« October 2005 | صفحه‌ی اصلی | December 2005 »

بايگانی: November 2005

November 28, 2005

ساختار اقتصادی روحانيت از نگاه مهدی خلجی

شنبه‌ای که گذشت، مهدی خلجی در کتابخانه‌ی مطالعات ايرانی درباره‌ی ساختار اقتصادی روحانيت سخنرانی داشت. جستار خلجی جدای از مروری تاريخی بر پيشينه‌ی استقرار روحانيت به منزله‌ی يک شبکه‌ی در هم تنيده از روابط اقتصادی، سياسی و اجتماعی، در ابتدا به مهاجرت علمای جبل عامل به ايران در عصر صفويان پرداخت و سپس روند استقلال اقتصادی روحانيت را در عين حفظ روابط آن با دربار صفوی توضيح داد.

ادامه‌ی «ساختار اقتصادی روحانيت از نگاه مهدی خلجی»

November 25, 2005

شورش ضد متن

چند روز پيش بی‌هدف در کتابخانه‌ی اداره قفسه‌ها را جست‌وجو می‌کردم و ناگهان به کتابی برخورد کردم که هم فوق‌ العاده مرا ذوق زده کرد و هم حال‌ام را گرفت! علی‌الظاهر تا به جايی که من پيگير ماجرا شده‌ام، تنها کتاب مفصلی که به انگليسی درباره‌ی عين‌ القضات همدانی وجود دارد به قلم حميد دباشی نوشته است: اين همان کتابی است که يافتم.

برای ديدن تصوير بزرگتر پشت جلد کتاب، اين‌جا را کليک کنيد.نام کتاب دباشی اين است: «حقيقت و روايت: انديشه‌های نابهنگام عين القضات همدانی». کتاب را انتشارات کرزن در سال ۱۹۹۹ منتشر کرده است. اين کتاب ۶۷۱ صفحه‌ای تنها کتابی است که با اين همه تفصيل به زبان انگليسی درباره‌ی عين‌القضات موجود است. جسارت می‌کنم و می‌گويم که در زبان فارسی هم هيچ کتابی به اين تفصيل درباره‌ی اين چهره‌ی محبوب من وجود ندارم. به جز کتاب مختصر و در عين حال پربار نصرالله پورجوادی («عين القضات و استادان او») و کتاب مفصل‌تر دکتر غلامرضا افراسيابی («سلطان العشاق») من به اثر مستقل و مفصلی درباره‌ی عين القضات همدانی برخورد نکرده‌ام مگر در کتب تاريخ ادبيات يا تصوف در خلال مقالات و غيره و ذلک. آربری هم البته کتابی به انگليسی درباره‌ی عين القضات دارد که بسيار کم حجم است و با کار دباشی برابری نمی‌کند. کتاب دباشی مقدمه‌ای مفصل دارد که در آن نويسنده روش کار خود را شرح داده است (که البته گاهی اوقات به تکرار و اطاله‌ی کلام می‌انجامد). نويسنده آشکارا موضعی دارد که کار او را با کار ساير محققين متفاوت می‌کند: او عملاً و رسماً تلاش کرده است از نگاه «شرق‌شناسانه» و «آکادميک» فاصله بگيرد و در عوض تمام کوشش او بر اين است که تصويری انسانی و همدلانه از عين القضات و دغدغه‌های وجودی و احوال بشری او ارايه دهد.

عين القضات در سراسر کتاب در مقام متفکری دردمند ظاهر می‌شود که تمام هنجارها و عرف‌های جاری زمان خود را در هم شکسته است و نگاهی تازه به دين، نبوت و تجربه‌ی دينی دارد. عين القضات، چنان که دباشی به خوبی او را تصوير می‌کند، قلم به دست می‌گيرد اما در واقع خود اوست که در دست نويسنده‌ی پنهان قلمی می‌شود که سخنان او را تلقين و تحرير می‌کند. عين القضات اسير اقتضائات نوشتن صوفيانه نيست. در بند آداب و رسوم متعارف عارفانه هم نيست. اگر عين القضات عرفانی هم دارد، عرفان‌اش خيلی شخصی‌تر و تجربی‌تر است تا عرفان سازمان‌ يافته و رسمی صوفيان و عرفان هم عصر او. به قول استاد شفيعی کدکنی (اين را از خودش شنيده‌ام،‌ جايی اين تعبير را نخوانده‌ام) «عين القضات پير بی‌ مريد بود».

