« November 2005 | صفحه‌ی اصلی | January 2006 »

بايگانی: December 2005

December 31, 2005

مرثيه‌ای برای نوشتن!

هزار انديشه‌ی تابناک و بی‌تاب در ذهن‌ام جوانه می‌زند و يک به يک پر پر می‌شود. لحظه‌های ناب به شتاب می‌آيند و مانند شهاب از آسمان جان‌ام می‌گذرند. آن‌چه به ذهن و ضمير می‌آيد، مجال جاری شدن بر زبان نمی‌يابد و حتی راه قلم نمی‌داند. جوانه‌های‌ام در اين برهوت خشک زير تيغ آفتاب بی‌دريغ می‌سوزند و پژمرده می‌شوند. هزار حرف دارم برای نوشتن. صدها اشارت. صدها نکته‌ی به خون دل پرورده. فرصتی نيست. زمان مثل باد صر صر از من می‌گريزد و من می‌مانم و حسرت رؤيايی تعبير ناشده. حرف‌ها، کلمات، عبارات منطوی در اشارات دارند خاکستر می‌شوند و من هيجان‌ام به کسری از ثانيه هم نمی‌رسد! مرا چه می‌شود؟!

December 21, 2005

پولی‌فونی گسسته از هارمونی

مدت‌هاست درگيری ذهنی پيدا کرده‌ام با کار تازه‌ی همايون شجريان. آلبوم «نقش خيال» او به باور من نمونه‌ی برجسته‌ای است از يک کار چند صدايی که فاقد هارمونی مناسب است. در موسيقی ايرانی می‌توان موسيقی پولی‌فونيک هم داشت، اما یافتن هارمونی مناسب کار هر آهنگسازی نيست. با هارمونی نامناسب به سادگی می‌توان چشم عروس طرب را کور کرد و ابروی او را کوژ کرد: اين همان کاری است که به نظر من علی قمصری در کارش با همايون انجام داده است.

برخی از تصنيف‌های اين آلبوم تازه‌ی همايون چندان گوش‌خراش و آزاردهنده است که آدم رغبت نمی‌کند به آن گوش بدهد اصلاً. وقتی چنين تصنيفی ساخته شود روی شعری از مولوی و شعر مولوی را نه بتوانی تشخيص بدهی و نه حتی بتوانی از آن لذت ببری، خاصيت چنين کارهايی چی‌ست؟ اين تصنيف‌ها را مقايسه کنيد با «گنبد مينا» و «جان عشاق» که مشکاتيان ساخته است. آيا آن تصنيف‌ها هم به همين اندازه نامفهوم هستند؟ در چنين جاهايی است که تفاوت آهنگساز زبردست و چيره با آهنگساز نوپا و تازه به دوران رسيده آشکار می‌شود. نمی‌توان تنها با افزودن چند خط به نت يک آهنگ، کار پولی‌فونيک توليد کرد. به باور من هنوز هم بهترين و لطيف‌ترين کار همايون همان آلبوم نخست يعنی «نسيم وصل» است. انگار هر چه زمان بيشتر می‌گذرد کارهای همايون بيشتر دارد تنزل کيفيت پيدا می‌کند. تا به حال سعی کرده‌ايد همين تصنيف «دوای‌ دل» آلبوم تازه‌ی همايون را در خلوت با خود زمزمه کنيد؟ ديده‌ايد چقدر کار سختی است؟ محال است بتوانم ذوق و لذتی از اين تصنيف داشته باشم.

هنوز نقد جانانه و جان‌داری از کارهای همايون ديده نمی‌شود. گويی فرزند استاد بودن ديده‌ی مستمعين را کور می‌کند و زبان منتقدين را می‌برد! نوآوری، بدون همکاری و همدلی خواننده‌ی خوب و آهنگساز مسلط، آرزوی محالی است. در روزگار ما آهنگسازان يا در خلوت و عزلت هستند يا تحت‌الشعاع خوانندگان مشهور و نام‌آور. حتی شجريان هم در کنار عليزاده و کلهر رو به افول است و مدام کارهای تکراری و خسته‌کننده توليد می‌کند. راه نوآوری بسته نيست. رمق و رغبت آن نيست يا حساب‌گری و قصه‌ی سود و زيان مالی شور و شيدايی آهنگ‌ طرب را ربوده است.

