« June 2005 | صفحه‌ی اصلی | August 2005 »

بايگانی: July 2005

July 31, 2005

نوشافرين ملکوت

عضو تازه‌ی سرزمين ملکوت که تازه پای‌اش به لندن رسيده است، ديشب طی مراسمی ويژه ميهمان و مقيم ملکوت شد. مزيد اطلاع اهالی ملکوت و ساير مترددين وبلاگستان يادآوری کرديم. به نوشافرين خوشامد می‌گوييم.

July 27, 2005

آن مجسمه‌ی رنج

مادر . . . من . . .  جهانی پرسش بی‌پاسخ و دريايی از شرمساری! و عاقبت هيچ:
دردا و ندامتا که تا چشم زديم / نابوده به کام خويش نابوده شديم

July 25, 2005

منطق‌الطير شفيعی کدکنی

بی‌خبری مغرب زمين درد بدی است، مخصوصاً برای من که تمام عمرم را توی کتاب لوليده‌ام. دو سالی می‌شود که دکتر شفيعی کدکنی، تصحيح تازه‌ای را از منطق‌الطير عطار چاپ کرده که توسط انتشارات سخن منتشر شده است (شماره‌ی 1 از مجموعه‌ی آثار عطار). منطق‌الطيرهای پیشين را، يعنی تصحيح سيد صادق گوهرين و احمد رنجبر را ديده‌ام و هر کدام را خاصيتی است. اما کار شفيعی کدکنی انصافاً کاری است سترگ برای اين‌که استادتر از او در زمينه‌ی شعر و ادب و عرفان خراسانيان نمی‌شناسم. از گزيده‌های مختصری که درباره‌ی سنايی، عطار و ابو سعيد ابوالخير چاپ کرده است تا تصحیح‌های بی‌نظیر و عالمانه‌ای که دارد. وجه برجسته‌ی اين تصحيح تازه اين است که تعليقاتی دارد به شيوه‌ی شفيعی کدکنی! کسانی که با شيوه‌ی کار شفيعی آشنا هستند می‌دانند من چه می‌گويم:‌ تعليقاتی بسيار دقيق و عالمانه که در درک و فهم متن اصلی شديداً‌ از خواننده دستگيری می‌کند. تصحيح تازه شامل مقدمه، متن، تعليقات و کشف‌الابيات است. اميدوارم همين روزها نسخه‌ای از آن برای‌ام برسد.

July 17, 2005

کدام اسلام؟

وقتی اتفاقات تلخی می‌افتد که به نحوی، درست يا غلط، پای انديشه‌ی آدم در آن به ميان می‌آيد، ناچار می‌شوی دوباره به خودت نگاه کنی و آن‌چه را هستی بسنجی. من مسلمان‌ام و شيعه هستم و به اين مسلمانی و تشيع افتخار می‌کنم و شرمی هم از آن ندارم. اما کدام اسلام؟ کدام تشيع؟ مسأله هميشه اين است. وقتی بحث از اسلام و ايمان به ميان می‌آيد، هميشه ياد آن داستان مثنوی می‌افتم که در زمان بايزيد به گبری گفتند چرا مسلمان نمی‌شوی تا رستگار شوی؟ گبر در پاسخ به مريد بايزيد گفت که اگر ايمان آن است که بايزيد دارد، مرا طاقت و تحمل آن نيست. اين ايمان فزون از تلاش و کوشش من است،‌ اگر چه ايمان دارم که باور بايزيد برتر از بسيار باورهای ديگر است. اما اگر ايمان،‌ ايمان چون شمايانی است،‌ هيچ ميلی به چنين ايمانی ندارم:
آن‌که صد ميل‌اش سوی ايمان بود
چون شما را ديد از آن فاتر شود
زان‌که نامی باشد و معنی‌اش نی
چون بيابان‌ را مفازه گفتنی
گر کسی را از خدا احسان شود
از دل و جان عاشق ايمان شود
چون به ايمان شما او بنگرد
عشق او ز آورد ايمان بگذرد!