زمانی تا همين هفته‌ی پيش يکی از سوداهای من نوشتن کتابی مفصل درباره‌ی عين القضات همدانی بود! به اين دليل است که می‌گويم حال‌ام گرفته شد وقتی اين کتاب را ديدم. نثر کتاب دشوار است و نويسنده در بسيار جاها عنان خيال و قلم را رها کرده و واژه‌سازی‌های فراوانی کرده است. دباشی، جدا از ارايه‌ی بستر تاريخی زندگی عين القضات و ارايه‌ی روش خود، عمدتاً بر چهار اثر قاضی شهيد، يعنی مکتوبات، تمهيدات، زبدة الحقايق و شکوی الغريب تکيه دارد و بسياری از نقل قول‌های او از اين آثار است. و در حقيقت از ورای همين چهار اثر است که می‌توان چهره‌ی عين القضات را بدون نقاب ديد. هنوز يک پنجم کتاب را بيشتر نخوانده‌ام،‌ اما عجالتاً اين مختصر را می‌نويسم تا اگر کسی اين کتاب را نخوانده است و بی‌خبر از وجود آن است خبر از آن داشته باشد. برای من يکی که خبر خيلی خوشی بود. خيلی ذوق کردم ديدم چنين کتابی درباره‌ی محبوب دوره‌ی نوجوانی و جوانی من وجود دارد.

November 21, 2005

نو آوری و تناقض‌ها در شعر و موسيقی

 می‌خواستم مدت زمانی بگذرد تا درباره‌ی اشعاری که شجريان برای کنسرت‌اش انتخاب کرده بود چيزی بنويسم. به گمان من – حداقل حس من چنين می‌گويد – که وقتی قرار است غزلی را از عطار يا سنايی بخوانيم، بايد به چفت و بست آن با موسيقی سنتی و رديفی بسيار فکر کرده باشيم و ناگهان آن ابيات را در ميان آهنگ‌هايی تازه و نوآيين نيندازيم. نمی‌گويم نمی‌شود. می‌شود، ولی به گوش خواننده‌ای که انس و الفت با موسيقی رديف دارد نامأنوس است. از اين گذشته، به باور من در انتخاب يک غزل برای دستگاه‌های موسيقی ايرانی، ميان شعر عطار و مولوی تفاوت بسيار است. شعر مولوی بر خلاف شعر عطار، پيوستگی بسياری عميقی با موسيقی دارد و حالت طربناک اشعار مولوی آن را از فضای غم‌آلود و نوستالژيک شعر عطار کاملاً متمايز می‌کند.

در يک کلام، اگر بخواهم از حس و سليقه خودم سخن بگويم، شعر عطار – در عين عشق بی‌کرانی که به او و آثارش دارم – برای من زمانی با موسيقی دلنشين و جذاب است که همنشين موسيقی سنگين و حساب شده‌ی رديف باشد. گوش من نمی‌تواند آهنگ‌های نامأنوس يا نوآورانه را با شعر شديداً سوزناک عطار که بيشتر حالت تعليم عرفانی دارد تا وجد و سرور موسيقايی، به سادگی بپذيرد. شجريان، شايد در «دود عود»، «آسمان عشق» و بعضی کارهای ديگر، با موفقيت از اشعار عطار استفاده کرده است. اما بدون شک برای من در اين آثار تازه، غزل عطار وصله‌ای ناجور بر پيکره‌ی کل اثر و آهنگ‌هاست. چرا وقتی می‌توان شعر روان و لطيف سعدی را – که انسانی‌تر است و هر کسی به سادگی می‌تواند با آن ارتباط بر قرار کند – رها کنيم و به جای آن شعر عطار را با پيچيدگی‌های معنايی و معرفتی آن اختيار کنيم که مثلاً يک جوان بيست و چند ساله که در غرب زندگی می‌کند، در عمل هيچ چيزی از آن نمی‌فهمد؟ موسيقی سنتی ايرانی می‌تواند ابزاری بسيار عالی برای انتقال معانی عرفانی باشد، ولی آيا لزوماً بايد اين چنين باشد؟ من از قبل موسيقی سنتی، بسياری از روزنه‌های ارتباط خود را با شعر عرفانی يافته‌ام، اما نبايد فراموش کرد که وسيع‌ترين حوزه‌ی عشق برای شنوندگان اين موسيقی همين عشق خاکی و زمينی بشری است، نه عشقی آسمانی که در هاله‌ای از تقدس باشد و دست نيافتنی. به نظر من، شعر متناسب با موسيقی نوآورانه خود بايد نشانی از نوآوری داشته باشد و گذشته از اين بايد طبيعی‌تر باشد و بتواند با دغدغه‌های و مسايل «انسان معاصر» ارتباط بر قرار کند. اين روزها بيشتر و بيشتر اشعار بلند عرفانی را برای خلوت و شور و حال درونی می‌خوانم و می‌خواهم تا برای جلوت و کنسرت و این حرف‌ها. اين اشعار، بايد به کار تعليم بروند نه نمايش و کسب پول.

