« July 2005 | صفحه‌ی اصلی | September 2005 »

بايگانی: August 2005

August 31, 2005

تعليق موقت ملکوت

از ديروز ميزبان ملکوت (هوستينگ مترز) در حال تغيير دادن سرور سايت بوده که تا امروز طول کشيده است. در نتيجه اگر در چهل و هشت ساعت گذشته ملکوت را نديده‌ايد اتفاق خاصی نيفتاده است. فقط نقل مکان سايت و اندکی ريزه‌کاری‌های فنی اين تعليق را به وجود آورده است. خوشبختانه الآن ملکوت سر و حال و قبراق است و بدون هيچ مشکلی کار می‌کند. تصور می‌کنم وبلاگ حسين درخشان نيز دچار مشکل مشابهی شده است.

August 28, 2005

نامه‌ی مجعول امير کبير

امروز ديدم که سايت بازتاب تصوير نامه‌ی مجعولی را که به امير کبير منسوب است با ذوق و شوق تمام با اين عنوان منتشر کرده است: «اصول‌گرايی را از امير کبير بياموزيم».

پيش‌تر هم يک بار ديگر در همين وبلاگ نوشته بودم که اين نامه جعلی است و شاهدش نکات عالمانه‌ای است که استاد ايرج افشار بر ذيل اين نامه آورده است و در مجله‌ی بخارا (شماره‌ی 31) چاپ شده است.

مردم ما از عالم گرفته تا عامی به سادگی جو زده می‌شوند و هيچ وقت به خود زحمت اندک مايه‌ تحقيق و تفحص را نمی‌دهند. کاش ياد بگيريم و اين توفيق را داشته باشيم که همين جوری روی هوا چيزی را نپذيريم بدون تأمل.

August 26, 2005

پاسخ دکتر سروش به نقدهای اخير

در پاسخ به واکنش‌هايی که به سخنان اخير دکتر سروش در سوربن ابراز شده بود، دکتر سروش به سخنان حجة الاسلام بهمن‌پور مطلبی نگاشته است که متن کامل آن را (به نقل از سايت دکتر سروش) در زير می‌آورم.

دو نکته را اما می‌افزايم. نخست اين‌که چنان‌که خواهيد خواند، و من هم با دکتر سروش هم‌رأی هستم، ناديده انگاشتن لغزش‌های عظيم فکری و عملی سياسيون و بهانه جستن بر سروش اين‌جا دور از انصاف است. البته که من مطلقاً رويکردم به سخنان سروش از جنس سخنان بهمن‌پور نيست. در متن نامه‌ی دکتر سروش، جدای از نکات بر حق و به جايی که در آن آمده است، من هنوز باور دارم که بار عاطفی و احساسی اين نوشته بسيار زياد است (اين ايرادی است که بر نوشته‌ی من هم شايد وارد است). همچنين چنان که در نوشته‌ی پيشين‌ام متذکر شدم، نقد سروش بسياری از جوانب سياست حکومتی ايران را به صراحت به نقد گرفته است و نبايد در نقد سخنان او از اين نکته غفلت ورزيد. بايد نشست و اين مقولات را به دقت نقد کرد. در باب عصمت و امامت، مدتی پيش با دکتر سروش خود گفت‌وگو کرده‌ام و هنوز اگر و امای زيادی در برداشت‌های سروش دارم. کاش فضايی آرام‌تر مهيا شود تا بدون برچسب زدن‌های سياسی و متهم نمودن‌های فقيهانه بتوان نقد و جرح صريح يک عقيده کرد.

متن کامل نامه را از آن رو در اين‌جا می‌آورم که اصل آن در سايت دکتر سروش فونت مناسبی ندارد و حداقل برای من يکی چشم‌نواز نيست. اينک متن کامل نامه‌ی سروش:

بر من همه عيـب‌ها بگـفتـيد
يا قـوم الي متي و حتـّام
ما خود زده‌ايم جام بر سنگ
ديگر مزنيد سنگ بر جام

 جناب آقاي حجّة ‌الاسلام بهمن‌پور

نقد مشفقانه و غيرت‌ورزي ديندارانه‌تان را ارج مي‌نهم و نکته‌هاي زير را بر سبيل توضيح براي شما و آيندگان برنوشته‌تان مي‌افزايم و اميدوارم که پايگاه «بازتاب»، از بازتاب دادن به آن سرباز نتابد.

يکم. گمان نمي‌کردم سخنان من خنده‌آور يا گريه‌آور باشد. بهتر بود آن را تأمل‌انگيز مي‌خوانديد.

آيا بهتر نبود که براي نقد آن سخنان به شنيدن سخنراني نود دقيقه‌يي من در سوربون ـ پاريس ـ مي‌پرداختيد. و به آن خلاصه ناقص که دانشجويان فراهم‌آورده‌اند بسنده نمي‌کرديد، تا سودبخشي و نيرومندي نقدتان افزون‌تر شود و از خطاهاي محتمل پيراسته گردد؟

ادامه‌ی «پاسخ دکتر سروش به نقدهای اخير»