يا حکايت آن کافری که پرسان پرسان به سراغ مؤذنی آمده بود بد صدا و آزار رسان که او را سپاس گويد. حکايت را که پرسيدند گفت که دختر لطيف دارد که آرزوی اسلام می‌کرده اما تا بانگ نکره‌ی اين مؤذن را شنيده، دل‌اش از ايمان سرد شده است!
هست ايمان شما زرق و مجاز
راهزن همچون که آن بانگ نماز
ليک از ايمان و صدق بايزيد
چند حسرت در دل و جانم رسيد
آن‌که ايمان يافت رفت اندر امان
کفرهای باقيان شد در گمان
يک ستاره در محمد رخ نمود
تا فنا شد گوهر گبر و يهود

اين از حکايت‌ ايمان‌های مجاز. نيازی نيست به عقب برگرديم و شرايط آن زمانه را بررسی کنيم. اين احوال مدام تکرار می‌شوند. دينی که در آن ريا موج می‌زند يا بازيچه‌ی سياست و ابزار رسيدن به قدرت و مقاصد دنيوی است و در آن هيچ اعتنايی به آدميان نيست و نشانی از ايمان در آن هويدا نيست، دينی نيست که بدان افتخار توان کرد. دين،‌ شيوه‌ای برای زيستن و خوب و انسانی و اخلاقی زيستن است. دينی که من می‌فهمم و بدان باور دارم، سد راه و مانع بشريت من نيست. شيعه بودن هم نشانی از عقلانيت دارد. اين دين و اين ايمان رکنی بزرگی از خرد دارد که باور دارم:
خدای از تو طاعت به دانش پذيرد
مبر پيش او طاعت جاهلانه

زمانه‌ی ما را يا اهل طاعت جاهلانه پر کرده‌اند يا ارباب خصومت جاهلانه و متعصبانه با دين. پيشوای آن دين‌داری که من می‌پسندم، علی است و خاندان‌اش که سر سلسله‌ و منادی خردورزی در دين هستند و علی بود که می‌گفت پيامبران برای شوراندن خزائن عقول آدميان مبعوث شده‌اند. من از مسلمانی خود شرمسار نيستم. خيلی ساده مسلمانی من از جنس هر نوع مسلمانی رايج اين زمانه نيست. دين‌داری من به نام دين طالب دنيا و قدرت سياسی نيست. دينی که من بدان باور دارم جان آدميان را مقدس و محترم می‌شمارد. اگر کسی به نام اسلام جنايت می‌کند و خود را مسلمان می‌شمارد، بدون هيچ شکی با تکيه بر همان اسلام می‌توان به او نشان داد که آن‌چه بدان باور دارد اسلام نيست. اسلامی که من می‌شناسم، اخلاق اجتماعی دارد و وجدان. اسلام برای من شيوه‌ای برای زندگی کردن است، نه شيوه‌ای برای حکومت کردن. اما از اين کفری که در جامه‌ی اسلام رهزنی می‌کند بيزارم. از آن بتی که در قبای ولايت، مروج شرک است، بری هستم:

خدا زان خرقه بيزار است صد بار
که صد بت باشدش در آستينی!

آيینی که بدان باور دارم،‌ رکن‌اش بی‌آزاری است:
بکنم آن‌چه بدانم که در او خير است
نکنم آن‌چه بدانم که نمی‌دانم
حق هر کس به کم آزاری بگزارم
که مسلمانی اين است و مسلمان‌ام

مسلمان را کسی می‌دانم که آدميان از دست و زبان و گفتار و کردار او سلامت و امنيت داشته باشند. اين جامع‌ترين تعريفی است که برای مسلمانی می‌شناسم. مسلمانی که در همان گام نخست،‌ اين شرط را نقض کند، هم‌کيش من نيست:
مباش در پی آزار و هر چه خواهی کن
که در شريعت ما غير از اين گناهی نيست!

July 13, 2005

خواننده، بنا يا عکاس؟!

باورتان می‌شود؟ جمع کردن اين تصويرهای مختلف از شجريان کمی سخت است. بيشتر دوست دارم شجريان را در همان حال و هوای موسيقی ببينيم تا اين‌که کنار يک بنای گلی در حال تعمير ايستاده باشد يا در حال عکس گرفتن يا بالا رفتن از نردبان باشد!

ادامه‌ی «خواننده، بنا يا عکاس؟!»

