در روایات از پیامبر اسلام آمده است که سه چیز موجب نجات آدمی است که يکی از آنها اين است که انسان در مقام داوری از حُب و بُغض ها پرهیز کند. هر تعلق خاطری خواه تعلق خاطر دینی خواه ديگر تعلقات و يا عشق به هر چیز و کسی که شما را در مقام داوری کور و کر کند، باید کنار گذاشت. این اختصاص به دین هم ندارد. وقتی پای عشق يا حب و بغضی در میان است، البته که داوری ها تیره می‌شود. بعلاوه وقتی چیزی نامربوط است البته که باید آن را کنار گذاشت.
بنده در مقام داوری فلسفی نبايد معلومات شیمی خود را در ميان آورم همچنانکه وقتی کسی در باب حرکت زمین، یا در باب وجود و ماهیت سخن می‌گوید تعلقات دینی او یا هر تعلق دیگر نباید به میان آید. نکته سومی هم که می‌خواهم اضافه کنم این است که اساساً تفکر امر فردی نبوده بلکه امری جمعی است. همچنانکه معرفت امری جمعی و جاری است. نمی‌توان به کسی گفت چون متدین و دین دار است نمی‌تواند فکر کند يا حرف بزند. شخص دیندار مانند شخص غیر دین دار و سکولار است. سخن اش را با جمع در میان می‌گذارد. جمع هم سخن و نقدشان را در میان می‌گذارند و برآیند این حرکت جمعی است که معرفت نامیده می‌شود.
فکری که گوشه نشینی کند، تفکر و معرفت خوانده نمی‌شود. معرفت شناسی جدید به ما می‌گوید معرفت امری جمعی و جاری است. مفهوم نقد هم همین است. شما سخن تان را در میان می‌گذارید و دیگران آن را نقد می‌کنند. همین حضور دیگران شرط حصول معرفت است. لذا این بحث که شما دین دارید یا ندارید یا اهل فلان فرقه هستید یا نیستید، اساساً سوال بی ربطی است. شما بايد به محصول سخن نظر کنید. آن هم به برآیند جمعی سخنان که با رقابت متفکران و با نقادی متفکران همراه شده باشد. روشنفکری دینی سخن اش را همراه با اعتقاد و ایمان دینی و دلیل به جامعه متفکران عرضه می‌کند. از نقد هم استقبال می‌کند و مجموع و برآیند اين ها مبدل به معرفت می‌شود. ما به هیچ وجه نمی‌توانیم کسی که دین دار است را از فکر کردن و حرف زدن باز داریم. این شیوه حذفی که پاره ای از سکولارها در پیش گرفته‌اند، شیوه فوق العاده غیر دموکراتیک، غیر معرفتی و ضد معرفتی و بسیار زیان بار است و برای موقعیت کنونی ما نه تنها به هیچ کاری نمی‌آید بلکه لطمات فرهنگی- معرفتی بسیار هم به ما خواهد زد.
روشنفکران دينی چه رنج ها برده‌اند تا همگان حرف بزنند و حالا که به حرف آمده‌اند اول کاری که می‌کنند حذف دينداران است.
در آب و رنگ رخسارش، چه جان داديم و خون خورديم
چو نقش‌اش دست داد، اول رقم بر جان سپاران زد

پ. ن. مصاحبه‌ی علی اصغر سيد آبادی با بابک احمدی: مکالمه‌ی کارساز فرهنگی در فضايی دموکراتيک

March 7, 2006

ما ترس‌خوردگان

بارها و بارها از ياد مرگ نوشته‌ام و اين‌که حس غريبی به آن دارم که نه ترس است و نه شوق. اما اين روزها دارم چيز تازه‌ای را در خود کشف می‌کنم: ترس از دست دادن عزيزان! وقتی آدمی خودش خرقه‌ی هستی تهی می‌کند، شايد غمی برای‌اش نماند. اما وقتی رفتن عزیزان‌ات را در برابر چشم‌ات ببينی، وجود آدمی مچاله می‌شود. تلخ است و جان‌سوز. اين تجربه‌ها روزی هيچ تنابنده‌ای مباد، اگر چه قاعده‌ی عالم اين است که، دير يا زود، اين هراس ارکان هستی هر کسی را خواهد لرزاند. و ما آيا استقامت رو به رو شدن با اين هراس را داريم؟ عجيب حس تهی‌دستی و عجز می‌کنم در برابر اين زلزله‌ی ناگزير وجود. آدمی تا اين اندازه در برابر مرگ حقير است و هر روزه فرياد گردن‌کشی‌اش گوش فلک را کر می‌کند. ريشه‌ی اين ترس را با چه می‌شود سوزاند؟ اين ترس هست،‌ وجود دارد، واقعی است. پادزهر می‌خواهيم که شوکران اين تجربه‌ی تلخ را بی‌اثر کند. کجاست پير مغان؟