December 19, 2005

يک توضيح

صاحب سيبستان اشاره کرد که خوب است از مطالب ديگری هم که درباره‌ی شصت سالگی دکتر سروش نوشته می‌شود استفاده کنيم. در صفحه‌ی «نامه‌ی سروش» مطالبی را می‌گذارم که دوستان مشخصاً برای اين صفحه نگاشته باشند. لذا، مطالب ديگری را که در جاهای ديگری منتشر می‌شود، در «ضيافت‌خانه» آورده‌ام، تحت عنوان «نکوداشت دکتر سروش». اگر چيزی در آن صفحه از قلم افتاده باشد، يادآوری کنيد تا اضافه کنم. به هر تقدير، مطالب «نامه‌ی سروش» را اختصاص داده‌ام به مطالبی که دوستان اهل قلم مشخصاً وعده داده‌اند برای اين صفحه می‌نويسند (البته به استثنای مطلب مهدی خلجی که توضيح دادم چرا در آن‌جا آورده شده است).

December 15, 2005

سروش سال شصتم!

امشب شصتمين سال تولد دکتر سروش است. چندين ماه پيش به پيشنهاد عزيزی تصميم گرفتيم که برای اين روزی مجموعه‌ی جستارهايی را درباره‌ی دکتر سروش در ملکوت منتشر کنيم که تا به حال تعدادی از دوستان موافقت کرده‌اند و مطالب‌شان در چند روز آينده در صفحه‌ای مخصوصی که با نام «نامه‌ی سروش»  برای و به ياد دکتر سروش بر پا کرده‌ام منتشر خواهد شد. جستارهايی را که منتشر خواهند شد در همان صفحه می‌توانيد به مرور رؤيت کنيد. به جز مقالاتی که در راه هستند و منتشر خواهند شد، البته ملکوت به روی تمام ارباب فضل و قلم که مايل باشند مطلبی در اين زمينه بنويسند باز است. این صفحه در واقع جشن‌نامه‌ای است برای دکتر سروش به پاس سال‌های درازی که صرف انديشه‌ی دينی و نوانديشی در آن کرده است. جستارهايی که منتشر می‌شوند می‌توانند حتی نقد دکتر سروش باشند و اين صفحه تنها برای مدح و تعريف نيست. البته بدون شک پاره‌ای از اصول را که همان اصول و سياست‌های کلی حلقه‌ی ملکوت است در انتشار مطالب رعايت خواهم کرد. به جز دوستانی که مطالب‌شان پيش از تدارک ديده شده است، کسانی که تمايل به نوشتن مطلبی در اين زمينه دارند، می‌توانند مستقيماً به خود من ای‌ميل بزنند تا مطلب‌شان برای انتشار در صفحه‌ی «نامه‌ی سروش» بررسی شود.

December 14, 2005

اندر دواعی و موانع نوشتن!

چه باعث می‌شود آدم بنويسد يا ننويسد؟ واقعاً آيا چنان که حامد گفته است «رخوت» در وبلاگستان حاکم است؟ من اين‌جور فکر نمی‌کنم. دست بر قضا، در ميان وبلاگ‌‌های ملکوت، نويسنده‌ی سيبستان از همه پرکارتر بوده است. خودم اما مدت‌هاست که ديگر به سبک و سياق پيشين نه می‌نويسم. وبلاگ من از يک مقطع زمانی به اين سو پاک زير و رو شده است. پيشترها برای نوشتن، زياد با خودم سبک و سنگين نمی‌کردم که بنويسم يا ننويسم؟ از خودم نمی‌پرسيدم آيا فلانی از نوشته‌ی من ممکن است خوش‌اش بيايد يا نه؟ دليل‌اش هم البته اين بود که وبلاگ‌ام را خانه‌ی شخصی و مجازی خودم می‌دانستم که به نوعی ديگر دارم در آن زندگی خود را در کمال فرديت اما در ساحت ديگری ادامه می‌دهم. امروز هم تلقی من از وبلاگ چندان فرق نکرده است. تنها ملاحظات‌ام بيشتر شده است. شايد يکی از دلايل‌اش اين است که آدم وقتی ازدواج می‌کند محتاط‌تر می‌شود و حساب‌گرتر. حالا علاوه بر مردم بايد فکر کنی شريک زندگی‌ات درباره‌ی اين‌ها که تو می‌نويسی و شايد پاره‌ای اوقات فقط سهو القلم است چه فکر می‌کند. يک دليل بزرگ‌اش هم البته گرفتاری است و غم نان و اين حرف‌ها. شايد اگر وقت فراخ‌تری می‌داشتم و دست آرزو به اين اندازه از دامن تمنا کوتاه نبود، چنان که دلخواه من است می‌نوشتم هر روز.