July 10, 2005

تقاضای کمک عاجل در يک معضل حقوقی

قطعاً کسانی که ساکن وبلاگ‌شهر هستند، تا به حال از گرفتاری نوشی با خبر شده‌اند. حل بن‌بست‌های حقوقی جامعه‌ی مردسالار ايران که احکام شريعت اسلام را بهانه‌ی به کرسی نشاندن اقتدار مردانه کرده است، به هيچ رو کار ساده‌ای نيست. در ميدانی که زن، بنا به تصور غالب و رايج جامعه‌ی ايرانی و انديشه‌ی متشرع عنصر شر و کانون فتنه و گناه تلقی می‌شود، احقاق حقوق يک زن البته که کاری است نزديک به محال. بدون هيچ ترديد رأفت و عطوفت اسلامی وجود دارد. هيچ شکی نيست که می‌توان تفسير انسانی از شريعت اسلام داشت. ترديدی نيست که می‌توان درازدستی فقيهانه پاره‌ای خشک‌مغزان متنسک و جاهل را با عاقبت‌انديشی و انسان‌گرايی اسلام کوتاه کرد. اما همه‌ی ما می‌دانيم که اين معضل حقوقی به اين سادگی قابل حل نيست. راه درازی برای گشودن اين گره فرو بسته در پيش داريم. عجالتاً تنها کاری که می‌توان کرد اين است که حداقل اين خبر را به گوش همه‌ی کسانی که وبلاگ می‌نويسند و می‌خوانند برسانيم. با هيچ کس صحبت نکرده‌ام اما با همين نوشته از همه‌ی بزرگترهای وبلاگستان که به دغدغه‌های روزمره‌ی همه‌ی انسان‌ها از زن و مرد می‌انديشند، از خوابگرد، از عباس معروفی، از صاحب سيبستان، از مهدی خلجی و بانوی‌اش ماه‌منير (که شايد بيش از هر کس ديگری درد نوشی را با تمام وجود لمس می‌کنند)، حتی از حسين درخشان، مخصوصاً از ابطحی وبلاگ‌نويس که هم روحانی است و هم داخل ايران است و هم قطعاً کسانی را در دستگاه قضايی می‌شناسد، و از همه، ‌از هر کسی، تقاضای انسانی می‌کنم که اين ماجرا را تا جايی که می‌توانند پوشش دهند و به گوش مسئولين قضايی هم برسانند. در گوشه‌ی دادگاهی، يک قاضی، به هر دليلی، قانونی را که از ديد من معيوب است و اعتنايی به اقتضائات زمانه ندارد، بر تمامی اصول انسانی حاکم کرده است و کودکانی را بر خلاف همان قانون از مادرشان دور کرده است و مطلقاً پی‌گير حکمی که کرده است نبوده. به خاطر انسانيت‌تان، برای انعکاس صدای اين زن تلاش کنيد.

شايد همين الآن آن مرد کودکان نوشی را بازگردانده باشد، اما باز هم خبررسانی درباره‌ی آن موضوعيت دارد. يادتان نرود ما در قرن بيست و يکم زندگی می‌کنيم و زنان هم انسان هستند. به حقوق بشر و سياست کاری ندارم. به حقوق انسانی يک زن در اسلام کار دارم. نه هر اسلامی. کلام آخر اين‌که:
سنگين نمی‌شد اين همه خواب ستمگران
می‌شد گر از شکستن دل‌ها صدا بلند!

(توجه: لطفاً اگر نظر می‌دهيد، بحث‌های نامربوط را پيش نکشيد. اين‌جا بحث دعوای حقوق بشر و اسلام نيست. اگر انسان هستيد، به آن زن بينديشيد و دعواهای‌تان را بگذاريد برای جای ديگر)

پ.ن. راستی زن‌نوشت را يادم رفته بود!

کسانی که در وب در اين باره نوشته‌اند:
برای جوجه‌های وبلاگ‌شهر (خوابگرد)
نوشی بدون جوجه‌ها؟ (زن‌نوشت)
جوجه‌های نوشی هنوز بر نگشته‌اند (ساغر)
وبلاگستان چشم انتظار جوجه‌های نوشی (ميترا)
يوسف زيبای من (عباس معروفی)
نامه‌ای به نوشی (مهدی خلجی)
برای نوشی (مختصر، ماه‌منير رحيمی)

ادامه‌ی «تقاضای کمک عاجل در يک معضل حقوقی»