شايد درست نمی‌توانم غرض‌ام را بیان کنم. ولی شديداً حس می‌کنم که موسيقی ايرانی در کار انتخاب شعر با اين روش‌ها و منش‌های تازه‌ی آهنگسازی، دچار بحران است؛ بحرانی که شجريان هم از آن مصون نمانده است. چرا من می‌توانم از «آسمان عشق» و «دود عود» لذت ببرم اما نمی‌توانم اين کارهای تازه را درک کنم و احساس می‌کنم يک نفر دارد با شتاب و عجله تمام آموخته‌های موسيقايی و هنری آوازخوانی‌اش را به زور در دل اين اشعار می‌ريزد تا يکی دو ساعتی مستمع را سرگرم کرده باشد؟! چرا؟ من واقعاً اين حس را دارم. وقتی که شجريان، تصنيف قديمی «دوش، دوش» را می‌خواند و عده‌ای ميان کويين اليزابت هال، ناگهان شروع به دست زدن می‌کنند، احساس می‌کنی که الآن است عده‌ای بلند شوند به رقصيدن و قر دادن! شجريان هم بی‌خيال از کنار اين‌ها رد می‌شود. ده سال پيش آيا شجريان اين سوء تفاهم‌ها را از موسيقی سنتی تحمل می‌کرد؟ به جد می‌گويم که عده‌ای به کنسرت شجريان می‌روند فقط برای اين‌که به قول فرنگيان «سلبريتی» ديده باشند. اکثر اين‌ها موسيقی سنتی برای‌شان همان اندازه مهم است که هر موسيقی ديگری؛ يعنی به هيچ کدام‌ اين‌ها با دقت و سخت‌گيری و وسواس گوش نمی‌دهند. هر نوع موسيقی را تنها برای وقت‌گذرانی و تفريح می‌خواهند؟ ولی آيا موسيقی سنتی هدف‌اش تفريح بود فقط؟ ما قرار است مطرب عامه‌پسند پرورش دهيم؟ احساس می‌کنم خيلی‌ها هم وسواس شعری‌شان را از دست داده‌اند و هم وسواس موسيقايی‌شان را. بگذاريد يک مقايسه بکنم و بروم پی کارم. يکی از برنامه‌های گل‌های شجريان، با آهنگ‌سازی لطفی، کار «ناز ليلی» در سه گاه است. غزل تصنيف از «طبيب اصفهانی» است و غزل آواز از سعدی. تصنيف کار ارکستری است و بسيار قوی و حساب شده (و در آن از آکروبات‌بازی‌های غريب عليزاده و کلهر خبری نيست). غزل آواز، سعدی‌واری است و در عين اين‌که اندوهی لطيفی و گاهی اوقات تکان دهنده دارد (شکست عهد مودت نگار دلبندم . . .)، ربط و نسبت آن با دستگاه سه‌ گاه بسيار منسجم و قرص و محکم است. شجريان استادانه آغاز می‌کند، با مهارت تمام به اوج می‌رود و بسيار دلنشين فرود می‌آيد. از ازدحام هنرنمايی و تحريرهای بيهوده هم خبری نيست. همه چيز به قاعده است و روشن. از اين دست آثار شجريان زياد دارد. ولی باور کنيد هرگز نمی‌توانم اين کار سه‌گاه را کنار آن آوازهای آزاردهنده (از حيث ترکيب می‌گويم) کنسرت لندن قرار دهم. کار خيلی سختی است ولی سعی خواهم کرد در نوشته‌های بعدی، بعضی از اين کارها را مقايسه کنم تا تفاوت‌ها روشن‌تر شود.

November 19, 2005

بيست سال!

