« August 2005 | صفحه‌ی اصلی | October 2005 »

بايگانی: September 2005

September 30, 2005

اعتزال يا اشعريت؟

پاسخ دوم دکتر سروش به حجة الاسلام بهمن پور، از منظری تکرار همان قصه‌های پيشين است. چنان که يک بار ديگر نوشته بودم، وجه برجسته‌ی اين بحث همان سويه‌ی سياسی ماجراست. به باور من،‌ پروژه‌ای که دکتر سروش به پيش می‌برد پروژه‌ای است که جنبه‌ی سياسی آن بر جنبه‌ی معرفت‌شناختی آن می‌چربد. در اين نامه‌ی اخير تکيه‌ی عمده‌ بر ذکر مصايبی سياسی است که روشن‌ترين تجلی آن را در نظام سياسی فعلی ايران می‌توان جست. مانند گذشته و ساير نوشته‌های دکتر سروش، بار بلاغی و کوبنده و ادبی نوشته، راه رسيدن به بحثی روشن و سرد را دور می‌کند.

ادامه‌ی «اعتزال يا اشعريت؟»

September 29, 2005

دموکراسی نظام مطلوب نخبگان نيست

تا به حال قطعاً بحث‌های بی‌شمار مخالفان يا موافقان دموکراسی را شنيده‌ايد. موافقان، عمدتاً با هر تعريفی که از دموکراسی دارند – چه مينيمال باشد و چه ماکزيمال – غالباً به نفس مطلوبيت نظام دموکراتيک توجه دارند تا پاره‌ای از سويه‌های معرفت‌شناختی يا اجتماعی و فرهنگی آن. دموکراسی را می‌توان و بايد از منظری ديگر نيز نگاه کرد.

ادامه‌ی «دموکراسی نظام مطلوب نخبگان نيست»

September 27, 2005

در کوی اهل دل

هر آدمی را لحظات پريشانی و تفرقه‌ی خاطر هست. در اوقات پريشانی هر کس به چيزی متوسل می‌شود تا دقايقی از هجوم خيال‌های ويرانگر بياسايد. برای من همنشينی با چند کتاب عادتی ديرين بوده است که همواره مرا از چنگال ديو غم می‌رهانده است. نهج‌ البلاغه و صحيفه‌ی سجاديه دو همنشين قديم ايام نوجوانی من بودند و حافظ و مولوی از پس اين‌ها فريادرس لحظات تنهايی و بی‌پناهی‌ام بودند. چندين سال پيش، اين را بارها به دوستی همنشين گفته بودم که اگر اين چند کتاب نمی‌بودند،‌ چه بسا در آن دشوار لحظات فشار روحی که بنيان آسايش‌ام را بر می‌کندند، خرقه‌ی هستی به دست خود سوزانده بودم. باری امشب، دو جمله‌ی کوتاه چنان ذهن و روان‌ام را آشفته ساختند که به مرز جنون رسيده بودم. در چنين موقعيت‌هايی، آن‌ها که اين تجربه‌ی بشری را مانند من دارند می‌دانند که ناگهان همه‌ی فکر و خيال‌ها و به قول مولوی «انديشه‌»ها مثل لشکر جراری به غارت سرای جان آدمی می‌تازند و اگر نباشد دستگيری خيالی نورانی يا چابک‌سواری معنوی، زخم‌هايی که اين هجوم‌ها بر سيمای دل و جان آدمی می‌نهند،‌ به سادگی ترميم‌پذير نيستند. امشب‌ام را وامدار نفس گرم مولانا هستم. مولوی غزلی دارد که سال‌هاست مونس لحظات دشوار من است و بار سنگين تنهايی را از شانه‌های نحيف روح‌ام بر می‌دارد. خود بخوانيد اين غزل را و انصاف دهيد که آيا چنين هست يا نه؟