August 20, 2005

راز خفتن سيمرغ

امروز بعد از سه ساعت تأخير، پروازی که بايد ظهر در کپنهاک می‌نشست ما را غروب به اين‌جا رساند. سفری که بايد سه روزه می‌بود، عملاً به دو روز و بلکه يک روز محدود شد. از زمانی که به کپنهاک رسيده‌ام تماماً وقت صرف برنامه‌ی دو سه ساعته‌ی شنبه کرده‌ام که سخنان‌ام سر و ته داشته باشد. هر وقت که از ظهر فرصت داشته‌ام يا ديوان شمس و مثنوی و منطق‌الطير را زير و رو ‌کرده‌ام يا بی‌هدف در نسخه‌ی خطی دير آماده شده‌ام پرسه زد‌ه‌ام. موسيقی‌های لازم را با خود آورده بودم، اما تنها برای يکی دو قطعه از کارهای عليزاده همراه و هماهنگ‌کننده‌ی سفرمان ناچار شد نزديک به دوازده پوند برای وصل شدن به اينترنت بپردازد. تنها کسی که خوابش نمی‌برد و خواب‌اش از ديدگان جداست، من‌ام. پس می‌نويسم با همين لپ‌تاپ نامأنوس. شايد ديگر فرصتی دست ندهد. اينترنت وايرلس هيترو پول می‌خواست که از خيرش گذشتيم، اما اين‌جا ناچار بوديم ديگر. از همين اتاق هتل، اينترنت وايرلس خوب جواب می‌دهد، هر چند الآن صدای خر و پف همراه‌ام به آسمان رفته است و يا شايد صدای تق و تق کی‌برد دارد آزارش می‌دهد!

هواپيما که به بالای کپنهاک رسيده بود، چشمان‌ام از حيرت گرد شده بود از اين معاشقه‌ی بی‌بديل زمين و دريا. دانمارک جزيره‌ای است که شايد يک دهم انگليس هم نباشد. از بالا که نگاه می‌کردی، چندين قطعه زمين را می‌ديدی که دريا با آرامشی عجيب در کنارشان آرميده بود. هواپيما که فرود می‌آمد گمان می‌کردم که الآن بايد در دريا فرود بياييم. اما نه، فرودگاه درست کنار دريا بود! با خودم فکر می‌کردم که از اين همه زيبايی هيچ نصيبی نخواهم برد خاصه اکنون که بانو همراه من نيست. اما بايد حتماً يک بار يک هفته‌ای هم که شده این شهر را زير پا بگذاريم. زيباترين صحنه‌ای که در اين‌جا ديدم همان بود که از آسمان هنگام فرود هواپيما ديدم. کاش دوربين دستم بود و می‌توانستم شکارشان کنم. می‌گويند اين‌جا روزها خلوت خلوت است و شب‌ها تازه مردم به خيابان می‌ريزند. گراند هتل که اسم‌اش هتل چهار ستاره است ولی به زندان می‌ماند و حتی دو ستاره هم برای‌اش حيف است، تا باغ مشهور و زيبای تری‌ولی دو سه دقيقه فاصله دارد. در خيابان بغلی هتلی هست به اسم «هتل آستوريا» که ناگهان مرا ياد رضا علامه‌زاده انداخت. از ظاهر مردم اين‌جا بر می‌آيد که خيلی ليبرال‌تر و آزادتر از مردم انگليس هستند. ظاهراً هم استرس‌شان کمتر است و هم رفاه‌شان بيشتر. انگار در خيابان مردمانی را می‌بينم بی هيچ غمی. ياد سفرنوشته‌ی دکتر اسلامی ندوشن به دانمارک می‌افتم (کسی می‌داند کدام کتاب‌اش بود؟). دکتر اسلامی آن موقع از محاسبه‌ای آماری ياد کرده بود که در اين کشور بعد از وقوع جنگ،‌ ناگهان آمار خودکشی‌ها به طرز وحشتناکی بالا رفته بود. آزادی و رفاه بيش از حد (از بسياری جهات) بدجوری کار دست‌شان داده بود. بر خلاف آلمان، اکثر مردم اين‌جا بسيار مسلط به انگليسی حرف می‌زنند و مطلقاً مشکلی در ارتباط بر قرار کردن پيش نمی‌آيد.

اين‌جا و مخصوصاً الآن احساس بدی نسبت به اين‌جا پيدا کرده‌ام. فکر می‌کنم اين‌جا همايی هست، عنقايی هست ولی خواب‌اش برده است. وقتی هم بيدار شود معلوم نيست به کجا پرواز خواهد کرد. آی سيمرغ خفته! من اين‌جا غريب‌ام! نه، همه جا گويا غريبم!

هنوز ته ذهن‌ام دارم با غزل شماره‌ 168 شمس (شفيعی کدکنی) کلنجار می‌روم:
اگر که جنس همايی و جنس زاغ نه‌ای . . .

امشب بر می‌گردم لندن. دل‌ام تنگ شده است برای‌اش.

August 17, 2005

وبلاگ عليه وبلاگ

تا به حال حتماً با تعابيری که در خود تناقض دارند برخورده‌ايد. تعبير مشهور «مذهب عليه مذهب» را همه شنيده‌اند. هر مفهومی و هر ارزشی، اگر به درستی رعايت نشود و تندرستی آن مغفول بماند، تبديل به ضد آن مفهوم و ارزش می‌شود. نظام‌های ايدئولوژيک و انديشه‌های ايدئولوژيک از هر جنس و لونی که باشند، ناچار در جايی به اين تناقض می‌رسند. آزادی هم در اين ميانه البته مستثنا نيست. خود آزادی هم می‌تواند مايه‌ی سلب آزادی باشد. به محض اين‌که کسی بخواهد بی‌قيد و شرط بر آزادی خود بدون اعتنای به محيط و فضايی که در آن زندگی می‌کند پافشاری کند، آزادی به سادگی می‌تواند به ضد خود بدل شود.