داوود راست می‌گفت. امشب بيست سال شده است که از رفتن او گذشته است و من پا به سی سالگی گذاشته‌ام. از ميان اهل خانواده، من تنها کسی بودم که در خاکسپاری او غايب بود. خاطرم هست که همان روز، روی ديوارهای گچی خانه‌ی تازه ساز، ديوارهايی که هنوز رنگ نشده بودند و به گمان‌ام هنوز هم رنگ نشده مانده‌اند، تاريخ رفتن‌اش را نوشتم، نه خراشيدم. آن روز نوشتم:‌ يکشنبه بيست و شش آبان شصت و چهار. ولی گواهی فوت يا بيست و هفتم آبان بود يا بيست و هشتم. آری بيست سال گذشته است و من هنوز مرتب به خواب‌اش می‌بينم. گويی او شده است حلقه‌ی اتصال من به  عالم ارواح. انگار اين رشته هنوز به گونه‌ای پنهان مرا به آن عالم مرتبط می‌کند. غريب‌تر اين است که هنوز دلتنگ او می‌شوم شب و روز. هميشه با خودم می‌گويم که اگر او می‌بود زندگی من چگونه بود؟ اما اکنون برای من تنها حسرت مانده است و غربت و تنهايی. ما انسان‌ها به طرز دردناکی تنهاييم. ياد اين تصنيفی می‌افتم که مرحوم بسطامی می‌خواند:
از نی بی‌نوا می‌نويسم
از شب و گريه‌ها می‌نويسم
از من و تو بی ما می‌نويسم
بی تو، بيهوده را می‌نويسم . . .
در شگفتم چرا می‌نويسم؟

November 17, 2005

ز درس فقه چه آموختند؟

اين ابيات نزاری قهستانی شب مرا ساختند:

جهان خراب شد از عالمان وقف تراش
برو نزاری و جز در لباس جهل مباش
در اين مزارع دنيا به هرزه دانه‌ی عمر
به اعتماد بر اندر زمين شوره‌ مپاش
خرد به وعظ منافق چه التفات کند
طبيب عقل به بيهوش کی دهد خشخاش؟
فساد و منکر اهل صلاح تا حدی است
که آفرين و ثنا واجب است بر اوباش
ز درس فقه چه آموختند جز سالوس؟
ز علم و فضل چه اندوختند جز پرخاش؟
ز دوک پيره زنان می‌دهد ترازِ لباس
ز شام بی‌پدران می‌نهد وجوه معاش

و آهی بلند و دراز و سوزناک! همين!

November 14, 2005

غصب مفاهيم دينی در سياست

کسانی که با فرهنگ اسلامی آشنايی عميق دارند، به خوبی می‌دانند جايگاه «امر به معروف و نهی از منکر» چه اندازه اساسی و مهم در شکل دادن به نظام اجتماعی و حتی سياسی جامعه‌ی اسلامی است. همين الآن درنگ کنيد لحظه‌ای. امر به معروف و نهی از منکر را در قالب سياست امروزی کشور ما نبينيد. به همان گونه بفهميدش که قرآن می‌گويد و مولا علی می‌گويد. امر به معروف و نهی از منکر، عمدتاً در رابطه‌ی ميان رعايا و حکام است که معنای دقيق و روشنی پيدا می‌کند (و اين در اشارات مولا علی آشکار است).

هنوز بحث کتاب خانم علوی (اسم واقعی ايشان هر چه که هست) ادامه دارد. به تدريج برای همين کتاب صفحه‌ی جداگانه‌ای باز می‌کنم و نقدها و يادداشت‌های‌ام را بر حاشيه‌ی کتاب مفصل‌تر و مبسوط‌تر می‌نگارم. اين مورد را در بستر همين موضوع و توضيح بالا بخوانيد. خانم علوی بدون هيچ‌گونه اشاره‌ای به اين‌که در فرهنگ اسلامی چيزی به اسم «امر به معروف و نهی از منکر» وجود دارد، مستقيماً موضوع را در بستری سياسی قرار داده است و آمران به معروف و ناهيان از منکر را (من درباره‌ی اتفاقاتی که زير اين پوشش و به اين بهانه در ايران می‌افتد داوری نمی‌کنم) «پليس اخلاق» معرفی می‌کند (morality police). شايد ترجمه‌ی آزاد و تحت اللفظی آن گروهی که در ايران اين کار را می‌کنند همين باشد و در واقع اين ترجمه به خوبی رفتار ناصواب برخی از آن‌ها را نقد می‌کند. اما باور بفرماييد اين شيوه‌ی معرفی «امر به معروف» ايراد اساسی دارد. خانم علوی حداقل می‌توانست بستر مقوله‌ی امر به معروف و نهی از منکر و محظورات و موانع و شرايط شرعی و اخلاقی اين فرهنگ را بر اساس انديشه‌ی قرآنی و اصل آداب آن به درستی توضيح بدهد. بعد از آن خيلی راحت می‌توانست بگويد که اين شيوه‌ی امر به معروف و نهی از منکر حتی با آن‌چه که قرآن گفته است فرق دارد و در واقع دين و اخلاق دين گروگان سياست شده است. اين ترجمه‌های آزاد و رهای خانم علوی، مانند مورد (نماينده‌ی خدا بر روی زمين) تنها تصوری که به من خواننده می‌دهد اين است که خانم علوی بی‌پرده انتقادهای تند و تيزش را با موضعی سياسی از حکومت فعلی ايران نشان داده است. البته ايشان حق دارد اين تصور را داشته باشد اما مهم‌تر اين است که پای این حرف هم بايستد.