March 6, 2006

روز زن يا روز مرد ستيزی؟

آن قدر در اين سال‌های اخير با طايفه‌ی نسوان در باب حقوق زنان بحث و گفت‌وگو کرده‌ام که حوصله‌ام سر رفته است از بعضی از بهانه‌جويی‌ها يا بهتر بگويم نزاع‌های بی‌حاصلی که در می‌گيرد. يک چيز اما برای من روشن و محترم است و آن اين‌که حقوق زنان،‌ بخشی از حقوق انسان‌هاست و نمی‌توان حق زن را از حق هر انسان ديگری، چه زن چه مرد، جدا کرد. حق، بدون قيد و شرط حق است و نبايد متأثر از پيش‌فرض‌های جنسيت، قوميت، نژاد، دين، يا رنگ پوست قرار بگيرد. اما همين بحث حقوق زنان هم چه بسا فراوان گروگان مشاجرات هوس‌ورزان (از هر دو جنس) قرار می‌گيرد. انگار بحث اصلی فراموش می‌شود و زن به جای «دفاع از حقوق زن» می‌شود مسئول «حمله به مرد». هميشه مرز باريکی است ميان نفی و اثبات تا جايی که گاهی آدمی برای خود دشمنی را فرض می‌کند و تمام عمر با همان دشمن فرضی می‌جنگد. اما روزی می‌آيد که ديگر حتی آن دشمن فرضی هم، حتی توهم وجود آن دشمن فرضی هم، چيزی خنده‌دار است و تو هنوز داری با همان خيال می‌جنگی: بر خيالی جنگ‌شان و صلح‌شان! زنان تا زمانی که بحث حقوق‌شان را از منظر و موضع حقوقی طرح نکنند و به شيوه‌ی نيم قرن گذشته و با ابزارهای انقلابی دنبال ايجاد تغيير باشند، حداکثر کاری که کرده‌اند ايجاد تنش و نزاع بيشتر است. راه استيفای حقوق در يک دعوا، متهم کردن و داغ ننگ زدن دايمی به طرف مقابل نيست: با اين شيوه هيچ وقت مشکل حل نمی‌شود. (چنان که نسبت غرب سياسی و اسلام سياسی امروزه چنين شده است: دو طرف مرتب در حال بر شمردن عيب‌ها و پدرسوختگی‌های يکديگر هستند!).

خوب، بس است ديگر. آدم وقتی تن‌اش می‌خارد می‌آيد و اين بحث‌ها را پيش می‌کشد ديگر!

March 2, 2006

کرامت نفس

يا هر روز به خودم نهيب می‌زنم که دندان روی جگر بگذار و چيزی ننويس تا پخته‌تر شود، يا آن‌قدر سرم شلوغ است و گرفتارم که مجال دو خط هذيان هم نمی‌ماند. با دوستی نازنين امروز صحبت می‌کردم و در اثنای سخن اشاره شده به اين‌که وقتی کسی خودش را به هر چيزی آلوده کرد، وقتی دیگر هيچ چيز برای‌اش جز خودش و منافع لحظه‌ای‌اش محترم نبود، وقتی عزت نفس خودش را از یاد برد (و حرمت و عزت ديگران را هم به طريق اولی) هميشه می‌توان او را خريد. هميشه می‌توان او را خوار کرد که: من کرمت عليه نفسه هانت عليه شهواته. بيش از هر چيز بايد از کسی هراسيد که هيچ اصل اخلاقی برای‌اش مهم نيست و حاضر است خود را به هر چيزی بفروشد. اين موجودات البته دیر يا زود قربانی وسوسه‌های قدرت‌مندان می‌شوند. قدرت چه بسا روزی از اين‌ها به عنوان هيزم آتش‌های افروخته‌ی فعلی و آتی استفاده کند، هر چند دو سه روزی آن‌ها را به کامی هم برساند. اين سخنان پوشيده و در پرده بس آن‌ها را که اهل اشارت‌اند!

Free counter and web stats