وقتی نگاه فراگيرتر و انسانی‌تر به اين مفاهيم داشته باشيم، می‌توان به روشنی اين نکته را ديد که اين مفاهيم و اين ارزش‌ها (مادامی که در عرصه‌ی زندگی دنيوی بشر مطرح‌اند) ناچار بايد معطوف به یک غايت و هدف باشند که همانا بهبود زندگی آدميان و کاهش رنج بشر است. اگر قرار باشد که آزادی یا هر ارزش ديگری، به جای بهبود بخشيدن زندگی آدمی، باعث افزايش رنج و محنت او شود، ديگر نه آزادی است و نه ارزشی خواستنی.

به همين معنا، می‌توان کارکرد وبلاگ را نيز سنجيد و ارزيابی کرد. وبلاگ وقتی از معنای خود دور شود و بخواهد نقش چيزی را ايفا کند که يا در توان آن نيست و يا عملاً باعث زحمت و دردسر شود، طبيعی است که تبديل به ضد خودش می‌شود. نامه‌ای که «بعضی» از وبلاگ‌نويسان به نيابت از قاطبه‌ی وبلاگ‌نويسان خطاب به ملت ايران نوشتند، به گمان من مصداق تمام عيار خارج شدن از اين تعریف است. بارها پيش‌تر از اين هم نوشته‌ام که من وبلاگ را حزب سياسی و ابزار مبارزه‌ی سياسی نمی‌دانم. وبلاگ بسی ساده‌تر و صميمانه‌تر و دوستانه‌تر از اين باشد که اکنون شده است. بالاخره ما با وبلاگ‌نويسی در پی ابراز انديشه‌ی خود در مقام فرديت خود هستيم نه دنبال طرح يک شعار و بسيج عمومی در يک پیکار سياسی. هر چقدر هم که بخواهيم به آن نامه‌ رنگ و لعاب مفاهيم فراسياسی بزنيم يا از ارزش‌هايی بشری سخن بگوييم که بايد قاعدتاً در خدمت «بشريت» باشند، باز هم انسان منصف به نتيجه‌ای جز اين نمی‌رسد که اين کار تنها حرکتی سياسی با اهداف روشن يک جور مبارزه است. من اين شيوه‌ی مبارزه را نمی‌پسندم (حتی اگر قايل به چيزی به اسم «مبازره» در آن مقياس و با آن اهداف باشم). ما نمی‌توانيم با استناد به مجموعه‌ای از آرمان‌ها که برای خودمان شايد عزيز باشند و عده‌ای هم همفکر داشته باشد، خود «وبلاگ» و عده‌ی زيادی وبلاگ‌نويس را قربانی کنيم يا در مظان اتهام و در معرض آزار قرار دهيم و بعد مدعی شويم نيت خيری داشته‌ايم با هدف نيکو. صاحب سيبستان در يادداشت‌اش (وبلاگ اسلحه نیست) اشاره کرده است که: « تنها کافی نيست در هدف دموکراتيک باشيم در روش هم بايد دموکرات بود. هيچ راه غير دموکراتيک به دموکراسی نمی‌رسد». من اما باور دارم که اين کار، نه تنها در روش دموکراتيک نيست، بلکه در عمل هم دموکراتيک تمام نخواهد شد. وقتی شما عملی انجام بدهيد که نتيجه‌اش سخت‌تر شدن بندهای استبداد و دشوار ساختن زندگی و نوشتن بر کسانی باشد که نه اين سوی ماجرا هستند و نه آن سوی آن، هدف‌تان هم غير دموکراتيک شده است.

ما اگر وبلاگ‌نويسی را به عنوان فرعی از نمود فرديت خود پر و بال می‌دهيم، بايد با فکر بقای آن هم باشيم. کار ما نبايد سوزاندن تمام ابزارها و فرصت‌ها و خراب‌ کردن تمام پل‌ها برای رسيدن به چند هدفی باشد که نه تحقق‌پذيرند و نه چندان ستودنی. اين را يادمان باشد که ما اگر هم برای خود وبلاگ‌ می‌نویسيم، حق نداريم با وبلاگ نوشتن‌مان تيشه‌ای به ريشه‌ی وبلاگ‌نويسی گروهی ديگر بزنيم که اصلاً دغدغه‌های ما را ندارند. چرا بايد ديگران به جای ما هزينه‌ی يک تبليغات وبلاگی را بدهند که نه فضيلتی در روش دارد و نه هدفی تحقق‌پذير و معقول؟ وبلاگ را نبايد به ابزاری علیه وبلاگ تبديل کرد. اگر اين گونه عاقبت‌انديشی‌ها را نداشته باشيم، تبديل به همانی می‌شويم که مرتب داريم از آن انتقاد می‌کنيم. وسواس بيش از حد داشتن به تقبيح چيزی، روزی آدمی را شبيه به خود آن چيز می‌کند. اعتدال و ميانه‌روی، راه احسن و انسانی‌تری برای رسيدن به اهداف بشری است.

مباش در پی آزار و هر چه خواهی کن
که در شريعت ما غير از اين گناهی نيست

گاهی اوقات، آدم به فکر اين است که گريبان ظالمی را با کاری بگيرد، ولی نتيجه آن می‌شود که ظالم گرد هم به دامان‌اش نمی‌نشيند اما عده‌ای مظلوم و بی‌گناه و بی‌دفاع به خاطر اين شور و سودای عدالت‌خواهانه‌ی ما سياست می‌شوند و مجازات. آدم بايد در ميدانی نبرد کند که اگر کاری کرد، خودش بتواند مسئوليت‌اش را به عهده بگيرد و نتوان گناه کار او را به پای ديگری نوشت.