من از کی باک دارم خاصه که یار با من
از سوزنی چه ترسم و آن ذوالفقار با من
کی خشک لب بمانم کان جو مراست جویان
کی غم خورد دل من و آن غمگسار با من
تلخی چرا کشم من من غرق قند و حلوا
در من کجا رسد دی و آن نوبهار با من
از تب چرا خروشم عیسی طبیب هوشم
وز سگ چرا هراسم میر شکار با من
در بزم چون نیایم ساقیم می‌کشاند
چون شهرها نگیرم و آن شهریار با من
در خم خسروانی می بهر ماست جوشان
این جا چه کار دارد رنج خمار با من
با چرخ اگر ستیزم ور بشکنم بریزم
عذرم چه حاجت آید و آن خوش عذار با من
من غرق ملک و نعمت سرمست لطف و رحمت
اندر کنار بختم و آن خوش کنار با من
ای ناطقه معربد از گفت سیر گشتم
خاموش کن وگر نی صحبت مدار با من

September 24, 2005

دليل شکست

دل‌ام ز نازکی خود شکست در غم عشق
و گرنه از تو نيايد که دل شکن باشی
. . .
ز چاه غصه رهايی نباشدت هر چند
به حسن يوسف و تدبير تهمتن باشی

September 21, 2005

تذکره‌ی تنبيهيه

قرآن می‌گويد که هر که از ياد خدا تن زند، شيطانی را با او قرين و همنشين می‌کنند: و من يعش عن ذکر الرحمن نقيض له شيطاناً فهو له قرين. و چه اندازه رهزنان فراوان‌اند و شياطين بسيار! بعد از مدت‌های درازی «آغاز و انجام»‌ خواجه‌ی طوسی را از زير خروارها کتاب دوباره بيرون کشيدم و تورقی کردم. اين رساله‌ی کوتاه، که پيشتر بارها به اشاره از آن نوشته‌ام، در عين اين‌ که بسيار کم حجم است (بيست فصل دارد و شايد از پنجاه صفحه تجاوز نکند) رساله‌ای عميق و پر مغز و سرشار از اشارت‌های معنوی و باطنی بلند است. در همان آغاز رساله خواجه‌ی طوسی از راه آخرت ياد می‌کند که آشکار است و ظاهر، اما مردم از آن روی‌گردان‌اند. راه آخرت راهی آسان است از آن رو که آدميان يک بار اين راه را آمده‌اند و راهی غريب و ناآشنا برای‌‌شان نيست. هر چه بايد ببينند يا بشنوند يک بار ديگر ديده و شنيده‌اند پس تمام قصه‌ها و حکايت‌ها برای‌شان آشناست. 

اما سبب روی‌گردانی مردم سه چيز است (که در روزگار ما به وفور يافت می‌شود): نخست آلودگی‌های طبيعت و تعلقات خاکی است و حب و جاه و مال و غيره که آخرت سرايی است از آن کسانی که در دنيا گردن‌کشی نمی‌کنند و اهل استعلاء نيستند و فساد نمی‌جويند. عاقبت نيکو از آن پرهيزگاران است. بنگريد به ديده‌ی انصاف که از چندين سو چه کسانی اهل گردن‌کشی هستند! (اين روزها اخبارش را زياد می‌تواند خواند).

ديگر سبب، اعمالی است که به چشم خلايق نيکو می‌آيند اما ريشه‌ی هر تباهی و گمراهی‌اند: قل هل ننبئکم بالاخسرين اعمالاً الذين ضل سعيهم فی الحيوة الدنيا و هم يحسبون انهم يحسنون صنعاً (کهف، 104). پوسته‌ی ظاهری آيه خطاب به اهل دنياست که روزگار به غفلت می‌گذرانند و اشاره‌ی باطنی آيه البته خطاب به دين‌دارانی است که گمان می‌کنند به سبب کثرت رعايت ظواهر دين و افزونی نماز يا روزه به فلاح و رستگاری می‌رسند. نفس رعايت شريعت اسباب رستگاری نيست: هزار نکته در اين کار و بار دلداری است!