July 7, 2005

شهردار لندن، نخست وزير انگليس و اسلام

دلم نيامد از اين دو نفر و موضع منصفانه‌ای که در برابر اسلام داشتند حرفی نزنم. اول از همه واکنش خشم‌آلود کن ليوينگستون در سنگاپور بود نسبت به تروريست‌ها. اما پيرمرد از همان اول اعلام کرد که اين حمله‌ای نبود عليه قدرت‌مندان و توانگران. حمله‌ای نبود به رؤوسای جمهوری و سياست‌مداران. حمله‌ای بود به مردم عادی و طبقه‌ی کارگر لندنی، از سياه گرفته تا سپيد، مسلمان گرفته تا مسيحی و يهودی. حمله‌ای بی‌ملاحظه که هدف‌اش فقط نابودی انسان‌ها و کشتار بود. ليوينگستون می‌گفت اين‌ها می‌خواهند بين ما فاصله بيندازند و اين کشتار را بهانه‌ی دشمنی ما کنند. اما ما متحد خواهيم ماند. از همه مهم‌تر سخنان تکان‌دهنده‌ی بلر بود که غروب امروز با صدايی گرفته اعلام‌اش کرد. بلر گفت: «ما می‌دانيم که اين‌ها به نام اسلام اين کارها را می‌کنند، اما اين را هم می‌دانيم که اکثريت عمده و بزرگ مسلمانان، در اين‌جا و خارج، مردمانی خوب و قانون‌گرا هستند که از اين عمل تروريستی به همان اندازه بيزارند که ما هستيم». همين جمله به قدر کافی گوياست. تفاوت بزرگ بلر با بوش در اين است. بوش ايران را محور شرارت می‌خواند،‌ اما بلر حداقل می‌فهمد که عده‌ای برای مقاصد سياسی‌شان از نام اسلام و دين استفاده کرده‌اند و با آن کشتار می‌کنند و دست به خون بی‌گناهان می‌آلايند. شهردار لندن و نخست وزير بريتانيا، رسماً با اين گفته‌ها اعلام کردند که نه اهل خصومت به اسلام و مردم مسلمانان هستند و نه اهل مطلق‌نگری و يکپارچه ديدن جهان اسلام. اين موهبتی است که خيلی از ما مسلمانان‌ها از آن محروم‌ايم، خيلی از ايرانيان حتی روشنفکران‌شان از آن محروم‌اند. نکته‌ی درخشان ديگری که در رفتار اين انگليسی‌ها واقعاً‌ درس انسانی و سياسی است، و صاحب سيبستان هم در آخرين نوشته‌اش - مديريت بحران - به آن اشاره کرده است، اين است که هيچ کدام از اين‌ها بيش از آن‌چه ديده‌اند و می‌دانند و می‌توانند برای آن شاهد و مدرک استوار ارايه کنند، مطلقاً روی هوا حرف نمی‌زنند، از رييس پليس گرفته تا آدم معمولی‌شان. همين‌جوری کيلويی به اين و آن نسبتی نمی‌دهند. مقايسه کنيد با اتفاقاتی که در کشور ما می‌افتد و سيل اتهامات و انتساباتی که به عناصر داخلی و خارجی می‌دهند. اين تفاوت‌های بزرگ به نظر شما از کجاست؟

لندن ناگهان مختل شد!

اوضاع بلبشويی شده است. سايت بی‌بی‌سی فارسی هنوز مرده است و کار نمی‌کند. ديروز هم همين مشکل را داشت. بعد از دو سه ساعت که از انفجارهای لندن گذشته است، بی‌بی‌سی فارسی هنوز هيچ خبری ندارد. آقايان و خانم‌ها توی قطار و اتوبوس‌ها گير کرده‌اند. آخرين خبرها ظاهراً می‌گويند کار القاعده بوده است. انفجارهای يکی دو تا نبوده است. از انفجار در قطارهای زير زمينی تا اتوبوس‌ها. همه بسيج شده‌اند. پليس می‌گويد بعد از انفجارهای مادريد برای چنين وضعيتی آمادگی کامل دارند. پنج دقيقه‌ی ديگر قرار است تونی بلر بيانيه بدهد. چارلز کلارک وزير کشور که ساعتی پيش در برابر شماره‌ی 10 داونينگ استريت بيانيه‌ی کوتاهی داد، مستأصل بود ولی کاملاً آرام صحبت می‌کرد. رييس پليس از همه می‌خواهد هر جا که هستند بمانند. پليس ظاهراً کنترل همه چيز را به دست گرفته است. بعد از آمريکا، انگليس هدف بعدی حملات تروريستی بوده است. تقارن‌اش با جلسه‌ی رهبران گروه هشت يک نکته است و نکته‌ی بعدی اين است که تازه ديروز اعلام کردند لندن ميزبان بازی‌های المپيک 2012 خواهد بود. همه دستپاچه شده‌اند ولی پليس خيلی با آرامش و ادب و احترام دارد رفتار می‌کند. در چنين مواقعی است که تفاوت عميق پليس انگليس و آمريکا آشکار می‌شود. اين را داشته باشيد تا بعد.