مطالب مرتبط:
اين يادداشت حنيف مزروعی را هم حتماً بخوانيد: به کجا می‌رويم؟

August 16, 2005

چو دزدی با چراغ آيد، گزيده‌تر برد کالا!

سنايی قصيده‌ی مشهور و بلندی دارد که نکات عرفانی و معنوی درخشانی در آن مندرج است. هنوز خاطرم هست از ايام کودکی که مادر (و پيشتر از آن مرحوم پدر) اين قصيده‌ی بلند سنايی را به آواز می‌خواند و ما کودکان بازيگوش نصيبی جز آوايی نمی‌برديم. مشغول تحقيقکی بودم و ناچار به اين قصيده رسيدم. موی بر اندام آدمی راست می‌کند اين ابيات. ديروز هم در راه خانه دیوان ناصر خسرو را ورق می‌زدم و باز همان حال حادث می‌شد. و اين قصيده‌ی سنايی شباهت عجيبی دارد با اسلوب قصايد ناصر خسرو، نه تنها از حيث فرم و ظاهر بلکه حتی از راه معنا و محتوا. ابياتی از اين قصيده را که سخت بدان علاقه دارم در اين‌جا می‌آورم.

مکن در جسم و جان منزل، که این دونست و آن والا
قدم زین هر دو بیرون نه نه آنجا باش و نه اینجا
بهرچ از راه دور افتی چه کفر آن حرف و چه ایمان
بهرچ از دوست وا مانی چه زشت آن نقش و چه زیبا
گواه رهرو آن باشد که سردش یابی از دوزخ
نشان عاشق آن باشد که خشکش بینی از دریا
سخن کز روی دین گویی چه عبرانی چه سریانی
مکان کز بهر حق جویی چه جابلقا چه جابلسا
شهادت گفتن آن باشد که هم ز اول در آشامی
همه دریای هستی را بدان حرف نهنگ آسا
نیابی خار و خاشاکی در این ره چون به فراشی
کمر بست و به فرق استاد در حرف شهادت لا
چو لا از حد انسانی فکندت در ره حیرت
پس از نور الوهیت به الله آی ز الا
ز راه دین توان آمد به صحرای نیاز ار نی
به معنی کی رسد مردم گذر ناکرده بر اسما
چه مانی بهر مرداری چو زاغان اندرین پستی
قفس بشکن چو طاووسان یکی بر پر برین بالا
عروس حضرت قرآن نقاب آن گه براندازد
که دارالملک ایمان را مجرد بیند از غوغا
عجب نبود گر از قرآن نصیبت نیست جز نقشی
که از خورشید جز گرمی نیابد چشم نابینا
بمیر ای دوست پیش از مرگ اگر می زندگی خواهی
که ادریس از چنین مردن بهشتی گشت پیش از ما
به تیغ عشق شو کشته که تا عمر ابد یابی
که از شمشیر بویحیا نشان ندهد کس از احیا
گر از آتش همی ترسی به مال کس مشو غره
که اینجا صورتش مالست و آنجا شکلش اژدرها 
گر امروز آتش شهوت بکشتی بی‌گمان رستی 
و گرنه تف آن آتش ترا هیزم کند فردا 
ز باد فقه و باد فقر دین را هیچ نگشاید 
میان دربند کاری را که این رنگست و آن آوا 

ادامه‌ی «چو دزدی با چراغ آيد، گزيده‌تر برد کالا!»

August 12, 2005

حديث تلخکامی‌های ولی

اين روزها در رفت و آمد روزانه به محل کار، سخت گرفتار بازخوانی «جانشينی محمد» نوشته‌ی ويلفرد مادلونگ هستم. اين کتاب، کتاب غريبی است که روايتی تاريخی و بالنسبه منصفانه، يا بهتر بگويم بی‌طرفانه، از ماجراهای صدر اسلام پس از وفات حضرت رسول عرضه می‌کند. امشب تازه بخش مربوط به حضرت امير را به پايان برده‌ام. در اين دو سه روز اخير، بارها و بارها بغض کرده‌ام بر تلخی اين قصه و نامردمی و بی‌وفايی آن‌ها که در کنار علی بودند. اين را به رغم ميل‌ام می‌نويسم که هرگز نمی‌خواهم نشانی از تفرقه‌انديشی يا مخالف‌خوانی در آن باشد، اما گمان نبرم که جوانمردی در عالم باشد که در کار علی و هم‌عصران‌اش، از عايشه و طلحه و زبير و معاويه گرفته تا شخص ياران نزديکش نگاه بکند و اندوه و غصه‌اش از اين اندازه نافرمانی و بی‌مروتی در کار نزديک‌ترين صحابی محمد مضاعف نشود. نمی‌توان بر آن همه نيرنگ، آن همه دروغ، آن همه نامردمی و بی‌اخلاقی، آن همه غارت و تجاوز و دشنام و ناسزا که يک‌سره به داعيه کسب قدرت و جاه دنيا بود اغماض کرد و مروت و جوانمردی و پاکی علی را نديد. نمی‌شود. نه عقل تصديق می‌کند اين بی‌اعتنايی را و نه احساس و عاطفه. عجيب حس می‌کنم که حاکمان اين زمانه خلق و خوی امويان گرفته‌اند و راه سفيانيان و تبار معاويه را در پيش گرفته‌اند و حب دنيا و پليدی‌های‌اش چنان آينه‌ی دل‌ها را تيره کرده است که در اين ميان نه نشان از فضايل محمد است و نه رنگی از مروت و ولايت علی. اين همه غصه را کدامین دل است که تاب آورد مگر از سنگ باشد؟ با خود می‌انديشيدم که وقتی خواندن کتابی تاريخی به اسلوبی علمی در کار علی اين اندازه آشفته‌ام می‌سازد، خواندن عين سخنان حضرت امير چه آتشی بر جان‌ام خواهد زد. بارها و بارها اين بيت سعدی را با خود خوانده‌ام و خواهم خواند که:
ما را سری است با تو که گر خلق روزگار
دشمن شوند و سر برود هم بر آن سريم