آخرين سبب، به تعبير طوسی، «نواميس امثله» است مانند «متابعت غولان آدمی پيکر و تقليد جاهلان عالم نما و اجابت استغواء و استهواء شياطين جن و انس و مغرور شدن به خدع و تلبيسات ايشان». به تعبير مولوی:
از پی اين عالمان ذو فنون
گفت ايزد در نُبی لا يعلمون!

غالباً رهزنان دين همين عالمان و مفتيان مسند نشين و فقيه‌اند و فردا ماييم که در پيشگاه قيامت خواهيم گفت: ربنا ارنا الذين اضلانا من الجن و الانس نجعهلما تحت اقدامنا ليکونا من الأسفلين (فصلت، 29). چرا؟ چون اين به ظاهر عالمان «يعلمون ظاهراً من الحيوة الدنيا و هم عن الآخرة هم غافلون» (روم،‌7) پيروی از اين عالمان جز ضلالت و گمراهی نمی‌افزايد. شاهدش کجاست؟ «و ان تطع اکثر من في الأرض يضلوک عن سبيل الله ان يتبعون الا الظن و ان هم الا يخرصون» (انعام،‌ 116). و دريغ که يافتن هادی و نصير و راهنمای صادق چه اندازه دشوار است در اين روزگار غلبه‌ی دروغ و نيرنگ و ريا و تزوير که «آتش زهدِ ريا خرمن دين خواهد سوخت».

اهل ذکر کاری دشوارتر دارند:
آن منافق مشک را بر تن زند
روح را در قعر گلخن می‌نهد
مشک را بر تن مزن بر دل بمال
مشک چه بود؟ نام پاک ذوالجلال

و ذوالجلال را در عالم تجلی و ظهوری دايم است و قائم را البته قيامی هست مستمر و حضوری هست پيوسته. و از اين عبارات، اشاراتی منظور است. پس به قول علما و عرفا: فتأمل!

September 19, 2005

کاسه‌های داغ‌تر از آش

تلويزيون وطن يک فاجعه‌ی تمام عيار فرهنگی است. مجريان و گويندگان برخی شبکه‌های گويا دارند نقش دلقک را ايفا می‌کنند. چيزی که در اين يکی دو هفته بيش از هر چيز آزارم داده است سبک و محتوای به اصطلاح موسيقی‌هايی است که از تلويزيون کشور پخش می‌شود. موسيقی‌ها و آهنگ‌ها مزخرف‌اند و خواننده‌های‌شان از آن هم بی‌مايه‌تر! خدا پدر راديو پيام را بيامرزاد! ناگفته نماند البته که هفته‌ی پيش شبکه‌ی چهار تلويزيون اجرای کامل يکی از برنامه‌های گل‌ها را پخش کرد با صدای محمد رضا شجريان، آهنگ محمد رضا لطفی و اشعار سايه. يکی از بيت‌های غزل آواز اين بود:
در کوی او که جز دل بيدار ره نيافت
کی می‌رسند خانه‌پرستان «خوابگرد»
که بی‌درنگ مرا به ياد سيد رضا شکراللهی انداخت! باری، از شوخی گذشته اين آواز کامل بيات ترک و تصنيف به ياد عارف اتفاقی شگفت بود. انگار در اين کشور بايد گوهرهايی از اين دست در کنار خزف‌هايی آن‌چنانی به گوش مردم برسد. صد البته که سياست‌های شبکه‌های مختلف سيما با هم فرق دارند. انگار برخی از شبکه‌ها رسالتی آسمانی دارند برای اين‌که ذايقه‌ی شنونده و بيننده را به انحطاط بکشانند.