اما نوشتن برای من نوعی خود درمانگری است،‌ اما نه هر نوشتنی. نوع نوشتار شسته‌رفته‌ی عالمانه و تحليل‌گرانه‌ی اهل فضل مقصود من نيست. نوشتن يک جور وسوسه است. يک بار ديگر شايد نوشته باشم که آتش اين‌ نوع نوشتن را عين القضات با آن سخنان سوزناک و تازيانه‌وارش به جان من انداخت. نوشتنی که لايه‌ای از سلوک روحی است. اين سلوک البته شرايط مساعد هم می‌خواهد که فقط می‌توان «نقد وقت‌» ناميدش. هنوز هم آيا می‌توان از عاشقی نوشت؟ آری می‌شود ولی قطعاً نوع‌اش فرق کرده است. دغدغه‌های آدم وقتی فرق کند، نوع نوشتن‌اش هم عوض می‌شود. اين‌ها که می‌گويم به اين معنا نيست که حرف‌های حامد لزوماً بيراه است. برای من کم‌کاری در نوشتن يا پرکاری دلايلی ديگر دارد. وبلاگ هم به آن شيوه‌ای که حسين درخشان «پدر»‌اش شده است ديگر پاک لوث شده است. قطعاً وبلاگ را چنان نمی‌بينم که حسين درخشان می‌بيند. وبلاگ‌نويسی برای آدم‌ها يک شغل تمام وقت نيست. در نتيجه، بلاگيدن يک آدم بستگی مستقيم به حال و هوای روحی آن آدم دارد و نيازی که به نوشتن حس می‌کند. گاهی اوقات با همين نوشتن آدم با کسی حرف می‌زند. پيام‌هايی را می‌فرستد که جور ديگری نمی‌شد بيان‌شان کرد. گاهی اوقات نوشته‌ی وبلاگ می‌تواند يک جمله‌ی کوتاه چند کلمه‌ای باشد اما تکان‌دهنده و گيرا. بارها با خودم گفته‌ام هر وقت سفر می‌روم يادداشت‌های کوتاهی از سفرم می‌نويسم. اما در هيچ کدام از سفرهايی که در اين يک سال اخير داشته‌ام، در حين سفر يا بعدش اصلاً دل و دماغ نوشتن نداشته‌ام با وجود اين‌ که خيلی چيزها برای نوشتن بوده است. سفر يک روزه‌ای که به کپنهاک داشتم با وجود کوتاهی‌اش حرف زياد داشت برای نوشتن، اما مصادف با شرايطی شده بودن که فرصت تايپ کردن دو کلمه هم نبود و نوشتن خود عقوبتی بود.

وبلاگ‌ نوشتن، علی الخصوص از نوعی که زمانی من در ملکوت می‌نوشتم و هنوز هم گاهی اوقات اين آتش زير خاکستر بلند می‌شود، تنها «بنده‌ی وقت» است و زاييده‌ی لحظه‌های بی‌تابی. اين نوع وبلاگ‌نويسی، نوعی شاعری است، نوعی الهام و مکاشفه است. يک جور شهود است که آدم نفس‌اش را برهنه کند و از بيرون نگاه‌اش کند، بعد چيز بنويسد درباره‌اش. نمی‌دانم اصلاً اين‌ها را بايد می‌نوشتم يا نه. ولی اگر نمی‌نوشتم ديوانه می‌شدم. يعنی يکی بيخ گلوی‌ام را گرفته بود که بنويس. گاهی اوقات آدم با دوستی سخنی لطيف می‌گويد و کلامی از مهر و معرفت می‌شنود، فيل‌اش ياد هندوستان می‌کند و نوشتن‌اش می‌گيرد. گاهی اوقات با کسی دعوا می‌کنی و برای اين که کمی آرام شوی بايد چيزی بنويسی تا انصراف خاطر پيدا کنی از انديشه‌های تاريک و مزاحم. گاهی اوقات هوس طامات بافتن، از عقل لافيدن و عالمانه حرف زدن جان‌ات را می‌گزد و قلم به دست می‌گيری.