از ما نمی‌آيد که محبت علی و خاندان‌اش را از دل بزداييم که نيکوخصال‌ترين و داناترين مردمان پس از رسول خدا هستند. نه! خاک ما را به مهر اين طايفه سرشته‌اند و ملامت ملامت‌گران ولو در جامه‌ی دينداری و خداخواهی، ما را از محبت آنان بر نخواهد گرداند.

عجيب آشفته‌ام کرده است اين قصه‌ها. و حديث روزها و غصه‌های مکرر زيستن بسی افزون‌تر می‌کند اين دردها را. تلخ شده‌ام و بی‌اندازه آزرده‌خاطرترم از يادآوری آن همه تاريخ بلند و زهرناک. بس است ديگر. تاب نوشتن‌ام نيست که اگر بيش‌تر بنويسم زبان به تلخی و درشتی خواهم گشود. بس است.

August 10, 2005

فرق فارق شريعت و قيامت

بالاخره ميان اين همه گرفتاری چند روزه‌ی اخير، مجالی يافتم تا سخنان جنجالی دکتر سروش در پاريس را دقيق‌تر بخوانم و همچنين حواشی صاحب سيبستان را بر آن (مهدويت، دموکراسی و سالاد دکتر سروش). شايد همين ‌جا بايد اندکی بدهکاری خود را به صاحب سيبستان ادا کنم که چندان دقيق ناشده در سخنان دکتر سروش در سخنان او پيچيده بودم. به هر تقدير، شايد در خلال آن‌چه می‌نويسم اشاره‌ای به دليل نقد خود از سخنان او هم خواهم داشت.

نخستين نکته‌ای که بايد در ذيل سخنان سروش افزود اين است که به هر روی، مواضع او خالی از جهت‌گيری سياسی و نقد جريان غالب حکومتی در ايران نيست. جای بحث چندانی در آفات حکومتی شدن دين و به گروگان رفتن معرفت دينی در چنگال قدرت سياسی نيست. روحانيت هم اگر تحت سیطره‌ی قدرت سياسی در بيايد و استقلال و مشروعيت دینی خود را از دست بدهد، نهايتاً به ابزار و نهادی برای تأمين اغراض و مقاصد سياسی تبديل خواهد شد. در باب عوام بودن يا عوام‌زده بودن روحانيت من شخصاً سکوت می‌کنم و داخل در اين موضوع نخواهم شد. اين حوزه ربطی به دغدغه‌ها و علايق من ندارد.

دکتر سروش مدعی است:‌«من به جرئت می‌توانم بگویم اقلیتی از روشنفکران مسلمان و متفکران جهان اسلام ایران و عرب و ترکیه و غیره اکنون در این فکر هستند که مبانی بنیادین دموکراسی را از اسلام استخراج بکنند. کم و بیش ما به اجماعی رسیده‌ایم که اجماع میمونی است که به ما می گوید آن کار ناشدنی است و محکوم به شکست است اقلا در ایران چنین است و راه باطلی را که می‌رفتیم فرونهادیم.» من با دکتر سروش هم‌رأی هستم که مبانی بنيادين دموکراسی را نمی‌توان از اسلام استخراج کرد به اين معنا که اين کار محال است به همان اندازه که استخراج قواعد فيزيک از اصول علم پزشکی محال است. مقصودم اين است که من نمی‌توانم اين را بپذيرم که بايد برای دموکراسی شأن و شخصيتی مستقل و شکل‌يافته و روشن قايل شويم که با شخصيت شکل گرفته و صلب اسلام ناسازگار باشد. خود دکتر سروش هم به شيوه‌ی ديگری همين سخن را پيشتر گفته است و دور افتادن از آن مدعای سابق برای من کمی غريب است. دموکراسی و اسلام هر دو در معرض تفسير و تغيیر هستند. هر دو را می‌توان به شيوه‌های مختلف فهميد، با این قيد که مهر قطعيت و تغيير ناپذير بودن بر احکام آن‌ها نبايد زد. نه دموکراسی مطلق است و نه احکام اجتماعی اسلام (البته در باب احکام اسلام گير و گرهی هست که در اين‌جا به آن نمی‌پردازم).

دکتر سروش گفته است: «قرآن به وضوح می‌گوید که پیامبر اسلام خاتم النبیین است اما شیعیان مقام و منزلتی که به ائمه خودشان بخشیده‌اند تقریبا مقام و منزلتی است که پیامبر دارد و این نکته‌ای است که نمی‌توان به سهولت از آن گذشت، یعنی مفهوم خاتمیت در تشیع مفهوم رقیق شده و سستی است. زیرا امامان شیعه حق تشریع دارند حال آنکه این حق انحصارا حق پیامبر است». اين عبارات از آن عباراتی است که رهزنی بسيار می‌کند. خلاصه بگويم که (بدون هيچ داوری مثبت يا منفی درباره‌ی شخص دکتر سروش) اين همان مدعايی است که وهابيون و به طور کلی اهل سنت درباره‌ی شيعيان (يا به تعبير خودشان روافض) دارند.