امروز قطعه‌ای از تلويزيون پخش می‌شد بر روی غزلی از مولانا. بيت نخست غزل اين است:

معشوقه به سامان شد تا باد چنين بادا
کفرش همه ايمان شد، تا باد چنين بادا

خواننده يا شايد هم حضرات رؤوسای امر تصميم گرفته بودند که کلمه معشوقه را با «معشوق» عوض کنند شايد بار گناه‌شان کمتر شود! به اين‌ها می‌گويند کاسه‌ی داغ‌تر از آش‌ و آدم‌هايی که يک جو عقل هم برای‌شان سود ندارد! راستی جای شگفتی نيست اين سياست يک بام و دو هوا که در يک تلويزيون از يک سو به صراحت زن و مردی به هم ابراز عشق می‌کنند و صريح می‌گويند:‌«دوستت دارم» و باز در همين تلويزيون فيلم «ناصر الدين شاه آکتور سينما» را نشان می‌دهند که طعنه‌ای گزنده بر بازار سانسور فيلم است و از سوی ديگر بيت مولوی را هم سانسور می‌کنند. معجون شگفتی است کشور ما: تصويری از همزيستی کامل آزادی انديشه و بيان به علاوه رواج فزون از حد دين‌ورزی رياکارانه و زورکی که يک نفر می‌خواهد برداشت خودش از دين، اجتماع، فرهنگ، سياست و انديشه را به مردم زورچپان کند و «مسکين خبرش از سر و در ديده حيا نيست».

خداوند فرهنگ ما را از دست متوليان‌اش در امان بداراد! شکر خدا ديگر خاتمی هم نيست که همه چيز را سر او خراب کنند!

September 18, 2005

هم‌نوا با ساز باران

صاحب يک سبد آواز نو دارد کار تازه‌اش را ضبط می‌کند. مفارقت از اينترنت و وبلاگ هم در اين برهوت سرعت (!) دارد رسم و عادت می‌شود ديگر. امير حسين سام خواننده را به خدا می‌رساند تا يک خط از تصنيف را بخواند. خدا روزی هيچ تنابنده‌ای مکناد آهنگساز سخت‌گير را! (دور از گوش و چشم آهنگسازان). دست به نقد، داشته باشيد تصوير امير حسين سام و سينا جهان آبادی را در ميانه‌ی کار ضبط تصنيف‌ها در استوديو صحرای آقای ميناچی تا در مجالی فراخ‌تر به شرح روزگار شتابنده‌ی تهران برسم.
صاحب ملکوت، امير حسين سام و سينا جهان آبادی به ترتيب از راست
اين تصوير نقدِ نقد است. شايد نيم ساعت پيش ثبت شده است!

September 9, 2005

ميهمان خوابگرد و هفتان

اينترنت ايران به وضع اسف‌بار و کشنده‌ای کند است! ای کجايی اينترنت برادبند! ديروز را با همراه بانو،‌ ميهمان سيد خوابگرد، بانوی مهربان‌اش و پسر شيرين ادای‌اش (بزنم به تخته) بوديم. ديروز بس که خسته بودم و اين سوی و آن سوی شهر را رفته بودم، به شب که رسيد ديگر حال و حوصله‌ای برای نوشتن نمانده بود و هر آن‌چه در ذهن و ضميرم می‌گذشت تا صبح سوخت و خاکستر شد. باری با سيد رضا قصه‌ها و حکايت‌ها کرديم از آداب سيادت (بلا نسبت بعضی از به ظاهر سيدها) و قصه‌های آسيد ابراهيم! و البته داستان‌های آن رزمنده‌ی يازده‌ساله‌ی بی‌سيم‌چی نجف‌آبادی و عاشق امروزی که با بيست و هفت ترکش در بدن‌اش دارد خوابگردی می‌کند! همين‌ها را داشته باشيد و اين عکس‌ها را:رضا شکراللهی بی‌خبر معکوس شد!
اين هم پارسای خوابگرد که دل‌ام برای‌اش غيلی ويلی می‌رود!
سيد پارسا شکراللهی!!
اين از آن معدود بچه‌هايی است که با ديدن من اشک‌اش در نمی‌آيد!

آن بالا نوشته‌ام ميهمان خوابگرد و هفتان،‌ اما در واقع همه‌ ميهمان بانوی سيد رضا هستند که به اعتقاد راسخ من بار بيشتر تمام اين قصه‌ها و غصه‌ها به دوش اوست. دروغ می‌گويم، سيد؟!