اين روزها ولی حس می‌کنم بخش خاکستری وجودم‌ دارد دست‌اندازی می‌کند با وادی سپيد روح‌ام. وقتی مدام بين عالم سپيد و خاکستری جان‌ات در تردد باشی، خودت سرسام می‌گيری (دوست داريد بگويم تردد بين ملک و ملکوت باعث اين قبض خاطر می‌شود؟). راستی فکر کرده‌ايد وقتی به حرف مردم فکر می‌کنيد چقدر عنان زده‌ايد به ذهن خودتان؟ گاهی اوقات بايد رها کرد آدميان را:
فضول نفس حکايت بسی کند ساقی
تو کار خود مده از دست و می به ساغر کن

مطالب مرتبط:
«رخوت» در «وبلاگستان»:‌ عليرضا دوستدار

December 9, 2005

وبلاگستان، شخصيت‌های مجازی و نزاع‌های موهوم

اگر خواننده‌ی وبلاگ‌های فارسی باشيد تا به حال فراوان به انواع و اقسام نزاع‌ها، مچ‌گيری‌ها و جدليات وبلاگی برخورد کرده‌ايد. اما جدليات وبلاگی چقدر شباهت به جدليات دنيای واقعی دارند؟ وقتی دو نفر بر سر موضوعی جدل می‌کنند و بحث دو نفره است البته تشخيص مواضع طرفين کار چندان سختی نيست. اما وقتی همان دعوا دامنه‌دار شود و هر کسی از گوشه‌ای چيزی بگويد و همه چيز شايعه‌وار گسترش پيدا کند، آدم مبهوت می‌ماند که اصلاً ماجرا چی‌ست؟

يکی از چيزهايی که در وبلاگستان هميشه مسأله می‌ماند اين است که هيچ يک از وبلاگ‌نويسان شخصيت‌شان به طور کامل برای کسی شناخته شده نيست. هيچ کس نمی‌داند يک وبلاگ‌نويس چه پيشينه‌ی خانوادگی دارد، باورهای قلبی او چی‌ست يا چه نوع عقايد سياسی دارد. تمام اين‌ها را – مگر در حالتی که طرف را شخصاً بشناسی – فقط می‌توان از راه حدس و گمان و به قرينه‌های ظنی پی برد (يا حداقل می‌شود تصور کنيم که پی برده‌ايم!) – تازه اگر و فقط اگر حدسيات‌ات درست باشند.

اين جدليات وبلاگی عمدتاً بر سر مسايل داغ و جدی رخ می‌دهند. نمونه‌ی اخيرش همين کنسرت‌های تازه‌ی شجريان است که يک دنيا سر و صدا به پا کرده است. اين وسط ممکن است يکی مثل من که ارادات فراوانی به شجريان دارد، شجريان را نقد کند. بعد به سادگی يک نفر پيدا می‌شود و هزار و يک انگ به تو می‌چسباند و متهم به نفهميدن موسيقی ايرانی و رعايت نکردن حرمت استاد می‌شوی.

در همين ملکوت خودمان هم زمانی اين مسأله پيش آمده بود، بر سر ماجرای قتل ونگوگ. يک نفر که اصلاً طرف مقابل را به عمرش نديده بود خيلی راحت می‌توانست او را تروريست خطاب کند فقط به خاطر اين‌که سئوال پرسيده بود و به باور خود کل ماجرا را «نقد» کرده بود! اين‌جا دو بحث پيش می‌آيد: يکی اين‌که درک و فهم ما از «نقد» و ميزان تحمل ما در برابر آن چی‌ست؟ «نقد» و آزادی بيان آيا می‌تواند تا اندازه‌ای پيش برود که به محض اين‌که از شکافتن و تجزيه و تحليل استدلال کسی عاجز مانديم، مجاز باشيم شخصيت نويسنده و حتی روابط شخصی و خانوادگی يا باورهای فرهنگی و مذهبی او را به نقد يا سخره بکشيم؟ متأسفانه اين شيوه‌ی کليشه‌ای «حرف زدن» در وبلاگستان عادتی رايج است. و البته دليل مهم‌اش شايد اين باشد که وبلاگ‌نويس برای خود مسئوليتی حرفه‌ای قايل نيست. در نتيجه برای‌اش ممکن است اصلاً مهم نباشد که طرف نويسنده چند سال‌اش است، باورهای فکری او چی‌ست و دغدغه‌های ذهنی‌اش چی‌ست. کافی است برای نمونه دو سه وبلاگ‌نويس را از طيف‌های مختلف انتخاب کنيد و از وبلاگ‌نويسان متفاوت بخواهيد نظرشان را و برداشت‌شان از شخصيت او را بنويسند. نتايج متضادی خواهيد ديد. نکته شايد خيلی بديهی باشد. ولی خيلی راحت در اين ميان ممکن است کسی که هيچ گرايش سیاسی نداشته باشد، مزدور يک حکومت خاص قلمداد شود در حالی که روح‌اش هم خبردار نیست که چه تصوراتی درباره‌ی او دارند. بر عکس يک آدم کاملاً سياسی و آب زيرکاه ممکن است برای ملت يک آدم بسيار فرهنگی قلمداد شود. راستی در اين بلبشو به چه کسی و چه چيزی می‌شود اعتماد کرد؟ راه ديگری هست جز اين‌که خود يک نوشته را بخوانيم و همان نوشته يا مجموعه‌ی نوشته‌های يک نويسنده را بدون تعلقات فرامتنی خودمان بفهميم؟