پ.ن. تلويزيون بی‌بی‌سی بيست و چهار ساعته برنامه‌ها و اخبارش مرتب تکرار و مرور همان چيزهايی است که از صبح نشان می‌دهد. اسکای نيوز پوشش خبری بهتری دارد. تونی بلر الآن صحبت کرد و توپ‌اش حسابی پر بود. بلر گفت که امروز جلسه گلن‌ايگلز را ترک می‌کند تا به لندن بيايد و قضيه را پيگيری کند. بلر گفت که عزم همه‌ی آن‌ها برای شکست دادن تروريزم جزم است. جمله‌ی درخشان‌اش اين بود که «عزم ما برای حفظ ارزش‌ها و شيوه‌ی زندگی‌مان بسيار قوی‌تر از عزم آن‌ها برای مرگ و نابودی و تحميل‌ افراطی‌گری بر ما و ساير ملل متمدن جهان است». حرف‌ها بلر پيام‌های جدی برای بعضی‌ها داشت. تا امروز انگليس شوخی شوخی وارد بازی شده بود، ولی نشانه‌ها می‌گويند که انگليس هم اين بار خيلی جدی‌تر از قبل به موج مبارزه با تروريزم پيوسته است.

پ.پ.ن. الآن دقيقاً وقت آن است که رهبران مسلمان جهان،‌ مخصوصاً رهبران ايران، بلافاصله ماجرا را محکوم کنند و موضع‌شان را در برابر مرگ و نابودی انسان‌ها رسماً اعلام کنند. فقط کمی ديپلماسی و شعور و دور‌انديشی می‌خواهد. الآن وقت آن نيست که بيايند بگويند ما هم خودمان قربانی تروريزم هستيم. مرگ انسان‌ها که صحنه‌ی رقابت و امتياز گرفتن سياسی نيست.

July 5, 2005

مصادره به مطلوب سياسی

صد بار توبه می‌کنم که از چيزی که به سياست مربوط است ننويسم ولی نمی‌شود. بعضی وقت‌ها آدم چيزهايی را می‌خواند که احساس می‌کند دارند مستقيماً به شعورش اهانت می‌کنند. خاتمی آخرين اصطلاح دوران رياست جمهوری‌اش را با صداقت تمام وضع کرد و با سادگی هر چه تمام‌تر دو دوستی تقديم رقبای‌اش کرد! دقت کرده‌ايد که هر وقت خاتمی چيزی گفت که نشانی از مردم‌سالاری و اندک گرايشی به حقوق انسانی مردم و ملت داشته است، طيف مقابل و رقبای او همان اصطلاحات و تعابير را گرفته‌، وارونه کرده و در برابر خاتمی علم‌اش کرده‌اند. خاتمی از قانون‌گرايی حرف زده‌ بود و راست گفته بود. با اين تفاوت که بعضی‌ها خيلی وقت‌ها يادشان می‌رود در کشور ما قانون مترادف است با حاکميت قدرت و زور، نه حاکميت مساوی و برابر قانون برای همه، از فقير گرفته تا غنی و سياسی و غير سياسی! بگذريم، هنوز دو سه هفته نشده است که خاتمی از «بد اخلاقی‌های انتخاباتی» (بخوانيد تقلب‌های سازمان‌يافته) حرف زده است. ايشان در لفافه و با هزار ترس و لرز، آن هم نه با زبان و بيان هاشمی و کروبی، اعلام کرده است که در اين انتخابات تقلب شده است! اندکی که فشار بيشتری روی‌اش بيايد حتماً فردا صريح‌تر خواهد گفت که بله تخلفات همه به زيان و عليه آقای احمدی‌نژاد بوده است! من اصلاً کاری ندارم که احمدی‌نژاد رييس جمهوری منتخب هست يا نه. اصلاً مهم نيست که با تقلب رييس جمهور شده است يا نه. مهم اين است که اين رييس جمهور سابق بی‌نوا ته دل‌اش اين بوده است که عده‌ای مداخله‌ی سازمان يافته در انتخابات کرده‌اند که معلوم است چه عده‌ای و به نفع چه کسی اين کار را کرده بودند. آن وقت از سخنگوی قوه‌ی قضايیه می‌پرسند که با «بد اخلاقی‌های انتخاباتی قرار است چه کار کنيد؟» حضرت آقا پاسخ می‌دهند که پدر کسانی را که با اس‌ام‌اس موبايل، آقای احمدی‌نژاد را تخريب کرده‌اند در می‌آوريم! آخر امر هم دو کلام از مادر عروس بشنويد که فرمودند: «پديده بداخلاقي در عرصه روابط بين‌المللي محصول بدگماني و سوء برداشت است»! تو را به خدا معنای اين جمله – اين تعبير «بد اخلاقی» –  چی‌ست؟ آقای خاتمی بهتر نيست اين روزهای آخر سکوت کنی و حرف نزنی اصلاً؟! هر روز اين رييس جمهور محبوب سابق ما، که شديداً هم دوست‌اش دارم، دسته‌گل تازه‌ای به آب می‌دهد. پدر جان! تمام شد آن هشت سال! برويد استراحت کنيد ديگر! بگذاريد اين‌ها مملکت را بچرخانند. ول‌شان کنيد! بس کنيد ديگر. همين‌جور داريد سرود ياد مستان می‌دهيد.