September 7, 2005

کوه،‌ نور، مهر:‌ روز نخست

نخستين صحنه‌ای که امروز با روشن شدن آسمان ديدم، قله‌های مرتفع پای البرز بود. وه چه شگفت است وقتی در کشوری بدون کوه زندگی می‌کنی، ناگهان در سرزمين خودت به پابوس اين همه کوه سر به گردون‌سای بيايی!

تهران، به رغم رسم معهود بی‌مروتی‌های‌اش، امروز تف‌ديده و آفتاب‌خورده اما پر مهر و صميمی بود. هنوز خستگی راه از تن نگرفته، سر از مرکز دايرة المعارف بزرگ اسلامی در دارآباد در آوردم. مکان و ساختمان مرکز تحسين‌برانگيز بود برای من که بار نخست بود می‌ديدم‌اش. در قسمت نگهبانی (پذيرش؟) از من کارت شناسايی خواستند و چيزی به جز کارت دانشجويی سابق‌ام نداشتم با آن عکس ژوليده و پريشان دو سال پيش! در جست‌وجوی دوستی همکار و با راهنمايی مسئول اطلاعات سر از طبقه‌ی پنجم در آوردم. اما ساختمان متقارن بود و متضلع و به سادگی در آن گم شدم! ناچار ميان آن راهروها به مدد موبايل راه‌ام را يافتم. از آن‌جا شتابناک به ميان شهر آمدم برای ديدار عزيزی ديگر. تهران با اين همه گرما، برای‌ام آشناست. اصلاً حس نمی‌کنم بر خاکی قدم می‌نهم که دو سالی می‌شود از آن دور بوده‌ام. چقدر اين خاک عزيز است! چشم که می‌انداختم همه چيز آشنا بود و پر نوازش برای چشم. مردم همان بی‌نظمی پيشين و رهايی و يلگی قبل را داشتند و قاعده‌ها همان قواعد پيشين. قاليباف هنوز نيامده اما اسم جاده‌ی لشگرک شده است بزرگراه ارتش! بزرگراهی از همين بالای شهر مستقيم به مدت چند دقيقه به ميدان رسالت می‌رساندت و نام‌اش را امام علی نهاده‌اند! چه کسی می‌گفت از امام علی نمی‌توان به رسالت رسيد؟!

ظهرگاهان در راه بازگشت، سينه‌کش شريعتی را که بالا می‌آمدم گنبد آشنا و دوست‌داشتنی حسينيه‌ی ارشاد مرا پرتاب کرد به چهار سال پيش و تمام خاطرات قلهک و زرگنده. چقدر احساس در وطن بودن می‌کنم اين‌جا. هيچ چيز برای‌ام مثقال ذره‌ای غريب نيست. کاش تمام آن‌ها که به بهانه‌های واهی و بيهوده با وطن قهر و لج کرده‌اند، اندکی بر سر مهر باشند و دوستی را به لجاجت‌های سياست نفروشند. نمی‌دانم اين قصه‌ها را که چرا گروهی بدون هيچ غصه‌ای و مسئوليتی قلم را رها و بی‌عنان می‌گردانند و افسار نفس را در رهايی قلم رها می‌کنند! اين را اما نيک می‌دانم که از نور سخن گفتن، زمين تا آسمان فاصله دارد با شعار زده سخن گفتن. هنری نيست همراه موج احساسات و عواطف و شعارهای کهنه و مبتذل شوی. هنر اين است که مرد نشر مهر و دوستی باشی. تا اولين واژه‌ی درشت و ناصواب بر زبان‌ات جاری می‌شود،‌ به محض اين‌که نخستين ناسزا را حواله‌ی کسی، هر چند دشمن کنی، يکی يکی درهای مهر و دوستی را داری می‌بندی:
آن کلام پاک در دل‌های کور
می‌نپايد، می‌رود تا اصل نور
وان فسون ديو در دل‌های کژ
می‌رود چون کفش کژ در پای کژ!