اين يادداشت درباره‌ی شجريان را بخوانيد تا بفهميد چه اندازه داوری‌ها در وبلاگستان «روی هوا» انجام می‌شود!

December 8, 2005

شهيد می‌سازيم و مسئوليت با خدا!

دقت کرده‌ايد در اين فاجعه‌ی دردناکی که رخ داده است چقدر دارد تبليغات می‌شود برای اين‌که جان‌باختگان را شهيد معرفی کنند؟ اين شهيد سازی جدای از امتيازات احتمالی که ممکن است برای خانواده‌های بازماندگان داشته باشد، هزار و يک آفت و زيان دارد. بدتر از همه اين است که مفهوم شهادت به سادگی دارد لوث می‌شود. يک معنای دينی به راحتی به هر اتفاقی که در صحنه‌ی ملی رخ می‌دهد تسری داده می‌شود و آن هم فقط زمانی که دستگاه تبليغاتی صلاح بداند! انگار بخش خاصی از ملت ما، و نه همه‌ی آن‌ها، نظر کردگان خاص حضرت حق‌اند و به سادگی می‌توان «آيات» کتاب خدا را خرج آن‌ها کرد. تکليف ديگرانی که به خاطر سهل‌انگاری، غفلت‌ها و سياست‌های ارباب قدرت جان‌شان را باخته‌اند چی‌ست؟

تلويزيون و رسانه‌های ايران را اين روزها ببينيد. خبرنگارانی که جان باختند، به خاطر يک اشتباه احمقانه، تنها بخشی از خانواده‌ی صدا و سيما نبودند. آن‌ها انسان‌ هم بودند، عضو ملت ايران هم بودند. چرا صدا و سيما نام و ياد آن‌ها را به گروگان گرفته است و گويی ملت ايران تافته‌ای جدا بافته است؟ چرا وقتی که هواپيمای درجه‌داران سپاه سقوط کرد اين همه سوگواری و تبليغات برای شهيد سازی بر پا نشد؟ چرا وقتی وزير راه، آقای دادمان، در سانحه‌ی هوايی کشته شد، اين بحث‌ها نبود؟ عليرضا نوری که کشته شد، کسی شهيدش اعلام کرد؟ فکر نمی‌کنيد اين همه تبليغات، برای اين است که ذهن‌ها از مسأله‌ی اصلی به چيزی ديگر منصرف شود؟ ياد کردن از جان‌باختگان اين فاجعه البته که واجب است و کاری نيکو و پسنديده هم هست، اما تمام ابعاد اين فاجعه همين است؟ که عده‌ای به خاطر هيچ و پوچ جان‌شان را از دست بدهند و بعد مراسمی با شکوه برگزار شود و القاب و عناوينی دهن‌پرکن و مردم‌فريب و مؤمن-گول‌زن خرج شود و مردم باز فراموش کنند تا فاجعه‌ی بعدی؟ قدر و ارزش جان آدميان به همين اندازه است؟ چرا مردم چراهای اصلی را طرح نمی‌کنند؟ چرا هواپيماهای ما فرسوده است و يکی يکی در انتظار سقوط؟ چرا هنوز تحريم ما ادامه دارد؟ چرا برای نوسازی ناوگان هوايی پولی نداريم؟ مسئول هر کسی هست، ملت بايد اين سئوال اصلی را بپرسند. يادمان باشد که تا يکی را «شهيد» اعلام کردند، فريب نخوريم و حواله به تقدير ندهيم. نگويیم که ديگر از امروز جای اين‌ها اعلای عليين است. يادمان باشد که کسانی که جان‌باختگان را «شهيد» کردند، نماينده‌ی خدا نیستند. فقط از طرف خدا، با نيابت شخصی دارند حرف می‌زنند. حساب قيامت و روزجزای رفتگان با ما نيست. مسئوليت ما امنيت و آرامش و آسايش اين دنيای بندگان است. اصلاً آن دنيای آن‌ها به شما چه ربطی دارد؟ آقايان! خيلی وقت است جنگ تمام شده است! مصرف تبليغاتی «شهدا» ديگر ذخيره‌اش دارد ته می‌کشد. لطفاً به جای بازی با دين مردم، دو سه روزی دغدغه‌ای واقعی برای دنيای مردم داشته باشيد. برای آخرت آن‌ها و رستگاری روح‌شان هم دعا کنيد. ولی آش را آن‌قدر شور نکنيد که ملت داغ‌دار فکر کنند داريد حواس‌شان را از مسأله‌ی اصلی پرت می‌کنيد.