راستی برای شما عجيب نيست که خانم علوی که در پشت جلد کتاب از رقم بزرگ بالای شصت هزار وبلاگ‌نويس ياد کرده است، به زحمت از بيش از پنجاه وبلاگ مطلب نقل کرده و تازه بعضی از وبلاگ‌ها مانند شبح و سر دبير خودم بالاترين آمار نقل قول را دارند؟ چرا بعضی از وبلاگ‌ها اصلاً آدرس‌شان در کتاب موجود نيست و عملاً پيدا کردن منبع اين وبلاگ‌هايی که تنها نام‌شان به انگليسی ترجمه شده‌ است، تقريباً محال است؟ چرا بعضی وبلاگ‌ها آدرس‌هايی نادرست دارند و وقتی آدرس پای يک مطلب را تايپ می‌کنی، مثلاً می‌بينی که آن وبلاگ خاص در آن تاريخ به خصوص اصلاً در جای ديگری بوده است و آدرس درست‌اش اين نيست؟ اين‌ها اگر نشان بی‌دقتی و بی‌اعتنايی نيست، پس چی‌ست؟ چرا تمام مقولاتی که به درستی هم خانم علوی نقل کرده‌اند، تقريباً بلا استثناء در زمره‌ی موضوعات سياسی داغ مطرح ايران است؟ يعنی در وبلاگستان هيچ موضوعی طرح نمی‌شود که مسأله‌ی داغ سياسی نباشد؟ مثلاً شعر هيچ شاعری نقد نمی‌شود؟ هيچ موضوع فلسفی به چالش کشيده نمی‌شود؟ مسايل اجتماعی جهانی بررسی نمی‌شود؟ فارغ از سياست‌ورزی و نقد سياست حاکميت و ايراد گرفتن از (به قول خانم علوی) «تلقی حاکميت از اسلام» هيچ چيز ديگری طرح نمی‌شود؟ وبلاگستان اين است؟

November 11, 2005

بار ديگر وبلاگستان فارسی

متن کامل نقدی را که بر کتاب «ما ايرانيم» نسرين علوی نوشته بودم، در «ضيافت‌خانه‌»ی ملکوت آورده‌ام، به همراه لينک‌های مربوطی که طبيعتاً در صفحات بی‌بی‌سی نمی‌توانند ظاهر شوند (اصولاً متن خبری بی‌بی‌سی هايپرلينک بردار نيست). کسانی که با مراجعه به هيچ کدام از صفحات اصلی بی‌بی‌سی عنوان مطلب را در هيچ کجای صفحات نمی‌بينند، می‌توانند برای خواندن مطلب مستقيماً به ضيافت‌خانه هم مراجعه کنند. لينک‌ مطلب البته در ملکوت و ضيافت‌خانه آمده است.

باری، به جز اين نقد مختصر و فشرده که به دلايل محدوديت‌های انتشار رسانه‌ای، بسياری از ابعاد کتاب را بررسی نکرده است، به زودی نقد مفصل‌تری از کتاب خواهم نوشت و در ملکوت خواهم آورد. البته در اين ميان از توضيحات نويسنده‌ی کتاب هم قطعاً استقبال می‌کنم و اميدوارم برای روشن‌ شدن ذهن خوانندگان اگر توضيحاتی دارند، در ذيل همين مطلب يا هر جای ديگری توضيحات مقتضی را منتشر کنند. به جز نقد مفصل‌تر فارسی، البته نقدی هم به انگليسی بر اين کتاب خواهم نوشت و در «ملکوت غربی» می‌آورم تا خوانندگان غربی هم حداقل ديدگاهی متفاوت از اين کتاب داشته باشند و تنها به يادداشت‌های خوانندگانی که دسترسی مستقيم به وبلاگستان فارسی ندارند (از قبيل اين مطلب در اينديپندنت) بسنده نکنند و آن را تمامی تصوير اين کتاب نپندارند.