من می‌گويم اگر کفشی کژ و پايی کژ نداشته باشيم، همه جا می‌توان اين کلام نور را منتشر کرد. همتی تا مرد مهر باشيم و خفاش‌وار از سيمای خورشيد نهراسيم. ايران، برای‌ام عزيز است و شيرين. بخت يار است که شماری از پيش‌کسوتان ادب و هنر و معرفت را می‌توان ديد و از خرمن‌شان خوشه چيد. به قوت حق!

سيد خوابگرد سلام!‌ محمود فرجامی! رسيديم خدمت‌تان اخوی! وبلاگی‌ها! نازنينان اهل قلم غير وبلاگی! شما را هم سلام! مهرتان افزون! ميهمان نمی‌خواهيد چند روز؟

September 6, 2005

برای عشق، که هميشه با من است!

ای تکيه‌گاه و پناه
زيباترين لحظه‌های
پر عصمت و پر شکوه
تنهايی و خلوت
 من!
ای شط شيرين پر شوکت من!

ای با تو من گشته بسيار
در کوچه‌های بزرگ نجابت
در کوچه‌های فروبسته‌ی استجابت
در کوچه‌های سرور و غم راستينی‌ که‌مان بود،
در کوچه باغ گل ساکت نازهايت،
در کوچه باغ گل سرخ شرمم،
در کوچه‌های بزرگ نوازش،
در کوچه‌های چه شبهای بسيار
تا ساحل سيمگون سحرگاه رفتن،
در کوچه‌های مه‌آلود بس گفت‌وگوها
بی‌هيچ از لذت خواب گفتن.
در کوچه‌های نجيب غزل‌ها که چشم تو می‌خواند
گهگاه اگر از سخن باز می‌ماند
افسون پاک منش پيش می‌راند
ای شط پر شوکت هر چه زيبايی پاک!
ای شط زيبای پر شوکت من!
ای رفته تا دوردستان!
آنجا بگو تا کدامين ستاره‌ست
روشنترين همنشين شب غربت تو؟
ای همنشين قديم شب غربت من!

September 5, 2005

باران‌های آخر تابستان

ساعتی هنوز نگذشته است که بارانی تند با رعد و برقی نورانی روی لندن را شسته است. شب پيشين آسمان مرکز شهر و همين حوالی خانه غبار آلود بود، غباری آغشته به ذرات معلق آب! امشب اما تدارک آن غبار مه‌آلود بود گويی که چنين روح‌نواز باران می‌باريد هر چند مرا ثانيه‌هايی بيش‌تر از آن نصيبی نبود که سخت گرفتار نوشتن و کار بودم. آمدم چيزی بنويسم دراز. مجالی فراخ فراهم نيست و دل و دماغی هم نيست. اين روزها گرفتاری‌ها مجال هيچ کاری به جز کارهای روزمره‌ی اداری نمی‌دهند. تعليق سايت ملکوت هم باعث شده است حتی بسياری از ای‌میل‌ها را نبينم. اين هم خود نعمتی است که کوتاه زمانی هم که باشد، خلوتی از اين هجوم بی‌امان تکنولوژی حاصل کنی، علی الخصوص که هميشه به رسم عادت از خواب برخيزی و مدام ای‌میل‌ها را بررسی کنی و بخوانی. فشار کارها‌ی‌ام که کمی سبک‌تر شود و فراغتی بيش‌تر حاصل آيد، سعی می‌کنم بيشتر باز گردم به حال و هوای خويشتن. به حال و هوای دل. می‌خواهم روزهای‌ام را بيشتر صرف خواندن عطار و ابو سعيد و سنايی و مولوی کنم. شست‌وشويی در درون بايد که زمان می‌گذرد و غبار بر آيينه‌ی دل می‌نشاند. شايد اگر مددی باشد و عنايتی و همتی از حضرت دوست در هفته‌های آينده فرصتی برای خلوتی حاصل شود تا هم با تمرکز نوشتن توان و هم به فراست حسابرسی.

Free counter and web stats