سراغ ندارم که در هيچ کجای منابع کلامی و اعتقادی شيعيان به طور اعم (از هر شاخه‌ و گروهی) برای امام حق «تشريع» به این معنای روشنی که سروش مدعی است قايل شده باشند (حتی اسماعيليان باطنی هم چنين تعبيری ندارند - منابع و مستنداتش باشد برای جای ديگر). کارکرد پيامبر در دين به روشنی تعريف شده است. پيامبر وقتی شريعتی نو می‌آورد، شريعت ما قبل خود را «نسخ» می‌کند و باب تازه‌ای را در ادوار شرعی می‌گشايد. شيعيان در بالاترين سطح تفسير خود از مقام پيامبر او را در مقام شارع و «خاتم النبيين» می‌نشانند و اهل بيت او و امامان شيعه را مفسرين بل «راسخان در علم» و «صاحبان تأويل» می‌دانند - نه شارعان و صاحبان شريعتی ناسخ شريعت خاتم النبيين. کارکرد امام در مقام صاحب تأويل و تفسيرگر باطنی شريعت البته با مقام پيامبر به عنوان شارع فرق دارد. اين هم مطلقاً مدعای تازه‌ای نيست که می‌گويند شيعيان امامان خود را هم‌رديف پيامبر شمرده‌اند. غلو‌آميزتر از اين سخنان را هم مخالفان سنی شيعيان در قرون ماضی به کرات و با غلظت فراوان‌تر بيان کرده‌اند و از اين باب در سخنان سروش هيچ کشف تازه‌ای نيست الا اين‌که يک شيعه روايت هم‌دلانه‌ای از همان سخنان کهن عرضه کرده است. از اين باب من با صاحب سيبستان موافق‌ام که با اين نگاه ديگر شيعه‌ای بر جا نمی‌ماند که امامت و تشيع با هم پيوندی تنگاتنگ دارند. خلاصه بگويم که رفتن بر اين نهج و اين شيوه‌ی تفسير، مسلمانی ما را در مقام تجربه حداکثر به يک نوع عرفان ذوقی تقليل خواهد داد که ملغمه‌ای از تعاليم ابن عربی و مولوی و عارفان شيعه و سنی است.

دکتر سروش به درستی سخن غزالی را نقل کرده است که ما هم به همان اندازه که ابوحنيفه آدم است، آدم هستيم. البته اين سخن او چنين نتيجه نمی‌دهد که اقبال لاهوری خاتم العقلاء است. خود او هم علی الظاهر چنين ادعايی نکرده است. دکتر سروش می‌گوید - به تبعيت از اقبال لاهوری – که ختم نبوت يعنی اين‌که «ديگر کسی اتوريته‌ی کلام پيامبر را ندارد». اولاً که اين تعبير مباينت صريح هم با عقايد شيعه دارد و هم با رفتار مسلمين. برای اين‌که کسی اتوريته‌ای در دين داشته باشد، لزومی ندارد طرف پيامبر باشد. نيازی هم نيست تمام اين مدعيات را بر گردن شيعيان بار کنيم. مگر اين همه عارف و صوفی غير شيعه نداريم که پير و ولی را منزلتی بالاتر از دسترس عقل می‌دهند؟ من از اين حيث تفاوتی ميان شيعيان و اهل سنت نمی‌بينم. اين ملامت دامن خود اقبال و دکتر سروش را هم خواهد گرفت.

و اما بحث رهايی و خاتميت. در سخنان يکی دو هفته‌ی پيش دکتر سروش وقتی سخن از ديدگاه اقبال از خاتميت و رهايی آدميان پيش آمد، از دکتر سروش پرسيدم که حد يقف اين عقل استقرايی و نقاد آدميان در برابر دين کجاست، پاسخ دکتر سروش اين بود که هيچ جا! خيلی خلاصه بگويم که از ديد من اين مشی بدون هيچ شکی از شخص پيامبر هم عبور خواهد کرد. دکتر سروش می‌گفت که وقتی قرآن می‌گويد که اگر کسی می‌تواند سوره‌ای يا آيه‌ای مثل قرآن بياورد، اين مبارزطلبی قرآن است و هر وقت کسی توانست سوره‌ای يا آيه‌ای مثل آن بياورد البته که ما تسليم آن خواهيم شد، ولی تا به حال چنين نشده است! در اين سخن خدشه‌ی بزرگتری هم هست:‌ چه کسی معيار اين است که آيا اين سوره يا آيه هم‌رديف سوره يا آيه قرآن هست يا نه؟ جز اين است که باز هم داور نهايی خود قرآن و خود دين است، نه داوری بيرونی؟ اگر معیارهای دين و هیبت و هیمنه‌اش و استدلال‌های‌اش آن قدر روشن بود که جميع عقلا را متقاعد به دين‌داری و دين‌ورزی کند، تا به امروز احدی از مردمان کره‌ی زمين غير مسلم نبود! من دين را در ايمان و تسليم در برابر اشارات‌اش می‌فهمم. دين البته پيشوايی دارد که برای من امام آن دين است. من از اين امام قدمی فراتر نخواهم گذاشت. دين من، دين همان امام است و بس. اگر در زمان حضرت امير می‌زيستم، دين من دين علی ابن ابی‌طالب بود و بس با تمام احکام و داوری‌های سياسی‌اش. اگر در زمان علی، من به برداشت و تصور سياسی ديگری می‌رسيدم و رأی علی را نمی‌پذيرفتم، ديگر نمی‌توانستم مدعی شوم که شيعه‌ی علی هستم. فکر می‌کنيم تا اين‌جا روشن سخن گفته باشم.