همين الآن ای‌ميلی از خانم علوی داشتم که مرقوم فرموده بودند: «به خاطر بعضی از نکات بسيار معتبری که مطرح کرده بوديد، اکنون مقدمه‌ای بر چاپ جلد مقوايی کتاب اضافه خواهد شد». جای خوشوقتی است به هر تقدير. در خاتمه اين را باز هم اضافه می‌کنم که نقد من مطلقاً از ارزش کار خانم علوی نمی‌کاهد. به هر حال ايشان کار ارزشمندی کرده‌اند.

November 9, 2005

درد و دريغ‌های کنسرت شجريان

برای کسی که شريف‌ترين لحظات عمرش را با آواز شجريان سپری کرده است و بعضی از درخشان‌ترين و ناب‌ترين تجربه‌های معنوی‌اش همراه با اين صدا بوده است، داوری کردن درباره‌ی امروز شجريان کار صعبی است. قصه‌ی کنسرت ديشب، اما، تکان عجيبی بود. هرگز گمان نمی‌بردم تا اين اندازه دچار شوک بشوم. شايد چيزی که باعث اين حیرت من شده، بد عادت شدن من است. بد عادت که می‌گويم به اين معناست که من عادت کرده‌ام صدای شجريان را در کنار آهنگ آهنگسازی طراز اول با ساخت و پرداخت حرفه‌ای و پروسواس بشنوم، مانند کارهايی که با مشکاتيان کرده است. بی پرده می‌گويم که کارهای اخير شجريان به هيچ رو آن شور و شيدايی کارهای پيشين را ندارد.

در کنسرت ديشب و شمار زيادی از کنسرت‌های اخير، صدای استاد هنوز همان شفافيت و استواری و صلابت لازم را دارد. هنوز صدای شجريان دلنشين است. اما اين ترکيب تازه‌ی گروه سه چهار نفره تا دلتان بخواهد برای من ناسازگار و غريب است. اول اين‌که برنامه به هيچ رو نظم خاصی که از موسيقی سنتی انتظار دارم، نداشت. يعنی يک مقدمه‌‌ی پانزده دقيقه‌ای تار عليزاده که فقط به درد کسانی می‌خورد که با تار حال می‌کنند. بعد مقدمه‌ای در دشتی و بلافاصله دو سه بيت از يک غزل سوزناک و پر اندوه. شجريان گويی ديگر حال و حوصله و رمق رديف‌خوانی ندارد و ترجيح می‌دهد زود آواز را از سر خودش باز کند و به اولين تصنيف سر راه‌اش سری بزند. بعد هم تا تصنیف تمام می‌شود دو سه بيت آواز ديگر و در آن ميانه هم استاد نفسی تازه می‌کنند و گه‌گاهی هم همايون با صدای لطيف و جوان‌اش به پدر می‌پيوندد و به ظرافت مقطع‌خوانی پدر را جبران می‌کند. گويی شجريان در سراسر کنسرت فقط در کار نمايش هنر و استادی در اوج خواندن و بلافاصله فرود آمدن بود. انگار نه انگار که خواننده هم بايد از تلفيق شعر و موسيقی مناسب وجد و لذتی حس کند.