آدم جگرش آتش می‌گيرد وقتی می‌بيند اين همه خبرنگار ناگهان می‌سوزند و دود می‌شوند و آقايان به جای توضيح و پی‌گيری فوری ريشه‌ی ماجرا، روی تنها چيزی که مانور تبليغاتی وسيع می‌کنند، عزاداری است و شهيدسازی. يکی بيايد به فکر خانواده‌های اين‌ها باشد. يکی اصلاً به فکر ما باشد! يکی به اين‌ها بگويد تو را به خدا حساب پس بدهید. ما خودمان بلديم عزاداری کنيم. لطفاً این تلويزيون و رادیو را اين‌قدر شلوغ نکنيد. بقيه‌ی کسانی هم که در اين چند ساله در راه مأموريت‌های همين نظام کشته شده‌اند شهيد اعلام کنيد اگر صادق‌ايد در ادعای‌تان. چرا اين «شهادت‌» خود ساخته، شده است امتیازی برای جدا کردن ملت عادی ايران از يک عده‌ی ديگر. همه‌ی ملت ايران می‌توانند شهيد باشند. تو را به خدا مسلمان‌تر از اين باشيد که هستيد!

مطالب مرتبط:
آيت‌الله صانعی: نمی‌شود همه چيز را با تسليت حل کرد!
مسعود برجيان:‌ اين رشته سر دراز دارد!

December 6, 2005

حسرت هميشگی

امروز خبر سقوط هواپيمای حامل خبرنگاران و عکاسان را که خواندم، باز ياد رفتن، ياد مرگ، تمام قد پيش چشم‌ام ايستاد و اين شعر قيصر امين‌پور را با خود زمزمه کردم:

حرف‌های ما هنوز ناتمام...
تا نگاه می‌کنی:
                       وقت رفتن است
باز هم همان حکایت همیشگی!

پیش از آن که باخبر شوی
لحظه‌ی عزیمت تو ناگزیر می‌شود

آی...
ای دریغ و حسرت همیشگی!

ناگهان
          چقدر زود
                       دیر می‌شود!

بعضی وقت‌ها فکر می‌کنم اين «مرگ انديشی» عجب گوهر درخشانی است که آدميان را هديه کرده‌اند که:
طوطی قند و شکر بوديم ما
مرغ مرگ‌انديش گشتيم از شما!

ای آفرين بر آن دست و بازوی پيامبران باد که چنين خواب آرام از ديدگان خلايق ربودند!

December 3, 2005

اسباب‌کشی تازه!

مووبل تايپی را که ملکوت از آن استفاده می‌کرد به آخرين نسخه‌ی آن يعنی ام‌تی 3.2 ارتقاء دادم. در نتيجه، تعدادی از وبلاگ‌های ملکوت (يعنی آن‌ها که به سيستم تازه راضی هستند و مايل نيستند در سيستم قبلی باقی بمانند) هم به سيستم جديد منتقل شده‌اند. کسانی که خبرنامه‌های ام‌تی را می‌خوانند مطمئناً از توانايی‌های شگرف ام‌تی تازه آگاه‌اند. بهترين‌اش اين‌که بسياری از دردسرهای پاک کردن کامنت‌های مهمل و مزاحم را کم کرده است و مستقيماً کامنت‌های هرز را دور می‌ريزد. اگر از ساکنان ملکوت کسانی مايل به نقل مکان به سيستم جديد است، می‌تواند تماس بگيرد تا جزييات را شرح دهم. سيستم تازه عملاً هيچ فرقی با سيستم قبلی ندارد. فقط سيستمی است قوی‌تر و قابل اعتمادتر.

Free counter and web stats