يک نکته‌ی ديگر را هم بیفزايم که به اعتقاد من، قلب تپنده‌ی تئوری دکتر سروش در قبض و بسط  و حتی بسط تجربه‌ی نبوی است. یکی از تبعات و نتايج ناگزیر تئوری‌های دکتر سروش اين است که لازم می‌آيد در اين ديدگاه امامی حاضر و موجود باشد که دین را تفسير و تعبير کند بر حسب اقتضائات زمانه. جای خالی آن امام حاضر و موجود را (در اعتقادات شيعيان دوازده امامی) گويا تئوری‌های دکتر سروش دارد پر می‌کند – و شايد هم خودش. در عين اين‌که کليت مدعيات دکتر سروش در قبض و بسط و بسط تجربه‌ی نبوی، هم برای من دلپذیر است و هم مؤيد باورهای دينی و قلبی خود من، تصور نمی‌کنم هضم و پذيرش تبعات و مقتضيات آن برای ديگران چندان ساده باشد (شايد ديگران آن آلترناتيو اضافی مرا نداشته باشند. آن وقت تکليف چی‌ست؟). دکتر سروش بايد قطعاً توضيحات تازه‌ای به اين سخنان بيفزايد. اين سخنان تازه و شهرآشوب، برای من معنايی جز نفی اساسی و ريشه‌ای تشيع ندارد. جايگزينی که دکتر سروش ارايه می‌کند، کدام است؟ به گمان او اين جايگزين تا چه اندازه توفيق و مطلوبيت و محبوبيت خواهد يافت؟ آخرين سخن اين‌که چه کسی گفته است آن نوع دموکراسی خاصی که دکتر سروش در تعارض با تئوری امامت شيعيان مطرح می‌کند، کعبه‌ی آمال سياسی ماست؟ شايد اين نوع دموکراسی بتواند عرصه را بر حاکميت فعلی ايران تنگ کند، اما گرفتيم که اين حاکميت فردا از ميان رفت، فردا تکليف ما با خود اين دموکراسی که قلب تشيع را – با اين تعبيرات دکتر سروش – نشانه می‌گيرد چی‌ست؟

می‌روی و مژگان‌ات خون خلق می‌ريزند
تيز می‌روی جانا!‌ ترسمت فرو مانی!

August 4, 2005

از مصايب فرهنگ!

ما ايرانی‌ها مردمانی هستيم با فرهنگ و با پيشينه‌ای بسيار درخشان و مشعشع. عالمی هم کتاب و انديشه پشت سر ما هست. اما به همان اندازه که غنا داريم، آفت هم داريم. به همان اندازه که شايد «عبادت» داشته باشيم، «عادت» هم زياد داريم. اين آفت‌ها و عادت‌ها، هميشه ريشه‌ی مدنيت و پيشرفت ما را می‌زنند. دريغ بزرگترم اين است که اين آفت‌ها و عادت‌ها را اتفاقاً نبايد چندان ميان عموم مردم – به تعبير ديگر ميان عوام –  جست‌وجو کرد. آن‌ها که عمدتاً در زمره‌ی ارباب انديشه و صاحبان فکر،‌ روشنفکران، هنرمندان، سينماگران، نويسندگان و سياست‌مداران هستند، سلسله‌جنبان‌های اصلی فلج فکری و اجتماعی ما هستند.

تمام ابعاد و شئون زندگی اجتماعی، فرهنگی و سياسی ما به هم پيوسته است. سياست ما از انديشه‌ی دينی ما، فرهنگ قومی و اجتماعی و خصلت‌های کهن تاريخی ما سرچشمه می‌گيرد. خواص ما هم در همين فضا می‌بالند و می‌رويند. مدت‌ها پيش نوشته بودم که پيکره‌ی روشنفکری ما موجود عجيب‌الخلقه‌ای است که اعضای‌اش سنخيت و هماهنگی با هم ندارند. دوستان فراوانی بابت نوشتن آن جملات ملامت‌ام کردند. اما هنوز بر همان باورم. وقتی می‌گويم روشنفکر، مقصودم يک يا دو نفر خاص نيست. از اين گذشته من و شما نمی‌توانيم معيار داوری درباره‌ی يک انديشمند را تنها در نوع رابطه‌ی شخصی و فردی که با ما دارد بگيريم. شايد انديشمندی را پيدا کنيم که وقتی با ما برخورد می‌کند مجسمه‌ی فضايل باشد، ولی در برخوردهای عام‌تر و حتی در داوری‌های اجتماعی و مخصوصاً سياسی (که اين روزها باب شده است روشنفکران برای وزن‌کشی راست می‌روند سراغ سياست!)، فجايعی باشند تمام عيار. ما نمی‌توانيم روی يکی دو نفر انگشت بگذاريم و بگوييم انديشه، هنر، دين‌داری، سياست‌ورزی و روشنفکری يعنی همين. نه، به نظر من «فرهنگ» ما به معنای اعم‌اش مجموعه‌ای است از همه‌ی اين افراد. اين‌ها هستند که همگی با هم سيمای فرهنگی ما را شکل می‌دهند.