برای من که عمری را با حافظ سپری کرده‌ام فاجعه‌ی بزرگی است که شجريان بايد يک بيت را دو سه بار بخواند تا تازه بفهمم اصلاً بيت چه بود. چرا بايد کلمات ابيات مشهور حافظ برای منِ مأنوس با شعر او نامفهوم باشد؟ چرا شجريان بايد جوری آواز بخواند که کلمات روی هم جويده شوند؟ چرا بايد شجريان وسط تصنيف هوس کند نيم‌چه تحريری هم بزند و اصلاً مفهوم بودن شعر را فدای هنرنمايی استادانه کند؟ شايد بگويند استاد کار جديد ارايه کرده است و اشعار نو و اين حرف‌ها. اين توجيهات به خرج من نمی‌رود. مگر «قاصدک» که با مشکاتيان کار شده است کار سنتی رديفی است؟ چرا قاصدک اين قدر نامفهوم نيست که اين کنسرت‌ها و کارها اخير؟ کارهای مشترک شجريان و مشکاتيان مرا بد عادت کرده‌اند. بدون کوچک‌ترين ترديدی جدايی هنری شجريان و مشکاتيان صدمه‌ی جبران‌ناپذيری برای موسيقی ما بود. شکی در اين نيست. استادی مثل مشکاتيان را خوانندگانی چون افتخاری و نوربخش در خور نيستند. مشکاتيان بايد با شجريان کار می‌کرد. به هر تقدير، آن در هم بودن و نامفهوم بودن کلمات به کنار، شلوغ‌کاری‌های عليزاده با تار از سوی ديگر اعصاب‌ آدم را خراب می‌کرد. ولی مگر عليزاده بد تار می‌زد پيش از اين؟ اين همان عليزاده‌ی خالق «نی‌نوا» است؟ همان است؟ پس چرا اين قدر متوسط ظاهر شده است؟ تنها نوازنده‌ی درخشان اين گروه سه‌نفره کيهان کلهر بود. همايون که کار خودش را می‌کرد و تنبکی که گاه و بی‌گاه فاصله‌ها را پر می‌کرد. صدای همايون انصافاً گيرا و دلنشين است و البته نکته‌ی برجسته‌ی اين کنسرت، گو اين‌که هنوز در حنجره‌ی همايون آن توانايی استادانه‌ی پدر برای تحرير زدن نيست. استاد گويی می‌خواهد هميشه در اوج بماند و هميشه در اوج بخواند. گويا پيش بينی من چندان غلط نبوده است. يعنی شجريان دارد رو به بازنشستگی می‌رود؟ می‌دانم که از شجريان باز هم می‌توان انتظار عجايب داشت. شجريان بسيار بسيار بهتر از اين می‌تواند کار کند. اما کدام خواننده با کدام گروه و با کدام آهنگساز؟ درد اين است!

کنسرت ديشب، که اولين کنسرتی بود که در عمرم از شجريان ديدم، مطلقاً انتظارات مرا بر آورده نکرد. شايد عوامی که هر سر و صدايی برای‌شان موسيقی است و بلافاصله برای‌اش کف می‌زنند، خوش‌شان بيايد. اما شجريان که بسی بهتر از همه می‌داند که:
بس نکته غير حسن ببايد که تا کسی
مقبول طبع مردم صاحب‌نظر شود

کنسرت شجريان:‌ اندوه بزرگ تازه‌ی من

چهار پنج ساعتی می‌شود از کنسرت برگشته‌ايم. به کار ديگری مشغول بودم و الآن بدجوری خوابم می‌آيد. همين کوتاه را می‌نويسم که خودم يادم باشد فردا قرار است چه چيزی درباره‌ی کنسرت بنويسم.

کنسرت شجريان شديداً مأيوس کننده بود. حيف! سلطان و پهلوان تمام لحظات‌ام انگار دود شد و رفت هوا! فکر بدی نکنيد. شجريان کماکان همان صدای لطيف و مسحور کننده را دارد. اما ايرادها فراوان است و بی‌شمار. فردا به تفصيل خواهم نوشت.

November 8, 2005

يکی دو حاشيه تا اطلاع ثانوی

دارم آماده می‌شوم که از اداره مستقيم بروم رويال فستيوال هال برای کنسرت شجريان (البته پريشب هم شجريان کنسرتی ديگر در لندن داشت که اين يکی بايد تکرار آن باشد). شايد برای کسانی که با طبع و خوی من آشنا هستند و ايضاً به کرات اين وبلاگ را ديده‌اند برای‌شان کمی غريب باشد که بدانند من تا به حال در عمرم نه شجريان را از نزديک ديده‌ام و نه به کنسرتی از او رفته‌ام! اين هم مزيد اطلاع ارباب فضل و هنر! باری، امشب علی‌الظاهر قرار است که به توفيق حق بخت يار باشد و بی‌واسطه کنسرت حضرت استاد را شاهد باشم. البته خودم فکر می‌کنم که کمی دير رسيده‌ام. کنسرت‌های شجريان را احتمالاً بايستی خيلی پيشتر از اين‌ها می‌رفتم. هنوز کنسرت را نرفته‌ام اما احساس می‌کنم استاد ديگر دارد رو به بازنشستگی می‌رود. اميدوارم برنامه‌ی امشب اين پيش‌بينی مرا نقض کند. هنوز که هنوز است شنيدن صدای شجريان جان‌ام را مرتعش می‌کند. هنوز هم شجريان (صدای شجريان) برای من فرصتی بی‌نظير و ناياب برای تجربه‌ی بارقه‌های درخشان هنر و فرهنگ و معنويت قوم ايرانی است.