هر بار که دو خط از سياست می‌نويسم هزار بار گريبان خودم را می‌گيرم که آخر يعنی چه؟ ولی مگر می‌گذارند دو روز آدم آب خوش از گلوی‌اش پايين برود. علی‌الظاهر بايد عادت کنيم به اين سوتی‌های عظمای سياست‌مداران‌مان و سرمان را به کار ديگری گرم کنيم. نه، نمی‌شود که نمی‌شود. درست بشو نيستند که نيستند! آقا، مرا به خير تو اميد نيست، شر مرسان!

پ.ن. اين مطلب سيبستان را هم بخوانيد: «مبارزه با فقر و فساد و تبعيض»، ولی فکر نکنيد احمدی‌نژاد با اين حرف‌ها تحريک به خير می‌شود، هر چند ما واقعاً‌ اميدواريم بشود و فقير و ستمديده در کشور ما فقط جناح سياسی خاصی نباشد و مردم بينوا باشند!

July 2, 2005

نيمه‌ی تاريک ماه

اصلاً اهل اين موسيقی‌های پاپ و جاز و چيزهايی از اين قبيل نبوده‌ام، چون خيلی راحت سال‌های سال چيز ديگری را با عشق و علاقه‌ی بی‌حد و مرزی گوش داده‌ام. اما همين الآن تلويزيون دارد مستقيم از هايد پارک اجرای زنده‌ی ديويد گيلمور و راجر واترز را پخش می‌کند! (ما هم البته داريم ضبطش می‌کنيم). نمی‌دانم اين راجر واترز چرا اين‌قدر شبيه ريچارد گی‌ير است؟! ما امروز از صبح نشسته‌ايم توی خانه پای تلويزيون. هوس هايد پارک رفتن را هم از سر بيرون کرديم، چون قطعاً دست از پا درازتر بر می‌گشتيم! کانون توحيد و بحث‌های سياسی هم تعطيل بود البته. ولی خودمانيم، يک مشت پيرمرد (همين پينک‌فلويدی‌ها!) با چه اشتياقی آمده‌اند ساز می‌زنند. «جشن نيکوکاری» ساغر را هم بخوانيد!

July 1, 2005

مراجعت طربستان!

به لطف دوستان بی‌شمار و ناديده‌ی غير ملکوتی که از هيچ امکانی دريغ نکرده‌اند، طربستان ملکوت دوباره دارد باز می‌گردد. ممنون محبت همه‌ی دوستانی هستم که هم رويی به سوی موسيقی ايرانی دارند و هم لطف ويژه‌ی خود را نثار من کرده‌اند. قطعاً اگر اين دوستان، دستگيری نمی‌کردند، مددی از جای ديگری نمی‌رسيد و ناچار بوديم طربستان را فدای «خشک شدن بيخ طرب» در اين برهوت اينترنت بکنيم. در هر حال اگر چه هنوز آدرس‌های فايل‌های قبلی را اصلاح نکرده‌ام، فایل‌ها قبلی هنوز در دسترس هستند، به جز فايل‌های شجريان (که آن‌ها با آدرس تازه موجود هستند). همين‌جا لازم است از صاحب وبلاگ «لرد گمشده»، عليرضا دوستدار نازنين و دوستان عزيز جوان سيستم تشکر مخصوص بکنم. عليرضا لطف کرده و خودش زحمت انتقال تعداد زيادی از فايل‌ها را کشيده است. يک دنيا ممنون‌ام.

Free counter and web stats