بگذاريد خلاص‌تان کنم: همگی ما به نحوی در استمرار اين قضيه مؤثريم - حتی شخص شخيص بنده! صاحب سيبستان، چندی پيش يادداشتی نوشت با عنوان «ضديت با شبکه» که به صراحتی بی‌نظير تمامی نگرانی‌ها و دغدغه‌های شخصی مرا هم در اين يکی دو ساله منعکس کرده بود. چرا ما نمی‌توانيم کار جمعی و گروهی انجام بدهيم و به صورت شبکه کار کنيم؟ دلايل سر راست و روشن‌اش را صاحب سيبستان به شيوايی هر چه تمام‌تر نوشته است و تنها شما را به خواندن مجدد آن دعوت می‌کنم. آن يادداشت وجه عمومی‌تری نيز دارد که بسياری از فعاليت‌های فرهنگی ما را در بر می‌گيرد. کار فرهنگی، تعارف و لوطی‌گری بر نمی‌دارد. کار فرهنگی تعهد عملی می‌خواهد و پای‌بندی جدی به حرفی که آدم می‌زند. اروپايی‌ها در اين کارها يد طولايی دارند و غريب نيست اگر آن‌ها هميشه در اين زمينه‌ها از ما جلوترند، حتی اگر در بسياری مواقع ضريب هوشی‌شان از ما پايين‌تر باشد. آن‌ها خيلی ساده برای کارشان سيستم دارند و ما نداريم. آن‌ها وقتی بگويند کاری را انجام می‌دهند، به هر ترتيبی شده خود را مقيد انجام آن می‌کنند و اگر نشد تا ابد شرمسار خود و طرف می‌مانند. ما اين‌جوری نيستيم. روی هوا قول‌ می‌دهيم و وعده‌ها می‌دهيم کرور کرور. پای عمل اين‌ها را فراموش می‌کنيم و اگر هم کسی از ما بپرسد که چرا چنان کرديد، طلب‌کار می‌شويم و تمام زندگی طرف را جلوی چشم‌اش حاضر می‌کنيم و عيب و ايرادها از او می‌گيريم بی‌شمار!

بگذاريد يک غر نهايی بزنم و قلب سخن‌ام را بازگو کنم. روزگاری بر صدر سايت کذايی لوح (که پيش‌تر درباره‌ای نوشته‌ام) عنوانی بود در باب نسبت فرهنگ و سياست. الآن برش داشته‌اند (شايد فهميده بودند چه سوتی عظمايی است) و دقيقاً يادم نيست عين عبارت چه بود. اما به هر روی آن‌ها داشتند چيزی می‌گفتند از نسبت ميان سياست و فرهنگ که فرهنگ است که سياست را می‌سازد يا چيزی شبيه به اين. البته همه‌ی اين حرف‌ها در قالب و بستر انديشه‌ی سياسی جزمی و ايدئولوژيک آن‌ها بود. وقتی که سياست و دغدغه‌های سياسی سايه‌ی سنگين خود را بر سر فرهنگ و انديشه‌ی ما می‌اندازند، فکر کردن ما مُعوجّ می‌شود و شرطی. وقتی سياست اين اندازه گره بخورد به انديشه‌ی ما که نتوانيم هيچ چيز ديگری را، حتی انسانيت را، فارغ از سياست ببينيم، به تدريج فرهنگ ما رو به زوال می‌رود و می‌شويم مشتی آدم معمولی با دغدغه‌هايی مبتذل. فرهنگ و ادبيات را بايد از دام سياست‌زدگی و شعار زدگی رهانيد، چه اين شعارها از جنس شعارهای حکومتی وطنی باشد، چه از جنس شعارهای خارج از وطن و اپوزيسيون‌وار.

همه‌ی اين غرغرها را کردم برای دعوت به چند چيز ساده:‌ وفای به عهد، تعهد به قراری که با ديگران می‌گذاريم، توقع معقول داشتن از هر کسی، پرهيز از ورود در عرصه‌هايی که اصلاً کار ما نیست و از همه مهم‌تر يک چيز نهايی:‌ يادمان باشد که فردا اگر حرکتی فرهنگی در همين عرصه‌ی وب شروع شد، پشت‌اش را بلافاصله خالی نکنيم. فقط وعده‌های باد هوايی ندهيم. همان لحظه بلافاصله عمل کنيم. مرد و مردانه پای حمايت آن بنشينيم و رنگ سياست و دغدغه‌های رايج خود را به آن نزنيم. فردا اگر سايتی ديديم که به استقلال دست و پا می‌زند خود را از گرداب شعارهای روز و رايج برهاند، ابرو گره نکنيم و سعی هم نکنيم که رنگ فکر خود را به تمام مجموعه‌اش بزنيم. به استقلال‌اش حرمت بگذاريم و مصداق اين بيت مولوی نشويم که:

هر درونی کو خيال‌ انديش شد
گر دليل آری، خيال‌اش بيش شد!
همين.

پ.ن. تمام اين‌ها را نوشته بودم و «غرغر» کرده بودم که نويد افتتاح «هفتان» را بدهم بدون اين‌که رازی از پرده برون بيفتد. باری سيد خوابگرد خود شرح ماجرا را چنين داده است: هفتان دات کام!

Free counter and web stats