و اما بعد، درباره‌ی نقدی که بر کتاب خانم علوی نوشته‌ام بايد نکاتی اضافه کنم که فرصتی باشد به تفصيل از آن‌ها خواهم گفت. باری ايشان مرحمت کرده‌اند و از طريق ای‌ميل توضيحاتی داده‌اند که در فرصت مقتضی در وبلاگ می‌آورم‌شان. خوشحال می‌شوم دوستانی که کتاب را خوانده‌اند در ذيل همين مطلب يا مطلب پيشين نظرشان را درباره‌ی نقدی که نوشته‌اند مرقوم کنند (نه مانند حسين درخشان که اصل را رها کرده و راست زده است به تير دروازه!). اگر در استدلال‌هايی که آورده‌ام يا تحليلی که نوشته‌ام ايرادی هست يا نظری متفاوت داريد، لطف کرده و تذکر دهيد. تنها اين را اضافه کنم که نقدی که نوشته‌ام به هيچ عنوان از ارزش کار نمی‌کاهد. اين کار، کار نخست است و هر اندازه هم از ديد من ايراد داشته باشد، جای خسته نباشيد دارد. به هر حال از نقد کتاب نبايد انتظار مدح کتاب داشت. به خانم علوی هم از اينجا صميمانه خسته نباشيد می‌گويم هر چند زياد با بعضی از ديدگاه‌های طرح شده در کتاب‌شان موافق نيستم.

November 7, 2005

وبلاگستان سياه و سفيد

نقدی که بر کتاب «ما ايرانيم» نسرين علوی نوشته‌ام در بی‌بی‌سی فارسی منتشر شده است (روايتی سياه و سفيد از وبلاگستان فارسی). فعلاً خود متن را بخوانيد تا در فرصتی ديگر با تفصيل بيشتری درباره‌ی اين کتاب بنويسم.

November 3, 2005

علما يا انبيا؟

امروز با عزيز مجال گفت‌وگويی افتاد و سخن از علما پيش آمد و انبياء در بستر تلقيات روحانيت شيعه از خود. شايد اين نوشتار حاشيه‌ای ديگر باشد بر سخنان اخير دکتر سروش.

فراوان اين روايت را شنيد‌ه‌ايم که «العلماء ورثة الانبياء» و اين روايت را که «علمای امت من از انبيای بنی اسراييل بالاترند.» اين روايات را در نظر داشته باشيد و با موقعيت فقهی علما (بخوانيد ولايت فقها) قياس کنيد. گويا، چنان‌که برای من روايت کرده‌اند، بزرگی در نقد رساله‌ای در اشاره به احمد کسروی گفته بود که او نتوانسته است خود را به مقام انبيا برساند و اکنون می‌خواهد انبيا را تا حد خود پايين بياورد!

باری اين نکته‌ی درخور توجهی است که به ماجرا از دو سو می‌توان نگاه کرد: نخست اين‌که اگر علما را ورثه‌ی انبيا بدانيم، در مقام حکومت‌ورزی می‌توان گفت که آن‌جا که پيامبر بر مسند حکومت تکيه می‌زند شئون بشری دارد و هيچ ولايت فوق بشری بر آدميان ندارد، الا در مقام وحی که آن هم حوزه‌ی حکومت نيست. به طريق اولی، روحانيون گاه اين نکته را از آن سو تفسير کرده‌اند که علمايی که وارث انبيا هستند، شئون انبيا هم دارند و دست بر قضا گمان می‌کنم همين تصور است که زير بنای تفکر ولايت فقيه شده است.

به هر حال، وقتی که بحث از حکومت به ميان می‌آيد، در توجيه جايگاه حاکمان به رواياتی استناد می‌شود که اگر صحت آن‌ها را بپذيريم، تفسير و تأويل‌های مختلفی بر می‌دارد. حال اين علما هستند که بايد تا مقام انبيا بالا بروند؟ يا اين انبيا هستند که در مقام حکومت کردن تا سطح علما فرود بيايند؟

Free counter and web stats